نه فرمان یزدان نه فرمان شاه

رامین كامران

 

از بسیاری میشنویم و گاه حتی در پژوهش های دانشگاهی هم میخوانیم كه قطع رابطهٌ سنتی  سلطنت با روحانیت در سقوط نظام آریامهری دخیل بود. این نظر كلاً بر فرضی ساده استوار است: دو نهاد مزبور در طول تاریخ مكمل یكدیگر بوده و قطع رابطهٌ آنها اسباب اختلال سامان سیاست ایران گشته است. تأكید بر لزوم پشت به هم دادن پادشاهی و دین هم كه در نوشته های كلاسیك فارسی فراوان آمده است به نوبهٌ خود پشتوانهٌ این تحلیل میگردد و به آن جلایی از حكمت كهن میبخشد. ولی به تصور من استفاده از این مضمون كهن برای تحلیل انقلاب اسلامی نابجاست، به دو دلیل: اول اینكه حكم مزبور در نظام قدیم كشورداری ایران هم اعتبار مطلق نداشته، دوم اینكه در عصر جدید چنان تغییر معنا داده كه به آن حكم كهن ارتباط چندانی پیدا نمیكند. طبعاً نظر کردن به آن برای ریختن طرح ایران آینده به نهایت نادرست است.

قبل از ورود به بحث اصلی نكته ای را یادآوری كنم: پشت به هم دادن دو نهاد سلطنت و مذهب از دیدگاه سیاست است كه میتواند مفید یا ضروری شمرده شود چون از بابت مذهبی صرف لزوم همكاری این دو چندان بدیهی نیست. دخالت سلطنت در پشتیبانی از مذهب و كمك متقابل مذهب به آن در جایی معنا دارد كه مسئلهٌ حفظ نظام سیاسی و اجتماعی در میان بیاید وگرنه آنجایی كه صحبت از دعا و نماز باشد حاجت به شحنه و پاسبان نیست. حال ببینیم چنین اتحادی از بابت سیاسی در چه شرایطی معتبر بوده و چه سودی میتوانسته در پی بیاورد.

 

چارچوب قدیم

در ایران قبل از مشروطیت سلطنت نهادی سیاسی بود و كاركردش هم روشن: اعمال حق حاكمیت و نمایندگی وحدت ایران. كاركرد روحانیت هم روشن بود: ادارهٌ آیین ها و گاه اماكن و اوقاف مذهبی به علاوهٌ نهادهای آموزشی و انجام بعضی امور حقوقی كه بیشتر از نوع محضرداری بود تا قضاوت چون امر اخیر اصولاً در ید اختیار دولت بود و حكامی كه تعیین میكرد.

در آن دوران پادشاه كلاً از دو چیز كسب مشروعیت مینمود. یكی انجام وظایفی كه در بینش سیاسی سنتی بر عهدهٌ او بود و در درجهٌ اول عبارت بود از برقراری عدالت و امنیت. دوم گفتاری كه اصولاً سلطنت را برای حفظ نظم اجتماع لازم میدانست و سلسله یا فردی خاص را بر این مقام صاحب حق میشمرد و به عبارتی پشتوانهٌ نظری پادشاهی به شمار میامد. بخش اول را میتوان بخش كارآیی عملی محسوب کرد و بخش دوم را بخش ایدئولوژیك. روشن است كه این دو لازم و ملزوم هم است ولی به دلایل بدیهی اولی را میتوان مهمتر شمرد زیرا در نبودش كار چندانی از دومی برنمیاید. خوانده ایم كه هر كس در استقرار قدرت و ادارهٌ درست مملكت موفق شده به تأئید الهی مؤید گشته و هر كه از این كار درمانده از آن محروم شده.

اگر سلطنت كمكی از روحانیان طلب مینمود برای همین وجه دوم كار بود یعنی عرضهٌ گفتار مشروعیت بخش نه برای شراكت در ادارهٌ مملكت. این را هم اضافه كنم كه در ایران قدیم گفتار مذهبی به هیچوجه تنها گفتار مشروعیت بخش به پادشاهی نبوده است و اقسام افسانه و اسطوره و حكایتهای تاریخی و تولیدات ادبی و... را هم كه برای این كار مورد استفاده قرار میگرفته باید در حساب آورد. در میان همهٌ اینها منحصر كردن اهمیت به مذهب و از آن مهمتر به نوعی همپا و همسنگ پادشاهی به حسابش آوردن امر بدیهی نیست. چنین برداشتی در چارچوب دولتی كه مذهب رسمی داشته باشد اعتبار دارد و از بابت تاریخی از چنین مثالهایی اخذ شده است. به عبارت دیگر وجهی است از ایدئولوژی رسمی دولتهایی كه مذهب رسمی داشته اند. وقتی میتوان به طور مطلق صحبت از مذهب یا دین كرد و آنرا یار و یاور پادشاهی شمرد كه این دین یا مذهب وحدت داشته باشد، اگر با چند دین و مذهب سر و كار داشته باشیم وحدتی در كارشان نخواهد بود تا بشود از آن تكیه گاه محكمی برای پادشاهی یا وزنهٌ سنگینی در ترازوی قدرت ساخت. در شاهنشاهی وسیع ایران وحدت از این زاده نمیشده كه ناگهان همهٌ مردم یكصدا به مذهبی بگروند، از این حاصل میشده كه یك مذهب توسط دولت از دیگران متمایز و ممتاز شود و صورت رسمی بگیرد.

مثال روشن این امر را میتوان نزد فردوسی جست. حكیم توس بارها از مضمون تكیهٌ متقابل پادشاهی و دین به هم یاد كرده است و سخنانش زینت بخش گفتار كسانی است كه این امر را لازم یا مفید میشمارند ولی باید توجه داشت كه ایرانی كه فردوسی با آن رابطهٌ تاریخی و نه فقط افسانه ای داشت آن ایرانی بود كه در مقابل حملهٌ اعراب نابود شده بود و حماسه سرای بزرگ خراسان آرزوی تجدید حیاتش را در سر میپرورد یعنی ایران ساسانی كه زرتشتیگری مذهب رسمی آن بود.

طبعاً با در نظر گرفتن تنوع مذاهب در ایران پشت دادن نیروی سیاسی به یك مذهب واحد مخارج و مخاطراتی هم داشته كه قابل توجه بوده. مخارجش از اینجا ایجاد میشده كه پشتیبانی یك مذهب معین یا به عبارت دقیقتر یك گروه روحانی خاص به رایگان حاصل نمیشود. اینها در برابر یاری به سلطنت چشمداشت ترویج مذهب خود (طبعاً به رغم دیگر مذاهب) را دارند. در جایی كه ایجاد یكدستی مذهبی مترادف تحكیم پایه های سلطنت محسوب گردد این مخارج در وهلهٌ اول به نظر برخی قابل قبول میاید ولی در نهایت بسیار سنگین است. یكدست كردن جامعه مستلزم كاربرد خشونت است و چنانكه میتوان انتظار داشت واكنش هم ایجاد میكند و در نهایت به جای تحكیم سلطنت آسیب پذیرش مینماید. در تاریخ ایران دو بار شاهد چنین امری هستیم. یكبار با ضعف شاهنشاهی ساسانی كه در مقابل حملهٌ اعراب و مذهب نوینشان نابود شد و بار دیگر با شورش سنی مذهبان ایران صفوی كه سلسلهٌ حاكم را از تخت به زیر كشیدند.

 

تا به اینجا كه رسیدیم نكتهٌ دیگری را هم بد نیست اضافه كنم. اینكه گفتار دو اقتدار سیاسی و مذهبی، چه اینها پشت به هم داشته باشد و چه نه، چه از طرف صاحبان قدرت عرضه شود و چه آنهایی كه سودای قدرتگیری دارند، هر دو گفتارهایی است كه فرمان میدهد و امر و نهی میكند. این دو در صحنهٌ تاریخ قدیم ایران بی رقیب نبوده و هماوردانی داشته است كه نباید به هیچوجه از قلم انداخت: دو گفتاری كه یكی قدرت را به ریشخند میگرفته و دیگری كه از اصل موهومش میانگاشته است. مضمون اصلی اولی كه میتوان نیشخند عبیدانه نامید به سخره گرفتن قدرت است. این گفتار فقط كتبی نیست و روشن است كه عبید هم تنها نمونهٌ آن نیست. داستانهای عامیانه، رمانهای قرون وسطایی، ادبیات مردمی كه در همهٌ آنها میتوان رد به مسخره گرفتن مقامات حكومتی و مذهبی را سراغ كرد همه از این دست است و پاسخ جامعه است به قدرتی كه میخواهد مقهورش سازد. و اما گفتار دوم، این دومی آنیست كه از دهان عرفا بیرون آمده و روشن است كه سیاسی نیست و مذهبی است ولی هر دو شكل اقتداری را كه سخنشان رفت به چالش میگیرد. نه فقط با نفی كردن و بی اعتبار شمردن احكامشان بلكه با هیچ شمردن دنیایی كه این دو مدعی حكم راندن بر آن هستند. به همین جهت است كه بسیاری این رویكرد عرفانی را عمیق ترین و بنیادی ترین شكل عصیان میشمرند، عصیانی كه تمامی كون و مكان را از بن بی مقدار میشمرد.

 

عصر جدید

با انقلاب مشروطیت كه چارچوب حیات سیاسی ایرانیان را به كلی تغییر داد هم سلطنت و هم روحانیت در معرض تحول قرار گرفت. از این زمان منطق نوین نظامهای سیاسی بر سرنوشت این دو نهاد حاكم گشت. پادشاهی كه اساساً نهادی سیاسی بود هر دو كاركرد سنتی خویش را با این انقلاب از دست داد. هم نمایندگی وحدت ایران و هم اعمال حاكمیت از دست شاه بیرون شد و بر عهدهٌ نمایندگان منتخب ملت افتاد. سلطنت بدین ترتیب صورت ظرفی را پیدا كرد كه از محتوای سیاسی ثابت و سنتی اش خالی شده باشد و از آن روز به بعد تا زمان حذف شدنش از صحنه در معرض كشاكش خانواده های مختلف سیاسی بود كه هر كدام كوشید تا در آن محتوایی كه میخواهد بریزد و این نهاد را به خدمت نظام مطلوبش بگیرد. اول پیروزمندان این نبرد لیبرال ها بودند كه در ایران سلطنت مشروطه را بنیاد نهادند. بعد نوبت رضا شاه شد كه پس از شكست طرح جمهوریش همان نهاد سلطنت را نه از نظام كهن بلكه از لیبرال ها ستاند و به خدمت طرح اتوریتر خود گرفت و عملاً همین ماند تا زمانی كه پسرش با انقلاب اسلامی از مملكت رانده شد. دو نكته را اضافه كنم. یكی اینكه پس زدن سلطنت از طرف مردم ایران را نمیتوان به حساب دشمنی با این نهاد كهن گذاشت. پس زدن پادشاهی بیان تنفر از نظام اتوریتری بود كه سلطنت را به خدمت خود گرفته بود و در نظر همگان با آن یكی شده بود. دوم اینكه نابودی سلطنت، بر خلاف آنچه كه برخی مدعی بودند و بعضی هنوز هم میگویند، مطلقاً به از هم پاشیدن ایران نیانجامید و قرار هم نبود که بیانجامد چون وحدت ایران از دولت ایران برمیخیزد نه از سلطنت. نهاد اخیر قرنها نمایندهٌ این وحدت بود و هنگامی كه ملت ایران با انقلاب مشروطیت تشكیل شخصیت حقوقی مستقل داد این كار را بر عهدهٌ نمایندگان برگزیدهٌ خود نهاد.

روحانیت علیرغم ادعا های برخی از روحانیان كه یا با حكومت راه میامدند و یا به اقتضای روزگار در برابر آن موضع میگرفتند اساساً نهادی سیاسی نبود و به همین دلیل كمتر و به صورت غیرمستقیم در معرض تحول زاییده از دینامیسم نظامهای سیاسی مدرن قرار گرفت. به این صورت كه هرگاه روحانیان كوشیدند به هر دلیل و ترتیب در سیاست مملكت ابراز وجودی بكنند دخالتشان به ناچار شكل طرفداری از یك نظام سیاسی و مخالفت با باقی را میگرفت. از آنجا كه نظام كهن كشورداری ایران مرده بود و دیگر گفتگوی سنتی روحانیت با سلطنت (كه بخشی از سیاست روزمرهٌ در نظام قدیم بود) دیگر موضوع نداشت. گفتگو با قدرت مستقر در مواردی كه مجلسی در كار بود و معنایی داشت باید با پارلمان صورت میگرفت، و در غیر این صورت با مقام سلطنت كه در حقیقت رأس حكومت اتوریتر بود نه پادشاه سنتی ایران. موضع گیری در برابر قدرت مستقر هم خواه و ناخواه در همین رقابت نظامهای سیاسی معنا پیدا میكرد و میتوانست به نامزدهای این جایگزینی مدد برساند. نكته در این است كه وقتی روحانیت كوشید تا خود به عنوان بازیگری مستقل در صحنهٌ سیاست ایران خودنمایی كند و قدرت سیاسی را به دست بگیرد، یعنی تحت زعامت خمینی كاری بكند كه هیچگاه نكرده بود، باز هم چنانكه منطقی بود نتوانست از چارچوب نظامهای سیاسی نوین بگریزد و در نهایت حكومتی برقرار كرد كه توتالیتر از آب درآمد و ابداً ربطی به سنت نداشت. روحانیت با این موفقیت وحدتی را كه هیچگاه نتوانسته بود بر بنیادی صرفاً مذهبی برای خود بسازد از سیاست دزدید (البته به قیمت سیاسی شدن مطلق خود) و به همه چنین القأ كرد كه نظامی كهن را احیأ كرده در صورتیكه نظامی كاملاً مدرن تأسیس كرده بود.

خلاصه اینكه این هر دو نهادی كه از ایران كهن به ما ارث رسیده بود تحت تأثیر دینامیسم سیاست عصر جدید تغییر ماهیت داد. یكی به دلیل ماهیت سیاسی اش به كلی دستخوش تلاطم نبرد بر سر نظام سیاسی گشت و دیگری هم با این وجود كه اساساً سیاسی نبود به همان نسبت كه در سیاست دخالت كرد از منطق جدید كار تأثیر پذیرفت و بالاخره وقتی خواست به استقلال در صحنهٌ سیاست عرض اندام كند، یعنی بازیگر مستقل سیاسی شود در همان گرداب مبدل شد به نامزد ادارهٌ حكومت توتالیتری كه می بینیم. تصور اینكه فروریختن نظام آریامهری حاصل بریدنش از روحانیت است در نهایت بر این خیال استوار است كه نظام كشورداری ایران همان نظام قبل از مشروطیت بوده و سلطنت آریامهری سلطنت سنتی و اسلام خمینی اسلام سنتی. این فرض پذیرفتنی نیست.

 

سراب سنت

با وجود آنچه كه آمد بسیاری از ما به گفتاری كه این دو نهاد را سنتی میشمرد و حتی هنوز هم میشمرد خو گرفته ایم و گاه به آن دل هم میدهیم. این گرایش از كجا برمیخیزد؟

اول از ظاهر این دو نهاد، از اینكه اگر محتوایشان هم به كلی متحول شده است شكل بیرونی آنها ثابت مانده و توهم ثباتی كلی را ایجاد میكند كه موجود نیست ولی مطلوب است. مطلوب است چون افراد انسان به درستی حفظ هویت خویش را در تداومی می بینند كه در گذشتهٌ خود می یابند و به دلیل دلبستگی به حفظ این هویت خریدار تداوم هستند و معمولاً هر چه پدیده ای كه نمایانگر تداوم به حساب میاید ملموس تر باشد در چشم آنها آشناتر و قابل قبول تر می نماید.

عامل دوم مساعی كسانی است كه میخواهند از آسانگیری مردم در انتخاب كالای سنت بهره برداری كنند تا برای خود و آنچه كه میكنند مشروعیت كسب نمایند. صاحب اختیاران و مدعیان این دو نهاد هیچگاه از تأكید بر سنتی بودن سلطنت و روحانیتی كه در كورهٌ سیاست مدرن دگرگون شده بود كوتاهی نمیكنند. دلیل این امر روشن است همهٌ آنها میخواهند تا به این طریق برای خود اعتبار بخرند. ارجاع به سنت ارزان ترین و آسان ترین راه این كار است، احتمالاً به این دلیل كه همهٌ ما تا اندازه ای و به نوعی سنتگرا هستیم و نه میخواهیم و نه میتوانیم به كلی از گذشته ببریم. بنابراین همیشه توجه نمیكنیم كه آنچه از ورای سلطنت و روحانیت (و طبعاً پیوند آنها) به عنوان سنت به ما عرضه شده است حاصل تداوم نیست و نسب به انقطاعی میبرد كه با انقلاب مشروطیت واقع شده است، نقاب كهنه ایست بر چهره ای نو. در ایران مدرن سلطنتی كه میخواست نقش سیاسی بازی كند در حقیقت حجاب چهرهٌ حكومت اتوریتر بود و كه هیچ شباهتی مگر ظاهری (از بابت آیینی و تشریفاتی) با سلطنت استبدادی قدیم نداشت و حتی استبدادش از نوع دیگری بود، بسیار توانمندتر از آنكه پادشاهان قدیم به خواب میدیدند. در مورد روحانیت هم كه بالاخره به زعامت خمینی و به بركت استبداد آن دیگری توان اتحاد پیدا كرد و موفق شد تا قدرت را بگیرد هدف اصلی بازگشت به نظام قبل از مشروطیت نبود و خود خمینی هم چنین ادعایی نداشت. او تأسف از دست رفتن نفوذ سنتی روحانیان را میخورد ولی قصدش رجوع به صدر اسلام بود و خلاص شدن از همكاری چند قرنه با سلطنت ولی با تمام این احوال كسب اعتبار از سابقهٌ سنتی روحانیت را به دست فراموشی نسپرد.

احتمالاً دلیل آخری هم میتوان به آن دوتای دیگر اضافه كرد: مشكل الگوی نوینی كه رابطهٌ جدید سلطنت و روحانیت را توضیح بدهد و به كار تحلیل انقلاب اسلامی بیاید. خوب كه نگاه كنیم میبینیم كه از میان چارچوبهای تئوریك نوینی كه برای این كار مورد استفاده قرار گرفته است نه ماركسیسم گرهی از كاری میگشاید و نه سخنان ماكس وبر كه از سوی برخی به عنوان جانشین و جایگزین ماركس به كار گرفته میشود. توضیحات روانشناسانه كه گرفتار محدودیتهای روش شناسی خود است و از الگوهای فرهنگمدارانه هم بهتر است حرفی نزنیم. در این شرایط بازگشت به الگوی قدیمی رابطهٌ دین و دولت رهگشا به نظر میرسد كه نیست. آنچه كه راه تحلیل را باز میكند الگوی جایگزینی نظامهای سیاسی نوین است، نه الگوی كهنی كه جای خود را به آن سپرده است. انقلاب اسلامی حاصل عدم تعادل در نظم كهن كشورداری ایران نبود كه در حقیقت با انقلاب دورانساز مشروطیت مرده بود، پیامد بسط و جا افتادن جایگزین مدرن آن بود. آنچه به این سلطنت و روحانیت امكان داد تا به خدمت دو نظام سیاسی كاملاً متمایز و متضاد دربیایند و یكدیگر را به چالش بگیرند دقیقاً مرگ نظام كهنی بود كه این دو میتوانستند در آن مكمل یكدیگر به حساب بیایند. تجدد از این پیوند قدیمی آزادشان كرد و امكان رودررویی بنیادیشان را فراهم آورد.

 

بهای سراب

امروز پیامد دل دادن به این گفتارهای سنتگرا چیست؟ اول از همه گرفتار مشكل شدن در تحلیل انقلاب اسلامی و به تبع ناتوانی از یافتن راه خلاصی از حكومتی كه از دل این انقلاب درآمده است.

دومی طلب ناخودآگاه روی كار آمدن نظام اتوریتری كه با روحانیت راه بیاید، از آن پشتیبانی بگیرد و به آن امتیاز بدهد. كمابیش چیزی در آن حد كه در فاصلهٌ سالهای بین كودتای بیست و هشت مرداد تا انقلاب سفید در ایران وجود داشت. البته هر كس آزاد است كه چنین نظری داشته باشد ولی باید از قبول ناخودآگاهانهٌ این نظر (و هر نظر سیاسی دیگر) اجتناب كرد و تبلیغ آگاهانه اش را هم بر عهدهٌ کسانی گذاشت که طرفی از این کار میبندند. دل بستن به رابطهٌ ناگسستنی بین سلطنت و روحانیت در حقیقت خواستن شكل خاصی از نظام اتوریتر است منتها با بزك سنتی، كاریست در حد دل بستن به این عكسهای باسمه ای كه از زنان دورهٌ قاجار میكشند و تكثیر میكنند كه حداكثر به درد تزئین قهوه خانه ها میخورد.

دل سپردن به فرمانروایی تؤامان یا جداگانهٌ این دو نهاد نه بازگشت به سنت خواهد بود و نه فایده ای حاصل مردم ایران خواهد كرد. هیچكدام این دو فرمانی ندارد كه به ملت بدهد. تنها فرمانی كه در ایران اعتبار دارد فرمان ملت است، نه فرمان یزدان نه فرمان شاه.