سخنی با مبارزان چپگرا

رامین كامران

 

چندی پیش با آقای حسن بهگر (مدیر سایت ایران لیبرال) كه بحث و جدلهای سیاسی را از نزدیك دنبال میكند، صحبت از این بود كه در بین چپگرایان ایرانی یا به عبارت دقیقتر ماركسیستها بحث جالبی در بارهٌ واقع بینی سیاسی درگرفته است كه باید به فال نیك گرفت چون میتواند نتایج مثبتی در راه براندازی نظام اسلامی در پی داشته باشد، بنابراین باید مطلب را تعقیب كرد و باب سخن را با آنها گشود. مقالهٌ حاضر دنبالهٌ آن گفتگوست.

 

شرط و شروط اولیه

اول از همه روشن كنم كه من كاملاً به تفاوت اساسی جهان بینی كه بین لیبرال ها و ماركسیستها هست واقفم و قصدم از طرح مطلب مطلقاً مجاب كرد چپگرایان سابق و لاحق، نیست. به این دلیل كه اصلاً به این ترتیب بحث اعتقادی ندارم. تغییر عقیده كار خود مردم است و باید به خودشان هم واگذاشت. به قول پاسكال متفكر معروف فرانسوی مردم با دلایلی كه خودشان پیدا كنند بهتر مجاب می شوند. مقصود من تنها طرح این سؤال است كه آیا از همان عقیدهٌ موجود ماركسیستی می توان در سیاست امروز ایران نتیجهٌ عملی دیگری هم گرفت یا نه.

 

نگرش های متفاوت به واقعیتی واحد

تفاوت بین دو بینش ماركسیستی و لیبرال بسیار بارز است. یكی اقتصاد را محور تحلیل تاریخ قرار میدهد و دیگری سیاست را. این تفاوت را در دورنمایی كه این دو گروه از موقعیت ایران فعلی عرضه میكنند به خوبی میبینیم و این را نیز شاهدیم كه چگونه واقعیتی مشابه را از ورای مقولات تئوریك متفاوت تحلیل مینمایند و نه به دلیل همفكری بل به دلیل واقع نگری، بینشان اگر نه نوعی نزدیكی، لااقل نوعی زمینهٌ مشترك هست.

تكلیف بینش لیبرال معلوم است. تحولات تاریخ معاصر ایران را حول مسئلهٌ نظام سیاسی مرتب میكند و منطق پست و بلند این وقایع را در درجهٌ اول در كشمكش بر سر تعیین نظام سیاسی میجوید. این اهمیت دادن به سیاست به این معنا نیست كه سیاست مرجع نهایی تحولات تاریخ است (جای بحث برای تعیین چنین مرجعی باز است) بلكه این معنای به قول معروف حداقلی را دارد كه سیاست حوزه ایست مشخص از حیات آدمیان كه منطق خاص خود را دارد و امكان اینكه منطق این حوزه به نفع منطق دیگری (اقتصادی، مذهبی، فرهنگی، تكنیكی و...) نادیده گرفته شود و در آن تحلیل برود نیست. خلاصه اینكه مسائلی داریم كه اساساً و ماهیتاً سیاسی است و باید برایشان راه حل سیاسی هم پیدا كرد و نمیشود با چاره هایی كه مربوط به دیگر زمینه های حیات انسان است حلشان نمود. مسئلهٌ نظامهای سیاسی در عصر جدید هم مسئلهٌ انتخاب بین سه نظام است یكی دمكراسی لیبرال كه محور است و دیگر نظامهای اتوریتر و توتالیتر كه واكنشهایی است به آن. از این دید تاریخ مملكت خود ما از مشروطیت به این طرف با مبارزهٌ چهار خانوادهٌ سیاسی كه هر كدام خواستار برقراری نظامی است رقم خورده است.

 

وقتی به بسیاری از تحلیل های چپگرایان نگاه بكنیم می بینیم كه همین صف آرایی را به بیان دیگری به ما عرضه می كنند، بیانی كه طبعاً متأثر است از ایدئولوژی ماركسیستی ولی به روشنی می توان دید كه همان واقعیت را مد نظر قرار می دهد. آنجایی كه لیبرال ها صحبت از نظام اتوریتر می كنند آنها از بناپارتیسم سخن می گویند كه مفهومش در نیمهٌ قرن نوزدهم و در زمان شكل گیری حكومت ناپلئون سوم ضرب شد. طبعاً خود ماركس این نظام را متكی به طبقهٌ متوسط و خرده مالكان و لومپن پرولتاریا می دانست و شكل و سیاستش را از راه تضاد منافع طبقاتی و نبرد بین طبقات توضیح می داد ولی نكته ای كه در دیدگاه او بود و برای آنهایی هم كه این بینش طبقاتی را مبنا قرار نمی دادند، معتبر بود این بود كه بناپارتیسم علیرغم تظاهرش به احیای گذشته پدیده ای مدرن است و ارتباطش با استبداد سنتی نمادین است نه واقعی.

جایی كه لیبرال ها صحبت از نظام توتالیتر می كنند بسیاری از چپگرایان كه تمایلی به كاربرد مفهوم توتالیتاریسم ندارند، از فاشیسم سخن می گویند. البته در این كه حكومت اسلامی نوعی فاشیسم مذهبی است اختلاف عمده ای نیست مگر همان حكایت محول كردن قضیه به نبرد طبقاتی و گاه تقلیل دادنش به جلوهٌ برونی این نبرد. چون از دیدگاه ماركسیستی فاشیسم به حساب شكل نهایی و مسلح سرمایه داری گذاشته میشود كه برای جلوگیری از پیروزی سوسیالیسم و حكومت پرولتاریا دست به دامن خشونت شده است. این برداشت دیگر كار خود ماركس نیست و در دوران روی كار آمدن فاشیسم در اروپا یعنی سالهای بیست و سی قرن بیستم میلادی شكل گرفته و رواج یافته است. در اینجا یك مشكل كوچك و جنبی هم در كار است كه نه خاص ایرانیان است و نه چپگرایان و آن این است كه اصطلاح فاشیسم، اكثر اوقات به دلیل كوبندگی سیاسی اش، هم به حكومتهای اتوریتر نظیر پینوشه یا فرضاً محمدرضا شاه اطلاق می گردد و هم به حكومتهای توتالیتر نظیر نظام نازی یا حكومت اسلامی. این امر قدری از دقت آن می كاهد ولی به هر صورت به كلی از حیز انتفاع نمی اندازدش.

طبعاً هر جا هم صحبت از دمكراسی لیبرال باشد چپگرایان بیشتر مایلند از دمكراسی بورژوآیی یا فقط سرمایه داری صحبت بكنند و این نظام سیاسی را به كلی تحت الشعاع شیوهٌ تولیدی قرار بدهند كه قرار است آخرین مرحله قبل از رسیدن به سوسیالیسم باشد. در اینجا باز یك نزدیكی بین دو دیدگاه هست و آن این است كه اقتصاد آزاد، یا اقتصاد بازار یا به قولی سرمایه داری اساساً با دمكراسی لیبرال هماهنگی دارد. طبعاً اختلاف اصلی از این برمی خیزد كه در گفتار ماركسیستی دمكراسی عملاً با سرمایه داری یكی شده است و اختلاف اساسی تر از این كه ما این نظام را (با تمامی كمبودهایش) ارج می نهیم ولی ماركسیست ها محكومش می كنند.

 

انتخابی كه یك قرن است مطرح است

در بینش چپگرایان رادیكال ایرانی كه نسبتاً سریع و تحت تأثیر نزدیكی با انقلابیان روسیه رنگ ماركسیستی گرفت و تحولات تاریخی را از این دیدگاه مورد توجه قرار داد خیلی زود سؤالی شكل گرفت كه از انقلاب مشروطیت تا به امروز برجاست و هنوز كه هنوز است در باب موضعگیری سیاسی تعیین كننده است:

رسیدن به سوسیالیسم قرار است به طور مستقیم انجام بپذیرد یا بعد از گذشتن از مراحل موعود تاریخی؟ این مسئله از افكار سوسیال دمكراتهای انقلابی قفقاز و از نوعی پروتو لنینیسم به حوزهٌ افكار چپ ایران وارد شد و هنوز هم كمابیش به اعتبار خود باقیست.

از آنجا كه مسئلهٌ برده داری در ایران باستان هیچگاه از یكی دو كتاب برخی از آكادمیسین های شوروی فراتر نرفته و حكایت فئودالیسم هم با اصلاحات ارضی ختم شده، معضل اساسی و ثابت چپ از ابتدای قرن بیستم موضعی است كه می باید در حق سرمایه داری اتخاذ شود. دعوای اصلی بر سر این بوده، و هنوز هم هست، كه تكلیف با سرمایه داری چیست؟ می شود با آن تا حدی مدارا كرد یا نه؟ می توان و باید از روی سرش پرید یا نباید؟

این مشكل در مورد هر سه نظامی كه از آن ها سخن رفت و چپگرایان به كار تحلیل موقعیت ایران امروز می گیرند، یعنی بناپارتیسم و فاشیسم و دمكراسی بورژوآیی، به یكسان مطرح است چون از دید آنها این هرسه جلوه هایی از سرمایه داری محسوب میگردد و از این بابت (كه از دیدگاه ماركسیستی اساسی محسوب است) تفاوتی با هم ندارد. به هر حال هر بار كه فرصت انتخاب دست داده (هنگام برآمدن رضا شاه، دوران مصدق و دورهٌ بختیار) چپگرایان رادیكال ایران مرتباً به ضرر دمكراسی رأی داده اند و روشی پیشه كرده اند كه در نهایت به پیروزی گزینه های اتوریتر و توتالیتر انجامیده است.

 

چرا این انتخاب؟

در اینجا سؤالی پیش می آید كه چرا هر بار كه مسئلهٌ تعیین نظام سیاسی مطرح شده انتخاب سیاسی چپگرایان رادیكال به ضرر لیبرال ها انجام گرفته است و اگر انتخاب بین سه چهرهٌ سرمایه داری بوده است چرا این یكی كمتر از باقی مورد محبت واقع شده؟ چند دلیل می توان برای توضیح این امر در نظر آورد.

طبعاً ریشهٌ كار را باید در جنبی و روبنایی شمرده شدن مفهوم نظام سیاسی در تئوری ماركسیستی جست. همین پس زدن فكر نظام سیاسی است كه باعث می شود تا تفاوت بین سه نظام سیاسی كه یكی توتالیتر است، دیگری اتوریتر و آخری هم دمكراتیك كمرنگ و حتی گاهی اوقات به كلی لوث شود و توجه آنهایی كه در مقام انتخابند به معیارهای گزینشی دیگری معطوف گردد.

علاوه بر این باید توجه داشت كه روش های حكومتگری نظام های اتوریتر و توتالیتری كه ایران به خود دیده خیلی با آنچه كه سالها سوسیالیسم موجود محسوب بود متفاوت نبوده و نیست. شاید این امر هم سیاست های دو نظام مزبور را در چشم چپگرایان رادیكال اگر نه مطلوب لااقل قابل قبول جلوه داده است. طرفداران پهلوی اول توانستند با عرضه كردن برنامهٌ مدرنیزاسیون اتوریتر عده ای از نیروهای چپ را به دنبال خود بكشند و اسلامگراها با ادعای ضدامپریالیست بودن. انكار نمی كنم كه در وعدهٌ هر دو گروه حقیقتی نهفته بود. مدرنیزاسیون ایران در اصل كار دو پادشاه پهلوی است و در این كه حكومت اسلامی هم ضدامپریالیست و در درجهٌ اول ضدآمریكایی است شكی نیست. چپگرایانی كه خواسته و ناخواسته به روی كار آمدن این حكومت ها كمك كردند از این بابت فریب نخوردند چون آن برنامه هایی را كه به نوعی در بینش تاریخی شان اساسی محسوب می شد یا با نگرش ژئوپولیتیكشان هماهنگی داشت پیروز كردند. فقط باید یادآوری كرد كه مدرنیزاسیون ایران به دلیل تبعیتش از منطق استبداد دچار نوعی قناسی شد كه هنوز داریم تاوانش را میدهیم. مبارزه با آمریكا هم فقط اسباب توجیه استبداد داخلی گشت و اگر دخالت آمریكا را در سیاست ایران قطع كرد اختیار كار را به ملت ایران هم نداد و هم از خارج مستقل شد و هم از داخل.

احتمالاً دلیل آخر این است كه در بین انواع سرمایه داری دمكراسی بورژوآ لیبرال از باقی ضعیف تر به نظر می آید و به هر صورت این تصور هست كه راحت تر می توان با آن مقابله نمود و از میدان به درش كرد. به هر صورت حرفی نیست كه آزادی دمكراتیك فرصت های بسیاری را به مخالفان دمكراسی عرضه می دارد و مقابلهٌ با آن حتماً آسانتر از طرف شدن با فاشیسم و بناپارتیسم است.

این روش دو كلاس یكی كردن مراحل تاریخی و میانبر زدن از سرمایه داری در حقیقت بیش از ماركسیسم ارث لنینیسم است و بیش از آنكه متوجه به تئوری باشد ثمر توجه یكجانبه به عمل است و عجله برای گرفتن نتیجه. در بارهٌ حاصلش در شوروی كه سرمشق این كار شد، لزومی به توضیح نیست. به هر حال مشكل روس ها هم با این قضیه حل شده است ولی تا آنجا كه مربوط است به ایران هنوز ما گرفتار داستانیم.

 

انتخاب موجود سیاسی است و حیاتی

این درست است كه در بینش لیبرال دعوای اصلی بر سر نظام سیاسی است ولی قصد من پا فشردن بر این امر نیست، فقط جلب كردن توجه رزمندگان چپ به یك نكته است: به اینكه اختلاف بین این سه نوع حكومتی كه ذكرشان رفت و از دید لیبرال ها اساسی است و از دیدگاه تئوری ماركسیستی هم ناموجود نیست، جز سیاسی نیست پس باید از همین دیدگاه به آن توجه كرد.

این مسئله كه اقتصاد اصل شمرده شود یا سیاست، نبرد طبقاتی یا نبرد بر سر تعیین نظام سیاسی، شیوهٌ تولید مهمترین شاخص شمرده شود یا ترتیب تقسیم قدرت در اینجا موضوع بحث نیست. انتخاب های ماركسیستی در این زمینه سالیان سال است كه برای همگان آشناست و همانطور كه گفته شد کسی هم قصد این را ندارد كه جهان بینی آنها را تغییر بدهد. موضوع بسیار روشن و محدود است:

اگر هر سه گزینشی كه شمردیم و چپگرایان ایران در موارد مختلف در برابر آنها قرار گرفته اند از بابت شیوهٌ تولید یكسان است و اصولاً هركدام چهره ای از سرمایه داری است، تفاوت اصلی كه بین آنها باقی می ماند جز سیاسی نخواهد بود و در بین انتخاب های سیاسی فعلی و موجود صحنهٌ سیاست (چه این انتخاب ها را اساسی و دائمی بشماریم و چه نه) تفاوت هایی هست كه به هیچوجه نادیده گرفتنی نیست.

اگر این تفاوتها را بپذیریم هیچ غیر منطقی نخواهد بود كه عمل سیاسی مان را بر اساس آنها شكل بدهیم. آیا منطقاً و حتی فقط از دیدگاه حیات گروه های چپ می توان دمكراسی بورژوآزی را همسنگ فاشیسم و بناپارتیسم شمرد؟ پاسخ به این سؤال نه حاجت به دود چراغ خوردن دارد و سال های دراز تحقیق و نه تفكر و تعمق طولانی، كافیست شمار گورهایی را كه دو استبداد سلطنتی و مذهبی ارزانی مبارزان چپ كرده اند بشماریم. آیا واقعاً به حساب سرانگشتی هم هیچ تفاوتی بین سه چهرهٌ سرمایه داری نیست؟ اگر بعضی انتخاب ها را مجازاً حیاتی می شمارند، این یك به معنای حقیقی حیاتی است.

 

مسئلهٌ استراتژی

قبل از ختم مطلب باید دو كلمه ای هم راجع به واقع بینی استراتژیك گفت. چون آن همراهی كه به مبارزان چپ پیشنهاد می كنیم تاكتیكی نیست، استراتژیك است. قصد اصلی همهٌ مخالفان جدی نظام اسلامی براندازی آن است و از این بابت باید روشی كارساز داشت. اینجا دیگر فقط میدان دلیل و برهان و بحث و جدل نیست، یا در مبارزه برنده می شوید یا حریف برنده خواهد شد و راهی جز قبول مرگ سیاسی و بسا اوقات مرگ خشك و خالی برای هماوردانش باقی نخواهد گذاشت. سی سال حكومتش شاهد این مدعاست.

صریح بگویم چپگرایان رادیكال هیچگاه توان اینكه نظام دلخواه خود را در ایران روی كار بیاورند نداشته اند و هنوز هم ندارند، چون اكثریت مردم به برنامه شان تمایلی نشان نداده اند و بسیار بعید است كه در آینده چنین بكنند. تأثیر این گروه در تعیین نظام سیاسی ایران همیشه جنبی بوده ولی بی پیامد نبوده است. این تأثیر سه صورت داشته است. یكی ضربه زدن به لیبرال ها، دیگر یاری رساندن مستقیم به مخالفان آن ها و آخر از همه سایهٌ پشتیبانی خارجی كه مردم را می رمانده. خوشبختانه این آخری با سقوط شوروی به كلی ختم شده. می ماند دوتای دیگر كه ختم كردنش فقط از دست خود آنها برمی آید. نمی باید این تأثیر را عاطل گذاشت یا گذاشت كه برای چندمین بار به راه نادرست برود. این كار به كل ملت ایران ضربه می زند ولی در درجهٌ اول خود چپگرایان رادیكال را نشانه می گیرد و شدیدترین لطمات را متوجه آنها می سازد.

برای براندازی نظام اسلامی استراتژی كارساز باید داشت. نزدیك به یك قرن است كه تصویر ایدئولوژیك اعتصاب و انقلاب عمومی از یك طرف و نبرد چریكی از طرف دیگر در اذهان چپگرایان رادیكال جایگزین استراتژی شده است و این چیرگی از بابت عملیاتی برایشان بسیار گران تمام شده. كارآیی این روش ها امروز هم بیش از گذشته نیست. برای براندازی نظام اسلامی راهی می باید داشت متناسب با ماهیت نظام و موقعیت تاریخی موجود. مدتی است كه ما چنین راهی را به دیگران عرضه كرده ایم و همه را به پا گذاشتن در آن فراخوانده ایم. رفتن به آن مطلقاً محتاج عقب زدن ارزش های ایدئولوژیك چپ نیست، بخصوص چون محورش بر لائیسیته است ولی حاجت به ختم كردن كجتابی یك قرنه با دمكراسی لیبرال دارد.

 

مقصود از تمام این حرفها

بهره ای كه چپگرایان از گام نهادن در راه براندازی حكومت فعلی و جایگزینی اش با دمكراسی لیبرال و لائیك خواهند برد امكان حیات آزاد و آبرومند سیاسی در مملكت خودشان است یعنی امكان برخورداری از حقی كه دارند و كس دیگری به آنها تفویض نكرده است. امكان اینكه آزادانه فكر خود را پرورش بدهند و بیان نمایند، بتوانند حزب و گروه و سندیكا درست كنند. امكان اینكه بتوانند در راه رفاه طبقات كم درآمد به هزار و یك ترتیب فعالیت كنند.

هر آدم عاقلی می داند كه دمكراسی تك حزبی حرف بی معنایی است و دمكراسی آیندهٌ ایران لااقل حاجت به دو حزب دارد كه یكی راست و دیگری چپ باشد. در هیچ جا امكان اینكه دمكراسی بتواند بر یك پا بایستد نیست. حرفی را هم كه امروز و اینجا عرضه شده از دیدگاهی بالاتر از موضعگیری حزبی بیان شده است، از دیدگاه ساختمان و تحكیم دمكراسی آیندهٌ ایران صرف نظر از اینكه چه حزبی (چپ یا راست) در آن حكومت بكند. چپگرایانی كه امروز پا در راه برقراری دمكراسی بگذارند كادرهای آیندهٌ چپ دمكراتیك ایران خواهند بود و چه بهتر كه هر چه زودتر متشكل شوند و گرد هم بیایند و به شكل دادن آن دمكراسی كه باید در آینده فضای حیات سیاسی شان باشد از هم امروز یاری برسانند.

آخر از همه این را هم بگویم كه وقتی خطاب به چپگرایان صحبت از همراهی برای برقراری دمكراسی لیبرال و لائیك می كنیم قصد معامله نداریم. مقصود این نیست كه اگر شما با ما راه بیایید و امروز فلان كمك را به ما بكنید در آینده اگر قدرت نصیب مان شد این و آن امتیاز را به شما می دهیم یا آزادی عملتان را تضمین می كنیم. نكته در این است كه ما آزادی سیاسی را اصولاً حق چپگرایان می دانیم و چه این گروه در راه برقراری دمكراسی در ایران با ما همراهی بكند و چه نه در هر صورت این حق را به رسمیت می شناسیم و آن آزادی را تضمین می كنیم در مقابلش هم عوضی نمی خواهیم. سرمشق ما در درجهٌ اول حكومت مصدق است و سپس بختیار. تا آنجا كه به ما مربوط است حق نیروهای چپ محفوظ است. نوبت انتخاب با آنهاست، اگر كمكی به جنبش براندازی و برقراری دمكراسی بكنند رسیدن به حق خود را تسریع كرده اند.

2008-06-03 پاریس