پرویز نیکخواه از دیدگاه مهشید امیر شاهی

مهشيد امير شاهی درکتاب درحضر از پرويز نيکخواه چنين ياد مي کند:

اولين بار پرويز را درجلسات انجمن دانشجويان در لندن ديدم. او تازه ازايران رسيده بود ومن تازه از شبانه روزی وارد دانشگاه شده بودم. توی چشم های درشتش شرم، برهوش غالب بود، و وقتی آدم ميزان هوشش دستش می آمد، تازه می فهميد شرمش به چه درجه است.

انجمن ، انجمن ادبی بود. شب های شعر خوانی و جلسه های بحث وسخنرانی داشتيم . روزنامه ای هم راه انداخته بوديم و سالی يک بار هم بليت می فروختيم ونوروز را جشن می گرفتيم. عکس های اولين عيدی که همه دورهم جمع بوديم هنوز هست. جشن تا صبح طول کشيد ومن و دارا وهوشنگ و پرويز بعد ازمنظم کردن سالن و تحويل دادنش، يکسر رفتيم به هايد پارک و بعد هم روی سرپن تاين قايقرانی کرديم . توی عکس ها، من پولوور پشمی يکی از بچه ها را پوشيده ام ، به نظرم مال پرويز را.

سال هاست که خبرهای پرويز از دور به گوشم می رسد. می دانم درتلويزيون کارمی کند، زن گرفته است و دو بچه دارد . اصلاً نمی دانم رابطه اش با همکارانش چگونه است، ولی درمواقع عادی هرچه هست، امروز همه آشکارا بایکوتش کرده اند. ميزش حکم اطاق قرنطينه را دارد، کسی نزديکش نمی شود.

پرويز سرش پايين است، با همان حجب وحيايی که من در دورهٌ دانشجويی دراو سراغ داشتم و می دانم که اگر سرش را هم بلند کند و چشمش به چشمم بيفتد، غريبه نگاهش خواهم کرد.

سيروس يکسر می ̃ايد سر ميز ما. خبرهای او راهم جسته و گريخته دارم، چون او را هم از پاريس ديگر نديده ام. به او هم از زمانی که دورهٌ چپ زدگی و کنفدراسيون بازی را کنار گذاشته است و از ياران همفکر بريده است، نسبت های فراوانی می زنند: ساده ترينش همکاری با ساواک.

سيروس را چند سال بعد از پرویز شناختم. دورهٌ کوتاهی در سيته دانشجويان پاريس هم خانه بوديم.او از آلمان آمده بود که مدتی فرانسه بماند، من ازنروژ به پاريس فرارکرده بودم که طلاقم را بگيرم. جوان قرتی قشنگی بود که خوب لباس می پوشيد وماشين اسپورت قرمزش به کوی دانشجويی رنگ پول می زد. معاشرينش چپی هايی بودند که باسی اسمشان را سوسياليست های جزوه ای گذاشته بود. آنهايی که حمام نکردن را دليل انقلابی بودنشان می دانستند و پيشرو بودنشان را با پيشنهاد بغل خوابی درجلسهٌ اول آشنايی نمايش می دادند و پول شرابشان را ازاين و آن تيغ می زدند ازجمله ازسيروس.

سيروس و پرويز هيچ شباهتی بهم ندارند نه خَلقاً و نه خُلقاً ، ولی بی اختيار فکر مي کنم سيروس هم امروز جايش توی قرنطينه است . سری برايش تکان می دهم و با طلا مشغول صحبت می شوم. سيروس چند لحظه‌ای با سيد حرف می زند وبعد بلند می شود ومی رود و کنار پرويز می نشيند.

(در حضر مهشيد اميرشاهی رويه ۸-۹)

هرچه می کنم آهنگ صدايش يادم نمی آيد. هيچ جمله ای، حرفی، سخنی ازاو درخاطرم نيست. فقط صورتش تمام فضای اطاقم را پرکرده است چشم‌هايش و پيشانی بلندش. برخلاف هميشه مستقيم توی چشمم نگاه می کند، مثل آخرين عکسی که در روزنامه ها ازاو چاپ کرده اند.

پرويز را کشتند، در سی و چند سالگی . سی و چند سال زندگی که بيست سالش، به شاگردی گذشت، پنج سالش درزندان و بقيه اش درسکوت. ديگران در باره اش حرف زدند، با تعبيرهای دهن پرکن خودشان: وقتی به زندان رفت، گفتند قهرمان است ، اما نگفتند چرا. وقتی بيرون آمد، گفتند خيانت کرده است، ولی نگفتند به چه . خود او نه ادعای قهرمانی داشت نه امکان خيانت. نه لقب را به ريش گرفت نه به تهمت جواب داد. ساکت ماند ساکت و بی صدا، که زندگی کند.

پرويز را کشتند. بر سی و چندسال زندگی در سی و چند ثانيه نقطهٌ پايان گذاشتند. بازصدايش به گوش کسی نرسيد، باز ديگران گفتند، با زبان بدآهنگ ونامفهوم خودشان: گفتند محارب با الله است . گفتند مفسد فی الارض است. با هيچ کس سرجنگ نداشت و با ناپاکی بيگانه ترين بود.

دو روز است اشک بند نمی آيد، غذا درمعده نمی ماند، دل چون سرب درسينه سنگين است. گاه بازو را چنگ می زنم، گاه رانم را و فقط می گويم چرا...؟ چرا...؟ چرا.؟..

منتظر زن سيروسم . صبح تلفن کرد وگفت ، هيچکدوم از روزنامه ها حاضر نيستن اعتراض خانواده پرويزو به اعدامش چاپ کنن.

گفتم ، همين آزاديخواهايی که به جنگ سانسوررفته بودن؟ بيشرفای سگ پدر.

گفت: يه خبرنگار فرانسوی فردا داره ميره پاريس . به نظر شما بديم اون ببره اونجا چاپ کنه ؟

گفتم ، حتماً.

گفت، منتها متن نامه ترجمه نشده، چکارش کنيم؟

پرسيدم ، بعد از ظهر می تونين بياين پيش من؟

بعله.

پس بياين با هم شايد بتونيم يه کاری بکنيم. وآدرس خانه را دادم.

جلو احسان، که ازحوالی يازده صبح سراغم آمده است، بی خجالت گريه می کنم. اما دلم می خواهد وقتی زن سيروس می رسد اشکم خشک شده باشد. احسان دستمال های کاغذی را مرتب از توی قوطی بيرون می کشد و دسته دسته کنارم می گذارد. و گاه می گويد، پاشو يه آبی به صورتت بزن.

چرا ؟... آخه چرا پرويز؟ چرا؟

احسان نفس بلندی می کشد و می گويد، گفتن مقاله مربوط به خمينیو نوشته .

می گم چرا کشتنش؟ مجازات مقاله نوشتن کشتنه؟... صدايم فرياد است.

احسان می گويد، نه _ کی گفته مجازاتش اينه، خودتو اين جوری آزار نده. تازه می دونی که مقاله رم اون ننوشته بود. يکی ديگه نوشته بود. اسماشون شبيه بوده.

اصلاًً اون مقالهٌ گُه مطرح نيست اينا گفتن چرا شاه نکشتت. تا وقتی زنده بود، اعتراض روشنفکرا بهش همين بود، حالام انقلابيون به همين جرم کشتنش . کشتنش برای اينکه همهٌ عمر تو زندون نموند، کشتنش برای اينکه زير شکنجه نمرد، کشتنش برای اينکه ساواک نکشتش. آخه چرا...

احسان دوتا دستمال به طرفم سرمی دهد و می گويد ، تومحاکمه شم...

محاکمه ؟ مگه محاکمه ای درکاربود؟

احسان فوراً خودش را تصحيح می کند، نه محاکمه که نه توهمون دادگاه قلابی انقلابی، گفته بود من خدا ندارم ، نيازيم به خدا ندارم.

خب پس منو چرا نکشتن؟ منم ندارم، نيازيم ندارم. خدا مال اونايی که می خوان به بهانه اش آدم بکشن ، چرا؟...

احسان لبش را گاز می گيرد و با عجله و صدای آهسته می گويد، سپس! تو رو خدا نگو سيس! اصلاً دنبال چراش نگرد. کار اينا که چرا نداره، توفقط داری خودتو اذيت می کنی.

می گويم ، چرا کم ديدمش ؟ چراسراغش نرفتم؟ چرا؟ ... چرا؟

بابا تو که تنها کسی بودی که ازش جانبداری می کردی. اگه يکی نبايد احساس گناه کنه تويی.

اون دفه که زن سيروس تلفن کرد، گفت پرويز سلام می رسونه چرا نگفتم گوشی رو بده باهاش حرف بزنم؟ چرا نگفتم؟ صداش يادم رفته احسان به کلی يادم رفته .

اشک تندتر از آن می بارد که بتوانم خشکش کنم. احسان می گويد، پا شو صورتتو بشور، الان اين خانمم مياد خوب نيست. چند دقيقه فکرشو نکن. پاشو آبی به روت بزن پا شو. بعد باهت حرف دارم آخه. می خوام راجع به اجارهٌ اينجا باهت حرف بزنم يه مستأجر برات پيدا کردم.

دفه آخرم که ديدمش جمعه بود، مثه امروز. یه نظر ديدمش تو باشگاه طوس. حتی باهم حرف نزديم. حتی به هم نگاه نکرديم. سرش پايين بود. تک و تنها، سر ميز ... ته سالن ... چرا نرفتم سرميزش؟

احسان بازویم را می گيرد ومی گويد، بلند شو داری خودتو می کشی. آخه فايده اش چيه؟ بلند شو. و بلندم می کند.

حوله را خيس می کنم و می گذارم روی صورتم. اما باز گرمای اشک را بر پوستم و شوريش را درگوشهٌ لبم حس می کنم. سرم را بالا می گيرم و به عقب خم می شوم که هرچه آب در چشمم هست، فروکش کند. به همين حال مدتی می مانم و حوله هنوز روی صورتم است که کبری درحمام را می زند و می گويد، خانم يه خانمی اومده شما رو ببينه بگم بياد تو؟

حرکاتم سريع می شود و می گويم ، آره بدو. چاييم ببر تا من بيام.

صورتم را خشک می‌کنم، لکه های سرخ روی صورت و نوک دماغم برق می زند. سر و کله ام را مختصری نظم می دهم و به ديدار زن سيروس می روم.

زن سيروس به نهايت زيباست. لباس سياه و توالت مختصرش بسيار برازنده است.

خوش ترکيب و باريک مثل شمعی خوش تراش کنار چوب هايی که در بخاری شعله می کشد ايستاده است. اولين بار است که او را می بينم. در چشم هايش می‌خوانم که غم او از غم من سنگين تراست و بار گناهش از بارگناه من سبک تر.

با هم دست می دهيم و می نشينيم . از پرويز برايم می گويد از زن پرويز و بچه های کوچک پرويز، از عشق متقابل پرويز و زنش بهم، از اينکه تازه صاحب خانه ای شده بودند و در انزوای خودشان به آرامشی رسيده بودند.

من می‌خواهم از ورای صحبت های زن سيروس تمام زندگی ناشناختهٌ پرويز را دراين دو ساعت بگنجانم ، مجسم کنم، بشناسم. می خواهم بدانم چه می گفت و چه می کرد. می‌خواهم بپرسم احساسش نسبت به هم مسلکان قديم و هم کاران اخير چه بود. کدام را می ديد و از کدام پرهيز داشت. زنش قشنگ است يا نه، بچه ها پسرند يا دختر. اما نمی پرسم تا رشتهٌ کلام زن سيروس پاره نشود. می‌گذارم به ميل و روال خودش بگويد، آنچه به فکرش می رسد، آنچه به ذهنش می آيد. ازميان حرف ها برای هزاران هزار سؤالم، فقط چند جواب می يابم. سيروس و زنش از تنها معاشرين پرويز بودند، زن پرويز قشنگ است و بچه ها، يکی دختر و يکی پسر.

نجابتش و متانتش عجيب و غريب بود من که درهيچ کس ديگه سراغ ندارم. در زندگی فقط يه زن ديد، با يه زن بود زن خودش. آدم اصلاً باورش نميشه .

چرا من باورمی کنم. چشم های پراز شرم پرويز جلوم مجسم است و لبخند پرحيايش .

تو دوستی از هيچی دريغ نداشت. بيست و دوی بهمن تو اون شلوغی، تو اون بکش بکش و بگير و ببند رفت تو خيابونا که برای بچهٌ من شير پيدا کنه. من تو خونه شير نداشتم. مغازه هام بسته بود، نمی دونم تا کجاها رفت تا بالاخره گير آورد.

دوستی پرويز را هم می شناسم.

می دونين زنش اول عاشقش شد؟ از روی عکساش ، از دفه اولی که تو تلويزيون ديدش.

نه ، نمی دانم از زندگی پرويز هيچ نمی دانم.

باهم خوش بودن، خيلی خوب و خوش.

پس چند سالی از اين سی و چند سال، به برکت وجود زنی که نديده ام و نديده دوستش دارم، در مهر و صفا گذشته است. چقدر اين فکر آرامم می‌کند، دلم می خواهد ذهن در همانجا بماند، اما... طفلک بچه های کوچکش ، طفلک زن جوان زيبای عاشقش . ديگر نمی خواهم گريه کنم. جرأت نمی کنم بپرسم زنش در چه حال است. جرأت نمی کنم بپرسم بچه ها خبردارند که ديگر پدرندارند. می پرسم: چرا وقتی يکی دو روز بعد از بازداشت آزادش کردن...

زن سيروس می گويد، آزادش نکردن. دروغ گفتن. روزنامه‌ها دروغ نوشتن. از روزی که گرفتنش کسی نديدش تا وقتی که جسدشو تحويل دادن.

آرام آرام گريه می کند و حرف می‌زند. می دونين که نمی خواستن بذارن خاکش کنيم؟ هر جا رفتيم گفتن کافربوده نميشه اينجا دفن بشه. تا بالاخره تو دروس تومقبره حاج مخبرالسلطنه تونستيم يه قبر بخريم.

دلم از کينه انباشته است کينه به آنهايی که پرويز را کشتند، کينه به آنهايی که جسدش را نشستند، کينه به آنهايی که خاکش نکردند... و کينه به خمينی که جوهر کينه توزی است و به من کينه داشتن را آموخته است.

زن سيروس باز برايم می گويد از خويشان پرويز، از پدرش، از برادرهايش، و از نامهٌ اعتراضی که آنها نوشته اند و روزنامه ها چاپ نکرده اند.

حالا چکار کنيم؟

می گويم، همون کاری که پای تلفن گفتين. فردا بدينش به اون خبرنگار فرانسوی .

آخه ترجمه نشده وقت زيادي ام نداريم .

مهم نيست من فکراشو کردم. نمرهٌ تلفن و آدرس خواهر منم بهش بدين همونجا براش ترجمه می‌کنه.

زن سيروس پيشنهاد را می پسندد. فقط شما خبرو قبلاً به خواهرتون بدين که درجريان باشه.

همين امشب بهش تلفن می کنم.

....

(در حضر مهشيد اميرشاهی رويه ۲۱۴ ۲۱۰ تاريخ ، چاپ ۱۹۸۷)