«ریشه ها ، تاریخ و آینده سوسیال دمو کراسی در ایران» در گفتگو با بابک امیرخسروی

تحکیم - این سومین مصاحبه ازمجموعه مصاحبه ها در باب ریشه ها ، تاریخ و آینده سوسیال دموکراسی در ایران است که تقدیمتان می شود.بابک امیرخسروی در ایران با کتاب بسیار خوانده شده اش "مهاجرت سوسالیستی و سرنوشت ایرانیان" شناخته می شود. او در پاسخش نشان می دهد که ما را جدی می گیرد، چنانکه پیش از این فرخ نگهدار و مازیار بهروز نیز چنین نشان دادند، پس چه خوب است که ما نیز بیشتر خود را جدی بگیریم ، بیشتر مطالعه و فعالیت کنیم و از افتادن در دام مباحثات خاله زنکی و بیهوده بپرهیزیم ، اشتباهات گذشتگان را تکرار نکنیم و از تاریخ درس بیاموزیم هر چند که ظاهرا تاریخ به ما می آموزد که هیچ کس از تاریخ نمی آموزد.

به نام خدا

این سومین مصاحبه ازمجموعه مصاحبه ها در باب ریشه ها ، تاریخ و آینده سوسیال دموکراسی در ایران است که تقدیمتان می شود.بابک امیرخسروی در ایران با کتاب بسیار خوانده شده اش "مهاجرت سوسالیستی و سرنوشت ایرانیان" شناخته می شود. او در پاسخش نشان می دهد که ما را جدی می گیرد، چنانکه پیش از این فرخ نگهدار و مازیار بهروز نیز چنین نشان دادند، پس چه خوب است که ما نیز بیشتر خود را جدی بگیریم ، بیشتر مطالعه و فعالیت کنیم و از افتادن در دام مباحثات خاله زنکی و بیهوده بپرهیزیم ، اشتباهات گذشتگان را تکرار نکنیم و از تاریخ درس بیاموزیم ؛هر چند که ظاهرا تاریخ به ما می آموزد که هیچ کس از تاریخ نمی آموزد.

 

به هر حال این است پاسخهای آقای امیرخسروی که علیرغم گرفتارهای فراوانشان با لطف و محبت بسیاربرای پاسخگویی به پرسشهای ما وقت گذاشتند.                     

 

                                                                      سعید قاسمی نژاد

 

 

 

سلام دوستان عزیز!

 

درابتدا مایلم مراتب سپاسگزاری خودرا ازاین که مرا به مشارکت دربحث های خود دعوت کرده اید، ابرازکنم. با اجازه شما، به جای پاسخ به تک تک آن ها، درچارچوب توضیحاتی که درزیربه عرض تان می رسانم، به آن ها به پردازم. و احیانا نکات دیگری را با شما درمیان بگذارم که درسوال ها مطرح نشده اند. بخش اساسی توضیحات من دررابطه با پرسش های اول ودوم شمااست:

 

1-  به طور خلاصه،سوسیال دمکراسی چیست؟-

 

2   سوسیال دمکراسی ریشه در اندیشه های چه متفکرانی دارد؟

 

سوسیال دمکراسی امروزی بیشتر به اندیشه های کدام متفکران شبیه است؟برنشتاین ، کائوتسکی ،گیدنز.....؟

 

 

الف ـ  دریک رویکرد کلی ، سوسیال دموکراسی ازبدومطرح شدن آن درعرصه سیاسی؛ درنیمه های سده نوزدهم میلادی، همواره بازتاب یک جنبش مردمی برای آزادی وعدالت اجتماعی بربستر دموکراسی بوده است. این خصا ئل را اولوف پالمه، رهبربرجسته وفرهیخته سوسیال دموکراسی سوئد و نخست وزیرفقید دهه هفتاد میلادی آن کشوربه صورت زیربیان کرده است:« سوسیال دموکراسی یک جنبش رهائی بخش است. و هدف اصلی آن همیشه این بوده وخواهد بود که دموکراسی را درهمه زمینه ها(سیاسی واجتماعی) تامین کند وکارآزادانه رادریک جامعه دموکراتیک، جانشین زوروفشارنماید».

 

 

 آزادی وعدالت اجتماعی ودموکراسی، عناصرجدائی ناپذیراین جنبش و بازتاب گوهرسوسیال دموکراسی اند. درگذشته، هرجا وهرزمان یکی ازاین پایه ها خدشه دارشده، سوسیال دموکراسی ازدرون مسخ گردیده ودیریا زود به شکست انجامیده است.این که چراعنوان «سوسیال دموکراسی» براین جنبش نهادند، تا حدی استمرار اندیشه های انقلابیون پیشین ونیازجنبش برای دموکراسی سیاسی: تامین رای همگانی، تشکیل مجالس انتخابی وآزادی ها ازیک سو، وتعمیم دموکراسی سیاسی به دموکراسی اجتماعی وزندگی اجتماعی(سوسیال) ازسوی دیگربوده است. به این معنی، اصطلاح «سوسیال دموکراسی» بازتاب خواست ها واهداف اصلی آزادی خواهان مترقی برای دموکراسی وعدالت اجتماعی به گونه تقابل با مظالم وتبعیضات موجود درجوامع بورژازی ورهائی ازآن ها بود.

 

 

البته پیش ازبرآمدن فعال مارکس وانگلس درصحنه سیاسی، این اصطلاح درجامعه سیاسی فرانسه باب شده بود. ومعمولا به جریانات چپ دموکرات جمهوری خواه اطلاق می شده است. مارکس وانگلس درنوشته های آغازین خود، جریانات سیاسی«سوسیال دموکرات» را «طرح سیاسی واجتماعی خرده بورژوائی» ارزیابی کرده وبه خاطرهمین پیشینه تاریخی، با آن ها مرزبندی داشته وکلا نسبت به این نام، پیشداوری منفی داشتند. ( دراین رابطه ازجمله توضیحات انگلس به چاپ انگلیسی سال 1888 «مانیفست کمونیستی» ونیزاظهارات مارکس دراثرمعروف او تحت عنوان« 18برومر»، شایان توجه است).

 

 

 البته این پیشداوری منفی مانع ازآن نشد که کمی بعد، مارکس به گروهی ازپیروان فردیناند لاسال درآلمان بپیوندد که در اطراف مجله ای زیرعنوان «سوسیال دموکرات» گردآمده بودند. پس ازآن نیزبا«انترناسیونال اول»(1864 ـ 1876  ) که سازمان بین المللی کارگران بود، تا انحلال آن همکاری کردند. مارکس رئیس کنگره موسسان آن درلندن واعلامیه تشکیل آن نیزبه قلم اوبود. هردوی آن ها تا پایان زندگی پربارخویش، فعال ومنتقد واندیشه پردازبرجسته «حزب سوسیال دموکرات آلمان» باقی ماندند.

 

 

 

پیش ازمارکس ودرزمان حیات او، جنبش ها وگرایش ها ی سوسیالیستی دیگری بودند که هرکدام به شیوه و اسلوب خود، درچالش با ایدئولوژی حاکم بورژوائی بودند. ازجمله می توان مکتب سوسیالیست های تخیلی( سن سیمون، فوریه، اوئن و..)، که مارکس وانگلس شدیدا تحت تاثیرآن ها بودند؛ گرایش توطئه گرانه اوگوست بلانکی وآنارشیست ها(باکونین) درفرانسه؛ «نارودنایا ولیا» (اراده خلق) درروسیه؛ چارتیست ها وفابین ها درانگلستان را نام برد. تفاوت اصلی مارکس وانگلس ونیزلاسال درآلمان، با این جریان ها دراین بود که این بزرگان درپی درک و توضیح علمی نظام سرمایه داری وارائه نظام اقتصادی ـ اجتماعی بدیل آن بودند. چالش مارکس با این جریانات وگرایش های فکری فوق الذکر، ازچنین ضرورتی برمی خواست.

 

تاکید  نکته ای مهم درآغازاین گفتگو ضرورت دارد. با آن که عنوان سوسیال دموکراسی از 150 سال به این سو، همواره برپرچم قاطبه احزاب مردمی آزادی خواه عدالت جو، نقش بسته است. با این حال این جنبش، از لحاظ مضمونی، طی یک قرن ونیم حیات مستمروفعال وپربارخود درکشورهای مختلف؛ ازتغییروتحولات شگرفی که درعرصه اقتصادی، سیاسی وفرهنگی جوامع سرمایه داری روی می داد، متاثربوده ودچاردگردیسی شده است. با توجه به تغییروتحولات مهمی که درفاصله زمانی میان نیمه دوم قرن نوزدهم وسال های پایانی آن قرن دراوضاع واحوال سیاسی ـ اقتصادی ونیزدرقشربندی های طبقاتی ـ اجتماعی دراروپا رخ داده بود؛ امکان نداشت تدوین مشی راهبردی؛ اساسا زبان وگفتمان سیاسی اندیشه پردازان جنبش پویا وسرزنده ای ازتبار سوسیال دموکراسی، یکسان باقی بماند؟ روشن است که این حکم، باشدت بیشتر، برای سده بیست میلادی، به ویژه نیمه دوم آن صدق می کرده است که دوجنگ جهانی خانمان سوزوانقلاب اکتبرروسیه را با پیامد های آن وجنبش های رهائی بخش درآسیا وآفریقا راپشت سرگذاشته بود!

 

مضمون اصلی وچگونگی این دگردیسی: یعنی تغییروتحول «سوسیال دموکراسی انقلابی» وگذار آن به «سوسیال دمو کراسی اصلاح طلب (رفرمیستی)» است. بنابراین، کوشش عمده من درپاسخ به سوالات شما، توضیح این دگردیسی ونشان دادن حقانیت وازجهاتی قانونمند بودن آنست. به گمانم، دراین توضیحات پاسخی نیزبه برخی دیگرازپرسش های شما ودغدعه های بجای ذهنی تان به دست بیاید.

 

 

ب ـ  درواقع، با آن که «انترناسیونال اول»  که مارکس وانگلس درنیمه دوم سده نوزده میلادی (1864)، اندیشه پردازان آن بودند؛ با «حزب سوسیال دموکرات آلمان» که کارل کائوتسکی وکارل لیبکنخت وروزا لوکزامبورگ ها درراس آن قرارداشتند، متفاوت بوده است. واین تفاوت ها با شدت بیشترمیان«حزب سوسیال دموکرات روسیه» که لنین و بلشویک ها رهبرونظریه پردازآن بودند، با دوجریان بالا مشاهده می گردد. وهم چنین، تفاوت «احزاب سوسیال دموکرات اصلاح طلب معاصر»، که ویلی براند ها واولوف پالمه ها و برونو کرایسکی ها وآلینده ها، چهره های برجسته ونماینده آن بودند، با هریک ازسه جریان بالا چشم گیرترند. بااین حال، همه این جریانات به یک خانواده بزرگ تعلق داشته اند. انگلس که درزمان خود متوجه این فاصله افتادن وتفاوت میان نام ومحتوای سوسیال دموکراسی بود، به درستی می گفت:« عنوان احزاب سیاسی واقعی هیچ گاه به طورکامل با آن جوردرنمی آید. زیرا حزب پیش می رود ولی نام برجای می ماند»!

 

ج ـ بنابراین، برای فهم وارزیابی درست وواقع بینانه ی این دگردیسی وتوضیح آن؛ حتی ارزیابی ازشأن نزول برخی احکام ورهنمود های پایه ای مارکس وانگلس؛ پیش ازهرچیزتوجه به همین اوضاع واحوال اجتماعی و سیاسی کشورهای اروپا و دورانی است که درفضای آن می زیسته اند. زیرا نوشته ها واندیشه های سیاسی شان بشدت متاثرازآن بوده است.

 

مارکس به درستی می گفت وبراین باور بود که:«بشر، فقط آن وظایفی را می تواند در برابر خود قراردهد که قادربه حل آن باشد». طبیعتا این حکم شامل حال او نیزبوده است.  اصول ومبانی مکتبی که سوسیالیسم علمی نام گرفت؛ درنیمه دوم سده نوزده میلادی، گام به گام تدوین شد ودرپیوند با رویدادهای سیاسی واجتماعی آن دوران، تصحیح وتدقیق گردید وشکل نهائی یافت.

 

درآن هنگام، حتی کشورفرانسه که انقلاب کبیر1789 راپشت سرداشت؛ هنوزازجامعه بازوآزاد ورفاه نسبی و دموکراسی رایج درقرن بیستم، حتی درمقایسه با یکی دو دهه پایانی آن قرن 19، فاصله داشت. نه رای همگانی رایج بود، نه سندیکاهای کارگری وجود داشت ونه احزاب واقعی کارگری! دوران رشد آغازین سرمایه داری لجام گسیخته وبی بند وبار، به غیرازبی خانمانی ودربه دری دهقانان وفقرومحرومیت زحمت کشان، ارمغانی برای توده های محروم به همراه نداشت.

 

 

انقلاب کبیر فرانسه با مشارکت فعال پابرهنه های شهری وپیشه وران ودهقانان، ولی با هژمونی بورژوازی؛ مالکیت اشرافی وکلیسا را ازمیان برداشت وحکومت مطلقه اشرافی ـ سلطنتی رابرانداخت و بورژوازی رابه قدرت رساند. از پیامدهای بلافصل این انقلاب، ازجمله تصویب اعلامیه حقوق بشروشهروند ازسوی مجلس موسسان بود که پیام آورآزادی وبرابری وبرادری بود:«انسان هاآزاد به دنیا آمده، آزاد می زیندودربرابرقانون برابرند». این انقلاب ازنظرروند تکامل تاریخی، رویدادی مترقی وروبه جلو بود. و درمیان زحمت کشان وپیشه وران ودهقانان امید ها برانگیخت. اما بورژوازی تازه نفس فرانسه، دوسال پس ازآن، قانون «شاپلیه» را از مجلس ملی گذراند که تشکیل اتحادیه ها وفعالیت های صنفی ـ سندیکائی رامنع کرد. اعتصاب ها بامحکومیت های شدیدی روبه روشد. قانون انتخابات، کاملا طبقاتی واکثریت مردم را ازحق انتخاب شدن وانتخاب کردن محروم می ساخت.

 

 

«مانیفست کمونیستی» ازسوی مارکس وانگلس در1847، درچنین اوضاع واحوالی به رشته تحریردرآمد ونمی توانست متاثر ازآن نباشد. آزادی های سیاسی وسندیکائی واحزاب ، حق رای همگانی ودستاوردهای اجتماعی و دموکراتیک پایان قرن 19 وقرن 20ام، که درکشورهای پیشرفته اروپائی مشاهده می گردد، گام به گام به دست آمد وحاصل اعتصاب ها  وتظاهرات خیابانی وفداکاری ها و قربانی دادن های بی شماربوده است. این دستاورد ها اهدای کسی وبه طریق اولی بورژوازی این کشورها نبوده است.

 

 

مردم فرانسه، همین حق رای همگانی راکه شرط اولیه دموکراسی است، پس ازپنج انقلاب ویک قرن بعداز انقلاب کبیرفرانسه به دست آوردند! درابتدا حق رای برنوعی مالیات مبتنی بود که تهی دستان راازمشارکت محروم می ساخت. براساس این قانون، درانتخابات سال 1795 تنها سی هزارنفرانتخاب کننده برجای ماند. پس از انقلاب 1830 با اصلاحاتی که صورت گرفت، تعداد رای دهندگان به240 هزارنفررسید. تنها پس ازقیام و شورش کارگران شهرلیون(1831) که مارکس آن هارا«سربازان سوسیالیسم» نامید. ومبارزات وقیام ها از جمله قیام 1839 به رهبری اگوست بلانکی که درخون غرقه شد؛ وبالاخره انقلاب 1848 که به برقراری جمهوری انجامید، حق رای همگانی برای مردان بالای 21 سال پذیرفته شد. اما این پیروزی دیری نپائید. پس ازسرکوب خونین قیام کارگران ومردم پاریس درژوئن1848، قانون جدید انتخابات(ماه مه 1850)، به طور چشم گیری از شمار شرکت کنندگان کاست وسه ملیون نفررا که ازتهی دستان بودند، ازحق رای محروم ساخت. تنها پس ازانقلاب 4 سپتامبر 1870 که پیش درآمد کمون پاریس(18مارس ـ 22 ماه مه 1871) بود؛ با آن که  آن نیزبه خون کشیده شد، ولی حق رای همگانی برای همیشه درفرانسه تأمین گردید. با این حال، زنان که نیمی ازجمعیت فرانسه بودند، تاپایان جنگ حهانی دوم(1945) ازاین حق اولیه محروم ماندند. قوانین ضد کارگری «شاپلیه» که قبلا اشاره کردم، درسال 1862 تعلیق شد. تنها پس ازکمون پاریس کارگران موفق به تشکیل سندیکا های کار گری ودر1895 موفق به تشکیل سندیکای واحد:«کنفدراسیون عمومی کار» شدند! اولین حزب کارگری سوسیالیست درنوامبر 1880 به وجود آمد.

 

 

تکیه روی کشور فرانسه ازآن جهت است که، انقلابی ترین وازمنظرسیاسی پرتحرک ترین کشوراروپا درحیات مارکس وانگلس بود؛ فرانسه به گفته مارکس کشوری بود که:«تومارفئودالسیم را درهم پیچید» و«مبارزه پرولتاریای انقلابی علیه بورژوازی فرمانروا، درآن جا چنان شکل حادی به خود می گیرد که دردیگر کشورها سابقه ندارد»! به شهادت انگلس، مارکس« مراقب تمام دقایق تاریخ جاری آن  بود» ( ازپیشگفتار انگلس به چاپ سوم  کتاب هیجده برومرلوئی بناپارت). برای  تجسم اثرات جنبش های سیاسی فرانسه درنظام فکری مارکس همین کافی است که یادآوری کنم تنها اصلاحی که مارکس وانگلس بر«مانیفست کمونیستی» وارد کردند پس ازدرنگ بررویدادهای 1848 ـ 1851 فرانسه بود. ونظریه مهم و مورد بحث ومجادله «دیکتاتوری پرولتاریا» نیزمبتنی برتجربیات کمون پاریس تدوین شد.

 

 

 

تصویرکوتاه بالا نشانگروضعیت فرانسه انقلابی ونمونه واربود! چه رسد به آلمان وروسیه وکشورهای دیگر! درآلمان انقلاب 1848 سرکوب شد؛ حق رای همگانی به طور کامل، در 1918 تامین گردید. شرایط اختناق و استبداد سلطتی پروس به درجه ای بود که انگلس درنامه 29 ماه مه 1891 خود به کائوتسکی درانتقاد ازبرنامه ارفورت حزب سوسیالیست آلمان، درمورد طرح علنی شعارجمهوری می گفت: «درمیان کشیدن این موضوع

 

خطرناک است»! درانگلستان جنبش کارگری«چارتیست»ها در1839، با آن که جنبشی مسالمت آمیز بود، دوام چندانی نیاورد. درروسیه اختناق «استولیپینی» درنیمه دوم قرن 19 ام بیداد می کرد.

 

 

پس وقتی برای کسب رای همگانی وهشت ساعت کاروخواست های اولیه ی این چنینی چندین انقلاب و قیام صورت می گیرد؛ وهربارنیزبا خشونت وبربریت پاسخ داده می شود؛ وقتی هنوزدرقاطبه کشورهای سرمایه داری اروپا استبداد حاکم است. ملاحظه می شود که برای تحقق دکترین مارکس وانگلس که هدف اش برانداختن اس واساس نظام سرمایه داری وموجودیت طبقه حاکم بورژوازی بود، راه و روشی جزانقلاب قهرآمیزقابل تصورنیست. البته آن روزها، انقلاب درفرانسه آسان می نمود وهراز گاه تکرارمی شد و بدشواری روزگارما نبود! وانگهی مارکس وانگلس درآغازبراین توهم بودند که عمرسرمایه داری بسرآمده است وبحران های اقتصادی پی درپی را نشانه آن می دیدند! تنها درسال های پایانی عمرخود به سخت جانی سرمایه داری پی بردند!

 

 

دربرابراین واقعیت هاست که مارکس دوماه پس ازسقوط کمون پاریس؛ که درنبرد نابرابرچندروزه ی کمونارها با ارنش صدهزارنفری؛  نزدیک به سی هزارنفرازآن ها بدست نظامیان به طرزوحشیانه ای ازپای درآمدند. درمصاحبه با خبرنگار روزنامه «ورلد» ( ژوئیه 1871) می گوید: برای فرانسه، وجود «قوانین ظالمانه بی شماروتناقض مرگبارمیان طبقاتی، راه حل قهرآمیزمنازعات اجتماعی را ضروری ساخته است»!

 

 

 با این حال درخوردرنگ بسیاراست که حتی درآن لحظه وشرایط نیز، راه قهرآمیز، وسوسه ذهنی و دگم بینشی اونبوده است. درهمان مصاحبه، درصحبت ازانگلستان تاکید می کند: درآن جا«... راه طبقه کارگربرای توسعه قدرت سیاسی اش بازاست. درجائی که بتوان به وسیله جوش وخروش مسالمت آمیز، سریع ترومطمئن تربه هدف نائل آمد، قیام مسلحانه کارنابخردانه ایست»!

 

 

 

البته هنوزداده ها وواقعیت سیاسی ـ اجتماعی قاطبه کشورهای اروپائی؛ برای گزینش مشی مسالمت آمیز، به گونه خط مشی عمومی برای حل منازعات وتحولات اجتماعی، کافی به نظرنمی رسید. مواردی نظیرانگلستان نیزهنوز، درنظرآن ها یک پدیده فرعی وحتی ناپایدارتلقی می شد.

 

 

 

ولی اوضاع کشورها ی اروپا، درتغییروتحول بود. ازنوشته های مارکس وانگلس، حتی لنین(تا قبل ازانقلاب فوریه ـ اکتبر1917)، پیداست که ازربع پایانی قرن19 به بعد، دموکراسی درقاطبه کشورهای اروپائی درحال گسترش بوده است. با گسترش نسبی رای همگانی ونهادی شدن گام به گام آن؛ همراه با گسترش نسبی آزادی های دموکراتیک، که به بهای سنگین ومبارزات خونین؛ انقلاب ها وقیام ها وقربانی های بی شماربه دست آمده بود؛ نظام های دموکراتیک ازاواخر قرن 19 وآغاز سده بیستم، دربسیاری ازکشورهای پیشرفته سرمایه داری نسبتا تثبیت می شده.

 

 

 

با پیشرفت دموکراسی دراین کشورها، بورژوازی دیگرنمی توانست هژمونی خودرا بدون جلب رضایت(فعال یا منفعل) اکثریت مردم وتوده های زحمتکش تامین نماید. مجبوربود افکارعمومی راکه هرروزنقش بیشتری بازی می کنند به حساب بیاورد. اگرسرمایه داران به خاطرامکانات مالی گسترده، دسترسی به سالن ها ووسائل تبلیغی و مطبوعات وسایروسائل ارتباط جمعی درموضع ممتازی قراردشتند. دربرابر، زحمتکشان ونیروهای سیاسی مترقی ازامکانات وامتیازات ویژه ی دیگری، نظیرسندیکاها، احزاب مردمی پبکارجو، سازمان ها ونهاد های دموکراتیک و همبستگی طبقاتی وزمینه های توده ای برخوردار بودند که میلیون ها شهروند را دربرمی گرفت، که سرمایه داران به آن غبطه می خوردند.

 

 

 

همین تحولات، ولو درحالت آغازین آن، مارکس وانگلس رابه درنگ و بازنگری وا می دارد. جرقه های فکری آن هادرسال های پایانی زندگی پربارشان، به ویژه انگلس که شانس آن داشت تا 12سال پس ازدرگذشت مارکس زنده بماند، بازتاب آنست. برخی اظهارنظرهای شان دراین دوره را شاهد می آورم:

 

 

 

یک سال پس ازاظهارات فوق الذکرمارکس درمورد انگلستان، درسخنرانی مشهور خود درآمستردام بسال 1872، می گوید:«کشورهائی هستند، نظیرآمریکا وانگلستان(واگراطلاع بهتری ازنهادهای شما داشتم، هلند را هم می افزودم)، که درآن جا کارگران می توانند هدف های خودراازراه های مسالمت آمیزبدست آوردند». البته درمورد سایرکشورها بلافاصله می آفزاید: «این امرهرقدرهم درست باشد، مجبوریم این رانیز بپذیریم که در بیشترکشورهای قاره(منظورش اروپا منهای انگلسنان است)، این اعمال زوراست که اهرم انقلاب های ماست». آن چه دراین نقل قول اهمیت دارد مشاهده این است  که راه قهرآمیز برای تحولات اجتماعی ـ سیاسی در متدو لوژوی مارکس وانگلس ، یک دگم نبوده است. هرجا شرایط دموکراتیک ممکن می ساخت، راه مسالمت آمیزتنها مشی سیاسی توصیه می شد و«قیام مسلحانه کارنابخردانه »!

 

 

 

پس ازلغو« قانون ضد سوسیالیست ها» بسال 1890درآلمان، که به موجب آن فعالیت احزاب کارگری وسندیکاها منع شده بود. حزب سوسیال دموکرات آلمان به سرعت روبه رشد گذاشت. انگلس با شادمانی به استقبال آن رفت.

 

 ولی هنوزنگران وضع نسبتا شکننده دموکراسی درآلمان واحیای دوباره « قانون ضد سوسیالیست ها» بود. لذا سوسیالیست های آلمان را به احتیاط دعوت می کرد. این فرازازهمین نامه او به کارل کائوتسکی (1891)، در نقد برنامه ارفورت شایان توجه است:«می توان متصوربود که جامعه کهن، جائی که قدرت دردست نمایندگان مردم متمرکزاست، به طورمسالمت آمیزبه کشورهای نوینی ارتقا بیابند؛ جائی که بااستفاده ازقانون اساسی بتوان به مجرد کسب حمایت اکثریت مردم، آن چه مایل است انجام دهد. درجمهوری های فرانسه وآمریکا ویا نوع سلطنتی انگلستان...که درآن جا سلطنت دربرابرقدرت مردم ناتوان است. ولی درآلمان که دولت قدرقدرت است ومجلس وتمام نهادهای انتخابی دیگرفاقد قدرت واقعی؛ جارزدن چنین مطلبی، بی آن که ضروری باشد نوعی خودفریفتن است».

 

 

 

با وجود چنین قید ی ودعوت سوسیال دموکرات های آلمان به احتیاط وپرهیزازافتادن دردام پرووکاسیون دولتی؛ موکدا خطاب به آن ها می گوید:«یک چیزمطلقا مسلم، این است که حزب ما وطبقه کارگر فقط اگرشکل جمهوری دموکراتیک باشد، می تواند به فرمانروائی برسد. جمهوری دموکراتیک، آن چنان که انقلاب کبیر فرانسه نشان داد، حتی شکل ویژه ای ازدیکتاتوری پرولتاریا ست»!

 

 

 

آن چه درگفتارانگلس بویژه شایان توجه است، تنها تاکید اوبرنقش دموکراسی درپیکاربرای سوسیالیسم دموکرا تیک نیست. درک اوازدیکتاتوری پرولتاریا( یعنی حاکمیت زحمتکشان)، نیزحائزاهمیت است. دیکتاتوری پرولتاریا ازمنظراو یک جمهوری پلورالیستی غیرمتمرکزومشارکتی است، نه آن هیولای رژیم تک حزبی اولترا متمرکزوتوتالیتاریستی که بعدا لنین وبلشویک ها، بنام سوسیالیسم درروسیه برقرارکردند وسرمشق ماقراردادند!

 

 

 

انگلس دریک ارزیابی ازتجربیات گذشته بسال 1895، یعنی کمی پیش ازدرگذشت اش؛ درنگاهی به چگونگی بهره برداری نادرست ازامکانات علنی وحق رای دردهه های قبل، درنمونه های فرانسه واسپانیا وسویس؛ استفاده مدبرانه وبهینه ازرای همگانی توسط کارگران آلمان را به رخ آن هامی کشد؛ و برای سایرکشورها سرمشق ها قرارمی دهد. که چگونه آلمانی ها توانستند حق رای را:« به یک ابزاررهائی بخش مبدل سازند». به گفته او، تجربه سوسیال دموکراسی آلمان نشان داد که:«بورژازی وحکومت بیشرازاقدام علنی طبقه کارگردر هراس است تا اقدام غیرقانونی او. ازنتایج انتخابات بیشتردرهراس است تا عصیان او! دراین جا شرایط پیکار نیزبه طور اساسی تغییریافته است. عصیان به روش قدیمی، پیکار خیابانی باسنگربندی هاکه تا سال1848 راه حل منازعات بود، تا حدزیادی کهنه شده است».

 

 

 

ازآن چه دربالا آمد، کاملا پیداست وبا اطمینان می توان گفت: اگرمارکس یا انگلس، حتی تا اولین دهه قرن بیستم زنده می ماندند، خود به بازنگری وتجدید نظردراحکام پایه ای شان دست می زدند. د یگرنیازی به ادوارد برنشتاین «خائن به طبقه کارگر» و«کائوتسکی مرتد» نبود. متاسفانه همین بازماندن موضوع انقلاب یا رفرم در حیات آن ها، سرآغازاختلافاتی شد که درقرن بیستم آغازگردید وبانیروگرفتن لنینیست ها وکسب قدرت بلشویک ها درامپرا طوری روسیه، رو به شدت گذاشت.

 

 

 

ج ـ  نکته مهمی که ناگفته نماند، نقش علم وصنعت دراین تغییروتحولات است. پیشرفت عظیم وپرشتابی که در علم وصنعت و تکنولوژی رخ داد، به عوامل مهمی درروند تولید مبدل شدند ونقش بزرگی دربالابردن بازدهی کارایفا کردند. دیگر تنها کارفیزیکی انسان مولد ارزش اضافی نبود. این امربه کاهش ساعات کاروبهبود شرایط عمومی زندگی جامعه، ازجمله کارگران منجرشد. نگاهی به تفاوت کیفی سطح دانش وصنعت و تکنولوژی در حیات مارکس باآن چه یک قرن بعد شاهد آنیم اززمین تاآسمان تفاوت داشت. برای داشتن تصوری ازسطح علم صنعت درآن ایام، بیاد داشته باشیم که مارکس کاپیتال را زیرنورشمع به رشته تحریردر آورد وهنوزلامپ برقی ندیده بود!

 

 

 

مارکس که به شهادت انگلس( درآنتی دورینگ):« فقط پروسه واقعی رابررسی وتحقیق می نمود ویگانه ملاکی را که برای تئوری قائل بود، مطابقت آن با واقعیت بود». اگربه تمام علم ودانش عصرخود نیزآشنا بود، بازهم نمی توانست فراترازآن چه علم ودانش عصراو امکان می داد، پیش بینی کند. پس بازنگری وتجدید نظردراحکام اوتوسط  پرورده های مکتب وی، وانطباقش با شرایط وواقعیت روز، عین مارکسیسم بوده است نه درتقابل ونفی آن.

 

بی گمان، روند بازنگری وبه روز کردن مارکسیسم، مسیرمنطقی وطبیعی دیگری، جزآن چه ادوارد برنشتاین آغازگراند یشمند آن بود؛ ومشارکت های بعدی که ازسوی ژان ژورس ها درفرانسه ، کارل کائوتسکی ها وروزا لوکزامبورگ ها درآلمان؛ وپلخانف ومنشویک ها در روسیه؛ و بعدها ویلی براند ها واولوف پالمه ها وبرونوکرایکسی ها ودیگران، دراین جهت صورت گرفت، نمی داشت.

 

 

 

د ـ اما سوسیالیسم روسی ، استمراروتکامل مارکسیسم ویا به گفته استالین: «مارکسیسم دوران امپریالیسم» نبود. بل که برعکس دربعضی احکام پایه ای اش، نقض آشکارتئوری های مارکس بود. ازپیش فرض های پایه ای سوسیالیسم مورد نظرمارکس وانگلس، ضرورت وجود جوامع سرمایه داری کاملا رشد یافته وپیشرفته، بربستر یک دموکراسی گسترده بود. دموکراسی درسیستم نظری آن ها جایگاه کلیدی داشت. وقتی انگس می گوید: «حزب ما وطبقه کارگر فقط اگرشکل جمهوری دموکراتیک باشد، می تواند به فرمانروائی برسد. جمهوری دموکراتیک، آن چنان که انقلاب کبیرفرانسه نشان داد، حتی شکل ویژه ای ازدیکتاتوری پرولتاریاست»، معطوف به همین اهمیت وجایگاه کلیدی دموکراسی است.

 

 

 

خود لنین تا آستانه انقلاب اکتبرهمواره برضرورت گذارازدوره کم وبیش طولانی سرمایه داری رشد یافته و اهمیت دموکراسی برای زحمتکشان، پای می فشرد. می نوشت:«درکشورهائی نظیرروسیه، آن قدرکه به طبقه کارگرازکافی نبودن تکامل سرمایه داری آسیب می رسد، ازخود سرمایه داری نمی رسد. ازاین رووسیع ترین، آزاد ترین وسریع ترین تکامل سرمایه داری، مورد علاقه مسلم طبقه کارگراست»(«دوتاکتیک سوسیال دمو کراسی درانقلاب دموکراتیک». تا انقلاب فوریه، همواره براهمیت ونقش دموکراسی درکشورهای سرمایه داری پای می فشرد و می نوشت:«کسی که بخواهد ازراه دیگری، سوای دموکراسی سیاسی بسوی سوسیالیسم برود، چه ازلحاظ اقتصادی وچه ازلحاظ سیاسی، قطعا به نتایج بی معنی وواپسگرایانه ای خواهد رسید»(همان جا).

 

 

 

اما پس ازانقلاب اکتبرمی گفت:« دموکراسی چیزی جزپرده ساتر کاملا ریاکارانه ی دیکتاتوری بورژوازی نیست.....همه گفتارها درباره رای همگانی، درباره اراده مردم، درباره انتخاب کنندگان، یک دروغ خالص اند..»(گزارش به دومین کنگره سندیکاهای روسیه). ویا :« درجامعه سرمایه داری، آزادی تقریبا همیشه به همان گونه ای است که درجمهوری های یونان باستان. یعنی آزادی برای برده داران»! (انقلاب پرولتری وکائوتسکی مرتد).

 

 

 

قبل ازانقلاب می گفت ومی نوشت:«..برای نیل به آزادی واقعی پرولتاریا ودهقانان، هیچ راهی بجزراه آزادی به شیوه بورژوائی موجود نبوده ونمی تواند باشد»!( همان جا). اما ازهمان فردای انقلاب بورژوا دمو کراتیک فوریه 1917 روسیه، پیش ازاین که امکان بدهد درجامعه استبداد زده ی ریشه دارآسیائی، دموکراسی سیاسی تازه به دست آمده جان بگیرد وجابیفتد وبه فرهنگ عمومی مبدل گردد؛ و85 درصد جامعه روستائی روسیه بتواند درجریان رشد سرمایه داری جذب قطب های صنعتی شهرها گردد ودرتحولات دموکراتیک مستحیل شود؛ با کم حوصلگی وبی تابی شگفت انگیزی، چند ماه فاصله میان فوریه واکتبررا برای گذارازمرحله دموکراتیک اتقلاب، کافی دانست! آن گاه با پافشاری تدارک انقلاب سوسیالیستی رادردستورکارگذاشت! تزهای آوریل 1917 اوگواه آنست.

 

 

 

 بدیهی است ادعای استقرارسوسیالیسم درامپراطوری روسیه، با 80 درصدرروستائی های موژیک؛ بالای 70 درصد بی سواد؛ وبه زحمت با 10 درصد کارگر. جزبا توسل به ترورسیاسی واستقراریک نظام  توتالیتروسر کوبگر، ناممکن بود. این نظام برمبنای «تئوری ها» وابتکارورهبری لنین وشرکت فعال تروتسکی ها ودیگر رهیران بلشویک ها برقرارشد؛ واستالین، این«چنگیزخان کاپیتال خوانده» ادامه دهنده طبیعی آن شد.

 

 

 

بقاء این نظام طی 70 سال نیز،جزبا توسل به زورو ترورسیاسی واستبداد بسیارخشن، ناممکن بود. به همین جهت با مختصر گشایش فضای سیاسی، ازهم فروپاشید. برخرابه های «سوسیالسم واقعا ناموجود»، متاسفانه یک سرمایه داری لجام گسیخته مافیائی غارت گرسربرآورده است. سکان داران ومالکان وسائل تولید آن نیزقشر فوقانی«نومنکلاتور» ازمیان کادرهای بالای حزب کمونیست سابق وسازمان جهنمی کا.گ.ب. اند. احیانا تعدادی صاحبان پول وسرمایه که طی آن سال ها ازراه های غیرقانونی بهم زده اند، به این باند مافیائی پیوسته اند. زیرا درخارج ازاین دوساختار، نهاد دیگری حق حیات نداشت تا خلاء ناشی ازفروپاشی را پرکند.

 

 

 

ه ـ دوستا ن عزیز! فکر می کنم درحریان این توضیحات که متاسقانه بیش ازحد به درازاکشید؛ پاسخ سوال دوم نیزتا حدی داده شده باشد. همین قدراضافه کنم که بباورمن، سوسیا ل دموکراسی مدرن را بیش ازاین سه عالیقدرکه شما نام برده اید، شخصیت های بزرگ و دولت مداران صاحب نظر، ازجمله ویلی براند واولوف پالمه وبرونو کرایسکی، نمایندگی می کنند.

 

 

 

اما آن چه مایلم اضافه کنم این است که دنبال مدل وشخص که ازاو تقلید شود، نگردید. همه این بزرگان، متفکران جوامع اوروپائی هستنند. آن چه چپ ابران را برباد داد همین تقلید ومدل برداری بود. نسل من تاریخ حزب کمونیست وحتی روسیه را به مراتب ازتاریخ ایران وانقلاب مشروطیت، بهترمی شناخت. درحوزه ها وکلاس های کادرحزبی تاریخ حزب کمونیست آموخته می شد نه انقلاب مشروطه. نسل های بعدی نیزمتاسفانه بهتر نبودند. قبله ها تغییرمکان یاقته بودند. روستاهای کشوروراه حل ارضی را نه برمبنای بنه ها وشرایط تاریخی ارضی ایران، بل که ازمدل روستاهای چین ونوشته های لیوشائوچی ومائوتقلید می کردیم.

 

 

 

3-   ریشه های تاریخی سوسیال دمکراسی در ایران کدام است؟

 

4-   آیا ما در ایران نظریه پرداز یا حزب سوسیال دمکراتی داشته ایم؟

 

 

 

و ـ گمان کنم منظورنظرتان درسوال سوم، بیشترجریان سوسیال دموکراسی اصلاح طلب باشد که موضوع اصلی بحث من نیزهمان بود؟ دراین صورت متاسفانه چنین گرایشی درایران، ریشه تاریخی چندانی ندارد. زیرا جنبش چپ و سوسیالیستی درایران اززمان مشروطیت، تحت تاثیرجناح انقلابی سوسیال دموکراسی روسیه درماوراء قفقازقرارداشت. احزابی نظیر«همت» و«عدالت» وبعدا «حزب کمونیست ایران» کاملا تحت تاثیر بلشویک ها بودند.

 

 

 

حزب توده ایران که پس ازشهریور 1320 تشکیل شد، درآغاز یک جریان سیاسی چپ دموکرات مردمی بود. حزب توده، حزب کارگران ودهقانان وپیشه وران وبورژوازی متوسط ملی بود، نه خاص طبقه کارگروایدئو لوژی آن. ولی شرایط جنگ جهانی ضد فاشیستی که درآن، دولت وملل شوروی باراصلی این جنگ رهائی بخش رابردوش داشتند. کلا مجبوبیت اتحاد شوروی وشخص لنین اززمان انقلاب دربین روشنفکران ترقی خواه وحتی ملییون؛ نقش یک هسته کمونیستی معتبروفعال دررهبری وصفوف حزب. زمینه را برای کشش نسبتا سریع حزب به سوی شوروی فراهم ساخت.

 

 

 

متاسفانه دولت شوروی، به حزب توده ایران همچون ابزاری برای پیشبرد استراتژی جهانی توسعه طلبانه ی اش درمنطقه می نگریست وچنین عمل می کرد. ودراین کار، ازاحساسات پاک وشیفتگی معصوماته رهبران حزب که شوروی را«دژپرولتاریای پیروز جهان» پنداشته و کوچک ترین سوء ظنی به او نداشتند، نهایت بهره برداری وسوء استفاده راکرد. ماجرای میسیون کافتارادزه برای نفت شمال(1323) وماجرای شوروی ساخته وپرداخته «فرقه دموکرات آذربایجان»(1325 ـ 1324)، اولین نمونه های این سیاست است که به بی اعتباری حزب توده منجرشد وسرآغازروند طولانی وابستگی آن به شوروی ها بود. درآعاز، حزب توده ایران ازلحاظ مضمونی وسمت گیری هایش، ازتبار احزاب سوسیال دموکرات اصلاح طلب بود.

 

 

 

تصادفی نیست که اولین حرکت اعتراضی به این سمت گبری حزب وجنبش اصلاح طلبی به رهبری زنده یاد خلیل ملکی ازدرون رهبری حزب توده ایران برخاست. اقدامات بعدی اورا درایجاد جنبش «نیروی سوم» و تلاش های تئوریک خلیل ملکی را باید درجهت ایجاد یک جریان اصیل سوسیال دموکراسی درایران ارزیابی کرد. بی گمان خلیل ملکی برجسته ترین اندیشه پردازسوسیال دموکراسی ایرانی است. توضیح این که چرا گرایش سوسیال دموکراتیک اصلاح طلبانه،  چه درزمان حیات او، چه پس ازدرگذشت او توفیق چندانی حاصل نکرد ، ازحوصله این بحث خارج است. فقط اشاره واربگویم، قدرت حزب توده ایران که مدت ها انحصارجنبش چپ دراختیاراوبود. به ویژه اعتبارمعنوی اتحاد شوروی درطیف چپ ایران که حزب توده ایران تجسم ایرانی آن بود. دراین ناکامی جنبش سوسیال دموکراسی اصلاح طلب بسیارموثرافتاد. البته  شرایط اختناق ، که به رادیکال شدن جنبش می انجامید، را نیزنباید ازنظردورداشت.

 

حزب دموکراتیک مردم ایران که من افتخارعضویت آن را دارم و پس ازجدائی ما ازحزب توده ایران درسال 1363، اعلام موجودیت کرد، می توان تلاش تازه ای درجهت ایجاد یک جریان سوسیال دموکراتیک اصلاح طلب باسیمای انسانی به شمارآورد.

 

 

 

5 ـ نسبت سوسیال دمکراسی و مذهب چیست؟ آیا سوسیال دمکراسی مذهبی ممکن است؟

 

 

 

ز ـ  یه طورکلی، اززمان روشنگری وانقلاب کبیرفرانسه که علیه اشرافیت وسلطه کلیسا بود؛ درآن دورانی که بحث های تند فلسفی میان ماتریا لیست ها وایده آلیست ها، جریان داشت. جامعه سیاسی وروشنفکری اروپا، گرایش ضد مذهبی به خود گرفت. جنبش سوسیالیستی قرن 19 نیزبه نوعی ادامه دهنده سنت های قبلی بود. سوسیالیسم علمی هم برتوضیح ماتریالیستی ازتاریخ وتحولات بشری تدوین شده بود. همه این ها موجب گردید که سمت گیری علیه مذهب وارد جنبش سوسیالیستی شود.

 

 

 

ولی سوسیال دموکراسی مدرن ازدهه 50 میلادی، با این سیاست به طورقاطعانه مرزبندی کرد.

 

نامه 17 فوریه 1972 ویلی براند که مبتنی بربرنامه حزب سوسیال دموکرات آلمان است، روشنگر آنست. فراز هائی ازآن را نقل می کنم : او درصحبت ازتجدید نظرهای صورت گرفته می گوید:« سوسیالیسم می بایست از مبارزه با مذهب که تا آن زمان یکی ازاصول مرامش یشمارمی رفت وازماتریالیسم مارکسیستی تغذیه می شده است ، دست بردارد. به معتقدات هرکس احترام بگذارد وسعی نکند به جای مذهب حقایق تازه ای را به مردم بقبولاند......عقاید سوسیالیستی یک مذهب جدید وجانشین مذاهب گذشته بشمارنمی رود. جنبش سوسیالیتی وظایف وتکالیف یک جامعه مذهبی را برعهده ندارد. ......ریشه های سوسیالیسم دموکراتیک اروپائی، دراخلاق مسیحی،اصالت انسان، فلسفه کلاسیک است». عقاید حزب حاکی از«عدم درک وحتی بی تفاوتی نسبت به فلسفه های حقایق دینی نیست. بل که ناشی ازاحترامی است که به اعتقادات دینی بشرمی گذارد که هیچ حزب سیاسی و دولتی حق اظهارنظرنسبت به آن ها را ندارد». حزب سوسیال دموکرات را«حزب آزادی مذهب وعقیده اعلام داشتیم وگفتیم که مااجتماعی ازافراد گوناگون هستیم که ازخانواده های روشنفکریا مذهبی گردهم آمده ایم که توافقمان درزمینه سیاست برپایه هدف های سیاسی مشترک قراردارد».

 

گمان کنم که ویلی براند به نحو شایسته ای به پرسش شماپاسخ داده باشد.

 

 

 

یادآوری آن لازم است که چپ ایران خصلت ضد مذهبی نداشت. شادروان سلیمان میرزا اسکندری اولین رئیس حزب توده ایران، فرد ی بسیارمتدین بود. دریکی ازسخنرانی های آیت الله خمینی شنیدم که درجوانی به همراه سلیمان میرزا به زیارت خانه خدا رفته است! ازدوران جوانی به خاطر دارم، درسالن یزرگ کلوب مرکزی حزب درخیابان فردوسی، که گله گله حوزه های حزبی تشکیل می شد. به هنگام نمازظهر، حوزه ها به طور طبیعی تعطیل می شد تا کارگران که اغلب مذهبی بودند، بتوانند نمازبگذارند. پس ازآن، دوباره کارحوزه ها ازسرگرفته می شد. همواره بمناسبت عاشورا سرمقاله روزنامه ارگان مربوط به آن رویداد بود. منتهی نحوه تبلیغ این بود که به مردم بگوید، بجای قمه زنی وشیون وزاری، حسین گونه علیه ظلم ویزید های زمان، قیام کنند!

 

 

 

ازتوضیحاتی که دردررابطه با موضع سوسیال دموکراسی معاصرنسیت به اعتقادات مذهبی وفلسفی مردم ارائه

 

شد، می توان نتیجه گرفت که سوسیالیسم مذهبی یا غیرمذهبی معنی ندارد. زیرا سوسیال دموکراسی کاری به اعتقادات مردم، چه مذهبی باشند یا نباشند ندارد ودرهرحال، عقاید مردم مورد احترام است. این گونه قید ها، بیهوده، بخشی ازمردم رادراین پیکارعمومی کنارمی گذارد وخصلت تبعیض آمیزدارد. البته درگذشته درایران،

 

« جنبش سوسیالیست های خدا پرست» که مرحوم نخشب ازپایه گذاران آن بود وجود داشته است. کارش به کجا انجامید، درست نمی دانم.

 

 

 

ح ـ   سوال کرده اید: با توجه به فرومایگی فرهنگی و طبع مذهبی اقشار فرودست در ایران سوسیال دمکراسی درایران چه آینده ای دارد و اصولا پایگاه طبقاتی سوسیال دمکراتها در ایران کجاست؟

 

 

 

 ویژگی احزاب سوسیال دموکراسی اصلاح طلب مدرن درمقایسه با قرن 19، چنان چه درتوضیحات قبلی عرض کردم، تبدیل آن ازحزب یک طبقه(پرولتاریا) به حزب مردمی بود. لذا سوسیال دموکراسی، صرفا حزب طبقه کارگریا «اقشار فرودست»  جامعه نیست. ولی بی گمان لازمه پیکاربرای عدالت اجتماعی وایجاد جامعه متعادل، توجه به مسائل و معضلات اقشارفرودست ویافتن راه حل عاجل به نیازها وخواست های آنانست.

 

صفت مشخصه جوامع امروز، گسترش طبقات بینا بین است که اقشاروسیعی ازصنعتگران کوچک ومتوسط،، بخش های گوناگون خدمات، فرهنگیان، دانشگاهیان، کارمندان وبخش هائی ازکارگران ودهقانان را دربرمی گیرد. پایگاه عمده طبقاتی واجتماعی سوسیال دموکراسی اصلاح طلب نیربرهمین اقشاروطبقات میانی است.

 

 

 

ط ـ  سوال کرده اید: به گمان شما به چه دلیل برآمدن دوباره چپ درجنبش دانشجویی  ایران نه درشکلی سوسیال دمکراتیک بلکه با همان صورت غیردمکراتیک آن- و با متهم کردن اپوزیسیون  چپ دمکرات فعلی به خیانت و تجدید نظر – رخ داده است؟

 

متاسفانه من درحریان این بحث ها نیستم وآشنائی بااین جنبش دانشجوئی که به شکل سوسیا ل دموکراسی غیر دموکراتیک بروزکرده است، ندارم ونمی توانم اظهارنظربکنم. آن چه به طورکلی براساس تجربیات گذشته ام ـ چه هنگامی که درجنبش دانشجوئی دانشگاه تهران فعال بودم. وچه طی سالیان درازفعالیت سیاسی ام ـ  می تواند علت عمده گرایش رادیکال یاشد: نبود فضای سیاسی بازوعدم فونکسیون دموکراتیک حیات سیاسی جامعه است. اختناق و استبداد همواره ودرهمه جا به رادیکال شدن جنبش انجامیده است. وقتی مردم بتوانند آزادانه عقاید خودرا بیان کنند؛ ازراه های مسالمت آمیزوسیاسی وبه اتکاء رای مردم خواست های خودرا پیش ببرند، نه نیرو های سیاسی دنبال راه های خشن وقهرآمیزمی روند ونه کسی دنبال چنین کسانی راه می افتد.

 

 

درخاتمه اگرمجازباشم  مایلم سوالی رابا شما درمیان بگذارم: آیا به جای جدل ومناقشه برسرمسائلی نظیراین که چه نوع سوسیالیسمی برای ایران مناسب است، که به هرحال کارامروزوفردای ایران نیست. بهتزنیست جنبش دانشجوئی ایران ودرپیشاپیش آن ها دفتر تحکیم وحدت، اساس نیروی متحد خودرا روی امرتامین آزادی ها و بازکردن فضای سیاسی کشورومسائل گوناگون مبتلا به دانشگاهی بگذارید، که درنفس خود مبارزه سیاسی ازنوع دیگرند ؟ اگربه توضیحات من درباره سرنوشت جنبش سوسیال دموکراسی دراروپا عنایت کنید، ملاحظه خواهیدکرد که درآن جا نیزمساله اساسی، کسب آزادی واستقراردموکراسی بوده است. زیرا شرط لازم برای هرتغییروتحول اجتماعی می باشد. دیدیم که درروسیه وقتی بلشویک ها خواستند بدون گذارازمرحله دمو کراسی وبا پریدن ازآن، به سوسیالیسم برسند، چگونه ازدرون آن هیولای توتالیتاریسم سربرآورد. آیا آزموده را باردیگر آزمودن، خطا نیست؟

 

ارادتمند   بابک امیرخسروی     12 بهمن 1385