|
هوشنگ گلاب دژ |
شاه ،
به رَوايَتِ
دُکتُر مُجتهدی
گُذاری
در: کِتابِ خاطراتِ دُکتُر محمدعلی مُجتهدی
بُنيان
گُذارِ دانشگاه صَنعَتی آريامِهر
*
« به همه ی فرَهيختگان ميهَنم که به دَليلِ دانش ستيزی واپَس گرايانِ
تاريک
اَنديشِ حاکم، جِلای وطن کرده ؛ و با اين همه، عِشق به ايران و
آرزوی
خدمت به مَردُم و ميهَن در فَردای رَهائی ازچنگال شَب پَرستان،
به
آنان گرما و زندگی می بَخشد؛ و به خاطره ی دکتر مجتهدی ها که
از
هر دو رژيم شاه و شيخ، آزار و بی حُرمتی ديدند.. »
**
«
... و با سِپاس از دوستانِ گِرانمايه اَم آقايان حَسَن و سيروس، که پيش
از
پَخشِ بيرونی اين نوشتِه، آن را خوانده و با دادنِ پيشنَهادهای بِهگرانه؛
مَرا
در اين کار ياری دادند. »
***
اين
که « شاه، ضعيفُ ّالنَفس بود» ؛ گُفته ی من، نيست . اين را، دکتر محمد علی مجتهدی؛
يکی از فَرهيختگانِ بُلند آوازه و پای در عَمَِل کِشور : اُستاد دانشگاه تِهران ،
مدير قُدرتمَندِ دَبيرستانِ اَلبُرز، رئيسِ دانشکده پُلی تِکنيک، بُنيان گُذارِ
دانِشگاه صنعتی آريامِهر (دانِشگاه شريف) ، رئيس دانِشگاه شيراز ، رئيسِ دانِشگاه
مِلّی و .. در دورانِ سَلطنتِ محمد رضا شاه ؛ در مُصاحِبِه با دکتر حبيب لاجوردی،
از اعضای مَرکزِ مُطالِعاتِ خاورميانه دانشگاه هاروارد، در بَهار ۱۳۶۷/۱۹۸۸ ؛
اِظهار کرده است . اين مصاحبه ، که در چهارچوبِ مَجموعه ای تَحتِ عُنوانِ « تاريخ
شفاهی ايران » صورت گرفته ؛ به اظهارِ ناشِر : با اِجازه ی آقای لاجوردی، در سال
۱۳۸۰ در ۲۳۲ صفحه ، توسّط « نشر کتاب نادر» ، در تهران به چاپ رسيده است.
کتاب،
در برگيرنده ی يک مُقدّمه ی ۲۰ صفحه ای از آقای حبيب لاجوردی شاملِ سرگُذشتِ دکتر
مُجتهدی، خُصوصيّاتِ اَخلاقی، و شيوه ی مديريّتِ اوست ؛ که با نَقلِ قَول هائی از
وی بِهَمراه می باشد. بَقيّه ی کتاب (۲۱۲ صفحه)، به خاطراتِ دکتر مجتهدی اِختصاص
دارد و سابقه ی خانوادگی، دوره ی دبيرستان، تَحصيلاتِ عالی در فرانسه، بازگَشت به
ايران و خدمتِ نظام ؛ و سِپَس، مشاغلی که او تا پايان زندگی فرهنگی پُر بارش، داشته
است ؛ را در بر می گيرد. «سخن ناشر»، يک صفحه، پيش از اينها قَرار گرفته است .
رياستِ
شبانه روزی دَبيرستانِ اَلبُرز و سِپَس، رياستِ دبيرستان البرز و روش های کار او در
اين دبيرستان، رياست دانشگاه شيراز و اِستعفا به دُنبالِ ماجرای اُستاد اِنگليسی،
رياست دانشکده پُلی تِکنيکِ تِهران و اِستعفا در پی اِختلاف با مُهندّس رياضی،
مُمانعتِ خروج از ايران و ... و بُنيان گُذاری دانشگاه صنعتی آريامِهر و برکناری از
آن، انتصاب به رياست دانشگاه مِلّی و اِستِعفا، ... رياست دبيرستان البرز و اِنفصال
دائم از خدمات دولتی پس از اِستقرار حکومتِ مُلّاها ؛ برگ هائی از کارنامه ی زندگی
فرهنگی ۳۷ ساله ی دکتر مجتهدی را تَشکيل می دهد که در اين کتاب، بازتاب يافته است .
جُمله
ی « شاه ضَعيف النفس بود» ؛ را دکتر مُجتهدی با ارزيابی از مُناسباتی که به خاطر
مَسائل کاری دانشگاهی، با شاه داشته است ؛ و از جُملِه : دَر پَيوند با گرفتنِ
مأموريّت تَشکيل دانشگاه صَنعتی آريامهر و بَرکناری از رياست اين دانشگاه پَس از يک
سال ؛ و دَر واقع به دليل پيمان شکنی شاه و پا گُذاشتن روی حرف خودش و دَمدَمی
مَزاجی بودن و تَصميم های خَلقُ السّاعه ی او ؛ اِظهار کرده است . او حَتّا از اين
هم فَرا تَر رفته و گفته که : شاه « مُخَش کار نمی کرد.» .
دکتر حبيب لاجوردی، اين فرآيندِ « نيک آغاز » و « بَد فَرجام »، را چُنين بيان
داشته است : « در ۱۱ آبان ۱۳۴۴ (۲ نوامبر ۱۹۶۵) مجتهدی، با سِمَتِ نيابَت تَوليّت
عُظمی، مأمور تشکيل دانشگاه صنعتی آريامهر گشت و در همان روز اِعلام کرد که اين
دانشگاه در اوّل مهر ۱۳۴۵ ( يازده ماه بعد) آغاز به کار خواهد کرد. با وجود آن که
اين تعهّد در موعد اعلام شده انجام شد، مجتهدی يک سال بعد برکنار گرديد.» ( مقدمه ی
دکتر حبيب لاجوردی، خاطرات دکتر محمد علی مجتهدی، ص ۳).
بهتر
است به شرح ماجرا از زبان خود دکتر مجتهدی، گوش فَرا بدهيم. گُفته های دکتر مُجتهدی
که در اين نوشته آورده می شود ( نَقلِ قَول ها) ، با ذِکر شُماره ی صَفحه ؛
بَرگرفته از « کتاب خاطرات » اوست ؛ که در بالا مُعرفی شد. {ح ل، کوتاه شده ی «حبيب
لاجوردی» ؛ و : م م ، هم کوتاه شده ی «محمد علی مجتهدی» است که در کتاب بکار بُرده
شُده است . از واژه ی: «خاطرات..»، هم برای پرهيز از بکاربُرد تکراری: «خاطرات دکتر
محمد علی مجتهدی» ؛ سود بُرده ام.}
«
... ح ل : خبر دادند شاه می خواهد از دانشگاه ديدن کند.
م م : بله . روزهای جمعه {که} در اتاقم بودم، تلفن صدا می کرد که اعلی حضرت همين
الان می آيد به دانشگاه. بعد هم يک جيپ می آمد . دو تا افسر در آن بودند. بنده را
وسط شان سوار می کردند_يعنی مرا جلب می کردند. می رفتم آنجا.
با
وجود اين ساعت ده روز ۱۱ آبان سال ۱۳۴۵{۲نوامبر ۱۹۶۶} به عنوان افتتاح دانشگاه با
وزير دربار و با رئيس مجلس سنا و مجلس شورای ملی و عده ای آمدند برای اين که
دانشگاه را ويزيت کنند. همه جا را ويزيت کردند و ظهر شد. من زير گوش اعلی حضرت گفتم
که اگر اعليحضرت اجازه بفرمايند، ناهار با محصلين صرف بفرماييد. خيلی به جا خواهد
بود. ايشان قبول کردند. گفتند فلانی فکر خوبی است و به ايادی يک چيزی گفتند زير
گوشش. لابد دوا خواستند...» (خاطرات .. ، صص ۱۴۵_۱۴۴)
«
.. عرض کنم که همه ی {مدعوين} سينی گرفتند و غذا گرفتند. البته من فوری رفتم سينی
شاه را گرفتم و آن معاون من هم مال شهبانو را گرفت و يکی ديگرش هم مال مادر شهبانو
را گرفت و آورديم روی ميز، روی ميز اختصاصی شان. مدعوين هم خودشان غذايشان را
گرفتند و آمدند نشستند. عرض کردم هر دو دانشجوئی يکی از اين ها را می بردند بين
خودشان می نشاندند... زير گوش اعلی حضرت گفتم، « چه قدر خوبست که نصايحی بفرماييد»
و ايشان شروع کردند به سخنرانی. {که} چرا اين دانشگاه را تشکيل دادند و بعدش هم
اظهار لطفی کردند و فرمودند که ما کسی را برای شما انتخاب کرديم که تمام عمرش غير
از آموزش کار ديگری نکرده، و به هر حال خيلی اظهار لطف فرمودند. » ( خاطرات .. ، صص
۱۴۸_۱۴۶)
او
سپس به پيدا شدن سر و کلّه ی يک گروه آمريکائی برای بازديد دانشگاه ، اشاره می کند:
« ولی بعد از ده ، پانزده روز من تو اتاقم بودم ... ديدم که يکی آمد به من خبر داد
که ده، بيست نفر از سفارت آمريکا_ زن و مرد_ آمده اند و می خواهند شما را ببينند...
گفتم که وقتی که آدم می خواهد کنسول آمريکا را ببيند، قبلاً بايد تلفن کند، ازش وقت
بگيرد. آن هم به زحمت وقت می دهد. چه طور اين ها همين طوری آمدند قبل از اين که وقت
بگيرند. من هيچ کاری هم نداشتم، ولی، ببخشيد، اين احساسات در من ايجاد شد که بگويم
به اينها بگوييد که فلانی وقت ندارد. فقط به خاطر اين که به اين ها بفهمانم که شما
که آن کار را می کنيد_ وقت قبلاً می گوييد بايد بگيريد_ چرا خودتان مراعات نمی
کنيد. آن کسی که اين حرف را شنيد رفت و به آن ها گفت. گفتند، « ما آمديم فقط برای
ديدن تأسيسات دانشگاه . با فلانی کاری نداريم.» بنا بر اين، من به او گفتم اگر اين
است خودت آن ها را هدايت کن ... بعد همان آقا که کارمند دانشگاه بود، آمد به من گفت
که آن رئيس شان می گويد، « ما می خواهيم دبيرستان البرز را هم ببينيم. کی فلانی وقت
دارد که در آن روز ما بياييم. گفتم « حالا شدند آدم» ..» ( خاطرات .. صص ۱۵۰_۱۴۹)
و
سَر اَنجام اينکه : « .. اين تمام شد. چند روز بعد آقای دکتر ابوالقاسم غفاری،
همکار من که استاد دانشکده ی علوم بود و من استاد دانشکده ی فنی، از واشنگتن به من
تلفن کرد که تو عوض شدی. گفتم، « چه طور من عوض شدم؟» گفت، « به جای تو رضا تعيين
شده. رضا از آمريکا می آيد.» ( خاطرات .. ص ۱۵۱)
دکترمجتهدی؛
که از اين رويداد، آوردن « پرفسور رضا» از آمريکا برای گُماردن به جای او، شِگفت
زده شده است ؛ چُنين واکنش نشان می دهد: « .. حالا کی ايشان را آورده؟ شاهی که يک
ماه پيشش آن سخنرانی عجيب را کرد، مرا برد به آسمان هفتم، به جای من اين رضا را
انتخاب کرد؟ نمی دانم . آيا همان آمريکايی ها يی که آمدند{برای بازديد از دانشگاه}
دستور دادند و اوامر آمريکايی را اعلی حضرت انجام می داد؟ شاه ضعيف النفس بود، ولی
وطن پرست بود. ملاحظه می فرماييد؟ چون من در آن موقع که شاه را شناختم، خيلی ضعيف
النفس بود. از اين {جهت} که خودش تحصيلاتی نداشت، بيشتر وارد نبود در امور. ولی
اطرافيان شان برای اين که از وجودش استفاده کنند، زير بغلش هندوانه می گذاشتند و
تصور می کرد که در همه چيز وارد است. حالا من نمی فهمم چرا در رشته من، در کار من،
ايشان اين همه احترام به من می گذاشت و هيچ اظهار نظری راجع به کار من نمی کرد، ولی
آن جور که شنيدم در کار ديگران اظهار نظر می کرد. حتی شنيدم_ راست يا دروغ_ که وزير
اقتصاد آلمان آمده بود پهلويش، {و شاه} راجع به اقتصاد دنيا اظهار نظر می کرد. شايد
می دانست. ولی من تصور می کنم چه طور يک آدمی که هيچ نوع تحصيلاتی نکرده باشد، چه
طور می تواند اظهار نظر کند در اموری که به تحصيلات عميق احتياج دارد.
ولی
ضعيف النفس بودنش، و دهن بينی او يقين بود. هر کسی ديرتر می رفت، عقيده ی او اجرا
می شد. و خودش را هم تو بغل آمريکايی ها انداخته بود. دستور آمريکايی را چشم بسته
اجرا می کرد_ همان اصلاحات ارضی که بزرگترين ضربه را به کشاورزی مملکت وارد کرد.. »
( خاطرات .. صص ۱۵۴_۱۵۳)
در
دُنباله ی مُصاحبه ؛ دکتر مجتهدی، زوايای اين مسأله را بيشتر می کاوَد: « من، آقای
لاجوردی، چهل و{مکث}. بله، چهل سال تمام، نمی گويم به مملکتم خدمت کردم، چرخ پنجم
مؤسساتی بودم که در رأسش بودم. خدمت را آقايان ديگر می کردند.. من فقط مراقب آن
بودم که اين دانش آموزان که به من سپرده شده اند کسی به اين ها خيانت نکند، .. و
دانشگاه آريامهر را با اين زحمت و به اين مشقت من تشکيل دادم با آن تعريف و تمجيدی
{که شاه نسبت به من کرد} که شما در راديو شنيديد يا در روزنامه خوانديد. آخر مغز
عادی اين کار را می کند که بيست روز بعد از اين سخنرانی جلوی دوهزار نفر، به وسيله
عَلَم به من بگويد، « آقا، تو برو پی کارت. » من يک درختی کاشته بودم هنوز کود کافی
و آب کافی به اين درخت نداده بودم که ميوه هايش در بيايد. آقای محترم، من عقب جناب
عالی آمده بودم که به من کار بدهيد؟ يا اين که شما مرا احضار کرديد که « يا بيا يک
دانشگاه درست کن؟ يا برو به عنوان سفير کبير سرپرست جوانان اروپا و آمريکا بشو؟» ..
و من{اگر} می رفتم بيرون به زن و بچه ام حد اقل می رسيدم، و من آن روز زندگيم را
برای جوان های مملکت فدا کردم برای ايجاد دانشگاه. پس بنا بر اين چرا؟ چرا به جای
من « رضايی» که، ببخشيد عذر می خواهم، انگشت کوچک آقای دکتر فيروز پرتوی يا دکتر
مهدی ضرغامی نمی شود، به دستور آمريکايی ها آورديد در رأس اين ها؟ » ( خاطرات .. ،
صص ۱۸۸_۱۸۶)
بِه
دُُنباله ی مُصاحبه، گوش بدهيم : « ح ل : شاه مرد پيچيده ای بود. از يک طرف علاقه
مند بود که يک جايی مثل دانشگاه آريامهر درست بشود.
م
م : اجازه بدهيد. علاقه مند بود. بنده در وطن پرستی او ترديد ندارم. در علاقه مندی
او ترديد ندارم. آقا، بنده علاقه مندم بپرم به آسمان، ولی{اگر} عقلم نمی رسد، می
خواهم بدون هواپيما بپرم، سرم را می شکنم. مثل اين بچه هايی که کار تارزان را انجام
می دهند. شاه چنين مردی بود. ملاحظه می فرماييد.
ح
ل : بله.
م
م : شاه چنين مردی بود. علاقه مندی داشت. جناب عالی علاقه مندی به قورمه سبزی
داريد، ولی{اگر} قورمه سبزی نتوانيد درست کنيد، گيرتان نمی آيد.
ح
ل : بله.
م
م : بله؟ غير از اين است؟ يا کسی را نداشته باشيد قورمه سبزی{ناتمام}. يا بزنيد توی
سر کسی که قورمه سبزی را برايتان درست می کند. بی دليل، بی منطق.
ح
ل : همين مثلی که فرموديد. اگر من قورمه سبزی دوست دارم و خودم بلد نيستم، خوب، يک
مطلبی است. ولی اگر يک آشپز درجه يک که بلد است، آمده برای من می پزد و من بزنم توی
سرش، اين عمل به عقل آدمی زاد جور در نمی آيد.
م
م : اين هم از بی شعوری است. اين هم از، ببخشيد، کامل نبودن مغز است. ببينيد. يک
کسی که هيچ نوع تحصيلاتی نکرده، عزيز دردانه بوده_ ديگر عزيزدردانه هيچ وقت آدم
حسابی نمی شود. عزيز يک فاميل، يک پدر و مادری که بچه اش را اصلاً تظاهر کنند يا
اين که قلباً دوستش داشته باشند و ظاهر کنند دوستی اش را، آن بچه بفهمد که اين پدر
و مادر فوق العاده دوستش دارند، آن بچه منحرف می شود.
من
قابل نيستم خود را با دکتر مصدق، يا قوام السلطنه مقايسه کنم. ببينيد چه بلايی سرم
آورد؟ هيچ کس نمی تواند ادعا کند در کار اشتباه نمی کند. آدم خدمت گزار کسی است که
کمتر اشتباه کند. {ديديد} چه بلايی به دستور خارجی ها سر آن ها آورد. ملاحظه
بفرماييد.
ح
ل : بله. ( خاطرات .. صص ۱۹۰_۱۸۸)
دکتر
مجتهدی، به رضاشاه اِشاره می کند و به مُقايسه ی محمدرضاشاه با او، می پردازد: « ..
محمد رضاشاه عزيز دردانه رضاشاه بود؛ رضاشاه، ببخشيد: مرد بی سواد، وطن پرست، علاقه
مند به مملکت، {و با} تجربه . چهل سال توی محيطی بود که همه ی دزدها، بی شرف ها،
نوکرهای خارجی نمی گذاشتند اين مملکت تکان بخورد. درست است. روز اول رضاشاه را
خارجی ها آوردند، ولی چنان لگدی به خارجی ها زد و در ساختمان مملکت_ {اين} عقيده
شخص من{ است}، به عقيده شخص من، شايد عقيده شما جور ديگر باشد. انگليس ها می
خواستند از شر بختياری ها و قشقايی ها و کسان ديگر که نمی گذاشتند نفت ببرند، از
دست آن ها خلاص بشوند. لازم بود کسی را داشته باشند. ولی آيا رضاشاه به مملکت خدمت
نکرد؟ بله؟ »
و
می افزايد : « يک شخص بی سواد، يک شخصی که مِهتَر بود، مغزش کار می کرد. محمد
رضاشاه، نه. اين مهتر نبود، اين عزيزدردانه پدر و مادر بود. مخش درست کار نمی کرد.
در درجه اول عَلَم جاسوس را وزير دربار و همه کاره ی خود کرده بود. بله؟ نخست وزيرش
شريف امامی. ايشان چه لياقتی داشتند که چهار بار نخست وزير بودند و مشاورش بودند .
{شاه} يک عيب بزرگی داشت : هرچه افراد با تجربه بودند از خودش دور می کرد. هرچه
افراد مسن و با تجربه بودند از خودش دور کرد.» ( خاطرات .. صص ۱۹۱_۱۹۰)
مصاحبه
را پَی می گيريم : « ح ل : خيلی ها در گفته ها و نوشته هايشان تعريف های فوق العاده
از هوش و ذکاوت شاه کرده اند.
م
م : از چه؟
ح
ل : از هوش و ذکاوت شاه خيلی سخن گفته اند_ حتی خارجی ها مثل آقای کيسينجر.
م
م : از هوش و ذکاوت؟ بنده وارد به امور سياسی نبودم و نيستم و متخصص سنجش هوش و
استعداد نيستم. آقای کيسينجر مرد سياسی است و شايد گفته اش هم از روی {حساب های}
سياسی باشد. من از سياست چيزی نمی فهمم، آقا. من معلمم. غير از راستی و راست گفتن و
حقيقت گفتن هيچ چيز سرم نمی شود.
ح
ل : خوب ولی در آن دورانی که در حال ساختن دانشگاه آريامهر بوديد و پانزده روز يک
بار شرفياب می شديد برداشت تان از هوش و حافظه شاه چه بود؟
م
م : عرض می کنم که آن چه من در اين مدت ديدم، به من نهايت احترام می گذاشت. تمام
پيشنهادات مرا بدون بحث قبول می کرد. حرف نمی زد تلفن را بر می داشت دستور می داد.
علت پيشرفت من که ششماهه اين دانشگاه را ايجاد کردم اين عمل شاه بود. اين عمل به
نفع مملکت من بود. با من بحث نمی کرد. چون و چرا در کار نبود. بحث می کرد من دليل
می آوردم. بحث نمی کرد تا من بفهمم که ايشان باهوشند يا بی هوشند. ولی {قطع کلام}
ح
ل : همين. سؤال اين است که {قطع کلام}
م
م : ولی يک چيزی را به شما عرض کنم. می گويند ايشان بيخود متکی به خودشان بودند. هر
کسی، به عقيده من، ديگران را احمق بداند و خودش را عاقل_ آدم احمقی است . برای اين
که هميشه عاقل تر از آدم فراوانند. اين که می گويند: « تا بدانجا رسيد دانش من * که
بدانم همی که نادانم . » بيخود نگفته اند. ايشان تا بدانجا نرسيده بود دانشش تا
بداند که نادان است. ملاحظه می فرماييد؟
ح
ل : بله.
م
م : من عيب شاه را بيشتر {در اين} می بينم. وطن پرستی اش_ در آن ترديدی ندارم.
علاقه مندی اش به مملکت و آبادانی مملکت_ در آن ترديدی ندارم. ولی عيبش را در اين
می دانم که اين متکی به خودش بود. به فکر خودش ارزش قائل بود. ديگران را هيچ می
دانست. اين يک عيب . عيب ديگرش، افراد با تجربه، افراد پير، افراد کارکشته را از
خودش دور کرده بود_با امثال شريف امامی. می دانيد آقای دکتر لاجوردی، بنده هر قدر
دانا باشم، اگر کاری به من رجوع کردند از {آدم های از} خودم داناتر و فهميده تر کمک
گرفتم_ هم خودم را بزرگ کردم و هم آن کار {را} پيشرفت دادم. ولی اکثر کوچک ها سعی
می کنند از خودشان کوچکتر را انتخاب کنند تا بتوانند تحکم کنند. ايشان اين خاصيت را
داشتند، ولی ترقی مملکت_ به طوری که {ناتمام}. ( خاطرات .. صص ۱۹۴_۱۹۳) .
سپََََس؛
دکتر مجتهدی ، روی « پرفسور رضا » تمرکُز می گذارد و حَيرت خود را از بالا کشيدَن
اين شخص توسّط شاه به زبان می آورد: « در اواخر سلطنت در يک جشنی که من هم بودم
صريحاًّ گفت_ حالا محض خاطر من گفت؟ چون اين جور تظاهر هم می کرد. يا اين که از روی
عقيده گفت؟ صحبت رضا بود. گفت که با آدم بسيار احمقی سر و کار داشتيم. حالا عرض
کردم، محض خاطر من گفت يا از روی ايمان و عقيده گفت، من نمی دانم. ولی آقا، می
خواهم سؤال کنم. رضا را جای من گذاشت. چند ماه بعدش اين رضا را برد رئيس دانشگاه
تهران کرد. در اثر بودن رضا{در مقام} رئيس دانشگاه تهران، يک ده، پانزده نفر افراد
با تجربه، کارگشته، استادهای برجسته را رضا بازنشسته کرد. پس آدم کوچکی بود رئيس
دانشگاه شده بود. آن ها حرفش را گوش نمی کردند. خودش بازنشسته کرد، يا به او دستور
دادند؟ نمی دانم.
ملاحظه
می کنيد. چند ماه بعدش ايشان را کردند نماينده ی ايران در يونسکو. چند ماه بعدش
ايشان را کردند سفيرکبير ايران در کانادا. چی؟ تو که اين را آدم احمقی می دانستی،
اقرار کردی در آن جلسه که من بودم. شنيدم با گوش خودم گفت، « آدم احمقی بود،» خيلی
خوب. آدم احمقی بود. چرا اين را فرستاديد يونسکو بهترين پست مملکتمان؟ چرا ايشان را
فرستاديد سفيرکبير کرديد در کانادا؟ اصلاً سفارت کبرا با معلم_ اگر معلم بناميم رضا
را، که من معلمش هم نمی دانم_ چه ارتباطی دارد؟ معلم سياستمدار نمی تواند باشد که
شما سفيرکبيرش کرديد. او هم راست می گفت، « احمق است.» اگر احمق نبود، سفارت کانادا
را قبول نمی کرد. چنانچه بنده خدمت شما هستم، بارها به من پيشنهاد پست های زيادی
کردند. گفتم، « من صلاحيت ندارم.» ( خاطرات .. ص ۱۹۵).
دکتر
مجتهدی در مصاحبه ی خود، موارد ديگری از چالش و درگيری های ميانِ خود و مُهره های
وابَسته به شَخصِ شاه ؛ از جُمله اسدُ الله عَلَم وزير دربار، مُهندس رياضی رئيس
مَجلس، دکتر منوچهر اقبال رئيس شرکتِ نفت و .. ؛ و طبعاً همگی عضو هيأت اُمنا اين
يا آن دانشگاه ، را ذِکر می کند. اينان ، که در موارد مورد نزاع (که اصولاً در
صلاحيت و حوزه دانش آنها نيست) ؛ در روياروئی با مَنطقِ دکتر مجتهدی در می مانند،
اَهرُم فشار و تَهديد(مورد عَلَم: «به عَرض می رسانم») و حَتّا مُزخرَف گوئی (مورد
مهندس رياضی) و موش دوانی و پُمپ زدنِ شاه (مورد اقبال) و .. را بکار می برند؛ و
نَهايتاً با دست دراز کردن به سوی اَرباب بزرگ و تنها شخص تصميم گيرنده در همه ی
امور{شاه}، او {دکتر مجتهدی} را وادار به اِستعفا و برکناری می کنند. بيان جُزئيات
اين درگيری ها و چالش ها، اَفزون بر درازی سُخَن، بَهره ای جُز اندوه و خَشم نخواهد
داشت.
بَرخورد
جمهوری اسلامی با اين اِنسان فَرزانه و خودساخته، چيزی بِهتر از بَرخورد دستگاه
حاکمه شاه ؛ نيست . توجّه کنيد : « .. پس از عمل چشم به تهران برگشتم. در تابستان
سال ۱۳۶۱{۱۹۸۲} در تهران بودم. نامه ای دستم رسيد. نامه را باز کردم از دانشگاه
تهران بود. در نامه نوشته بودند، « در اثر فعاليت مؤثر، » عين جمله است . حفظم ، «
در تحکيم رژيم سلطنت، به انفصال ابد از خدمات دولتی محکوميد. »
در
سال ۱۳۶۱{۱۹۸۲}. در صورتی که از سال ۱۳۵۰{۱۹۷۱} بنده بازنشسته بودم و بنا بر اين،
بازنشسته خود به خود انفصال ابد از خدمات دولتی است. التفات می کنيد؟ مقصودشان اين
بود که از آن تاريخ حقوق بازنشستگی مرا ندهند.. » ( خاطرات .. ، ص ۱۸۰)
مَورد
ديگر از اِقداماتِ «مَکتبی» مُلّاها، بَرگُماری اَشخاص فاقدِ صَلاحيّت بَرای اِداره
ی دانِشگاه ها و مَراکز عِلمی و آموزشی کِشور است ؛ که دُکتر مُجتهدی، موردی را که
مُستقيماً به خود او مَربوط می شُده و او را آزار داده است، در مُصاحبه اش بازگو می
کند. يادمان باشد که هَر مَرکز آموزشموزشی{نمونه: دبيرستان البرز} که اداره ی آن به
دکتر مجتهدی سِپُرده می شد؛ خيلی زود و به همّتِ او و با بسيج مَردم {در درجه ی
نُخُست : اَوليای دانش آموزان و دانشجويان} برای تأمين هَزينه های مربوط به آن؛ به
يک واحد مردمی، مُستقّل و خودکِفا و غَير وابسته به دولت و مَراکز قدرت، تَبديل می
شد. موردی که دکتر مجتهدی بيان می کند، تفاوت ميان دو بينِش ، دو طَرز تَفکّر و دو
سياست {وابستگی و استقلال، با مَردُم يا جُدا از مَردُم} را بخوبی نشان می دهد.
دکترمجتهدی،
در رابطه با تَغييرات و فِعل و اِنفعالاتی که در دبيرستان اَلبُرز، رُخ می دهد؛ می
گويد: « .. يک روزی بحث شد با آن رئيس دبيرستانی که بعد از من{به البرز} آمده بود.
ح
ل : بعد از انقلاب؟
م
م : بعد از انقلاب. عرض کنم که آقای بازرگان او را تعيين کرده بود. او يکی از
محصلين بی بضاعت شبانه روزی دبيرستان بود. شش سال من پول جيبی و لباس به او دادم _
منتهی استعداد نداشت که تشويقش کنم دانشگاه را ببيند. همان ديپلم متوسطه {را} که
گرفت رفت. هر ساختمانی که در دبيرستان البرز کردم من تابلو زدم آن جا. اسم پول
دهنده اهدا کننده از رقم بالا به پايين نوشتم. ايشان آمدند اين تابلوها را کندند.
آمده بود ديدن من. گفتم، « چرا تابلوها را کندی؟» گفت، « اين ها طاغوتی هستند.»
گفتم، « آقای خوش نويس، من معتقداتم اين است که امروز به عقيدهء من و شما _ چون
شيعه هستيم، مسلمانيم _ اگر شمر بيايد، ابن سعد بيايد، امروز به من بگويد، « آقای
مجتهدی، اين يک ميليون تومان را من می دهم به شما، شما چهار تا اتاق درست کن و در
اين چهار اتاق دويست نفر شاگرد بپذير.» من رويش را می بوسم. يک ميليون را می گيرم.
چهار تا اتاق درست می کنم برای اين که دويست نفر شاگرد را آن جا تعليم بدهم .. » (
خاطرات .. ، صص ۲۰۰ _ ۱۹۹)
**
تا
همين جا و با توجّه به آنچه که در بالا، بَرگرفته از حرف های دکتر مجتهدی در مصاحبه
با آقای دکتر حسين لاجوردی مُندرج در کتاب خاطراتِ ايشان ، آورده شُد؛ نُکات بسيار
مُهمّی به چشم می خورد، که می توان از جُمله به مَوارد زير، اشاره نمود:
۱.
نا هَمخوانی دستگاه حاکمه و هِرَم قُدرت در کشور، با حال و هوای يک جامعه ی مَدِنی
و مُدِرن و با مکانيسم های تَصميم گيری و اِعمال قدرت در يک نظام دموکراتيک و مردمی
. در اين دستگاه، يک فَرد سُلطه گر و خودکامه {شاه}، در رأس هِرَم قدرت قرار گرفته
؛ و در پائين، توده های وسيع مردم ايستاده اند که نَقش و جائی در مکانيسم تصميم
گيری و قدرت ندارند؛ و تنها مورد مُشارکت دادن آنها در امور، دَعوت آنها و خواستن
از آنها برای دادن اِعانه و کُمک مالی يا جُز آن است. ميان رأس هرم و بخش زيرين آن
را، مَجموعه ای از قِشر پُر گُستره ای از تکنوکراتها و بوروکرات ها و روشنفکران
فئودال _ بورژوا و سياست بازان دست چين شده و اِنتصابی ، مُرکّب از افراد بی
شَخصيّت تَوطئه گرِ فاقد قدرتِ تصميم گيری( عَلَم و اقبال و رياضی و هويدا و .. )،
پُر کرده است ؛ که پُست های حسّاس و کِليدی در سطوح مُختلف را در چنگ گرفته اند و
دارای رابطه ی نوکر و ارباب با رأس هرم {شاه}، می باشند.
تمام
نهاد ها و اُرگان هائی که نشان از دموکراسی و جامعه ی مَدَنی دارند، بظاهر وجود
دارند؛ بی آنکه ، بَخشی به دليل ساختگی و پوشالی بودن آنها و بَخشی به دليلِ دِخالت
ها و فِشارهای از بالا و از سوی مراکز قدرت ، نقشِ چندانی در بازی قدرت در جامعه
بازی نمايند. از اين روی، هيچ گونه مکانيسم کُنترُلی از سوی مردم و يا اُرگان ها و
سازمان های مردمی، به دليلِ نبود و يا بی رونق بودنِ آنها ؛ بر اين دستگاه، اِعمال
نمی شود. در چُنين نظام و دَستگاهی؛ آنچه که بر دکتر مجتهدی گُدشته است ، اَمری
تَصادفی، اِستثنائی و شِگفت نمی باشد( از جُمله می توان به کتاب خاطرات ابتهاج،
رئيس سازمان برنامه و بودجه در زمان شاه ، به عنوان يک نمونه ديگر؛ مراجعه کرد.)
۲.
دستگاه حاکمه ای که شرح آن رفت ؛ در بِهتَرين حالت، يعنی چنانچه از مانع تراشی ها و
سَدّ کردن راه پيش بُرد برنامه ها و افراد کاردان و کاری{چون: دکتر مجتهدی و همانند
او}، هم پيراسته می شد؛ باز هم قادر به پَهلو به پَهلو زدن و هَم سَنگی با يک سيستم
دموکراتيک، قانون مدار و مردمی، نبود؛ و فَرد قرار گرفته در رأس هرم {شاه}، می
توانست نهايتاً نَقش يک «ديکتاتور محبوب» را بازی کند.
فرض
کنيم : اسد الله عَلَم ها و مهندس رياضی ها و دکتر اقبال ها و ... که متّکی به
پُشتگرمی و حمايت شاه بودند؛ به جای مانع تراشی و موش دواندن در کار دکتر مجتهدی( و
اَمثال او) ، کناری می ايستادند؛ آيا همه ی مُشکلات حَلّ می شد؟ آيا مُشکل کار،
تنها در وجود اين افراد و خُلق و خوی ها و کردار های ضدّ بشری آنها خُلاصه می شود ؛
و بَر خود سيستم، هيچ گونه ايرادی وارد نمی باشد؟
اَصلاً شاه چه کاره بود که سر به توی هر سوراخی می کرد؟ خوشحالی و شعف دکتر مجتهدی،
از اين است که با شخص شاه در رابطه با پيشبرد کارها مُشکلی نداشته و شاه پس از
شنيدن حرفهای او و قانع شدن، گوشی تلفن را بر می داشته و دستور های لازم را می داده
است. مگر شاه، چنين حَقّی را داشت؟ يادمان باشد که رژيم شاه، ظاهراً و در اِسم، يک
رژيم مَشروطه پادشاهی بود_ نظامی که در آن ؛ شاه ، يک وجود تَشريفاتی است و اجازه و
اِمکان پذيرفتن و قبول هيچ گونه مَسئوليّتی را ندارد. وقتی يک فَرد {شاه}، از اتاق
کارش، با يک تلفن بر سامان گرفتن کاری و يا باز ايستاندن کاری، تأثير بگذارد؛ ديگر
فاتحه ی مملکت خوانده شده است. دلمان را به اين خوش نکنيم که به هر حال، کاری انجام
می شود. اين کار، بايد در مَسير طبيعی اش و در چارچوب ضابطه ها(نه رابطه ها) و بی
تأثير پذيری از اِعمال نفوذها ، که هميشه بار منفی دارند؛ انجام بشود.. و خوب تر هم
انجام می شود.
اين
اِشکالِ کار دکتر مجتهدی نيست که از شاه ، که با برداشتن گوشی تلفن کار او را راه
می اندازد، راضی و سِپاسگُزار است ؛ چون او مايل به پيشبُرد کار به هر قيمتی است.
امّا وقتی کار، بر طبق قاعده و قانون و در يک مَسير طبيعی به پيش بُرده نشود و پا
دَر ميانی و نظر و تلفنِ يک فرد ، اثربَخش باشد؛ اين خطر هميشه وجود دارد که شخص
مزبور، تحت تأثير تَلقين ها و نظراتِ افراد ديگر، تغيير عقيده و نظر بدهد و پا روی
تصميم و نظر قبلی خود بگذارد؛ چنانکه همين کار را شاه با دکتر مجتهدی در رابطه با
رياستِ دانشگاه صنعتی آريامهر، کرد.
۳.
همين مُشکل را، دکتر مجتهدی در رابطه با رضا شاه دارد؛ آن گاه که دست به مُقايسه و
سَنجش پدر و پسر می زندکه رضاشاه اين کار را کرد و محمد رضاشاه اين کار را نکرد.
دليل آن اين است که : دکتر مجتهدی، مرد عمل (پراگماتيست) است. خود او بارها در بيان
خاطراتش تأکيد می کند که : سياسی و اهل سياست و از اين حرف ها نبوده و حتّا می گويد
که « سرم مثل کبک توی برف بود» ؛ و تنها دلخوشی اش کار کردن با / و برای دانشجويان
و سر و سامان بخشيدن به يک مؤسّسه ی علمی و آموزشی، که عدّه ای در آن آموزش ببينند
و تربيّت بشوند؛ بوده . و اين را هم بزرگترين خدمت به مملکت می دانسته.
بنا
بر اين، معيار ومحک او برای داوری از افراد و حتّا ميهن پرستی آنها؛ کاردانی و
کاربری آنها و کاری که انجام می دهند، است. و از اين روی است که : به سامان رساندن
آنچه که فکر می کند درست و سودمند است ، برايش اهميّت دارد. و طبيعی است که هر کسی
که به عملی شدن اين خواست کمک و ياری برساند، از نظر او مَقبول است؛ و آن کس که در
راه آن، موش بدواند، مَردود و مَذموم ...
آنجا
که شاه با پيشنهاد ها و نظرات او موافقت می کند، او را می ستايد؛ و آن گاه که شاه ،
تصميمی که گرفته، را نقض می کند؛ بر اين تذَبذَب و بی ارادگی او خُرده می گيرد. به
هر روی، حضور سنگين شاه، در همه ی جوانب زندگی فرهنگی و آموزشی دکتر مجتهدی (و کلّ
زندگی فَرهنگی کشور، چون ساير عرصه ها) ؛ احساس می شود و در مجموع هم، اين حضور، يک
نقش منفی و بازدارنده دارد. امّا دکتر مجتهدی، کوچک اَبدال ها و بادمجان دور قاب
چين هائی چون عَلَم و اقبال و .. را می بيند و شاه را نمی بيند؛ و آن گاه که شاه را
می بيند، کل سيستم و ساخت تک نفره ی قدرت را نمی بيند. دکتر مجتهدی، چون نمی خواهد
سياسی باشد و نمی خواهدکه سياسی فکر کند؛ با وجود شخصيّت والا و اراده ای قوی، زير
بار سنگين و خُردکُننده ی اين سيستم، بارها مَجبور به استعفا و کناره گيری می
شود...
۴.
آن چه که در کتاب خاطرات دکتر مجتهدی از دستگاه حاکمه و هِرَم قدرت در زمانِ شاه ،
تَصوير شده ؛ و صَدمه ها و لَطمه هائی که اين سيستِم بر فَرهيختگان بيرون ازشُماری
چون دکتر مجتهدی زده است، ضَرورت حَذف و طَرد اين سيستِم و جايگُزينی آن با يک نظام
مردم سالار(دمکراتيک)، را به پيش می کشد. نظامی که در آن، قانون پذيرُفته و
نَهادينه شده و بر روابط و کارها حاکم باشد. کارها، مَوقعيّت ها و امکانات ، بر
اساس صلاحيّت ها و لياقت ها و توانائی افراد برای انجام آنها و در يک مُسابقه ی
عادلانه و برابر، تقسيم و در اختيار افراد گُذارده شود. حدود وظايف و اختيارات
قانونی ، که برای همه صرفِ نظر از جنس و باور و شُغل و مَوقعيّت اجتماعی و .. ،
يکسان خواهد بود؛ تعيين و اِعلام گردد. افراد به خاطر کار و مسئوليّتی که در هر
سَطحی که به عُهده می گيرند، بايد مَسئول و پاسخگو باشند و ...
در
اين صورت، ديگر يک مُعلّم تاريخ و جُغرافيا ، صِرفاً به دليل ارتباط با چَنگک های
قُدرت، اِمکان اِنتصاب به رياست يک دانشکده فنّی را پيدا نمی کند. يک پزشک، به جای
نِشستن بر صندلی رياست شرکت نفت، به کار طبابت و دَرمان بيماران نيازمند می پردازد
؛ و يک مُعلّم، به جای انتصاب به کار سفيرکبيری، سر کلاس درس حاضر می شود و اندوخته
های علمی خود را در اختيار جوانان تِشنه ی کسب دانش خواهد گُذاشت و .. و اداره ی يک
نهادِ مدنی{يک دانشگاه} و بود و نبود آن، بازيچه ی دخالت ها و تصميم های خَلقُ
السّاعه ی اين و يا آن مرکز قدرت، نخواهد بود.
دوستداران
و جويندگان « ديکتاتور محبوب » ؛ هيچ از خود پرسيده اند که چرا دستگاه حاکمه ی
ساخته و پرداخته ی رضاشاه ، با آن صَلابت و قُدرت و اَهرُم های سرکوب و اِختناق، دو
روزه فرو ريخت؟ و بَعد، باز چرا دستگاه حاکمه ی محمدرضاشاه ، با آن ساواک مَخوف و
با آن ارتش مُجهزّ به مُدرن ترين سِلاح های مَرگبار، در برابر خيزش توده های مردم ؛
تاب نياورد و دو روزه فرو پاشيد؟
۵.
دستگاه حاکمه ای که پس از سُقوط شاه و دستگاه حاکمه ی او بر سر کار آمد؛ از همان
آغاز ، با هدفِ اِستيلا و چيرگی کامِل بَر دانِشگاه ها؛ کَمَر به از بَين بُردن
هويّت نِسبتاً مُستقّل و غير وابسته ی دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی که در طیّ
سالها مبارزه با سُلطه ی شاه و دستگاه حاکمه اش بر دانشگاه ها (بويژه در هِنگامه ی
انقلاب ۵۷ _ ۵۶) ، بدست آورده بودند؛ بَست . و در اين کار تا آنجا پيش رفت که چون ،
به دليلِ ماهيّت بِغايت ارتجاعی خويش، شانسی برای خود در رِخنه به اين نهاد مَدَنی
نمی ديد؛ اِقدام به بستن دانشگاه ها و مراکز علمی در سراسر کشور، نمود.
در
مَجموع می توان گُفت که دستگاه حاکمه ی خونخوار جُمهوری اِسلامی؛ در اِعمالِ سياست
های سرکوب و اِختناق {در دانشگاه و در سطح جامعه}، اِدامه ی طبيعی و رُشد يافته ی
دستگاه حاکمه ی پيش از خود، در يک شرايطِ انقلابی و تَحوّل يافته ی جديد، بود که
ادامه و بَقای اين رژيم را ضَرورتاً با تَشديدِ سياستهای سرکوبگرانه ؛ پيوند می زد.
اگر
شاه و دستگاه حاکمه اش، وجود يک يا چند اُستاد مُستقّل و نافَرمان را تَحمّل نمی
کرد؛ دستگاه حاکمه ای که به جای او نشست، به قَلع و قَمع کُليّه ی اُستادان مُستقّل
و غَير وابسته، از طريقِ «تصفيه» ها و «پاکسازی» های همه جانبه {ايدئولوژيک} در
محيط های آموزشی پرداخت . پَی آمد طبيعی اين کار، خانه نِشين کردن بَخش بُزرگی از
اُستادان ؛ و سِپس مُهاجرتِ جَمعیِ اين گروه از فَرهيختگان و دانشوَران کِشور به
اُروپا و آمريکا و کانادا و جَذب آنان تَوسّط مَراکز عِلمی و دانِشگاهی اين کشورها
بود.
اگر
به دستور شاه ؛ اين يا آن دانشکده يا دانشگاه ، که به مُخالفت با سياست ها و
اِقدامات ضِدّ مِلّی او زبان به اِعتراض گُشوده بودند، برای مُدّتی کوتاه تَعطيل می
شُد؛ مُهاجمان چُماقدار حِزبُ الّلهی به دستور سَر چماقدار کبير{رَهبر حمهوری
اسلامی}، هَمچون سِپاهيانِ صَدر اسلام به اين سَمبول و نشانه ی زِندگی و مَدنيّت
تاختند و دَرهای آنها را برای مُدّتها گِل گرفتند؛ تا گريبان خود را از دستِ اين
مَراکز اِنتقاد و اِعتراض، رَها سازَند..
و
اگر شاه ، با دخالت ها و تصميم های خَلق الساعه ی گَه گاهی، تأثير مَنفی و زيانبار
بر جريان کار دانشگاه ها گُذاشته بود؛ جمهوری اسلامی، با به راه انداختن جَنجال
«انقلاب فرهنگی» و بَستن يکباره ی دانشگاه ها؛ پس از بازگُشائی آنها، اين نهاد های
برجِسته و شاخِص جامعه ی مَدَنی را از مُحتوا تُهی کرد و کوشيد تا مُحتويّات
«رِساله» ها و دانشِ مَورد تأييد «حَوزه های علِميّه» {مَعقول و مَنقول} و از جُمله
اَحکام اِسلامی ناظِر بَر «مُطهّرات» و «نجاسات» {بَول و غايَط و ..} ، را به جای
مُتون عِلمی و آموزه های پيشرَفته ی جَهانِ اِمروز، بِنِشاند.
و اگر دانشگاه صَنعتی آريامهر، با يک تلفن شاه برای کنار زدن بنيان گُذار و رئيس
سَربُلند و عاشق دانشجويان خود، از نَفَس اُفتاد؛ اين نهاد مردمی و سَرفَراز، در
يورش پاسداران جَهل و تاريکی، به کُلیّ از پای دَر آمد...
و
باز، اگر در رژيم شاه، تَلاش برای غير سياسی کردن دانشگاه و بی تفاوت نگاه داشتن
اُستادان، پَی گرفته می شد و حَذفِ فيزيکی آنان در خَفا و بی سَر و صِدا صورت می
گرفت؛ و اگر اُستادان مَعدودی چون اُستاد نِجاتُ الّلهی در هِنگامه ی انقلاب و
درگيری نيروهای ارتشی با مَردم، با گُلوله ی مُزدوران مُسلّح شاه از پای دَر آمدند؛
دستگاه حاکمه ی جمهوری اسلامی که اِدامه ی زندگی و بَقای خود را مَديون تِرور و
سَرکوب مُخالفانِ خويش می باشد؛ از آغاز پاگيری تا به اِمروز، به مُوازات بکاربُرد
اين سياست ها در سطح کُلّ جامعه ، از حَذف فيزيکی اُستادان دانشگاه نيز اِبائی
نداشته است . از ميان دَه ها فَرزانه ای که به دَستِ کَرکَسان دين قصّابی شده اند
از جُمله می توان : دُکتر نَريميسا، دُکتر عَبدُ العَزيز بجد، محمد تقی زهتابی،
احمد ميريوم صَيّاد، دکتر ايرج فَرهومَند، پروفسور نوری، دکتر کاظمی، علی اَکبر
سَعيدی سيرجانی، اَحمد مير علائی، دکتر احمد تَفضّلی، دکتر کورش آريامَنش (رضا
مَظلومان)، دکتر غَفّار حُسَينی و .. را نام بُرد .
اَفزون
بَر اُستادان ؛ رژيم واپس گرای دانش ستيز جمهوری اِسلامی، بسياری از مُتخصّصان و
دانش آموختگان و فارغ التحصيلان دانشگاه (پِزشکان، مُعلّمان، هُنرمَندان، وکلا،
روزنامه نِگاران، شُعرا، نويسَندگان، فَعالّانِ کارگری، دانشجوئی و سياسی و.. ) را
که اَنديشه ای جُز باور های حاکمان داشتند؛ نيز از دَم تيغ گُذرانده و شَمع حَيات
آنان را خاموش ساخته که از اين ميان می توان : دکتر فيروز نيما، مهندس جواد امامی،
دکتر سيد ابراهيم بيضائی، دکتر جواد سرخوش، دکتر مسعود تفضّلی، دکتر جمشيد پرتوی،
مهندس کريم جلی، دکتر فلّاح يزدی، دکتر فريدون فروهری، مهندس حسين برازنده، صديق
کمانگر، غلام کشاورز، دکتر کاظم رجوی، دکتر تفتی، دکتر کاظم سامی، دکتر شاپور
بختيار، دکتر عبدالرحمان قاسملو، حسين سرشار، فرامرز وزيری، عبّاس برخوردار، عبّاس
صابری، فريدون رئيسی، غلام علی پيشه کلا، دکتر صادق شرفکندی، عبدالرحمان برومند،
فريدون فرّخ زاد، هادی تقی زاده، رضا ضيائی، منوچهر صانعی، شاهپور زند نيا،
اِبراهيم زال زاده، حميدحاجی زاده، عفّت قاضی، کامران هدايتی، پروانه و داريوش
فروهر، محمد مختاری، محمد جعفر پوينده، سعيد سلطانپور، دکتر مجيد شريف، کمال فاضل،
حميد بهمنی ، مازيار علی پور و .. و هِزاران نفر ديگر را نام بُرد.
نِشاندن
يک نظام مردم سالار مُتّکی بر قانون، از آرمان های اِنقلابی بود که توسّط واپس
گرايان تاريک انديش مَذهبی از مَسير طبيعی خويش مُنحرف شد و به کَجراه خلافت اسلامی
و سُلطه فُقها( بخوان : سُفها)، اُفتاد. هدفِ انقلاب، اين بود که با اِستِقرار
حکومت قانون؛ از تأثير گُذاری يک فَرد بر سَرنوشت يک مِلّت و بَر بود و نَبود
نهادهای مردمی موجود در جامعه، جلوگيری کند. آنچه که در عمل به بار آمد، چيزی عَکس
اين بود...
دانشگاه ها به مَثابه ی نشانه و سَمبول جامعه ی مدنی ؛ در دَوران حيات هر دو رژيم،
در برابر قُلدری ها و دخالت های ديکتاتورهای دستگاه حاکمه، سَر خَم نکردند. شاه،
روزهای پُر شُکوهی چون ۱۶ آذر را شاهد بود؛ و مُلّايان دانش ستيز، روزهای پُر
اِفتخاری چون ۱۸ تير. اين دستگاه حاکمه، سَلطنت مُطلقه ولیّ فَقيه «اولاد پيغَمبر»
و «نماينده ی خُدا» ، نيز همچون گُذشتگان خويش : دستگاه حاکمه ی سَلطنت مُطلقه
سُلطانِ «سايه ی خِدا» {ظِلّ الّله} ؛ به خاطر همين مُشکلِ مَرکزی _ بی قانونی و
قرار گرفتن يک فرد در رأس هِرَم قدرت و بی حقوقی بقيه ی جامعه و ناسازگاری آن با
تَمدّن و مَدنيّت و جامعه ی مَدَنی ، سَرنوشتی بِهتَر از اَسلافِ خويش نخواهد داشت
. برای نَزديک تر کردن اين روز، بکوشيم !
۲۰ مهر
۱۳۸۱