بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

«مانيفِستِ فدائيانِ اِسلام» ،
يا:حِکايَتِ خانواده وَ جامعه ی ايرانی؟

گُذاری دَر کِِتابِ : «زِندِگی بايَد کرد»،
نوشتِِه: «مَنصوره اتّحاديّه»
*
« .. ليلی پرورده ی جامعه ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه ی انحرافی می پندارد که نتيجه اش سقوط حتمی است در درکات وحشت انگيز فحشا؛ و به دلالت همين اعتقاد همه ی قدرت قبيله مصروف اين است که آب و آتش را_و به عبارتی رساتر آتش و پنبه را از يکديگر جدا نگه دارند تا با تمهيد مقدمات گناه، آدميزاده ی طبعاً ظلوم و جهول در خسران ابدی نيفتد. در محيطی چنين يک لبخند کودکانه ممکن است تبديل به داغ ننگی شود بر جبين حيثيت افراد خانواده و حتی قبيله .. » وَ « ... محکوم محيط حرمسرائی تازيان است و جرايمش بسيار: يکی اين که زن به دنيا آمده و چون زن است از هر اختيار و انتخابی محروم است. گناه ديگرش زيبائی است و زندگی در محيطی که ... بجای تربيت مردان به محکوميت زنان متوسل می شوند، ... و راه علاج اينکه زن را از درس و مدرسه محروم کنند .. در نظام مرد سالار قبيله، مرگ و زندگی او در قبضه ی استبداد مردی است به نام پدر.. » (سَعيدیِ سيرجانی، سيمای دو زن، ص ۱۱ و ۱۴).
**
پيش دَرآمَد
چَندی است که بَر آنَم تا به کِتابِ «زندگی بايد کرد»، نوشته ی خانُمِ «مَنصوره اتحاديه» بَرخورد کُنَم . چاپِ نُخُست وَ دُومِ اين کتاب، که يک رُمّان اَست ؛ در پاييز ۱۳۷۵ وَ چاپِ سوُمِ آن، در بهارِ ۱۳۷۶ اَز سویِ «کتابِ سيامک» ، در تِهران ، در ۴۵۱ صُفحه ، مُنتشر شده است . زَمانِ اِنتشارِ کتاب، دارای اَهميّتِ زيادی می باشد؛ چون اين زَمان، مَرزِ ميانِ دو دَوره یِ نِسبَتاً مُتفاوت در حَياتِ جُمهوریِ اسلامی است. پايانِ يک دَوره وَ آغاز دَوره ای مُتفاوت وَ در تَضاد وَ هَمآوردی با دَوره ی پيش.
سالِ انتشارِ کتاب، پايانِ دَوره ی ۱۸ ساله ی تَلاشِ سَردَمدارانِ رژيم برای جا اَنداختَن وَ حُقنِه کردنِ خُرافه ها وَ اَحکام وَ قَوانينِ اِرتِجاعیِ اِسلامی به مَردمِ فَرهيخته وَ بويژه به زنانِ سَرفَرازِ جامِعه ی ما وَ شَکَستِ آشکارِ اين تَلاش؛ وَ آغازِ دَوره یِ جَديدی از زندگیِ مردم ما است که با صِدای رِسا، ناخُشنودی وَ بيزاریِ خود را از قَيد وَ بَندهایِ تَحميل شده در اين ۱۸ سال؛ وَ در اِعتراض به پامال شدنِ دَستاوَردهایِ اِنقلاب، فَرياد می زنند.
پَيدا شدنِ سَر وَ کَلّه ی آدمکُشانی چون «سَعيدِ اِمامی» وَ پيشنهادها وَ طَرح های ضِدِّ بَشریِ او، از جُمله برای به زَنجير کشاندنِ اَهلِ اَنديشه وَ قَلَم وَ بَيان (۱) ؛ وَ به دَرّه اَنداختَنِ اُتوبوسِ شاعران وَ نويسَندگان وَ هُنرمَندانِ عازِمِ اَرمَنستان ؛ وَ سَراَنجام، آغازِ به پياده کردنِ کُشتارِ سيستماتيکِ ديگر اَنديشان، زبرِ نامِ «قَتل های زَنجيره ای» ؛ چِشمه هائی از تَرفندهای مُرتِجعينِ حاکم برای ايستادن در برابرِ اين فاز وَ سَدّ کردنِ تَغيير وَ تَحوّلِ ناگُزير وَ گُريز ناپَذير در جامعه، است.
سود جُستن از قَلم به دَستانی که با زيرکی وَ اُستادی وَ با تَحريفِ تاريخ وَ وارونه نشان دادنِ واقعيّت ها، به اين تلاشِ آنان، ياری برسانند؛ وِ يا، ايجادِ تَغييراتِ مُعينی وَ گُنجاندن وَ اَفزودنِ مَطالبی که آنان می خواهند، را شَرطِ انتشارِ کتاب يا نوشته ای قرار دادن؛ به جایِ سَر دَواندنِ نويسندگان وَ طَفره رَفتن از دادنِ پاسُخ وَ يا خَمير کردنِ نُسخه های کتاب يا نوشته، پس از ندادنِ اجازه ی چاپ به آن و .. ؛ از جُمله تَرفَندهای لَو رَفته ی ديگرِ خداوَندانِ تَزوير وَ رِيایِ حاکم، بوده وَ می باشد. تَرفَندی که بکاربُردِ آن ، تَوَسّطِ دانش سِتيزانِ جَهل گُسترِ حاکم، هََم اکنون نيز، اِدامه دارد وَ نَمونه های شايانِ ذِکر، فَراوان (۲).
از اين روی، اين هَمزمانی می تَواند دَر دَرجه ی اِصالتِ کتاب؛ وَ اينکه اين کتاب، تا چه اندازه بيانِ اَفکارِ نويسنده ی آن است وَ چه اَندازه از چَرخِش وَ بازی قَلم سانسورچيانِ اداره ی نگارشِ «وزارتِ فَرهَنگ وَ ارشادِ اسلامی» وَ «سَعيدِ اِمامی» وَ «وِزارتِ اطّلاعات»، تأثير گرفته است؛ سايه بيَندازَد. اين نُخُستين نُکته ای است که به باوَرِ من، در بَرخورد به اين کتاب ؛ بايد به آن، تَوَجّه کرد. اين گُمانه زنیِ من، بَر پايه ی کارنامه ای است که رژيم حاکم، از آغاز شکل گيری تا به اِمروز، از خود ارائه داده است.

يک خانواده، يا يک جامعه؟
کتاب؛ که از نظرِ زمانی، از تاجگُذاریِ رضاشاه آغاز شده وَ تا به قُدرت خَزيدنِ خُمينی وَ شُرکا، کشيده می شود؛ رَوايَتی است از زير وَ بَم ها وَ لَحظه های تَلخ وَ شيرينِ زِندگیِ يک خانواده ی قَديمیِ اَشرافیِ سُنّتی ايرانی {شاهزاده عَبّاس ميرزای قاجار}، که ريشه در گُذشته ای دارد که تاريخ به نَفیِ آن نِشَستِه است. سايه ی تَهديد وَ اِرعابِ پُليسِ مَخفیِ رضاشاه وَ سِپَس پسرش، بَر فَضای خانه وَ زندگیِ اين خانواده ، سايه اَنداخته است. در هَر گفتگوی خانوادگی، در تَماس ها وَ حَرف زدن در باره ی مسائلِ مَعمولی وَ جاریِ روز؛ گُمان بَر حُضور جاسوسان وَ خبرچينان؛ است.
اين خانواده ، با کَشيده شُدن به فَضایِ مُتحَوّل وَ دگرگون يابَنده ی بيرون از دِه «مَرد آباد» وَ بيرون از حِصارهای قَديمی وَ خو گرفته با آن ، در نتيجه ی ازدواجِ دخترانِ آن {زَهرا، تاجی ، مِهری وَ هُما} با مَردانی بيرون از چارچوبِ فِضای دِه «مرد آباد» وَ بيرون از چارچوبِ طَبَقِه «اَشراف» وَ «اشرافيّت» {عَطا، پسرِ حاجی باقر، تاجرِ بازار؛ علی، پسرِ ناظم الدوله، سياسَتمَدار؛ رَحيم، نويسنده و فعّالِ سياسی، توده ای؛ وَ نادر، درس خوانده یِ خارج، کارمندِ سازمان بَرنامه} ؛ به آيَنده ای رو می کند که به سَختی می تَوانَد پايان وَ نَتيجه ی جَنگی که ميانِ نيروهای دَرگيرِ دَر آن، جَريان دارد؛ را پيش بينی کند.
کتاب؛ که دَر سِه بَخش وَ بَرگرفته از نامِ سِه زَن که سِه نَسلِ پَی دَر پَی را نمايَندگی می کنند (عِزّت، زَهرا وَ هُما) وَ دَر سی و هَفت فَصل، نوشته شده است؛ نه تَنها گُزارشِ هَيجان ها، دِلهُره ها وَ اِلتِهابات وَ لَحظه هایِ تَلخ وَ شيرينی است که بَر اين خانواده می گُذرد؛ هَمچُنين می کوشد تا بَرگَردانی از جامعه ی پُر غَليان وَ پُر جُنب و جوشِ ايرانی باشد که جِدالِ ميانِ سُنّت وَ مُدرنيته را تَجرُبِه می کند. اين جدال، که می توان گُفت هَمچُنان در جامعه یِ ما جَريان دارد؛ بَر فَضایِ اين خانواده وَ بَر روابطِ دَرونی وَ بيرونی آن، سايه اَفکَنده است.
نويسنده ؛ دَر روايتِ اين جِدال، با بکار گيریِ شيوه یِ بيانِ گُزارشی دَر قالبِ داستان، وَ در پاره ای مَوارد اِرائه کردنِ ديالوگ ها وَ گُفتگوهایِ پُر کِشِش وَ زِنده، در بازگوئی از «واقعيّتِ مَوجود» وَ جِدالِ ميانِ نَو وَ کُهنه ؛ از نظرِ فُرم ، کاملاً موفّق است. اَمّا آن گاه که به «قوانينِ» ارتجاعیِ اسلام وَ سُنّت ها وَ اَرزش ها وَ باورهایِ دَست وَ پا گير وَ تَحميل شده یِ تاريخی {حِجاب، ..}، زيرِ نامِ «واقعيّت» های «ريشه دار» وَ «پايدار»، «دائمی» وَ «هَميشگی» وَ «تَغيير نا پَذير»، نگاه می کند وَ به آذين بَندیِ آنها می نشيند؛ کَفّه یِ تَرازو را به سودِ «سُنّت» وَ ارتجاع ، سَنگين می کند.
او، در اين جا به عَقب اُفتاده تَرين نَمايندگانِ ارتجاع {«هَيأتِِ مؤتلفه» و عَسکر اَولادی مُسلمان ها، «درس خوانده های مدرسه ی حَقّانی»، مِصباح يزدی، خَزعلی، حَسَنی، ذوالقدر، دِه نَمکی، حسينِ اَللّه کرم، حاجی بَخشی ها وَ .. وَ ساير «سَربازانِ گُمنامِ امامِ زَمان»} که دَغدَغه یِ خاطرشان را «ارزش های اسلامی» که موردِ «تَهاجمِ فَرهَنگی» غَرب، قَرار گرفته است وَ به هَمين دليل وَ بَرایِ «دفاع» وَ «حراست» از آنها، حاضر به اَنجامِ هَر جِنايتی هَستَند؛ نَزديک می شود. من، در بَرخورد به کتاب، نمونه هائی در اين باره را نَقل خواهم کرد.
شَخصيّتِ مَرکزیِ کتاب، «زن» وَ «مِسائلِ» مُرتبطِ با اوست. بَرخوردِ جامعه ای که رُخ دادهای کتاب، در بَطنِ آن نُطفه می بَندد(که می توان آن را يک جامعه ی سُنّتیِ «مَرد سالار» ، خواند که در آن، زنان، خود به مَوقعيّتِ پَست وَ پائينِ اِجتماعی در جامعه، تَن داده اند) ؛ به مَسائلی چون : «جِنسيّتِ» زن {نگاه تَحقير آميز به زن}، مِکانيسم های «هَمسَر گُزينی» {که بی نَظَر خواهی از دُختر (وَ حَتّا بی نظر خواهی از پسر)، اَنجام می گيرد}؛ حِجاب يا بی حجابی، مُناسباتِ زن وَ مرد {پبش وَ پَس از ازدواج وَ به طَورِ کُلّی}؛ درس خواندن وَ سَراَنجام، فَعاليّتِ اجتماعی وَ سياسیِ زنان وَ حُصورِ آنها در خارح از خانه وَ دَر اجتماع؛ خَميرمايه وَ اساسِ کتاب را تَشکيل می دهد.
پَرداختن به تاريخ وَ اِرائه ی رَوايتِ تازه ای از فِعل وَ اِنفعالات وَ تَغيير وَ تَحوّلاتِ جامعه وَ هَمچُنين، شَخصيّت های فَعّال وَ مؤثّر در آن؛ که در پاره ای موارد، به گونه ای يک جانِبه نِگَر وَ مَوضع دار، به نظر می آيد؛ نيز چاشنیِ کتاب می شود. آن هَم، در باره یِ رويدادها وَ شَخصيّت هائی که اين هَمه مَدرَک وَ سَند در اِرتِباط با آنها مَوجود وَ دَر دَسترَس است. اين کار، گونه ای باز نويسیِ تاريخ {در رابطه با اين مَوارد}، با مَخدوش کردنِ آن وَ دَر جَهَت وَ راستایِ مَنافِعِ يک قِشر وَ گُروهِ خاص است. اين کار، هَم، به گونه ای، تَوهين به شُعور وَ آگاهی مَردم است .
نويسنده ، در اين کار؛ دَر بَرجسته کردن يک جريانِ اجتماعی{گروه تُندروی تروريستی اسلامیِ «فدائيانِ اسلام»} وَ رَهبرِ آن {آيت الله کاشانی} ، تا حَدِّ تَحربفِ تاريخ، چِشم بَستنِ بَر جَريان های اجتماعی وَ شَخصيّت های ديگر، پيش می رود؛ قَرار گرفتنِ «مَرحله ایِ» او {کاشانی} را در کنار وَ در مَسيرِ مُبارزاتِ مَردُم، جَنبه یِ « اَبدی» می بَخشد وَ بَر خيانَت وَ پُشت کردنِ او به نَهضَتِ مِلّی کردنِ نَفت وَ هَمدَستیِ او با دَربار وَ کودتایِ اَمپرياليستی ۲۸ مُرداد، چِشم می بَندد(۳) ؛ وَ نهايتاً به ستايشِ جريانِ ارتجاعیِ جنايَتکارِ حاکِم، که او خود، نزديک به دو دَهِه، آن را تَجرُبه کرده است وَ نمايَندگانِ دين پيشه یِ مال اَندوزِ آن ، وَ رَهبرِ آن {خُمينی}؛ می نشيند؛ وَ .. کتاب، به سَطحِ «مانيفِستِ فدائيانِ اسلام»، که هَسته ی مَرکزیِ اين نظامِ جهالَت وَ تَوحُّش را تَشکيل می دَهد؛ سُقوط می کند.
نويسنده ؛ آنچه را که بَر آن است تا بيان کند؛ يا در چارچوب وَ قالبِ مُحاوره ها وَ گُفت وَ گو های افرادی که در اين داستان، نَقشی دارند{اعضای خانواده يا دوستان وَ مِهمان های آنها}، ارائه می دهد وَ به داوری وَ اظهارِ نظر در باره ی رُخدادها وَ آدم ها می نشيند؛ وَ يا خود، به طَورِ مُستقيم وَ بی واسطه، حَرفَش را می زند.
گاهی، گونه ای ناهَمخوانی ميانِ شکل های ارائه ی مَطلب وَ مُحتَوا وَ مَضمونِ آن در آغازِ کتاب وَ در تَداومِ آن، با آنچه در صَفحاتِ پايانی کتاب می آيد، مُشاهده می شود؛ که گُمان دَست بُردنی در مَتن، از بالای سَرِ نويسنده ، را به ذِهن اِلقا می کند: داستان، به آرامی وَ با ارائه یِ نَظراتِ مُتفاوت وَ مُتضاد دَر رابطه با هَر موضوعی، آغاز می شود؛ وَ به نَظر می آيد که نويسَنده، تَقريباً «بی طَرَف» است. اَمّا هَرچه به پايانِ داستان نَزديک می شويم : نويسَنده ، از حالتِ «بی طرفی» خارج می شود، بَحث ها از شکلِ دو پايه ای بودن خارج می شود؛ وَ خود نويسنده است که خواننده را موردِ خطاب قرار می دهد و داستان، شکلِ ميزِ خطابه وَ صدورِ حُکم، که چه درست وَ چه نادرست است، را پَيدا می کند.
من، در پائين، گُزينه هائی از سراسرِ کتاب ؛ که می تواند تا حَدّی نشانگر و بازگو کننده ی رويکردها ی نويسنده به موضوعاتی که در بالا به آنها اشاره کردم ، باشد؛ را ، زيرِ دو عُنوان : ۱) جامعه شناسیِ خانوادگی و ۲) جامعه شناسیِ سياسی؛ می آورم . در پايانِ اين گُزارش، به مَجموعه ی نظامِ فکری نويسنده وَ آنچه به گُمانِ من، می توانَد اَنگيزه ی او را، دَر نوشتنِ کتاب، تَشکيل بدهَد؛ بَرخورد خواهم کرد.

۱. جامعه شناسیِ خانواده :

«جِنسيّتِ» زن : اِحساسِ حِقارَت وَ سَرشِکَستگی
دَر جامعه ای که کتاب به تَصوير کردن وَ مُعرّفیِ آن می پَردازد؛ زن از پايگاهی حَقير وَ پَست، بَرخوردار است. اين «افتخار» ؛ از بَدوِ تَولّد، به او اَرزانی می شود؛ وَ به دُنبال، در دورانِ کودکی به مَثابه یِ يک «دُختَر بچّه»، وَ در جَوانی به عُنوانِ «هَمسَر»، «مادر» ، «خواهَر» و .. ، با او است. به دُنيا آمدَنش، با استقبال وَ شادمانگی به هَمراه نيست. در پَی، همه نگرانِ «عِصمَت» وَ «تَقوا» یِ اويند که گُرگ های جامعه، گُرگ هائی جُز «پدر» و «برادر» ، به آن تَجاوز نکنَند. وَ دريغ که اين «خطر»، حَتّا در چارديواری خانه نيز، وجود دارد. «گرگ» ها، «حَقّ» دارند که با داشتنِ «هَمسر» با زنانِ ديگر، «رابطه» داشته باشند، اگرچه اين «زن»، «همسرِ» رفيق و «هم بَزمِ» شان باشد. در تمام حالات، اين «زن» است که مَوردِ اهانت وَ تَحقير، قرار می گيرد.
«زن» بودن، بَر پايگاه او در اِجتِماع وَ نَقش ها وَ وَظايِفی که می تَوانَد به عُهده بِگيرد ، نيز سايِه می اَفکَنَد وَ چون پيچَکی ، به دست وَ پايَش می پيچَد؛ وَ حرکتِ او را به جلو، مانِع می شوَد. پسران؛ برای درس خواندن، کارِ سياسی ، به خارج رَفتَن وَ خَيلی چيزهای ديگر؛ باهيچ مُشکلی رو بِه رو نَمی باشَند. اَمّا تا نوبَتِ دُختران می رسد، امّا وَ اَگَرها وَ مانع تَراشی ها آغاز می گردد. شوربَختی اينجاست که اين «بی حُقوقی»، به عُنوانِ يک «واقعيّت»، پَذيرُفته شُده وَ جا اُفتاده، تَلقّی شُده؛ وَ از سویِ بَخش هائی از خودِ «زنان»، در اين جامعه، چون هَمه یِ جَوامِعِ سُنّتی؛ پاسداری وَ نگاهبانی وَ از آن، دِفاع هَم می شود. چيزی، که ما، در اين کتاب وَ در پندارها وَ گُفتارها وَ کردارهای زنانِ بَرجِسته یِ اين داستان، شاهِدِ آن، هَستيم؛ وَ در پاره ای از مَوارد، با آنچه که خودِ نويسَنده مُستِقِلّاً بَيان می کُنَد؛ هَمخوانی وَ مُطابِقَت پَيدا می کُند.
«روزی که تاجی متولّد شده بود، عزّت خيلی غصّه خورده بود؛ زيرا که می دانست شوهرش آرزو دارد صاحب پسر شود. می ترسيد که شوهرش به فکر گرفتنِ زنِ ديگری بيفتد. در ميان اقوام و دوستانش، زنانِ زيادی را می شناخت که پس از عمری زندگی زناشويی، ناچار شده بودند به حضور هَوو تن در دهند. عزّت به نظرش می آمد زن، موجود بدبختی است و در برابر مرد، از خود اختيار و اراده ای ندارد.» (زندگی بايد کرد، ص ۲۳).
سفارشِ شاه زاده {مادر شوهرِ عِزّت} به او: «.. در ضمن اين را هم بدان که يک خانم متشخّص، هيچ وقت اجازه نمی دهد کسی به احساساتش پی ببرد!» ( زندگی .. ص ۲۴).
«عزّت کنار ميز محسن ميرزا آمد و آهسته گفت : می خواهم چيزی بگويم.»
محسن ميرزا نگاهش را از روی اوراق کتابی که می خواند، برگرفت : چه شده عزيزم؟!»
عزّت چشم به زمين دوخت : من آبستنم!»
محسن ميرزا گفت : آه عزّت! ...»
سپس از جا پَريد و از شعف بسيار، دست هايش را به هم ساييد : ابن بهترين خبری بود که در اين روزگار نکبتی می توانستم بشنوم!»
رو به آسمان کرد و هيجان زده گفت : ديگر هيچ وقت ناشُکری نخواهم کرد. خدايا شُکرت!»
عزّت با اطمينان گفت : حتماً اين دفعه پسره!»
محسن ميرزا بزرگ وارانه گفت : چه فرقی می کند؟ آن چه که مهمّ است، اين است که تو و بچّه، هر دو، سالم باشيد.» ( زندگی بايد .. ، صص ۱۰۳ ۱۰۲).
جرايمش بسيار: يکی اين که زن به دنيا آمده و .. گناه ديگرش زيبائی است :
«پهلوی پير زن، دختری حدوداً پانزده ساله، با چشم هايی درشت و عسلی، گيسوانی زرّين و بلند، و پوستی سفيد و پُر طراوت، درهم مچاله شده بود و از زور خجالت، سر بلند نمی کرد.
زهرا در دل گفت: بی جهت نيست که بی شرف ها به او طمع کرده اند.»
روی نمد، کنار سکينه نشست و گفت: سکينه جان! برايم تعريف کن که چه شده! من آمده ام کمکت کنم.»
سکينه، گريهء پُر سوز و گدازی سر داد. زهرا دست او را گرفت و شانه هايش را مالش داد. سکينه در ميان هق هقِ گريه، جربانِ تعدّیِ خان، راننده عطا، را تعريف کرد. ... زهرا همان شب، با اصرارِ تمام، عطا را وادار کرد راننده را به بهانه ای مرخّص کند و هشدار بدهد که اگر يک بار ديگر اطراف مَردآباد پيدايش شود، او را به زندان بياندازد.» ( زندگی .. ، ص ۲۳۶).
«مِهری اشک ريزان به اتاقش رفت و در را به روی خودش قفل کرد. به نظرش می آمد که کوچک ترين ارزشی برای خانواده اش ندارد و علاوه بر آن، آبرو و اعتبارش را نزد زنان بيگانه، به خصوص فيروزه، باخته است.
مثل هميشه، به کتاب هايی که مطالعه می کرد، پناه بُرد و يکی از آثار پی يِر لوتی را در دست گرفت. داستان کتاب، راجع به دختر جوانی در ترکيه بود، که والدينش می خواستند او را به زور شوهر بدهند. مِهری، در يک چشم به هم زدن، جذب ماجراهای کتاب شدو از غم خودش فارغ گرديد؛ لبکن تا سپيدهء سَحر بيدار ماند و چند بار در هم دلی با دختر جوانِ تُرک، اشک هايش سرازير شد.» ( زندگی .. ، صص ۱۱۴_۱۱۳).
«يکی از همان روزها، ننه آغا دو قوطیِ کوچکِ دربسته را مقابل زهرا گرفت و گفت : يکی را انتخاب کن!»
زهرا بعد از غلبه بر دُو دلی اش، يکی از قوطی ها را انتخاب کرد و چون درِ آن را گشود، چشمش به يک قيچی افتاد.
ننه آقا ملول گرديد و گفت : دختره! تو دختر می زايی!»
آن گاه درِ قوطیِ ديگر را باز کرد و قلم تراشِ درونِ آن را به زهرا نشان داد : اين يکی پسره! اگر اين قوطی را انتخاب کرده بودی، بچّه ات پسر می شد!»
زهرا تبسّم رضايت مندانه ای کرد : آه! چه خوب! خيلی از اين خبر خوش حالم!»
ننه آغا لبانش را غنچه کرد و با اخم گفت : نُچ! اگر بچّه ات دختر بشود، من يکی که نگهش نمی دارم، بهتره برايش يک پرستار پيدا کنيد. هيچ حوصلهء دختر بچّه ها را ندارم.»
زهرا زياد جدّی نگرفت : وای ننه آغا! چه طور دلت می آيد؟! خودت مگر دختر بچّه نبوده ای؟!»
ننه آغا حاضر به تخفيف نبود: دخترها، از همان شکم مادر، بدبخت اند، چه برسد به اين که به دنيا بيآيند و بزرگ هم بشوند! ديگر بدبختی شان چند برابر می شود!» ( زندگی .. ، ص ۱۱۶).
«آن گاه نگاهی به ميزهای نزديکشان کرد که ببيند مشتری ها حرف های مهری را شنيده اند يا نه. يکی دو نفرشان به او لبخند زدند و زهرا از شرم، گونه هايش سرخ شدند و فوراً رويش را از آن ها برگرداند.» «مردانِ بيکاره ای که دُور و برشان نشسته بودند، گويی کاری نداشتند جز اين که زهرا و مِهری را چهارچشمی بپايند و پشت سر هم برايشان چشمک بزنند و ايما و اشاره کنند.» ( زندگی .. ، ص ۱۴۵).
«زهرا گفت : واقعاً فکر می کنی زن و مرد مساوی اند؟»
مِهری گفت : تو که خودت زن هستی، نبايد از ابن حرف ها بزنی! سرمايه دارها و بورژواها افراد جامعه را از هم جدا می کنند که بهتر و راحت تر دست رنجشان را به يغما ببرند.» (زندگی .. ، صص ۲۷۱_۲۷۰).
«پزشک معالج زهرا، با حذاقت، کاری کرد که وضع حمل به صورت طبيعی انجام شود. خويشان و آشنايانی که به ملاقات زهرا می آمدند، اتاقش را پُر از سبدهای گُل کرده بودند و برای اين که صاحب پسر شده، به او تبريک می گفتند.» ( زندگی .. ، ص ۳۴۳).
«در طول راه، عطا پسرش را با تحسين می نگريست و از اين که می ديد او نيز بلند قدّ است و پشت لبش سبز شده، کيف می کرد.» ( زندگی .. ، ص ۳۴۹).
«هُما در چنين مواقعی ، که جنسيّت زنانه اش، مانع تحقّق بعضی از آرزوهايش می شد، غصّه می خورد و از تبعيض ها می رنجيد.» ( زندگی .. ، ص ۳۵۶).
«عبّاس، از نيويورک به نزد زهره و هُما رفت و حضورش باعث شد خواهر و خواهر زاده اش، کم تر احساس غم و غربت کنند. هُما به موقعيّت عبّاس غبطه می خورد و آرزو داشت مانند او، همين طور مستقلّ، آزاد، و هدف مند، زندگی کند.» ( زندگی .. ، ص ۳۶۵).
«هُما سرش را پايين انداخته بود و حرف های عبّاس را، با همهء وجود، گوش می کرد : کاش من هم مانند تو آزاد بودم. البتّه شايد جرأت و جسارت تو را نداشتم .. » _ زندگی .. ، ص ۳۶۶).

مِکانيسم هایِ «هَمسَر گُزينی»
پَی آمَدهایِ «زن» بودن، يکی وِ دو تا نيست. اين اَمر، بَر گُزينشِ هَمسرِ آينده نيز، مُهرِ خود را زده است. انتخابِ شَريکِ زندگی، با خودَت نيست ؛ وَ بُزرگتَرها، پدر وَ مادر وَ بيشتر، پدر، برایِ تو تَصميم می گيرَند. اگر دِل به کسی باختی، حَقّ نداری اين اِحساسِ خودت را نِشان بدهی وَ يا بر زبان، جاری کُنی وَ .. وَ بی حَقّی های مُتِعَدّدِ ديگر. نويسنده، در نشان دادنِ اين «سُنّت» هایِ مُزاحِمِ بازمانده از قُرون وَ اَعصار، توانائیِ خود را نشان می دهد.
«حاجی گفت : پسرم! وظايفت را جدّی تر بگير! تو ديگر نزديک سی سالت شده. موقعی شده که ازدواج کنی و بچّه دار شوی. روزی که پدرم من را زن داد، خيلی از الآن تو کم سنّ و سال تر بودم.»
عطا سرخ شد و از پيش نهاد پدرش جا خورد. انتظارش را می کشيد که دير يا زود پدرش چنين تصميمی بگيرد از اين هم خبر داشت که معمولاً بزرگ ترها نظرِ فرزندانشان را نمی پرسند و بچّه ها نيز اجازهء چون و چرا ندارند.
حاجی شرح داد: عمّه جان و خواهرت، يک دختر بسيار شايسته را نشان کرده اند. دختر محسن ميرزا، پسر عبّاس ميرزا قاجار، که سال ها است با ما داد و ستد دارد. همان کسی که اراضی جلاليه را به ما فروخت.» ( زندگی .. ، ص ۴۰).
«عطا مشوّش و ساکت شده بود. خواهرش پرسيد: داداش! چرا به فکر فرو رفته ای؟»
عطا پاسخ داد: به هر سازی که می زند، می رقصم، امّا باز هم راضی نيست. حالا هم که برايم زن پيدا کرده.» سيگارش را که جرأت نمی کرد در حضور پدرش بکشد، آتش زد و دود آن را با ولع به درونِ ريه هايش فرستاد.
فاطمه خانم گفت: باور کن خيرت را می خواهد. دوست دارد سرانجام بگيری. تشکيل خانواده بدهی و خوشبخت شوی.»
عطا به تلخی گفت: اگر در زندگی من دخالت نمی کرد، خيلی بهتر بود.» (زندگی .. ، صص ۴۲_۴۱).
دُخترِ «خوب»، دُختری است که به «تَصميم» ی که بُزرگترها، وَ اَساساً پدر، گرفته است، اِعتراض نکند وَ به آن گَردَن بِگُذارد. آن گاه است که او، «دخترِ نجيب و سر به زيری»؛ خواهد بود. «سَر به زيری» وَ «نِجابت»، در کنارِ هَم وَ مُکمّل وَ لازم وَ مَلزومِ هَم. وَ چرا «سَر به زير»؟ برایِ پسران هم، چُنين است؟
«عزّت رو کرد به دخترش، و گفت : خبر خوشی برايت دارم! حاج آقا زنجانی، تو را برای پسرش خواستگاری کرده.»
در يک آن، قلب زهرا از تپيدن باز ايستاد و نفس در سينه اش حبس شد. تاجی و مِهری خنديدند و عزّت هر دو نفرشان را از نارنجستان بيرون کرد و از زهرا پرسيد: به پدرت چه بگويم؟ چه جوابی می دهی؟»
صدای زهرا می لرزيد و قلبش چنان ضربانی داشت که گويی می خواست جدارهء کالبدش را بشکافد و بيرون بجهد: «هر چه پدرم بخواهد، من انجام می دهم.»
عزّت، مهار احساساتش را از دست داد و دخترش را بوسيد: می دانستم که تو دختر نجيب و سر به زيری هستی.» (زندگی .. ، صص ۶۳_۶۲).
وَ نبايد پا را از درونِ مَحدوده یِ دايره یِ بَسته یِ «سُنّت» ها، که در آن مَحبوس وَ زِندانی هَستی ؛ به بيرون بِگُذاری. وَگَرنه، کيفر خواهی ديد.
«محسن ميرزا، شگفت زده، حالتِ غضب ناک و بر افروختهء زنش، و ظاهر رقّت بار و رنگ باختهء دخترش را ديد و از پشت ميزش برخاست : «حادثهء ناگواری رخ داده؟»
عزّت گفت : «مِهری را آورده ام که جلوی شما سرزنشش کنم.»
خلجان داشت و گلويش خس خس می کرد: «همين طور زهرا را هم بايد دعوا کنيد و جلويش را بگيريد!»
چند ثانيه صدايش در نيآمد و به زحمت گفت : «شوهرش که خانه نبود. چند نفر از دوستانِ زنش را دعوت کرده بود؛ .. آن وقت عذرا برادرهايش را هم به مجلس آورده بود، که من سر رسيدم ...»
مِهری، زار و نزار گفت : «من چه تقصيری دارم؟»
عزّت پرخاش کنان گفت : «اين را بدان که خواستگارهای حسابی و محترم، قبل از اين که خوشگلی و ثروت دختر را در نظر بگيرند، در بارهء نجابت او تحقيق می کنند. کاری که زهرا امروز کرد، در خانوادهء ما بی سابقه بود و آبروی ما را بُرد.»
کم مانده بود مِهری، به علّت احساس گناهِ شديد، قالب تُهی کند و از پا در آيد، که محسن ميرزا به دادش رسيد و دست او را از چنگال مادرش رها کرد و دل سوزانه گفت : «دخترم! مادرت خيرِ شما را می خواهد و جز سعادتِ شما، آرزويی ندارد. شما وظيفه داريد رضايتش را جلب کنيد، تا به زودی خوش بخت و پيروز بشويد.» ( زندگی .. ، صص ۱۱۳_۱۱۲).
نِسلِ نو، اَمّا حرفِ خود را می زَنَد وَ راهِ خود را می رَوَد؛ اگرچه با اعتراض و سَر زَنِش و مانِع، رو به رو می شود. پايانِ کار هَم، مَعلوم است : شَکَست و ناکامی.
«زهرا سفارش بستنی داد و به خواهرش گفت: «مِهری جان! می خواهم چيزی از تو بپرسم.»
مِهری، با اکراه از تماشای گُربهء چاق و حوض ماهی، دل کَند و زهرا ادامه داد: «من سر در نيآوردم که چرا به خواستگاری که اقدس خانم پيدا کرده بود، جواب رد دادی! در صورتی که از خانوادهء محترم و خوبی هم بود! .. »
مِهری، ابرو در هم کشيد و گفت : «تو را به خدا صحبتش را نکن زهرا! مامان به اندازهء کافی دعوا و نصيحتم کرده.»
زهرا سماجت ورزيد: «به هر حال بايد ازدواج کنی دختر!»
مِهری، حرفِ دلش را زد: «من آرزو دارم درس بخوانم؛ دنيا را ببينم؛ تجربه کنم؛ چيزها بفهمم؛ ... نه اين که مثل تو زنده به گور بشوم.»
کلماتش را پُر حرارت و محکم ادا می کرد و دستش را روی ميز می کوبيد و ليوان های آب را می لرزاند.
زهرا به روی خودش نيآورد و گفت : «بعد از ازدواج هم می توانی درس بخوانی!»
مِهری شانه هايش را بالا انداخت : «فعلاً که کسی را نديده ام که بخواهم زنش بشوم.»
زهرا از او رنجيد: «اصلاً می فهمی چه می گويی؟!» (زندگی .. ، صص ۱۴۵_۱۴۴).
«.. حالا از اين که به کافه آمده اند، پشيمان شده بود، امّا برای اين که نتيجه ای گرفته باشد، گفت :
«نکند می خواهی پير دختر بشوی؟! همهء دخترهای حسابی و خانواده دار، زود شوهر می کنند، وگرنه برايشان حرف در می آورند و می گويند حتماً عيب و علّتی دارند.»
مِهری قانع نشد: «به من چه که مردم چه می گويند و چه فکر می کنند. من راه خودم را می روم و زندگی خودم را می خواهم بکنم.» (زندگی .. ، همان جا، ص ۱۴۵).
«در پياده رُوی خيابان نادری، مِهری گفت : «حتم دارم اگر روزی هم ازدواج کنم، هرگز مثل تو اجازه نمی دهم شوهرم را برايم انتخاب کنند.»
زهرا يخ کرد و پاهايش سست شدند. خوشش نمی آمد کسی در بارهء او و عطا، به قضاوت بنشيند؛ زيرا که به خوبی واقف بود شوهرش را از صميم قلب دوست ندارد و .. » ( زندگی .. ، همان جا، صص ۱۴۶_۱۴۵).
«آن گاه رو به مادرش، به زبان فرانسوی، گفت : «شما فکر می کنيد رحيم از مهری خواستگاری کند؟»
هر زمان که زهرا و عزّت می خواستند مستخدم ها از حرف هايشان سر در نيآورند، به زبان فرانسه با هم صحبت می کردند.
عزّت آهِ سردی کشيد: «فکر می کنم مِهری عاشقش شده.»
زهرا شکوه کرد: «اخلاقِ مِهری را که می شناسيد! در بارهء کارهايش با کسی حرفی نمی زند. فقط از زبانش شنيده ام که رحيم يک نويسنده است.»
عزّت گفت : «فاميلش را اصلاً نديده ايم و نمی شناسيم.»
زهرا گفت : «من فکر می کنم صحيح نباشد اين قدر هم ديگر را ببينند.» ( زندگی .. ، ص ۱۷۶).
«رحيم پرسيد: «اتّفاقی افتاده؟»
عزّت پاسخ داد: «نه، لا اقلّ تا حالا نه.»
چشم در چشم رحيم دوخت و بی پرده پوشی گفت: «اين جا ايران است. نکند فکر می کنيد توی اروپا به سر می بَريد؟! معاشرت شما با مِهری به اين صورت، موجب بدنامیِ ما می شود. به من بگوييد ببينم چه نيّتی از مصاحبت با دخترم داريد!» (زندگی .. ، ص ۱۸۷).
«زهرا درِ اتاق را گشود: «عروسی چه طور بود؟ ديشب دير برگشتی!»
هُما خميازه کشيد: «نادر از من خواستگاری کرد.»
زهرا کنار پنجره، ماتش بُرد و سپس ذوق زده گفت : «آه عزيزم! عزيزم! بايد بروم به مامانم خبر خبر بدهم.»
هُما بی تفاوت گفت : «نمی پرسی چه جوابی بِهِش دادم؟»
زهرا چرخيد و با ترديد به هُما نگريست: «حتماً قبول کرده ای! مگر نه؟»
هُما شيطنت کرد و ساکت ماند.
زهرا عصبی شد: «اصلاً تلفن می زنم تاجی بيآيد و زير زبانت را بکشد! او تنها کسی است که حريف تو است. هر دو نفر، خُل و ديوانه ايد.»
هُما گفت : «لازم نيست همهء شهر جار بزنی! جوابِ «بله» را همان ديشب دادم.» (زندگی .. ، صص ۳۹۴_۳۹۳).
«هُما ترديد داشت که از ته دل به نادر علاقه مند است يا نه. حرف و حديث ازدواجشان، به قدری تند و سريع پيش کشيده شده بود، که هُما می ترسيد از روی خامی و ساده دلی تصميم گرفته باشد. پوست سفيد، چشمان سبز، چهرهء جذّاب، و قامت بلندِ نادر را هر دختر ديگری که به جای هُما بود، می پسنديد، امّا هُما باز هم چيزی افزون تر از اين ها می طلبيد. در اين جور مواقع، زهرا از کوره در می رفت : «نه که خواستگارها دَم درِ خانه مان، صف بسته اند، بايد هم شکّ کنی که کدام يک بهتر از بقيّه اند!»
هُما می گفت : «آخر من از کجا مطمئن شوم که عاشق نادر هستم يا نه؟»
زهرا پرخاش می کرد: «شما جوان های امروزه، فقط به فکر عشق و عاشقی هستيد! اين پَرت و پلاها يعنی چه؟ خجالت بکشيد! مگر من و پدرت عاشقِ هم بوديم؟ می بينی يک عمر است که من با پدرت زندگی می کنم و .. »
هُما طاقت نيآورد: «چه فايده؟ هيچ وقت هم احساس خوش بختی نکرده ايد.»
زهرا داد زد: «به تو اجازه نمی دهم در بارهء پدر و مادرت، اين طور بی ادبی کنی!»
هُما، سرخورده از مادر، به مادر بزرگش پناه بُرد. ليکن عزّت نيز دست کمی از زهرا نداشت و .. » ( زندگی .. ، صص ۳۹۹_۳۹۸).

مُناسباتِ زن وَ شوهر
ثَمَره وَ ميوه یِ چُنين ازدواج هائی، چه می تواند باشد؟
«شب که عطا به خانه آمد، زهرا را اندوهگين ديد، امّا علّتش را نپرسبد و مثل هميشه در خود فرو رفت و چيزی نگفت. چه قدر زهرا دلش می خواست با شوهرش همان رابطه ای را داشته باشد که پدر و مادرش داشتند. زهرا ديده بود که عزّت و محسن ميرزا، در بارهء جزئی ترين مسايل زندگی نيز باهم تبادل نظر می کردند و بدون مشورت، دست به هيچ کاری نمی زدند.»
زهرا پرسيد: «شام ميل داری؟»
عطا پاسخ او را با سر داد و روزنامه ای را در دست گرفت؛ ..» (زندگی .. ، ص ۸۸).
«ننه آغا چراغ نفتی را آورد و خبر داد که شام حاضر است. خُلق عطا تنگ بود و چهره اش در پناه نور لامپا، بيمارگون و کبود می نمود.
زهرا تلاش کرد حال شوهرش را عوض کند: «بعد از شام برويم سينما؟»
عطا تند خو بود: «چرا با مادرت نمی روی؟ من از سينما خوشم نمی آيد. وانگهی، توی سينما مجبوريم جدا از هم بنشينيم.»
دلش می خواست به دوستانش بپيوندد و پا به پايشان در گراند هتل بگويد و بخندد. در حالی که مجبور بود زير نور چراغ نفتی، کنار همسری که دوستش نداشت، بنشيند و هی شام بخورد و چاق و فربه شود.» ( زندگی .. ، صص ۹۰_۸۹).
«شام را که خوردند، زهرا رخت خواب ها را برای خواب آماده می کرد و منتظرِ آمدنِ شوهرش بود، که با تعجّب ديد عطا مشغول اصلاح ريش هايش شده : «مگر می خواهی جايی بروی که ريش هايت را می زنی؟»
عطا سَرسَری جواب داد: «می روم يکی دو ساعتی سيف را ببينم.»
زهرا کرخت شده بود و چيزی نمی گفت. عطا خودش را به آن راه زد: «زود بر می گردم. تو بخواب! منتظرم نباش!» (زندگی .. ، ص ۹۰).
«تاجی گفت : «زهرا جان! منتظر بودم حالت بهتر شود، تا به تو مطلبی را بگويم. می خواهم از علی طلاق بگيرم.»
صدای زهرا، لرزان و رگه دار بود: «چه گفتی؟ طلاق؟ فکر مامان را کرده ای که چه قدر ناراحت می شود؟»
تاجی گفت: «از بس حسود و شکّاک است، دارم خفه می شوم، می گويد دست از پا خطا کنی، خونت را می نوشم.»
زهرا خنديد: «مگر خون آشام است؟ لابد تو هم اذيّتش می کنی، وگرنه ..»
تاجی گريست : «می دانستم دردم را نمی فهمی. هيچ کس دردِ من را نمی فهمد. خوش به حالت! اقلّاً عطا ثروت مند است و مجبور نيست جايی کار کند. امّا علی هر روز دنبال کارش می روَد و من را تنها می گذارَد. شکايت هم که می کنم، می گويد من که مثل عطا بی کاره و بی عرضه نيستم، اگر کار نکنم و زحمت نکشم، از کجا بيآورم بخوريم؟ ..»
ناگهان متوجّه شدحرفی از دهانش در آمده که نبايد فاش می شده. زهرا به روی خودش نيآورد. ضعف و خستگی، سراپايش را فرا گرفته بود و رمقِ مجادله با خواهرش را نداشت؛ با اين حال گفت : «تو از چه چيزی شکايت داری؟ از حسادتِ شوهرت يا از کارِ زيادش؟ چرا بچّه دار نمی شويد که مسايلتان کم تر شوند؟»
تاجی گفت : «نه که بچّه دار شدنِ تو، مشکلاتت را حلّ کرده!»
زهرا عصبی شد: «من در زندگی ام مشکلی ندارم و از شوهرم راضی ام.»
در همان لحظه ای که سرِ تاجی داد می زد، خوب می دانست که دروغ می گويد و کسی نيست که از بی وفايی ها و سر به هوايی های عطا بی خبر باشد. پلک هايش را بست و نفس درد آلودی کشيد.» ( زندگی .. ، صص ۲۲۲_۲۲۱).
«اديب فندک زد و زهرا که سر خَم کرده بود سيگارش را روشن کند، نفسش آتش فندک را خاموش کرد. اديب آهسته گفت: «می دانيد اين کار شما چه معنايی دارد؟»
زهرا هاج و واج بود.
اديب گفت: «يعنی اين که من را ببوسيد!»
زهرا سرخ شد و خودش را عقب کشيد: «من بايد به خواهرم کمک کنم.»
اديب با صدای دو رگه گفت: «می خواهی بگويی نمی بينی، يا لا اقلّ نشنيده ای که شوهرت چه کارها می کند؟!» ( زندگی .. ، ص ۲۴۸).
«توتونِ پيپش را آتش زد و متوجّه شد که مِهری در فکر رفته است؛ گونهء او را نوازش داد و پرسيد: «حالت خوب نيست؟»
مِهری آه بلندی کشيد و نگاهش را دزديد: «من حامله ام.»
رحيم نکان خورد و چشم هايش بی حرکت ماندند. لحظه ای بعد، به خودش آمد و با خشم از جا برخاست : «يادت رفته چه قراری داشتيم؟ من که گفته بودم بچّه نمی خواهم.»
مِهری لرزيد: «می دانم، می دانم، حقّ داری!»
رحيم دست پاچه بود: «با خواهرم مشورت کن! حتماً راه حلّی دارد.»
مِهری بلند شد و محکم گفت : «نه!» ( زندگی ..، صص ۲۹۱_۲۹۰).
«مهری به ياد بچّه ای افتاد که در مهبطش بود: «قرقرن ها و قرن ها همين بوده و بدبختانه تا آينده ای نامعلوم هم خواهد بود. تو که نمی توانی يک تنه دنيا را عوض کنی!»
رحيم قدری آرام شد: «بله قبول دارم که کارِ امروز و فردا نيست ..»
درِ کيف چرمی اش را گشود و اوراقِ دست نويسش را بيرون آورد: «امشب می خواهم در مطالب يکی از فصل هايش تغييراتی بدهم.» و انگار نه انگار که مهری، در موقعيّت بحرانی ای به سر می بَرَد و نيازمند دل گرمی و اميدواری است.
مِهری به اتاقش رفت و چند دقيقه ای مقابل آينه ايستاد و به فکر فرو رفت. اشک در چشم هايش جمع شده بود و احساس می کرد وزنهء سنگينی روی سينه اش نهاده اند و قلبش فشارِ طاقت فرسايی را تحمّل می کند. دلش می خواست با صدای بلند بگريد و زار بزند؛ امّا از مادرش، و از شوهرش، خجالت می کشيد.» ( زندگی .. ، ص ۲۹۲).
«تاجی، ساعت سه، سر قرار حاضر شد و به جای احوال پرسی با خواهرش، از زندگی مشترکش با علی، ناليد: «جانم به لبم رسيده. اگر به خاطر بچّه نبود، طلاق می گرفتم.»
زهرا لباس آبی و کلاه سُرمه ای رنگ او را تحسين کرد. امّا تاجی دلش پُرتر از اين حرف ها بود:
«شما همه فکر می کنيد که من بی خودی بهانه می گيرم و به پای شوهرم می پيچم.»
زهرا گفت: «فکر می کنی شوهر من، يا شوهرهای ساير زن ها، از شوهر تو بهترند؟ مجبوريم بسازيم و تحمّل کنيم. چاره چيست؟»
تاجی گفت : «همين مردها هستند که زن هايشان را هوس می اندازند رفيق بگيرند.»
زهرا توپيد: «مزخرف نگو دختر!»
تاجی حرفش را تغيير داد: «علی می خواهد عضو جبههء ملّی شود. ولی من از عاقبتش می ترسم. چون جبههء ملّی، با شاه مخالف است.» ( زندگی .. ، ص ۳۲۶).
«خانوادهء عزّت، تابستان را، به عادت هر ساله، در مَرد آباد می گذراندند و تا حدود زيادی، از قيل و قالِ شهر، برکنار بودند. امّا زهرا، بی قرار و بی حوصله بود. کسی نبود که از رابطهء عطا و معصومه بی خبر باشد و همين موضوع، زهرا را رنج می داد. می ترسيد عطا طلاقش بدهد و زندگی خانوادگی اش، هرچند که مطلوب و ايده آلش نبود، ازهم بپاشد.» ( زندگی .. ، ص ۳۳۶).

بی اجازه یِ پدر وَ يا شوهَر، هَرگز!!
چه زَمانی که «زن»، دختَربچّه ای است وَ چه پَس از ازدواج، هيچ اراده ای از خود، ندارد؛ وَ بی اجازه ی پدر، مادر، برادر، وَ سپَس شوهَر؛ نمی توانَد دَست به کاری بِزَنَد. ديگران {نَسلِ ذُکور: پدر، برادر، شوهَر}، هَستَند که به جایِ او؛ تَصميم می گيرَند.
«يک روز، بعد از صرف ناهار، عذرا پيش نهاد کرد: «چه طور است سه نفری برويم گشتی در خيابان بزنيم؟»
زهرا تعجّب کرد و گفت : «بايد اجازه بگيرم!»
عذرا به تمسخر گفت : «مگر زندانی هستی؟»
زهرا گيج بود و نمی دانست چه بگويد. او حتّی مادرش را هم نديده بود که تنها از خانه بيرون برود. هرچه را که نياز داشتند، کلفَت ها به صورت امانی، به خانه می آوردند و عزّت و زهرا، کالايی را که مناسب تر بود، انتخاب می کردند و بقيّه را به صاحبانشان باز می گرداندند.
عذرا دل داری اش داد: «من و فاطمه خانم هم کنارت هستيم و نمی گذاريم تنها باشی.»
زهرا گفت : «بگذاريد عطا بيايد و از او اجازه بگيرم!»
عذرا خنديد: «حالا کو تا عطا به خانه بيآيد! تازه، فاطمه خانم هم هست و حرفی ندارد.»
زهرا بهانه آورد: «ننه آغا چی؟ حتماً مخالفت خواهد کرد!»
عذرا اخم کرد: «من اگر جای تو بودم، خدمتش می رسيدم و سر جايش می نشاندمش.» (زندگی .. ، ص ۸۲).
«عزّت و زهرا، راضی و خشنود، از اتاق صُغری سلطان باز آمدند و زهرا از مادرش تقاضا کرد:
«من يک مهمانی گرفته ام و چند نفر از دوستان جديدم، و يکی دو نفر از اقوام عطا را دعوت کرده ام. اجازه بدهيد مِهری هم به مهمانیِ من بيآيد!»
عزّت جواب داد: «بايد نظرِ پدرت را جلب کنی!» (زندگی .. ، ص ۱۰۱).
«توران گفت: «با اين که برای زن های بی سواد و فقير، کلاس اکابر باز کرده ايم، امّا بعضی هايشان فکر می کنند اگر شوهرشان ناراضی باشد، حقّ ندارند خواندن و نوشتن بيآموزند.» (زندگی .. ، ص ۲۷۴).
«ظهر روز بعد، نادر تلفن زد و هُما را برای شام، به رستورانِ تازه تأسيس فرودگاه، دعوت کرد. هُما، قبل از آن که از پدرش اجازه بگيرد، پاسخ مثبت داد و با نادر قرار و مدار گذاشت. عطا عصبانی شد و زهرا به دفاع از دخترشان برخاست : «غريبه نيستند. نادر، پسرِ خانم صدری است. مادرش از قاجاريّه است و با ما نسبت دارند.»
عطا پوزخند زد: «تو هم که با تمام ملّت ايران، قوم و خويش هستی!»
زهرا توضيح داد: «اگر قرار باشد هُما هميشه در خانه مان بمانَد، چه طور می تواند يک شوهر خوب پيدا کند؟ از اين ها گذشته، پدر نادر، از ملّاکين بزرگ و قديمیِ اصفهان است ...»
عطا، اندکی نرمش نشان داد، ليکن گفت: «به شرطی که هرچه زودتر برگردند.» (زندگی ..، ص ۳۸۶).

حجاب، وَ کَشفِ حِجاب : دو رويکرد
طَرحِ مَسأله یِ «حجاب»، به صورتِ بيان وَ نشان دادنِ احساساتِ زنان وَ دُختران، دَر قالبِ گُفت وَ گو هایِ خانوادگی وَ ارائه ی بَرخوردهای مُثبت وَ مَنفی، مُوافق وَ مُخالف؛ پَی گرفته می شود. اَمّا، در اِدامه، اين شيوه به کناری گذاشته می شود وَ حالتِ دِفاعی وَ تَبليغِ يک سويه به خود می گيرد.
چيزی که در اين ميان، غايب است ؛ اين نُکته است که پوشش، يا «حجاب» يا هَر نامِ ديگری بتوان بَر آن گُذاشت، اَمری خصوصی وَ شَخصی است وَ اين که شخص يا اَشخاصِ ديگر وَ «دَولت» در اين باره، تَصميم بگيرد وَ اين تَصميمِ خود، چه «داشتَن» وَ چه «نه داشتَنِ» حجاب را به زنان، تَحميل نمايد؛ درست وَ خِرَد وَرزانه نيست.
«صغری گفت : «خانم جان! رفتم بيرون، که چند تا قرقرهء نخ صورتی بخرم. چادرم را سرم نکرده بودم و فقط چهارقد به سرم بود، امّا مأمورها بِهِم حمله کردند و منِ پيرزنِ بی قوّه بُنيه را، تا می توانستند، کتک زدند ... »
لباسش را کنار زد و پاهای کبود و متورّمش را نشان داد و از نو موييد: «الهی خدا لعنتشان کند! مادر به عزايشان بنشيند که با منِ پيرزنِ بی پناه، اين چنين کردند و چهارقد از سرم کشيدند!» ( زندگی .. ، ص ۱۰۰).
«عطا روزنامه را به گوشه ای انداخت و در افکار خودش غوطه ور شد. چندی پيش، ملکه پهلوی و دخترانش، با روی باز و بدون حجاب مرسوم، برای زيارت به قم رفته بودند و چون با واکنش خدّام حرم و مردم مذهبی رو به رو شده بودند، رضاشاه به قم رفته و هر که را که ديده بود زير لگد و چوب فلک انداخته و به زمين و زمان فحّاشی کرده بود. بديهی بود که روزنامه ها، کوچکترين خبری در مورد اين واقعه ننوشته بودند.» (زندگی .. ، ص ۸۹).
«عذرا از همهء خانم ها شيک پوش تر بود و چون به جز او، ساير دعوت شدگان، اروپا را نديده بودند، بنا بر اين هرچه عذرا در بارهء اروپا می گفت، ديگران با اشتياق می شنيدند و می پذيرفتند. يه ويژه، در اين روزها که دولت فرمانِ کشف حجاب داده بود، زن های متجدّد، تشنهء آگاهی از نحوهء لباس پوشيدنِ خانم های فرنگی، و نيز رموز دوخت و دوزِ لباسهای آنان بودند.» ( زندگی .. ، صص ۱۰۷_۱۰۶).
«کشف حجاب، زن هايی را که از آن استقبال کرده بودند، به هيجان آورده بود و آنان را در انتخاب پوشش جديدشان، به ترديد انداخته بود. تا وقتی که چادر به سر می کردند، کم تر معضلی به نام پوشش داشتند؛ زيرا که در زير چادر می شد هر لباسی را، به هر سبکی پوشيد و دغدغهء کهنه و نو بودن، و يا مطابق روز بودن يا نبودنِ آن ها را نداشت. امّا اين روزها، خانم های کشف حجاب کرده، فکر و ذکرشان لاغر شدن و گرفتنِ رژيمِ غذايی و رعايت مُدهای اروپايی بود و بس» ( زندگی .. ، ص ۱۰۷).
«يکی از خانم های مهمان، شنيده بود که در مشهد، به سبب مسألهء حجاب، بلوا به پا شده و در اثر سبعيّت مأمورانِ حکومتی، عدّهء زيادی زن و کودک کشته شده اند.
ننه آغا، از شنيدنِ خبر کشتارِ مردم در مشهد، رنگش پَريد و زير لب چند فحش نثار مأمورانِ بی دين و ايمان کرد؛ ولی باز هم خشمش فرو نکاهيد و ..
خانم بعدی گفت : «تا آن جايی که من شنيده ام، کُشت و کُشتار، به سبب کلاهِ مردها بوده.»
خانم قبلی گفت : «خير! من يقين دارم که همهء جنجال ها، به دليل چادرِ زن ها بوده.» (زندگی .. ، ص ۱۰۷).
«يکی از مهمان ها، از عذرا پرسيد: «شما کلاهتان را از کجا خريده ايد؟ خيلی بِهِتان می آيد!»
عذرا لبهء کلاهِ ماهوتیِ قرمز رنگش را، که يک پَرِ قرقاول آن را زينت داده بود، در دست گرفت و گفت: «کلاهم را از کنتوار فرانسز خريده ام؛ ولی همين يکی را داشت.»
مهمانِ ديگری، موضوع بحث را عوض کرد: «يکی از دوستانِ شوهرم می گويد تا وقتی که زن ها حجاب داشتند، من نمی دانستم زنِ خودم چه قدر خوشگل است.»
خانمی که موهای مجعّد و نامرتّبی داشت و سبزه رو بود و دندان های ناصافش، توی ذوق می زدند، گفت: «مردهای اين دُور و زمانه، زنِ زندگی نمی خواهند! چشمشان دنبالِ عروسک ها است.»
بَدری کنايه زد: «راستش من که خوشگلی را به هوش و سواد و استعداد ترجيح می دهم.» (زندگی .. ، ص ۱۰۸).
«هنگامی که مِهری رفت و پدر و مادرش تنها ماندند، محسن ميرزا گفت: «زمانه عوض شده عزيزم! طرز زندگی و سرنوشتِ زن ها هم کلّی تغيير کرده! ديگر نمی شود با همان معيارهای قديمی، دخترها را تربيت کرد و توقّع داشت مانندِ گذشته ها بار بيآيند!»
عزّت گلايه کرد: «آخر عطا هم منزل نبود.»
محسن ميرزا گفت: «درست نيست اگر فکر کنيم چون در فرنگ به زن ها آزادی داده اند، بنابراين تمام زن های اروپايی، آلودهء کارهای بد و ناپسند شده اند. البتّه واضح است در ايران، بسياری از سليقه ها و معيارهای اخلاقی و اجتماعی و مذهبی، متفاوت با آن چيزهايی هستند که در کشورهای فرنگ مورد قبول قرار گرفته اند ... » ( زندگی .. ، ص ۱۱۳).
«.. سقوط رضاشاه و ورود نيروهای بيگانه ... زن ها می توانستند از نو چادر به سر کنند و در خيابان ها و معابر عمومی ظاهر شوند، بدون اين که از بيم تنبيه و تعقيب مأموران پليس، بهراسند. و جوان ها اجازه پيدا کرده بودند آزادانه ابراز نظر کنند و از نظارت مأمورانِ امنيّتی رژيم، باکی نداشته باشند.» ( زندگی .. ، ص ۲۰۳).
«زهرا، به مردمی که همگی لباس عيد بر تن کرده و در خيابان ها و پياده روها، در حال رفت و آمد بودند، اشاره کرد: «ببين زن ها چه چادرهای قشنگ و رنگارنگی سرشان کرده اند!»
مِهری گفت : «هيچ کدامشان نفهميده اند که چرا روزگاری چادرها را از سرشان برداشتند و حالا چرا دوباره سرشان کرده اند.»
زهرا مخالفت کرد: «نه، اين جور نيست. زن هايی که چادر سرشان می کنند، اعتقاد مذهبی دارند. با چادر راحت ترند. می خواهند حجاب داشته باشند و تن و بدنشان را نامَحرم نبيند.»
مِهری گفت : «به نظرم، چادر، ريشه های طبقاتی دارد. اگر دقّت کرده باشی، اغلب زن های فقير و محروم، چادری اند و زن های اشراف زاده و ثروت مند، بی حجابند.»
عطا به کنايه گفت : «در اين صورت، شما و حزبتان، که داعيهء حمايت از فقرا و زحمتکشان را داريد، بايد از حجاب دفاع کنيد.»
راننده، زير لب گفت : «ببخشيدها! من اگر شاه رگم را هم بزنند، نمی گذارم زنم بی حجاب بگردد.»
مِهری جواب داد: «شما حقّ نداريد سليقه و عقيده تان را به خانمتان تحميل کنيد! خانم شما، با شما برابر است و هيچ فرقی باهم نداريد.» ( زندگی .. ، صص ۲۷۰_۲۶۹).
سانسورچی، در نقشِ پاسدارِ « ارزش» های اسلامی، ديگر نمی تواند تَحمّل کند. شلنگ انداز، به وَسَطِ صحنه می پَرَد وَ زَهرِ خود را می ريزد:
«نادر، به تمسخر گفت : «فکر می کنی که در حکومت اسلامی هم می گذارند با پيرهنِ يقه باز و دامن کوتاه و پای بی جوراب و بدون روسری و چادر، به خيابان بروی؟»
هُما گفت : «معلوم است که حکومت اسلامی، با بی حجابی مخالف است. سر و شکل امروزی زن ها، فقط شصت هفتاد سال سابقه دارد. قبل از آن، همه محجّبه بوده اند.»
بهمن، با صدايی بلند، که هنوز هم رگه هايی از کودکی داشت، گفت : «دقيقاً چهل و شش سال پيش کشف حجاب شده؛ آن هم با زور و قلدری.»
نادر خميازه کشيد: «من که رفتم بخوابم.» ( زندگی .. ، ص ۴۴۷، تأکيد از من است).
وَ طَبعاً همان گونه که «با زور و قلدری»، «کشف حجاب» شده؛ بايد با «زور و قلدری» ، «حجاب» را به زن ها تَحميل کرد و همه را از نو، «محجّبه» کرد. «حکومت اسلامی»، مگر اين کار را نکرد؟ مَگَر نَعره های «يا روسِری يا تو سری»، جُزئی از کارِ فَرهَنگیِ اين «حکومت» برای اِشاعه یِ «ارزش» هایِ اسلامی ، نبود؟

تَحصيل وَ کارکردنِ زَن
ورودِ زنان به اِجتماع وَ اِقبالِ آنان از درس وَ مدرسه وَ هَمچُنين، گام نهادنِ زنان به بازارِ کار وَ اِشتغال؛ چيزی نبود که «رضاشاه» به آنها اَرزانی کرده باشد. زنان، قَرن ها در مزارع و باغ ها وَ سپس، در کارگاه ها وَ مانوفاکتورها، پا به پای مردها به کار وَ فَعاليّت، سرگرم بوده اند. در پای گيریِ جُنبشِ تَنباکو، زنان هَمچون مردان، شرکتی فَعّال داشتند. تَظاهراتِ اعتراضی، عَلَيهِ «ناصر الدّين شاه»، در برابرِ «کاخِ گُلستان»، تَنها با شرکتِ زنان، اَنجام گرفت.
«انقلابِ مَشروطه»، زَمينه را برای به صَحنه آمدنِ زنان، بيش از پيش فراهم کرد؛ و در آستانه ی کودتای «سوُمِ اِسفَند»، ده ها مَدرسه برای سَواد آموزیِ زنان، تأسيس شده بود ؛ وَ زنان، سازمان ها وَ انجمن های مُستقلِ خود را داشتند. رضاشاه، ايده یِ «آزاد کردنِ زنان از قبدِ چادُرِ ذِلّت وَ نِکبَت»، را از کوشَندگانِ «انقلابِ مَشروطه» دُزديد وَ به نامِ خود به ثَبت رساند. مُخالفت وَ عِنادِ آخوندها با «کشفِ حجابِ» رَسمی وَ دَولتی، که به دستِ «رضاشاه»، صورت گرفت ؛ از يک مَوضعِ اِرتجاعی وَ واپس گرايانه بود.
«شاه زاده وقعی به گفتهء عروسش ننهاد و منوجّهء يچّه ها شد: «محسن ميرزا! به تحصيلات دخترهايت رسيدگی کن! مبادا تحصيلاتشان را کم اهميّت تر از تحصيلات پسرها فرض کنی!»
در اين زمينه، عزّت با پدر شوهرش هم عقيده بود و آرزو داشت دخترها را به مدرسه بفرستد، در صورتی که محسن ميرزا با مدرسه رفتنِ دخترها مخالف بود و ترجيح می داد در خانه درس بخوانند.» (زندگی .. ، ص ۲۱).
مِهری گفت: «چه خوب است که زن ها اجازهء تحصيل و اشتغال دارند!»
فيروزه، با صدای بلند، طوری که همهء مجلس بشنوند، گفت: «خبر داريد که به زودی درهای دانشگاه هم به روی زن ها باز خواهد شد؟ فکرش را بکنيد! در آن صورت، ما زن ها می توانيم پا به پای مردها تحصيلات عاليه بکنيم.»
زهرا خنديد: «من هم نطق شاه را در مراسم افتتاح مدرسهء عالی دختران خواندم. خيلی زن ها را تشويق کرده که ادامهء تحصيل بدهند. امّا کی وقت و حوصله اش را دارد؟»
فيروزه گفت: «اتفاقاً حالا که به زن ها فرصت ترقّی داده اند، بايد خودشان را بالا بکشند و همّت به خرج بدهند، که از مردها کم تر نباشند.»
... «خانمی که تاکنون ابراز عقيده نکرده بود، گفت: «چه طور شما می خواهيد زن ها و مردها باهم برابر شوند؟ زن و مرد، هيچ وقت باهم مساوی نخواهند شد. زن ها طبعشان لطيف تر از مردها است و بايد به مردها مهربانی و محبّتشان را عرضه کنند، نه اين که مانند آن ها سرِ کار بروند و پول دربيآورند.»
فيروزه او را سرد و بی اعتنا نگريست و قابل مجادله ندانست.» ( زندگی .. ، صص ۱۱۰_۱۰۹).
«مِهری، با زمزمه ای که تنها خودِ فيروزه بشنود، به او گفت: «اگر بدانيد چه قدر دلم می خواهد درس بخوانم!»
فيروزه، او را تشويق کرد و مِهری سرِ شوق آمد: «آرزويم اين است که به اروپا بروم و ادامهء تحصيل بدهم.» و ناگهان ياد آن شبی افتاد که در حضور پدرش، خواستهء قلبی اش را به زبان آورده بود و محسن ميرزا چنان شماتتش کرده بود که مِهری جرأتِ دفاع از خودش را نيافته بود.» ( زندگی .. ، ص ۱۱۰).
«علی خنديد: «من هم از زن های باسواد و عينکی خوشم نمی آيد.» ( زندگی .. ، ص ۱۶۱).
«عطا، به تلافی کتکی که طاهر خورده بود، کشيده ای به هُما زد و دقايقی بعد، دلش به حال او سوخت: «برو صورتت را بشوی! خوشم نمی آيد که تو گريه کنی!»
هُما به دروغ گفت: «من فقط می خواستم کتاب طاهر را ببينم.»
عطا گفت: «هميشه گفته ام که دلم نمی خواهد تو را مثل ضعيفه ها ببينم. نبايد با گريه و زاری کارت را پيش بِبَری. اگر درس بخوانی، صاحب همه چيز می شوی، ولی با گريه به هيچ کجا نمی رسی.» (زندگی ..، ص ۲۴۲).
«هُما گفت: «می خواهم بعد از اين که مدرسه ام را تمام کردم، بروم دانشگاه. شايد هم در رشتهء پرستاری، به تحصيلاتم ادامه بدهم.»
زهرا يکّه خورد. چه زمانه ای شده! بچّه ها، آن هم دخترها، بدون مشورت با بزرگ ترها، در بارهء آينده شان تصميم می گيرند: «بايد ديد پدرت چه می گويد. ممکن است دلش بخواهد تو پس از اتمام مدرسه، به ايران برگردی و ازدواج کنی و خوش بختی ات را ببيند.»
هُما جسارت کرد: «امّا مامان! من که نمی توانم مثل شما و زن های ديگر ازدواج کنم. تا وقتی که عاشق نشده ام، به هيچ خواستگاری جواب مثبت نمی دهم.»
زهرا از کوره در رفت: «خجالت بکش دختر! اين چه طرز صحبت کردن است؟»
هُما تسليم نشد: «در مدرسه مان، همهء دخترها ... »
زهرا مهلت نداد: «مزخرف نگو! به تو چه مربوط که دخترهای انگايسی چه غلطی می کنند؟ تو يک دختر ايرانی هستی و ما به اين دليل موافقت کرده ايم به انگلستان بروی، که علم و دانشت زيادتر شود، نه اين که از اين حرف ها بيآموزی! عشق، يعنی احترام و علاقهء متقابلِ زن و مرد. آن عشقی که تو شنيده ای، فقط در فيلم های سينما و در رُمان های خارجی رخ می دهد و در زندگی واقعی، اتّفاق نمی افتد.» ( زندگی .. ، صص ۳۵۴_۳۵۳).
«زهرا گفت: «گمان می کنم بهتر است ديگر به دانشگاه مراجعه نکنی.»
هُما گفت: «چرا مامان؟ من آرزویِ ادامهء تحصيل دارم ... »
و رو کرد به پدرش: «بابا! مگر شما هميشه نمی گفتيد که من بايد مستقلّ و متّکی به خود باشم؟»
زهرا صورتش را در دست هايش پوشاند و گريه اش گرفت: «يعنی هنوز کافی نيست و بيش از آن چه که به سرم آمد، بايد از روزگار بکشم؟ آن از برادرت، طاهر، که نوشته ديگر به ايران برنمی گردد! آن از علی، که از دستم رفت و داغش به دلم ماند! آن از خواهرم که آواره و در به در شده! اين هم از تو که می خواهی به دانشگاه بروی و خودت را به کُشتن بدهی! ديگر بس است! بس است!»
هُما گفت: «ولی مادر، شما در اشتباهيد! نمی شود که هميشه من قربانیِ برادرهايم بشوم! من ديگر بزرگ شده ام. و می خواهم خودم برای زندگی و آينده ام تصميم بگيرم.» ( زندگی .. ، صص ۳۷۶_۳۷۵).
«نادر سؤال کرد: «شما کجا درس خوانده ايد؟»
هُما جواب داد: «در يک شهر کوچک انگليس درس خواندم. شهر نيو پورت. لابد اسمش را هم نشنيده ايد. ای کاش همان جا می ماندم و درسم را ادامه می دادم.»
نادر خنديد: «چه بهتر! من از زن هايی که زياد درس خوانده اند، خوشم نمی آيد.» ( زمدگی .. ، ص ۳۸۴).

فَعاليّتِ سياسیِ زَنان
خانواده یِ سُنّتی، حَتّا از نَوعِ اَشرافی اَش؛ طَبعاً بايَد از گونه ای سياست وَ مَشی (راه نَما) یِ «مُحافِظه کارانه، پَيروی کُنَد. اگر جامعه ی ما، يک جامعه ی دِموکراتيک بود وَ اَفراد، در بَيانِ عَقايد وَ نَظراتِ سياسیِ خويش، از آزادی بَرخوردار بودند؛ اين گونه خانواده ها و وابَستگان به آنها، می شُد اِنتظار داشت که ، مِثلِ هَمه جایِ جَهان، به جَريان ها وَ اَحزابِ «مُحافظه کار»، به پيوندند. از اين روی، شِگِفت آور نيست که خُطوطِ «مُحافظه کاری»، از آغاز تا پايان ، بَر فَضای داستان وَ بر فَضایِ خانواده ی موردِ بَحثِ ما؛ حاکم باشد.
زَمانی هَم، که نَسلِ جوانِ اين خانواده واردِ فَعاليّت های سياسیِ «انقلابی» {راديکال، اگر «حزبِ توده» در آن زمان را، با وجودِ گوش به فرمانی اش به روسها، به توان به اين نام خواند} می شود؛ با ناخُشنودی وَ اِعتراض وَ مانع تَراشی هایِ نمايندگانِ نَسل های پيشين، رو به رو می گردد. ما اين «ناخُشنودی» را در اَنديشه وَ گُفتار وَ رَفتارِ «عزّت»، نماينده ی نَسلِ «نُخُست» ؛ وَ سِپَس، در«زهرا»، نمايَنده ی نَسلِ «دُوم» ؛ مُشاهده می کُنيم.
پَرداختَن به کارِ سياسی وَ گَرم کردنِ روزانه یِ تَنورِ بَحث های داغِ سياسی در چارديواریِ خانه، کارِ مَردها است. چه مَردهای خانواده وَ چه بزرگترهایِ زن، مادرها، از کارِ سياسیِ دُخترها وَ شرکتِ آنها در بَحث ها، ناخُشنودند. به طَورِ دقيق تَر: کار وَ رَفتارِ سياسیِ «مِهری» وِ «تاجی» وَ «هُما»، هَر سِه، هَم با ناخُشنودیِ «بُزرگتر» ها، رو به رو است؛ وَ هَم، با اِستِهزا وَ ريشخَندِ مَردانِ فاميل{بی اِستِثنا}؛ وَ شوهَرانِ خويش{جُز مَوردِ مِهری»}، اِستقبال می گردد.
نماينده یِ نَسلِ سوُم، «هُما» هَم ، که خود هِنگامِ شِرکت در بَحث های سياسی، هَمواره با تَمسخُر وَ ريشخَندِ بزرگترها مواجِه می شود؛ اَگَر با روی آوری پسرش به سياست، رو تُرش نمی کُنَد؛ به اين خاطر است که : ۱) «بَهمن»، پسر است وَ ۲) «کتابِ مذهبی می خواند» وَ «به وظيفهء اسلامی و انقلابیِ» خويش، عَمَل کرده است . کارگردان، در اين يک «مَورد»، کوتاه آمده است.
امّا جَريان به اين سادگی ها هم نيست. «نَتيجه یِ اَخلاقیِ» پذيرشِ «هُما»، در مُقايسه با مَواردِ ديگر، که با اعتراض و پرخاش و ريشخَند بَرخورد می کرد، می تواند اين باشد که : تَنها کارِ سياسیِ مَوردِ قَبول، فَعاليّت های مَذهَبی وَ اسلامی {آن هَم از گونه یِ ويژه ای که از سویِ شَخص يا اُرگانِ پِنهان شُده در پُشتِ سَرِ نويسَنده، قابلِ قَبول باشد}؛ است.
از اين روی، هَرگونه کارِ سياسیِ غَير مَذهبی و غَير اسلامی، مَذموم وَ مَطرود وَ مَمنوع است. اين، مَنطقِ چه کسانی است؟ اين، مَنطِقِ کسانی است که در طولِ ۱۰۰ سالِ گُذشته، به گونه ای سيستِماتيک وَ بَرنامه ريزی شُده، دَر نقشِ «مُدافعانِ» «سُنّت» ها وَ «ارزش های اسلامی»؛ با مَنطقِ سِلاحِ سَرد وَ گرم، از « دِشنه» بِگير تا «رولور»؛ صدایِ هَر «آن» که خود، صَلاح دانِسته اَند{مَذهبی يا غَيرِ مَذهبی}؛ را خاموش کرده اند. اينها، کيها هَستَند؟
«تاجی گفت: «خدا کند قاجاريّه دوباره به سلطنت برسند.»
علی، برخلاف رحيم، ترجيح می داد زنش در مباحث سياسی دخالت نکند: «بفرما! باز هم خانم بنده وارد سياست شدند.» ( زندگی .. ، ص ۲۰۹).
«آفتاب بالا آمده بود و روی سرشان می تابيد. از جا برخاستند و عطا گفت: «مثل اين که تو با من کار داشتی.»
مِهری به سردی گفت: «بمانَد برای بعد.»
علی در حال خداحافظی گفت: «حيف از زن ها است که در سياست دخالت می کنند.»
مِهری بی اعتنايی کرد و پشت به او ايستاد.» ( زندگی .. ، صص ۲۸۲_۲۸۱).
«حوالی خيابان تخت جمشيد، مِهری از ماشين پياده شد و با تاجی خداحافظی کرد: «صبحانهء سنگينی خورده ايم. می خواهم پياده بروم که غذايم هضم شود.»
امّا حقيقتش اين بود که روز به روز از خانواده و دوستان قديمی اش دورتر و دورتر می شد، و به موازات آن، هرچه بر فعّاليّت های حزبی اش می افزود، از لحاظ فکری، روحی، و عاطفی، به هم قطارانش نزديک تر و نزديک تر می شد. يک بار گِله کرده بود که چرا زن ها، کم تر از مردها به عضويّت حزب در می آيند. فيروزه توضيح داده بود که شوهرانشان مقصّرند و به همسرانشان اجازهء فعّالبّت سياسی و اجتماعی را نمی دهند.» (زندگی .. ص ۲۸۲).
«عزّت، آهسته و به نجوا، گفت: «ديشب، مِهری آمده بود اين جا .. »
زهرا ذوق زده شد: «حالش خوب بود؟»
عزّت جواب داد: «خيلی بهتر از قبل بود. امّا بيش تر از خودش، فکر رحيم بود و از آزادیِ شوهرش خوش حالی می کرد. ظاهراً رزم آراء برای جلب رضايت روس ها، ترتيبی داده که توده ای ها از زندان فرار کنند. رحيم فعلاً در يک جای امن، مخفی شده.»
زهرا دلش سوخت: «کاش از اين کارها دست بر می داشت و به زندگی اش می رسيد.» ( زندگی .. ، صص ۳۱۴_۳۱۳).
«هُما از شوهر خاله اش پرسيد: «علی آقا! فکر می کنيد امريکايی ها هم به نفت ما نظر دارند و می خواهند جای انگليسی ها را بگيرند؟»
علی خنديد: «بَه بَه! تو هم که مثل پدرت سياست مدار شده ای و تحليل های عجيب و غريب می دهی!
هُما از لحنِ پُر تمسخر علی رنجيد و سکوت کرد.» ( زندگی .. ، ص ۳۵۱).
«زهرا از علاقهء هُما به سياست خوشش نمی آمد و ياد مِهری می افتاد و دلش می خواست هُما از همان راهی نرود، که مِهری رفته بود. زهرا می انديشيد شايد عطا حقّ داشته که در مورد فرستادنِ هُما به اروپا، مردّد و ناراضی بوده. .. هُما با شجاعت و صراحتی که مردمان زمانه اش زياد نمی پسنديدند، ابراز نظر می کرد و هرگز خودش را از برادرش، و يا ساير پسرها، کم تر نمی دانست.» (زندگی .. ، ص ۳۵۲).
« علی و عطا، فارغ از علايق زنانهء هُما و زهرا، از بازگشت مخفيانهء اشرف به ايران، و ديدار محرمانه اش با سفير امريکا، سخن می گفتند.
تاجی مسخره شان می کرد: «مگر امريکايی ها بيآيند و ما را نجات بدهند.»
هُما گفت : «خدا نکند مصدّق شکست بخورَد!»
زهرا دخترش را صدا کرد و در گوشه ای خلوت، ضمن نوازشِ گيسوی خرمايی رنگ او، گفت :
«هُما جان! قول بده که از اين به بعد، در مسايل سياسی دخالت نکنی!»
هُما با سادگی گفت : «من داشتم نظرم را می گفتم.»
زهرا گفت : «سياست، باعث از هم پاشيدگیِ زندگی مردم می شود. مِهری را ببين و عبرت بگير! معلوم نيست خواهرم کجا شب را به صبح می رساند. نمی خواهم مثل او، آواره و در به در بشَوی!»
هُما گفت : «بر عکس، به نظر من، خاله مِهری، بهترين زن های خانواده است. خيلی برايش احترام قايلم.»
زهرا از کوره در رفت : «تو غلط می کنی که برايش احترام قايل می شوی! خدا نيآورد آن روزی را که توده ای ها به قدرت برسند! اوّلين کاری که می کنند، اين است که من و تو و پدرت را دار بزنند.»
هُما ساده لوحانه توضيح داد: «من شنيده ام که آن ها می خواهند همه در رفاه باشند و کسی به کسی اجحاف نکند..»
زهرا کشيدهء محکمی به گونهء هُما زد و با نفرت گفت : «چه حماقتی کرديم که تو را به خارج فرستاديم!» ( زندگی ... ، صص ۳۵۷_۳۵۶).
هَرجا که پایِ اِستِدلال، می لَنگَد؛ تَحَکّم وَ اَمر وَ نَهی کَردن، بکار رفتِه می شود؛ وَ در نَهايَت، خُشونَت وَ سيلی وَ فاکتورِ زور؛ پا به ميان می گُذارد. آيا رابِطه ای ميانِ اين «سيلی زَدن ها» وَ سِتايش وَ تَحسينِ اِقداماتِ تِروريستیِ «فدائيانِ اسلام»، وجود دارد؟

۲. جامعه شناسیِ سياسی
رضاشاه : دو بَرخورد
نويسَنده، دَر پَرداختَن به «رضاشاه»، اشاراتی به خاندانِ «قاجار» که از سَلطنت وَ اَريکه یِ قُدرت به زير کشيده شده اند، از بی آينده بودنِ آنها وَ نامُمکن بودنِ بازگَشتِ شان به سَلطَنت؛ می کند. اَمّا او چيزی از جنايات وَ خيانت هایِ شاهانِ اين سِلسِله، نَقشِ ويرانگری که اينان دَر عَقَب نِگاه داشتَنِ کشورِمان وَ فروش آن به بيگانگان دَر برابرِ گرفتنِ «وام» برای هَزينه ی سَفَرهای خود به «فَرَنگ» وِ عَيّاشی در آن اِقليم؛ بر زَبان نمی آورد. بَرجِسته کردنِ يکی از چِهره های اين خانواده، «شاهزاده عبّاس ميرزا» وَ پسرش «محسن ميرزا» ، که مَوردِ بی مِهری وَ حَسَد وَ سَرانجام، خَشمِ ديکتاتورِ قَزّاق، قرار می گيرند؛ می تَوانَد گونه ای «سيمپاتی» در خواننده نِسبَت به اين خانواده، بوجود بيآورد.
اَفزون بَر آن، جُز در مَواردی مَعدود، از آسيب وَ لَطمه ای که «رضاشاه» ، با از هَم پاشاندنِ نِهادهای دموکراتيک وَ اَحزابِ سياسی وَ سازمان های صِنفی وَ اَنجمن های دَرون جوشِ در جامعه یِ مَدنیِ ما وَ تُهی کردنِ آن از مَفهوم وَ مُحتوایِ واقعی خود ؛ به رَوَندِ جَريانِ «مُدرنيته» در جامعه ی ما، زده است ؛ نامی نمی بَرَد. او، نامی از قُربانيانِ «استبدادِ سياسیِ» رضاشاه، از جُمله : عِشقی، فرّخی يَزدی و .. وَ حَتّا «مُدرّس»؛ نمی بَرَد ؛ وَ آن چه را از سویِ مَردُم راجِع به «پَنجاه و سِه نَفَر»، عُنوان می شود؛ «شايعاتِ راست و دروغ» ، می خواند؟ وَ چرا؟ به بينيم؛ کتاب، چه تَصويری از «رضاشاه»، ارائه می دَهَد:
«شايع بود انگليسی ها، در حين جُست و جو برای يافتنِ فردِ مناسبِ کودتا، بيش از هر چيز، جذب اندام رشيد و تنومند رضاخان می شوند.» ( زندگی .. ، ص ۱۶).
«محسن ميرزا، به رغم تمايلِ اوليّه اش_هنگامی که رضاخان ميرپنح، در مقام وزارت جنگ، ايلات و عشاير را با خشونت و قساوت خلع سلاح کرد و خانِ کاکاوند را که عَلَم طغيان برافراشته بود، مغلوب و خانه نشين کرد_از ازدواج با عزّت پشيمان شد.» ( زندگی .. ، ص ۲۰).
«حاجی خدا را شُکر می کرد که تغيير سلطنت، از قاجاريّه به پهلوی، صدمه ای به امثال او نزده است.» (زندگی .. ، ص ۳۲).
«حاجی باقر به هيچ وجه گفتهء آن هايی را که می پنداشتند سر رشتهء تمام امور مملکتشان در دست اروپايی ها است، نمی پسنديد و از شنيدنِ نظرات آنان، بر می آشفت و عصبانی می شد: يادتان رفته چه ناامنی بر جادّه ها حاکم بود؟ آروز داشتيم از تهران، مستقيم به تبريز برويم. مجبور بوديم از بادکوبه برويم.»
دوستش، سرش را نزديک حاجی بُرد و گفت : خودمانيم حاج آقا! مگر انگليسی ها رضاشاه را نيآورده اند؟» ( زندگی .. ، ص ۳۷).
«حاجی باقر، به محض اين که به منزل رسيد، لباس های فرنگی ای را که بر تن داشت، در آورد و از شرّشان خلاص شد.» ( زندگی .. ، ص ۳۴، تأکيد از من است).
تَوصيفی از روزنامه های مُنتشره در زمانِ رضاشاه :
«هرچه بود، ستايش های مبالغه آميز از شاه بود و گزافه گويی های خنک در بارهء اقدامات دولت. محض نمونه، يک جملهء کوتاه هم که شده، راجع به دستگيریِ مخالفان حکومت، و يا اموال مردم، نمی نوشتند. املاک شمال کشور را، با قلدری از چنگ صاحبانشان در می آوردند و يک دهم بهای واقعی آن را هم نمی پرداختند و صدا هم از در و ديوار در نمی آمد. مجلس، محلّ تجمّع نمايندگانِ بی خاصيّتی بود که فقط بلد بودند بر خواسته های نامحدود و نا مشروع شاه صحّه بگذارند. از همه افتضاح تر، قرادادِ نفتی ای بود که به تازگی با انگليسی ها منعقد کرده بودند. البتّه وابستگان به دولت، ياوه سرايی می کردند که موفقيّت بزرگی نصيب ملّت شده، ليکن برای عطا و آنانی که فريب تبليغات حکومتی را نمی خوردند، واضح بود که انگليسی ها بار ديگر حقّ و حقوق ايرانيان را به تاراج بُرده اند. انگليسی ها چنان در مملکت می تاختند و منافع مردم را غارت می کردند که هنوز بيست و هشت سال مانده به انقضای قرارداد نفتی قبلی، قرارداد تازه ای، برای شصت سال ديگر، تنظيم کرده بودند.» ( زندگی .. ، صص ۸۹_۸۸).
«.. برق قطع شد و خانه در خاموشی فرو غلتيد. هر روز همين آش و همين کاسه بود. آب آشاميدنی که وضع نامناسب تری داشت و آن را در بشکه های نصب شده بر گاری ها، به درِ خانه ها می آوردند و می فروختند. آشغال و زباله، همه جا ريخته بود و کافی بود يک باران کوتاه ببارد، تا کوچه ها و معابر، در گِل و لای فرو بروند و رفت و آمد مردم، به دشواری انجام شود. مأمورانِ دولت، فقط به چند خيابان سنگ فرش شمال شهر می رسيدند و در تميزی و نظافتشان می کوشيدند.» ( زندگی .. ، ص ۸۹).
در مُعرفیِ «محسن ميرزا»، نويسنده، نَقشی که «رضاشاه» ؛ در پامال کردنِ آرمان های انقلابِ مَشروطه، به عُهده داشته است، را به گونه ی دقيق وَ بديعی بيان می کند: در سالی که عزّت و محسن ميرزا ازدواج کردند، محسن ميرزا، در زمرهء جوانانِ اصلاح طلبی بود که به تحصيلاتشان در خارج می باليدند و مدّعی بودند با رها شدن از قيود تعصّبات و خرافاتِ پدرانشان، برای ترقّی مملکت، طرح ها و نقشه ها دارند. امّا ظهور رضاشاه، و قدرت گرفتنِ رژيمی که پشتوانه اش ارتشی بيرحم و سرکوب گر بود، تمام آرمان ها و آرزوهای جوانانِ آزادی خواه را بر باد داد و استبدادِ فاسد و تا بُن دندان مسلّحِ پهلوی، محسن ميرزا و نظايرش را دچار يأس و حرمان کرد.» ( زندگی .. ، ص ۹۶).
«عزّت، به رغم حاملگی، هم چنان بالا بلند و باريک و خوش اندام می نمود: «دو شب پيش، موقعی که می خواستيم بخوابيم، يک افسر شهربانی و بيست نفر سرباز تفنگچی، به خانه آمدند و گفتند محسن ميرزا را برای چند سؤال و جواب، می بَرَند و به زودی بر می گردانند.»
«... زهرا پرسيد: چه کار بايد بکنيم؟ چه کار؟»
عزّت، کلماتش را کُند و کش دار ادا کرد: به پدرش تلگراف زده ام!»
زهرا پيش نهاد کرد: يک عريضه به شاه بنويسيم!»
عزّت مسخره اش کرد: شاه؟! هِه؟! پدرت را به دستورِ خودِ شاه زندانی کرده اند، آن وقت به او عريضه بنويسيم؟ ( زندگی .. ، صص ۱۲۰_ ۱۱۹).
«انتظارش به درازا نکشيد و درِ آهنين سلولش، گشوده شد و چهار نفر به درون محبس قدم نهادند و دو نفر ديگر، دَم درِ کشيک ايستادند. محسن ميرزا که خطر را احساس کرده بود، نيم خيز شد که کاری کند، امّا مأمورها به طرفش يورش بُردند و روی زمين کوبيدندش. يکی شان قبل از هر کاری، يک بالش به دهانِ محسن ميرزا چسباند که نعره هايش در زندان نپيچد. آنگاه ساير مأمورها دست ها و پاهايش را گرفتند و يکی شان که شش انگشتی بود، روی سينهء محسن ميرزا نشست ...» ( زندگی .. ، ص ۱۲۲).
«يکی از مأمورها روزنامه می خواند و توجّهی به عزّت و بچّه ها نداشت، و آن ديگری که تازه ناهارش را تمام کرده بود و بشقابش را کنار می گذاشت، گفت : از اين داستان ها زياد است خانم! روزی نيست که دهاتی ها به شهرها نيآيند و بچّه هايشان را مخصوصاً گم و کور نکنند. خودشان را از چند سر عايله و نان خور اضافی راحت می کنند، امّا به محض اين که به ولايت برمی گردند، از اوّل به فکر تجديد فِراش می افتند و باز بچّه پس می اندازند.»
عزّت گفت: چاره چيست آقا؟ چه کار بايد با اين بچّه های معصوم و بی پناه کرد؟»
مأمور شهربانی گفت: ما که جايی برای نگه داریِ ايتام و بچّه های بی کس و کار نداريم.» ( زندگی .. ، ص ۱۷۲).
«زهرا گفت: عطا می گويد رضاشاه کمونيست ها را زندانی کرده و بعضی هايشان در زندان سر به نيست شده اند. عزّت هم شايعات راست و دروغی را که راجع به پنجاه و سه نفر متّهم به تبليغ مرام کمونيستی، رواج داشت، شنيده بود و دلش برای عاقبتِ دخترش، شور می زد: از دست مِهری مستأصل شده ام. به هيچ قيمتی حاضر نيست از رحيم جدا شود.» ( زندگی .. ، ص ۱۷۷، تأکيد از من است).

کمی هم، پيرامونِ محمّد رضاشاه
دَوره یِ ۳۷ ساله ی سَلطَنَتِ «محمّدرضاشاه»، که با وابَسته شُدنِ هَرچه بيشتَرِ اقتصادی، سياسی، اجتماعی وَ فَرهَنگی ما به غَرب، به هَمراه بود؛ از ويژگی هائی بَرخوردار است که بسياری از آنها، موردِ عنايَت وَ توجّهِ نويسنده ی عَزيزِ ما قَرار نَگرفته است. سَرازير شدنِ سَرمايه های غَربی به کشور، ويرانیِ اِقتصادَ ملّی وَ وَرشکستگی وَ خانه خَرابیِ تَوليد کُنندگان داخلی را يه هَمراه داشت. لازمه ی سود دهیِ سَرمايه های وارد شده، استثمار وَ بَهره کشیِ بيرحمانهِ کارگران بود؛ که برای تَضمين آن، «استبداد سياسیِ» سياهی بر حامعه یِ ما تَحميل شده بود. تَنها گروه داخلی که از اين وَضع، سود می بُرد؛ بَخشِ اَنگلیِ دَلّال وَ بازاری بود که بَندِ نافِشان به کانون های توليد وَ صدورِِ کالا به کشور، وَصل يود.
اين، يک رُويه یِ قَضيّه بود. رُويه ی ديگر آن، مُبارزه ی آشکار وَ پِنهانی بود که از سوی هَمه ی اَقشارِ مَردم در سَراسَرِ ۳۷ سال سَلطنت «محمّدرضاشاه»، جريان داشت؛ که کارگران، کارمنَدان، مُعلّمان، دانشجويان، دانش آموزان، پيشه وَران وَ حَتّا بَخش هائی از کسبه وَ بازاريان، در آن شرکت داشتند. «استبدادِ سياسی» حاکم، اجازه یِ هيچ گونه سازمان دهی سياسی وَ صِنفیِ مُستقلّ وَ غَيرِ وابَسته را به هيچ يک از اَقشار وَ گروه های اجتماعی نمی داد. تَنها گروهی که از آزادیِ فعاليّت، مَحروم نشده بود؛ «آخوندها» بودند. وَ تنها مَکانی که اجازه ی تَجَمّع در آن، مَمنوع نبود: مَسجدها بود. دروغ می گويم؟ در اين صورت، آيا کارِ نويسنده ی کتاب که چُنان جايگاهِ رَفيعی را به «آخوندها»، به مَثابه ی «تنها گروه» ی که با رژيمِ شاه مُبارزه می کردند، می دهد؛ نَقضِ غَرَض، زدنِ شَيپور از سَرِ گُشادِ آن، وَ مَخدوش کردن وَ تَحريفِ تاريخ، نيست؟
«سقوط و عزيمتِ غافل گيرانهء رضاشاه، اکثريّت مردم را به اين نتيجه رسانده بود که: همان هايی که او را آورده بودند، خودشان هم بردندش.» «امّا در بارهء پسرش، که به جای او بر تخت سلطنت نشسته بود، قضاوت قطعی نمی کردند و با ترديد و دو دلی نظر می دادند.. (زندگی .. ، ص ۲۱۵).
«سيف گفت: نمی دانم کدام شاه زاده ای بوده که به اطرافيانش می گفته: «می دانم هرچه می گوييد دروغ وگزافه است، امّا بازهم ادامه بدهيد، چون خوشم می آيد.» »
عطا با او هم عقيده بود: مگر نه اين که متّفقين محمّدرضا را به جای پدرش نشانده اند؟ پس طبيعی است که چنين آدمی، مجبور است به طور دربست از آن ها تبعيّت کند.» (زندگی ... ، ص ۲۱۶).
«عطا گفت: سرمقاله ات را در روزنامهء ندای آريا خواندم. تو هم عضو حزب شده ای؟»
علی سرش را تکان داد و عطا افزود: پيش بينی می کنم شاه از قوام بترسد و برکنارش کند. اعلی حضرت هرکسی را که وجهه و شخصيّتِ محکمی داشته باشد، از خود می راند.» ( زندگی .. ، ص ۲۶۵).
«شب که عطا به منزل آمد، خبرهای دقيق تری می آورد: می گويند شخصی که با تپانچه تيراندازی کرده، يک خبرنگار بوده و اطرافيان شاه او را کشته اند.»
«.. زهرا گفت: راننده شنيده بود که نقشهء توده ای ها بوده.» ( زندگی .. ، ص ۲۹۵).
«خانم باجی گفت: می گويند دولتی که در آذربايجان حکومت می کند، اعتقادی به خدا ندارد. جدّم سيّدالشهداء، سزايشان را کف دستشان بگذارد.»
رويش را به طرف سقف اتاق گرفت: ای خدای بزرگ! خودت به زمين گرم بزنشان!» (زندگی..، ص ۲۶۰).
«علی گفت: عطا! چرا به مِهری نمی گويی که پيشه وری چه طور آذربايجان را غارت کرده؟ برايش بگو که چه جور رفقا و هم قطارانش را تنها گذاشت که تيرباران بشوند و به زندان بيافتند، امّا خودش به شوروی فرار کرد؟» ( زندگی .. ، ص ۲۸۱).
شايد حَتّا کسانی که از پَژوهش ها وَ تَحقيقاتی که تاکُنون در باره ی پَديده ی «مُهاجِرَت» وَ «حاشيه نشيانِ شَهری» هَمزادِ آن در ايران، اَنجام گرفته است؛ آگاهی وَ اِطّلاعی نَدارَند، از اين گُفته ی خانمِ «منصوره اتّحاديّه»، دُچارِ حَيرت وَ شِگفتی بِشوَند که : « دهاتی ها، به اميد کسب ثروت و جاه و مقام، گروه گروه، به شهرها مهاجرت کردند.». چون، اين گُفته، عُمقِ بی اِطّلاعیِ گوينده ی آن را نِشان می دَهَد. بَخشِ وَسيعِ مُهاجرينِ از روستاها به شهرها، تَحتِ تأثيرِ عامِلِ «دَفع»، از روستاها کَنده شدند. «خوش نشين ها»، نُخُستين گروه از اين مُهاجران را تَشکيل می دَهَند، که پس از اَنجامِ «اِصلاحاتِ اَرضی» دَر زمانِ شاه وَ تَقسيمِ زمين های اَربابانِ دَهات، ميانِ دِهقانانِ صاحبِ «نَسَقِ» زِراعی{حَقِّ ريشه}؛ جائی برای آنها در عَرصِه ی کارِ کشاوَرزی، باقی نماند.
تَشکيلِ شِرکت های «سهامیِ زراعی» وَ يکپارچه کردنِ قِطعه زمين های کوچکی که دِهقانان دارا بودند در اين شِرکت ها، امکانِ بکارگيری ماشين های کشاوَرزی وَ مِکانيزه شُدنِ کِشت ها را فراهم کرد. اين اَمر، به آزاد شُدنِ بَخشِ بُزَرگِ ديگری از نيروی کارِ مَوجود در روستاها، که تا آن زمان به کارِ زِراعت می پَرداختَند، مُنجَر شُد. تَوسعه وَ گُسترشِ فَعاليّت های صَنعتی وَ بالا گرفتنِ کارهای ساختمانی، به اين «نيروی کار» که از روستاها «دَفع» می شدند، نِياز داشت. کُجایِ اين حَرِکَت، حِکايت از اَنگيزه ی «کسبِ ثروت و جاه و مقام» در ميانِ «دهاتی ها»، دارد؟ ثروت؟ جاه و مقام؟ دهاتی؟ دهاتی که از ده به شهر آمده و راه و چاه هيچ جائی را نمی داند. واقعاً که جالب است. اَمّا، اين تمامِ قَضيّه نيست. نويسنده، فکر می کنم اين را می گويَد تا از آن، سَکویِ پَرِشی بِسازد تا گُريزی به «صَحرای کَربلا»، به زَنَد. می گوئيد نه، پس توجّه کُنيد:
«در سال های پايانی دههء سی، و آغاز دههء چهل، ترکيب جمعيّت، و هيأت ظاهری شهرها و روستاهای ايران، دچار تغييرات بنيادين و شگرفی شده بودند. دهاتی ها، به اميد کسب ثروت و جاه و مقام، گروه گروه، به شهرها مهاجرت می کردند و شهرنشينان، به پيشه ها و حرفه های نوينی روی می آوردند، که ريشه در سنن و رسوم ملّی و آباء و اجدادی شان نداشتند و زاييدهء فرهنگ و تمدّن غربی، به خصوص امريکايی، بودند. جوان ها، بی اعتنا به دانشگاه های داخلی، دسته دسته، به کشورهای اروپا و امريکا می رفتند و از آن جا، با همسران خارجی، و عادات و باورهای جديد و بيگانه، به ميهن باز می گشتند. نسل های جوان، برای پوشاک، آرايش مو، تفريحات، ورزش، خورد و خوراک، موسيقی، نقّاشی، نمايش، ادبيّات، و حتّی شعر، از الگوهای فرنگی تقليد می کردند و از تشبّه به آن ها، به خود می باليدند.» ( زندگی .. ، ص ۳۸۳، تأکيدها از من است).
«نخستين مرحلهء اصلاحات ارضی، بی هيچ مقاومتی از سوی مالکان، به راحتی، انجام شد و صدای اعتراض زمين دارانِ بزرگ در نيآمد. همان طور که سال ها پيش، رضاشاه، آرمان های مشروطه خواهان را، به شکلی فريب کارانه، به نام خويش اجرا کرد و خود را در ديدهء عوام، قهرمان ملّی، بانیِ امنيّت اجتماعی، عاملِ وحدت سياسی، و معمارِ بازسازی ايران نوين، جلوه گر ساخت، ... اينک فرزندش، در نقش رهبرانِ انقلابی و آزادی خواه ظاهر می گشت و با ارائهء يک ناسيوناليسم بی هويّت، از عدالت همگانی، مبارزه با بی سوادی، برابری حقوق زنان با مردان، سهيم شدن کارگران در سود کارخانه ها، و شعارهای بی محتوا و دهان پُرکن ديگر، دَم می زد.» ( زندگی .. ، ص ۴۰۵). (۴)
«اوايل بهار هزار و سيصد و چهل و دو، که عطا تب شديدی داشت و به ناگزير، در منزل استراحت می کرد، .. به او خبر دادند که سيف، در خيابانی خلوت، زير ماشين رفته و به قتل رسيده؛ رانندهء اتومبيل فرار کرده و پليس هيچ نشانی از او و هيچ توجيهی برای علّت سانحه، ندارد. عطا به مجرّد شنيدن خبر مرگ رفيقش، گفت: ساواک سرش را زير آب کرده.» ( زندگی .. ، ص ۴۰۶).

ملّی کردنِ نَفت :
دُکتر مُصدّق يا فدائيانِ اسلام و کاشانی؟
در کتاب، از کاشانی و «فدائيانِ اسلام»، به گونه ای صُحبت می شود که گوئی اگر اينان نبودند، نه «دکتر مصدّق» به نخست وزيری می رسيد وَ نه چيزی به نامِ «ملّی شدنِ» نفت، در کار بود.
«ميس پالمر رو کرد به عطا: من احترام زيادی برای سرلشکر رزم آراء قايلم. قوی ترين شخصيّتی است که در ايران ديده ام.»
عطا، شمرده و آرام گفت: من با بعضی از اقداماتش موافقم. به خصوص مبارزه با فساد کارمندان دولت و تصفيهء آن هائی که .. » قدری درنگ کرد و بر ترديدش فايق شد: ... ولی در بارهء نفت، با او مخالفم. آرزوی هر ايرانیِ وطن پرستی، ملّی شدنِ نفت است. .. نه تنها از جنبهء ملّی، بلکه از جنبهء مذهبی هم که نگاه کنيد، همهء توده های مسلمان و اقشار مذهبی، پيرو و مقلّد آيت اللّه کاشانی اند و ايشان هم با نفوذشان، از دکتر مصدّق حمايت می کنند... » (زندگی.. ، ص ۳۱۷، تأکيد از من است).
«کسی که پشت خطّ بود، کارِ خيلی مهمّی با علی داشت. علی مکالمهء کوتاهی با او کرد و چهره اش در هم فرو رفت. پيشانی اش چين افتاد و ابروهايش گره خوردند. صدايش انگار از ته چاه در می آمد:
«نخست وزير را به گلوله بسته اند.» در يک لحظه، همه پرسيدند: «چرا؟»
علی گفت : ضارب، جزء گروه فداييان اسلام بوده. خليل طهماسبی. در مسجد شاه، به رزم آراء تير اندازی کرده .. »
... عطا گفت : در واقع، قربانیِ نفت شد. قربانیِ مخالفت با خواسته های ملّت»
نويسَنده، اِحتِمالاتِ ديگری را، که در رابطه با ترورِ «رزم آرا»، مَوجود است؛ ناديده می گيرد.(۵)
تاجی به شوخی گفت : اگر نفت نداشتيم، راحت تر نبوديم؟»
علی با عصبانيّت نگاهش کرد: هيچ می فهمی چه می گويی؟» (زندگی .. ، صص ۳۲۱_۳۲۰، تأکيد از من است).
«يک روز پس از ترور رزم آراء، هفدهم اسفند ماه سال هزار و سيصد و بيست و نه، اکثريّت نمايندگان مجلس، به لايحهء ملّی شدنِ نفت، رأی مثبت دادند. توده های مردم، ملّيون و وطن پرست ها، يک پارچه، دُور دکتر محمّد مصدّق جمع شده بودند و با جان و دل، از طرح ها و نقشه های او دفاع می کردند. پبرمردی که به رغم ضعف جسمی و نقاهتِ ناشی از کهولت، با حمايت روحانيّت و اقشار مسلمان، به ستيز با امپراتوری بريتانيای کبير، و استعمار دو قرنهء آن در ايران، رفته بود.» ( زندگی .. ، ص ۳۲۳، تأکيد از من است ).
«راننده، فرمان کاميون را رها کرد و دست ها و صورتش را رو به آسمان گرفت: خدا با ما است. آقای کاشانی می گويند نگذاريد آدم های بی دين و ايمان، حقّ و حقوق اين ملّت را از بين ببَرند! مطمئن باشيد خدا با شما است.» ( زندگی .. ، ص ۳۴۰، تأکيد از من است).
«رانندهء عطا، از هوادارانِ افراطیِ مصدّق بود و.. هم چنين، مريم، اسداللّه آشپز، عبّاس باغبان، و ساير مستخدم ها را ارشاد می کرد. .. اصرار می ورزيد که اوراق قرضهء ملّی را بخرند .. : آقای کاشانی فرموده اند وظيفهء دينی ما است که از دولت دفاع کنيم. مگر شما مسلمان نيستيد؟» ( زندگی .. ، ص ۳۴۲، تأکيد از من است).
« .. شاه که به هيچ وجه صلاح نمی ديد تصدّیِ وزارت دفاع و مهار نيروهای مسلّح را به مصدّق وانهد، در تيرماه سال هزار و سيصد و سی و يک، قوام السّلطنه را که جديداً از تبعيد باز آمده بود، به جای مصدّق، به نخست وزيری منصوب کرد. مصدّق که به محبوبيّتش در ميان اقشار گوناگون ملّت واقف بود، سکوت اختيار کرد و آيت اللّه کاشانی، در يک موضع گيری قاطعانه، اقدام شاه، و نخست وزيری قوام السّلطنه را، زير سؤال بُرد و مردم را دعوت به معارضه کرد.» ( زندگی .. ، ص ۳۵۱، تأکيد از من است).
«علی گفت: مصدّق، يک پيرمرد لج باز و يک دنده است که جز خودش، هيچ کسی را قبول ندارد و آخر هم، مملکت را از چنگ انگليسی ها در می آورَد و دودستی تقديم روس ها می کند. روس ها هم يک تيپا به او می زنند و حزب توده، فعّل مايشاء کشور ما خواهد شد.» ( زندگی .. ، صص ۳۵۲_۳۵۱).
«هُما پرسيد: دکتر! پايين چه خبر است؟»
سعيد، درِ اتاق را بست و آهسته گفت : منصور مُرده، امّا مصلحت نيست که گزارش مرگش، به اين زودی اعلام شود. قرار است شاه و فرح به ديدنش بيآيند و برای فريب کاری، دکنر برجسته ای هم از انگلستان بيآورند.»
«... عزّت گفت : می گويند ضارب، عضو فداييان اسلام است.»
سعيد گفت : از قديم گفته اند زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. موقعی که آيت اللّه خمينی را تبعيد می کنند و مريدانش را می کُشند و به زندان می اندازند، بايد هم عواقبش را تحمّل کنند .. » ( زندگی .. ، ص ۴۱۵، تأکيد از من است).
نويسَنده، که اين هَمه رویِ نَقشِ «کاشانی» وَ «فدائيانِ اِسلام»، تأکيد می کُنَد؛ مَعلوم نيست چرا مُشخَّص نمی کُنِد که اينان، در جَريانِ کودتایِ ۲۸ مُرداد؛ کُجا بودَند؟ او که در موردِ سايرِ اَفراد، از آغاز تا پايانِ کارشان را پَی می گيرد؛ چرا در رابطه با «کاشانی»، لَب فرو می بَندَد؟ راستی چرا؟ به «نَقلِ قَول» ی از کتاب، در رابطه با ۲۸ مُرداد، توجّه کنيد:
«علی باجناقش را مسخره کرد: آخر مرد حسابی، تا حالا کی شنيده که پادشاهانِ سرنگون شده، از نو اقتدارشان را کسب کرده باشند؟ تنها مورد استثناء، پادشاه حبشه بود. امّا ايران که حبشه نيست!»
«لبکن سه روز بعد، بيست و هشتم مرداد، دنيا وارونه گرديد و اين بار، نظاميانِ طرف دارِ شاه، چاقوکش ها، اراذل و اوباش، فواحش، و مزدوران امريکا و انگليس، عربده کشان، «مرگ بر مصدّق» می گفتند؛ اموال شخصی او را در خانه اش، به يغما می بُردند؛ و از طريق راديو، مستانه نعره می زدند و سرود فتح می خواندند.» ( زندگی .. ، ص ۳۵۸).
نويسنده، امّا مُشخَص نمی کند که سازمان دهِ «چاقوکش ها» وَ «اراذل و اوباش» وَ «فواحش»، چه کسانی بودند؟ حَتماً نامِ «آيت اللّه بهبهانی» به گوشِ ايشان، نخورده است؛ وَ خبر ندارند که اين شَخص، در بَسيجِ «فواحش»، برای به راه انداختنِ « قيامِ ملّیِ ۲۸ مُرداد» ، نَقشِ درجه اوّل را به عُهده داشته است!
ايشان، حَتماً از روابط و آمد و رَفت های «شَعبان جَعفری»{مَعروف به شَعبان بی مُخ} و سايرِ «چاقو کشان و اراذل و اوباشِ» «مُتديّن» و «خُدا پَرست» ی، مانندِ «طيّبَ حاج رضائی»، «اَصغرِ شاطر» ، « مَحمودِ مِسگر» { از کارگردانان «شَهرِ نَو»}، «رمِضان يَخی» و .. به بَيتِ «حَضرَتِ آيت اللّه کاشانی»؛ هيچ نشنيده اند. وَ لابُدّّ ايشان از وجودِ اَشخاصی چون واعظِ بُزرگوار: «فَلسفی»، ذيجودی به نامِ «شَمسِ قنات آبادی» (مَعروف به : شَمسِ خال دار) وَ مَردانِ خُدائی چون «فَخرالدّينِ حِجازی» وَ مانَندِ آنها ؛ هيچ گونه اِطّلاعی ندارند. نمی دانم او از تلگرافِ تَبريکِ «آيت اللّه بُروجردی» به «محمّدرضاشاه پَهلوی»، در بازگشتِ نام بُرده از خارج، پَس از اَنجامِ کودتا وَ سَرنگونی دولتِ ملّیِ «دُکتُر مُصدّق»، خبری دارد يا نه؟ (۶)
«آيت اللّه کاشانی» {و سازمان تروريستیِ زيرِ کُنترلِ وَی}، اگر با مردم و با مبارزه ی مردم هَمدل و هَمراه بودند؛ و اگر قادر به ايفای «نقش تعيين کننده» ای در تَرسيمِ مَسيرِ اوضاع بودند، چرا در اين پيچِ خطرناکِ تاريخی، به مَيدان نيامَدَند تا «در يک موضع گيری قاطع»، کودتا را مَحکوم کرده وَ «مردم را دعوت به معارضه» نمايَند؛ وَ به جایِ آن، با دُشمنانِ مردم، هَم صدا شدند وَ به تَطهيرِ کودتا وَ کودتاچيان، نِشَستَند؟ راستی چرا؟ وَ تازه، اين گونه «تِرور» ، به مَثابه یِ اَبزارِ «مُبارزه» ؛ آن هَم دَر شَرايطی که بکاربَرَندگانِ آن، راست راست می گردند وَ نه تَنها با هيچ گونه مَحدوديّت وَ يا مُزاحمتی رو به رو نيستند، حَتّا از کُمَک وَ حِمايتِ دَولَت مَردان (دَربار} وَ دستگاهِ قُضائی هَم بَرخوردارند؛ پديده ای است قابِلِ مُطالعه.
کارنامه ی تِرورِ «فدائيان اسلام»، به ترورِ «رزم آرا» وَ «هَژير» وَ «مَنصور»؛ مَحدود نمی شود. مُدافعانِ اين گُروهِ تروريستی، در رابطه با تِرورِ نويسنده، تاريخ نگار وَ انديشه وَرزِ بُزرگ «احمدِ کَسروی» وَ مُبارزِ راديکالِ ضِدِّ دَربارِ وابَسته وَ فاسِد، «دُکتر حُسينِ فاطمی» ؛ وَ مانندِ اينها، که به دستِ اَفرادِ اين گُروه اَنجام گرفته است؛ چه می گويَند؟ قيمه قيمه کردنِ «سامی»، قَصّابی کردنِ پَروانه و داريوشِ فروهر، رُبودن وَ کُشتنِ «شريف»، «مُختاری»، «پوينده»، «غفّار حسينی» و و و .. ؛ در تَداومِ دَه ها جنايَتِ ديگر، به دستِ وابَستگان اين گروه، آن هَم زَمانی که در قُدرت اَند، را چگونه تَوجيه می کنيد؟ اينها هَم، قُربانیِ «نَفت» شدند؟

مُبارزه با شاه : فقط آخوندها؟
برای چه، وَ برای چه کسانی، بازار گرمی می کنيد؟
جُز مَوردِ «آيت اللّه کاشانی»، که در بالا به آن اشاره شد؛ در رابطه با مُبارزه با شاه، تَمرکُز وَ تأکيدِ کتاب روی «آخوندها» است، بی آن که نامی از يکی از اين «انقلابيون» وَ «مُبارزانِ» سِتُرگ بُرده شود. بديهی است که «آخوند» هائی بودند که هَمانندِ ساير مُخالفانِ شاه، در اين دوره، در صَفِ مُبارزه با شاه، قرار گرفته، وَ زندان وَ تَبعيد و مَحروميّت های ديگر را مُتحمّل شدند؛ که اتّفاقاً کتاب، در رابطه با آنها ساکت است. يکی از خَطاهای نويسنده، اين است که نَقشِ «آخوند» ها را به بَهایِ کَم رَنگ کردن، حَذف وَ مَحوِ نَقشی که بَقيّه، ساير اَقشار وَ طَبَقات، در اين مُبارزه داشتند؛ بَرجَسته می سازد.
دُوم اينکه، دَليل وَ اَنگيزه ی «آخوندها» ، وَ حَتّا «خُمينی»، را برایِ شِرکت در مُبارزه با شاه ؛ مَسکوت می گُذارد. يکی از اِشتباهات وَ خَطاهای فِکریِ شِرکت کُنندگانِ در جُنبشِ «ضِدِّ اِستِبدادی_ ضِدِّ اِستِعماریِ» ميهنِ ما اين بود، که صِرفِ ضِديّت يک نفر با شاه وَ «اِستِبدادِ سياسیِ» او ، دليلی بر «انقلابی» بودنِ آن شَخص؛ تَلقّی می شد. در حالی که، شکستِ اين مُبارزات؛ بسياری مَسائل از جُمله ابن نُکته را مُشخّص کرد که صِرفِ مُخالفت وَ ضِدّيت با «ديکتاتوری» ، دليلی بر «دموکرات» بودن وَ اعتقاد وَ باورِ شَخص به «دموکراسی» نيست. وَ اين که، دُشمَنِ دُشمَنِ من، لُزوماً دوستِ من نيست.
مَوضع گيری اينان عَليهِ غرب، اَمپرياليسم وَ واژه های مُشابه، از مَوضعی اِرتجاعی وَ با هدفِ دِفاع از خُرافه ها وَ باوَرها وَ اَفکارِ اِرتجاعی وَ «سُنّت» های به خَطَر اُفتاده ای بود؛ که اين گُروه ، وَظيفه وَ رِسالتِ خود را پاسداری از آنها، دَر مُقابله با اَفکار وَ اَنديشه ها وَ اَرزش های دموکراتيک، می دانند.
با مُطالعه وَ بَررسیِ تاريخِ مُعاصرِ کشورمان، مَعلوم می شود که ضِدّيت وَ مُخالفتِ «آخوندها» با «دَربار» ؛ چيزی نيست که دَر زَمانِ «رضاشاه»، آغاز شده وَ تا زمانِ سَلطنتِ پسرش ادامه پيدا کرده باشد. اين پَديده، به دَوره ی سَلطنتِ سِلسِله قاجار، برمی گردد. زمانی که شاهانِ اين سلسله، با اَفزودن بَر قُدرتِ سياسی و اقتصادی خود، اين گروه را که تا پيش از اين به طَور مُساوی در قُدرت با دَربار شريک وَ سهيم بودند؛ در موقعيّتی درجه دو قرار داد.
رويکردِ اين شاهان به کشورهای اُروپائی که اَمری ناگُزير بود، جامعه ی ساکت وَ آرامی که مَطلوبِ اين «ذوات» بود؛ را به هَم ريخت. تَداومِ اين وَضع، می تَوانست نَزديک کردنِ روزِ نَهائیِ پُشت کردنِ مردم به اين گروهِ اَنگل را دَر پَی داشته باشد۰ به هَر روی، اين تَضاد که روز به روز حادّتر می شد، بَخشی از آنان را به صَفِ مُبارزه ی مردم با «دربار» کشاند. آخرين پَرده ی اين نمايش نامه، قدّ راست کردنِ «خُمينی»، در هِنگامه ی «اِنقلابِ سَفيدِ شاه» وَ اَنجامِ «اِصلاحاتِ اَرضی»، بود۰
مَرحله ی پايانی اين «اصلاحات»، زمين های «موقوفه» را که يکی از ناندانی های «آخوندها» بود؛ هَدَف قرار داد. اينحا بود که فريادِ «وا محمّدا»، «وا اِسلاما» ی حَضَرات، به آسمان، بُلَند شد. «مُبارزه» ی اين گروه برای باز پَس گرفتنِ مَواضعِ از دَست داده؛ نَهايَتاً با اُفتادنِ آن به دستِ «خُمينی»، به خَزيدنِ اين جماعَتِ «بی پيرايه و بی نياز از تجملات» که «به خلق خدا فخر نمی فروختند»{به زَعمِ خانُمِ «اتّحاديّه»}، به قُدرت ؛ مالکيّتِ بی رَقيبِ همه ی اِمکاناتِ اِقتصادی وَ سياسیِ کشور را برای آنها تأمين کرد. چيزی که به ناگُزبر، «اِستبدادِ دينی» را دَر هَراسِ از کف دادنِ آنچه به دستِ شان اُفتاده بود؛ بَرپا داشتند. اَمّا به بينيم در کتاب در باره ی اين جماعت، چه آمده است.
«در راه بازگشت از شهر و از بيمارستان، ننه حبيب از دهانش در رفت : خانم جان! از حبيب راضی نيستم. فکرهای بدی تو کلّه اش کرده اند. گير دوستانِ ناباب افتاده.»
زهرا که شنيده بود حبيب هم جزء کسانی بوده که در قورخانه تظاهرات کرده اند، کنج کاو شد: «حرفش چيست؟ چه می خواهد بکند؟»
ننه حبيب گفت : نماز نمی خوانَد. خدا را قبول ندارد. بچّه ام را کافر و لامذهب کرده اند.»
زهرا گفت : بايد ببينی با چه کسانی نشست و برخاست دارد!»
ننه حبيب طاقت نيآورد: می گوبد اگر به قدرت برسند، باغ شما را، .. » دنبالهء حرفش را خورد: چه عرض کنم خانم! .. »
خجالت زده، روی از زهرا برگرداند و از پنجره بيرون را تماشا کرد: گفتم ديگر پسر من نيستی اگر از اين حرف ها بزنی! عاقت می کنم!» (زندگی .. ، صص ۲۰۱_ ۲۰۰).
هم آنچه که در زير، از قَولِ «ناظم الدّوله»، آمده وَ هم آنچه در بَرخورد به «خبرنگارها» {بخوان: اربابِ جرايد}، آمده است؛ به نظر نمی رسَد که رَبطی به خانم «منصوره اتّحاديّه» داشته باشَند. اين، جُزئی از سياستِ کَسانی است که به صِراحت گُفتند که «قلم ها را می شکنند و زبان ها را می بُرند»، همان ها که بر آن شدند تا اتوبوسِ شاعران و نويسندگان را به درّه بيندازند، همان ها که روزنامه نگاران ( «نوری» و «باقی» و «گنجی» و «پور زند» و .. ) را يکی پس از ديگری دستگيرکرده و به زندان افکندند. بر پايه ی همين «رَه نمود» بود که «سعيدی سيرجانی» و «شريف» و «مُختاری» و «پوينده» و «غفّار حُسينی» و «زال زاده» و ده ها نويسنده و شاعرِ ديگر را سر به نيست کردند.
«ناظم الدوله پاسخ داد: تا به حال کدام دولت، همهء مسايل را با مردم در ميان گذاشته؟ وانگهی، مردم که از هر مسأله ای سر در نمی آورند؛ دانستن يا ندانستنشان، چه فايده دارد؟» ( زندگی .. ، ص ۲۴۵، تأکيد از من است).
«ناظم الدّوله خبرنگارها را خوب می شناخت و واقف بود که اکثر قريب به اتّفاق آن ها، بويی از تقوای اخلاقی و فضابل انسانی نبُرده اند و ابزارِ کارشان، زبان گستاخ و دهانِ بی بند و بارشان است و بس.» ( زندگی .. ، همان جا، ص ۲۴۵، تأکيد از من است).
و مگر می توان از کنارِ «قوانينِ» اسلامی، که ۱۸ سال به دستِ گرَدانندگانِ اسلام پناهِ جمهوری اسلامی، پياده شده ؛ وَ جز آنکه به نابسامانی های اجتماعی، دامن بزند، ثمر وَ نتيجه ی ديگری نداشته ؛ وَ به همين دليل، با ريشخَند وَ اِعتراضِ مردم، روبه رو شده است؛ ساکت وَ «بی تفاوت» گُذشت وَ به «دفاع» از آنها، که اَبزارِ دَستِ دين پيشه گانِ مال اَندوزِ حاکم است؛ نه نشست؟
«عزّت گفت: تا جايی که من می دانم، در اسلام، حقّ و حقوق زيادی برای زن ها قايل شده اند. زن ها در مورد مال و اموالشان صاحب اختيارند و هيچ مردی نمی تواند آن ها را وادار به چشم پوشی از دارايی هايشان بکند.»
توران گفت: قوانين مدنی ای که ما در حال حاضر داريم، قوانين بورژوايی هستند و مردها قادرند با يک سوء ظنّ ساده، زن ها و دخترها، خواهرها و حتّی مادرانشان را به قتل برسانند و تبرئه شوند.»
عزّت گفت: اگر قوانين اسلامی اجراء شوند، زن های ما، از زن های اروپايی خوش بخت تر خواهند بود.» ( زندگی .. ، ص ۲۷۴، تأکيد از من است).
اين حَرف ها، پَس از ۱۸ سال «اجرا» ی قوانينِ اسلامی در کشور{زَمانِ نوشتَنِ کتاب}، به زَبان می آيَد. وَ مَعلوم نيست که چرا اين پيامبَرانِ «خوش بَختی»، «انقلابِ اسلامی» وَ «قَوانينِ اسلامیِ» خود را به جایِ عراق وَ لُبنان وَ فلسطين وَ مِصر وَ اَلجزاير، به کشورهایِ «اُروپائی»، صادِر نمی کُنند تا زنانِ «اروپائی» نيز از آن «مَواهب» ی که زنانِ ايران از آن برخوردار شدند؛ بَهره مَند گردند؟ رژيمِ وَحشی وَ دَرنده ی «طالبان»، که تَجَسّم وَ نمونه ی عُريان بکار بَستنِ اين «قوانين» بود؛ چه گُلی به سَرِ زنانِ اَفغانی زد؟
«علی کراواتش را باز کرد و دکمهء يقّهء پيراهنش را گشود: قوام واقعاً ميهن پرست و دل سوزِ ايران و ايرانی است. تو با او کار نکرده ای و نمی دانی من چه می گويم.»
عطا گفت: همه به مردم کلک می زنند و آن وقت سرشان منّت می گذارند که خور و خواب را يه خاطر شما، بر خودمان حرام کرده ايم.» ( زندگی .. ، ص ۲۷۹).
«باز هم در دانشگاه تهران، گردهمآيی سياسی بود و مردم، پشت در پشت، وارد دانشگاه می شدند. زهرا غُر زد: اَه! باز هم تظاهرات است. هر روز مزاحم آسايش ما و خانه های اطراف می شوند. پليس، راه ها می بندد و اهل محلّ جرأت نمی کنند از خانه هايشان بيرون بيايند.»
مِهری گفت: امروز پانزدهم بهمن، سالگرد تأسيسِ دانشگاه است.» ( زندگی .. ، ص ۲۹۳).
«آقای سيف، که موهای سپيد و بلندش، روی شانه های خميده اش می ريخت، خبر آورد که به زودی حکم نخست وزيری دکتر مصدّق امضاء می شود. «اين که آرزوی ملّت است.» «تنها سي&