بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

 

بَرابَر گُذاریِ

ماکس وِبِر با نِظام المُلک :
نِظامِ سياسیِ حاکم دَر زَمانِ خواجه نظام المُلک ،
يک نِظامِ پاتريمونيالی است ؟
*
پيش دَرآمَد
من اين جُزوه را آخرِ دَهه ی ۴۰ (بِه گُمانم آذرِ ۱۳۴۹ خورشيدی) به عُنوانِ يک تَکليفِ دَرسی تَهيّه کردم . دَر آن زَمان، جَسته وَ گُريخته از چيزی به نامِ «شيوه ی تَوليدِ آسيائی» صُحبَت می شد؛ وَ سَعی می کردند آن را به جایِ «جامعه ی فِئودالی» که اِصطلاحِ رايجی بود، جا بيندازند. نوشته ای از پَژوهشگری به نامِ «خُنجی» در اين رابطه مَطرح بود. «دُکتُر ناصرِ پاکدامن» هَم، دَر دَرسِ «اِقتصادِ ايران»، آن را عُنوان کرد. جُزوه ای ديدم که دَر آن به يک مُحقّقِ روسی(وَ طَبعاً مَوردِ غَضبِ اِستالين) به نامِ «وارگا»، به عُنوانِ صاحبِ اين نَظريّه اِشاره شده بود. او هَم، رَدِّ پای اين نَظريّه را دَر نَقلِ قَول هائی از «مارکس» وَ «اِنگِلس»، جُستُجو کرده بود.
نَهايتاً به مَطلبی از «کارل ويتفوگل»، بَرخوردم که از چيزی به نامِ «اِستبدادِ شَرقی» به عُنوانِ نَتيجه وَ پَی آمدِ اين شيوه ی توليد دَر آسيا (شَرق)؛ صُحبت کرده بود. جُزوه ای با نامِ «جامعه شناسیِ سياسیِ ماکس وِبِر» ، از «دُکتُر اَحمدِ اَشرف»؛ اين کارزار را تَکميل می کرد. «ماکس وبر»، که سَعی می شد او را به عُنوانِ يک «مارکسيستِ مُنتِقد» {وَ دَر واقِع: «مُنتِقِدِ مارکس»} مُعرفّی کنند؛ در اين جُزوه، بَر«پاتريمونيالی»(۱) خواندنِ نظام های شَرقی، به جای «پاتريارکال»(۲) دَر اُروپا، پای فِشُرده بود. من دَر حَدِّ تَوانم دَر آن زَمان، در اين جُزوه به هَمخوانی ها وَ ناهَمخوانی های نَظراتِ «ماکس وبر» با جامعه ی ايران دَر قُرونِ وسطا، زَمانِ خواجه نظام المُلک، بَرخورد کردم. اِمروز که، پَس از گُذشتِ حُدودِ ۳۰ سال، اين جُزوه را دوباره مُرور می کنم، به چيزهای تازه ای دَست يافته ام که دَر آن زَمان به آنها تَوجّه نکرده بودم :
۱) کارِ تَحقيق وَ بَررَسی وَ کَسبِ شناخت از جامعه مان، آن گاه که (برای نمونه) زمانِ خواجه نظام المُلک را با امروز می سَنجيم، يک سَيرِ نُزولی پَيموده است. وَ شايد بِتَوان گُفت که به نازل تَرين وَ پَست تَرين سَطحِ خودش رسيده است. بَدبَختی ما سال ها اين بوده، وَ شايد هَنوز هَم، اين است که خودمان هيچگونه تَحقيقِ مُستقلّ وَ دَقيق وَ کاملی دَر رابطه با جامعه مان اَنجام نَداده ايم(۳ وَ ۴)؛ وَ بَرای شناختِ جامعه مان، بايد به کارهای تَحقيقیِ ديگران _ بيگانگان (نمونه : مَنابعِ روسی)، مُراجعه کنيم. (۵)
دَر طَیِّ بيش از دو تا سِه هِزار سال زِندگی در اين گوشه ی جَهان، ما پَژوهِشگران وَ تَحليل گرانِ بُزُرگی چون زَرتُشت، اَبوالفَضلِ بَيهَقی، ابوالقاسمِ فِردوسی، شيخ مُصلح الدّينِ سَعدی، مَولانا جلال الدّينِ بَلخی، خواجه نَصيرالدّينِ طوسی وَ خواجه نِظام المُلک وَ جُز اينها را داشته ايم. اِمروز اَمّا، با آن که سِه اِنقلابِ بُزُرگِ اِجتماعی را دَر ظَرفِ تَنها ۱۰۰ سال پُشتِ سَر گُذاشته ايم؛ يا اَنديشمَندانی چون فَرّخیِ يَزدی را دَهان دوخته اند، يا چون زَرّين تاجِ قُرّه العين به دار آويخته اند وَ يا چون ميرزا آقا خانِ کِرمانی پوست کَنده وَ پوستِ او را از کاه اَنباشته وَ از دَروازه آويزان کرده اند وَ يا چون دُکتُر تَقیِ اَرانی با آمپولِ هَوا کُشته اند؛ وَ يا چون اَحمدِ کَسروی با ضَربه های کارد از پای دَر آورده اند وَ يا چونان سَعيدی سيرجانی وَ محمدِ مُختاری وَ جَعفرِ پوينده وَ ... ها را با دَست وَ يا پيچاندنِ طَناب به دَورِ گَردَنِ شان، خَفِه کرده اند.
سال های سياه ديکتاتوریِ «خاندانِ پَهلوی» وَ ۲۶ سال تِرور وَ سَرکوب وَ زبان بُريدن وَ قَلم شکستنِ «جُمهوریِ اِسلامی»، اِمکانِ نَشو وَ نَما وَ رُشد وَ شُکوفائیِ اَنديشه های خَلّاق را سَدّ کرده است. پَی آمدِ عَملیِ اين کار؛ تَنبلی فکری، با مَغزِ خود نَينديشيدن، تَغذيّه، رونويسی وَ اُلگو بَرداری از مَنابعِ خارجی (روسی، چينی، آلبانی وَ اَخيراً پِروئی وَ جُز آن)، بوده است. به هَمين دَليل، ما خود هَنوز قادر به دادنِ تَصويری از وَضعيّتِ کُنونیِ جامعه مان نيستيم. سَردَرگُمیِ سازمان های سياسی وَ ناتَوانیِ آنها از مَوضع گيریِ دَقيق وَ طَرحِ شُعارهای دُرُست، ناشی از نَداشتنِ شِناخت از جامعه ی ايران؛ آن بيماریِ مُزمن وَ مُهلکی است که هَمچُنان دامنگيرِ ما است.
۲) مُشکل، تَنها اين نيست که ما اِمروز نَمی تَوانيم جامعه ی مَوجودِ کُنونیِ خود را تَعريف کُنيم. ما دَر تَعريفِ جامعه ی خود دَر گُذشته هَم، مُشکل داريم. ما، روی اين که جامعه ی ما، پيش از اِنقلابِ مَشروطه ۱۲۸۵ (۱۹۰۶ ميلادی)؛ وَ به طَورِ دَقيق تَر، تا پيش از «اصلاحاتِ اَرضی» ی دَهه ی ۴۰ (۶۰ ميلادی)، چه نوع جامعه ای بوده است؛ مُتّحد وَ يک زَبان نيستيم. بَرای عِدّه ای از ما ، اِصطلاحِ «فئودالی»، زيبنده ی جامعه ی عَزيز وَ دوست داشتنی خانخانی وَ اَرباب _ رَعيّتیِ ما تا پيش از آغازِ تَحوّلاتِ صَنعتی شدنِ کشور، نمی باشد؛ وَ بايد آن را به دور اَنداخت. طَبعاً برای اين کار، مِثلِ هَميشه می توان دَست به دامانِ «مارکس» وَ «انگلس» هَم شد. (۶)؛ وَ اگر از آنها کاری ساخته نشد، «وارگا» وَ «ويتفوگل» وَ «ماکس وِبِر» وَ خيلی های ديگر هَستند که به دادمان بِرَسند وَ زيرِ بَغَلِ مان را بِگيرند!
***
چَند نُکته :
وَ اَمّا، تا پيش از ورود به جُزوه ی مَوردِ نَظر، بَد نَديدم چَند نُکته ی فَنّی _ دَر رابطه با مَوضوعِ مَوردِ بَحث، يَعنی جامعه ی ايران _ را خاطر نشان کنم. اينها، تَنها بَرداشت های شَخصِ من است وَ می تَواند از سوی شُما قابلِ قَبول يا رَدّ شُدنی اَرزيابی بِشَوند:
۱_ ايران از ديرباز يک گُستره ی يک پارچه وَ واحد نَبوده است. هَميشه يک رابطه ی پَيوسته دَرحالِ تَغيير وَ دِگرگونی ميانِ «ديوان» (حُکومتِ مَرکزی) وَ «اِقطاع» وَ «مُقطعين» (دَر مَناطِق وَ حُکومت های پيرامونی) وجود داشته است. دَر بِهتَرين حالت، چُنين بوده که : اَقوام وَ مِليّت های گوناگون با دَرجاتِ مُتفاوتی از خودمُختاری يا اِستقلالِ دَرونی، حَولِ يک مَرکَز_ يک قَومِ قُدرتمَندِ مَرکَزی( نمونه: «پارس ها») وَ دَر يک اِرتباطِ تَنگاتَنگِ بِدِه وَ بِستان با او قَرار داشته اند.
با ضَعيف شدنِ اين «مَرکَز»، گرايش های «گُريز از مَرکز» وَ تَمايل به استقلالِ کامل وَ جُداشدن، بالا می گرفته است. حَتّا از ميانِ اَقوام وَ مِليّت های پيرامونی، يکی آهَنگِ آن می کرده که با تابع کردنِ ديگر اَقوام وَ مِليّت ها _ که دَر وَضعِ ضَعيف تَری نِسبت به او قَرار داشتند _ خود را به «مَرکَر» تَبديل نمايد. نمونه : «سَلجوقيان»، پيش از به قُدرت رسيدن، تابع وَ مُطيعِ «غَزنويان» بودند وَ زيرِ نِظارت وَ کُنترُلِ آنها قَرار داشتند. هَمين طور، «غَزنويان» نِسبت به «سامانيان». «قاجارها» چُنين وَضعيّتی را دَر بَرابَرِ «لُرها» وَ «کريم خانِ زَند» داشتند وَ جُز آن. اين شِکلِ سازماندِهی اِداری، نه تَنها کوچکتَرين تَغييری دَر جَهِتِ بِهبودِ شَرايطِ زيستی وَ کارِ اَکثريّتِ اِنسان هائی، که روی زَمين ها بَرای زَميندارانِ بُزُرگ کار می کرده اند وَ اِستثمار می شدند(يَعنی دِهقانان) نَمی داده بَلکه آن را بَدتَر وَ سَخت تَر هَم می کرده است: دِهقان هَم به حِسابِ اَربابِ مَحَلّی(«صاحبِ اِقطاع» وَ يا «تيولدار») اِستثمار می شده وَ هَم بايد بارِ «خراج» وَ ماليات وَ سَهمِ اَربابِ بُزُرگ (حکومتِ مَرکزی _ ديوان وَ سُلطان) را به دوش می کشيده است.
۲_ مُشکلِ آب: با آن که رودخانه های بُزُرگی دَر بَخش های مُختلفِ ايران جاری بوده (نمونه : «کارون» وَ «کَرخه» وَ «دِز» دَر خوزستان، «سَپيد رود» وَ «اَرَس» وَ «اَترَک» وَ «تَجَن» دَر شُمال، «کُر» وَ «زاينده رود» دَر مَرکَز وَ «هيرمَند» دَر شَرق)؛ با اين هَمه، کمیِ آب به صورتِ يک مُسأله، هَميشه وجود داشته است. سَرمايه گُذاریِ اِنسانی وَ مالی(پولی) بَرای اِحداث وَ نِگهداریِ شَبَکه های آبياری (قَنات يا کاريزها دَر بَخش های مَرکزیِ کِشوَر، وَ آب اَنبارها دَر بَخش های جُنوبی، وَ سَدّها وَ آب بَندها بَر روی رودخانه های بُزُرگ وَ کوچک دَر سَطحِ کشور) و .. ؛ کارِ دِهقانانِ سَهم بَر(دارای «نَسَق» {حَقِّ ريشه} دَر زمين های اَربابی) وَ دِهقانانِ خُرده مالک وَ حَتّا خودِ اَرباب های مَحَلّی نبوده است. آنها از عُهده ی اَنجامِ اين کارها بَرنَمی آمده اند. ضَرورتاً دِخالتِ دَولتِ مَرکزی مَطرح می شده است. آثاری از سَدّهای تاريخی _ که تَنها می تَواند کارِ دَولت ها (به يَقين با بَهره گيری از نيروی کارِ رايگانِ دِهقانان) باشد، دَر اينجا وَ آنجا به جای مانده است. نمونه : «سَدِّ شادِروان» دَر جُنوبِ غَربی کشور، «بَندِ اَمير» دَر فارس، «سَدِّ وشمگير» دَر گُرگان وَ ..
دَر اينجا می توان به «تومارِ شيخ بَهائی» برای تَنظيمِ آبِ رودخانه های «زاينده رود» در اِصفهان وَ «بَهمَن شير» وَ «اَروَند رود» (شِطّ العَرَب) دَر خوزستان؛ وَ شبکه های وَسيع وَ گاه چَند کيلومتریِ قنات {کاريز} ها دَر اُستان های خُراسان، آذربايجان، يَزد وَ کاشان .. ؛ وَ شبکه ی گُستَرده ی «آب اَنبارها» دَر اُستانِ ساحلی وَ .. اِشاره کرد. با اين هَمه، اينها تَغييری دَر شَرايطِ حاکم بَر زندگی وَ کارِ اِستثمار شوندگان _ يعنی دِهقانان، نَمی داده است. باز اين اَرباب های محلّی وَ اربابِ بُزُرگ بوده است که سَهمی از کارِ دِهقان را از بابتِ آب (حَقابه) از حُلقومِ او وَ زَن وَ بَچّه اش بيرون می کشيده است.
۳_ هُجوم های تاريخی: که از يک سو نابودیِ مَنابعِ اِنسانی (دِهقانان به عُنوانِ نيروی کار) وَ مَنابِعِ طَبيعی (زَمين های کِشاوَرزی، قَنات ها، مَراتِع وَ .. ) را به هَمراه داشته است. وَ از سوی ديگر، با دَست به دَست شدنِ زَمين ها _ سَلبِ مالکيّت از صاحبانِ پيشين وَ تَصرُّف وَ تَملّکِ آنها تَوسُّطِ صاحبانِ جديد _ يک نوع بی ثُباتی وَ عَدَمِ اَمنيّتِ قَضائی وَ حُقوقی را دَر قَلمروِ مالکيّتِ زمين، دَر طولِ تاريخ به وجود آورده است. شاهان وَ اُمرا وَ واليان وَ مُقطعان، که دَر مرکز يا دَر قَلَمروهای پيرامونی دارای قُدرتِ مُسلّط وَ نيروهای مُسلّحِ نِظامیِ سَرکوبگر بوده اند، نيز دَر اين دَست به دَست شدن ها وَ تَعويضِ مالکيّت ها وَ بی ثُباتی ها، نَقش وَ سَهم داشته اند. اين کار هَم، گُلی به سَرِ دِهقانان نَمی زده وَ حَتّا خانه خَرابیِ روز اَفزونِ آنان را حِدّت وَ شِدّت می بَخشيده است ..
۴_ بی دَليل نبوده که پديده ای به نامِ «وَقف» وَ «زَمين های وَقفی»، به صورتِ پُر دامنه وَ گُستَرده ای دَر کشورِ ما، رايج شده است. مَردُم از تَرسِ حاکمانِ زورگویِ زَمين خوار وَ برای دَر اَمان ماندن از دَست درازی آنها به زَمين هايشان، زمينِ خود را «وَقف» می کرده اند؛ تا با حِفظِ مالکيّتِ «مُقدّس» وَ خَدشه ناپَذيرِ زمين وَ جاودانه کردنِ آن، گروه هائی از مردم (نمونه : زُوّار_ مُسافران، يا دانشجويان يا .. )، حَقِّ بَهره مندی از مَنافعِ» آن را داشته باشند. در طولِ زمان، نِظارت بَر «زمين های وَقف شده» وَ بَهره گيری از مَنافعِ آنها دَر اِنحصارِ آخوندها وَ مُتولّيانِ اِمامزاده ها قَرار گرفت. يکی از دَلائلِ خُروج وَ خُروشِ «خُمينی» وَ «روحانيّت» دَر مَرحَله ی آخری «اِصلاحاتِ اَرضیِ» شاه _ که «زمين های وَقفی» را هَم مَشمولِ واگُذاری وَ اِجاره به دِهقانان کرد_ هَمين نُکته بود. اِسلامِ عَزيز_ يَعنی دَرآمدهای نُجومی از زمين های وَقفی_ به خَطَر اُفتاده بود: دَرآمدی که دَر گروی اِستِثمار وَ بَهره کشی از دِهقان هائی بود که روی اين زمين ها کار می کردند. اين زمين ها، از جُمله بِهترين زمين های«آبیِ» کشور بودند. تَمامِ زمين های مَرغوبِ اُستانِ بُزرگِ «خُراسان»، با مَراتِع وَ گَلّه های بُزُرگِ گوسفند؛ به «امام رضا» {آستانِ قُدسِ رَضَوی} تَعَلّق داشتند. شاه، گويا بَر آن بود تا سَر به سَرِ «حَضرت» بِگُذارد، وَ ضِمنِ «غُبار روبیِ» هَرساله ی «مَرقدِ مُطهّر»؛ او را هَم، به عُنوانِ يک «فئودال» {زميندارِ بُزُرگ}، مَشمولِ «اِصلاحاتِ اَرضیِ» خويش کند!
۵_ با اين هَمه وَ دَر هَر حالتی ديديم که يک نُکته، غيرِ قابلِ کِتمان وَ چشم پوشی است. وَ آن، اين است که : خواه نظامِ مُسلّطِ پيش از «اصلاحاتِ اَرضیِ» سال های ۴۰ (۶۰ ميلادیِ) شاه، را «فئودالی» بِخوانيم يا «پاتريمونيال» يا «شيوه تَوليدِ آسيائی» يا هَر نامِ ديگری؛ اين کار، هيچ گونه تَغييری دَر ماهيّتِ شَرايطِ غَيرِ اِنسانیِ بَهره کشی وَ اِستثمارِ دِهقانان يا «رعايا» که برای ارباب وَ سُلطان وَ يا هَر جانورِ ديگری کار می کردند، نَمی دهد. اين نُکته هَم، که اين اِستثمار وَ بَهره کشی دَر چارچوبِ «قَراردادِ» رَسمی ميانِ «ديوان» وَ «اِقطاع دار»، ميانِ «شاه» وَ «واليان»، ميانِ «سِنيور» وَ «واسال» صورت گرفته است يا بدونِ اين «قَرارداد»؛ اين هَم مُشکل را حَلّ نَمی کند.
دَعوا بَر سَرِ چيست؟ بَر سَرِ نام گُذاری؟ چَسبيدن به ظَواهِر وَ زَر وَرَق هاست؟ وَ يا پَرداختن وَ به حِساب آوردنِ جان کندن، زيرِ آفتابِ سوزان وَ هَم دَر سَرمایِ جانسوز عَرَق ريختن .. وَ بَعد هَم، تَوسُّطِ مُشتی دُزدِ خوشگُذرانِ تَرياکی وَ مافَنگی، لُخت وَ غارَت شدن؟ آيا اين، گونه ای «پُلِميک» وَ «هَم آوردی» با «مارکسيسم» وَ «ادبيّاتِ مارکسيستی»، با «مارکس» وَ نُقطه نَظرهای او در رابطه با «ماترياليسمِ تاريخی» ؛ وَ نيز، تَسويه حِساب با «حِزبِ توده» وَ «ادبيّاتِ» اين حزب؛ نيست؟ آن چه در اين ميان، رُخ نَهان کرده است؛ آيا بی حُقوقیِ دِهقانان وَ زيرِ سؤال بُردن، پَرده پوشی وَ مَخدوش کردنِ شَرايطِ غَيرِ اِنسانی وَ غيرِ قابلِ دِفاعِِ زندگی وَ کارِ آنان نيست؟
می دانيم که بَر اَساسِ نظامِ مُسلّط _ يَعنی «نظامِ سَهم بَری» : به دِهقانان، تَنها «يک پَنجُم» از «مَحصولِ» تَوليد شده می رسيده است. «چهار پَنجُمِ» آن را يک آدمِ گَردن کُلُفتِ زورگو به نامِ «ارباب» يا «بُزُرگ مالک»، که عَمَله وَ اَکَره ی مُسلّح وَ بِزَن بَهادُر دَر اِختيار داشته است؛ بابتِ : ۱) زمين، ۲) آب، ۳) بَذر، وَ ۴) گاو، تَصاحُب می کرده است. اين «رَسم»، تا دَهه ی ۴۰(۶۰ ميلادی)، دَر کشور رايج وَ حاکم بوده است : چه رویِ زمين های «اِقطاع» وَ «تيول»، چه روی زمين های «اربابی»، چه روی زمين های «خالِصه» {دولتی}، چه روی زمين های «وَقفی» وَ چه دَر «بُنه ها»، «صَحراها» وَ يا دَر هَر شِکلِ کارِ جَمعیِ ديگر!
دَر واحدهای کارِ جَمعیِ صَيدِ ماهی (عامِله) دَر جُنوب (اُستانِ ساحلی) هَم، ماهی های صَيد شده به ۲ بَخش می شده : يک بَخش، سَهمِ کِشتی (لَنج) {صاحِبِ کِشتی، يک نَفَر} وَ نِصفِ بَقيّه، سَهمِ بَقيّه، هَمه ی صيّادان، بوده است.
**
با اين تَوضيحات، شُما را به مُطالعه ی جُزوه ی حاضر، که بَرابَرگُذاری نَظراتِ «ماکس وِبِر» وَ «خواجه نِظام المُلک» است؛ وَ حُدودِ ۳۰ سالِ پيش تَهيّه شده است، دَعوت می کنم. تا چه قَبول اُفتد و کِه دَر نَظَر آيد.
۲۲ مای ۱۹۹۹_ يکُمِ خُردادِ ۱۳۷۸
(ويرايِش وَ تَصحيحاتِِ اَندَک : ۲۷ ژوئيه ۲۰۰۴_ ۶ اَمُرداد ۱۳۸۳)
***
بَرابَر گُذاریِ ماکس وِبِر با نِظام المُلک
* *
آيا نِظامِ سياسی دَر زَمانِ خواجه نظام المُلک ،
يک نِظامِ پاتريمونيالی بوده است ؟
*
«اِقطاع» ، چيست ؛ وَ «اِقطاع دار» (مُقطع» ، کدام است؟
«اقطاع ملک يا زمينی بود که از جانب خليفه يا سلطان به يکی از امرا بشرط زراعت واگذار می شد(که) غالباً به عنوان پاداش و بجای مرسوم و مستمری او تلقّی می شده است. وضع اقطاعات چنين بود که اميران و سران لشکر هنگامی که سرگرم جنگ نبودند از عايدی اراضی (اقطاعات) خود امرار معاش می کردند. طريقه و رسم اقطاع مخصوصاً در عهد سلاجقه قواعد و نظامات معيّن و دقيق يافت. (در اين دوره) انواع و اقسام اقطاعات يعنی روش های مختلف بهره برداری از زمين در ايران ديده می شد.
حق مقطعان (صاحبان اقطاع) در عهدسلاجقه چنين بود که مال (= ماليات) ديوانی را از محل اقطاع خويش در ازاء مستمری خود بستانند. اين امر غالباً منجر به تعدّی و درازدستی به رعايا می شده است.
در دوره ای که تمرکز در کشور وجود داشت اقطاع دار مبلغ معيّن و مقرر درآمد اراضی را به خزانه می پرداخت و حقوق از خزانه می گرفت. در دوره ای که عدم تمرکز در مملکت ديده می شد اقطاع دار مبلغ معيّنی از درآمد اراضی را به خزانه می پرداخت ولی از خزانه حقوق نمی گرفت، قسمتی از محصول اضافی را به نفع خود قانوناً برداشت می کرد، زيرا اين وجه و مبلغ معيّن مالياتی بر مقاطعه او بود. اقطاع دار در حوزه ی مأموريت خود صاحب اختيار و حکمران مستقلّی محسوب می شد و مانند سلطان با مردم رفتار می کرد. هرقدر که توليد اقطاعی رواج می يافت جور و ستم مقطعان بر رعايا افزايش می يافت.
عنوان اقطاع از دوره ايلخانان مغول تدريجاً به (تيول) تبديل يافت ... (و) سنگينی خراج بهرحال بعهده زارعان بوده است.»
{خسرو خسروی، نطام های بهره برداری از زمين در ايران (از ساسانيان تا سلجوقيان)، صص ۱۰۸_۸۹، تأکيدها از من است.}
*
وَ اَمّا، برابر گُذاری :
به اِعتقادِ «ماکس وِبِر» : «دستگاه حکومت در نظام پاتريمونيال قلمرو شخصی و خصوصی شخص فرمانرواست. اعضای اجتماع سياسی در چنين نظامی «اتباع» و «رعايای» شخص فرمانروايند.» (۱) بنا به عقيده ی «خواجه نظام المُلک» نيز: «سلطان، خدای جهان می باشد و جهانيان همه عيال و بنده ی اويند.» (۲) خواجه در کتاب خود، گاه از سلطان به عنوانِ «کدخدای جهان» (۳) و «خداوند عالم» و امثال اينها ياد می کند و نيز از مردم تحت عناوينِ «رعايا»، «بندگان و کهتران»، «خدمتکاران و بندگان» نام می برد.
با مُرورِ سَطحی کتابِ «سياست نامه»، رابطه ای که ميان «سُلطان» و «رعايا» از ديدگاه خواجه وجود دارد؛ به خوبی روشن می گردد. روی سُخنِ خواجه اصولاً با سُلطان است و در فصول مختلفه ی کتاب که «از گذشتگان خبر است و از ماندگان سمر است و با اين همه درازای مختصر است و شايسته پادشاه دادگر است» (۵)؛ همه جا قصدِ خواجه اين است که چراغی فرا راه سلطان (۶) قرار دهد تا «در کارهای دينی و دنياوی بيداری بيشتر شود و ترتيب و قاعده ی درگاه و بارگاه و ديوان و مجلس و ميدان و احوال و معاملات مهتران لشکر و رعيّت برايشان روشن تر» (۷)؛ و طبيعی است که او با آوردنِ اَخبار و حکايات و اَمثله از گذشتگان برای ايضاح مطلب خود، بيشتر به وَضعِ موجود در زمان خود توجّه دارد؛ و به اِصطلاح برای اينکه «کارهای دينی و دنياوی بر قاعده ی خويش رود» (۸)، چاره انديشی می کند و از موعظت و پند و اندرز فروگذار نمی نمايد.
در اين ديدگاه، خواجه «سُلطان» را دَر «رأسِ» هِرَمِ سِلسِله مَراتبِ اجتماعی وَ سياسی قَرار می دهد وَ «رعايا» را دَر «قاعده» ی اين هِرَم. وَ طَبيعی است که از وَزير وَ غُلامان وَ مُقطعان وَ قاضيان وَ خَطيبان وَ مُحتسِب وَ عامِل وَ شَحنه وَ رئيس و .. برای تَمشيّتِ اُمور وَ برای پُر کردنِ فاصله ی ميانِ «سُلطان» وَ «رعايا» اِستفاده می کند؛ وَ از پاسبانان وَ نَوبتيان وَ دَربانان وَ اَميرِ حَرَس وَ چوبداران که دَر رايطه با گُروه قَبلی که مَذکور اُفتاد، برای حِفظِ اين فاصله وَ دَوامِ وَضعِ مَوجود دَست اَندر کار هَستند؛ بَهره می گيرد. به گروه اخير، مُشرفان وَ صاحب خبران وَ مُنهيان را اَفزوده؛ وَ به مَشورت کردن با دانشمندان وَ حَکيمان نيز تَوجّه دارد. فَراموش نکنيم که بَنا بَر «ماکس وِبِر» : «تکيه گاه اقتدار پاتريمونيال غلامان و کارگزاران و سربازان مزدورند و تمامی کارگزاران دستگاه حکومت خدمتگزاران و بندگان شخص فرمانروای پاتريمونيال و يا نمايندگان وی بشمار می آيند و مشاغل عمده ی مملکتی غالباً از آن درباريان است.» (۹)
وَقتی خواجه از «کارگزاران» دستگاه حکومتِ سُلطان ياد می کند، از وزير و غلامان گرفته تا مُقطعان، وَ از قاضيان وَ خطيبان وَ مُحتسب تا صاحب خبران وَ مُنهيان، می بينيم که اينان در مُقابلِ «خداوندعالم» وَ «کدخدای جهان»، جُز خدمتگزاران وَ بندگانِ شخصی سُلطان، کسِ ديگری نيستند.
خواجه، ضِمنِ وَظايفِ مُختلفی که برای سُلطان بَرمی شُمُرَد، «از پرسيدن از حال عامل و قاضی و شحنه» را نيز از ياد نمی برد: «بايد که احوال قاضيان مملکت يکان يکان بدانند و هر که از ايشان کوتاه دست تر باشد او را بر آن کار نگاه دارند و هر که نه چنين بود او را معزول کنند و ديگری را که شايسته باشد بنشانند .. و گماشتگان بايد که دست قاضی قوی دارند و رونق او نگاه دارند و اگر کسی تعززی کند و بحکم حاضر نشود و اگر محتشم بود او را بعُنف و کُره حاضر کنند .. » (۱۰)
مُرورِ يکباره «سياست نامه»، خُطوطِ کُلّیِ رابطه ای را که ميانِ سُلطان وَ کارگُزارانش وجود دارد، وَ مکانيسمی را که بر دَستگاه حاکمه، حاکم است؛ به رَوشنی نشان می دهد: سُلطان، هَرکه را بخواهد نَصب، وَ هَر وَقت که اِراده کند عَزل می نمايد؛ وَ تَنها قانون يا ضابطه ای که بَر اين اَعمال حُکومت می کند، اين است وَ لاغَير. تَنها اراده ی او وَ شَخصِ او است وَ ديگر هيچ. اَلبته خواجه، برای اِنتخابِ قاضی «کوتاه دست تر» بودن، وَ «شايستگی» وَ مانندِ اينها را ذِکر می کند؛ وَلی طَبيعی است که تَشخيصِ اين اَمر، مَنوط به تَشحيصِ «سُلطان» است. وَ فَراموش نکنيم که: «هر عيب که سُلطان بپسندد، هنر است!!». خودکامگی سلطان تا آن حَدّ است «نديم بايد معلّمی نکند که اين کُن و آن نَکُن و آن چرا کردی و اين نبايست کرد که پادشاه را دشوار آيد و بکراهت کشد .. » (۱۱)
فُصولِ چهارُم وَ دوازدهم وَ بيست و هَفتُمِ «سياست نامه» به تَرتيب «اندر عُمّال و پرسيدن از احوال وزيران و غُلامان»، وَ «اندر غُلام فرستادن» وَ «اندر ترتيب غُلامان سرای» است. فصلِ چهل و دوم کتاب نيز ناظر بر «شايستگی کارداران و غُلامان» می باشد:
«عُمّالی را که عملی دهند ايشان را وصيّت کردن بايد تا با خلق خدای عزّ و جَل نيکو روند و جز مال حقّ نستانند .. » (۱۲) وَ «عامل بايد که مادام از پادشاه ترسان بود .. » (۱۳)؛ وَ «از احوال وزيران می بايد پرسيدن تا شغل ها بَر وجه می رانند يا نه که صلاح و فساد پادشاه و مملکت بدو باز بسته باشد .. » (۱۴)؛ وَ «غلام از درگاه بسيار می روند بعضی بفرمان و بعضی بی فرمان و اندر آن مردمانرا رنجها می رسد و مال ها می ستانند و خصومت ها هست که اندازه ی آن دويست دينار است غلامی برود پانصد دينار جعل خواهد مردمان در اين مُستأصل و درويش می شوند بايد که تا مهمّی نباشد غلام نفرستند و آنچ فرستند جز بفرمان عالی نفرستند و با غلام قرار دهند که اين خصومت چندين بيش از اين جعل مستان تا بوجه خويش بود .. » (۱۵)
وَ «بتدريج بر اندازه ی خدمت و هنر و شايستگی غلامان را درجه می افزودند چنانک غلامی خريدندی و يک سال او را پياده خدمت فرمودندی و در رکاب با قبای زنديجی شدی و اين غلامانرا فرمان نبودی که پنهان و آشکارا در اين يک سال بر اسب نشستی و اگر معلوم شدی مالش دادندی و چون يکسال خدمت کردندی وثاق باشی با حاجب بگفتی و حاجب معلوم کردی آنگه او را اسبی ترکی بدادندی و باز قاش در کام گرفته و لگام و دوال ساده و چون يک سال با اسب و تازيانه خدمت کردی ديگرسال او را قراجوری دادندی تا بر ميان بستی و سال پنجم .. و سال ششم .. و سال هفتم خيمه يکسری و شانزده ميخی دادندی و سه غلام خود را در خيل او کردندی و او را وثاق باشی لقب کردندی و .. هرسال جاه و تجمّل و خَيل و مَرتبت او می افزودندی تا خيل باشی شدی پس حاجب شدی .. و آنگه تا سی و پنج ساله نشدی او را اميری ندادندی و ولايت نامزد نکردندی .. » (۱۶).
مُطالعه ی اِجمالیِ فُصولِ مُختلفی از «سياست نامه»، که ناظِر بَر اِنتخابِ کارگُزاران، عُمّال وَ اُمرا از ميانِ غُلامان وَ خَدَمه درباری است وَ نمونه هائی از اين اِنتخاب وَ نَحوه ی تَربيّتِ آنها وَ چگونگی اِعزامشان به مأموريّت های مُختلف؛ نشانه هائی از هَمخوانی اين مَطالب را، با نَظريّه «ماکس وِبِر» به دست می دهد که : «غالب کارگزاران عُمده ی اداری از ميان غلامان، خواجگان و کسانی منصوب می شوند که شحص فرمانروا به آنان اعتماد دارد. اين خدمتگزاران، اعضای خاندان فرمانروا يعنی اَعوان و اَنصار و خدمه دربار وی بشمار ميآيند.» (۱۷)
فصولِ بيست و هفتم (۱۸)، وَ بيست و هشتم (۱۹) «سياست نامه»، اشاره بر زندگی غلامان در دربار، وَ خدمه بودنِ آنان دارد. هَمين غُلامانند که پس از دوره ی تربيّتی که دَر فَصلِ بيست و هفتمِ «سياست نامه» از آن سُخن می رود، به تَرتيب وثاق باشی، خيل باشی، حاجب، اَمير و .. می شوند؛ تا به عُنوانِ کارگزارانِ حُکومت دَر نُقاطِ مُختلفِ قَلَمروِ سُلطان به اَنجامِ وَظيفه بپردازند. (فصولِ چهارم وَ دوازدهمِ کتابِ «سياست نامه»).
«ماکس وِبِر»، بَخشی از تَحليلِ خود را به رابطه ی اِقتدارِ پاتريمونيال با نِظامِ اِقتصادیِ جامعه اِختصاص داده است. به نظرِ «ماکس وبر» : «نظام پاتريمونيالی می تواند با ساخت های گوناگون اقتصادی هَمزيستی داشته باشد اما چنان که در شرق مشاهده شده است رشد نظام پاتريمونيال کاملاً متمرکز غالباً وابسته به توسعه تجارت است.» (۲۰).
دَر «سياست نامه»، مُستقيماً اِشاره ای به مَسأله ی تجارت وَ وابَستگی نظام به توسعه ی تجارت نشده؛ وَ تَنها ضِمنِ بَرشُمردنِ وَظايفِ سُلطان، با اشاره به شاهراه ها وَ ساختنِ رباط ها، به طَورِ تَلويحی بدين مَسأله، شاعِر است : «آنچ بعمارت جهان پيوندد از بيرون آوردن کاريزها و کندن جوی های معروف و پُل ها کردن بر گُذر آب های عظيم آبادان کردن ديه ها و مزارع و برآوردن حصارها و بنا افکندن شهرهای نو و بناهای رفيع و نشست گاه های بديع بجای آرد و بر شاهراهها رباط فرمايد.» (۲۱).
مَوضوعِ ديگر، وسائلی است که برای اداره ی اُمور در حُکومتِ پاتريمونيال مَوردِ استفاده قَرار می گيرد. نيروی انتظامی وَ دَستگاه اداری دَر نظامِ پاتريمونيالی، ويژگی های خاصِّ خور را دارد(۲۲). ضِمنِ بَرشُمُردنِ خصوصيّتِ استفاده از اين وَسائل (که شخصِ فَرمانروا می تواند به وَسيله ی آنها بَرخَلافِ دَستور العمل های ناشی از «سُنَن» بَر طِبقِ اَميال وَ مَنويّاتِ شخصیِ خويش عَمَل کند)؛ «ماکس وبر»، از پَنج نوع سازمانِ نظامیِ مُتفاوت دَر تاريخِ نظام های پاتريمونيالی نام می بَرَد، که نوعِ لَشکری که «نظام المُلک» دَر «سياست نامه» بدان ها تَوجّه دارد بيشتَر تَرکيبی از نوعِ سوُم وَ چهارُم است گرچه می توان دو نوعِ ديگر را هَم بدان اَفزود.
فُصولِ نوزدهم، بيست و سوم، بيست و چهارم، بيست و پنجم، بيست و ششم وَ سی ويکمِ کتابِ «سياست نامه»، ناظِر بَر لَشکر وَ لشکريان است. دَر فَصلِ چهل و سوم نيز مَرتَبه ی سَرانِ سِپاه بَرشُمرده شده است : «پيوسته دويست مرد بايد بر درگاه که ايشان را مُفردان گويند مردان گزيده هم بديدار و قدّ نيکو و هم بمردی و دلاوری تمام صد از اين جمله خراسانی و صد ديلمی که در سَفَر و حَضَر از خدمت غايب نباشند و مُقيم درگاه باشند .. و سلاح ايشان بتمامی ساخته کنند و بوقت حاجت بديشان می دهند و با دقّت باز بستانند و از اين سلاح بيست حمايل به زَر و سپَر به زَر بايد که باشد و صد و هشتاد حمايل بسيم و سپَر هم بسيم .. و هر پنجاه مرد را نقيبی بود که احوال ايشان می داند و ايشان را خدمت می فرمايد همه سوار بايد که باشند .. و همواره چهار هزار مرد پياده بايد که نام ايشان در ديوان بود .. و سه هزار مرد در خيل اميران و سپهسالاران تا وقت مهم بکار باشند .. » (۲۳)؛ وَ «از ترکمانان .. فرزندان ايشان مردی هزار را نام بايد نبشت و بر سيرت غلامان سرا ايشان را می بايد داشت که .. آداب سليح و خدمت بياموزند .. و هر وقت که حاجت آيد پنج هزار و ده هزار بخدمتی که نامزد شوند بر نشينند بترتيب غلامان و ساز ايشان .. » (۲۴) ؛ وَ «لشکر را مال روشن بايد کردن .. » (۲۵)؛ وَ «چون لشکر همه از يک جنس باشند از آن خطر خيزد و سخت کوش نباشند بايد که از هر جنس لشکر بود چنانک دوهزار مرد ديلم و خراسانی بايد که مقيم بدرگاه باشند آنچ هستند بدارند و باقی راست کنند و اگر بعضی گرجيان باشند و شبانکاران پارس باشند روا بود .. » (۲۶)؛ وَ «اميران عرب و کُردان و ديلمان و روميان و آن کسان را که در طاعت داری نوعهده اند ببايد گفت تا هر کسی از ايشان فرزندی يا برادری بر درگاه مقيم دارند چنانک هرگز نباشد بهيچ وقت از پانصد مرد کمتر نباشند و چون سالی بگذرد بدل ايشان بفرستند و ايشان باز جای بروند تا بدل ايشان نرسد اين قوم باز نروند. تا هيچکس بسبب نوادر پادشاه عاصی نتواند شدن. و ديلمان و کوهيان و مردم طبرستان و شبانکاره و مانند اين .. همچنين پانصد مرد ايشان بر درگاه مقيم باشند تا بوقت که حاجت افتد .. » (۲۷).
فَصلِ سی و يکمِ کتاب، «اندر حاجت ها و التماس های لشکر و خدمت حشم» است؛ وَ نُکته جالبی که در اين فصل آمده، اين است که: «اگر کسی از خيل بر مقدم خويش دراز زبانی کند يا حُرمت آن نه نگاه دارد و از حد خويش بگذرد او را مالش بايد داد تا مِهتر و کِهتر پديد شود .. » (۲۸).
فُصولِ اَخيرالذِکر، رَوشنگَرِ بسياری مَسائل در مَوردِ تَرتيبِ لَشکر وَ تَرکيبِ آن از اَقوامِ مُختلفه مملکت است؛ وَ نيز بيان کُننده ی تَرسِ سُلطان از عُصيانِ مَردُمِ نَواحیِ دور و نَزديکِ کشور است که مَوضوعِ اَخير در فصلِ بيست و پَنجُم کتاب به صِراحت و وُضوح آمده. (۲۹).
مُقايسه اين مَطلب با آن چه «ماکس وبر» بدان اِشاره می کند(۳۰)، وَ نيز «اِعزامِ مأمورانی به قَلمروِ حُکومت برای سَرکَشی» (۳۱)؛ بازگو کُننده ی مُنازعاتِ داخلیِ نظام پاتريمونيال است که «خواجه» هَم دَر فُصولِ نُهُم، دَهُم وَ سيزدهمِ کتابِ خود به طَورِ تَلويحی از آن پَرده بَر می دارد: «بايد که به همه اطراف جاسوسان روند بر سبيل بازرگانان و سياحان و صوفيان و داروفروشان و درويشان و از هرچه می شنوند خبر آورند .. چه بسيار وقت بودست که واليان و مقطعان و گماشتگان و امرا سر عصيان و مخالفت داشته اند.. و چون جاسوس برسيد و پادشاه را خبر داد.. تاختن برده و مُفاجا بر سر ايشان فرو شده است و گرفته شد و عزم ايشان باطل کرده ...» (۳۲)، وَ «واجبست پادشاه را از حال رعيّت و لشکر و دور و نزديک خويش پرسيدن.. و همه پادشاهان در جاهليّت و اسلام بصاحب بريد خبر تازه داشته اند تا آنچ می رفت از خير و شرّ از آن باخبر باشند.. تا ديگران بدانسته اند که پادشاه بيدار است و به همه جای کارآگاهان گماشته اند.. آن پادشاه چون چنين باشد مردمان بر طاعت حريص باشند و از تأديب پادشاه بترسند کسرا زهره آن نباشد که در پادشاهی عاصی تواند بود.» (۳۳(، وَ «کسی را که بر وی اعتمادی تمام است او را اشراف فرمايند.. اين کس بايد که از دست خويش به هر شهری و ناحيّتی نايبی فرستد.. » (۳۴).
فُصولِ پَنجُم، بيست و سوُم و سی و هَفتُمِ «سياست نامه»، ناظِر بَر «اِقطاع» وَ «مُقطعان» است؛ که اگرچه دَر جامعه شناسیِ سياسی «ماکس وبر»، «اِقطاع»، نوعِ شَرقیِ «نظام های فئودال» ناميده شُده است (۳۵)؛ مَع اَلوَصف دَر تَحليلِ آخر، رابطه ای که ميانِ «سُلطان» وَ «مُقطعان» وجود دارد نَمی تَواند به طَورِ قَطع «پاتريمونيالی» بودنِ نظامِ حُکومتی را که دَر «سياست نامه» آمده، به ذِهن اِلقا نمايد: «مقطعان که اقطاع دارند بايد بدانند که ايشان را بر رعايا جز آن نيست که از فرمان که مال حق که بديشان حَوالت داده اند از ايشان بستاند و چون آن بستدند به تن و مال و زن و فرزند ايمن باشند. و اگر رعايا خواهند که بدرگاه آيند و حال خويش بازنمايند مَر ايشان را از آن باز ندارند و هر مُقطعی که جز اين کند دستش کوتاه کنند و اِقطاع از او باز ستانند و با او عَتاب فرمايند تا ديگران عبرت گيرند و ايشان را ببايد دانستن که مُلک و رعيّت همه سلطان راست ، مُقطعان بر سر ايشان واليان و همچنين شحنه اند با رعيّت هم چنانک پادشاه با ديگران .. » (۳۶).
«و آنچ اهل اقطاع باشند در دست ايشان مُطلق و مُقرّر بايد داشت _ و ترتيب مُلوک قديم آن چنان بوده است که اقطاع ندادندی و هر کسی را بر اندازه در سال چهار بار مواجب ايشان از خزينه نقد بدادندی و ايشان پيوسته با برگ و ساز بودی ... و اقطاع داران را بگويند تا هرکه از خيل ها بسبب مرگ يا بسببی ديگر غايب شود درحال بازنمايند و پوشيده ندارند .. » (۳۷).
«در آنچ غلامانند که اقطاع ندارند مال ايشان پديد بايد آورد و چون اندازه آن پديد آيد که چه لشکر است و چه آن مال ببايد ساخت و بوقت خويش بديشان بايد رسانيد نچنانک حواله کنند بخزانه يا پادشاه را نديده از آن جا بستانند چه آن اولی تر که پادشاه از دست خويش در دست و دامن ايشان کند که از آن مهری و اتّحادی در دل ايشان افتد .. » ( ۳۸).
اگرچه «اهلِ اقطاع» دَرمُقايسه با «غلامان»، وَضع ثابت تری دارند؛ با اينهَمه اين موضوع نَمی تواند بی ثُباتیِ واقعیِ وَضعِ آنان را ( با توجّه به آنچه در فَصلِ پَنجُم آمده)، مُنکر شود و «بدلايلی کاملاً شخصی و خصوصی، يعنی بنا به ميل و اراده ی فرمانروا، ممکن است به اَوجِ عِزّت برسند يا به حضيضِ ذِلّت فرو اُفتند ... مناصبشان را از دست بدهند و ..» (۳۹). بی ثُباتی وضع «مُقطعان»، و رابطه ی موجود ميانِ «سلطان» و «مقطعان» که نمی توان آن را امری مَحتوم و دائمی تلقّی کرد؛ با توجّه به هُشدارِ «خواجه» در پر و بال ندادن به «مقطعان» :
اوّلاً، نشان دهنده ی اين امر است که وَضعِ واقعیِ اُمور بالکُل دگرگونه وَ بَرعَکسِ آن چه مُصنّف (خواجه نظام المُلک) طَلَب می کرده، بوده است(۴۰)؛ خودِ «خواجه» هَم بَراين نُکته اِذعان دارد وَ آن را اِقرار می کند: «.. اکنون اندکی از اين معنی ياد کنيم تا در بسياری ديار اندر افتد و دليل باشد بر چيزهايی که از ترتيب بيفتاده است .. » (۴۱) وَ
ثانياً، مُلاحظه ی کُلّیِ تاريخ دوره ای که «خواجه» در آن می زيسته، نشان می دهد که سياستِ مَرکزيّت طَلَبیِ «نظام المُلک»، مُخالفِ جَريانِ طَبيعیِ تَکامُلِ فئودالی بود و بدين سبب با ناکامی مواجه شد. (۴۲)
دَر رابطه با نظراتِ «نظام الملک» وَ بَرخورد به آنها؛ مَنابعِ چَندی موجود است که از آن ميان می توان به نظرِ نويسندگانِ کتابِ «تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده ی هيجدهم»، مراجعه کرد. آنها برآنندکه :«.. اساس نظری «سياست نامه» دفاع از سُنن دولت مداری «ايرانی» و سياست مرکزيّت سلطان در مقابل تمايلات گريز از مرکز اعيان نظامی ترک (چادر نشين) می باشد ... اين نظر در واقع منافع يکی از دستجات طبقه ی فئودال _ يعنی مأموران ايرانی عاليهقام .. را که با دستگاه مرکزی پيوند محکم داشتند، منعکس می کند. » (۴۳).
با عِنايت به مَطالبِ فَوق، می توان گفت که : «خواجه نظام الملک» در برابر وضعی ديگرگونه قرار داشته وَ در برخورد با اين وضع که مَطلوبِ او نمی باشد، از وَضعيّتی ديگر وَ به طَورِ آرمانی سُخن می گويد. حال آنکه «ماکس وبر» از وَضعيّتی «موجود» وَ «مَحتوم» حَرف می زند وَ بَر اَساسِ آن به داوری می نشيند وَ به تَفاوت گُذاری دَست می زند. از اين روی، اِنطباق اين دو بَرهَم وَ يکی دانستنِ آنها در مُقايسه وَ برابرگذاری، طَبعاً نه بَر صواب، که بَر خطاست!
**
پيوَست ها
پيوَستِ ۱. «خواجه نظام الملک» کيست؟ وَ «ماکس وِبِر» کدام است؟
۱. نظام الملک، وَزيرِ سلجوقيان بود که ۱۱۵۳_۱۰۳۸ ميلادی بَر ايران فَرمان می راندند. اَفزون بر آن، نامِ خواجه، «نظاميّه» ها{مدارسِ دينی که او بينان گذارد}، وَ به ويژه کتابِ «سياست نامه» را تداعی می کند. خواجه خود قربانی «بی ثُباتیِ» ناشی از «پراکندگیِ فئودالی»، که برای چيرگی بر آن وَ تَحکيم وَ تَثبيتِ پايه های «حکومتِ مرکزی» به جای آن، به سلطان اَندرز می داد، شد؛ و به دست فدائيان فرقه ی مَدهبیِ شيعیِ تُند رُوِ «اِسماعيليّه» که خواجه از نظرِ فکری با آنها مُخالف بود، ترور شد. «سيّد جواد طباطبايی»، در باره ی «نظام الملک»، می نويسد: « سلجوقيان برای اداره متصرّفات وسيع خود از دانش و تجربه بهره ای نداشتند و مجبور شدند فرهيختگان و کارگزاران ايرانی را که بخشی از آنان پيشتر در خدمت غزنويان و بويژه آل بويه بودند، يه خدمت فراخوانده و از دانش و کاردانی آنان در سامان و سازمان دادن دوباره ايران سود جويند. در صدر اين ايرانيان، خواجه نظام الملک قرار داشت که به عنوان وزير آلب ارسلان و ملکشاه عنان همه امور کشوری را در دست با کفايت خود داشت و در عمل و نظر در تمرکز سياسی و وحدت ملّی کوشيد.» (۴۴).
او هَمچُنين در رابطه با کارَ بُزُرگِ خواجه و چرائیِ اَهمّيّتِ تاريخیِ آن، می نويسد: «اگر از فلسفه سياسی به معنای دقيق کلمه که بر شالوده ترجمه های آثار يونانی، توسط فارابی تدوين شد و به دنبال وی تحوّل چندانی نيافت، صرف نظر کنيم، می توان گفت که مهمترين جريان انديشه سياسی در ايران، سياست نامه نويسی است.»، «سياستنامه ها به طور کلّی در تداوم با انديشه سياسی ايرانشهری تدوين شده اند و با باز تاب دادن اين انديشه سياسی در رويارويی با جريان عمده انديشه سياسی در امپراتوری اسلامی، يعنی شريعتنامه ها، قابل درک اند..» (۴۵) وَ «خواجه نظام الملک جايگاه ارجمندی در انديشه سياسی ايران دارد. او نخستين نماينده بزرگ سياست نامه نويسی در دوره اسلامی ايران بود و در عمل و نظر گامی بزرگ در تداوم انديشه سياسی ايرانشهری برداشت، .. » «.. اما آرمانخواهی در انديشه سياسی خواجه بتدريج، و در عمل، در برابر واقع بينی سياسی وی رنگ باخت و جريان عمده انديشه سياسی سياست نامه ها در راه هموار سلطنت مطلقه افتاد.» (۴۶) وَ سَر اَنجام : «بنيان نظريه سياستنامه {خواجه نظام الملک} برخلاف الاحکام السلطانيه، که به دفاع از شريعت و امامت می پردازد، بر شالوده انديشه ايرانشهری شاهی آرمانی استوار است... » (۴۷)
۲. ماکس وِبِر، در سال ۱۸۶۴ در ارفورت آلمان متولد شد. در برلين تحصيلات مدرسه ای را به پايان رساند و در دانشگاه های هايدلبرگ ، برلين و گوتينگن در رشته حقوق، اقتصاد، تاريخ، فلسفه و الهيات درس خواند. .. در سال ۱۸۹۳ تدريس در دانشگاه برلين را آغاز کرد و در سال ۱۸۹۴ کرسی اقتصاد دانشگاه فرايبورگ در اختيارش قرار گرفت و در سال ۱۸۹۷ کرسی اقتصاد دانشگاه هايدلبرگ _ که پيش از اين در اختيار کينز اقتصاد دان مشهور بود _ به او محول شد. در ۱۹۰۳ تدريس دانشگاهی را قاطعانه کنار گذاشت و يک سره به کار پژوهش علمی پرداخت .. از ۱۹۱۱ به بعد ماکس وبر وقت خود را وقف پژوهش های جامعه شناسی مذهب کرد و مصرانه تحقيقات خود را در راستای مطالعه تطبيقی اديان آسيايی و اروپايی در رابطه با توسعه اقتصادی_ اجتماعی و اخلاقی _ مذهبی دنبال کرد.. در درس های ۲۰_۱۹۱۹ بر منشاء سرمايه داری و تمدن غربی و ويژگی های آن تکيه کرد. پس از مرگ ناگهانيش در ۱۹۲۰ که ناشی از گريپ شايع شده پس از جنگ بود، ابتدا همسر و پس از او جی و نيکلمان به گردآوری آثارش پرداختند. برای اولين بار شاهکار وبر با عنوان «علم و جامعه» در سال ۱۹۲۲ به چاپ رسيد. مقالات روش شناختی با عنوان «مجموعه قواعدآموزش علمی» نيز در همين سال منتشر شد و ياد داشت های سياسی با عنوان «مجموعه ياد داشت های سياسی» يک سال پيش از آن انتشار يافت. ديگر آثار ماکس وبر به قرار زير است : «اخلاق پروتستان و روح سرمايه داری مدرن»، «دين چين و دين هند، يهوديت باستان» و «تاريخ اقتصاد عمومی».. » (۴۸)
۰*
پيوَستِ ۲. زير نويس های «پيش دَر آمد»
۱. پاتريمونيال ( ?­ Patrimonial) = مَوروثی. در اين شکل از نظام؛ رابطه ی ميانِ شاه (يا فَرمانروا) وَ مَردُم، رابطه ی اَرباب وَ رَعيّت ( چوپان وَ گوسفَند _ بَر اَساسِ «کتاب های آسمانیِ» سامی: تَورات، اِنجيل وَ قُرآن)، رابطه ی مِهتَر وَ کِهتَر، رابطه ی خُداوَندگار وَ بَندگان است: يک رابطه ی يکطَرَفه؛ که بَر طِبقِ آن، شاه (يا فَرمانروا) هَرگاه که بخواهد می تواند آن را نَقض وَ باطل کند وَ مُتّکی بَر هيچ «قَرارداد» وَ قانونی نيست. آنچه که گُفته می شود دَر شَرق وجود داشته است.
۲. پاتريارکال (?­Patriarchal) = اَشرافی، مَربوط به بُزُرگِ خانواده يا به پدرِ طايفه. دَر اينجا، رابطه ی ميانِ شاه (يا فَرمانروا) وَ مردم، بَر اَساسِ قَرار وَ مَدار وَ «قَراردادِ» مَوردِ تَوافُقِ هَردو طرف است. حُقوق وَ وَظايفِ هَردو سویِ قَرارداد، از پيش مُقَرّر وَ تَعيين شده است؛ وَ شاه نَمی تَواند هَرگاه که بخواهد قَرارداد را زيرِ پا بُگذارد. اين گُفته می شود در اُروپا حاکم بوده است.
۳. کارهای زيادی شده، وَلی سَطحی وَ فاقدِ اَرزشِ عِلمی. کارِ مُستقلانه وَ با اَرزش اَنجام شده، بسيار مَعدود وَ اَنگُشت شُمارند. کتاب (يا جُزوه ی) «غرب زدگیِ» «آل احمد»، که به دليلِ تَوقيف آن از سوی «ساواکِ شاه»، بَرسَرِ زبانها اُفتاد؛ به ظاهر کاری مُستقلّانه است وَ نويسنده، دَر برخورد به جامعه ی خود، دُچارِ «اُلگو برداری» از «ديگران» نشده وَ آن چه را که خود ديده وَ شناخته، بيان کرده است. اَمّا نويسنده، که «اسلام زده» وَ يا به تَغبيری «عَرَب زده» است، در کارِ «مُستقلّانه» ی خود، دُچارِ «کور سوئی» وَ «يک سويه نِگری» می شود و «جای سُم اسب ايل نشينان شرقی» را بَر پيشانی تاريخ کشورِ مان می بيند، وَلی «جای سُم اسبِ باديه نشينان غربی{عربها}» را، با وجودِ به جای ماندنِ اثر و نَقشِ آن پس از گُذشتِ ۱۴۰۰ سال؛ نمی بيند: «هيچ قرنی از تاريخ ما نيست که يکی دو بار جای سُم اسب ايل نشينان شرقی را بر پيشانی خود نداشته باشد. همه ی سلسله های سلاطين دوره اسلامی را با يکی دو استثناء همين قداره بندهای ايلی تأسيس کردند. و اصلاً تومار تاريخ ما را هميشه «ايل» ها در نورديدند، نه «آل» ها.» (غرب زدگی، ص ۱۴).
دَر فاصله زَمانیِ نگارشِ اين «جُزوه» ( سال های ۱۳۷۸_ ۱۳۴۹) وَ اِمروز که به پيرايش وَ بازنويسی آن می پَردازم؛ کارهای پَژوهشی وَ تَحقيقی با ارزشی چاپ وَ پَخش شده است. در اين ميان می توان به کتابِ «رَگِ تاک» ، کارِ ويژه وَ بی هَمتای «دلارام مشهوری» اشاره کرد. اين کتاب که رَه آوردِ گُذاری هُشيارانه وَ آگاهانه در تاريخِ مُعاصرِ کشورمان وَ پرده دَری وَ رُسوا سازیِ چِهره ی زشت وَ آدمخوارِ «دين» /«اسلام» وَ به طَورِ دَقيق تَر «مَذهبِ شيعه» است؛ بَر روحيه ی مُماشات وَ تسليم طلبی وَ وادادگی وَ «آستان بوسیِ» خَيلِ «نويسندگان» وَ «پژوهِشگران» وَ «تاريخ نگارانِ» کشورمان در برابرِ سَيطره ی اَهريمنی اين «مَذهب» وَ قُدرتمَدارانِ آن {«روحانيون»} دَر درازنای۱۵۰ سالِ تاريخِ مُعاصرِ کشورمان نيز؛ اَنگُشت می گُذارد.
۴. دَر«مؤسّسه مُطالعات و تحقيقاتِ اجتماعی دانشگاه تهران» ؛ کارهای پَژوهشی جالبی در دَهه ی ۴۰ و ۵۰ (۶۰ و ۷۰ ميلادی)، صورت گرفت که می توان از آن ميان به تَحقيقات وَ بَررسی های گروه «عشايری وَ روستائی» اين مؤسّسه اشاره کرد. نمونه : تَحقيقی است که به همّتِ «ويدا حاجبی»، «هوشنگِ کشاورزِ صَدر» وَ «جواد صفی نژاد» دَر رابطه با «شرکتِ سهامی زراعی رضا پهلوی{قصرِ شيرين}» انجام گرفت. گُزارشِ اين تَحقيق، به خاطرِ اَرزش وَ بارِ سياسی آن، دَر هَمان زَمان، توسّطِ «کُنفدراسيونِ دانش آموزان وَ دانشجويان ايرانی در خارج کشور» بازتَکثير وَ پَخش شد. اين در حالی بود که تَحقيقاتِ اَنجام گرفته، حَقِّ انتشارِ بيرونی نداشتند.
از ديگر کارهای مُستقّلانه وَ با اَرزشی که در اين زَمان اَنجام شده، می توان از جُزوه ی «تَحقيقی در باره ی اوضاع کنونی و وظايف ما _ تيرماه ۱۳۵۳»؛ نام بُرد. رفيق «پرويزِ واعظ زاده»، اِنقلابی کمونيست، که از سوی سازمانِ خود برای کارِ تَحقيقی وَ سازماندهی از خارجِ کشور به ايران آمده بود؛ اين کارِ تَحقيقی را با کُمکِ سايرِ رُفقا که دَر اِرتباط با او کار می کردند، به سامان رساند. او دَر دَرگيری با آدمکُشانِ «ساواک»، جان باخت. ( رک : تحقيقی در باره ی اوضاع کنونی ايران و وظايف ما»، توده _ اُرگانِ سازمان انقلابی حزب توده ايران _ شُماره ۲۴ _ آذر ماه ۱۳۵۶).
۵. غَور وَ تَعمّق دَر تاريخِ چَند جِلدی «مرتضی راوندی»، اُلگو برداری او را از کارِ نويسندگانِ روسی به طور آشکاری نشان می دهد. هَمين طور، کارِ «باقر مؤمنی» در رابطه با رُخ دادهای دوره ی انقلابِ مَشروطه، به گُمانِ من رونويسی از کتاب (يا جُزوه ی) «انقلاب مشروطيتِ ايرانِ» «ايوانُفِ» روسی، وَ تَلاش برای ايرانی کردنِ آن است.
۶. «مارکس» وَ «اِنگِلس»، بَر اساسِ «جَهان بينی عِلمیِ» خود، دَر حَدِّ تَحقيق وَ بَررَسی ای که دَر باره ی «يک پَديده ی مُعيّن» ، دَر «يک زَمانِ مُعيّن» وَ دَر «يک قَلَمروی مُعيّن» می کردند؛ حَرف می زدند. آنها روی جَوامع اُروپائی مُطالعاتِ زيادی کرده وَ به نَتايج وَ شناخت هائی دَست يافتند. دَر رابطه با شَرق هَم آنها مُطالعاتی کردند_ که به اِذعانِ خودشان، بسيار کَم وَ مَعدود وَ مَحدود بود. دانشِ آنها دَر باره ی شرق از دَهه ی ۵۰ تا دَهه ی ۸۰ (ميلادی)، کُلّی تَغيير کرده وَ اَفزايش يافته بود. دَر کتابِ «رشد روابط سرمايه داری در ايران» از «محمّدرضا سوداگر»، ابتدا می خوانيم که : «مارکس و انگلس نيز بنوبه ی خود مدّت ها تحت تأثير نظرات اوريانتاليست ها در باره ی نبود مالکيّت خصوصی بر زمين در شرق، وجود دولت به عنوان تنها مالک حقيقی که شرايط توليد آسيايی را سبب شده بود، نبود طبقات اجتماعی و در نتيجه نبود مبارزه طبقاتی که جوامع شرق را به سمت رکود و سکون سوق می داد، قرار داشتند.» (رشد روابط سرمايه داری در ايران، پانويس صفحه ۴۸، تأکيد از من است)؛ امّا، او، سپس با اشاره به کتاب م . کوالفسکی می اَفزايد که :
«مارکس برخلاف سالهای ۵۰، در اين دوره وجود مالکيّت خصوصی را همراه با مالکيّت جمعی همگانی(کمونی) از دير باز در شرق (هند) می پذيرد. او در هند قرون وسطا روند فئودالی شدن را می بيند و اين نکته تازه ای است.» (همان کتاب، ص ۴۹، پانويس، تأگيد از من است).
مُنتقدانِ ناخُشنودِ عَزيزِ ما از فئودالی بودنِ ايران در قرونِ وسطا، اگر بخواهند دَست به دامانِ «مارکس» وَ «انگلس» بشوند؛ کُداميک از گُفته ها را نَقل خواهند کرد؟!
*
پيوَستِ ۳. زير نويس های جُزوه
۱. جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، احمد اشرف، انتشارات دانشکده حقوق و علوم سياسی دانشگاه تهران، سال تحصيلی ۵۰_۱۳۴۹، ص
۱۰۲. سياست نامه، ابوعلی حسن بن علی خواجه نظام الملک، انتشارات کتابفروشی زوّار،‌تهران، ۱۳۴۴، ص ۱۴۱، فصل بيست و نهم
۳. سياست نامه، همان، ص ۱۴۱ و ص ۱۵۰
۴. سياست نامه، همان، ص ۲۶۵
۵. سياست نامه، همان، ص ۲۶۶
۶. سلطان سعيد ابوالفتح ملکشاه بن محمد
۷. سياست نامه، ص ۲
۸. سياست نامه، ص ۲
۹. جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، ص ۱۰
۱۰. سياست نامه، ص ۴۷، فصل ششم : اندر قاضيان و خطيبان و محتسب
۱۱. سياست نامه، همان، ص ۱۰۶، فصل هفدهم : انر نديمان و نزديکان و ترتيب کار ايشان
۱۲. سياست نامه، ص ۲۳، فصل چهارم : اندر عمال و پرسيدن از احوال وزيران و غلامان
۱۳. سياست نامه، فصل چهارم، همان
۱۴. سياست نامه، همان، ص ۲۴، فصل چهارم : اندر عمال و پرسيدن ..
۱۵. سياست نامه، ص ۶۸، فصل دوازدهم : اندر غلام فرستادن از درگاه در مهمات
۱۶. سياست نامه، ص ۱۲۲، فصل بيست و هفتم : ترتيب غلامان سرای
۱۷. جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، ص
۱۱۱۸. «بگويند تا هر روزی از هر وثاق بدان عدد بخدمت آيند» (ص ۱۲۲)
۱۹. «و غلامان کاردان چون سلاح دار و آبدار و چاشنی گير و مانند اين لابد ايشان را حاضر بايد کردن»
۲۰، ۲۱ و ۲۲. جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، ص ۱۲ و ۱۳، تأکيد از من است.
۲۳. سياست نامه، ص ۱۱۰، فصل نوزدهم : اندر مفردان و برگ و ساز و ترتيب کار و احوال ايشان
۲۴. سياست نامه، ص ۱۲۱، فصل بيست و ششم : اندر داشتن ترکمانان بر مثال غلامان و ..
۲۵. سياست نامه، همان، ص ۱۱۸، فصل بيست و سوم : اندر روشن داشتن اموال جمله لشکر را
۲۶. سياست نامه، ص ۱۱۹، فصل بيست و چهارم : اندر لشکر داشتن از هر جنس
۲۷. سياست نامه، ص ۱۲۰، فصل بيست و پنجم : اندر بنوا داشتن و مقيم داشتن لشکر از هر قوم به درگاه
۲۸. سياست نامه، ص
۱۴۴۲۹. «تا هيچکس بسبب نوادر پادشاه عاصی نتواند شدن» (ص ۱۲۰)
۳۰. «آنان را مجبور کنند که گروگانی در دربار بسپارند» (جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، ص ۱۴)
۳۱. جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، ص
۱۴۳۲. سياست نامه، ص ۸۷، فصل سيزدهم : اندر جاسوسان فرستادن و ..
۳۳. اندر صاحب خبران
۳۴. در مشرفان و ..
۳۵. جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، ص
۱۶۳۶. سياست نامه، ص ۳۵، فصل پخجم : اندر مقطعان و پرسيدن تا با رعايا چون رود.
۳۷ و ۳۸. سياست نامه، ص ۱۱۸، فصل بيست و سوم، تأکيداز من است.
۳۹. جامعه شناسی سياسی وبر، ص
۱۳۴۰. ر. ک ، تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده ی هيجدهم، ن. پيگلوسکايا، آ. يو. ياکوبوسکی، ای. پ. پطروشفسکی، و آ. م. بلينسکی؛ ترجمه ی کريم کشاورز، ص
۳۰۸۴۱. سياست نامه، ص ۱۹۰، تأکيد از من است
۴۲. تاريخ ايران .. ، همان، ص ۲۹۸. همين رويکرد را در «درآمدی فلسفی بر انديشه سياسی در ايران» نيز می بينيم : «با دقت در اشاراتی که فراتر در باره دو دوره ای آورده شد که به دنبال تحوّل و گردش روزگار و حادثه آسمانی می آيد، می توان استنباط کرد که نظم و نسق امور يکسره به بی نظمی ميل کرده و امور از مجرای طبيعی خود بيرون آمده بوده است. خواجه با اين بيان سعی دارد تا به سلطان بفهماند که کارها و رسمها از «قاعده و بنياد خويش بيفتاده» و زمان آن رسيده است که سلطان آنها را «با قاعده خويش آورد» {سياستنامه، ص ۱۸۹} و.. » (سيّد جواد طباطبايی، درآمدی فلسفی بر تاريخ انديشه سياسی در ايران، ص ۴۹، تأکيد از من است.)
۴۳. تاريخ ايران .. ، همان، ص
۲۵۱۴۴. درآمدی فلسفی بر تاريخ انديشه سياسی در ايران، ص
۳۹۴۵. درآمدی فلسفی.. ، همان، ص
۴۱۴۶. درآمدی فلسفی .. ، همان، صص ۶۸_
۶۷۴۷. همان، صص ۴۳_
۴۲۴۸. دگرگونی اجتماعی، لوچانو کاوالی، ص
۹۰*
پيوَستِ ۴. کتابنامه
۱. سياست نامه، اثرِ ابوعلی حسن بن علی خواجه نظام الملک، با حَواشی و يادداشت ها و اشارات و تَصحيحِ عَلّامه فقيد محمّد قَزوينی، از انتشارات کتابفروشی زوّار، چاپ دوم، تهران ۱۳۴۴؛
۲. جامعه شناسی سياسی ماکس وبر، احمد اشرف، انتشاراتِ دانشکده حقوق و علوم سياسی دانشگاه تهران، سال تحصيلی ۵۰_۴۹، پُلی کُپی، ۳۳ صَفحه؛
۳. نظام های بهره برداری از زمين در ايران (از ساسانيان تا سلجوقيان)، خسرو خسروی، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران؛
۴. رشد روابط سرمايه داری در ايران (مرحله ی گسترش) ۵۷_۱۳۴۲، محمد رضا سوداگر، انتشارات شعله انديشه، تهران ۱۳۶۹؛
۵. تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هيجدهم، تأليف ن. و. پيگولوسکايا، آ. يو. ياکوبوسکی، ای. پ. پطروشفسکی، ترجمه : کريم کشاورز، انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعی دانشگاه تهران، ۲ جلد، ۶۹۳ صفحه، چاپ ۱۳۴۹؛
۶. غرب زدگی، جلال آل احمد، تهران، ۱۳۴۰؛
۷. درآمدی فلسفی بر تاريخ انديشه سياسی در ايران، سيّد جواد طباطبايی، چاپ سوم، انتشارات کوير، ۱۳۷۲ تهران؛
۸. دگرگونی اجتماعی از ديدگاه گائتانو موسکا، تأليف لوچانو کاوالی، ترجمه و تدوين دکتر حسين افشار، چاپ اوّل، انتشارات دانشگاه علّامه طباطبايی، تهران ۱۳۷۶.
**
شهريور ماه
۱۳۸۱ (بازبينی وَ ويرايش: اَمرداد ۱۳۸۳)
***