بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

 

زَن ،
اَز نِگاه سَعيدی سيرجانی
گُذاری در کِتاب : سيمای دو زَن ،
نوشته ی تَحقيقی ، تَحليلی سَعيدی سيرجانی
**
« .. آدمی زاده ام ، آزاده ام و دَليلش هم تَقديم هَمين نامه که حُکم
فَرمانِ آتَش است و نوشيدنِ جام شوکران . بُگذاريد آيندگان بدانند
که در سَرزمينِ بَلا خيزِ ايران هم بودند مَردُمی که دِليرانه از جان
گُذَشتند و مَردانه به اِستِقبالِ مَرگ رَفتَند. با تَقديم اِحترام سعيدی
سيرجانی» { از نامه ی سَرگُشاده ی سعيدی سيرجانی به خامنه ای}
*
« اگر رژيم جمهوری اسلامی را تأييد کردی ؛ تو مُسلمونی، مُعتقدی، مُتديّنی .
اگر يک کلمه بابِ مَيلِ شونو نگُفتی، يا کافری، يا مُرتدی، يا عامِلِ صَهيونيسمی،
يا عامِلِ سيا هَستی ، يا عامِلِ اَمپرياليسمی؛ که من هَر پَنج تاش هَستَم . يادتان
باشه .. » { سعيدی سيرجانی ، در يک گُفتگوی پيش از دستگيری و مَرگ }
*
« من روزی که داشتند عَليه من توی خيابانها تَظاهرات می کردند پَرچم
برداشته بودند. بَنده شُده بودم کی بود اون؟ سَلمان رُشدیِ ثانی ... دَرِ
خونه م هم باز گُذاشتم. توی حياط هم خوابيدم . تابِستون بود. گُفتم هَر
کی می خواد منو بِکُشِه بياد بِکُشِه . بُگذار اين قَطره ی خون در راه
ايران ريخته بِشِه تا ببينيم آينده چه می شِه؟ »
{گُفتگوی پيش از دستگيری و مَرگ}
{ هَر سِه نَقلِ قَولِ بالا، بَرگِرِفته شُده از فيلمِ مُستند: « موج و آرامِش» ،
کارِ با اَرزشِ آقای « رضا علّامه زاده » ، می باشد.}
**
چرا به قَتل رساندن سعيدی سيرجانی ،
بازتابِ وَسيعی نيافت ؟
قَتلِ سَبُعانه ی سَعيدی سيرجانی، در يک مَقطعِ مُهّم تاريخی ميهنمان روی می داد. اَمّا اين رُخداد، آن واکنش و عکسُ العَملی که رُخدادهای مُشابه ی آن امروز بر می اَنگيزاند، را در پی نداشت، چرا؟ پاسخ اين پُرسش؛ را بايد در مکانيسم مُناسبات ميان مَردُم و حاکمين و شَرايط و اَوضاع و اَحوال جامعه ی ما در آن مَقطع ، جُستُجو کرد.
مردم ميهن ما؛ از زمان به قدرت رسيدن مُلّايان تا به امروز، سِه مرحله ی مُشخّص و مُتمايز را در رابطه با حاکمان، از سر گُذرانده اند: ۱) مَرحله ی باور به ملّاها و تأييد آنها به دليل «کاريزما» ی خمينی، که با مَوج وَسيعی از تبليغات عَوامفريبانه بهمراه بوده است ؛ ۲) مَرحله ی سَرخوردگی و بی تفاوتی، پَس از خيزِش و شورش در چَند شَهر{شيراز، مَشهد، قَزوين و ..} و سَرکوبِ خونينِ آنها، به دُنبالِ فروکش کردن تَب هياهوها و جَنجال آفرينی های خمينی و شُرکا در رابطه با گروگانگيری و جنگ ۸ ساله با عَراق ؛ که رژيم از اين دو عامل، برای شانه خالی کردن از پاسُخ گوئی به خواست ها و مُطالباتِ حَقّ طَلبانه ی مردم و نيز حَذف و طَردِ مُخالفان خود{در درون و بيرونِ حاکميّت}، سود جُست ؛ و ۳) مرحله ی آغاز مُخالفتِ عَلَنی و مُبارزه ی آشکار برای اِحيا و باز پَس سِتانی حُقوق پايمال شُده ی خود. سَعيدی سيرجانی، در انتهای مرحله ی دُوم و آغاز مرحله ی سوُم، به قَتل رسانده شد.
به طورِ دَقيق تَر؛ به قَتل رساندنِ سَعيدی سيرجانی، در بَرزَخِ ميان دو دَوره تِرورهای سيستماتيک : ۱) بُرون مَرزی و ترور فَعالّانِ اُپوزيسيونِ خارج کشور؛ و ۲) دَرون مَرزی و ترور فَعالّانِ اُپوزيسيونِ داخل و هنرمندان و نويسندگان سَرکِش؛ صورت گرفت . اين دو دسته ترور، بطور سيستماتيک و بَرنامه ريزی شده به مَرحله ی اِجرا در آمد.
ترورهای گُروه اوّل{بُرون مَرزی}، پَس از سَر کشيدن جام زَهر از سوی رَهبر و تَن دادن به آتش بَس با عَراق و به دُنبال و به موازاتِ کُشتارِ فَجيع دسته جَمعی زندانيان سياسی {سالهای۶۸_۶۷}، در سال ۱۳۶۷ آغاز و با شِدّت و حِدّت تا سال ۱۳۷۲ ( وبه صورت پراکنده و نامنظّم تا سال ۱۳۷۵)، اِدامه می يابد. ترورهای گروه دُوم {دَرون مَرزی}، از سال ۱۳۷۵ آغاز و تا سال ۱۳۷۷ {که دَستِ واواک و باند آدمکُشِ سعيد اِمامی در جريان ترورِ زِنده يادان پروانه و داريوش فروهر، رو می شود}، ادامه می يابد..
سَعيدی سيرجانی، در روز ۲۳ اِسفند ۱۳۷۲ در تِهران دَستگير و در روز ۶ آذر ۱۳۷۳ به قَتل می رَسَد. اِتّهام اَوّليّه او : « داشتن مواد مُخدّر و مَشروب اَلکُلی و ويديوی مُستَهجَن» ، بود. سِپَس، ۵ اتّهام «سياسی و اَخلاقی » زير به او نِسبَت داده شُد : « دريافتِ مَبلغ هَنگُفتی از عوامل ضِدّ انقلاب در اُروپا و آمريکا، عُضويّت در يک شبکه ی قاچاق موادّ مُخدّر، لَواط ، تَهيّه ی مَشروبات اَلکُلی در خانه خود و فروش و مَصرف آن ، و هَمکاری با اَفسرانی که در دوره شاه عُضو ساواک بودند. » . و نَهايتاً، « شِرکت در کودتای ناموفّقِ نوژه » هم به ليستِ اتّهاماتِ فوق، اَفزوده شُد.
روشن است که سعيدی سيرجانی را آدم کُشان جُمهوری اسلامی در« وزارت اطّلاعات و امنيّت کشور» (واواک)، کُشتند؛ چيزی که درپِیِ از پرده برون اُفتادنِ رازِ « قَتل های زَنجيره ای» ، آشکار شُد. امّا، واواک در آن زمان مُدّعی شد که او خود مُرده است . يک روزنامه ی وابسته به باندهای تروريستِ حاکم، نيز نوشت : « سعيدی سيرجانی در اسفند ۷۲ به جرم حمل مواد مخدر، در تهران دستگير شد و چند ماه بعد درگذشت . وی در يکی از مصاحبه ها اعتراف کرده بود که ۲۰ هزار دلار از طريق سازمان سيا برای انتشار کتابهای خود دريافت کرده است.» ؛ در حاليکه امروز چگونگی کُشته شدن او به دست « سَعيد اِمامی»، کاملاً بَرمَلا شُده است.
قَتلِ سعيدی سيرجانی، گونه ی تازه ای از ترور و کُشتن مُخالفان به دست رژيم جمهوری اسلامی بود؛ و به همين دليل هم، تا مُدّتها در پَرده ی اِبهام قرار گرفت. حَتّا ترورهای بعدی، يعنی ترور دکتر مجيد شريف، دکتر احمد تفضّلی، احمد ميرعلائی، دکتر غفّار حُسينی، ابراهيم زال زاده و مانند اينها، چون با مَهارت و برنامه ريزی موذيانه و زيرکانه طَرّاحی و به مَرحله ی اِجرا در آمد؛ اتّفاقی و ناشی از تصادفات و حوادث ، اِعلام گرديد تا کسی به رژيم و آدم کُشان آن گُمانِ بَد نَبَرد. در چُنين جَوّی بود که انسان فَرهيخته و سَرفرازی چون سعيدی سيرجانی به دستِ دُشمنانِ مردم، دُشمنان روشنی و دانش، از پای در آمد؛ بی آنکه قتل او، بازتابی وَسيع در جامعه داشته و اعتراضِ هَمگانی را بَر آنگيزد.
آنچه که بر سَعيدی سيرجانی و ديگر قُربانيان دَور جَديد قَتل های زنجيره ای آمد، ماهيّت پَليد و دَد منش زِمام داران تَر دامَنِ حکومتِ اَلله را بيش از پيش برای مردم ما فاش و بَرمَلا نمود. پَس از اين بود که حيله گران دين پيشه ، از بکاربرد حُقّه هائی که در گذشته برای خاک پاشيدن به چشم مردم و فَريب آنها سود می بُردند؛ مَحروم و ناتوان گَشتند. به ياد داريم، تَرفَندی که در رابطه با سَعيدی سيرجانی بکار بُرده شد؛ زمانی که بر ضِدِّ علی اَفشاری، عزّت الله سحابی و سيامک پور زند، و .. بکار برده شد، قادر به فَريب کسی نشد و در آن ، به ضدّ خودش تبديل گرديد. بيچاره مُلّايان، که اين سِلاح را (به دليل نا کارا بودن آن) روی کسان ديگری که توی نوبت گُذاشته بودند، نيز نمی توانند آزمايش کنند.. طَبعاً اين نامردمان، برای دوام و بقای خود از شيوه ها و شگردهای تازه ای که برای بسياری از مردم ناشناخته است؛ سود خواهندبُرد. بی دليل نيست که موج تازه ی اعدام هائی که زيرِ نام «اعدام بزه کارانِ معمولی»، صورت می گيرد؛ با شک و ترديد و سوء ظَنّ {بَدگمانی} مردم، روبرو شده است.
سيمای دو زَن
« سيمای دو زن » ، عُنوان کتابی است که بکوشِشِ « سعيدی سيرجانی »، تَهيّه شده و در زِمستان سال ۱۳۶۷ از سوی « نشر نو » در ۱۹۵ صَفحه، چاپ و پَخش شُده است. سعيدی، اين کتاب خودرا « به دخترانم، به دختران ميهنم» ، اِهدا کرده است ؛ و در ديباچه ای که بر آن نوشته است ياد آور می شود که : « جزوه ای که در دست شماست تلخيصی است از دو منظومه ی معروف نظامی گنجوی {داستان خسرو و شيرين، داستان ليلی و مجنون} که سالها پيش برای مطالعه ی دانشجويان ادبيات فارسی تهيّه شده است با توجّه بدين نکته که لطمه ای به اصل داستان نخورد و تا آنجا که امکان دارد صحنه هائی از هر دو داستان به صورت کامل و بی هيچ حذف و اسقاطی نقل افتد تا خواننده با فراز و فرودِ سخنِ گوينده آشنا گردد، و با روحيّات قهرمانان داستانها نيز هم.» ( سعيدی سيرجانی، سيمای دو زن، در باره ی اين کتاب، ص۵)
کتاب، در بَر گيرنده ی مَوضوعات و مَطالبی با عَناوينی چون : در باره ی اين کتاب (۳صفحه)، مُقدّمه (۲۸صفحه)، مَنظومه ی «خسرو و شيرين» (۵۸صفحه) ، مَنظومه ی «ليلی و مجنون» (۴۴صفحه) ، و توضيحات (۶۰صفحه) ؛ می باشد. سعيدی سيرجانی، در همين ۲۸ صفحه از اين کتاب (مقدّمه)، با تَشريح و گُزارش دو مَنظومه ی نام بُرده ؛ ديدگاه های «نظامی گنجوی» و در واقع : ديدگاه های خودش را در بَرخورد به « زن » ، بازگو می کند؛ و بقيّه ی کتاب ( دو منظومه)، روشنی اَفکندن بر آن نُکته های بَديع و جالبِ جامعه شناسانه و روانشناسانه و زيبائی شناسانه ای است ، که در همين «مقدمه» عُنوان شده است.
او، با وَرَق زدن و بازخوانی دو منظومه ی مورد اشاره ؛ عشق ليلی و مجنون را با عشق شيرين و خُسرو ، مُقايسه می کند. او در پَیِ عَوامل و فاکتورهائی که در اين رابطه ، نقش ايفا می کنند؛ است . برای يافتن اين عوامل و فاکتورها ؛ او به مُقايسه ها و برابر گذاری های چَندی که برای اين کار، ضروری هَستند، دست می زند. او با بَرابَر گُذاری دو جامعه ی مُتفاوتی که ليلی و شيرين در آنها پَرورش يافته اند، فَرهنگ و زمينه های مُتفاوتِ تَربيّتی آن دو ؛ آغاز می کند. تَفاوتِ اَرزش ها، موانِع مُتفاوتی که در راه عشق هر کُدام از اين دو وجود دارد و بَرخورد اين دو به آنچه بَر آنها می گُذرد؛ از ديدِ تيز بين نويسنده ی مَحبوب ما، به دور نمی ماند و در دُنبال می آيد. او، حَتّا از جُستجو و بيانِ نَقشِ عشقِ اين دو زن در زندگی مَردان شان، شيوه های مُتفاوت رَفتار اين دو در مُلاقات با مَعشوق شان، رَنج های مُتفاوت آن دو، حُضور مَردان نامَطبوع نامَطلوب در زندگی هر دوی آنها، و سراَنجام، رفتار متفاوت اين دو زن در برابر دو عاشقی که در زندگی هريک از آنها وجود دارند؛ غافل نمی ماند.
سعيدی؛ در بازگوئی اين مَنظومه های عاشقانه ، که روايت هائی از والاترين و زيباترين رابِطه ها و اِحساس های انسانی است؛ در حَدِّ يک گزارشگر و راوی ساده ، باقی نمی ماند. اين مَنظومه ها خود به اَندازه ی کافی گويا و رسا هَستند. او حَتّا پيرايه هائی ، که در طول زمان از سوی نيروهای واپسگرا و بازدارنده ی اجتماع در جهت منافع تنگ نظرانه شان به اين مَنظومه ها بَسته شُده است ، را نشان داده و آنها را بی تناسُب با روح و مُحتوای اين مَنظومه ها می خواند. او برای نُمونه می نويسد: « .. اين بحث مجالی وسيع تر می خواهد، اما اشارتی می توان کرد به قصه ی زيد و زينب و عرفان بافيهای اواخر داستان ليلی و مجنون که با هيچ سريشمی به متن داستان نمی چسبد و گرچه در قديمترين نسخه ها آمده باشد. و همچنين ابياتی در داستان خسرو و شيرين که با زمينه چينی های قبلی و نتيجه گيری های بعدی اندک تناسبی ندارد.» ؛ و در زير نويس به « هُجوم مُتعصبّان خشکيده ذوقی که با هر زيبائی و ظرافت و هنری دشمنند و جز سليقه و عقيده ی خود بر نمی تابند» و « بلائی که{از سوی همين ها} بر سر بسياری از ديوانهای شعر فارسی آمده است و بخصوص داستانهای منظوم» ، اِشاره می کند، آن هم « در دياری که تحوّلات اجتماعی غالباً نقيض وضع موجود بوده است نه مُکمّل و در اِمتداد آن.» (سيمای دو زن، مقدمه، ص ۹)
به باور من؛ سعيدی سيرجانی، پَرداختن به اين دو مَنظومه را بَهانه کرده تا به آنچه اِرتجاعی ، دست و پا گير و غَير اِنسانی و در تَضاد و تناقُض با «تحوّلات اجتماعی» است ؛ بِتازد و به سِتايشِ آنچه پيشتاز ، کارآ و خوانا با سِرشتِ انسانِ آزاد و سَرفَراز و «مُکمّل و در امتداد» « تحوّلات اجتماعی» است؛ بنشيند. او در اين کار خود؛ آهنگ آن دارد تا از مَقام و پايگاه والای زن ايرانی{که آنها را : « دخترانم، دختران ميهنم » می خواند} در جامعه ی امروزی ايران که زير سُلطه و سَيطره شَب پَرستان قرار دارد؛ و نيز در برابر « هجوم متعصبّان خُشکيده مَغز» که بَر آنند تا به حَريم زن ايرانی و موقعيّت اجتماعی او تجاوز کرده و با پايمال کردن دستآوردهای زنان در زَمينه های گوناگون، زنان سربُلند و مَغرور ميهن ما را با خود به قَهقَرا و به تاريکی های اَعصار و قُرون، به عَصرِ جاهليّتِ عَرَب و به حال و هوای جامعه ی عَربستان ۱۴۰۰ سال پيش، بکشانند؛ دفاع نمايد. کتابِ « سيمای دو زن» ، مانيفستِ سعيدی سيرجانی در دفاع از زنان ايرانی است که در يک مُبارزه ی مَرگ و زندگی، پَنجه در پَنجه ی واپَس گرايانِ تاريک اَنديشِ اِسلامیِ حاکم اَفکنده اَند.
او در برابر تلاشِ مُلّايان{متعصّبان خشک مغز}، برای تبديل «شيرين» ها به «ليلی» ها و تبديلِ شرايطی که برای رُشد و پَرورش «شيرين» ها لازم و ضروری است به شرايط خفقان آوری که تنها انسان های درمانده و بَرده و بَنده ی سرنوشت و تَقديری چون «ليلی» ها می توانند در آن جای بگيرند؛ می ايستد، بر آن می شورَد و زبان به پَرخاش و اِعتراض می گُشايد. سعيدی سيرجانی، پاسُخِ اين گُستاخی خود را، خيلی زود دريافت کرد..
گوشه هائی از برابر گُذاری های نويسنده ی شُجاع و آزاده مان، در کتاب «سيمای دو زن» ، را باهم مُرور می کنيم :
سعيدی سيرجانی، دو گونِه «عشق»، دوگونه « انسان»، دو گونه « زن»، دو گونه « مرد» ؛ و نيز دو گونه « جامعه»، دو گونه « فَرهَنگ»، دوگونه « اخلاق»، و دو گونه « ارزش» را در برابر هم می گُذارد و به داوری آنها می نشيند. او از دوگانه شدنِ يگانه، برای اين هَدَف سود می جويد که نشان بدهد کدام عشق و کدام اخلاق ، کدام ارزش و کدام فَرهَنگ ، درست و بَرتَر و انسانی و در خور انسان است ؛ و جامعه ی آرمانی او کدام است .
برای او «زن» مُطلق و «مرد» مُطلق ، وجود ندارد، چون هر يک از اين دو، از فاکتوری بيرون از ساز و کارِ درونی آنها { فرهنگ و جامعه } نشان برگرفته اند؛ و او در باز نگری و بررسی شَحصيّت {کارکتر} های ماهيّتاً مُتفاوت و نا يکسان دو مَنظومه ، بَر وجود يک رابطه ميان هر يک از اين اشخاص ، در هر کدام از دو جامعه، با جامعه و مُحيط و شرايط زندگیِ مُتفاوتِ آنان، اَنگُشت می نهد : « .. و در اين رهگذر نه اين را می توان ملامت کرد و نه آن را، که هر يک پرورده ی جامعه ی خويشند و طرز برخوردشان با مسائل نتيجه ی ناگزير محيط زندگی و سننِ قومی شان.» ( صفحه ی ۱۵ کتاب).
امّا اين به مَعنای پَذيرش و تَن دادنِ او به وَضع موجود، نمی باشد. او با بَرجِسته کردن و سُتودن موقع و شخصيّت «شيرين»، خواستار برخورداری «ليلی» نيز از اين موهبت است. و در برابر، به صورتِ کسانی که بخواهند مقام و شخصيّتِ «شيرين»{دخترانم، دختران ميهنم} را به خَطر بيندازند؛ چنگ می اندازد.
سعيدی سيرجانی، در تشريح و گُزارشگری از هر يک از دو چِهره ی مَرکزی دو مَنظومه ی مَورد بَررسی اَش؛ به برابر گُذاری يکی از چِهره ها با چِهره ی ديگر می پَردازد. يعنی، آن گاه که به «شيرين» می پَردازد، او را با «ليلی» می سَنجَد؛ و بِه عَکس. او همين کار را در رابطه با دو جامعه، دو اخلاق، دو ارزش و .. اَنجام می دهد. و طبيعی است که او با اين کار، دِلبَستگی خود به يکی و نا خُرسندی و دِل زدگی از ديگری را بُروز می دهد..
مَوضع گيری های او و جانبداری او از زيبائی، شادی و آزادی و آزاد مَنشی، طبيعی است که او را در نُقطه ی مُقابل تاريک انديشانِ واپَس گرای حاکم قرار می دهد ؛ و او با اين کار خود، اين جَماعت را به هَماوَرد خواهی و مُبارزه می طلبد. و دريغ که در اين جنگ نا برابر، سپاه جَهل و تاريکی ، با بکار گيری داغ و درفش، بر اين نماينده ی دانش و روشنائی، می تازَند؛ و آدم کُشان سيه دل، با بَستنِ دَهانِ هَمواره گُشوده به پَرخاش و اِعتراض اش، او را خَفه می کنند.
آدم ها مَحصول و پرورده ی فَرهَنگ و جامعه ی خود هَستند :
« .. ليلی پرورده ی جامعه ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه ی انحرافی می پندارد که نتيجه اش سقوط حتمی است در درکات وحشت انگيز فحشا؛ و به دلالت همين اعتقاد همه ی قدرت قبيله مصروف اين است که آب و آتش را_و به عبارتی رساتر آتش و پنبه را_از يکديگر جدا نگه دارند تا با تمهيد مقدمات گناه، آدميزاده ی طبعاً ظلوم و جهول در خسران ابدی نيفتد. در محيطی چنين يک لبخند کودکانه ممکن است تبديل به داغ ننگی شود بر جبين حيثيت افراد خانواده و حتی قبيله. در اين ريگزار تفته بازار تعزير گرم است و محتسب خدا نه تنها در بازار که در اعماق سيه چادرها و پستوی خانه ها. همه ی مردم از کودکان مکتبی گرفته تا پيران سالخورده ی قبيله مراقب جزئيات رفتار يکديگرند.. » ( سيمای دو زن، ص ۱۱) نويسنده، به کدام جامعه اِشاره می کند؟
او، در پی، به گزارشگری از جامعه ای که «شيرين» از آن بَرخاسته است می پَردازد: « .. اما در ديار شيرين منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نيست. پسران و دختران باهم می نشينند و باهم به گردش و شکار می روند و باهم در جشنها و ميهمانيها شرکت می کنند. و عجبا که در عين آزادیِ معاشرت، شخصّيت دختران پاسدار عفاف ايشان است، که بجای ترس از پدر و بيم بدگويان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خويشتن قائلند.. » و می افزايد « .. در سرتاسر داستان خسرو و شيرين بيتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدميزاده ی خيرخواه مصلحت انديشی به نهی از منکر برخاسته باشد و از عمل نامعقول شيرين انتقادی کرده باشد.. » و « .. در ديار شيرين مردم چنان گرم کار خويش اند و مشاغل روزانه، که نه از ورود نامنتظر وليعهد شاه ايران به سرزمين خود باخبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق شيرين و پرويز دارند.. » ( ص ۱۲ کتاب).
او سِپَس به قيّم و سَرپَرستِ «شيرين»، اشاره می کند که « زنی است از جنس خودش، آشنا با عوالم دلدادگی و حالات عاطفی دختران جوان، و به حکم همين آشنائی است که با شنيدن خبر فرار شيرين متأثّر می شود، اما لشکريان و چابک سوارانِ به فرمان ايستاده را .. از هر تعقيبی باز می دارد؛ و روزی که دختر فراری به خانه و ديار خود باز می گردد، انبان شماتت نمی گشايد و انبوه ملامت بر فرقش نمی بارد.. که می داند دخترک دلباخته است و حرکت نامعقولش کارِ دل است و ربطی با آب و گل ندارد.. بی آنکه چينِ غضبی بر پيشانی بنشاند و با تازيانه و تپانچه ای خشم و خروش خود را بر سر دختر ببارد به تقويت روحيه اش می پردازد تا قويدل گردد و درمان پذيرد.» ( سيمای دو زن، ص ۱۳).
امّا، وضع در ديار «ليلی» ، چگونه است؟ با هم سری به آنجا می زنيم : « .. اما وضع ليلی چنين نيست که محکوم محيط حرمسرائی تازيان است و جرايمش بسيار: يکی اين که زن به دنيا آمده و چون زن است از هر اختيار و انتخابی محروم است. گناه ديگرش زيبائی است و زندگی در محيطی که به جای ذاتِ يبوست صفات ملوکانه، حکيم باشی بيچاره را به تنقيه می بندند و بجای تربيت مردان به محکوميت زنان متوسّل می شوند، که چون ديده ديد و دل از دست رفت و چاره نماند کار عاشقی به رسوائی می کشد و راه علاج اينکه زن را از درس و مدرسه محروم کنند تا چشم مرد بر جمالش نيفتد و کار جنونش به تماشا نکشد. در نظام پدرسالاریِ قبيله، مرگ و زندگی او در قبضه ی استبداد مردی است به نام پدر. پدر ليلی نه از عوالم دلدادگی خبر دارد و نه به خواسته ی دخترش وقعی می نهد. مرد مقتدری است که چون از تعلّق خاطر قيس و دخترش باخبر می شود دخترک بی گناه را از مکتب باز می گيرد و در حصار خانه زندانی می کند، و زندان بانش زن فلک زده ی چشم بر حکم و گوش بر فرمانی است که او را زائيده است و در آغوش محبت خويش پروريده و اکنون به پاس آبروی خانواده و فرمان شفاعت ناپذيرِ شوهر مجبور است رابطه ی دخترش را با جهان خارج از خانه قطع کند، و حتی از نزديک شدن به دريچه و شنيدن صدای پای رهگذران کوچه بازش دارد.. » ( ص ۱۴ کتاب).
او، به تشريح دو دُنيای مُتفاوتی که در يکی «ليلی» و در ديگری «شيرين» می زيد، می پردازد: « در ديار ليلی حکومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه ی شمشير بسته است .. واغلب سوگلی های حرمسرای شاهان و اميران، دختران پدر کُشته ی باسارت رفته اند که بحکم سنّتی مقبولِ همگان، حريفی که در جنگ کشته شود همه ی مايملکش از آن قاتل است، از اسب و گاو و کاخ و سرای گرفته تا غلام و کنيز و زن و دخترش، که همه مملوکند و در مقوله ی ارزش ها يکسان.» (ص۱۶_۱۵ کتاب) ؛
و « دنيای شيرين دنيای گشاده ی بی پروائی هاست، دنيائی است که جزئياتش با يکديگر هم آهنگی دارد .. دختری که در چونين محيطی باليده است در مورد طبيعی ترين حق مشروع خويش_ يعنی انتخاب شوهر_ نه گرفتار حيای مزاحم است و نه در بندِ ريای محبت کُش. آخر در محيط او هيچ دختری را به جرم زيبائيش به قنّاره نکشيده اند و به جرم نگاه محبتی به زندانسرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوائی بر جبين بختش ننهاده اند، تا او بترسد و عبرت گيرد و در نخستين برخوردش با تصوير پرويز ابرو درهم کشد و روی بگرداند و به نگاه دزدانه ای از گوشه ی چشم قناعت ورزد.. » ( ص ۱۷).
پس از آنکه شيرين، « در برابر مرد ناشناسی چون شاپور نقاش»، ازعشق خود به خسرو می گويد؛ گفته می شود که : « .. و در اينجا چون کسی نيست که دختر البته بی حيا را از رسوائی باز دارد و پنجه در گيسوی بلندش افکند و با اردنگی عبرت آموزی به پستوی خانه پرتابش کند، تا بنشيند و چون ليلی غم دل را با ديوار روبرو گويد و به انتظار روزی باشدکه ابنِ سلامی پيدا شود و دستش را بگيرد و با طاق و ترنب پادشاهی به حجله خانه اش برد، شخصاً به چاره جوئی بر می خيزد و بی هيچ کسب اجازه ای از اوليای خويش اسب را زين می کند و قبا دربسته بر شکل غلامان، پای در رکاب می آورد که فاصله ی مختصر ازمنستان تا مداين را يکه و تنها به هوای مرد دلخواهش طی کند. آنهم با چنان راحتی و بی گرفت و گيری که ليلی به خواب هم نديده است حتی برای مسافرتی از خانه به مکتب خانه، و از حرمسرا به حمّام سرِ کوی.» ( سيمای دو زن، ص ۱۸).
نويسنده تيز چَنگِ ما، از شيرينِ با اراده، خود رای و نيرومند؛ به سوی ليلی روی می آورد و کاراکتر او را که در نُقطه مُقابلِ شيرين قرار دارد، اين گونه تَرسيم می کند: « .. و از آن عجب تر زندگی سراسر تسليم ليلی است خالی از هر تلاشی. از مکتب خانه اش باز می گيرند و در خانه ای بام و در بسته زندانيش می کنند بی آنکه اعتراضی کند و فريادی به شکوه و شکايت بردارد. به شوهر ناديده ی نامطبوعی می دهندش بی آنکه از او نظری خواسته باشند، و او همچنان تسليم است و فرمان پذير و در حرمسرای شوهرِ ناخواسته کارش گريه و زاری. نتيجه ی ناگزيرِ چنان محيط و چنان رفتاری سايه ی سوء ظنی است که بر فضای خانه سنگينی می کند و زندگی زناشوئی را از هر زهری جانگزاتر. و نظامی چه استادانه بدين نکته توجه داشته است که : شويش همه روزه داشتی پاس.» ( صص ۱۹_۱۸).
سِتَم بَر عُشّاق، و رَنجی که دِلدادگان می بَرَند:
صفحاتی از کتاب، به نَقشی که عشقِ شيرين و ليلی در زندگی عُشّاق آنان بازی می کند؛ و نيز نقشِ مردان ديگری که در اين ميانه، خود می نمايند؛ و نهايتاً، رَنجی که دِلدادگانِ دِل شِکسته در اين دو داستان، می بَرند؛ اِختصاص داده شده است.
در دُنباله ی روايتِ سَعيدی سيرجانی از دو جُفت عُشّاق تاريخی در کتابِ «سيمای دو زن»، می خوانيم : « ليلی بی تجربه ی اندک سال را چون از مکتب باز می گيرند، قيس از ديدار يار باز مانده سر به شوريدگی می نهد و کار بيقراريش به جنون می کشد و مجنون می شود. درين تحوّلی که قطعاً حاصل عشق ليلی است، دختر بينوا شايسته ی ملامت نيست؛ به فرض آنکه در آن سن و سال با مجنون ملاقاتی هم می داشت با چه تجربه و چه اندوخته ی ذهنی می توانست از جنون مرد جلوگيری کند.» ( ص ۲۰).
و در پی آن : « اما عشق شيرين مايه بخشِ ترقيات آينده ی خسرو است که دخترِ خويشتندار مآل انديش با ملايمت اين واقعيّت را با جوان محبوب خود در ميان می نهد که : رعايت تعادل شرط عقل است و آدميزاده را منحصراً برای عيّاشی و بلهوسی نساخته اند و جهان نيمی ز بهر شادکامی است و نيمه اش بايد صرف کار و نام گردد. و با اين نصيحت چنان تکانی به شهزاده ی تاج و تخت از کف داده می دهد که از مجلس بزم پا در رکاب اسب آورده و به نيّت باز پس گرفتن مُلکت موروثیِ خويش راهی ديار روم شود.» (سيمای دو زن، ص ۲۰).
و در رابطه با « مردان ديگر» ی که در اين دو داستانِ عاشقانه ، نَقشی تأثير گُذار{مُثبت يا مَنفی}، بازی می کنند؛ می خوانيم که : « در هر دو داستان بجز قهرمانان اصلی مرد دومی هم وجود دارد. مرد دوم سرگذشت ليلی محتشمی است از امرای عرب به نام ابن سلام. مرد قوی حالی با آلت و عدّت بسيار که از شيربهایِ سنگين و مخارج گزاف پروائی ندارد، و بخلاف بسياری از خواستگارانِ معاصر خويش، عليا مخدّره را هم ديده است، البته يک نظر و آنهم لابد از فاصله ای نه چندان نزديک، .. مرد نازنين_ ظاهراً با شنيدن اسم دختر_ يک دل نه صد دل عاشق می شود، و مطابق معمول به واسطه ای پناه می برد و به خواستگاريش می فرستد و در پی جشنی مفصل خاتون را به حرمسرای خود می آورد؛ و چه خاتونی، يک برج زهر مار. همسر تندخوی بد ادای بی حوصله ای که شب زفاف را به کام عرب خوش اشتها تلخ می کند..» (صص ۲۱_۲۰)؛
و در ادامه می خوانيم که : « در دياری که به حکم پدر دختر را به حجله ی مرد ناشناسی می فرستند از اين تغيّرها بسيار است و عکس العمل مردانِ تهييج شده منحصر به دو نوع، يا ابراز خشونت و تجاوز به عنف، يا تظاهر به خونسردی و بی اعتنائی تا گذشت روزگار زن را در برابر سرنوشتِ ناخواسته ی محتومش به تسليم آرد. و ابن سلامِ مسالمت جوی از اين دسته است، به انتظار مرور زمان می نشيند و به همين که روزی يک بار قيافه ی شکسته و غم زده ی همسر قانونی اش را ببيند دل خوش می کند .. و سر انجام اشکهای بی صدا و آههای سوزناک ليلی در روحيه ی مرد چنان اثری می گذارد که مريضش می کند و در اوج تلخکامی به ديار عدمش می فرستد.» (ص ۲۱ کتاب).
و « اما شخص دوم داستان شيرين از مقوله ی ديگری است : بجای پول و پله و خدم و حشم طبع بلندی دارد و دل زيبا پسند و بازوی هنرمندی. مرد در نخستين ملاقات مفصلّی که با شيرين می کند دلبسته ی جذّابيّت و شکوه زن می شود، و ديدارهای بعدی بر اين دلبستگيها می افزايد تا تبديل به عشقی گردد يکسويه و حرارت بخش و خانمان سوز. نحوه ی تربيت و غرورِ هنرمندانه مانع از آن است که اظهاری کند و اصراری؛ چه می داند زن موردعلاقه ی او دل در گرو عشق ديگری دارد. مرد در اوج جوانمردی تن به رنج مهربانیِ يکسره می سپارد _ با همه دردسرهايش _ و به عشق افلاطونی متوسّل می شود، يعنی دوست داشتن و عشق را در درون خود به کانون حرارتی مبدّل کردن و از گرمی اش نيرو گرفتن و به هنر پرداختن. رياضتی که مجنون دعويش را کرده است و فرهاد بجايش آورده.» ( سيمای دو زن، ص ۲۲).
نويسنده، انجامِ کار « فرهاد» را با انجامِ کار « ابن سلام » می سنجد؛ و ردّ پای «شيرين» را چونان ردّ پای « ليلی» در رَقَم خوردنِ اين پايان، جُستُجو می کند : « سرانجام او هم شباهتکی به روزگار ناخوش عاقبت ابن سلام دارد، با چندين تفاوت و از آن جمله اينکه ابن سلام کُشته ی زنجموره های ليلی است آنهم در بستر بيماری با جان کندنی طولانی و خسته کننده؛ اما فرهاد کشته ی عشق شيرين است، آنهم با يک ضربه ی جانانه و بی هيچ عليلی و نکبتی. با دقتی اندک می توان سرخی مختصری از خون ابن سلام را بر پنجه های ظريف ليلی مشاهده کرد و حال آنکه روح شيرين از جنايتی که بر فرهاد رفته است بی خبر است و بی گناه.» ؛ چرا که : « ابن سلام را آينه دقّی به نام ليلی می کشد، و فرهاد را حسدِ شاه کينه جوی ناجوانمردی با غرور سرکوفته و شخصيّت در هم شکسته اش، که مرد را به دربار پر شکوهش خوانده است و در مناظره ی با او در مانده.» (سيمای دو زن، ص ۲۳).
و اما، رَنجی که دلدادگان عزيزِ ما می برند، چيست ؟ و از چيست؟ در کتاب از زبانِ سَعيدی سيرجانی می خوانيم که : « هر دو زن در راه عشق شان موانعی خودنمائی می کند. اين سدهای جدائی افکن گاهی ديگرانند از قبيل مريم رومی و ابن سلام تازی و گاهی مرد محبوب دلخواهشان. آری مجنون و خسرو در عين عاشقی و دلدادگی حجاب راه وصالند و مايه بخشِ رنج ليلی و شيرين.»؛ چرا؟ چون : « مجنون با ديوانه بازيهای ناهنجارِ غير طبيعی اش که عاشق عشقم و دلداده ی دلدادگيم، و خسرو با دل هرجائی هوسباره ی حکومت پرستش که به هر چمن که رسيدی گلی بچين و برو.» (صص ۲۴_۲۳)؛
او ، کمی بيشتر روی اين موضوع درنگ می کند؛ و رويکرد و بَرخورد مُتفاوت اين دو زن{مُتأثّر از فرهنگ و شيوه ی تربيّتی آنها}، به اين مسأله ی يکسان ؛ را می کاود : « .. چه رنجی می کشند اين دو زن بی گناه تاريخ دلدادگيها از حرکات نامعقول محبوبشان. و چه تفاوت فاحشی است در عکس العمل اين دو زن در برابر مانع تراشی های آن دو مرد.» (ص۲۴)؛ و در ادامه گزارشِ خود، واکنش آن دو را ، يک يک بر می شمارد:
« ليلی بی هيچ تلاشی جنون مجنون و زندگی تلخ خويش را سرنوشتی قطعی می داند و چاره ی کار را منحصر به مخفيانه ناليدن و اشک حسرت ريختن که فرمان سرنوشت اين است و اگر راز دل با پدر در ميان نهد مايه ی آبرو ريزیِ قبيله خواهد بود و زن دلشکسته ی پابسته، مرد نيست تا از کريچه ی تنگِ حصارِ خانه قدم بيرون نهد، چاره ای ندارد جز سوختن و ساختن و در نوحه گری با مجنونِ از خلايق بريده همنوا شدن و سر انجام در اعماق حسرت و ناکامی جان دادن و از قيد جهان رستن.» (سيمای دو زن، ص ۲۴)
« و در مقابل او شيرين دخترک مغرور لجبازی است که جسورانه پنجه در پنجه ی سرنوشت می اندازد و در نبرد با شاهنشاه قدرتمند بلهوسی چون پرويز همه ی استعدادها و امکانات خود را بکار می گيرد و با تقوايی آگاهانه و غروری برخاسته از اعتماد به نفس، رقيبان سرسختی چون مريم و شکر را از صحنه می راند، و از موجود هوسبازی چون خسرو _ با دل هرجائی هرزه گردش _ انسان وفادار والائی می سازد که همه ی وجودش وقف آسايش همسر شده است، تا آنجا که در واپسين لحظات حيات از رها کردن آه بر لب آمده ای خود داری می کند که مبادا شيرين بناز خفته، وحشت زده از خواب برجهد.» (سيمای دو زن، ص ۲۴).
امّا، رَنجهای دلدادگان که يکی دو تا نيست. حَتّا ديدارِ مَعشوق هم، با رَنج بهمراه است. به اِظهار سعيدی سيرجانی و بَرداشتِ او از دو منظومه ی « نظامی گنجوی» : « هر دو زن از ملاقات مردان محبوبشان رنجی می کشند، اما رنجی که از يک مقوله نيست.» (ص ۲۵)؛
او ابتدا، به رَنجی که ليلی می کشد، اشاره می کند : « حالت ليلی را مجسّم کنيد در نخلستان نزديک خانه اش که چشم ابن سلام را دور ديده است و قاصدی پيدا کرده و رشوه ای داده تا مرد به لطايف حيل، مجنون را از دامن دشتها و گريوه ی کوهها باز جويد و به آبادی آرد و در نخلستان نزديک خانه ی او بنشاندش، تا زنِ از قيد شوی رهيده با وسواسی برخاسته از بيم بدگويان و بلفضولان که گر پيشترک روم بسوزم، و با اعتقادی جازم که برابر نشستن دو دلداده در مذهب عشق عيب ناک است، در فاصله ای ز آنسوتر يار خود به ده گام، پشت تنه ی نخلی پنهان گردد و صدای معشوق را بشنود که با احساس حضور يار بعد از يک بار غش کردن و بهوش آمدن دل و دماغی پيدا کرده و هوای نغمه سرائی به سرش زده است که : آيا تو کجا و ما کجائيم، و در پی آن نعره ای و جامه دريدنی و سر به بيابان نهادنی. » (سيمای دو زن، ص ۲۵).
به باور سيرجانی : « .. رفتار خود آزارانه ی ليلی و مجنون نتيجه ی ناگزير آن محيط و آن شيوه ی زندگی است. مرغ با قفس خو گرفته را سرِ پروازی نيست و گرچه درِ قفس را بگشايند؛ عادت به ستم کشی مولود دوام ستمگری است.» (همانجا).
او، آن گاه به ديدارِ شيرين با معشوق اش می پردازد : « شيرين هم صحنه ی ملاقاتی دارد با مرد محبوبش، اما با مختصر تفاوتی و رنجی از نوعی ديگر. رنج شيرين هم اگر از رنج ليلی گرانسنگ تر نباشد سبک تر هم نيست.» و در پی اين می افزايد : « زن مغرورِ عزّت طلبِ نازنين را مجسّم کنيد دست از مسند حکومت ارمنستان کشيده و با پای خود به ديدار معشوق آمده و بر جای خود مريم رومی را در حرمسرای سلطنتی ديده و معترضانه در قلعه ای خود را زندانی کرده.. » ؛ و بعد که به او خبر می دهند که خسرو به ديدنش آمده است، « می داند که مستی شراب و حرارت عشق در جان مرد افتاده است و بی تابش کرده و به بوی وصالی بدان سويش کشانده. اگر بدو اجازه ی ورود دهد هرچه پيش آيد به زيان اوست، و گر بتندی براندش بختِ باز آمده را رانده است، و اين در مذهب هوشمندان گناه است. هوش زنانه اش بکار می افتد، می فرمايد تا دروازه ی قصر را ببندند و در حياط قلعه بساطی بگسترانند و با تکلّفی شاهانه مردِ مستِ کام طلب را در آنجا فرود آرند و خود با آرايشی هوس انگيز بر بام قصر ظاهر می شود و .. » (ص۲۶)؛
و می افزايد که : « حالت شيرين را مجسّم کنيد که پس از يک مناظره ی طولانی چه دندانی بر جگر گذاشته و چه رنجی تحمّل کرده است تا مرد محبوب خويش را سرخورده و ناکام ديده از دروازه ی قصر براند، و با رفتن او _ در خلوت تنهائی _ اشک غم فرو ريزد.» ( صص ۲۷_۲۶).
نويسنده، به شُماری از عواملی که سببِ رَنج بردنِ اين عزيزان می شوند، اشاره می کند : « مجنون ليلی مرد نازنين پاکباخته ی صاف و صادقی است، منتها با دو خصوصيّت اخلاقی يکی اينکه مرد محترم بشدّت عاشق رنج بردن و خواری کشيدن و ناله سر دادن است. تربيت روزگار کودکی او به شيوه ای بوده است که چون اغلب جانداران با خنده ميانه ای ندارد، از نشاط و سبکروحی بيزار است و آن را بخلاف شأن انسان می داند و با قاطعيّت معتقد است با هر قهقهه ای که مرد بزند، شک نه که شکوه از او شود فرد؛ و کار اين غم پرستی تا آنجا بالا می گيرد که عشق را هم به طفيل غم عشق می خواهد، و در خواری کشيدن و خود آزاری بدان مايه پيش رفته است که به طيب خاطر در نقش اسيرِ زندانی به تصدّق گيری می برندش به قبيله ی ليلی تا با شنيدن بوی معشوق نعره زنان بند و زنجير پاره کند و سر به بيابان گذارد..» (سيمای دو زن، ص ۲۷).
عيب و ايرادِ معشوقِ شيرين را هم که می دانيم : « .. بلهوس است و تا حدودی هرزه طبع و فراموشکار.» ؛ و تا آنجا که به رَنج شيرين بر می گردد، بد نيست که بدانيم : « رنجی که شيرين از خبر عروسی مريم کشيده است اگر تحمّل پذير باشد، اين خبر رنج آور که مرد محبوبش برای تحريک حسادت و در هم شکستن غرور او، با زنی هرجائی هماغوشی کرده است قابل تحمّل نيست.» (ص ۲۸ کتاب).
و سراَنجام، خود نمودن و سايه اَفکندنِ مردانی بَداَنديش بر زندگی و روابطِ دِلدادگانِ شوريده بَختِ ما؛ که کتاب به آنها نيز پرداخته است : « زندگی ليلی و شيرين هم از وجود مردان نامطبوع نامطلوبی خالی نيست. مردانی که عشق يکطرفه را برای تأمين هوسهای خويش کافی می پندارند و شريک زندگی را از مقوله ی اسب و استری می شمارند خريدنی يا غزالی گرفتنی.» (ص ۲۸ کتاب).
کتاب، نمونه هائی از اين اَفراد را نام می برد و نقش و سَهمی که اينان در اين ميان داشته اند، را می کاود. « ابن سلام »، نمونه ی گروه نُخُست؛ و « شيرويه »، نمونه ی گروه دوم است. ابن سلام را می شناسيم و می دانيم که پول فراوانی دارد و آهنگِ داشتنِ ليلی را کرده بی آنکه خواستِ ليلی برای اين کار پرسيده شود ؛ چرا که او{ابن سلام}، « .. در بند اين نيست که او هم آدميزاده ای است با حق انتخابی.» ( همانجا). ولی، شيرويه؟ او « شاهزاده هوسباره ی پدر کُشِ ساسانی» است « که با دريدن پهلوی پدر بر تختش تکيه زده است و مالک همه ی مستملکاتش گشته و از آن جمله زن زيبائی به نام شيرين، که او را از مقوله ی غنايم می شمارد و ملک طلق خويشتن می داند.» ( ص ۲۸، همانجا).
رفتار اين دو زن در برابر اين دو مُدعی چيست؟ طبعاً اين دو به يکسان به اين مُدعيّان، برخورد نمی کنند : « ليلی دخترک مظلومِ اهل تسليم و رضائی است، تو گوئی آهوی سر در کمندی. بی هيچ فرياد و حتی شکوه ای تسليم سرنوشت می شود و بی آنکه گره غمی از جبين بگشايد رضا به داده می دهد و به خانه ی بخت می رود..» و « .. سالها در حرمسرای همين شوی ناخواسته ی شرعی و قانونيش بسر می برد و به شيوه ی سنّتی خواهران و مادرانش به تمرين دو روئی می پردازد، گناه معصومانه ای که نتيجه ی ناگزير اختناق ها و استبدادهاست.» ( سيمای دو زن، ص ۲۹_۲۸).
و امّا شيرين؟ « .. چنان غروری در اعماق وجود اين زن سرسخت خفته است که سرش به دنيی و عقبی فرو نمی آيد.. به حکم همين طبيعت تسليم نا پذير است که در پاسخ پيغام شيرويه با سکوت خويش او را وادار به تحمّل و انتظار می کند، وخود با چنان آرايش و نشاطی در تشييع جنازه ی پرويز قدم بر می دارد که بسياری از کج انديشان را به گمان می افکند، غافل از اينکه زن می خواهدبا تصميم مردانه اش درس وفائی به دلدادگان روزگار دهد.» ( سيمای دو زن، صص ۳۰_۲۹).
کتاب، از دو چهره ی منفی ديگر، که می توان آنان را پيامبَرانِ مِرگ و تَباهی خواند، نيز نام می برد؛ که يکی کسی است که به سُراغ مجنون می رود تا خبرِ به خانه ی شو فرستادنِ ليلی را به او بدهد، با اين تفصيل که : « اميدهايت برباد رفت و يار نازنينی را که اهل وفا می پنداشتی و از جان و دل دوستش می داشتی، دادند به شوهری جوانش.» و اينکه « نوعروس جوان، ترا ،فراموش کرده است و با دامادِ کامران کارش همه بوس و کنار است .. » (ص ۱۹)؛ و ديگری، شخصی است که « با رساندنِ خبر دروغينِ مرگ شيرين باعث قتل فرهاد می شود.» (همانجا).
سيرجانی به اين دو، وکاری که کرده اند، بَرخورد می کند و ميان کار اولّی با دُومی تَفاوت قائل می شود : « .. قاصدی که با آواز شومِ که شيرين مُرد و آگه نيست فرهاد، باعث خودکشی مرد هنرمند می شود، يک مأمورِ خود فروخته ی مواجب گرفته ای است که درباريان پرويز گشته اند و پيدا کرده اند و با وعده ی دستمزدی کلان بدين جنايتش گماشته اند. و حال آنکه برای رساندن خبر عروسی ليلی به کسی نه مزدی داده اند و نه مأموريتی. ناجوانمردی به سائقه ی خبث جبلّی به سراغ مجنون می رود و با آن لحن دلازارِ جانگزا زهر نامرادی بر دل آزرده ی عاشق می پاشد.» ( سيمای دو زن، صص ۲۰_۱۹)
جَمع بَندی و نَتيجه گيری:
با عنايت به آنچه از کتابِ « سيمای دو زن »، گزارشِ دانِشوَرِ فَرهيخته «سعيدی سيرجانی» از دو مَنظومه ی عاشقانه ی تراژديکِ شاعر بلند آوازه ی ميهن مان «نظامی گنجوی»، در بالا آمد؛ می توان به ژَرفای نگرانی و دِلشوره ی اين گزارشگرِ هوشمَند از آنچه پَس از به قُدرت رسيدن واپس گرايانِ تاريک اَنديشِ مَذهَبی ؛ مردم ما بويژه زنانِ سَرفَراز و مَغرورِ کشورمان، را به گونه ای جدّی و واقعی تَهديد می کرد، پَی بُرد.
اُستاد، با به تَصوير کشيدنِ جامعه ی عَقب اُفتاده ای که «ليلی»، اسير و زندانی آن است و تَرسيمِ خُطوط و نُقوشِ فَرهَنگِ مُسلّط بَر اين جامعه ؛ گوئی به آنچه مُلّايان با پياده کردن احکام و «قوانين» ساری و جاری ۱۴۰۰سالِ پيش، قَصدِ تَحميلِ آن به مَردم ما را دارند، اشاره می کند. او، پِنداری به مردم ما و بويژه زنان ايران، دَر رابطه با آنچه می گذرد و آنچه دَرپَی است، هُشدار می دهد. او با گُذاشتنِ جامعه ای که «شيرين» در آن می زيد و اِشاره به فَرهنگِ پيشرو آن ، در برابرِ فَرهنگ و جامعه ی عَقب مانده ی «ليلی»، آنچه را که مردم ما و بويژه زنان ايرانی، دَر خورِ آنند؛ نشان می دهد.
او در يک کلام : دو فَضا، دو جامعه، دو شيوه ی تَربيّتی و دو فَرهنگ را در برابر هم می گُذارد. او فرهنگِ ايرانی، فرهنگِ بَرتَر و مُتکامِل تَرِ آن را در برابرِ فرهنگِ اِسلامی، فرهنگِ عقب اُفتاده ی عصرِ جاهليّتِ عَرَب می گُذارد و آنها را با هم مُقايسه می کُنَد. آن هم در فضای اِستبدادِ دينی حاکم و در شرايطی که سَردَمدارانِ حکومتِ اِرتجاعِ دينی، با نَفی و تَخطئه ی فرهنگ ايرانی و عُنصر ايرانی؛ بر آنند تا « فرهنگ اسلامی» ، فرهنگِ عَصرِ جاهليّتِ عرب را به مردم ما حُقنه کنند. سيرجانی، تفکّری را نمايندگی می کند که در ۱۴۰۰ سالِ گُذشته، هَمواره در ادبيّاتِ ما با اين فَرهنگِ وارداتی و تَحميلی اِسلامی، در تَنِش و مُبارزه بوده است.
سعيدی سيرجانی، خود در پايان گزارش اش، آنچه را که از دو کاراکتر{شخصيّت} دو داستانی که به شَرح و تَوضيح شان نشسته است؛ و نيز فرهنگ ها و جامعه های کاملاً مُتفاوت و ديگرگونه ی آن دو، گُفته است، جَمع می زند و به نتيجه گيری می پَردازد. او می نويسد : « در منظومه ی ليلی و مجنون چنان بوی حقارتی پيچيده است که مشام جان را می آزارد. مجنون شخصيّت متزلزل نامطمئنی دارد و چون می داند که لايق همسری ليلی نيست، زنجموره سر می دهد که : او را به چو من رميده خوئی * مادر ندهد به هيچ روئی، و خودش معترف است که : گل را نتوان به باد دادن، و بدين دل خوش دارد که : ما را به زبان مکن فراموش.» ( سيمای دو زن، صص ۳۱_۳۰)؛
پدر و مادرِ مجنون و ديگران هم وضعی بهتر از او ندارند: « .. و از او بيچاره تر پدر سالخورده ی آبرومندش که بايد شاهد ديوانه بازيهای پسر باشد و در طلبش آواره ی بيابانها.» و « و از اين دو بدتر مردی که مجبور است زنی را به عنوان همسر در حرمسرايش نگه دارد که می داند از او نفرت دارد..» و «.. و از اين هر سه حيرت انگيزتر و دلگدازتر، ناله های ضعيفه ی پای بسته در کنج زندانسرا نشسته ای است که بر موقعيّت مجنونِ فلک زده غبطه می خورد که آخر نه چو من زن است، مرد است، .. زنی که از در و ديوار برای خودش سند حقارت می تراشد .. » ( ص ۳۱)
و سِپَس، نوبتِ جامعه ی «شيرين» می رسد : « اصلاً فضای داستان خسرو و شيرين لبريز از اتکای به نفس است و غروری برخاسته از خودشناسی ها. و اين خصوصيّت در رفتار يکايک قهرمانان داستان جلوه ها دارد، از مناظره ی هيبت انگيز فرهاد و خسرو، و نهيب مردانه اش که : بگفت آهن خورد گر خود بود سنگ، گرفته تا مناجات شکوه مند شيرين با آن لحن اعتراض آميزش در خطاب به شب ديرپای فراق که : مرا يا زود کُش يا زود شو روز؛ و از آن بالاتر اعتماد مطلق به دست برنده ی زيبائيش .. » ( سيمای دو زن، صص ۳۳_۳۴).
***
يکم آبان
۱۳۸۱