|
هوشنگ گلاب دژ |
آزموده را ، آزمودن
خَطاست !
بازخوانی
و نقدِ
کتابِ
تولّدی ديگر
(نوشتهی:
آقای شجاع الدين شفا)
«برای
اينکه بت پرست نباشی، کافی نيست که بت هاراشکسته باشی ، بايد خوی بت پرستی راترک
گفته باشی.» (نيچه)
نويسنده،
اين گفته ازنيچه را زينت بخش سرآغاز کتابِ خويش کرده است. آيا او براستی میخواهد
بُت پرست نباشد؟ وآيا او برآن است که بُت هارا بشکند؟ تاچه اندازه دراين راه پيش می
رود ؟ وَ سرانجام آيا او دَر پايان راه ، خوی بت پرستی را ترک گفته است ؟ اين گام
های اورا با ورق زدن کتاب اش پی می گيريم .
شناسنامه
ی کتاب در چند سطر
دوستون
پايه ای کتاب، دين و سياست است. اما روی آوردن چندتايی از دوستان به اين کتاب ، که
خواندن آن رابه من سفارش می کردند، بيشتر برخورد افشاگرانه ی آن به اسلام است که
امروز نمايندگان آن يا بازيگران بالفعل سياست در ايران و يا بازيگران بالقوه ی آن
درگروههای سياسی و يا سياسی _ نظامی مخالفِِ حکومت (اپوزيسيون ) هستند۰
کتاب،
درمجموع ۶۱۹صفحه است که بخش اصلی وَ متن آن، منهای فهرست منابع (غربی وشرقی ) و
فهرست راهنما، رويهمرفته ۵۵۰ صفحه می شود. ديباچه ای بر چاپ چهارم (۴صفحه) و
سرآغاز(۴۴صفحه) و بخش های پايانی کتاب: مذهب فردا(۳۸صفحه)، ولايت فقيه (۵۸صفحه ) و
پايان سخن (۳۸صفحه ) ودرمجموع ۱۶۲صفحه ، دربرگيرنده ی ساختمان فکری نويسنده و به
گمان من، انگيزه هائی است که او را به نگارش اين کار تحقيقی خود واداشته است. بقيه
ی کتاب ، کاوشی است دراديان موجود و بويژه سه آئين دينی موسوم به « اديان توحيدی» :
يهود، مسيحيت و اسلام ؛ دريک برش عمقی به تاريکی های سده ها وهزارههای گذشته،
پيوندهای اين سه بايکديگر و با آئين های پيش از خود و تأثيرگذاری و تأثيرپذيری
متقابل و کارکردهای عملی آنها در گذشته و اکنون. (۱)
نويسنده،
در« ديباچه ای بر چاپ چهارم» کتاب خويش، گوشزدمی کندکه « .. شمار بسياری از دوستان
شناخته يا ناشناخته از سراسرجهان، انتشاراين کتاب را موردتأييدی علاقمندانه
قرارداده اندکه من دراينجاازهمه آنها ازاين بابت تشکرمی کنم، و بموازات اين امتنان
تذّکراين واقعيت را نيز ضروری میدانم که درهيچيک ازاين اظهارنظرها نه تنهاازجانب
خوانندگان ايرانی ومسلمان کتاب، بلکه ازجانب خوانندگان پارسی زبان متعدد يهودی و
مسيحی آن نيز، بخلاف آنچه ميتوانستم انتظارداشته باشم، درباره محتوای آن نظری
انتقادی دريافت نداشته ام،..»( تأکيدازمن است).
به
گمان من، يکی ازدلائل اينکه کسی به اين کتاب برخورد انتقادی نکرده است، می تواند
اين باشدکه بسياری، تنها به اين دليل که نويسنده ی کتاب يک«سلطنت طلب» و دارای
پيشينه ی کار در دربارپهلوی(به عنوانِ«مقامِ معاونِ فرهنگیِ دربارِشاهنشاهی») است،
زحمت خواندن وبرخورد به آن را به خود نداده اند. به باورمن، بخش هائی ازکتاب که به
بررسی تاريخی «اديان توحيدی»، پرداخته است، باارزش و در خورِ توجّه است. اگرچه،
رويکردِ کتاب به تاريخ ايران، به ويژه دربرخورد به آنچه نويسنده آن را «عصرپهلوی»
می نامد، دارای پاره ای بد انديشی ها، کجروی ها و بدآموزی ها، می باشد، که بايدبه
آن« نظری انتقادی» داشت. آنچه دربرابر روی شماست، جُستاری است در اين کتاب وکوششی
برای نشان دادن اين کمبودها.
مردم
ما، نسلی صغير و راه گم کرده نيستند!
نويسنده،
درسرآغازکتاب، پس از برشمردن گاهنامهی زندگی اداری خود در« ايران عصرپهلوی » و «
زندگی دوران بيوطنی » خويش ، می نويسد که :« امروز، در بيستمين سالگرد انقلاب ولايت
فقيه، درآستانه قرنی تازه وهزاره ای تازه، برمبنای همه اين سوابق وتجارب وهمه اين
مطالعات ، خودم راعميقاً مسئول آن ميدانم که اطلاعاتی کلی درباره آن واقعيتهائی که
بخصوص در راستای مذهبی از مدتها پيش در جهان مترقی شناخته شده ولی غالب آنهاهمچنان
برای دنيای اسلامی، منجمله ايران مسلمان ناشناخته مانده است _ و اگربموقع شناخته
شده بود احتمالاً راه بر انقلابی قرون وسطائی درسالهای پايانی قرن بيستم
درکشورمابسته ميشد_ در اختيارنسل نوخاستهای بگذارم که اگربخواهدبصورت نسلی بالغ
ونه صغيرشرعی و صغيرسياسی پابه هزاره سرنوشت سازتازه ای بگذارد به آشنائی باآنها
نيازی حياتی دارد...» (۲)
پيشترهم،
نويسنده درديباچه ای برچاپ چهارم کتاب، بیآنکه نيازی به شکسته نفسی داشته باشد،
خودرادررديف انديشمندان مکتب فروغ (عصرروشنائی _رنسانس) دراروپا قرارداده ونوشته
است که :« همچنانکه عصرروشنگری جهان غرب انديشه های انديشمندان مکتب فروغ را از راه
کتابها و نوشته ايشان به محيط ظلمت زده کليسای تفتيش عقايدراه داد، کتابهائی از
نوع کتابی که اکنون در دست داريد، وآنچه رهنوردانی پيشگام تر از من درسالهای گذشته
درهمين راستا در دسترس هموطنان خويش گذاشته اند يا از اين پس خواهندگذاشت،
میتوانند با کمک به آگاه سازی نسل راه گم کرده امروزجامعه ما راه را تا آن حدکه
درتوانائی کتاب يانوشته ای است بر اين دگرگونی سرنوشت ساز هموار کنند. » (۳)
مردم
ما، به باورنويسنده ی محترم، نسلی صغير و راه گم کرده هستند، چون خمينی و ولايت
فقيه ونظام قرون وسطائی جمهوری اسلامی برآنها تحميل شده است. شرکت ميليونی مردم ما
درانقلاب سالهای ۵۷_۵۶، باهدف تعويض نظام سلطنتمطلقه شاهنشاهی خاندان پهلوی با
نظام اسلامی ولايت مطلقه فقيه نبود. آزادی و دموکراسی _ مردم سالاری (درتداوم
انقلاب مشروطه و مبارزات ضداستعماری_ ضدديکتاتوری دوران جنبش ملی کردن صنعت نفت )،
خواست مردم ما بود که درطی ۵۸ سال سلطنت اين خاندان از آنها ربوده شده بود.
خودنويسنده به اين مسأله اشاره میکندمنتها به سبک خودش:« عصيانی که درسال ۱۳۵۶
آغازشد نه عصيانی مذهبی بود ونه اصولاً درمسيرايدئولوژی مذهبی قرارداشت، ونه
تنهادرچنين مسيری نبود، بلکه درست درجهت مخالف آن بود، زيرا ايدئولوژی همه مذاهب «
توحيدی » سامی بر حاکميت مطلققوانين تغييرناپذيری متکی است که قوانين آسمانی
شناخته اند، درصورتيکه خواست اين عصيان تأمين آزاديهای دموکراتيک بيشتربود.» (۴)
آزادی،
آن گوهرگرانبهائی است که نياز به آن برای انسان، کمتراز نيازبه چيزهای ضروری ديگر،
نيست. اماهنگامی که دريک جامعه ، افراد و ياگروههاوياطبقاتی پيدا بشوندکه اين آزادی
را برنتابند و به ربودن آن از دست مردم بپردازندو دراينکارموفق هم بشوند، آيااين
درست وعادلانه است که گناه اين کار را تنها به گردن مردم بيندازيم وبه سرزنش آنها
بپردازيم و آنهارا صغير و راه گم کرده بناميم ؟ (۵)
سراسرتاريخ
بشری، آکنده ازاين تجاوزهاومقاومت وتلاش مردم برای دفعِ متجاوزين به حقوقِ خويش
است.نويسنده که به درستی به ستايشِ شورشهای مردم در روياروئی با تازيان پس ازيورشِ
آنهابه ايران واشغال آن می نشيند، چرااينکارخودراتنهابه اين دوره محدود می کند وبه
شورشهای اين مردم درسراسردوران ۲۵۰۰ساله (ويابه گفته ی نويسنده کتاب ۲۸۰۰ساله )
شاهنشاهی ايران در روياروئی باشاهان ستمگر و روحانيون متّحدآنها_ و ازجمله دردوران
۵۸ساله سلطنتِ مُطلقه خاندان پهلوی، توجهی نمی کند؟
از اين گذشته، آن که راه رابرای به قدرت رسيدن خمينی وتحميل ولايت فقيه ونظام قرون
وسطائی جمهوری اسلامی به مردم ما باز کرد، خود نظام مطلقه ی شاهنشاهی بود، که
باسرکوب هر وهمه گونه نظر و ايده ی مخالف خود، مانع ازشکل گيری هرگونه تشکل و
سازمان سياسی و حتی صنفی مستقل وغيروابسته ومردمی درکشور می شد؛ و تنهامکانی که
بسته نشد: مسجد، بود_ جائی که مراسم کفن و دفن و به گورسپاری نظام شاهنشاهی درآنجا
طراحی شد و به مرحله ی اجرا درآمد. درشرايط نبود يک سازمان فراگيرمردمی که جنبش حق
طلبانه ی مردم را برای تأمين آزاديهای دموکراتيک (و نه تأمين آزاديهای دموکراتيک
بيشتر _ چنانکه نويسنده محترم ادعا می کند) رهبری کند، خمينی توانست با نشان دادن
چراغ سبز ازسوی غرب _ که رژيم شاه ، کاربری وسودمندی خودرابرای آن از دست داده بود
، بر امواج اين جنبش سوار بشود و از آن برای خزيدن به قدرت، سودبجويد(۶).
يک
مقايسه تاريخی از دو فروپاشی _ باکدام هدف؟
نويسنده،
درهمان ديباچه ، باسودجستن ازگفتهای از هگل که « تاريخ همواره تکرارمی شود» ، به
سنجش رويداد فروپاشی دودمان ساسانيان دربرابريورش تازيان بافروپاشی دودمان پهلوی در
رودرروئی باخيزش ميليونی مردم، دست زده و می نويسدکه هگل « به احتمال
بسيارنمیتوانست فکرکندکه ... آنچه درنيمه هزاره اول گذشته بود دقيقاً درپايان
هزاره دوم تکرارخواهدشد، يعنی بهمان صورت که درهزاروچهارصدسال پيش باديه نشينانی
باوعده مساوات و اخوت پابه ميدان نهادند ولی خيلی زود شمشيرکشان قادسيه و جلولا
ازکار درآمدند، و صحبت از عدالت اسلامی کردند ولی جزغارت مغلوبان و اسير گرفتن زنان
و فرزندان آنان نشانی ازاين عدالت ارائه نداشتند، در پايان هزاره دوم نيز وارثان
قرن بيستمی همين شمشيرکشان باوعده مؤکد آزادی و دمکراسی و حقوق بشر پا به همين
ميدان خواهند نهاد، ولی اين بار نيز اززبان ولی فقيه تازه، همچنانکه پدرانشان از
زبان سعد وقاص و حجاج ابن يوسف چهارده قرن پيش شنيده بودند، خواهند شنيدکه: آنهائی
که از دمکراسی حرف می زنند دشمن اسلام هستند.... و، الی آخر.» ( ديديباچه بر چاپ
چهارم).
نويسنده،
که اين گفته را که « تاريخ همواره دوبارتکرارمی شود» ازهگل وام می گيرد، فراموش
میکندکه هگل همچنين نمی توانست فکرکندکه تاريخ ، بارنخست به صورت تراژدی رخ می دهد
و باردوم به صورت کمدی! بااينهمه، پرسشی که پيش میآيد اين است که چرا نويسنده، اين
دو رويداد تاريخی را که ۱۳۵۰سال ميان آنهافاصله است با هم مقايسه می کند؟ هدف او از
اين کار چيست ؟ آيا هم سرنوشنی يزدگردسوم شاه نگون بخت ساسانی _ که در برابريورش
تازيان راه فرار در پيش گرفت و سرانجام در مرو به دست آسيابانی کشته شد _ با
محمدرضاشاه پهلوی _ که دربرابر خيزش مردم ناگزير از ترک ايران شد و به عبارتی فرار
را بر قرار ترجيح داد و دوراز تاج و تخت جان داد _ نويسنده را به اين کار واداشته
است؟
فرار
از برابر دشمن خارجی و يا در روياروئی باخيزش مردم عاصی و به جان آمده ، پديده ای
عادی و معمولی درسراسر تاريخ ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی ايران بوده است و منحصر و محدود به
اين يکی دو مورد نمی باشد. برای نمونه می توان از جمله فرار داريوش سوم آخرين شاه
دودمان هخامنشی از برابر اسکندر مقدونی به باکتريا ( باختر) و کشته شدن اوبه دست
ساتراپ باکتريا (سال ۳۳۱پيش از ميلاد) ، فرار خسرو دوم شاه ساسانی به دامان روميان
و کمک گرفتن از آنهابرای محافظت ازتاج و تخت خود دربرابر تهديد بهرام چوبينه(سال
۵۹۱ميلادی)، فرار محمدعلی شاه قاجار به دامان روسيه تزاری وپناه گرفتن او در سفارت
روس، پس از شکست کودتای او عليه مجلس و انقلابيون مشروطه خواه (سال ۱۹۰۹ميلادی )،
انتقال ( و يا فرار) رضاشاه «کبير» به جزيره موريس پس ازاشغال ايران توسط متفقين
درخلال جنگ جهانی دوم (سال ۱۹۴۱ميلادی) و فرار محمدرضاشاه پهلوی به بغداد و سپس رُم
پس از ناکام ماندن و شکست کودتای ۲۵ مرداد۱۳۳۲ (۱۶ اگوست ۱۹۵۳) و سرانجام، اخراج (و
يا فرار) او از ايران در سال ۱۳۵۷ ( سال ۱۹۷۹ميلادی ) پس از اوجگيری جنبش مردم، و
يا به تعبير نويسنده « انقلاب جاروکشان»، را می توان نام برد.
چرا
شاهان عزيز ما هنگامی که شرايط سخت شده ، فرار را بر قرار ترجيح داده و برای باز پس
گيری تاج و تخت خود، به جای رو کردن به مردم، به دامان بيگانه پناه بردهاند؟ فرار
آنها از کشور در زمان يورش نيروهای بيگانه و رهاکردن و تنهاگذاشتن مردم در شرايط
سختی که دشمن خارجی بر همه چيز آنها چنگ انداخته است ، را چگونه می توان توجيه کرد؟
نويسنده عزيز ما که دو رويداد تاريخی فروپاشی دو دودمان ساسانيان و دودمان پهلوی را
همسنگ و يکی دانسته، و دومی را تکرار دقيق اولی می خواند ، چه پاسخی دارد که بدهد؟
اين فروپاشی ها، هيچگونه دليل و يا علت داخلی، مثلاً : فاصله و شکاف ميان حاکمين و
محکومان، به جان آمدن مردم از ظلم و ستم فزون از اندازهی طبقات حاکم _ شاه و
درباريان و..، نداشته است ؟ من ، در اينجا گوشه ای از نمايشنامه ی « مرگ يزدگرد»
ساخته بهرام بيضائی را، برای کمک به يافتن پاسخ ؛ بازگو میکنم :
«
اما زنآسيابان بهتر از شاه می داند که دشمن او «سپاه تازيان » نيست ، او دشمن را
خود پرورده است:
زن:
دشمن تو اين سپاه نيست پادشاه، دشمن را تو خود پرورده ای. دشمن تو پريشانی مردمان
است. ورنه از يک مشت ايشان چه می آيد؟»
و
« آسيابان: من گفتم ای پادشاه، ای سردار، پايت شکسته باد که به پای خود آمدی . پاسخ
اين رنج های ساليان من باکيست ؟ من هرروز زندگيم به شما باج داده ام . من سواران تو
را سيرکرده ام. اکنون که دشمنان سيرند تو بايد بگريزی و مرا که سال ها دست بستی دست
بسته بگذاری؟ مرا که ديگر نه دانش جنگ دارم و نه تاب نبرد... » (۷)
دو
بخش کردن تاريخ ايران،
در
خدمت چيست؟
نويسنده،
سپس روی مقطع تاريخی نخست _ فروپاشی دودمان ساسانيان پس از يورش تازيان _ درنگ می
کند و از آن برای بخش کردن تاريخ ايران به دو پاره و سنجش اين دو پاره با يکديگر
سود می جويد:
«
هنگاميکه عرب درموج جهانگشائی خود به ايران ساسانی حمله کرد، چهارده قرن بر
آغازتاريخ مدون ايران ميگذشت. امروز نيز چهارده قرن بردوران اسلامی اين تاريخ
میگذرد.» او، سپس به سنجش اين دو دوره می نشيند؛ اما پيش از اين کار، حسابرسی و
سنجش سود و زيان های اين دو دوران ، هشدار می دهدکه :« ولی اين حسابرسی تنها وقتی
ميتواند معتبر و بنابراين پذيرفتنی باشد که درآن با تاريخ تقلب نشده باشد، يعنی
آنچه ملاک حسابرسی قرارميگيرد واقعيتها و شواهد مسلم باشد و نه پيشداوريها و
موضعگيريهای پيش ساخته ای که مارک تعصب مذهبی يا مارک تعصب ملی گرايانه داشته
باشند. » و پس از آن نتيجه می گيردکه : « در چنين صورتی آسان ميتوان دريافت که
دراين سودای تاريخ ، ايران درهردو زمينه مادی و معنوی بازنده است، و آنچه راکه
داشته از دست داده است، و آنچه را که نداشته است بدست نياورده است.» (۸) . او،
دردنبالهی اين سنجش و ارزش گذاری تاآنجا پيش می رود که دوران نخست را يک مرحله ی
آرمانی ، پاک وبی هيچ عيب و ايرادی می نماياند ؛ و دوران دوم را يک مرحله ی تاريک و
سياه و نفرت انگيز از تاريخ ملت ما می خواند. او، در اين کار بر خلاف آنچه که خود
هشدار داده بود « باتاريخ تقلب می کند» وملاک حسابرسی اش نه « واقعيتها و شواهد
مسلم » بلکه « پيشداوريها و موضعگيريهای پيش ساخته » قرار می گيرد. او، اين کار را
آگاهانه و با هدف معينی انجام می دهد. توجه کنيد:
«
ايرانی که عرب در سالهای ۱۴ تا ۳۶ هجری تحويل گرفت يکی از چهار امپراتوری صدرنشين
جهان باستان بود، با اعتباری سياسی و رونقی اقتصادی و شکوهی فرهنگی که عميقاً مورد
قبول جهانيان بود. و ايرانی که همين عرب در قرن سوم هجری اجباراً تحويل صاحبان آن
داد ، همانند ايران ديگری که وارثان عرب در قرن پانزدهم هجری در جريان تحويل آن به
هزاره سومند، ايرانی بود که نه هويت ايرانی داشت، نه اعتبار سياسی، نه رونق
اقتصادی، نه شکوه فرهنگی ....» ( ۹ » و « در هزار و چهارصدساله نخستين تنها چهار
سلسله پادشاهی ، با پادشاهانی جملگی ايرانی ، بر سرزمين ايران سلطنت کردند، و در
هزار و چهارصدسال دومين ۳۵ سلسله که تنها ۷ تای آنها ايرانی و ۲۸ تای ديگر مغول و
ترک و تاتار و ترکمن و افغان بودند. » ( ۱۰ ) و بويژه : « در هزاروچهارصدساله
نخستين مشروعيت سنتی پادشاهان اعمال خشونتی را برای تثبيت اين مشروعيت ايجاب
نمیکرد، درهزاروچهارصدساله دوم اين مشروعيت منحصراً در گرو برندگی شمشيرهای خانان
و ايلخانان و اتابکان و اميران و سرکردگان عشاير و يا راهزنان و ياغيانی قرار گرفت
که با منطق خون و شمشير تاج برسر میگذاشتندو با منطق خون و شمشير هم تاج و هم سر
را از دست ميدادند. » ( ۱۱ ) و سرانجام اينکه : « در هزاروچهارصدساله نخستين
تقريباً هرگز خون ايرانی بدست ايرانی ريخته نشد، در هزاروچهارصدساله دوم خون ايرانی
توسط ايرانی بيشتر ازخارجی بر زمين ريخت و...» (۱۲ ) .
درست
و نا درست در اين گفته ها کدامند؟ به باور من :
۱.
نه می توان تفاوت چندانی از نظر درجهی شقاوت و بی رحمی و ستمگری و خون خواری ،
مميان پادشاهان دو دوره قائل شد. دادگرترين شاه در دوره ی نخست ، يعنی خسرو اول
پادشاه ساسانی که دستش تا مرفق به خون مزدکيان آغشته است( و هم از اين روی از سوی
روحانيون متنفذ درباری _ موبدان بزرگ زرتشتی به لقب « انوشه روان » مفتخر
گرديد)،هيچ برتری بر نادر شاه افشار که به غارت و چپاول هند و ريختن خون هنديها
دست زد و هم امروز ، مادران هندی برای واداشتن کودکان خود به خوابيدن، نام نادر را
همچون يک هيولا بر زبان می آورند، ندارد. اما، برخورد نويسنده محترم از جای ديگری
آب می خورد. برخورد او به سلسله های پادشاهی دوره دوم و بيگانه خواندن آنها با نام
« مغول و ترک و تاتار و ترکمن و افغان» آلوده به تعصب و دلبستگی تنها به يک قوم
ايرانی ( پارس ها) و بدگمانی وکج انديشی و تحقير ساير قوم های ايرانی است .
سرزمين
ما از دير باز زادگاه اقوام، مليت ها و خلق های گوناگونی بوده که، جدا از ويژگی های
قومی خويش ، زير نام اقوام يا تيره های آريائی _ ايرانی ، درکنار هم بسر می برده
اند. يکی از اين اقوام _ در مقاطعی بيشتر « پارسها »_ در مرکزقرار داشته و اقوام
ديگر را زير کنترل و اداره ی خويش داشته است . باضعيف شدن قدرت مرکزی، اين اقوام و
مليتهای پيرامونی آهنگ استقلال و جدائی سر می داده اند و در زمانی ديگر ، يکی ديگر
از اين قوم ها مرکز می شده و سلطه ی خود رابه سايرين اعمال و تحميل می کرده است. از
سوی ديگر، دولت های حاکم، گاه حوزهی نفوذ و اقتدار خود را فراتر از حوزه ی
جغرافيائی سرزمينی ايران می رسانده اند. و گاه ، کار وارونه می شده و اقوام و قبايل
و ملت های ديگر از دور و نزديک آمده و يک زمانی بر سرزمين ما چيره می شده اند.
سراسر
تاريخ گذشته ی سرزمين ما _ نه تنها در دوران دومی که نويسنده ی ما با آن برخوردی
طرد و حذف کننده دارد، بلکه در دوران نخست آرمانی او ( سلطنت ۴ سلسله ی پادشاهی)،
بطور کلی ازيک سو نشانگر کارکرد دو مکانيسم « تمرکز » و « گريز از مرکز » ، و از
سوی ديگرنشان دهنده ی حرکات جمعيتی به صورت فشار و هجوم از شمال وشرق(سکاها، خزرها،
غُزها، هياطله و سپس سلجوقیها وخوارزمیها و سرانجام : مغول ها)، و از جنوب و غرب
( عرب ها) می باشد. خود ايرانيها هم ، به گواهی تاريخ، زمانی از جای ديگری، از شمال
فلات ايران _ سرزمينی که پس از آن، ايران ناميده شد، به اينجا آمدند و با اقوام
ديگری که پيش ازآن دراين سرزمين زندگی می کردند، درآميختند؛ ويابه هر روی ،
درسرزمين تازه ، جای گرفتند.
سرزمين
افغان ها که بخشی از خراسان بزرگ و کلاً ايرانی قلمداد میشدند. ترکمانها و ترکها
و مغولها هم در دوره هائی از تاريخ ما _ در چارچوب حرکات جمعيتی و مکانيسم های
حاکم بر اين حرکات _ به ايران هجوم آوردند، پس از مدتی تحت تأثير فرهنگ برتر و
نيرومند ايران ، در آن جذب و حل شدند. آنها خود، خويش را ايرانی میدانستند. حالا
نويسندهی عزيز ما برای آنها شناسنامه ی ايرانی صادر نمیکند، مسألهی ديگری است.
هم اکنون، در قلمرو جغرافيائی ايران، خلق های ترکمن، عرب، کرد، لر، بلوچ، آذری( که
خود را ترک می خوانند)، در کنار فارس ها ، گيل ها ، ماز(طبری) ها و ... در صلح و
آرامش در کنار هم زندگی می کنند، و مشکلی با هم ندارند. مشکل مشترک همه ی اين خلقها
« جمهوری» اسلامی و در واقع : سلطنت مطلقه ی ولايت فقيه است و اينکه چگونه از شرّ
آن _ همانطور که از شرّ سلطنت مطلقه ی دودمان پهلوی، خود را راحت کردند _، از شرّ
اين يکی هم خود را راحت کنند.
اين
شيوهی برخورد به تاريخ ، که به ناگزير به نگرش منفی به خلق های کنونی کشانده می
شود، بسيار خطرناک است. همين تفکّر و نحوه ی انديشه است که با نگاهی به ترکيه کمال
آتاتورک ( کشتار ۲ ميليون ارمنی در هنگامه ی جنگ دوم جهانی؛ و انکار هويّت فرهنگی و
قومی ۱۲ ميليون خلق کرد در آن کشور)، يوگسلاوی سلاخی شده ( نسل کشی قوم های ديگر به
دست سربها در بخش های ديگر کشور _ بوسنی هرزه گوين، کوسووو، ...) ، کشتار جمعی يک
قوم به دست قوم ديگر در روآندا، کشتارجمعی يهودیها و پولاکها و کولیها( زيگه
ناره ها) و کمونيستها در آلمان نازی ( در خلال جنگ دوم جهانی ) و جاهای ديگر ، پی
آمدهای فلاکت بار آن را می توان مشاهده کرد.
پرسشی،
که در کتاب تولدی ديگر نمیتوان پاسخی برای آن پيدا کرد، و همچنان مطرح است ، اين
است که مضحکه ی جشن های پُرهزينه و بی هوده ۲۵۰۰ سالهی شاهنشاهی، به افتخار و
نازيدن به چه کسانی برگزار شد؟ آيا به افتخار و نازيدن به «۲۸ سلسله»ی «مغول و ترک
و تاتار و ترکمن و افغانی »، و يا آن چنان که باز خود نويسندهی محترم می گويد: «
خانان و ايلخانان و اتابکان و اميران و سرکردگان عشاير و يا راهزنان و ياغيان » ،که
در «هزار و چهارصدساله دوم » بر سرزمين ايران سلطنت کردند، نيز بوده است؟
۲.
دوران هزاروچهارصدسالهیدوم، تنها با « برندگی شمشيرهای خانان و ايلخانان و
اتابکان و اميران و سرکردگان عشاير و يا راهزنان و ياغيان» ، رقم نمی خورد. اتفاقاً
اين دوران ، شاهد شکوفائی واعتلأ و رونق فرهنگ و هنر ايرانی ، از طريق پنجه افکندن
در پنجه ی شمشير زنان و ديوانگان زنجيری تاج يا دستار بر سر، که به نام شاه و امير
و ايلخان ، فرمان می راندند ، می باشد . نفی و طرد اين دوران ، در واقع، ديدن تنها
تاريکی ها و زشتی ها و نيروهای واپسگرا، و نديدن روشنائی ها و زيبائی ها و نيروهای
بالنده ، است.
بزرگترين
افتخارات و افتخار آفرينی های فرهنگ و ادب و علم و هنر و انديشه ی مردم ميهنما، به
اين دوران تعلق دارند. ستارگان درخشانی چون فردوسی ( هومر ايران) ، مولوی ( هگل
ايران )، سعدی ( اگوست کنت ايران )، رودکی وحافظ ( گوته و شيللر ايران)، خيّام و
خوارزمی و بيرونی (رياضی دانان بزرگ) ، جابر ابن حَيّان ( شيميست بزرگ و کاشف اسيد
سولفوريک ) ، زکريای رازی ( کاشفِ الکل ) خواجه نصيرالدين طوسی (فضا پرداز بزرگ ) ،
ابن سينا ( فيلسوف بزرگ ) وبيهقی و ابن مقفّع و عطّار و منصور حسن حلاّج و سهروردی
و فارابی و... ودر اين سده آخر، زرين تاج قُرهالعين، قائم مقام، اميرکبير،
ميرزاآقاخان کرمانی، دهخدا، ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل، کمال المک، بهار و ....،
به اين دوران نورافشانی می کنند. چگونه می توان تا اين اندازه بی انصاف بود؟
۳.
و اما هزاروچهارصدساله نخستين ، آيا براستی ويژگی اين دوران اين است که : « با
اعتباری سياسی و رونقی اقتصادی و شکوهی فرهنگی که عميقاً مورد قبول جهانيان بود» ،
مشخص و برجسته می شود؟ منظور از جهانيان، چه کسانی هستند ؟ چرا جامعه ای با چنين
ويژگی هائی ، در برابر يورش تازيان نتوانست تاب بياورد و ارکان آن يکی پس از ديگری
از هم پاشيد؟ کسی که مُغرض نباشد و به واقعيتها احترام بگذارد، به آسانی می پذيرد
که جامعه ی ما در آستانه ی اين يورش ، آماده ی فروپاشی بود. جنگهای پی در پی با
روم شرقی و نارضائی دهقانان و شورش ها و عصيان های نظامی و سياسی در مناطق مختلف
کشور و سرکوب خونين مانوی ها و مزدکی ها، فساد حاکم بر دربار و موبدان بزرگ (موبد
موبدان) که با پادشاهان، چون عروسک هائی بازی و يکی را عزل و ديگری را نصب می
کردند، زمينه را برای اين فروپاشی آماده کرده بود. بنابه اسناد تاريخی، پيش ازبه
شاهی رسيدن يزدگرد سوم _ آخرين شاه دودمان ساسانيان _ « درظرف ۴ سال قريب ۱۰ نفر به
شاهنشاهی رسيدند» و «بسياری از ايالات ايران، رابطه ی خود را با مرکز از دست داده
بودند ». (۱۳ )
نويسنده،
به خود می بالدکه « در هزارو چهارصدساله نخستين اين تاريخ به استثنای يک دوران
کوتاه هفتاد ساله _ ايران بطور دائم يک ابر قدرت جهان باستان بود، و...» (صفحه ی ۱۷
کتاب )؛ اما او، روشن نمی کندکه اين «ابرقدرت » بودن با چه هدفی و از چه راهی و به
چه بهائی، تأمين شده بود؟ مگرنه اينکه ، هدف : تصاحب و ضميمه کردن سرزمين های
ديگربه خود وگرفتن خراج از مردم اين سرزمينهاو غارت و چپاول ثروتهای آنان و انتقال
آن به خزانه های شاهی بوده است ؟ و مگر نه، اينکار از راه لشکرکشی ها وبه راه
انداختن جنگها ، که مردم عادی به هر روی گروگان و وجه المصالحه ی آن بودند، عملی می
شده است ؟ بهای اين جنگهارا مگرنه همين مردم عادی می بايست بپردازند؟ وبار شکستها
هم مگرنه به همين مردم عادی منتقل و تحميل می شده است؟ و پس از هرفراز، مگر نه
فرودی؛ و پس از هر پيروزی، مگرنه يک شکست ؛ وپس از حمله ای ، مگرنه يک ضد حمله ، به
کمين نشسته بوده است؟ انگيزه و دليل سربرداشتن مردم، و از جمله دهقانان، به شورش
درمتن اين «ابرقدرت» ، چه بوده است؟
آنچه
که در متن اين «ابرقدرت» و در گيرودار اين جنگهای دائمی، موجب شورش دهقانان زير نام
جنبش مزدکيان شد، از جمله اعتراض به نظام اخذ خراج بود که محصول کشاورز بايد روی
درخت می ماند تا مُميّز ( بازرس) مالياتی بيايد ؛ و اگر نمی آمد دهقان حق برداشت
نداشت و محصول روی درخت می ماند و تباه می شد . کدام رونق اقتصادی ؟ کدام اعتبار
سياسی؟ جامعه ی ما ، در هنگام يورش تازيان ، از درجه و سطح بسيار بالای تکامل
اقتصادی و اجتماعی در مقايسه با مهاجمين عرب، برخورداربود؛ اما از امکانات و ثروت
جامعه، تنها قشرهای ممتاز درباريان و اعيان و اشراف و روحانيون وابسته به دربار
بهره مند می شدند. کاخ های شاهی، در اين هنگام ، مملو وآکنده از سيم وزر و ثروتی
بود که از غارت ايالات و غنائم جنگی و چاپيدن دهقانان، به دست آمده بود. آيا می
توان نام اين را، رونق اقتصادی و اعتبار سياسی گذاشت؟ بيچاره يزدگرد سوم، زمانی به
شاهی رسيد که ديگر دير شده بود و خانه از پای بست ويران بود ؛ و با يورش تازيان ،
اين خانه فرو ريخت.
۴.
و آخرين نکته، اشاره ی نويسنده به « مشروعيت سنتی پادشاهان » در اين دوران است و
اينکه اين دوران ، « اعمال خشونتی را برای تثبيت اين مشروعيت ايجاب نمی کرد » و «
تقريباً هرگز خون ايرانی بدست ايرانی ريخته نشد» ؛ که معلوم نيست بر پايه ی کدام
سند و مدرک تاريخی است ؟ آنچه تاريخ نشان می دهد، درست عکس و وارونهی اين است.
سراسر اين دوران (هزاروچهارصدساله نخستين ) آلوده به کشمکش و درگيری های بيرحمانه و
خونين ، ميان پدر و پسر ، ميان برادرها ، ميان شاهان و سرداران و اعيان و کاهنان (
موبدان بزرگ زرتشتی)، است ؛ و اتفاقاً خيلی هم خوب « خون ايرانی بدست ايرانی » در
اين دوران، ريخته شده است. گوشه هائی از اين برگ های زرّين، ببخشيد: خونين، از
تاريخ اين دوره را، در رابطه با اين کش مکش ها و درگيری هاو خون ريزی ها ، در سياهه
ی زير بر می شمارم :
«
لشکريان ماد به پارسيان پيوستندو ايشتوويگوی فرتوت اسير شد (سال ۵۵۰ پيش از ميلاد).
اکباتان پايتخت ماد به دست کورش افتاد و چنين بود پايان سلطنت ماد ها » ( هرودوت) ؛
«
کمبوجيه پسر کورش شاه هخامنشی، برادر خود برديه را کشت ؛ داريوش شاه، گئوماتای مغ _
که خود را برديه پسر کورش ناميده و مردم ماد و پارس و ديگر کشورها به او گرويده
بودند _ و کسانی را هم که فدائی او بودند کشت (کتيبه ی بيستون)؛ سرکوب شورشها و
اغتشاشاتی که در نواحی مرکزی فلات ايران و سرزمينهای پارتها و هيرکانيه ( که
هيستاسپ پدر داريوش از طرف او در آنجا حکومت میکرد) به وقوع پيوسته بود، به دست
داريوش اول به زور سلاح . ( کتيبهی بيستون) ؛ شورش در سرزمينهای تابعه ی ايران پس
از شکست داريوش در نبرد آتيک در ماراتون؛ اردشير اول ( ۴۶۵ تا ۴۲۴ پيش از ميلاد )
برای اشغال مقام شاهی از روی نعش پدرش که به دست وی کشنه شده بود عبور کرد ؛ پس از
مرگ اردشير اول، ميان خشايارشاه دوم پسر وی و يکی از خويشانش بر سر تاج و تخت شاهی
نزاع در گرفت و شخص اخيرالذکر غالب شد و به نام داريوش دوم جلوس کرد ؛ نزاع اردشير
دوم ( ۴۰۴ _ ۳۵۸ پيش از ميلاد) پسر داريوش دوم با برادر کوچکتر خود به نام کورش بر
سر تخت و تاج پادشاهی ؛ مسموم شدن اردشير دوم به تحريکات درباری ( کتاب پلوتارک
نويسنده ی يونانی در باره ی زندگی اردشيردوم ) ؛ اردشير سوم ملقب به « اخس» ( ۳۵۹
_۳۳۸ پيش از ميلاد) ، بيمناک از بروز اختلاف و مبارزه در موضوع تخت و تاج ، ۹ ماه
پس از آنکه موقع خودرا استوار ساخت مرگ پدر را اعلام کرد ؛ اردشير سوم ، بر اثر
مسموميت درگذشت ؛ »
«فراآت
( فرهاد) سوم پادشاه اشکانی به دست پسران خويش کشته شد ( سال ۵۸ پيش از ميلاد) و پس
از مرگ او ، مبارزه به خاطر اشغال تخت شاهی ميان ايشان آغاز شد؛ ارد به دست پسرش
فراآت (فرهاد) چهارم که تاج و تخت وی را تصاحب کرد، کشته شد(سال ۳۸ ميلادی )؛
منازعات دوبرادر از خاندان اشکانيان _ بلاش پنجم در سلوکيه و آرتابان (اردوان )
پنجم دراکباتان (سال ۲۱۱ ميلادی ) زمان حملهی کاراکالا امپراتور روم به ايران ؛ »
«
نبرد ميان آرتابان (اردوان ) پنجم آخرين پادشاه پارتی و اردشير (۲۰ آوريل سال ۲۲۴
ميلادی )؛ بهرام دوم ، نائره ی شورش برادرش رادرخراسان که در پی تأسيس دولت مستقلی
درخاور به ياری سکايان وکوشانيان بود ، فرونشاند؛ آغاز جنگهای داخلی در عهد هرمز
دوم (۳۰۲ تا ۳۰۹ميلادی )؛ پيکار شاپور اول با اقوام مجاور دريایخزر: خوارزميان و
مادهای کوهستان ، گل ها و ديلميان و هيرکانيان (گرگانيان )؛ شاپوردوم قبايل تازی را
مجبور به اطاعت و فرمانبرداری کرد (گذراندن طناب از کتف اعراب اسير شده پس از درهم
شکستن سرکشی و نافرمانی آنها سبب شده که شاپور به «ذوالاکتاف» معروف و ناميده
بشود)؛ پس از مرگ شاپوردوم (۳۷۹ ميلادی )، سرير شاهی به ميل و هوس اعيان و روحانيون
زرتشتی ، دست به دست گشت ؛ مانی پس از بازگشت به ايران به کفر متهم و بازداشت شد و
تسليم روحانيون زرتشتی گرديد. شکنجه و آزاری که در زندان متحمل شد موجب مرگ وی گشت
(سال ۲۷۶ ميلادی ). پيروان مانی که در ايران مورد شکنجه و تعقيب بودند به آسيای
ميانه هجرت کردند؛ آزار مسيحيان ايران و کشتار آنان ازسال سی ام قرن چهارم تاسالهای
هشتاد قرن پنجم ؛ تصفيه (تسويه ) حساب قطعی و خونين خسرو پسر کواد(قباد) بامزدکيان
. تعليمات مزدک در نتيجه ی مساعی مشترک کاهنان زرتشتی و روحانيون مسيحی رد شد و در
مجلسی که در دربار تشکيل شده بود بحث لفظی درگرفت و سپس اعدام مزدک و پيروان نزديک
وی به امر خسرو صورت گرفت (سال ۵۲۹ ميلادی )؛ در مجلسی که پس از سرکوب مزدکيان برای
ابلاغ شيوه ی محاسبه ی جديد اخذ خراج برپاشده بود، دبيری که جسارت کرده و نظرش را
در رابطه باشيشيوه ی جديد بيان کرده بود به دستور خسرو با دوات آنقدر بر سر و رويش
کوفتند تا جان باخت ؛خسرو (انوشيروان ) فرزند خويش (انوش زاد) راکه در اواسط قرن
ششم شورشی رارهبری کرده بود عفوکرد. اين شورش رامردم مسيحی شهرهای ايران به پيروی
از جنبش مزدکيان به راه انداخته بودند؛ اعدام اعيان و مصادره ی اموال ايشان با
تضييقات و فشار عليه کاهنان و « علما» درزمان هرمزد(هرمزچهارم) همعنان بود؛جنگ
بهرام چوبينه سردار ايرانی و خسرودوم ؛ به زير کشاندن هرمزد از تخت شاهی و کور کردن
او به دست اعيان و بزرگان پايتخت و نشاندن پسرش خسروبه جای او؛ به قتل رسيدن بهرام
چوبينه به فرمان زن خاقان ترک (که به او پناه برده بود) بر اثر تحريکات محرمانهی
خسرو؛ در گرفتن شورشهاوعصيانهای پی درپی در زمان خسرو؛ تاج و تخت شاهنشاهان (پس
ازمرگ قباد دوم يا شيرويه) بازيچه ی دست دستجات گوناگون اعيان و بزرگان شد ....»
(۱۴) .
کَند
و کاوی در برخوردِ کتاب
به
«مذاهبِ توحيدی»
حجم
بزرگی از کتاب«تولدی ديگر» (بيش از سه چهارم )، به مسأله ی مذهب و تفکر مذهبی ،
بويژه سه آئين « توحيدی » يهود ، مسيحيت و اسلام ، اختصاص دارد. اين کار، از
پرداختن به خدا و پيامبران و کتابهای « آسمانی » وابسته به اين اديان آغاز می شود و
پس از غور در اين کتابها ، به بررسی مسائلی از جمله : معجزات ، اسطوره ی آفرينش ،
قوانين و فرائض ، جهان پس از مرگ ، آيه های ناسخ و منسوخ و ... می انجامد.
نويسنده
ی کتاب ، سپس به داستان هائی مانند : توفان نوح، اصحاب کهف ، گنج قارون ، قوم لوط ،
ذوالقرنين ، يأجوج و مأجوج ، هاروت و ماروت ، هدهد و سليمان وملکه ی سبا، يد بيضا و
عصای سحر آميز موسی ، مريم باکره ، يونس و ماهی ، يوسف و زليخا و ... برخورد می کند
و خاستگاه و منشأ اين داستانها را در اسطوره ها و افسانه ها و گذشته ی فرهنگ ها و
آئين های پيشين ، مانند : ميترائيسم ، آئين زرتشتی و مانوی و... ، و در ميان تمدن
های باستانی کهن نظير : بابل و آشور و کلده و... ، و حتی يونان ، پی می گيرد.
او
نشان می دهد که کتاب دينی قوم يهود (تورات )، پايه و اساس دو کتاب دينی پس از خود
(انجيل يا : بی بل ، و قرآن ) است _ و اينکه اين دو کتاب با جرح و تعديل هائی ، از
اين کتاب ، اقتباس و رونويسی شده اند. اومنکر شخصيت هائی به نام موسی ( موسا) و
عيسای مسيح از نظر تاريخی می شود. او بويژه بر ستيز و بيگانگی آموزه های اين سه
آئين « توحيدی » با علم و دانش ، انگشت می گذارد. او تصويرهائی ، به نقل از اين
کتابهای « آسمانی »، از زندگی پيامبران منتسب به اين اديان و پيروان آنها ارائه می
دهد ، که اگر کسی قبلاً از آنها بی اطلاع باشد، شگفت زده و حيران ، انگشت به دهن می
ماند.
به
گوشه هائی از گزارش کتاب از « خدا» يان اين سه آئين «توحيدی » ، به نقل از کتابهای
«آسمانی » آنها توجه بفرمائيد:
«
خدای تورات که يهوه نام دارد(....) صرفاًخدای قوم يهوداست و خودش نيز خدائی صد در
صد يهودی است .... در جريان حوادث روزمره يا وقايع مهم از قبيل جنگهاوبلايای آسمانی
و زمينی ، يهوه شخصاً از آسمان به زمين می آيدتامسائل مربوط به قوم برگزيده خودرا
مستقيماًسرپرستی ودرصورت ضرورت اداره کند،...با پيغمبرخودش قراردادمی بنددکه
اگرپسران اسرائيل ختنه شوند او در عوض سرزمين کنعان رابرای هميشه به آنهاببخشد،
وبعداًنيز شهرهای متعدداين سرزمين را يکی پس از ديگری تسليم آنهامی کند بااين شرط
که درهيچکدام از آنهانه تنهامردوزن وکودک بلکه گاو و گوسفندوبزغاله وسگ وگربه ای
رانيز زنده نگذارند. بايک پيغمبرش کباب وآبگوشت ميخورد و زير درخت استراحت
ميکند.باپيغمبرديگرش کشتی ميگيرد و زورش به او نميرسد.درشب تاريک دنبال پيغمبرديگرش
دربيابان ميدودتااورابه علت ختنه نبودن بکشد. به پيغمبرديگرش دستورميدهدکه روی نان
روزانه اش گُه بمالدوبخورد.....دختران نازپرورده اورشليم را غضب ميکندوفرمان
ميدهدکه ديگرموبر فَرج آنهانرويد. روده های کسانی راکه به اوبی احترامی کرده اند
ازمَقعدشان بيرون می آورد. باشيطان برسربنده اش ايّوب شرط بندی ميکند.به
پيغمبرديگرش پرخاش ميکندکه چرابازن يکی ازسرداران خود زناکرده است درحاليکه خوديهوه
حاضربوده است زنان ديگری رابه آغوش اوبفرستد. نحوه دقيق کباب کردن گاو و
گوسفندراچون يک آشپزکهنه کاربه پيغمبراولوالعزم خودش تعليم ميدهدواخبارمحرمانه
درباريهودرا مانند يک مأمورُخفيه اطلاعاتی به گوش پيامبرش ميرساند. درنقش يک رئيس
مافيا به يهوديان مصر توصيه ميکندکه ازهمسايگان مصری خودهرقدربتوانندطلاونقره به
امانت بگيرندتاآنهارادرخروج ازاين کشورباخودشان ببرند، و...» (۱۵ )
«
در انجيل همين خداوند تبديل به خدائی دوشخصيتی ميشود...، يعنی برحسب اينکه کدام
انجيل ازانجيلهای چهارگانه و کدام رساله از رساله های عهدجديدبه دست چه کسانی نوشته
شده باشد، ازموضع خدای ترسناک وانتقامجووفريبکاروحسودی چون يهوه به موضع خدای
مهربان ،نيکدل وبخشنده وبی عقده ای چون پدرآسمانی عيسی تغييرماهيت ميدهد. » و « در
قرآن ، خدا نه خدای صد درصد کينه توز و ترشرو وبيرحم تورات است ونه خدای دوشخصيتی
انجيل ، بلکه خدائی درحداعلی مطلق وخودکامه است که بيرون ازاو هيچ قانونی ، هيچ
اراده ای وهيچ واقعيتی وجودندارد وحتی « برگی بی اجازه ی او از درختی نمی
افتد»و...» (۱۶) .
عرصه
ی بهتری برای شناخت اين « خدايان » ، عرصه ی« قوانين و فرائض » است . به اظهار
نويسنده :« بزرگترين نقطه ضعف مذاهب توحيدی ، پس ازاشتباهات آشکارآنهادرموردمسائل
مربوط به آفرينش کائنات و زمين و خلقت انسان ، قوانين و مقرراتی است که در ارتباط
بامسائل روزمره فردی و اجتماعی آدميان آورده اند، وباتوجه بدينکه دريک آئين «توحيدی
» چنين قوانينی ميبايست الزاماً ازجانب خودخداوند وضع شده باشند و قوانين وضع شده
خداوندنميتوانند تغييرکنند، همه آنها خودبخودقوانين ابدی و ثابت وتغييرناپذير الهی
اعلام شده اندو...» (۱۷) .
برخورد
به زن به عنوان زائده ای ازمرد(زيرا ازدنده ی او ساخته شده ) و درنتيجه ، موظف به
فرمانبرداری بی قيدوشرط ازمرد است ؛ فرودستی و بی حقوقی زن ؛ تأئيد رسم ظالمانه ی
بردگی وبرده داری ؛ برخودمنفی وحذفی به هنر وهنرمندان ؛ قوانين کيفری وحشيانه ی :
سنگسار ، شلاق ، قطع عضو(دست يا پا، وياهردو)، قصاص (چشم دربرابرچشم و دندان
دربرابردندان )؛ فرموله و نهادينه کردن کشتن انسان به شکل مجازات مرگ (اعدام )؛ سنت
خونين قربانی ، سنت ختنه کردن پسران (وحتی دختران )؛ خوراکی های حلال و حرام ؛
قوانين ومقررات اقتصادی دوران جاهليت و... ازجمله خرده ريگ ( ميراث ) آئين های کهن
«سه گانه » هستند که به عنوان «قوانين ابدی و ثابت و تغيير ناپذير الهی» ،
برسرانسان سده ی ۲۱ و هزاره ی سوم ، سنگينی می کنند.
نويسنده
کتاب ، با حوصله ودِقَّت زياد به بازکردن وتشريح وتوضيح تک تک آنها پرداخته
وناهمخوانی آنها را باشرايط متحوّل جهان امروز ، خاطرنشان می گردد؛ و، ازجمله در
رابطه با قوانين کيفری اين آئين ها به درستی گوشزد می کندکه : «قوانين جزائی هرسه
آئين «توحيدی » ، آنطورکه در تورات و انجيل وقرآن آمده است، درشرايط کنونی تمدن
بشری قوانينی هستند که هيچ جامعه ی متمدنی _ ..... _ نه حاضر به اجرای آنها است و
نه حتی ميتواند برآنها صحه بگذارد.» (۱۸ ) .
نکته
ی جالب ديگری که نويسنده ی کتاب ، بر آن پای فشرده است ، ناهمخوانی اديان سه گانه و
دشمنی آنها با علم و دانش است : «دشمنی با هرگونه دانشی که پا ازچهارچوب تعيين شده
مذهب فراتر گذارد از مميزات اصولی هر سه آئين «توحيدی » است ، زيرامفهوم اين فراتر
رفتن ، ترديد دراصالت آسمانی آن واقعيتهائی است که از جانب آنها تغييرناپذير و ابدی
اعلام شده اند.» (۱۹ ).
او،
به دنبال اين اظهار نظر و در اثبات گفته ی خويش، به برخوردهای اين آئين ها با
صاحبان انديشه درطول زمان می پردازد و موارد متعددی از تعقيب و آزار و شکنجه و
کشتار آنان به دست دينداران صاحب قدرت ، ارائه می دارد: « در نخستين سالهای هزاره
دوم ، بسياری از کسانيکه با علوم محدود آنزمان سروکار داشتند در مجمع سران کليسا
محکوم به مرگ شدند و در آتش سوختند .»(۲۰) و « سرکوبگريهای کليسا دراين
راستاقربانيهای متعددی ببارآوردکه ازسرشناس ترين آنهاميتوان از جوردانو برونو و از
گاليله نام برد» (۲۱).
نويسنده
، همين جريان را در جهان اسلام دنبال می کند و می نويسد: « نظير آنچه راکه درباره
روياروئی مذهب و دانش در جهان های يهود و مسيحيت تذکرداده شد ، درمورد روياروئی
مشابهی در جهان اسلام تذکر ميتوان داد،..» (۲۲ ) . او، نمونه های فراوانی از آزار و
سرکوب و ترور انديشمندان درطی سده های متمادی در ايران و ساير جوامع اسلامی را ،
عرضه می کند؛ و از جمله قربانيان جنايات تاريک انديشان ، از : زکريای رازی ، ابوعلی
سينا، ابن مقفع پارسی (که زنده زنده در آتش سوزانده شد)، کندی (فيلسوف عرب )،
ابوالعلای معری ، ابن رشد ، ابن خلدون و .... ، نام می برد .
او،
سپس ، فراتر می آيد و اين جريان را تا زمان حاضر، پی می گيرد، و همدستی شيخ و شاه
در اين کارزار ضد مردمی ، را افشا می کند: « در همه دوران تاريخ اسلامی ايران ،
بخصوص از زمان صفويه ، ميان آنهائی که از نطر سياسی بر ايران حکم رانده اند و
آنهائی که از نظر مذهبی کليدداری دين را بعهده داشته اند ، عليرغم تضاد منافعی که
از جنگ قدرت ناشی ميشده در يک مورد خاص همفکری و همکاری کامل وجود داشته است ، و آن
اين بوده است که اين توده های مسلمان خود را در موضع صغارت سياسی ودرموضع صغارت
مذهبی نگاه دارند. » و « و بدين ترتيب بود که نشيب و فرازی هزار ساله در سالهای
پايانی قرن بيستم استقرار نظامی بنام ولايت فقيه را در پی آوردکه اين بار مجموعه
اين صغارت ها يک کاسه شد و شاه فصل قانون اساسی آن قرارگرفت.» (۲۳) .
بلند
کردنِ پرچمِ «جدائی دين از دولت »،
بی
برخوردِ انتقادی به گذشته ی خويش؟
او،
درپايان راه پيمائی طولانی وسفربه اعماق، جز گزارشی که شمّه ای ازآن رابرشمرديم، با
درآميختگی دين با سياست، مرزبندی می کند،و به عبارت بهتر: پرچمِ« جدائی دين از
دولت» را بلند می کند. او، اينکار رامی کند، امّا اين «تزِ» خود را، يکجا و فرموله
و تنظيم شده، ارائه نمی دهد. پاره پاره های اين تز، دربرخوردبه موضوعات مختلف
دربخشها وبا فاصله و درصفحات مختلف کتاب، پراکنده شده است. بااستخراج آنها ازاين
بخشها و صفحات وگذاشتن آنهادرکناريکديگر، به فرمول سحرآميز او دست می يابيم.
او،
درآغاز، «حکومت لائيک» راتعريف می کند:« وقتی که سخن از رژيم حکومتی لائيک به ميان
می آيد ، اين اصطلاح تقريباً در همه دنيای مسلمان مترادف با لامذهبی ياضدمذهب بودن
تلقی ميشود. در صورتيکه مفهوم آن ، چنانکه در هر دائره المعارف و هر ديکسيونری
ميتوان يافت ، به سادگی جدائی حکومت از مذهب و به عبارت ديگر عدم دخالت دين و سياست
در امور يکديگراست . »(۲۴) و می افزايد:« در دو قرن اخير ، کشورهای مختلف جهان يکی
پس از ديگری يارسماً يا عملاً اين نحوه حکومت را برای خود برگزيده اند، و از سال
۱۹۴۸ اصولاً اين برداشت يکی از اصول زيربنائی منشور جهانی حقوق بشر قرار گرفته است
. درحال حاضر درميان ۱۸۸ کشور عضو سازمان ملل متحد تنها ۱۷ کشور بصورت مذهبی اداره
ميشوند که بجز واتيکان همه آنها کشورهای اسلامی هستند.» (۲۵) ؛
امّا، شايدبرای اينکه به تبليغ بی دينی مُتََّهم نشود، گوشزدمی کندکه : « با اينهمه
، مفهوم واقعيتهائی که به تفصيل از آنها سخن رفت اين نيست که در جهان قرن بيست و
يکمی و هزاره سومی ما عصر دين به پايان رسيده است ، تنها اين است که عصر برداشت
کوته بينانه يا حسابگرانه سنتی از دين به پايان رسيده و عصر تازه ای آغاز شده است
که در آن انسان ميتواند خود را با خدا در ارتباط ببيند بی آنکه اين رابطه او
الزاماً از مجرای مذهبی معين و نمايندگان تام الاختياری معين گردد.» (۲۶ ) و باز،
برای اينکه کسی گُمانه زنی نکندکه اوآهنگِ بازگشت به گذشته های دور، به پيش ازيورشِ
تازيان را دارد، خاطرنشان می کندکه: « در ارتباط با آنچه گفته شد ، اين تذکر را
ضروری ميدانم که تأکيد من بر اصالت خاص برداشتهای فکری آئينهای کهن ايرانی و
برداشتهای عرفانی مکتب تصوف ايران ، بدين معنی نيست که بازگشت به آئين زرتشتی يا
گرايشهای عرفانی را برای ايران يا جهان هزاره سوم توصيه کنم . چنين انديشه ای نه
واقع بينانه است و نه منطقی است . » (۲۷ ) ؛
پس ازآن، او بر نداشتن برنامه ای برای«دين» مورنظر، انگشت می گذارد: « بر اين نيز
بايد تأکيد گذارم که من برنامه خاصی را در زمينه يک مکتب نوين خداشناسی يايک برداشت
تازه از مذهب ارائه نميدهم . » (۲۸) ؛ امّا، در ادامه، ويژگی های اين«دين»رابرمی
شمارد، وفزون برآن، برخصوصی بودن دين برای افراد، که امری بديهی است، انگشت می
گذارد: « همچنانکه پيش ازاين گفته شد ، در دوران کنونی ما در همه زمينه های سياسی و
اقتصادی و اجتماعی ، جهان تازه ای در حال شکل گرفتن است ، بهمين دليل در زمينه
مذهبی نيز ساختار تازه ای شکل ميگيرد که وجه مشخصه آن جهانی بودن آن است ، زيرا اين
ساختار به دنيای آينده ای تعلق داردکه درآن مرزهای سياسی و جغرافيائی ونژادی
روزبروز بيشتر جنبه سنتی جداکننده خود را ازدست ميدهند وحقيقت های مجزای غيرتوحيدی
وتوحيدی درجلوه های يهودی ومسيحی ومسلمان خويش جای خودرابه حقيقت واحدی ميسپارندکه
بر خداشناسی جهانی تکيه دارد، وبارزترين خصيصه اين خداشناسی جهانی اين است که اين
بار رابطه بشرباخدای او رابطه ای بيواسطه است که ازطريق کاهن ، خاخام ، کشيش ، مفتی
و آيت اله نميگذرد، و...» (۲۹) ؛
آن گاه، به آغازسخن خودبازمی گردد، و ويژگی های حکومت لائيکِ خودرا برمی شمارد. او
با اشاره به بند « ولايت فقيه » در قانون اساسی جمهوری اسلامی ، می نويسد که : «
اگر وظيفه اولويّت دار سازندگان ايران فردا اين باشد که در اوّلين فرصت اين برچسب
صغارت و حقارت را ازروی هويّت مّلی زخم خورده و دشنام شنيده خود بردارند ، وظيفه
درازمدت تر آنان ، در آغاز هزاره ای تازه ، اين خواهد بود که رابطه ناسالم
هزاروچهارصد ساله ايران و اسلام را _ که ولايت فقيه تنها يکی از جلوه های آن است _
از صورت ناخوشايند گذشته بيرون آورنرند و آنراتبديل به يک قرارداد واقعی عدم تجاوز
و احترام متقابل کنندکه در آن هريک از طرفين حقوق شناخته شده خود را داشته باشد بی
آنکه به حقوق شناخته شده طرف ديگر تجاوز کند. در صورت امضای چنين توافقنامه ای ،
اسلام متعهد بدان خواهد بود که درهزاره ای که از راه ميرسد ، برخلاف هزاره گذشته ،
ديگرجاوبيجا و وقت به وقت عليه هويت و مليت ايرانی موضع نگيرد ، ديگر عامل
بازدارنده ای در برابر هرگونه ترقّی طلبی و نوآوری ملت ايران نباشد، ديگربطور منظّم
داعيه ُسلطه جوئی سياسی نداشته باشد ، ...» (۳۰) و « اگر چنين توافقنامه ای بصورتی
دوستانه به امضأ نرسد، اين بار نتيجه آن به احتمال بسيار تکرار ماجرای
هزاروچهارصدسال پيش نخواهد بود، زيراشرايط معادله ديگر شرايط آنروزی نيست.» (۳۱) .
پرسشی
که دراين رابطه پيش می آيد، اين است که آيانويسنده ی عزيزما، جديداً به اين«تز» يا
راه حّل، يعنی جدائی دين از دولت ، رسيده است؟ ويا اينکه، پيش ازاين هم، بويژه
در«عصرپهلوی» که او خود يکی ازخدمتگزاران و کارگزاران و مُهره های آن دوره بوده
است، ازاين«تز» آگاهی و به آن، اعتقاد و باور داشته است؟
اگرپاسخ،
آری است چرا او درآن زمان، آن را مَطرَح نکرده و به دفاع ازآن برنخاسته بود؟ چرا او
درآن زمان، شاه را که او به عنوان رايزنِ فرهنگی دربار، همواره درکنار و در دسترس
اش بوده است، به پذيرفتن اين تز تشويق و يا وانداشته بود؟ و حتّا به عکس، درتشجيع
او و فرموله کردن عوامفريبی هايش در رابطه با خواب نماشدن و اِمدادهای غيبی و
چَرندو پَرندهائی ازاين دست، فعّالانه ايفای نقش کرده است؟
و
اگر پاسخ، منفی است چرا او به اينکه درآن زمان، با اين دست آوردبزرگ، بيگانه بوده
است، اشاره ای نمی کند؟ و درهردوحال، آری يا نه، جرا او ازخود و ازاين کوتاهی و
غفلتی که در حقِّ مردم ستمديده ی ما که دربينِ دوسنگِ آسيای دربار و کاستِ روحانيت،
فرسوده و کاهيده می شدند، روا داشته است، ازخود انتقادنمی کند؟ او به خوبی می
داندکه اين غفلت و کوتاهی ها، به چه بهای گزافی برای مردم ما تمام شده است وهمين
باندهای مُرتجع مذهبیِ حاکم، بخشی ازبه قدرت رسيدن خودرا مديونِ اين گونه «کوتاهی
ها»، که يک نمونه ی کوچک آن، سانسورِکتاب بوده است، هستند. اگررژيم شاه، که از
رايزنی های افرادی جون نويسنده ی محترم ما برخورداربود، فقط «اجازه »ی پخش«رساله
ی»خمينی رامی داد وخواندن آن را ممنوع نمی کرد، مردم ما يک گام از گردابِ مُهلکی که
همه چيز رابه کام خود فرو برد، فاصله می گرفتند.
مگر
همين رژيم شاه نبود، که درکودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲، ازحمايت و پشتيبانی روحانيونِ عزيز
برخوردار بود؟ مگر آيت الله کاشانی برای انجام اين کودتا با شاه همداستان نشد؟مگر
آيت الله بروجری نبودکه پس از وقوع کودتا، بازگشت شاه را تبريک گفت؟ آيا دوستِ
عزيزِما هيچ گاه به اين کارها اعتراضی کرده است؟چرا به ناصر مکارم شيرازی، به خاطر
نوشتن کتاب« فيلسوف نماها» متعاقبِ کودتا و سرکوبِ ََددمنشانه ی توده ای ها، جايزه
ی ويژه ی دربارشاهنشاهی، داده شد؟ ازنويسنده ی محترم، برای اين کار، نظر خواهی نشد؟
خواب نماشدن شاه و آمدنِ امدادهای غيبی به کمکِ شاه درکتابِ« مأموريت برای وطنم»،
آيا بی اطلاعِ دوستِ فاضل و دانشمندِ ما بوده است؟ زمانی که شاه، « قرآنِ آريامهر»
به چاپ زد، سپاه دين تشکيل داد، دستورِ ساختنِ مسجد در دانشگاه تهران را داد، و...
آيا نويسنده ی محترم در دادن ايده به شاه، نقشی نداشته است؟ برگزاری مَضحکِه ی جشن
های ۲۵۰۰ساله ی شاهنشاهی، راچه کسی به شاه پيشنهادکرد؟ زمانی که فخرالدين حجازی،
برای حقّانيت ومشروعيّت بخشيدن به نظامِ ستمشاهی، جامعه ی انسانی را به جامعه ی
مورچگان و زنبورهای عَسَل تشبيه کرد، چرانويسنده ی گرامی به او پرخاش نکرد؟ آيا
دوستِ ما هيچگاه به شاه، به خاطراينکه هنگامِ هرسفر، امامی امام جمعه ی تهران
درگوشِ او دعای سفر می خواند، ايرادی گرفته است؟ و مواردِ متعّددِ ديگر، که ذکر همه
ی آنها، در حوصله ی اين گزارش نيست.
بدتر
ازهمه، اين است که، با توجّه به اَبعاد ستم وبيدادی که ناشی ازحاکميتِ جمهوری
اسلامی وسلطنتِ مُطلقه ی ولايتِ فقيه، برمردم ما می رود، می توان گُمانه زنی کردکه
نويسنده ی محترم، که خود درکنار دربار، جزئی ازسيستم ونظامی بوده که بر ائتلاف و
همدستی ديکتاتوری شاه و ديکتاتوری دين(«جامعه ی روحانيون»)، پايه گذاری شده بود،
امروزکه بدرستی همه ی مشتها به سوی باندهای سياه تبه کارِمذهبی حاکم، نشانه رفته
است، وآبروئی برای اين شب پرستان، باقی نمانده است؛ اونيز فرصت طلبانه واردِ گود
شده است ومی خواهد که ازاين نَمَد کلاهی برای خويش، دست وپاکند. و، به اين دليل،
پرچم بااعتبارِ« جدائیِ دين از دولت» را بلندکرده است.
تقّلُب
در تاريخ ،
برای
ادای دين به خدايگان قدرت
مؤلفه
ی دوم نظام فکری نويسنده ی کتاب _ که در پيوند ناگسستنی با مؤلفه ی نخست ( دين )
قرار دارد، مؤلفه ی قدرت سياسی (يا سلطنت )، می باشد. اين دو، باهم، بافت کلی کتاب
او را تشکيل داده اند. بخش هائی از اين مؤلفه ، يعنی ۱۴۰۰ سال پس از يورش تازيان به
ايران ، در حسابرسی ها و داوری های او، حذف می شوند. تنها بخشی که می ماند، ۱۴۰۰
سال پيش از اين يورش ، يعنی « دوران سلطنت ۴ سلسله ی پادشاهی »، است. افزون بر آن،
« دورانی » است که او ، آن را با « ظهور سلسله ای تازه » ، يعنی خاندان پهلوی ،
مشخص می سازد.
نويسنده
ی عزيز ما، بيش از صد سال مبارزه ی مرگ و زندگی مردم ما، از خيزش بابی ها و جنبش
تنباکو گرفته تا به امروز، را با سکوت برگزار می کند. به انقلاب عظيم مشروطيت ،
اشاره ای گذرا می کند( صفحه ی ۱۰ کتاب ) . بر مبارزات سترگ ضد استبدادی و ضد
ديکتاتوری مردم ما به رهبری دکتر محمد مصدق برای ملی کردن صنعت نفت و کوتاه کردن
دست بيگانگان از سرمايه های ملی ما ، چشم می بندد. و ، انقلاب بزرگ سالهای ۵۷ _ ۵۶
، که به ۲۵۰۰ سال تاريخ شاهنشاهی و به « صغارت و حقارت »تاريخی در ايران ، مهر
پايان زد، را متفرعنانه « انقلاب جاروکشان » ، می خواند( صفحه ی ۱۰ کتاب ) . اما
او، در برجسته کردن دوره ی ۵۸ ساله سلطه ی خاندان پهلوی ، که اتفاقاً در همين دوران
، يعنی سلطنت پدر و پسر، به سير تکاملی و تحول جامعه ی ما آسيب های جبران ناپذيری
وارد آمد، ابائی ندارد.
اين
کار او، به هيچ روی شگفتی آور نيست . او خود، يکی از بازيگران و کارگزاران اين «
دوران » بوده است . تقلب در تاريخ از سوی او ، ادای دين به خداوندگاران گذشته ، در
تدارک خدمتگزاری به اين خدايگان در آينده است . توجه کنيد که او، پس از بيان اين
مطلب که : « .. در پايان عصر قاجاريه ، اين جامعه ای که از دوران صفويه به بعد
ارتباط فکری آن با دانش و بينش اروپا تقريباً بکلی قطع شده بود، بصورت يکی از عقب
مانده ترين جوامع روی زمين درآمده بود و فاصله زيادی نداشت که حتی موجوديت سنتی
خويش را از دست بدهد و به مجتمع تمدنهای منقرض شده تاريخ بپيوندد.» ، چگونه از اين
« دوران » ، می گويد :
«
از همان هنگاميکه ظهور سلسله ای تازه اين معادله سيصد ساله را برهم زد، و ايران
همچون ترکيه دوران بعد از خلافت در اين مسير قرار گرفت که ولو با تأخير بسيار
دوباره به کاروان جهان پيشرو بپيوندد، برخورد سنگين و نهائی دو ايران ايرانی و غير
ايرانی اجتناب ناپذير بود.ترکيه کمال آتاتورک روياروئی مشابهی را در شرايطی مساعدتر
از شرايط ايران از سر گذرانيده بود، زيرا اين ترکيه ای بودکه از شکست نظامی خلافت
عثمانی در جنگ جهانی اول سر بر آورده بود و زمينه در آن برای جدائی قاطع از گذشته
آماده تر بود، ولی در ايران ، پيش ازآنکه راه بطور اصولی بر ارتجاع بسته شود بروز
جنگ جهانی دوم و اشغال نظامی کشور وبازگشت اعلام نشده نفوذ استعماری اين تلاش را در
نيمه راه متوقف کرد، در انتظار آنکه در سالهای ديگر حسابگريهائی شناخته شده راه را
بر روياروئی سرنوشت ساز ايران ايرانی و ايران وارداتی بگشايد.» (۳۲ ) .
چنانکه
می بينيد، درآنچه که نويسنده باپيش کشيدن « ظهور سلسله ای تازه »، مطرح می کند، در
گزارش خود از تاريخ ، از روی چند نکته می پرد، و آنها را به شکل « سياهچال » و مبهم
و ناروشن باقی می گذارد:
نخست
: مقطع مهم وسرنوشت ساز تاريخی که ميان « پايان عصر قاجاريه » و « ظهور سلسله تازه
» قرار گرفته است ، مقطعی که استعمار پير _ انگليس ، پس از ناکامی در تحميل قرارداد
اسارتبار ۱۹۱۹ به مردم ايران ، به سراغ رضا خان مير پنج می رود و کودتای سوم حوت (
اسفند ۱۲۹۹) نطفه می بندد ؛
دوم
: مقطع مهم ديگری که پس از شهريور ۱۳۲۰ ، و پس از « بروز جنگ جهانی دوم و اشغال
نظامی کشور » آغاز شده وتا انقلاب بهمن ۱۳۵۷ ادامه دارد.
نويسنده
ی عزيز ما، در اين گزارش خود، بويژه ، دوره ی سلطنت محمدرضاشاه را، به صورت يک
«سياهچال »، مسکوت و ناگفته باقی می گذارد. در فاصله ی « جنگ جهانی دوم و اشغال
نظامی کشور» تا« عصيانی که درسال ۱۳۵۶ آغاز شد»، هيچ رويداد مهمی رخ نداده است ؟
اين مقطع ، که دربرگيرنده ی دوره ی مهمی ازتاريخ ميهن مااست، شاهد ازسرگيری مبارزه
حول آرمانهای انقلاب مشروطيت و دميدن جان تازه به قانون اساسی انقلاب ، می باشد.
محور اين مبارزه، بازپس گرفتن و احيای حقوق و آزاديهای دموکراتيکی است که در دوران
سلطنت مطلقه ی ۲۰ ساله ی بنيان گذار« سلسله تازه» ، به زير پاگذاشته شده بود.
مبارزه
ی عظيم ضد استبدادی _ ضد استعماری که دراين سالها، حول شعار« ملی کردن نفت»،
پاگرفت، درنتيجه ی امتناع وتن ندادن شاه به قانون اساسی و ايستادن دربرابر اراده ی
مردم، با انجام کودتاباکمک امپرياليستهای آمريکا وانگليس در۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ،بارديگر
سد شدو ۲۵ سال ديکتاتوری ادامه دهنده ی راه بنيان گذار«سلسله تازه» رابه دنبال
داشت. بخش دوم سناريوئی که نويسنده از آن به نام« عصرپهلوی» نام می برد، اين دوره ی
سياه را دربر می گيرد. کودتا، ديکتاتوری و سرکوب ، جانمايه ی « عصرپهلوی» است ، که
طی ۵۸سال ، مردم مارا از داشتن ابتدائی ترين حقوق انسانی، محروم ساخت. هم پدر، وهم
پسر، درانجام کودتا، دراِعمال ديکتاتوری ، و درسرکوب ، درجهت تأمين وتضمين منافع
بيگانه، وپُرکردن جيبهای خود و خانواده ی خود، چالاک و چيره دست بودند.
شخصيّت
، َهنجارهای رفتاری و اقدامات و کارهای هردوی آنها ، هم ، کم و بيش ، شبيه هم بود .
هردو، خودکامه و خودرأی بودند و کارها رابدون مشارکت مردم ، وباکنارگذاشتن آنها،
پيش می بردند؛ که در چارچوب نظريه ی « تمدن غرب بدون دخالت ايرانی » بود ، که « شکل
برنامه ريزی شده ای رابرای قبول « تجّدد» به جای« تمّدن »می پذيرد » (۳۳ )
اين
رَوَند، بدون حضور اين پدر وپسر ، می توانست به شيوه ی بهتر ، کاملتر و ماندنی تری،
و بدون دست درازی به حريمِ حقوق و آزادی های فردی و اجنماعی مردم ، به اجرا در آيد.
ايندو، در برابررشدِ درون زا ، و َرَوندِتحوّل و تکامل جامعه ی ما ايستادند، مانع
ازپيشرفتِ طبيعی و عاّدی آن ، و باعث قرار گرفتن آن در مسيرِ مطلوب و مورد نظرِ غرب
، شدند. در دوره ی سلطنت هر دو ، جدا از تعدادی کارخانه و کارگاه بزرگ صنعتی که در
چارچوب تقسيم جهانی کار درکشور دائر شد، کشور در مجموع صادر کننده ی مواد خام (
عمدتاً نفت ) و واردکننده ی کالاهای ساخته شده ی صنعتی غرب ( و عمدتاً کالاهای
مصرفی کم دوام ) باقی ماند.
اجرای
يک سری پروژه های زيربنائی اقتصادی ، به همراه يک سری رفرم های اجتماعی و اداری و
سياسی ، کارهائی بود که سالها پيش از « ظهورسلسله تازه » ، از زمان قائم مقام و
امير کبير ، توسط خود ايرانی ، انديشيده ، برنامه ريزی شده ، و برای پياده کردن
آنها تلاش شده بود. پس از انقلاب مشروطه و محدود کردن اختيارات سلطان خودکامه به
قانون ، اين تلاش ، افزون تر شد . و ، اتفاقاً همان دستهائی که به بنيان گذار اين «
سلسله تازه » کمک کرد تا به قدرت برسد ، همواره جلو هرگونه تلاش قبلی برای اجرای
هرگونه رفرمی را گرفته بود. اين دستها ، بعداً هم که مردم ما ، در جريان مبارزات
ملی کردن نفت ، خواستند که تلاش متوقف شده ی قبلی را از سر بگيرند و جامعه را در
مسير دلخواه خويش قراردهند، به ياری جانشين بنيان گذار اين «سلسله تازه »، شتافتند.
در
رابطه با مذهب و «دکانداران دين » هم ، همين جريان صادق است . آنها هم ، همچون
سلاطين گذشته ، در يک روند تلخ و شيرين مازوخيستی اشتراک و تضاد منافع با اين گروه
، بوده اند. هر دو، جدا از تضاد منافعی که با آخوندها ، درچاپيدن و غارت مردم و به
جيب زدن ثروت داشتند، ازکمک وحمايت آنها در مقابله با مردم و در جهت حفظ سلطه ی
جابرانه ی خويش ، برخوردار بودند. هردو، خرافاتی بودندو به « امدادهای غيبی » باور
داشتند. خواب نما می شدند، يکی امام رضا رابه خواب می ديد (رضاشاه ) و ديگری امام
زمان و حضرت عباس به ياری اش می شتافته است ( محمدرضاشاه در کتاب مأموريت برای وطنم
) ؛ و هر دو از باج دادن به امامان ( امام رضا ، امام حسين و حضرت عباس ، ...) و
صرف هزينه های گزاف برای ساختن يا مرمت گنبد و بارگاه آنان کوتاهی نمی کردند و
اتفاقاً در اين کار، همان راه گذشتگان خود را رفتند . اما ، زمانی که همان دستهائی
که برای به قدرت خزيدن به آنان ياری داده بودند ، برای برداشتن آنها از قدرت دراز
شد، باج ها و هزينه های صرف شده نتوانست کاری از پيش ببرند....
وسرانجام اينکه:هردو، در برابر مردم و در سرکوب آنها تيز چنگ و زرنگ و در برابر
بيگانه ، فروتن و مطيع و منقاد بودند. هردو، در از بين بردن وپراکندن افراد باشخصيت
و لايق و باعرضه از پيرامون خود، چالاک و در گردآوردن اشخاص بله قربان گوی بی شخصيت
« جان نثار» و« غلام خانه زاد» و« خاک پای بندگان اعليحضرت » ، به دور خود، کوشا
بودند. (۳۴) تصويری از رابطه ی شاهان«عصرپهلوی»، را بادولت، درکتاب«جامعه شناسی
نُخبه کشی»، می توان مشاهده کرد:« پس ازاينکه سردارسپه رضاخان ميرپنج«پدرملت
ايران»شد، چون چندان زورنگرفته بودفروغی ومستوفی به ظاهر دولت هارابه مجلس معرفی
وبرنامه ی کاررابه عنايت مجلس به تصويب می رسانند. ليکن زمانی که حاج مخبرالسلطنه
روی کارآمد،کم کم سروکله ی «مَنويّات اعليحضرت» پيداشد. دولت که به متين دفتری
رسيد، قدرت رضاشاه نيز خودکامه شده بود.ازاين رو دولت يکسره به دنبال فرمايشات
ملوکانه ی«ذات اقدس همايونی»بود.زمان محمدرضاشاه نيز به همين منوال بود. دولت سهيلی
که روی کارآمد، دنبال سروسامان دادن به کارآن«پسرجان»بود.ليکن زمانی که نوبت
دکترمنوچهراقبال رسيد«خداوندگارآريامهر، بزرگ ارتشتاران شاهنشاه ايران» شد. باتوجه
به برنامه ی دولتها،کاملاًمشهوداست که محتوای برنامه ی ميرزاحسين خان وحتی شاه
سلطان حسين صفوی بااين برنامه ها هيچ فرقی نمی کند، که بدترهم شده است.».(۳۵).
من
در شگفتم که نويسنده که ، برای نوشتن بخش برخورد به مذهبِ کتاب خويش ، به درستی و
به جا ، از همه و هرگونه اسناد و مدارک سود جسته است ، چگونه در برخورد به دوره ی «
ظهور سلسله ای تازه » و بويژه دوره های « سياهچال » (دوره ی پيش از به قدرت رسيدن
رضاشاه و دوره ی سلطنت محمدرضاشاه ) ، خود را از روی آوری به تلی از اسناد و مدارک
که در رابطه با اين دو دوره موجود است ، بی نياز ديده است ؟
يک
تذکّر ضروری در رابطه با اشاره ی نويسنده به « ترکيه کمال آتاتورک » : مدينه ی
فاضله ی نويسنده ی عزيز، جز حمل نام يک «رژيم لائيک »( سکولار )، هيچ گونه ويژگی يک
رژيم دموکراتيک را ندارد. جلوگيری از دستيابی مذهبی های مسلمان به قدرت در سطوح غير
مهم تصميم گيری ( شهرداری ها ، و ...) ، ممنوعيت احزاب اسلامی ، و ممانعت از
استفاده ی زنان از روسری ( «حجاب اسلامی ») و چيزهائی مانند اينها، اتفاقاً آن
چيزهائی است که در يک رژيم لائيک ، نبايد صورت بگيرد . نويسنده ی عزيز ما ، چيزی از
کشتار دو ميليون ارمنی ، سرکوب خواستهای حق طلبانه ی صنفی ، اقتصادی ، معيشتی و
سياسی کارگران و زحمتکشان در ترکيه ، شرايط زندان های ترکيه و..، تعقيب و آزار
روشنفکران ( نمونه ی تاريخی : ناظم حکمت ، و اخيراً ياشار کمال و...) و انکار
لجوجانه و خشک مغزانه ی هويت فرهنگی، اجتماعی و سياسی ۱۲ ميليون خلق کرد و سرکوب
مداوم آنان ، و...نمی گويد ، وکسی هم چنين چيزی را از او چشم ندارد. اينها دقيقاً
همان « روياروئی های مشابهی » است که در « ترکيه کمال آتاتورک »، همانند « ايران
عصر پهلوی » با مخالفان ، صورت می گرفته است . بنيان گذار « سلسله تازه » ، بدرستی
پا جای پای بنيان گذار « ترکيه کمال آتاتورک » می گذاشت و کارها و اقدامات اورا در
زمينه های مختلف ، کورکورانه تقليد و پيروی می کرد. رژيم «لائيک » ترکيه نيز، در
ادامه ی راه ، همان روشی راکه در «ايران عصرپهلوی » ، درسودجستن از نيروهای ارتجاعی
مذهبی برای سرکوب آزاديخواهان غير مذهبی ، به کار می گرفت ، در برخورد به کردها و
سرکوب آنان ، به کار بست .
در
پايان اين بخش ، بايسته است که برخوردی به دو ترکيبِ دستوری که از سوی نويسنده بکار
برده شده است ، نيز بشود. «ايران عصر پهلوی » و «ترکيه کمال آتاتورک » ، به چه معنا
است و از کجا مايه می گيرد ؟ يک کشور يا سرزمين به همه ی مردمی تعلق دارد که در آن
زندگی می کنند. اين کشور يا سرزمين و اين مردم را ، طفيل يک نفر دانستن ، به چه
معنا است ؟ هيملر فاشيست ، هم ، نعره می کشيد که : « آلمان ، هيتلر؛ هيتلر ، آلمان
» . ايران ، ايران است و به هيچ شخص و يا سلسله ای تعلق ندارد. ديديم که اشخاص و
سلسله ها آمدند و رفتند ، اما ايران و ملت و خلق های ايران ، باقی ماندند. همين
مطلب ، درمورد کشور و سرزمين ترکيه و مردم آن ، نيز صادق است . نويسنده ی عزيز ما ،
چه زمانی می خواهد خوی بت پرستی را ترک بگويد؟
ناکامی
درتحميلِ قرارداِد۱۹۱۹،
وسياستِ
تازه ی روباهِ پير
آگاهی
ازاين مقطع تاريخی را می توان بامراجعه به : ۱ ) گزارش های سياسی مأموران خارجی که
دراين زمان درايران کارمی کرده اند و ۲ ) نوشته های مردان سياسی ايرانی که دراين
زمان ، به کار دولتی يا فعاليت حزبی ياروزنامه نگاری سرگرم بوده اند، و ۳ ) کتابها
و نوشته هائی که پس از آن ، با بهره گيری از اسناد و مدارک بازمانده ازآن زمان
نوشته شده است ؛ بدست آورد.
يک
گذارِِ شتابزده در پيش زمينه ی تاريخی اين مقطع :
ايران
، درطول قرن ۱۹ ميلادی ، صحنه ی رقابت قدرتهای بزرگ اروپائی انگليس ، روسيه ( ودر
مقطعی : فرانسه ) بود که درتضاد بايکديگر برای بسط مناطق نفوذ و تأمين منافع خويش
در منطقه ، ازايران به صورت مهره ی شطرنجِ سياستهای اروپائی شان سود می بردند.
ايران ، يک بار در « اتّحاد» با فرانسه ی ناپلئون ، درگير جنگ با روسيه تزاری می
شود، که پس از کنار آمدن تاکتيکی ناپلئون با روسها ، تنها می ماند و بازنده می شود.
سپس ، انگليس ها جای فرانسوی ها را می گيرند و در جنگ جديد با روسها ، باز ايران
بازنده است . تحميلِ قراردادهای گلستان و ترکمانچای ، ميوه های تلخ اين ديپلماسی
احمقانه است . ايران ، افزون بر از دست دادن مناطق وسيعی درشمال رودهای اَرَس و
اَترَک دردوسوی دريای خزر، به صورت تحت الحمايه ی روسها درمی آيد.
پس
از آن ، ايران بااشاره و تشويق روس ها، دوبار درگيرِ جنگ با انگليس ها در افغانستان
می شودکه به بهای دست شستن کامل ونهائی از اين کشور ، پايان می يابد. ايران ، ديگر
يک دولت ضعيف و ناتوان شده ، که سياست داخلی و خارجی آن را سفارتخانه های انگليس و
روس ، هدايت و رهبری می کنند. شاه و دربارِ فاسد ، همچون مرتجعينِ حاکم کنونی ،
هيچگونه دگرگونی وتغيير و اصلاحی را برنمی تابند، و کسانی را از درون کاست خود،
همچون قائم مقام و امير کبير، که آهنگ انجام پاره ای کارهای رفرمی دارند، سربه نيست
می کنند.
انگليس
و روسيه ، باکمک عوامل خريداری شده ی ايرانی خود و با اِعمال نفوذ بر شاهان بی
عُرضه و نالايق قاجار، منافع و مطامعِ استعماری خود را ، تأمين می نمايند. آنها،
دردهه های پايانی سده ی ۱۹ وسالهای آغازين سده ۲۰ ، با تأسيسِ بانکهای استقراضی
(روسها)و شاهنشاهی (انگليسها)، تشکيل پليس جنوب (انگليسها) و هنگ قزاق (روسها) و
چنگ انداختن به گمرکات جنوب (انگليسها) و شمال (روسها) و گرفتن « امتيازات »
گوناگون نفت جنوب (انگليسها) وشمال (روسها) و..، شريان های حياتی اقتصادی ، سياسی و
نظامی کشور را در دست می گيرند (۳۶).
شورشِ
بابی ها ، وپس ازآن ، جنبشِ تنباکو، وسرانجام انقلابِ مشروطه ، نشان دهنده ی
ناخشنودی مردم از اين اوضاع و احوالِ فلاکت بار ، بود. هنگامی که شاه خودکامه،
محمدعلی شاه ، دراتّحاد بامرتجعين مذهبی از جمله شيخ فضل الله نوری ، بابه توپ بستن
مجلس و دستگيری وبه زنجير کشيدنِ نمايندگان مردم ، آهنگِ بازگشت به حال و هوای پيش
از انقلاب و به سلطنت مطلقه ی پدران خويش کرد، انگليس هابا روسها از در توافق وسازش
در آمدند و قرارداد۱۹۰۷ معروف رابايکديگر منعقد کردند، که برابرآن : ايران به
مناطقِ نفوذ ميانِ اين دو قدرت استعماری ، تبديل می شد. آنها برآن بودندتا به آنچه
« درعمل » داشتند، جنبه ی « قانونی » بدهند.
اين
« قرارداد»، با اعتراضِ مردم روبروشدوپس ازقيام دوباره ی مردم (نخست ، تبريز به
پاخاست ) وفرار شاه، به بوته ی فراموشی سپرده شد. پس از درگرفتن نخستين جنگ جهانی و
انقلاب بُلشويکی در روسيه ، انگليس فرصت را غنيمت شمرده وبا خارج شدن موّقتی روسها
از صحنه ی سياسی ايران ، آهنگ بلعيدن تمام ايران راکرد. قرارداد۱۹۱۹ سرپرسی کاکس،
سفيرکبير وقت انگليس درتهران با وثوق الدوله ی معروف ، نخست وزير وقت ايران ، در
راستای برآوردن اين آرزو بود.
اين
بار نيز مردم دربرابرِ اين تلاش استعماری بيگانه ايستادندو احمدشاه قاجارنيز درکنار
مردم قرارگرفت . ناکامی انگليس ها در تحميلِ اين قرارداد، که با مقاومت يکپارچه ی
نمايندگان مردم درمجلس شورای ملی روبروشد، آنهارا واداشت تا راه چاره ی ديگری
بجويند. آنها به قزوين وبه سراغِ رضاخان ميرپنج ، فرماندهی هنگ قزاق رفتند و طرحِ
کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ راريختند. درظاهر ، رهبری اين کودتا با روزنامه نگار وسياست
باز نسبتاً گمنامی به نام « سيد ضيأ » بود، اما، بانی و مجری اصلی و واقعی آن،
رضاخان بود. اين کودتا می بايست به خواستها و مطامعِ استعماری روباه پير ، که با
رّد قراردادهای ۱۹۰۷ و ۱۹۱۹ ناکام مانده بود، جامه ی عمل بپوشاند.
ملک
الشعرأ بهار، ازاعضای حزب دمکرات ومدير روزنامه نوبهار و از فعالين صحنه ی سياسی آن
زمان ، به گزارش روزبه روز رويدادها، پرداخته و ازجمله ، دررابطه با قرارداد
اسارتبار ۱۹۱۹ ، می نويسد:« اوضاع ايران خطرناک بود، هنوزجنگ بين الملل خاتمه
نيافته بود و عثمانيها وارد آذربايجان ( قفقاز، ايروان وباکو)شده بودندو دولت
بريتانيانيزعلاوه برپليس جنوب قوائی ازهندبه خراسان وازبين النهرين بهمدان واردکرده
و..جنگ بنفع متفقين روی باتمام بودوآتشی ازنوبنام بولشويک درشمال ايران زبانه ميزد،
بنابراين در ذيقعده سال ۱۳۳۷ مطابق دسامبر ۱۹۱۹ بين دولت ايران و دولت بريتانيا
قراردادمعروف بسته شدونتيجه اش اين بودکه ماليه وقشون ايران زيرنظر معلمين و
فرماندهان انگليسی قرارگيردو قشون متحدالشکل شدهء ژاندارم و قزاق بيکصورت درآيندو
دونفر يکی « آرميتاژ اسميت » برای اداره ی ماليه و ديگری « ژنرال ديکسن » برای
اداره ی قشون وارد ايران شدند.» ( ۳۷ )
او
پس از اشاره به ورود قوای بالشويک به انزلی و آستارا و اردبيل ، واينکه درتهران از
طرف جرايدفريادهای ضدقرارداد و تقاضای خروج انگليس از ايران بلندگرديد، می نويسدکه
« در۲۸ شوال ۱۳۳۸ مشيرالدوله نخست وزير{تازه } اعلام کردکه قرادادموقوف الاجری
خواهدبود.» و «متعاقب آن هيئت مشاوران نظامی انگليس به استثنای يک نفر ( کلنل
اسمايس ، يکی ازمؤسسان کودتا) ازتهران رفتند.»(۳۸ ). او سپس به فشارهای ديپلماتيک ،
اقتصادی و جنگ روانی انگليسها اشاره می کند ، ازجمله برچيدن شعبه های بانک شاهنشاهی
ازبعضی ولايات واينکه شايع کردندکه زن وکودک اتباع انگليس ازايران خارج خواهدشد.
او
به فعاليتهائی که برای گسيل قزاقها به تهران صورت می گيرد، اشاره می کندومی نويسد:«
بقزوين گفته شدکه پانصدقزاق حرکت کند، و..بعدشنيدندکه دوهزارنفرحرکت کرده است،معلوم
نشددوهزارنفرهم بدستوردولت بوده است يابدستورکسانی که نقشه کودتاراقبلاً کشيده
بودندازقبيل صاحب منصبان انگليسی مانندجنرال آيرنسايد و کلنل اسمايس وغيره و.. شاه
شنيد و متوحش گرديد، وبسردارهمايون امرکردکه تلگراف کنيداين عده بقزوين
بازگردد..ولی عده بقزوين بازنگشت وبسرکردگی « رضاخان ميرپنجه » بتهران آمد» ومی
افزايد:« قزاق که درقزوين لباس دربرنداشت بالباس نو و کفش نووسازوبرگ حسابی حرکت
کرد، بين راه پولی هم بين آنها قسمت شد.»(۳۹ ).
او
در باره ی اينکه چگونه سرهنگ رضاخان توانست باانجام کودتادرلشکر قزاق ، فرماندهی
اين نيرو را درحمله به تهران به چنگ آورد، به اقدام سرهنگ فيلارتف ، که منجر به
برکناری سرهنگ کلرژه و انتصاب سرهنگ ستاروسلسکی به جای وی شد، اشاره می کند. نکته
جالب در اين مرحله ، پائين بودن روحيه ی رضاخان است:« سرهنگ رضاخان بدستور سرهنگ
فيلارتف بعمارت فرمانده لشکر قزاق ( محل ستاد ارتش کنونی ) رفت ( سرهنگ فيلارتف بمن
ميگفت چندبار بسرهنگ رضاخان گفتم کلرژه تقريباً بازداشت شده و نميتواند بيرون برود
دَرِ اطاقرابازکن و داخل شو و او ترديد داشت و مينرسيد و درفکرم کسی که درآن موقع
اين اندازه شهامت نداشت چگونه تغييراخلاق داده و اينک پادشاهی ميکند! » (۴۰)
کودتای
سوم اسفند، مُنجَربه روی کارآمدن دولتی به رياست « سيدضيأ» شد. ولی پس از کنار
گذاشتن اين شخص، آشکارشدکه بازيگر واقعی کودتا، شخص رضاخان بوده است . اوخود «
دردويم برج حوت ۱۳۰۰ » دريک ابلاغيه ی بلندبالا به عنوان « وزير جنگ » اعلام کردکه
« باکمال افتخار و شرف بشماميگويم که مسبب حقيقی کودتامنم وبارعايت تمام معنی اين
راهی است که من پيموده ام و از اقدامات خود، ابداً پشيمان نيستم اگرعلی الظاهر يکی
دونفر را ديديدکه چندصباحی عرض اندام کردند و سطحاً راهی پيمودند نه اين بودکه
اعماق قلب آنها درنظر من مخفی ومستورباشدو..» (۴۱ ).
بهار،
شمّه ای هم از مسلمان نمائی رضاخان برای جلب روحانيون به سوی خود، راذکر می کند:«
روز دهم محرم « روز قتل » دسته ی قزاق ها بايک هيئت و نظم وتشکيلات مخصوصی
ببازارآمده وچند دسته موزيک درحالی که آهنگ نواوعزا مينواختند و اسب ويدک همراه
داشتند ببازارآمده و خود سردار سپه نيز درحاليکه سرخود را برهنه کرده بود و کاه روی
سر خود می پاشيد در جلو دسته ديده ميشد ساير افسران هم عقب سر مشاراليه بعزاداری
مشغول بودند... پر واضح است که مشاهده اين حال درمردم خالی ازتأثير نبود... و ايشان
تنهابمجالس روضه اصناف ميرفتند و... بعضی از وعاظ و روضه خوان هاهم روی منبر از او
تعريف و او را دعا ميکردند و ... »(۴۲).
دکتر
رضا نيازمند، نويسنده ی کتاب«رضاشاه، ازتولّد تا سلطنت»، نيزتصوير های جالبی از
بازيگری های رضاخان را برای َخزيدن به قدرت، ارائه می دهد. رضاخان(درآن زمان،
سردارسپه)، درفروردين۱۳۰۳، پس ازمُراجعت ازقم، پس ازديداربا«علما» برای«رفع کدورت»
ازآنها دررابطه باجنجالِ«جمهوری» که وی می خواست زير پوششِ آن، ديکتاتوری خودرا
استتارکندو به دليلِ مقاومتِ مردم ، ناکام ماند، ازسرسختی ومزاحمت های اين گروه، که
بر اعتراضات مردم سوارشده اند،دلخوراست. او می نويسد:« سردارسپه پس ازمراجعت ازقم
گفت تااين قّوه دراين مملکت وجود دارد اداره ی کشور غيرممکن است و روزی بايد تکليف
دولت با روحانيون روشن شده و آنهاحدود وظايف خودرابدانند.»(۴۳).
به دنبال يک مرحله ی تاکتيکی ماهرانه، درشکلِ کُرنش دربرابر«روحانيون» و باج دهی به
آنها و گرفتن ژست های اسلام پناهی؛ او مرحله ی بعدی، که ترور عناصر مُعترض
وناسازگار اين قشر( نمونه: مُدرّس)را به موازات ترور ساير مخالفان سياسی(روزنامه
نگاران، سياستمداران، شاعران وهنرمندانی که حاضربه همکاری وتأييدِاونيستندو... )،
با تکيه بر« پليس سياسی»، به پيش می برد؛ وقادر می شود تا موقعيّت را برای
استقرارتام وتمام ديکتاتوری ۲۰ ساله، آماده سازد. پس ازآن، « تکليف دولت با
روحانيون روشن شده وآنها حدود وظايف خودرا» می دانند.
درمرحله
ی نخست، که او به « علما» و«روحانيون»، برای تحکيم وتثبيت خود، احتياج دارد،
در«ابلاغيه» ای به عنوان« رئيس حکومت موقّتی مملکت و رئيس کل قوا» درآبان۱۳۰۴ ، «
اجرای عملی احکام شرع مبين اسلام» را، درکنار شعارعوام فريبانه ی« تهيّه رفاه
عموم»، به عنوان دو اصل مهم که« سرسلسله سايرمکنونات وعقايدخودقرار داده» است،
ذکرمی کند. او، خاطرنشان می کندکه:« درثانی، نظربه اينکه اشاعه ُمُسکرات مخالف اصول
مسلّمه اسلام شمرده می شود، عليهذا امر اکيدمی دهم که از همين تاريخ کليه دکاکين
مشروب فروشی و قمارخانه ها در سرتاسر ايران مقفل وبسته بماند... » و« درخاتمه ازيک
طرف غرور و حس انسانی و انسانيت و شرف ملّی ومليّت وبالاخره هويّت آدميّت و عزّت
نفس را به بعضی از مخدّرات امروز حتّی آنهائی که علناً متظاهربه جلافت می شوند
تذکّر داده» و « ازطرف ديگر به تمام نظميّه هاو مأمورين پليس حکم می کنم که صفات
مرقومه فوق را يکی از قطعی ترين موارد مأموريت خود تشخيص داده و هرگاه درمَعبرعمومی
برخلاف اين رويّه خلاف انتظاری ازهرکس مشاهده شود مرتکب را خارج از موجودّيت انسانی
دانسته بلاترديد به محبس های نظميّه جلب نمايندتاباضمانت خداوند ازاين حيث نيز نسل
آينده ايران کنونی از انقراض و انحطاط مصون و...»(۴۴).
ويليام
سوليوان ، سفيرآمريکا درهنگامه ی انقلاب ۵۷ _۵۶، درکتاب «مأموريت درايران »، به
رضاشاه هم اشاراتی دارد: « انگليسهاکه باآشفتگی در روسيه و خروج افسران تزاری
ازايران فرصت مناسبی برای گسترش نفوذ درسراسر ايران بدست آورده بودند بريگادقزاق
راکه تازه از فرمان افسران روسی خارج شده بودبرای اجرای مقاصدخود درنظر گرفتند.
ژنرال آيرونسايد فرمانده وقت نيروهای انگليس درايران بارضاخان فرمانده
جديدبريگادقزاق واردمعامله شدو اورابرای حرکت بسوی تهران و اعمال فشاربرپادشاه
قاجارتشويق کرد. رضاخان باافرادبريگادخود واردتهران شد وشاه قاجار رامجبوربه انجام
خواستهای انگليسهانمود. ولی رضاخان که مردی جاه طلب بودافکارديگری درسرداشت، او
ميخواست شاه قاجار را وادار به استعفاکندويک رژيم جمهوری درايران برقرارسازد.» و«
درطول چندسال بعد رضاخان ضمن بازی بين انگليسهاوآخرين پادشاه سلسله قاجار سرانجام
خودرادرموقعيتی قراردادکه بتواندسلسله قاجار راسرنگون کرده وخودرابه اريکه قدرت
برساند. امادراين هنگام رضاخان ازفکراستقرارجمهوری صرفنظرکرده ومقدمات سلطنت خودرا
فراهم ساخته بود.البته برای جلب موافقت و رضايت مقامات روحانی که درجامعهءايران
نفوذ زيادی داشتند رضاخان خودرامتعهدومقيدبه اجرای مفادقانون اساسی سال ۱۹۰۶
ساخت... وباچنين مقدماتی بودکه رضاخان درسال ۱۹۲۵ سلسله پهلوی رابنيان نهادوخودرا
رضاشاه خواند.» (۴۵).
ريشاردکاپوشنيسکی
، درکتاب «شاهنشاه »، می نويسد« بعدازسال ۱۲۹۶ ، رضاخان به ناگهان پيشرفت چشمگيری
می کند، اگرچه احمدشاه به اشتباه به لياخف مظنون شده بودو اورابجرم هواداری
ازبلشويکهابه روسيه بازگرداند، بااينهمه پس ازچندی رضاخان به درجه سرهنگی رسيده
وفرمانده تيپ قزاق می شودکه بعدازمدتی تحت حمايت انگليس قرارمی گيرد. بعدهاژنرال
انگليسی «سر ادموند آيرونسايد»، دريک جشن ميهمانی ، درحاليکه روی پنجه پای
خودبلندشده بودتابتواند درگوش رضاخان نجواکند، به اومی گويد:« سرهنگ آينده خوبی
درانتظارتوست». آنهاسپس باهم جهت قدم زدن به باغ می روندو دراين حين ژنرال
تغييردولت ايران رابه اطلاع رضاخان ميرساندو درضمن اورا ازحمايتهای دولت متبوع
خودانگليس ، مطمئن می سازد... دراسفندسال ۱۲۹۹ ، رضاخان در رأس تيپ قزاق واردتهران
می شود.. » (۴۶).
او،
سپس می افزايدکه :« .. اودولت جديدی را سازماندهی می کندوخود ابتدا به عنوان
وزيرجنگ وبعدهابه عنوان نخست وزيرمشغول کارمی شود. درآذرماه سال ۱۳۰۴ ، مجمع قانون
اساسی که مرعوب رضاخان ونيروهای انگليسی حامی اوشده است ، وی رابه عنوان شاه ايران
به رسميت شناخته ومعرفی می کند. ازاين پس افسرجوان ما... رضاشاه کبير، شاهنشاه،
سايه ی خدا روی زمين و جانشين خداوندخوانده می شود. اوسلسلهءپهلوی رابنيان می نهد و
حکم تقديراين بودکه سلسله ای که بااو شروع شد، باحکومت پسراوبه انتهابرسد..»(۴۷).
جوزف.ام.آپتون،
نيز درکتاب خود« نگرشی برتاريخ ايران نوين »، ازخصوصيات وخلق وخوی رضاشاه می گويد:«
... اوهمواره لباس نظامی خودرابه تن داشته وگاهی درغذاخوردن هم کاسه سربازان می
شودوباآنهادريک ظرف غذامی خورد. بااينهمه اوشروع به جمع آوری پول و زمين کردوباسوء
استفاده ازقدرت مطلقه خود، به ثروت عظيم و باورنکردنی دست می يابد. بدينسان رضاشاه
يکی ازبزرگترين مالکان ايران شده وصاحب بيش از سه هزاردهکده که درآنها...،.۲۵
روستائی زندگی می کنند، می شود. اوسهام کارخانجات وبانکهارانيز ازآن خودکرد. عليرغم
اين ثروت افسانه ای، رضاشاه از گرفتن باج نيز ابائی ندارد و اگرجنگل انبوهی ويا دره
ی سرسبزی وکشت زارحاصلخيزی چشم اورابگيرد، بی گمان بايدصاحب ومالک آنهاشود.» (۴۸).
کتاب«
گذشته، چراغ راه آينده است»، با درج چند نمونه از نامه های وزارت دارائی(ماليّه)
وقت، در رابطه با« املاکِ اختصاصی، ثروت ومنابعِ درآمدِ رضاشاه»، می نويسد:« رضاخان
ميرپنج افسر ديويزيون قزاق، درسوم اسفند ماه ۱۲۹۹که باشاره آيرون سايد فرمانده قوای
انگليسی درقزوين بتهران آمدوسردارسپه شد وهم دربيست ويکم آذرماه ۱۳۰۴ که بتخت سلطنت
نشست، نه مِلکی داشت، نه کارخانه ای ونه وجوه نقدی دربانکهای خارج. ولی روز بيست
وپنجم شهريور ماه ۱۳۲۰که امکان زورگوئی وستمگری برای اوباقی نماند وباجبار ازسلطنت
کناره گيری کرد، وی با تَملّک حاصلخيزترين نقاط کشور در مازندران، گيلان، گرگان
وسايرنقاط بزرگترين مالکِ کشورايران، وبادردست داشتن ذخاير نقدی دربانکهای
انگلستان، آمريکا وآلمان، يکی ازثروتمندترين مردان جهان بود. چگونه اين ثروت کلان
درمدّت زمان محدودی فراهم گرديد؟ از راهی بسيارسهل و آسان! در اوايل کار وزارت
دارائی بصاحب مِلک دستور ميدادکه چون نبايد درمحل علاقه ی مِلک و آبی داشته باشد،
لذاضروری است که املاکِ خودرابه« شخص صلاحيتداری»(که صلاحيت آنرا کميسيون دولتی
درمحل تعيين ميکرد) بفروشد والّا وزارت دارائی املاک وی را متصرف خواهدشد. البته
اکثراً« شخص صلاحيتدار» خود وزارت دارائی بودکه يامِلک را تصرّف ميکرد ويا به
ثَمَنِ بَخس و بزور آنرا ميخريد وسپس برضاشاه منتقل مينمود.»(۴۹).
دکترمحمدعلی
همايون کاتوزيان ، در«مصدق ومبارزه برای قدرت درايران»، به کودتای ۱۲۹۹ هم برخوردمی
کند:« هويّت طرّاحان کودتای ۱۲۹۹ معمّائی است که هنوزبه طورقطع حّل نشده است . شکی
نيست که افسران ارتش انگليس _ بويژه اسمايث و آيرونسايد_درتدارک آن نقش داشته اند.
درضمن اين وسوسه هم وجود داردکه کودتاراتاوان شکست کرزن درقرارداد۱۹۱۹ تلقی کنيم،
بويژه آنکه کولچاک و دنيکين نيزدراين زمان درجنگ داخلی روسيه ازلنين وتروتسکی شکست
خورده بودند... ازسوی ديگر، درايران اسنادکافی دال بردخالت اسمايث و هاوارد، اعضای
هيئت نمايندگی انگليس درتهران، درسازماندهی کودتاوجود دارد،گرچه از نورمن،
وزيرمختارانگليس، دراين اسنادنامی برده نشده است . نامه ای که ژنرال
ديکسون(عضوعضوهيئت نمايندگی نظامی انگليس) برای يکی ازاعضای سفارت آمريکادرتهران
نوشته است(مورخ ۶ ژوئن ۱۹۲۱ )اين راتأييدمی کند. اونوشته است که کلنل اسمايث نزد او
«اذعان کرده» که مسئول تدارک نظامی کودتابوده است.« درضمن برايم گفت که اين کار
رابااطلاع هيئت نمايندگی انگلستان درتهران انجام داده است. حرف از دخالت آقای نورمن
نزد اماگفت که اسمايث دراين ماجرا دست داشته است. بنده بشخصه فکرمی کنم که اسمايث،
هيگ وشرکابدون اينکه نورمن رادرجريان بگذارند، دست به اين کار زده اند.»(نقل از:
دونالد. ان. ويلبرن، رضاشاه پهلوی: تجديدحيات وبازسازی ايران(نيويورک:انتشارات
اِکسپديشون ۱۹۷۵ ) (۵۰).
دکترهمايون
کاتوزيان ، ادامه می دهد:« فرماندهی کودتارا رضاخان فرمانده هنگ قزاق برعهده داشت
که هنگ را ازقزوين به طرف تهران حرکت داد. روزقبل از ورودبه تهران، سيدضيأ ۲
هزارتومان به رضاخان داده بود و۲۰ هزارتومان هم بين افراد تحت فرماندهی اوکه بالغ
بر۲۰ هزارنفربودندپخش کرد. هيچ ايرانی درآن زمان نمی توانست چنين مبلغ گزافی
رادرمدتی کوتاه تهيه کند.»(۵۱)ودربرخوردبه تبعيد رضاشاه ازايران ، اظهارنظرمی
کندکه:« فرض کنيم که اشغال ايران درجنگ جهانی دوم اجتناب ناپذيربوده است، امااگرشاه
پشتوانه ای واقعی درداخل کشور داشت، مجبورنمی شدکه باوضعی چنين خَِفّت بارازسلطنت
کناره گيری کند.»(۵۲).
منشورگرکانی
، درمقدمه ی کتاب« رقابت روسيه و انگليس در ايران» ، دوران حکومت رضاشاه را چنين
توصيف می کند:حکومت ديکتاتوری بيست ساله رضاشاه که قلم و زبان مردم رابسته بود، نه
تنهارشدسياسی ملت رابالانبردبلکه آنراپائين آورد ومااخلاقاًرو به انحطاط رفته ايم
وهمين انحطاط پس از سقوط آن حکومت گريبانگيرماشد. ملت بيست سال ازمطالعه کتب و
جرايدسياسی محروم بود و نميدانست که در دنيای خارج چه ميگذرد؛ مثل آنکه در زندان
بسرميبرد. نه گذاشتند جوانانی که پابعرصه زندگی ميگذارند ازمفهوم آزادی و دموکراسی
آگاه شوند ونه لااقل افکارميهن پرستانه ای به آنهاتزريق شدکه هنگام خطر بکارآيد.
درشهريور۱۳۲۰ ناگهان مرزهاگسيخت، ارتش های رنگارنگ بيگانه ازسه جانب به ايران هجوم
آوردندو ديکتاتور سقوط کرد.»(۵۳). {يادآوربشوم که اين کتاب درسال ۱۳۲۶خورشيدی نوشته
شده است.}
ارزيابی
و داوری دوتن از بازيگرانِ سياستِ استعماری انگليس، دربرخوردبه رضاخان:« سر دنيس
رايت سفيرکبير انگلستان درايران درکتاب« انگليسی ها ميان ايرانيان» می نويسد:« نقش
انگلستان ويا آيرن سايد درفراهم آوردن اوضاع و احوالی که موجب تشويق رضاخان به
واردعمل شدن می گرديد خلاصه می شد.»(۵۴) و« پرسی لورن درگزارش خودبه لندن می
نويسد:... سياست و اقدامات رضاخان تابه حال بامصالح ما سازگاری داشته است. ايران
هرچه تواناتر ويکپارچه ترگردد پيروزی سياست شوروی ازبين می رود. برای بريتانيا
آسانتر است که بايک دولت مرکزی سروکار داشته باشد تا با عدّه ای از قدرت های کوچک
محلی .. اگر رضاخان بدون آسيب رساندن به منافع مستقيم انگلستان بتواند شرايط مورد
نظرخودرا به دست آورد اوضاع و احوال دراينجابهبود خواهد يافت. شايد بتوان با رضا
خان به نوعی به تفاهم رسيد..» و ضمن گزارش ديگری در اوايل شهريور۱۳۰۱ به لندن نوشت:
« همواره بايد درنظرداشت که تهران معيار نهائی روابط ما با ايران است. يکپارچگی
امپراتوری ايران ويک حکومت مقتدر ازلحاظ منافع کلی بمراتب مهمتر از قدرت محلی هريک
ازسرسپردگان خاص ما می باشد... فکر می کنم که منافع بريتانيا ايجاب می کند که با
رضاخان متّحدشويم. بسيار ناشيانه خواهد بودکه برمبنای يک توافقِ موقّتی باشيخ خزعل
به رضاخان ضربه بزنيم... بطورمنطقی بايد اميدوارباشيم که رضاخان می تواند به مدّت
بيست سال دوام آورد و ايران را از نو تقويّت کندو اصلاحاتی انجام دهد.»(۵۵).
درپايان
اين بخش ، بدنيست چندکلمه ای هم از زبان خود « آيرونسايد» بشنويم :« فرمانده قزاقها
{سردارهمايون} موجود حقير بی خاصيتی است. گل سرسبد، رضاخان است. کلنل رضاخان، که من
ازقبل ازاو خوشم می آمد. اسمايس می گويدمردخوبی است. گفته ام به همايون مرخصی بدهد،
برودبه ملکش سربزند. خوشحال می شودبرود، چون نگذاشته اندپول فراهم کندو شاکی است.»
و« بااسمايس دربارهء اينکه بعد از رفتن ما وضع چه می شودمفصل صحبت کردم. هيچ کس
درمورداين قزاقهاقبول مسئوليت نخواهدکرد و ازبالاهم دستوری نمی رسد. گمان می کنم
هرچه زودتربايدتصميمی بگيريم _ بااينکه من نمی توانم نيروئی به تهران ببرم. نظرشخص
من اين است که پيش از رفتنم بايدبگذاريم اين جماعت دست به کارشوند. به اسمايس گفتم
فکرنمی کنم دردسری درست کنند. راستش يک ديکتاتوری نظامی همهء مشکلات مارا حل می
کندو می گذارد باخيال راحت از کشور خارج بشويم.»(۵۶) و« بارضاخان صحبت کرده ام و
مسئوليت کامل قزاقهارابه اوسپرده ام. مردشجاعی است که بی غل وغش تراز او نديده ام.
به خودش گفتم پيشنهادخواهم کردکه بتدريج از زيرنظر من خارج شود وبعد از اينکه يکان
منجيل رفت بايد باکلنل اسمايس هماهنگ کند. درحضور اسمايس مفصل با رضاخان صحبت
کردم.»(دستنوشته های آيرونسايد، مؤسسه ی پژوهشهاومطالعات فرهنگی، خاطرات سّری
آيرونسايد)(۵۷).
گوشه
هائی از«عصرطلائیِ»سلطنتِ رضاشاه:
«يکی ازخصايصِ عُمده ی خاندانِ پهلوی دردورانِ سلطنتِ آنان بی توّجهی به افکار
عمومی، ناديده گرفتنِ احساساتِ عمومی وناديده گرفتنِ زندگی مردم بود چنان که انگار
اعضای اين خاندان باهمه ی دنيا صميمی ويکرنگ بودند مگربا ايرانيان.» و«رضاشاه که
بامردم ايران با زور وتحکّم و زور وشدّتِ عمل رفتارمی کرد درمذاکرات بانمايندگانِ
انگليس گهگاه حالتِ موم را می يافت. مذاکرات هرگز از حالتِ گِلِه گزاری خارج نمی شد
و خطرکمونيزمِ شوروی به چشمِ انگليسها کشانده می شد...»(۵۸)
«سازمانِ
اطلاعاتِ انگليس نفوذ عميقی در ارکان ارتش، وزارت جنگ، دربار وتشکيلاتِ سرّی دولتی
ايران داشت و رونوشتِ هرگزارشِ محرمانه رابه سرعت به دست می آورد.» و«نقل و
انتقالاتِ نظامی، سنگربنديها وتدارکاتِ دفاعی، همه وهمه ازنظربيگانگان که بی
سروصداکارخودرامی کردندپنهان نمانده بود و ديديم که درسوم شهريور چگونه با اطلاعات
کامل به کشورما يورش بردندويک شبه بساطِ سلطنت رضاشاهی ونظم وتشکيلات اوراکه متّکی
به شهربانی کّل کشور، اداره ی پليسِ سياسی، تأمينات، ارتش و ژاندارمری بود واژگون
کردند.»(۵۹)
يک
نمونه ازنفوذِسازمان اطلاعات انگليس دردژِ امنيّتیِ رضاخان:«هنگامی که هيأتِ دولت
به بحث پيرامونِ چگونگی الغای قراردادِ دارسی اشتغال داشت دولت انگلستان به وسيله ی
چشمهای بينا و گوشهای شنوائی که درهمه جاازجمله دربار، هيأتِ دولت، مجلس ومجامعِ
طراز اوّلِ سياسی کشورداشت رويدادهارا تعقيب می کرد و ازهمه چيز وهمه کس و همه ی
گفته ها اطلاع داشت.»(۶۰).
کمی
هم درباره ی«اداره ی سياسی»:
«
باانتقال قدرت ازسلسله ی قاجاريه به سلسله ی پهلوی، اداره ی پليس مخفی که اينک نامِ
اداره ی سياسی به خود گرفته بود درخدمتِ رژيمِ جديدقرارگرفت، به خصوص که رضاخان
درابتدای دوره ی رياست وزرائی خود، در۱۳۰۲شمسی، سوئديها را اخراج کرده بود وجای
آنان رابه افسرانِ مطيعِ قزّاقخانه که به اداره ی نَظميّه منتقل شده بودندسپرده
بود.»(۶۱)و«... اما متأسّفانه به جای تأسيسِ يک پليسِ ملّی وشايسته، سازمانی برای
آزار و اذيّت و ايجادِ مزاحمت برای مردم شکل گرفت وکسانی چون درگاهی، آيرم و مختاری
ازسازمان پليس وپليسِ مخفیِ ايران برای کشتن ودستگيری آزاديخواهان و منتقدين و
افرادِ برجسته وجوانانِ آزاده استفاده کرده و بتدريج فضای کشور را ابرهای تيره
ومسموم اختناق پوشاند.»(۶۲)
و« ازميانِ رؤسّایِ شهربانی نامِ آيرم ومختاری خاطره های تلخ وجانگدازی راتداعی می
کند. آيرم پليس سياسیِ عصرِجديد را پايه گذاری کرد و اساسِ آن رابرپنهانکاری، پاپوش
دوزی، ايجادِ محيطی آکنده از وحشت وهراس وسوءِ ظنّ به همه بنانهاد ومختاری آن رابه
مهيب ترين مرحله ی خود ارتقاء داد.»(۶۳) و« ازسال۱۳۱۲که نازيها درآلمان زمامِ امور
را به دست گرفتند وتشکيلات و ادارات مختلف پليس، پليسِ مخفی، پليسِ سياسی، پليسِ
امنيّت وغيره به جانِ مردم افتادند آيرم حال وهوای تازه ای درخوداحساس کرد و مقلّدِ
کورکورانه وشائقِ رژيمِ پليسِ آلمان شد.... آيرم چندبارمخصوصاً برای اطلاع
ازچندوچون عمليات پليس سياسی آلمان مخصوصاً سازمان معروفِ گشتاپو به آلمان مسافرت
کرد وچند روزی به مطالعه دراوضاع و احوال پليس آلمان پرداخت...»(۶۴).
يکی
ديگر از ستارگان درخشنده ی«عصرپهلوی»، پزشک احمدی است:« پزشک احمدی يکی ازچهره های
شوم وخوف انگيز زندان سياسی قصر بودکه آوردن نامش بی اختيار چهره ی قربانيان
نگونبخت او ازجمله تيمورتاش راتداعی می کند. پزشک احمدی رامی توان همانند هيملر يا
لاورنتی بريا، رؤسّای پليس مخفی سياسی و امنيّتی کشورهای آلمان و روسيّه ی شوروی،
قبل وبعد از جنگ جهانی دوم، يک قاتلِ حرفه ای انگاشت بااين تفاوت که هيملرمعروف به
قصّاب و بريای معروف به آدمکش هيچکدام پزشک نبودند.»(۶۵)
و«پليس
سياسی برای نابودکردن زندانيان بلندآوازه وخطرناک که نابودکردنشان به صورت عادّی و
قانونی امکان پذيرنبود چندنفری را دراختيارداشت که با استفاده از محيط ساکت
وقبرستانی زندان موقّتِ تهران يابخشی از زندان قصر می توانستند قربانيانی راکه قرعه
ی مرگ به نامشان اصابت کرده بود به آسانی وبدون زحمت وسروصدا ازبين ببرند. شيوه ی
پزشک احمدی درکشتنِ قربانيان، تزريقِ هوا در رَگ بودکه البته اين کار را بعدها
آموخته بود ودرمورد تيمورتاش از خوراندنِ زهر و گذاردنِ بالش برچهره وخفّه کردنش
استفاده کرده بود.»(۶۶).
کتاب،
ترجمه ی قسمتی ازمقاله ی خانم «لمبتون»، يکی ازکارمندان سفارتِ انگليس درتهران و
وابسته ی مطبوعاتی سفارت،که در رابطه با شُستُشوی مغزی مردمِ ايران در«عصرِپهلوی»،
نوشته و درمجله ی انگليسی «اشياتيک رويو»، شماره ی اکتبر۱۹۴۳ درج شده، راچاپ کرده
است:«.. مانندساير دولتهای استبدادی ازکليّه ی وسايل برای تقويّت تأثير عقيده
ی(دولتِ مقتدر) استفاده ميشد. اين عقيده درمدارس به کودکان وجوانان تعليم داده می
شد. درميانِ افرادنظام وظيفه آن رامنتشرمی کردند مطبوعات ازآن پشتيبانی می نمودند
وسازمانهايی ازقبيل سازمان پرورش افکار آن راتبليغ وتقويّت کردند. بعيدنيست که يکی
ازنتايجِ کليّه ی اين مساعی باوجودِ افزايش اطلاعات علمی وفنّی دراثرِ برنامه های
جديدِمدارس، اين بودکه به طورکل خواصِ روحی و دماغی مردم را متزلزل نموده وآنهارا
ازقضاوتِ منطقی وصحيح عاجزنمود.»(۶۷).
و
امّا، روزنامه ها و روزنامه نگاران:
«
روزنامه های متعدّد وپُرشُهرت و آوازه ی ايران نظير«قرنِ بيستم»،«بامدادِ
روشن»،«ستاره ی ايران»،«شفقِ سرخ»،«رَعد»، وغيره، درطول سالهای ۱۳۰۰تا۱۳۲۰ ه . ش.،
يکی پس ازديگری در محاقِ تعطيل فرورفتند يابه حال نيمه تعطيل درآمدند، به طوری که
در حدود سال ۱۳۲۰، تعدادآنها به دو روزنامه ی بزرگِ صبح وعصر«ايران» و«اطلاعات»
وچندهفته نامه مانند«کوشش»محدودشده بود. پليس مختاری، ازطريقِ اداره ی سياسی و
اداره ی مطبوعاتِ وزارت کشور موسوم به اداره ی راهنمای نامه نگاری، برهمه ی اين
مطبوعات کنترل داشت.»(۶۸).
و«حوادثِ
شهريورماه ۱۳۲۰، به دور ازجنبه های بَدش_ اشغالِ ايران، ويرانی ونابسامانی کشور،
شيوعِ بی نظمی وفتنه و آشوب_ دربارورساختنِ مطبوعاتِ آزاد و متنوّع ايران نقشِ
مهمّی ايفاکرد، نقشی که دولتِ ايران و عواملِ سانسورِآن هرگز علاقه مند وقادربه
ايفای آن نبودند.»(۶۹).
‑وسرانجام:«روز نهم شهريور،
رضاشاه که وحشت زده شده بود تصميم به فراربه اصفهان گرفت وبه هنگام سوارشدن به
اتومبيل، سرپاس رکن الدين مختار درِاتومبيل را برای رضاشاه بازکرد. پس ازاينکه در
را بست رضاشاه خطاب به اوگفت: توهم مرخّصی...»(۷۰).
رضاشاه،
درتاريخ ۲۷ آذر ۱۳۲۰( ۱۸ دسامبر۱۹۴۱) توسطّ نيروهای مُتّفقين توقيف وتحت الحفظ به
جزيره ی موريس تبعيدشد. او درتاريخ ۴مرداد۱۳۲۳(۲۶ ژوئيه ۱۹۴۴) در ژوهانسبورگ،
درآفريقای جنوبی، درغُربت، درگذشت.
دکتر محمد مُصدِّق، رهبر مبارزاتِ ملّی کردن نفت، که به گناه پنجه افکندن درپنجه ی
روباه پير، انگليس، و ديکتاتوری شاه، باکودتای امپرياليستی ۲۸مرداد۳۲ ازکار برکنار
ومحاکمه وبه زندان محکوم شد، در دادگاه تجديدنظر نظامی، نقاب از چهره ی بنيان گذار«
سلسله ی تازه» فرومی کشد:« شاه فقيد را انگليسها در ايران شاه کردند. اين شاه
باعظمت و اقتدار رابا دو مذاکره در« بی. بی. سی» لندن درشهريور۲۰ ازايران بردند.
اوشاه ايران نبود. اگرشاه ايران بود می گفت( دکترمُصدّق بابردن دودست درامتدادشانه
ها و حرکت بدن کمی به عقب باشوربسيار) « ميان ملتم می مانم ونمی روم». از دوره ۵
تقنينيه مجلس شورای ملی مخلوق اوبود. شاه فقيدمی گفت ۱۵۰ هزارسرنيزه دارم( قشون اش
رامی گفت) وقتی که گفتند برو! ازاين ۱۵۰ هزار سرنيزه يکی به حمايت او برنخاست.
درمجلس شوراهم گفتند:اَلخيرُ فی ما وَقَع. اين پادشاه قبل ازاينکه سرکاربيايد
ديناری نداشت وقتی که ازمملکت رفت غير از پولهائی که دربانک لندن داشت ۵۸ميليون
تومان پول بدست پادشاه فعلی داد. پنج هزاروششصد رقبه از املاک مردم را بدون اينکه
کسی اعلان ثبت آن رادرجرايد ببيند برطبق اوراق ثبتی به ملکيّتِ خود درآورد. اوشاه
مانبود. من به انتقام اينکه يک ايرانی را از ايران تبعيد کردند انگليسهارا از ايران
بيرون کردم تا بروند درجزيره خود به فکر فروروند وبدانندکه بايک ملّت زنده ای طرف
اند....»(۷۱).
کودتای
۲۸مرداد،
درروياروئی
بامبارزاتِ ملّی کردنِ نَفت
«
{مادلين آلبرايت}، وزيرخارجه ی آمريکا اعتراف کردکه ايالات متحده آمريکا پشت
سرکودتای ۱۹۵۳برضد رهبرملی ايران مُصدّق قرارداشته_ رويدادی که بسياری ازايرانيان
هيچگاه آمريکارابه خاطرآن نمی بخشند. کودتابه آنجاانجاميدکه شاه محمدرضاپهلوی
باحمايت وپشتگرمی آمريکا تاج وتخت ازدست داده ی خودرا به چنگ آورد وتا انقلاب
اسلامی ۱۹۷۹خمينی برسرقدرت باقی بماند.»(۷۲). اين خبر را، روزنامه ی « مترو» ( چاپ
سوئد)نيز، درهمان روز چاپ کرد، و افزود:« وزيرخارجه مادلين آلبرايت دريک سخنرانی
درشورای آمريکا_ ايران اعتراف کردکه ايالات متّحده پشت کودتای ۱۹۵۳ درايران
قرارداشته که نخست وزير محمدمصّدق راواژگون کرده و شاه را به قدرت بازگردانده است.
اوگفت ازجمله آمريکابايدمسئوليتِ سرکوبهای سَبُعانه ی شاه رابه عهده بگيرد.».
روزنامه
آمريکائی«نيويورک تايمز»، ۱۶ آوريل ۲۰۰۰، نيز، درمقاله ای به قلم«جيمز رايزن»،
گزارشی ازتاريخ محرمانه ی کودتای ۲۸مرداد(سازمان سيا در ايران) راچاپ کرده که
دربرگيرنده ی نکات جالبی است.اين تاريخ محرمانه را« دکتر دانلد ويلبر» درسال
۱۹۵۴(۱۳۳۳) نوشت. وی که متخصص معماری ايرانی ويکی ازبرنامه ريزان اصلی کودتابود،
درخاطراتش نوشت که کودتا درايران متفاوت ازکوشش های بعدی سيا درکشورهای ديگربود. وی
گفت برنامه ريزان آمريکائی کودتا ناآرامی های زيادی درايران ايجادکردندتابرای
ايرانيان حالت گزينش ميان بی ثُباتی وپشتيبانی ازشاه راپديد آورند.» « اين عمليات
که نام محرمانه ی آن «ت.پ. آجاکس» بودطرحی بودکه سيا درپی آن در دوران جنگ سرد،
برای راه اندازی يک سلسله کودتاوتضعيف دولت ها ازآن بهره گرفت. ازآن جمله است
کودتای موفّق ۱۹۵۴ درگواتمالاو..». روزنامه می افزايد: « براساس اين تاريخ، آلن
دالس، مديرِ سيا، درچهارم آوريل يک ميليون دلار برای استفاده در« هرکاری که موجب
سقوط مصدق بشود» اختصاص داده بود.» و« اين تاريخ فاش می کندکه دو روز پس از کودتا
مقامات سيا برای کمک به تحکيم قدرت دولتی که برسرکار گذاشته بودند، پنج ميليون دلار
به ايران سرازيرکردند.» و«اين سند نشان می دهدکه سيا نسبت به مردی که به قدرت
رساند، يعنی محمدرضاشاه پهلوی که به عنوان آدم ترسوی مُرَدّدی مورد ريشخندقرارمی
گيرد، کم وبيش به طور کامل بی اعتنابود.» « براساس اين تاريخ، برنامه ريزان ترديد
داشتندکه شاه بتواند چنين عمليات جسورانه ای را هدايت کند. خانواده ی وی سلطنت
ايران را۳۲ سال قبل وهنگامی تصرف کردندکه پدر وی کودتائی راخود رهبری کرد. اماشاه
جوان تاحدودزيادی برخلاف خانواده وبه ويژه شاهزاده اشرف،«خواهردوقلوی قدرتمند و
توطئه چين خود» هراس هاوترديدهای مبهمی داشت.» روزنامه، گوشزد می کندکه:« تاريخ
نشان می دهدکه بريتانيادرسال ۱۹۵۳مبتکر اين طرح بود. دولت ترومن آن را رد کرد، امّا
آيزنهاور درفاصله ی کوتاهی پس از رياست جمهوری به واسطه ی هراس هائی که درموردنفت و
کمونيسم داشت آن راتصويب کرد.» «درحدود همان زمان، مقامات سيا و اينتليجنت سرويس
باشاهزاده اشرف در«فرنچ ريويرا» ديدارکردندو وی رامُتقاعدساختندکه به ايران برگردد
و به برادرش بگويدکه ازاين برنامه حمايت کند.»،« سازمان سيا مبارزه ی تبليغاتی
خودرانيزتشديدکرد. به مالک يکی از روزنامه های خصوصی حدود۴۵۰۰۰ دلارکمک شد«بااين
باورکه سازمان وی می تواندتابع اهداف ما باشد.» کودتای اول، شکست می خورد ولی
کودتای دوم به ثمر می رسد؛ ونتيجه اينکه:« اين کودتا قدرت شاه را تحکيم کرد و او طی
۲۶سال درارتباط نزديک باايالات متحده َسُبعانه بر ايران حکومت کرد.» وسرانجام
اينکه:« درتاريخ محرمانه درتوصيف ۲۸مردادگفته می شودکه«اين روزی بودکه هيچ گاه
خاتمه نيافته است» زيرا« دراين روز حسّی از هيجان، رضايت و سرمستی وجود داشت که
ترديد است که روز ديگری چنين باشد.»(۷۳).
به
گزارش کودتا از زبان دکترهمايون کاتوزيان، توجه کنيد:«..توطئه گران بی وقفه فعاليت
می کردند. آنهاچهارپنجم مطبوعات رادراختيارداشتندوتبليغات کاذب ومقالات ضد دولت
راکه به قلم متخصصان سيا بود، به چاپ می رساندند( لپينگ،سقوط امپرتوری).دولت ايالات
متحدهم ديگرصريحاًسياست سرکوب قهرآميز نهضت ملی را پی می گرفت. سفارت آمريکادرتهران
به سرپرستی هندرسن، سفيرآمريکا، و کروميت روزولت، مأمور سيا، به مرکز عمليات تبديل
شده بود...»و«.. دشمن از شکستهای گدشته اش پندگرفته بود. اين بار پول بيشتری
دراختيار داشتند، سازماندهيشان بهترو وسيعتربود،بيش ازپيش در ارتش، شهربانی
وفرمانداری نظامی نفوذکرده بودند،ورابطهای بيشتری درميان دستگاه سياسی ومذهبی يافته
بودند. احتمال دارد که کاشانی ازطريق احمدآرامش ازآمريکائيان پول گرفته
باشدتافعاليتهای ضد دولت راسازماندهی کند.بقائی ماههابودکه دست همکاری به زاهدی
داده بود و حائری زاده هم درکودتای دوم تمام وکمال همکاری می کرد. فشارآمريکائيها
به شاه برای غلبه برترسهای ذاتيش داشت کم کم نتيجه می دادوسفر مخفيانه ی شاهدخت
اشرف به تهران درروز ۳مرداد، که بلافاصله برملاشد، همکاری شاه را با توطئه تضمين
کرد. او از جانب آلن دالس، رئيس سيا، مأموريت داشت که روحيه شاه و زاهدی را تقويت
کند. ژنرال شوارتسکف هم پس ازاو همين مأموريت را برعهده گرفت. روزولت هم دراين حيص
و بيص قاصدانی به نزد فرماندهان لشکرهای اصفهان و کرمانشاه فرستاد و آنهارابه حرکت
به سوی تهران تشويق کرد... درهمين زمان، پولی که دراختيار بهبهانی گذاشته شده بود،
بين اوباش و فواحش پخش شدتا روزبعد به خيابانها بريزند... زاهدی از مخفيگاه امن خود
در« خانه ی امن» آمريکا درتهران با رهبران نظامی و غيرنظامی کودتا درتماس بود.. »
(۷۴)و(۷۵).
کتابِ«گذشته،
چراغِ راهِ آينده است»، رويدادهای روز کودتاو شبِ پيش از آن رابازگومی کند:« بعد
ازظهر روز ۲۷مرداد هنگاميکه فرماندارنظامی ختمِ تظاهراتِ مردم را اعلام ميداشت
بدستورِ آيت الله بهبهانی که مرادِ گردانندگانِ شهرنو(شهرِبَدنام)تهران بود
محمودمسگريکی ازکارگردانان شهرنو و طيّب و رمضان يخی که مشهورِخاص وعام بودند
باعدّه ای ازيارانِ خود به خيابانهای لاله زار و نادری ريخته بکمک وهمراهی جمعی از
گروهبانانِ ارتش که لباس شخصی بتن داشتند بتظاهراتِ«شاهپرستانه»پرداختند. اين
تظاهرات صبحِ روز۲۸مردادنيز بطورپراکنده بسرکردگی شعبان بی مخ، طيّب و غيره
وبتوسّطِ دسته های مزدور و اوباش مجهّزبه چوب وچماق و افراد بيکاره ای که با
دريافتِ پول سوار کاميونها و اتوبوسها ميشدند در خيابانهای تهران ادامه يافت وسپس
فواحش و«خانم رئيس ها» که بنفعِ شاه شعار ميدادند وعکسِ اعليحضرت را دردست داشتند
به ميدان آمدند. توأم بااين تظاهرات جمعی ازگروهبانها و رنجرهای ارتش که بعضی
ازآنها لباسِ مبدّل وبرخی لباسِ فُرم به تَن داشتند بمنظورِ ارعابِ مردم شليکِ
هوائی ميکردند.
همينکه
تظاهرکنندگان بميدانِ بهارستان رسيدند بغارتِ اداراتِ روزنامه های ضدِّ درباری
وکلوبها وسازمانهای طرفدارِ دکترمُصَدِّق ويا وابسته به حزبِ توده ی ايران
پرداختند. درعينِ حال مغازه داران وبازاريان را واداربه تعطيل کردندو رانندگانِ
تاکسی ها و اتوبوسهای شهری رامجبور ساختندکه چراغهای اتومبيلهای خودرا برسمِ
شادمانی روشن کنند وعکسِ شاه را پشتِ شيشه ی اتومبيل نصب نمايند.امّا باوجودِ غارت
وتخريب و ايذاء مردم فرمانداری نظامی که جهتِ ممانعت ازتظاهرات ضدِّ درباری
روز۲۷مرداد ختم تظاهرات را اعلام داشته بود برای جلوگيری از اعمالِ ننگينِ چاقوکشان
و اوباش اقداماتِ جِدّی بعمل نياورد.
کودتاچيان
قبل ازآغازکودتا برای جلب نظر مساعد فرماندهان واحدهای ارتشی مقيم تهران و
َحّدِاَقلّ بيطرف ساختن آنها بافرماندهان مزبور(نوذری، اشرفی، شاهرخ، پارسا، و
ممتاز) درتماس ومذاکره بودند.... بدين ترتيب درحاليکه رهبران نهضت ملّی دچارتزلزل
وترديد بودند واحدهای نظامی کودتا بدنبالِ اراذل و اوباش واردعمل شدند ونقاط حسّاس
شهر ازجمله اداره ی تبليغات و راديو را بتصرّف درآوردند وخانه ی نخست وزير
دکترمصدّق رامحاصره کردند. بالأخره ساعت ۵/۳بعدازظهرروز۲۸مردادسرلشکرزاهدی سقوطِ
دولتِ دکترمصدّق و انتصاب خود را بمقام نخست وزيری از راديوی تهران اعلام نمود.
تمام اين جريانات دربرابر چشمان حيرت زده ی طرفداران دکترمصدّق که درهيچ سازمان
استواری متشکّل نبودند