بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

ابَوالحَسَنِ اِبتِهاج ؛
اَز شاه ، می گويد


گُذاری دَر کِتابِ «خاطراتِ ابوالحسنِ ابتهاج» ،
رئيسِ «بانکِ مِلّی» وَ «سازمانِ بَرنامه» دَر زَمانِ شاه
*
« .. وَزير، مَلِک را پُرسيد : هيچ توان دانِستَن که فَرَيدون
که گَنج وَ مُلک و حَشَم نداشت چگونه بَر او مَملِکَت مُقرّر
شد؟ گُفت : آن چُنانکه شنيدی خَلقی بَرو بِه تَعَصُّب گِرد
آمدَند وَ تَقويّت کَردَند پادشاهی يافت . گُفت اَی مَلِک چون
گِرد آمدَنِ خَلقی موجِبِ پادشاهيست تو مَر خَلق را پَريشان
بَرایِ چِه ميکُنی مَگَر سَرِ پادشاهی کَردَن نَداری؟ »
{ سَعدی، بابِ اَوَّلِ گُلِستان، دَر سيرَتِ پادشاهان}
**
« شاه با زورگوئی ، فساد ، ناچيز شُمُردَنِ مردم ، کنار گذاشتَنِ شَخصيّتهای
اَرزَنده از صَحنه ی سياست ، اِنتصابِ اَفرادِ ضَعيف و فُرصَت طَلَب به مَقاماتِ
حَسّاس ؛ زَمينه را بَرای اِنقلاب آماده کرد . دَرآمَدِ سَرشارِ نَفت هَم به او
اين اِمکان را داد که دَر مُقابلِ مِلَّتِ ايران وَ خارجيها قُدرَت نَمائی کُنَد .»
{ابوالحسنِ اِبتهاج، کتابِ خاطرات، صفحه ۵۶۰}
* *
« ... برای روشن شدن اذهان عمومی بدين وسيله به اطلاع عامه ميرسانم که در مشاغلی که عهده دار بودم از قبيل رياست بانک ملی ايران از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۹ و رياست سازمان برنامه از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۷ همواره خود را موظف در حفظ منافع کشور در مقابل هر گونه اعمال نفوذ داخلی و خارجی ميدانستم و با نهايت صداقت در حدود توانائی در خدمت به خلق کوشيده و هيچگاه در مقابل زورگوئی احدی تسليم نشده و با صراحت لهجه از تصميمات غلط مقامات انتقاد نموده و از اجرای کورکورانه اوامر ناصحيح خود داری نمودم و در نتيجه اين رفتار مورد غضب قرار گرفته و بالاخره در سال ۱۳۳۷ از مشاغل دولتی برکنار شده و در رشته تخصصی خود و با همکاری همسرم آذر ابتهاج اقدام به تأسيس بانک ايرانيان نمودم و برای پرداخت سهم خود در سرمايه آن، که در چند مرحله افزايش يافته، به دفعات از بانکهای داخله و خارجه با کسب اجازه از بانک مرکزی ايران و وثيقه گذاردن سهام خود استقراض نموده و ارز خارجی به ايران وارد نمودم.
در تمام دوره تصدی در بانک ايرانيان با اشکالتراشی ها و مخالفتهای گوناگون دستگاههای دولتی مواجه بودم و در سال ۱۳۴۰ بمناسبت يک سخنرانی که در آمربکا ايراد کردم و طی آن از سياست دولت آمريکا در حمايت از رژيم های فاسد من جمله دولت ايران انتقاد نمودم بمحض مراجعت به ابران بازداشت و نزديک به هشت ماه به استناد اتهاماتی بی اساس و موهوم زندانی شدم. ... پس از بازنشستگی در خرداد ۱۳۵۷ برای معالجه و استراحت کوتاه رهسپار فرانسه شدم. در اين اثنا اطلاع يافتم که اسم من و همسرم در فهرست کسانی است که در شهريور و مهر ماه ۱۳۵۷ سرمايه خود را فرار داده اند. متعاقب آن خانه مسکونی واقع در تهران ضبط و اشغال گرديد.
... اميد و آرزو دارم که پس از تحقيق و رسيدگی و رفع اتهامات بخانه و زندگی خود بازگرديم.»
« ابوالحسن ابتهاج »
( نامه یِ ابتهاج به خُمينی وَ مهدی بازرگان نخست وزيرِ وَقت ، چاپ شده در روزنامه یِ آيندگان ، ۲۶ تير ۱۳۵۸، کتاب خاطرات .. ، صص ۵۶۳ _ ۵۶۲ )
***
سَرآغاز
کارِ نوشتَنِ گُزارِشی دَر باره یَ دُکتُر محمّد علیِ مُجتهدی، مُديرِ دبيرستانِ اَلبُرز وَ بُنياد گُذارِ دانِشگاهِ صَنعَتیِ آريا مِهر بَر پايه یِ کتابِ خاطراتِ او را که به پايان بُردَم {ر.ک سايتِ گويا، بايگانیِ مَقالات، زيرِ عُنوانِ «کتاب» ، ۱۸/ ۱۰/۲۰۰۲} ؛ دَريغَم آمَد که هَمين کار را دَر رابِطه با اَبوالحسنِ اِبتِهاج ، رَئيسِ «بانکِ مِلّی» وَ «سازمانِ بَرنامه» دَر زَمانِ شاه وَ کتابِ خاطراتَش نَکُنَم .
هَر دو؛ اِنسان هائی خودساختِه ، سازَنده ، مُستقّل وَ کاربَر بودند؛ وَ دَر هَر کُجا به کاری اِشتِغال داشتَند، بَر آن بودَند تا دَر برابرِ هَر گونه مُداخِله وَ اِعمالِ نَظر وَ اِعمالِ نُفوذِ اَشخاصِ فاقِدِ صِلاحيّت {حَتّا شاه}، دَر اُرگان، مُؤسُّسه وَ نَهادِ زيرِ سَرپَرستی شان ايستاده ؛ وَ به هَر قيمَت که شده وََ تا پای جان، اَز هُويّت وَ اِستقلالِ آن اُرگان، دِفاع نمايَند.
هَر دو، به دليلِ صِفاتی که تَنها دَر نَزدِ چُنين اَفرادِ اِستِثنائی يافت می شوند؛ وَ بی تَوجّه به خدماتی که دَر طَیِّ دورانِ سَرپَرستی نَهادِ مَربوطه اَنجام داده بودَند؛ مَورد بی مِهری وَ جَفا قَرار گرفته ؛ وَ اَز مُحيطی که تَنَفّس گاهِ آنان بود، حَذف ، طَرد وَ بَرکنار شدند. وَ شِگفت اينکه ؛ اينان که با شاهِ خودکامه، پَنجه دَر پَنجه اَفکَنده بودند؛ اَز مُلّايانِ دين پيشِه یِ بيگانه با عِلم وِ دانِش وَ تِکنولوژی نيز جُز آنچه که اَز نِظامِ توتاليترِ ستَمگَرِ پيشين ديده بودند؛ چيزِ بِهتری عايدِشان نشد.
مُشکلِ اَصلی دَر کارِ هَر دو، دَر ماهيّتِ نِظامِ مُتّکی وَ قائم به يک فَرد _ يعنی شاه ، نِهُفته بود. {مُشکلی که با وجودِ واژگونی وَ اِنقراضِ «نظامِ شاهَنشاهی» ؛ به حَياتِ خود دَر «نِظامِ مُطلقهِ ولايتِ فقيه» ، هَمچُنان ادامه می دهد.} اين نِظام در آن زَمان، کاريکاتوری از يک جامعه ی مَدَنی بود که هَمه يا بسياری از نَهادهای اين جامعه را دارا بود. با اين تَفاوت ؛ که اين نَهادها به دَليلِ سُلطه وَ اِعمالِ حاکميّتِ يک فَرد، يا از مُحتَوا تُهی شده بود وَ يا بی رَمَق وَ کم توان بودند.
شاه ، که مَرزها وَ حَدّ وَ حُدودِ يک پادشاهیِ دَر يک نِظامِ مَشروطه را زيرِ پا گُذاشته بود؛ در هر کاری دخالت می کرد. به جای هَر مَسئولی فکر می کرد. به جای هر مَسئولی تَصميم می گرفت . و آنچه در پيرامونِ خود گِرد آورد، مُشتی آدم های حقير وَ مَجيز گو بود. برایِ نُمونه : او ، دَر گُزينِشِ نَمايَندگانِ مَجلس وَ پُر کردنِ آن از اَفرادِ مُطيع وَ مِنقاد وَ بَله قُربان گو، نَقشِ تَعيين کُننده داشت. طَبيعی است که «مُصوّبه» های اين «مَجلس» ، تنها بيانگرِ «مَنويّاتِ ملوکانه» بودند وَ ذَرّه ای از خواستِ مردم را نمايندگی نمی کردند. به جُرأت می توان گُفت که در اين زمان، حُضورِ سَنگينِ او بَر هَمه جا سايه اَفکنده بود.
در موردِ دکتر مُجتهدی؛ می بينيم که شاه ، تویِ مَراکزِ عِلمی وَ دانشگاهی وَ دَر گُزينش وَ يا بَرکناریِ اين يا آن شَخص؛ مُستَقيماً { وَ گاهی با يک تلفون از اُتاقِ کارش} دِخالت وَ تأثير گُذاری می کند. در مورد «ابتهاج»، چنانکه خواهيم ديد؛ شاه، در هنگامِ انعقادِ هَر قراداد مهّم وَ حَتّا غيرِ مهّم، حاضر است وَ نَظَرِ خود را به ديگران، تَحميل می کند. پاره ای قراردادها هم، با دَور زدنِ سازمانِ برنامه يا هر نهادِ مَسئول و از بالای سَرِ آنها ، بَسته می شوند. اين کار، زير نظر مُستقيمِ شخص او؛ انجام می شود. چرا؟
هَر اُرگان وَ هَر فَردی که بَر آن بود تا خود را از اين مَرکزِ مُنحَصِر به فَردِ قُدرت _ يَعنی شاه {پَهلَوی ها : پدر وَ پسر}، مُستِقِل کند وَ يا دَر برابرِ مُداخله گری های او به ايستَد؛ يا بَرکنار وَ حَذف می شد (نمونه : دکتر مُجتهدی وَ ابتهاج) ، يا به زندان اُفتاده وَ در زِندان به قَتل می رسيد( تَيمور تاش، سَردار اَسعدِ بَختياری وَ .. )، وَ يا وادار به خود کُشی می شد(داوَر)، يا مَوردِ بی مِهری وَ بی اِعتِنائی قَرار می گرفت وَ به بازی گرفته نمی شد(قوام السلطنه) وَ يا با کودتا مواجِه می شد وَ دَر برابرِ دادگاهِ نظامی قَرار گرفته وَ به تَبعيد وَ بازداشتِ خانگی تا دَمِ مَرگ، مَحکوم می گرديد (دکتر مُصدّق). در مُقابِل، نَوکر صفتانی چون دکتر منوچهرِ اِقبال ، شَريفِ اِمامی وََ مانندِ آنها؛ از اَلطاف وَ مَراحمِ مُلوکانه بَرخوردار می شدند.
تلاشِ اَشخاصی چون دکتر مُجتهدی وَ ابتهاج، به اين می مانست که از استقلال وَ سَلامتِ اُرگان وَ مؤسّسِه یِ زيرِ سَر پَرَستیِ خود در دريائی از فِساد وَ تباهی، مُحافظت نمايَند. موردِ ابتهاج ؛ حَتّا از دکتر مُجتهدی هَم ، به دليلِ ارتباطِ مؤسّسِه هایِ زيرِ پوشِش اَش (بانکِ ملّی وَ سازمانِ بَرنامه) با «پول» وَ «مَداخِل» ؛ که دَغَل دوستانِ پيرامونِ شاه { از اَفرادِ خاندانِ جَليلِ سَلطنت گرفته تا لاشخورانی چون برادرانِ رشيديان وَ آيت اله بهبهانی وَ شَعبان بی مُخ وَ سَيد ضياء وَ .. } وَ حَتّا خودِ شاه، چِشمداشتِ سَهمی را از اين «خوانِ يَغما» داشتند؛ حَسّاس تَر وَ آسيب پَذير تَر بود.
شور بَختانه ؛ هَر دویِ اين دوستان، به اين نَقيصه آگاه بودند. اَمّا به آن اَهمّيّتِ دَر خور نمی دادند. چرا؟ چون تَنها هَمّ وَ غَمِّ آنها اين بود که کاری که به پيش می بُردَند ، بی روبرو شدن با مانع وَ اِشکالی، اَنجام بشود. اگر «شاه» {چنانکه روش و شيوه ی کارش بود} ، برای راه اُفتادن وَ پيشرَفتِ «کار» ، دِخالتِ مُستقيم می کرد؛ از او مَمنون وَ سِپاسگزار هَم بودند. تَنها زَمانی صِدایِ آنها دَر می آمدکه اين «کار» با مُشکلی روبرو می شد وَ يا خودِ «شاه»، مانع تَراشی می کرد. مُشکل اين بود که «کُلِّ» نِظام وَ ماهيّتِ يک بُعدیِ آن، برای اين دوستان مَطرح نبود. پراگماتيسم يا هَر چيزِ ديگر.
از اينها گُذشته ، اِمتيازِ بُزُرگی که «ابوالحسنِ ابتهاج» بَر «دُکتر مُجتِهدی» دارد وَ بايَد به آن پَرداخداخت؛ اين اَست که او، چُنانکه از کتابِ خاطرات اَش بَر می آيد، هيچ گونه تَحصيلاتِ دانِشگاهی {آکادميک} رَسمی نداشته ؛ وَ آنچه را داشته است ، بَرپايه یِ کار وَ تَجرُبه یِ شُغلی {وَ بويژه ۱۶ سال کار در «بانکِ شاهی»} به دَست آورده اَست. او بَر پايه ی هَمين تَجارُب بود که با دانش آموختگانِ دانشگاهی، هَمسَری می کرد وَ حَتّا اَز آنان سَر تَر بود.
از اين روی؛ مَن بَر آنَم تا دَر حَدِّ تَوان اَم ، گُزارشی اَز کتابِ خاطراتِ «ابتهاج» نيز ؛ پيشِ رو بُگذارَم . دَر آغاز، مَن به مُعرّفیِ اين کتاب وَ هَم چُنين نويسَنده یِ آن ؛ خواهم پَرداخت . وَ سِپَس؛ از آنجا که حَجمِ کتاب ، بسيار زياد است ؛ به آوردنِ تَنها گُزيده هائی از آن، بَسَنده خواهَم کرد.
دَر مُعَّرِفیِ کِتاب
کتابِ خاطِراتِ « اَبوالحَسَنِ اِبتِهاج » ؛ در ۹۰۰ صَفحه وَ دَر دو جِلد، دَر بَهارِ ۱۳۷۱ ، اَز سویِ « اِنتِشاراتِ عِلمی» ، دَر تِهران ؛ چاپ وَ پَخش شده است . به اِظهارِ ناشِر: اين کِتاب ، پيش از اين تاريخ ( که او، آن را « اَخيراً » می خواند ؛ بی آنکه تَوضيحِ بيشتَری بدهد)، « دَر لَندَن دَر دو جِلد چاپ وَ مُنتشر شده است » .
بَخشَ بُزرگی اَز جَلدِ دُومِ کِتاب (۳۰۴ صَفحِه) ؛ اَسناد وَ مَدارکی اَست که نويسَنده برای اِثبات وَ تأييدِ گُفته ها وَ اِظهارِ نَظَرهایِ خود، اَز آنها ياری جُسته اَست. « فِهرِست ها»، شامِلِ فِهرِستِ اَسامی وَ اَشخاص وَ فِهرستِ اَماکِن هَم ، ۲۸ صَفحه از کتاب را شامِل می گردد. بَقيّه ی کِتاب (۵۶۸ صَفحِه) ؛ خاطِراتِ نويسنده وَ دَر حَقيقَت، زِندگی نامِه { اُتو بيوگرافی} وَی می باشد ؛ که از دورانِ کودکی وَ تَحصيلاتِ ابتدائیِ او آغاز شده وَ نَزديک به ۶۰ سال فَعاليّت های شُغلی، اِداری وِ سياسیِ او را دَر بَر می گيرد. {کتاب، حاویِ ۴۲ عَکس از نويسنده وَ شَخصيّت هائی که در کتاب اَز آنها نام بُرده شده وَ بُريده یِ روزنامه ها و چَند کاريکاتور؛ نيز می باشد.}
اين دوره یِ ۶۰ ساله {۱۹۷۹ _ ۱۹۱۹} ، که گُستَره یِ زَمانیِ کتاب را شامِل می شود؛ اَز جُمله مُهمّ ترين بَخش اَز تاريخِ مُعاصِرِ ميهَنِ ما ، می باشد؛ که « ابوالحسنِ ابتهاج »، اَز ديدگاه خود به عُنوانِ يک «تِکنوکرات» {فَنّ سالارِ} گَردَن فَراز وَ دارایِ شَخصيّتی مُستِقّل ، مُتّکی به خود وَ توانا ، يه آن نگريسته ؛ وَ گوشِه هائی اَز اين دَوره اَز اين تاريخ را برای ِما، بازگو می کند.
اين کِتاب، اَز هِنگامه یِ اِنقِراضِ سِلسِله یِ «قاجاريّه» آغاز می کُنَد؛ وَ دَر هِنگامه یِ اِنقِراضِ سِلسِله یِ «پَهلَوی» ، به پايان می رَسَد. وَ اَز اين روی؛ دَر بَر گيرنده ی رُخدادهای مُهمّ تاريخِ مُعاصرِ ميهَنِ ما، می باشد؛ که می توان دَر زير به پاره ای از آنها ، که در کتاب آمده است، اشاره نمود.
از جُمله : آنچه تَحتِ تأثيرِ نُخُستين جَنگِ جَهانی دَر کشورِ ما اتّفاق اُفتاد؛ انقلابِ بُلشويکی دَر روسيه وَ حُضورِ نيروهای نظامی روس وَ انگلبس در ايران وَ حرکات وَ فِعل وَ اِنفعالاتِ آنها وَ بازتابِ اين مَسائل دَر صَحنه ی زندگی سياسی ما ؛ قيامِ « ميرزا کوچک خانِ جَنگلی » در «رَشت» ؛ کودتای «سَيد ضياء» وَ به قُدرت رسيدنِ «رضاشاه» وَ لَغوِ «قَراردادِ دارسی» وَ اِمضاء قَراردادِ جديد با «شرکتِ نَفتِ ايران وَ اِنگليس» ؛
وَ هَمچُنين : واقِعِه ی شَهريورِ ۱۳۲۰ وَ اِشغالِ ايران؛ فَعّاليّتِ «حزبَ توده» وَ مَسأله ی «پيشه وَری» وَ «اِعزامِ قوا به آذربايجان» ؛ طَرحِ«گُلشائيان» برای «تجديدِ نظر در اِمتياز نامه ی شرکتِ نَفتِ ايران وَ انگليس»، مُصدّق وَ مِلّی کردنِ صَنعَتِ نَفت ؛ کودتای ۲۸ مُرداد وَ «کُنسرسيومِ بَين المللی نَفت» ؛ «اِصلاحاتِ اَرضیُ شاه» وَ «واقعه ی ۱۵ خُردادِ ۱۳۴۲» ؛ «انقلابِ بَهمَنِ ۱۳۵۷» و ..
شايانِ ياد آوری اَست که تَنها ۷۰ صَفحِه یِ نُخُستِ کتاب، به رويدادهای پيش اَز شَهريور ۱۳۲۰ اَختصاص داشته ؛ وَ بَقيّه ی آن، به دَورانِ سَلطَنَتِ مُحمّد رضا شاه پَرداخته است. دَر واقِع می تَوان گُفت که تَمَرکُزِ کتاب، رویِ اين دَوران می باشد. اَلبَتّه، در گُزارشگری اَز مَرحَله یِ اَخير نيز؛ هَرجا که ضَرورَت داشته است ، نويسنده در اين بَخش هَم ، برای نشان دادنِ زَمينه وَ تاريخچه یِ رويدادهائی ، بناگُزير به دوره یِ پيش از شهريور بازگَشته است.
اَفزون بَر آن ، کتاب اَز چِهره هائی که دَر اين دورانِ ۶۰ ساله دَر زندگی سياسی وَ به تَبَعِ آن ، در زندگیِ اِقتصادیِ کشورِ ما نَقش ايفا کرده اَند وَ نويسنده، خود با آنها بَرخورد وَ تَماس داشته است ؛ يک به يک وَ به ضَرورَت نام می بَرَد وَ به داوریِ آنها می نشيند.
در اين ميان، از اَشخاصی چون : اَحمَدشاه قاجار، محمد حسن ميرزا قاجارِ وليعَهد، سِپَهدار، سَيد ضياء وَ رضاشاه ؛ محمد حسينِ آيرم، عَبدُالحسينِ تَيمور تاش وَ عَلی اَکبَر خانِ داوَر( ۳ بازيگرِ سَرشناسُ «عَصرِ طَلائی»)؛ مُستَوفی الممالک، مؤتَمَن اَلمُلک، عَلی سُهَيلی، محمدِ ساعدِ مَراغه ای، قوام السلطنه، حُسينِ عَلاء، تَقی زاده، عَبدُالحسينِ هَژير، سِپَهبُد حاج عَلیِ رَزم آرا؛ مُهندس حَسيبی، اللهيارِ صالح، دُکتر مُصدّق، محمد رضا شاه وَ سَرلَشکر زاهدی، شَريفِ اِمامی، دُکتُر عَلیِ اَمينی، دُکتُر مَنوچهرِ اِقبال، اَسدالله عَلَم، تيمورِ بَختيار، و .. وَ بيگانگان{سُفرا وَ نمايندگانِ سياسی وَ اقتصادی} که در اين دوره از حَياتِ کشورِ ما، نَقشی بازی کرده اند؛ نام بُرده می شود.
کتاب، از برادران وَ خواهران{وَ خواهر زاده ها وَ برادر زاده ها} وَ مادرِ شاه وَ زنانِ قَبلیِ شاه { فوزيه وَ ثُريّا} وَ حَتّا پدرِ «ثُريّا» {خَليلِ اِسفندياری} ، هَم که به مُناسبت هائی انگشتی در کارها دارند؛ نام می برد. امّا چيزی که عَجيب است، اين است که از «فَرَح» « شَهبانو» ؛ هَمه کاره ی دَربار وَ کارگردانِ فَعّال در خَيمه شَب بازی هایِ دوره یِ پايانیِ زندگیِ شاه وَ فيلتِر بينِ بيرون وَ اَندرون وَ بينِ شاه وَ دُنيایِ واقعی؛ نامی نمی برد. مادرِ فرح وَ دائی وَ بقيّه ی اَبواب جَمعی آنها که تَرسيم کننده یِ سيمایِ دَربار در دو دهه ِ پايانی پادشاهی خاندانِ پهلوی بودند؛ نيز از قلم اُفتاده اند. چرا؟ بر من پوشيده است .
به هَر روی؛ عليرَغمِ کَمبودهائی، بويژه در پَرداختَنِ بيشتَر به پَرده هایِ پايانیِ تراژدیِ «مَکبِث» شاه، ببخشيد، «محمّدرضا» شاه؛ می توان به تَعبيری، کتاب را ، گونه ای «دائره المعارف» يا «فَرهَنگِ سياسیِ» دَر باره یِ بِسياری از وَقايع وَ شَخصيّت هایِ فَعّالِ تاريخِ مُعاصرِ ايران ، اَز زَبان وَ به قَلَمِ کسی که خود دَر کورانِ حَوادث وَ رويدادهای آن حُضور داشته وَ سيلیِ تُندبادهای اين گوشه ی توفانیِ جَهان را بَر چِهره ی خويش لَمس کرده است؛ ناميد. خواندنِ کتاب، برای پَی بُردن به علِلِ سقوطِ شاه وَ به قُدرت رسيدنِ مُرتجعينِ مَذهبیِ کنونی؛ بسيار کُمک کننده وَ آموزنده است.
مُعَرِفیِ نويسَنده یِ کتاب
نام : ابوالحسنِ اِبتهاج
تاريجِ تَولّد: ۸ آذر ۱۲۷۸ خورشيدی
نامِ مادر : فاطمه، اَهلِ رَشت (با خانواده یِ صاحبِ اَملاکی دَر فومَن وَ رَشت)
نامِ پدر : اِبراهيمِ اِبتهاج المُلک، اَهلِ «گَرِکان» (در نَزديکیِ تَفرَش)؛ شُغل: مُستَوفیِ اَملاکِ «سِپَهدار»، بُزُرگتَرين مالِکِ گيلان . {پدر، در قيامِ «ميرزا کوچک خان»، به دستِ جَنگلی ها کُشته می شود.}
تَحصيلات : تَحصيلاتِ اِبتدائی در مَدرسه یِ «رُشديّه» رَشت ؛ وَ سِپَس، مَدرسه یِ «تَربيّت» در تهران. سال ۱۲۹۱ در ۱۲ سالگی پاريس وَ آموزشِ زَبانِ فَرانسِه وَ مَدرسه یِ «مونتين». سال ۱۲۹۲ بَيروت «کالج پروتستان سوريه». وَ سال ۱۲۹۳ بازگشت به ايران وَ مَدرسه یِ آمريکائیِ رَشت؛ و ۱۲۹۵ تا ۱۲۹۸ تهران پانسيون دَر منزلِ دو خانُمِ آمريکائی وَ آموزشِ دَرسِ اِنگليسی وَ جَبر وَ مُقابله.
خانواده : هَمسَر( آذر) وَ ۴ فَرزَند( عليرضا وَ الهه وَ شَهرزاد وَ داوَر)
دَوره هایِ مُهمِّ شُغلی وَ کاری وَ زندگی :
* کار در «بانکِ شاهی» (۱۳۱۵ _ ۱۲۹۹ به مُدّتِ ۱۶سال)
* کُميسِر وَ مُفَتِّشِ دَولَت در «بانکِ فَلاحتیِ ايران ( ۱۳۱۶ _۱۳۱۵)
* مُعاونَتِ «بانکِ مِلّی» ( ۱۳۱۹ _۱۳۱۶ به مدّت ۳ سال)
* رياسَتِ «بانکِ رَهنی» (۱۳۲۱ _ ۱۳۱۹)
* رياستِ «بانکِ ملّی» ( ۱۳۲۹ _ ۱۳۲۱ به مدّتِ ۸سال) {بَرکناری به وسيله ی رَزم آرا، در ماجرای «ميليسپو» یِ آمريکائی}
* سَفير کَبيرِ ايران دَر فَرانسِه (۱۳۳۱ _ ۱۳۲۹)
* مُشاورِ مُدير عاملِ صَندوقِ بَين المللیِ پول( ۱۳۳۳ _ ۱۳۳۱)
* رياستِ «سازمانِ بَرنامه» ( ۱۳۳۷ _ ۱۳۳۳ به مدّتِ ۴ سال) {بَرکناری به وَسيله یِ دکتر منوچهرِ اِقبال}
* مَغضوبِ شاه شدن (سال ۱۳۳۷)
* تأسيسِ «بانکِ ايرانيان» ( سالِ ۱۳۳۸ )
* زِندان (سال ۱۳۴۰)
* مُصادره یِ اَموال ( سال ۱۳۵۷ به وسيله یِ جُمهوریِ اِسلامی)
گُزيده هائی از «کتابِ خاطراتِ» ابوالحسنِ ابتهاج
نُخُستين ديدار با شاه :
نويسَنده، از ديدارهای مُختلفی که با شاه داشته است ؛ می گويد. داوریِ او از شاه، پَس از نُخُستين ديدار درسالِ ۱۳۲۱ پَس از مَنصوب شدن به رياستِ «بانکِ مِلّی» ؛ با داوریِ از شاه پَس از ديداری که در سالِ ۱۳۳۷ هِنگامِ تَرکِ «سازمانِ بَرنامه» با او دارد؛ زمين تا آسمان با هَم تَفاوت دارد. در واقع، او متوجّه شده است که شاه «بتدريج» تَغيير کرده است . او، عواملی که در اين «تَغيير» نَقش داشته اند، را ذکر می کند. {برایِ آگاهی از چَند وَ چونِ کامِلِ اين «ديدار» ها، می توان از جُمله به صَفحاتِ ۸۸_۸۵ ، ۳۳۵_ ۳۳۳، ۳۴۸ ، ۴۳۳ _۴۳۱ ، ۴۴۵_۴۴۳ کتاب ؛ مُراجعه کرد.}
او در ديدارهای خود با شاه، رُک وَ صريح بوده وَ هميشه هَم او را از افراد مُتمَلّق وَ چاپلوس، بَر حَذر داشته است. به گُزارشِ او از نُخُستين ديدار، توجّه کنيد:
« .. از همان ملاقات اول از شاه خوشم آمد. جوانی به نظر ميرسيد که رفتارش بسيار معقول و مؤدبانه بود. مدتی با هم صحبت کرديم. در اين ملاقات به اندازه ای حرفهای ما خصوصی شد که من به خودم اجازه دادم به شاه بگويم که به عقيده من شما می توانيد يکی از دو روش را انتخاب بفرمائيد: يا سلطنت کنيد يا حکومت . و عقيدهء من اين است که اعليحضرت اگر سلطنت کنند بيشتر به مصلحت است، چون اگر نخست وزير يا يکی از وزراء مرتکب اشتباهی بشود و يا روش آنها مورد پسند نباشد و شايستگی نداشته باشند ميتوان آنها را معزول کرد و ديگری را به جای آنها گذاشت اما شاه مملکت عوض کردنی نيست.. » (خاطرات .. ، صص ۸۶ _ ۸۵)
و پس از يک روز تعطيل، شاه که سوار بر اتومبيل از خيابان پهلوی می گذشته و او را ديده و ايستاده و با هم مشغول صحبت می شوند وَ شاه اسکورتی هم نداشته ؛ بر او تأثير زيادی می گُذارد: « .. صحبتهای من و شاه خيلی عادی و معمولی بود، اما همين که او به اين صورت محبتش را نشان ميداد طبيعی است که در من خيلی اثر ميکرد و از رفتار ساده و بی آلايش او و همين که بی پروا مانند يک فرد عادی از شهر به شميران ميرفت لذت ميبردم. اين آن پادشاهی بود که من دوست داشتم . » ( خاطرات .. ، همانجا، ص ۸۸)
وَلی، در دُنباله ی آن، می خوانيم : « از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۹ که من در بانک ملی بودم اين روابط نزديک همچنان ادامه داشت. ولی رويهء شاه تدريجاً عوض شد. به عقيدهء من دو عامل مهم باعث تغيير رويهء او شد. يکی تملق گوئی بيش از اندازه و عدم شهامت اخلاقی بسياری از اطرافيان در بيان حقايق، چرا که وقتی کسی سالها در چنين موقعينی قرار گرفت بايد خيلی قوی الاراده باشد که تحت تأثير واقع نشود. عامل ديگر حمايت کامل خارجيها از او بود.» ( خاطرات .. ، همان، ص ۸۸).
نويسنده می گويد که : « .. من به همهء اشخاصی که عقيده داشتم اصرار ميکردم به شاه نزديک شوند و از دربار دوری نکنند، چون در غير اينصورت عده ای ناباب و ناصالح دور شاه را ميگيرند و من، که آنوقت نسبت به شاه علاقه و اعتقاد داشتم، مايل بودم اطرافيان او اشخاص حسابی باشند. بعدها متوجه شدم که متأسفانه خود شاه بی ميل نبود که اشخاصی دور و بر او باشند که غلام و مطيع و متملق هستند. » (خاطرات .. ، ص ۲۱۳).
رياستِ بانکِ ملّی
زَمانی که «قوام السلطنه»، رياستِ بانکِ ملّی را به «ابتهاج» پيشنهاد می کند؛ او برای پذيرفتنِ آن، شرايط خود را مَطرح می کند، که پذيرفته می شود. اين شرايط، عبارَت بودند از : ۱) لايحه ای که در زمان نخست وزيری فروغی برای استخدام يک سوئيسی به عنوان رئيس بانک ملی تقديم مجلس شده بود مسترد شود، ۲) به عنوان رئيس کل بانک، با اختيارات تمام و با قبول مسئوليت کامل بانک را اداره کند و در اتخاذ تصميم برای اداره ی بانک الزامی به رعايت نظر معاونين نداشته باشد، ۳) نقش شورای عالی بانک بيش از نقش هيأت مديره يک شرکت سهامی نباشد؛ و۴) کمک به کارمندان بانک، به اين صورت که دولت طرحی به مجلس ببرد که به موجب قانون هر ساله ۵ در صد از سود ويژه یِ بانک، به عنوان پاداش، بين کارمندان بانک (مِنهایِ رئيس بانک) تقسيم شود. ( خاطرات .. ، صص ۸۴ _ ۸۳).
او در دوران رياست خود در بانک ملی، اقدامات در خور توجّهی ، هم در رابطه با خود بانک و کارکنان آن انجام داد وَ هَم مَنشاء اقدامات مالی و اقتصادی در بانک گرديد( خاطرات .. ، صص ۹۸ _ ۹۰ و صص ۲۴۰ _ ۱۵۶). امّا به گُفته یِ خود او توجّه کنيم که کُدام « کار » را در اين ميان، « مُهمّ » می خواند:
«شايد مُهمّ ترين کاری که در بانک ملی کردم اين بود که توانستم از دخالت ديگران در کارها جلوگيری کنم. به کرات کارمندان به چشم خود ميديدند که هيچ کس نميتواند در بانک اعمال نفوذ کند. اين رويه اثر بسيار عميقی در روحيهء کارمندان گذاشت، بطوريکه تقريباً بدون استثنا همه به کارشان مؤمن شده بودند.» (خاطرات .. ، ص ۹۷).
بی انصافی است اگر کمی بيشتر رویِ اقداماتِ مالی و اقتصادی در بانک ملی در زمان تَصدّی ابتهاج، درنگ نکنيم. گوشه ای از اين «اقدامات»، را فهرست وار مُرور می کنيم :
تَفکيک حسابهای بانک ناشر از معاملات بازرگانی، تأمين اعتبار لوله کشی شهر تهران، اقدام در مورد جواهرات سلطنتی در جهت گرد آوری آنها در يک مکان واحد وَ به نمايش گذاشتن آنها برای بازديد همگانی، تبديلِ پُشتوانه ی پول ايران از نُقره به طلا، دريافت طلا از انگليس و فروش مَسکوکِ طلا، انتقالِ ليره های شرکتِ نفتِ ايران وَ انگليس به بانک ملّی، تلاش برای لَغو قانون مَمنوعيّتِ نشرِ اسکناس، درگيری و اختلاف با «بانکِ شاهی» در مورد سپرده ی بانک ها، انتقال حسابهای ارتشِ آمريکا به بانک ملی، اختلاف با «بانک شاهی» بر سر تاريخ انقضای مدّت امتياز نامه ی بانک در ايران، کوشش برای تأمين اعتبار برنامه های عمرانی( تبديل ليره های ايران به دلار و تَضمينِ آنها در مُقابلِ تَنزّلِ ليره)، تنزّلِ ليره و دريافتِ غرامت از انگلستان، پيشنهاد برای تَغييرِ پُشتوانه ی پول( از صد در صد به پنجاه در صد) و .. ( خاطرات .. ، صص ۲۴۰ _ ۱۵۶).
دخالت های ديگران در کارها
او از ميان «دخالت ديگران در کارها» ؛ به ماجرای وام عبدالرضا پهلوی، قوام السلطنه و تقاضای وام و اعتبار، قوام السلطنه و دستور اخراج رئيس شعبه ی بندر پهلوی بانک، ماجرای اميرحسين خان ايلخان بختياری و تقاضای وام، سهيلی و توصيه پسرش برای استخدام در بانک، ماجرای عبدالقدبر آزاد و گزارش او مَبنی بر دخالت رئيس شُعبه ی سبزوار بانک در کارهای سياسی، رضوی نماينده مجلس و تصويب نامه ی هيأت وزيران برای دادن دلار به او، و .. اشاره می کند؛ که در همه ی موارد نام بُرده شده، ابتهاج می ايستد و آنچه را که درست است به کُرسیِ قبول می نشاند.( خاطرات .. ، صص ۱۰۹ _ ۹۸).
امير حسين خان ايلخان بختياری وَ تقاضای وام
ابنهاج، در باره ی يکی از افرادی که می خواست يی آنکه مُقرراتِ بانک را رعايَت کند، از بانک وام بگيرد؛ می نويسد:
«.. گفتم متأسفم که نميتوانم به تو اين وام را بدهم، برای اينکه مقررات بانک اجازه نميدهد. ولی مطمئن باش اگر ميتوانستم ميدادم.
چند وقت بعد يک روز اميرحسين خان با عجله بديدن من آمد و پيغام داد که کار خيلی فوری دارد و دو دقيقه بيشتر طول نميکشد. گفتم بيايد. آمد و گفت الساعه از پيش شاه ميآيم. رفتم به شاه گفتم اعليحضرت استدعا ميکنم به ابتهاج امر بفرمائيد که اين وام را به من بدهد. شاه گفت به ابتهاج؟ او به خواهر من پول نداد. ميخواهی به تو وام بدهد؟ گفتم آقای امير حسين خان، حالا ديدی که من بيهوده نميگفتم. من به هيچ کس حتی به خواهر شاه هم، اگر مخالف مقررات باشد، پول نميدهم. ( خاطرات .. ، ص ۱۰۱).
موضوع وامِ «اشرَف»، چه بود؟
از زَبانِ «ابتهاج»، می شنويم که :
« موضوع تقاضای اشرف پهلوی اين بود که وقتی به دعوت دولت هند به آن کشور رفته بود به چند نفر از جمله رزم آرا و هژبر و پيشکارش علی ايزدی، تلگراف زده بود که بيايند پيش من و صد هزار روپيه پول برای او بگيرند و به هندوستان حواله کنند... هژير با من صحبت کرد و ايزدی را پيش من فرستاد که اگر اين پول را فوراً حواله نکنيم والاحضرت نميتوانند به ايران برگردند. پرسيدم معادل ريالی اين مبلغ کجاست؟ ايزدی گفت من اطلاعی ندارم، ايشان تلگراف زده اند که برويد از ابتهاج بگيريد. گفتم بر فرض که ريال آن را هم داشته باشيد من نميتوانم اين کار را بکنم، .. روز بعد شاه را ديدم، گفت ميدانيد اشرف تا قرضش را نپردازد نميتواند از هند خارج شود؟ آيا امکان ندارد اين پول را به او برسانيد؟ جواب دادم مطمئن باشيد اگر ميتوانستم تا بحال اين پول را حواله کرده بودم. ولی متأسفانه امکان پذير نيست.
بالاخره ناچار شدند بروند از بازار آزاد ارز بخرند و حواله کنند. » (خاطرات .. ، ص ۱۰۲ _ ۱۰۱).
وام عبدالرضا پهلوی
عبدالرضا پهلوی، برادرِ شاه، يک ميليون تومان از بانک ملی وام می گيرد و کاخ خود را به عنوان وثيقه در بانک گرو می گذارد. در سر رسيد وام، او به نامه های بانک پاسُخی نمی دهد. ابتهاج دستور می دهد که تا مدّتِ مُعيّنی به او مُهلت بدهند. اگر تا آن روز بدهی اش را نداد اجرائيه صادر شود. ابتهاج می نويسد:
« يک روز شاه به من گفت اگر عبدالرضا پول بانک را پس ندهد چکار خواهيد کرد؟ گفتم خانهء ايشان را حراج خواهيم کرد. شاه گفت مگر کسی کاخ عبدالرضا را ميخرد؟ گفتم زمينش را قطعه قطعه مبکنم و ميفروشم. شاه گفت واقعاً اينکار را خواهيد کرد؟ گفتم البته اعليحضرت. و بالاخره هم شاه شخصاً بدهی عبدالرضا را به بانک پرداخت کرد.» ( خاطرات .. ، ص ۹۸).
شاه، به تَشريفات خيلی علاقه داشت !
ابتهاج، در زمانی که سفيرِ ايران در فرانسه بود؛ به مسائلی بر می خورَد که به نظرش مُضحک وَ زائد می آيَد. او در صددِ تَغييرِ آنها بر می آيَد ولی با مُقاومتِ شاه روبرو می شوَد. به اين مسائل وَ رويکردهای ابتهاج به آنها ، از زبانِ خود او توجّه کنيد :
ماجرای صمد خان ممتاز السلطنه
« وقتی به فرانسه رفتم سفارت ايران در پاريس هفت رايزن داشت که يکی از آنها «پرنس صمد خان ممتاز السلطنه» بود ...
در زمان من تعداد رايزنهای سفارت آمريکا و سفارت انگليس در پاريس بيش از هر سفارتخانه ديگری بود که تازه آنها هم هر يک چهار رايزن داشتند. باين ترتيب، شايسته نبود که با اين وصف ما هفت رايزن داشته باشيم. همين موضوع را به وزارت امور خارجه گوشزد نمودم ولی تصميمی در بارهء تقليل تعداد رايزن ها گرفته نشد...
صمد خان را احمدشاه به پاريس فرستاد و او اصلاً شاهزاده نبود و لقب «پرنس» را هم احمدشاه به او داده بود. وقتی من به پاريس رفتم هنوز اسم صمد خان به عنوان مستشار در فهرست اعضای سفارت و با لقب والاحضرت ميآمد.
اين نوع موارد برای من نه فقط مسخره بلکه خجالت آور بود. وقتی هنوز در بانک ملی بودم يک روز رفتم پيش شاه و گفتم که پدرتان همهء القاب را ملغی کردند، شما هم بيائيد اين لقب جناب را ملغی کنيد. همچنين گفتم در تهران به هر سفارتخانه ای که ميروم هر ايرانی که ميآيد و او را نميشناسند به او اکسلانس ميگويند و وقتی رد ميشود او را مسخره ميکنند. شاه گفت ايران يک کشور سلطنتی است. گفتم هلند هم سلطنتی است ولی آنجا به هيچکس اکسلانس اطلاق نميشود مگر به وزير خارجه و سفيری که در مأموريت در خارج از کشور است. حتی به رئيس الوزراء هم اکسلانس نميگويند. البته شاه پيشنهاد مرا قبول نکرد برای اين که خود او هم به اين تشريفات خيلی علاقه داشت.» ( خاطرات .. ، صص ۲۵۹ _ ۲۵۸).
ثُريّا، «علياحضرت ملکه امپراطريس»
ابتهاج ، ماجرای ديگری از گير و گرفت های خانواده ی شاهی در رابطه با القاب وَ عناوينِ دَهَن پُرکنِ اشرافی ؛ را گزارش می کند:
« وقتی قرار بود ثريا بعنوان ملکهء ايران به پاريس بيايد، علا که آن وقت وزير دربار بود، تلگراف کرد که عنوان رسمی ملکه ثريا «علياحضرت ملکه امپراطريس» است. به علا تلگراف زدم که اگر فرانسويها بخواهند اين جمله را بگويند بکلی در آن خواهند ماند. و اين کار صحيح و شايسته نيست. ضمناً پيشنهاد کردم که به جای آن عنوان عريض و طويل جملهء «علياحضرت ملکه» را بگويند. بالاخره هم وزارت دربار پيشنهاد مرا نپذيرفت.» ( خاطرات .. ، ص ۲۵۹).
ديدار با شاه وَ انتصاب به رياستِ «سازمانِ بَرنامه»
پس از کودتایِ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ « و عقد قَرارداد نفت و روشن شدن ميزان درآمدهای ساليانه ايران از محل آن» ، ابتهاج به ايران باز می گردد تا به گُفته یِ خودش«.. تمام همّ خود را صرف اين کنم که درآمدهای حاصل از فروش نفت تلف نشود.» ( خاطرات .. ، ص ۳۳۳) . به همين روی، سه روز پس از ورود، به ديدارِ شاه رفته وَ دلائلِ بازگشتِ خود را برای او شرح می دهد. به گفتگویِ او با شاه، توجّه کنيد:
« به او گفتم .. درآمد نفت بايد صرف عمران اين مملکت شود و حق نيست که اين فرصت خداداد با ندانم کاريها و بی مسئوليتيها از بين برود. شاه در جواب من گفت برای شما دو کار در نظر گرفته بوديم يکی شرکت نفت و ديگری سازمان برنامه. نفت را در هر حال خارجيها اداره خواهند کرد، بنا بر اين بهتر است به سازمان برنامه برويد. گفتم اعليحضرت من هيچوقت فراموش نکرده ام با چه طرز زننده ای از بانک ملی برکنار شدم. با من بدتر از يک خانه شاگرد رفتار کرديد. من همان ابتهاج هستم و عوض نشده ام. ميدانيد که اوامرتان را کورکورانه اجرا نخواهم کرد. شاه تا پشت گوشش سرخ شد و من ادامه دادم که ميآيند، به عرضتان ميرسانند که شما شاه هستيد پس اين آدم چه ميگويد؟ يک دفعه، ده دفعه، بالاخره در اعليحضرت اثر خواهد کرد. آيا فکرش را فرموده ايد؟ شاه گفت ميخواهم پول نفت دست کسی باشد که تحت نفوذ احدی قرار نگيرد. شاه جواب مرا، همانطور که عادت او بود، بدين نحو، بطور غيرمستقيم داد. گفتم نخست وزيرتان چه نظری دارد؟ جواب داد او کاملاً موافق است. اما بهتر است خودتان هم با او ملاقات کنيد. گفنم بسيار خوب، البته يک شرايطی هم دارم . شاه گفت شرايطتان را بگوئيد. گفتم اول بايد بروم سازمان برنامه را مطالعه کنم آنوقت شرائطم را عرض خواهم کرد. گفت پس اين موضوع را با نخست وزير مطرح کنيد. » ( خاطرات .. ، صص ۳۳۴ _ ۳۳۳، تأکيد از من است ).
شاه وَ مُخالفت با استخدام سرلشکر رياحی
ابتهاج در رابطه با استخدام «سَرلَشکر رياحی» به عُنوانِ «مُعاونتِ سازمانِ برنامه» ، با سَدِّ شاه مُواجه می شود؛ وَ به دليلِ مُخالفتِ شاه، از اين کار مُنصرف می شود. به گُزارشِ او در اين باره، توجّه کنيد :
« هنگامی که مشغول ايجاد تشکيلات سازمان برنامه بودم يک روز پرودم از سرلشکر تقی رياحی، که در زمان دکتر مصدق رئيس ستاد ارتش بود، خيلی تعريف کرد و گفت وقتی برای انجام مذاکرات به منظور حل بحران نفت با هيأت نمايندگی بانک جهانی به ايران آمده بود رياحی از همهء ايرانيانی که با آنها سر و کار پيدا کرده بود واردتر به نظر ميرسيد. راجع به رياحی تحقيق کردم. معلوم شد او نيز فارغ التحصيل دانشکده پلی تکنيک پاريس است و از لياقت او خيلی تعريف شنيدم. رياحی را برای معاونت سازمان برنامه در نظر گرفتم و موضوع را چند بار با شاه مطرح کردم.
يکبار شاه گفت شما ميدانيد رياحی از حقوق مدنی محروم است؟ علت محروميت رياحی از حقوق مدنی همکاری با دکتر مصدق بود. به شاه گفتم که برای رفع اين مانع ميتوانيم لايحه مخصوصی به مجلس ببريم. شاه جوابی نداد تا اين که بالاخره يک روز در مقابل اصرار من گفت اگر چنين کاری بکنم امرای ارتش قيام خواهند کرد. با ابن حرف شاه از استخدام رياحی منصرف شدم. » ( خاطرات .. ، ص ۳۳۷).
موضوعِ طرفدارانِ مصدق
ابتهاج، در خاطراتِ خود به زمانی {در اوائلِ کارش} اشاره می کند که ياد داشت هائی از «سازمان امنيّت» می رسيده که در آنها ، اين موضوع را گوشزد می کرده اند که « عده ای از کارمندان سازمان برنامه عضو حزب ايران و از طرفداران مصدق هستند و مرتباً جلسات شبانه دارند.» (خاطرات .. ، ص ۳۴۷). او می گويد:
« شاه يکبار به من گفت سازمان امنيت گزارش داده که مطالبی به شما نوشته اند ولی شما اعتناء نکرده ايد. سازمان امنيت ميگويد وجود اين افراد در سازمان برنامه خطرناک است و پرونده هايشان بايد به ديوان کيفر فرستاده شود. به شاه گفتم من چنين کاری نخواهم کرد. شاه چون ديد که من زير بار نميروم با اوفات تلخی ايستاد و بعد شروع کرد به قدم زدن. منهم بلند شدم و با او براه افتادم. شاه گفت شما خيلی لجوج هستيد. جواب دادم اتفاقاً اعليحضرت اشتباه ميفرمائيد، اين لجاجت نيست. اينها دوستان من نيستند، تمام اشخاصی هستند که هميشه نسبت يه من نظر مخالف داشته و با من دشمن بوده اند. اينها مرا عامل انگليس ميدانستند. لابد انوشيروان سپهبدی به عرضتان رسانده است که يک وقتی مصدق مرا برای اداره شرکت نفت در نظر گرفته بود ولی وقتی موضوع در کميسيون نفت مطرح شده بود همهء اينها يک صدا مخالفت کرده بودند که يک انگليسی بياوريد بهتر از ابتهاج است. اما اعليحضرت ميخواهند با اينها تصفيه حساب سياسی بکنند. من که نميتوانم بروم و به جای اين افراد از خارج آدم بياورم. اين کاری که من در سازمان برنامه دارم کار آسانی نيست. ممکن است بين اين عده چند نفر خائن هم باشند و يک کارهائی هم بخواهند يکنند، ولی اجازه بفرمائيد مسئوليت آنها به عهده من باشد. بعد اضافه کردم خيلی آسان است که اعليحضرت هر امری بفرمائيد من اجرا کنم، ولی اگر من تسليم بشوم و اين افراد را بيرون کنم از من نخواهند پرسيد که شما در اين دستگاه دزدتر از اينها نداشتيد که اينها را به ديوان کيفر فرستاديد؟ و آنوقت درست است که بگويم اينها دزد نيستند ولی من به امر اعليحضرت آنها را بيرون ميکنم؟ و افزودم اعليحضرت، يک روز تمام ايرانيها طرفدار مصدق بودند پس حالا بايد همهء آنها را گرفت و تنبيه کرد؟
پس از آن از شاه پرسيدم چند نفر اينطور با شما صحبت ميکنند؟ گفت هيچکس. گفتم پس استدعا ميکنم به ديگران از اين نوع اوامر نفرمائيد، چون فوراً اوامرتان را اجرا ميکنند و اين به نفع مملکت و حتی به نفع خود اعليحضرت هم نيست، و ما نميتوانيم از اين راه مملکت را اصلاح کنيم. من مصمم هستم با اين افراد آنچنان رفتار کنم که تمامشان با نهايت صميميت و صداقت برای سازمان برنامه کار بکنند. و همين طور هم شد.» ( خاطرات .. ، ص ۳۴۸).
دَسته دَسته ، سود جويان می رَسَند !
در «سازمان برنامه» ، هَمچون «بانکِ ملّی» ، ابتهاج با «دخالتِ ديگران» روبرو است و بايد از کارِ آنها «جلوگيری» کند. در زير، چند مَورد از اين «دخالت» ها وَ چگونگی بَرخوردِ ابتهاج به آنها را که در کتاب خاطرات» آمده است؛ بازگو می کنم :
توصيه ی دفتر مخصوص
« وقتی شاه سازمان برنامه را به من تکليف کرد يکی از شرائط من اين بود که از کسی توصيه و سفارش نخواهم پذيرفت. با وجود اين يک روز از دفتر مخصوص نامه ای آمد که ساختن راه مازندران را به رحيم علی خرم، يکی از مقاطعه کارهای تهران، بدهيد.
بدفتر مخصوص جواب دادم که راه مازندران را به خرم بدهيد يعنی چه؟ من چطور ميتوانم چنين کاری بکنم؟ اين کار يک تشريفات قانونی دارد. برای انتخاب مقاطعه کار بايد مناقصه بگذاريم.
چند روز بعد مجددا نامه ای از دفتر مخصوص آمد که حتماً بايد اين کار را به خرم بدهيد. اصلاً نميفهميدم اصرار دفتر مخصوص چه علتی دارد تا اين که تحقيق کردم و معلوم شد سيد ضياء طباطبائی نزد شاه از اين شخص حمايت ميکند و احتمالاً طبق دستور شاه دفتر مخصوص مرتباً به سازمان برنامه نامه مينويسد. به دفتر مخصوص پاسخ داده شد که فرقی بين خرم و ديگران وجود ندارد و او هم ميتواند مانند ساير مقاطعه کارها در مناقصه شرکت کند.» ( خاطرات .. ، ص ۳۴۷).
ملکه ثريا و گلايه سفير آلمان
ابتهاج، می نويسد : « وقتی به سازمان برنامه آمدم گاهی اوقات که ملکه ثريا را ميديدم حس ميکردم که او ديگر آن خانم خجولی نيست که نميشد با او حرف زد، بلکه برای خودش شخصيتی پيدا کرده و اطمينان بيشتری بخود دارد. يک روز مرا خواست و گفت که سفير آلمان پيش من آمده و ميگويد بعضی از شرکتهای بزرگ آلمانی علاقه دارند در ايران سرمايه گذاری کنند ولی موفق به ديدن رئيس سازمان برنامه نميشوند. به او گفتم به سفير آلمان بفرمائيد هر کس بخواهد مرا ببيند مخصوصاً اگر برای کارهای سرمايه گذاری باشد به سادگی ميتواند مرا ملاقات کند. خواهش ميکنم به سفير آلمان بفرمائيد در آينده مزاحم علياحضرت نشود و مستقيماً با خود من تماس بگيرد. اين اولين و آخربن باری بود که ملکه ثريا خواست در مسائل مربوط به سازمان برنامه دخالت کند.» ( خاطرات .. ، ص ۳۴۲ _ ۳۴۱).
پدرِ ثريّا هم، بله !
در سفری که ابتهاج، در پائيز سال ۱۳۳۶ بنا به دعوت دولت آلمان (فدرال) به اين کشور می کند؛ با خليل اسفندياری، پدر ثريا هم ديدار وَ گُفتگوئی دارد که با هم می خوانيم :
« در اين سفر اردهارد هيأت ايران را به ناهار دعوت کرد و طی نطقی از پيشرفتهای ايران تعريف کرد و من هم با تشکر به خدمات برجستهء ارهارد اشاره کردم. وقتی از سر ميز برخاستم خليل اسفندياری، پدر ملکه ثريا که سفير ايران در آلمان بود، به من گفت احترامی که ارهارد برای شما قائل شد نسبت به هيچ ايرانی ديگری قائل نشده بود، حتی وقتی دکتر امينی بعنوان وزير دارائی به اينجا آمد به هيچ وجه تا اين حد از او تجليل نشد ولی حيف که شما نسبت به آلمانها نظر خوبی نداريد. گفتم چه کسی چنين چيزی را گفته است؟ گفت شما فلان مناقصه را که شرکت زيمنس در آن شرکت کرده بود به يک شرکت بلژيکی داديد. گفتم آقای اسفندياری يعنی شما خيال ميکنيد هرکس به من بيشتر احترام بگذارد برندهء مناقصه خواهد شد؟ گفت .. گفتم ... شرکت بلژيکی چون شرائط بهتری داشت برنده شد و اگر خيال ميکنيد طرحهای فنی بايد منحصراً به شرکتهای آلمانی واگذار شود اشتباه ميکنيد.» ( خاطرات .. ، ص ۴۱۹).
حَمله یِ شََعبان بی مُخ وَ چاقوکِش ها به سازمانِ برنامه،
به تَحريکِ برادر زاده یِ آيت الله بِهبَهانی
نخستين روز آغاز کار در سازمان برنامه، ابتهاج می بيند عکسِ بزرگی از شاه و عکسِ بزرگِ ديگری از شاهپور عَبدالرضا، برادر شاه، در اُتاقِ مدير عامل نَصب کرده اند. وقتی می پرسد که عکسِ عبدالرضا برای چيست؟ پاسُخ می شنود که او «رئيس افتخاری سازمان برنامه است» . ابتهاج دستود می دهد عکس را بردارند. بقيّه ی ماجرا را از زبانِ خود ابتهاج بشنويم :
« پس از چندی يک روز علوی مقدم، رئيس شهربانی ، بدون اطلاع قبلی بديدن من آمد و گفت از دفترتان بيرون نرويد، آمده اند شما را بکشند. پرسيدم کی آمده مرا بکشد؟ گفت شعبان جعفری(معروف به شعبان بی مخ) با عده ای از چاقوکشهايش آمده اند جلوی ساختمان سازمان برنامه عکسهای شاه و عبدالرضا را آورده اند که در دفتر مدير عامل نصب کنند و ميگويند هرکس بخواهد مانع شود او را ميزنند. وقتی چگونگی موضوع را از رئيس شهربانی سئوال کردم. گفت اين کار بهبهانی است.
بهبهانی يکی از معاونين سازمان برنامه بود و برادر زادهء آيت الله سيد محمد بهبهانی، که از روحانيون طراز اول تهران بحساب ميآمد و در قضايای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بطور مؤثری از شاه طرفداری کرده بود...
بلافاصله دستور انفصال او را دادم. مأمورين شهربانی هم چاقوکشها را متفرق کردند.» ( خاطرات .. ، ص ۳۴۴ _ ۳۴۳).
او ادامه می دهد : «چند ماه يعد سناتور علی بهبهانی، برادر آيت الله سيد محمد بهبهانی، به ديدن من آمد و گفت شما ميدانيد که خانوادهء ما هميشه از شما حمايت کرده است . او راست ميگفت، .. گفت شما چهار نفر از خانوادهء ما را از سازمان برنامه بيرون کرده ايد. اين را هم راست ميگفت. يکی از آنها رئيس مؤسسهء چای بود. گزارش دادند که دزدی ميکند. تحقيق کردم و چون برايم مسلم شد منفصلش کردم. دومی يکی از اطبای بيمارستان سازمان برنامه بود. .. نفر سوم هم بهبهانی معاون سازمان برنامه بود ..
سناتور بهبهانی پرسيد يعنی ميفرمائيد اينها ديگر نميتوانند اينجا برگردند؟ گفتم تا روزی که من اينجا هستم خير. گفت خانوادهء بهبهانی پانصد سال با عزت در ايران زندگی کرده اند. اين سازمان برنامه هم مثل سفره ای است که پهن شده و ما هم در اين سفره سهيم هستيم. گفتم که وقتی من رئيس بانک ملی بودم هميشه بخودم ميگفتم من اژدهائی هستم که ملت ايران او را برای حفظ اموال بانک روی اين گنج گذاشته است که هيچ کس به آن تجاوز نکند. الان هم که در سازمان برنامه هستم با خودم همين فکر را ميکنم و عقيده دارم که من حافظ منافع مردم ايرانم. ..» ( خاطرات .. ، صص ۳۴۵ _ ۳۴۵).
پادوهای کودتای ۲۸ مرداد، باج خواهی می کنند
داستان «شعبان بی مُخ» و بهبهانی ها را شنيديم . بَد نيست در باره ی دو فَرد ديگر از پادوهای کودتای امپرياليستی ۲۸ مرداد۱۳۳۲ يعنی برادران رشيديان نيز، مَطلبی از زبان ابتهاج بشنويم :
« چندين سال بعد از رفتنم از سازمان برنامه، هنگامی که ديگر سمتی در دولت نداشتم، در يکی از روزنامه های تهران شخصی شرحی نوشته بود مبنی بر اينکه شرکت «براين کوهون»، که من آن را برای ساختن فرودگاهها استخدام کرده بودم، به برادران رشيديان و يکی دو نفر ديگر مبلغی بابت حق الزحمه برای بدست آوردن قرارداد ساختمان فرودگاهها پرداخته است. بايد تأکيد کنم که قرارداد مربوط به ساختن فرودگاهها، مانند ساير قراردادهائی که در زمان تصدی من منعقد شد، بدون دخالت هيچ نوع واسطه ای امضاء شده بود. .. برادران رشيديان، و احتمالاً يکی دو نفر از شرکايشان، سراغ کوهون رفته و ادعا نموده بودند که آنها باعث شده اند که قرارداد فرودگاهها به کوهون واگذار شود و در مقابل تقاضای پول کرده بودند. ..» ( خاطرات .. ، ص ۴۳۷).
سر دسته ی کودتاگران، چه طور؟
ابتهاج، به جای آنکه خود در باره ی زاهدی به داوری بنشيند؛ اظهارِ نظرِ بيگانگانِ مُرتبط با او و شاه را ، در موردِ او، يعنی : شَخصی که تَجربه ی تاريخی مردم را برای بَنا کردن «جامعه ی مدنی» ، با اداره و رَهبری کودتای ۲۸ مرداد به خاک و خون کشاند؛ بازگو می کند :
« در آن هنگام خارجيها بطور اعم ، و انگليسها بطور اخص، در مورد اوضاع ايران و آيندهء مملکت اظهار بدبينی ميکردند. راجر استيونز، سفير انگليس، شاه را ضعيف و بی اراده و زاهدی را برای نخست وزيری نامناسب ميدانست و معتقد بود که زاهدی به ظن قوی مشغول پر کردن جيب خود و دوستانش است.» ۰ خاطرات .. ، صص ۳۶۱ _ ۳۶۰).
سيد ضياء وَ حَفرِ چاه
ابتهاج، در رابطه با «سيد ضياء»، می نويسد که :
«سيد ضياء دوست من شد و همه جا از من حمايت ميکرد تا اينکه وقتی از من خواست، که با استفاده از امکانات سازمان برنامه، در زمينهای مزروعی اش در قزوين چاه آب حفر کنند. چون من اين درخواست را رد کردم دوباره از من رنجيد. پس از اينکه از سازمان برنامه استعفاء دادم، يک روز در يکی از مهمانيهای سفارت ترکيه وقتی مرا ديد رويش را برگرداند و رفت.
گمان ميکنم علاوه بر رنجشی که داشت نزديکی او با شاه هم باعث اينکار او شد. چون آن زمان روابط شاه با من تيره شده بود. او آنوقت به شاه خيلی نزديک بود و از اين موضوع برای آباد کردن املاکش به هزينهء وزارت کشاورزی و از اعتبارات بانک کشاورزی استفاده های بسيار ميبرد. اصولاً تمام درها رو به او باز بود و از اين وضع بهره برداری ميکرد. » (خاطرات .. ، ص ۱۴۸).
باج گيرها، از ماهی های جُنوب هم نمی گُذرند!
دَر گُزارشِ ابتهاج از طرح های سازمانِ برنامه در رابطه با ماهيگيری در خليجِ فارس؛ از روی آوری باج گيرهای پيرامونی دربار، برای بُردن سهمی از اين ميان به منطقه آگاه می شويم ؛ وَ می بينيم که چگونه آنها با اين کارِ خود، همه ی رشته ها را پَنبه کردند. در بَخشی از اين گُزارش آمده است :
« يکی از طرحهای مهمی که به ابتکار من انجام شد جلب يکی از شرکتهای بزرگ ماهيگيری ژاپنی بود که از آنها دعوت شد به ايران بيايند و راجع به امکانات خليج فارس مطالعه کنند.» (خاطرات .. ، ص ۴۱۳).
و در ادامه ی اين کار: « .. در سال ۱۳۳۵ شرکت مختلطی که دو سوم ايرانی و يک سوم ژاپنی بود با سرمايهء ۹۰ ميليون ريال که در سه قسط پرداخت ميشد تشکيل شد و .. بعد از سال دوم ژاپنيها از فرستادن کشتيهای صيد به خليج فارس خود داری کردند. وقتی تحقيق کردم معلوم شد يکی از اقوام بسيار نزديک دکتر اقبال، نخست وزير وقت ، با توسل به وسائل مختلف ژاپنی ها را تحت فشار قرار داده بود که چنانچه حق الزحمه او که به ادعای خودش واسطهء استخدام آنها بوده است پرداخت نشود اقدام به توقيف کشتيها خواهد کرد. وقتی اين خبر به من رسيد متحير شدم زيرا احدی در اين کار دخالت نداشت و استخدام شرکت ژاپنی منحصرا به دستور خود من انجام گرفته بود. مضافاً به اينکه مادهء مربوط به عدم دخالت واسطه ها در قرارداد آنها نيز گنجانده شده بود.
به محض اطلاع از اين موضوع از خسرو هدايت، قائم مقام سازمان برنامه که ضمناً سمت معاون نخست وزير را نيز عهده دار بود، خواستم که مراتب را به استحضار نخست وزير برساند و از طرف من خواهش کند که از اقدامات آن شخص جلوگيری شود. نخست وزير در جواب به هدايت اظهار داشته بود که در امور مربوط به اقوامش هيچگونه دخالتی ندارد. موضوع را به اطلاع شاه رساندم. شاه گفت قضيه را با نخست وزير در ميان بگذاريد. جواب دادم اين اقدام صورت گرفته و متأسفانه نتيجه ای نگرفته ام. بالاخره مجبور شدم به ژاپنيها اطلاع بدهم که شخصاً مانع هرگونه اقدامی که ممکن است از طرف شخص ثالثی بعمل آيد خواهم شد و به اين ترتيب کشتيهای ماهيگيری ژاپنی يکبار ديگر به ايران اعزام گرديد.» ( خاطرات .. ، همانجا، صص ۴۱۴ _ ۴۱۳).
وَ ، باز در ادامه : « سال بعد به من گزارش داده شد که ژاپنيها حاضر نيستند به عمليات خود در خليج فارس ادامه بدهند و کسی هم علت آن را نميدانست. در نتيجهء اصرار من بالاخره نامه ای از شرکت ژاپنی رسيد که در آن اظهار داشته بودند شرکت مايل نيست در کاری که بنياد پهلوی در آن دخالت دارد رقابت کنند. معلوم شد بنياد پهلوی که به اهميت خليج فارس از لحاظ صيد ماهی پی برده بود تصميم گرفته است وارد اين کار شود. نامه شرکت را به شاه دادم و گفتم ملاحظه ميفرمائيد نتيجهء مداخلهء بنياد پهلوی در امور همين است.
به اين ترتيب طرح ماهيگيری در خليج فارس، تا جائی که به سازمان برنامه مربوط بود، برای هميشه متروک ماند. .. » ( خاطرات .. ، ص ۴۱۷ _ ۴۱۴).
«شاه» کارهایِ پدر وَ پسر
رضاشاه ، راه آهَن وَ ذوب آهَن :
در کتاب؛ به پاره ای از طرح هائی که از سویِ «هَوادارانِ سَلطَنت» ، ازجُمله اقداماتِ بَرجِسته ی «انجام گرفته» يا «دَر دستِ انجام» در زَمانِ «رضاشاه» قَلمداد می شوَند{چون ذَوبِ آهن وَ راه آهن}؛ بَرخورد شده است که در خورِ توجّه می باشد:
در رابطه با ذوب آهن:
« امان الله ميرزا (جهانبانی) روزی برايم تعريف کرد که وقتی رضاشاه برای مسابقات اسب دوانی به ترکمن صحرا ميرفت از او، که برای مشايعت شاه رفته بود، ميپرسد که کار ذوب آهن چطور شد؟ جهانبانی پاسخ ميدهد مشغول هستيم. رضاشاه ميگويد تا من از سفر برميگردم بايد اين کار تمام شده باشد. رضاشاه عادت داشت هر سال چند روزی برای مسابقات اسب دوانی به ترکمن صحرا برود.
همان وقت امان الله ميرزا به من گفت من نميدانم چطور اين کار را ده روزه تمام کنم. به هر حال نشستند و شب و روز با نمايندگان دماگ _ کروپ مذاکره کردند و قرارداد ذوب آهن را در کرج، با هزينهء بيست و سه ميليون مارک، امضاء کردند. بدون اين که واقعاً بدانند چکار ميکنند. من از همان وقت به اين نتيجه رسيدم که عمران مملکت بدون داشتن برنامه غيرممکن است.» ( کتاب خاطرات .. ، صص ۳۰۱ _ ۳۰۰).
وَ دَر هَمين رابطه :
« .. وقتی از دفتر بدر بيرون آمديم به علاء گفتم من ديگر دنبال اين کار را نخواهم گرفت ؛ وقتی کفيل وزارت ماليه عقيده دارد که بايد روزمره زندگی کرد و نظرش درست مخالف فلسفهء برنامه ريزی است تلاش ما به جائی نخواهد رسيد.
به اين ترتيب فکر تهيهء برنامه برای کارهای مملکت از بين رفت و شورای اقتصادی هم ديگر تشکيل نشد. نتيجه اين شد که بعضی از کارهای غلط، مثل قرارداد تأسيس کارخانهء ذوب آهن در کرج و کارخانه قند در شمال و سد کرخه، بدون مطالعه و برنامه ريزی انجام شد که نتيجه ای به جز اتلاف پول مملکت نداشت. و کارهای مفيدی که ممکن بود با شرائط رضايت بخش آن ايام و با پشتيبانی کامل رضاشاه انجام داده شود چندين سال به تأخير افتاد.
بطور کلی چون رضاشاه به استخدام متخصص اعتقاد نداشت اغلب کارهای بزرگی که در زمان او انجام شد معايب بزرگی هم داشت که در بعضی موارد طرح را غير قابل استفاده کرده بود. از آن جمله ميتوان سد کرخه را نامبرد .. نمونهء ديگر کارخانهء قند چغندری بود که در شاهی نصب شد و پس از احداث معلوم شد که در آنجا محل مناسبی برای کشت چغندر وجود ندارد و کارخانه را، بعد از تحمل خرج زياد، برچيدند و به اراک منتقل کردند. نمونهء برجستهء ديگر طرح ذوب آهن کرج بود .. » ( خاطرات .. ، صص ۳۰۴ _ ۳۰۳).
باز هَم دَر باره یِ ذوب آهَن:
«ذوب آهن»، زمانی که ابتهاج به رياست «سازمان برنامه» مَنصوب می شود؛ دوياره مَطرح می شود. او در اين باره می نويسد:
«يکی از طرحهای مهمی که اجرای آن در سازمان برنامه در نظر گرفته شده بود تأسيس کارخانهء ذوب آهن بود. برای اجرای چنين طرحی لازم بود مطالعات بسيار دقيقی، مخصوصاً از نظر تعيين محل مناسب برای احداث کارخانه، به عمل بيايد.. » (خاطرات .. ، ص ۴۱۷).
او پس از بررسی گزارشی در اين باره ، که به وسيله ی سرپرست کار ذوب آهن {اسماعيل زنجانی} و يک متخصص فرانسوی که با او در اين زمينه همکاری می کرد، تهيّه شد؛ با دماگ_کروپ، وارد صحبت می شود:
«وقتی با نمايندهء کنسرسيوم وارد مذاکره شدم او گفت که تأسيس ذوب آهن در کرج به اين دليل عملی نبوده که معادن شمال ايران به اندازهء کافی سنگ آهن نداشته و فقط مصرف دو سال کارخانه را تأمين ميکرده است. گذشته از آن ذغال سنگ اين ناحيه برای مصرف کوره های ذوب آهن مناسب نبود. پرسيدم چطور چنين محلی را برای ايجاد ذوب آهن انتخاب کرديد؟ جواب داد به ما گفتند شاه (رضاشاه) دستور داده است محل کارخانه بايد همين جا باشد و ما هم ناچار قبول کرديم. بدين ترتيب محل نامناسبی را انتخاب کردند و مقداری از ماشين آلات را نيز از آلمان به ايران حمل و در کرج نصب نمودند. هنگام وقوع جنگ جهانی دوم شوروی باقيماندهء ماشين آلات را در بين راه توقيف کرد و در نتيجه طرح ذوب آهن کرج ناتمام ماند. (خاطرات .. ، ص ۴۱۸).
وَ دَر رابطه با راه آهَن:
« در ساختمان راه آهن سرتاسری ايران، که بدون شک از کارهای برجستهء رضاشاه بود، نيز مسأله تأمين هزينهء اجرای آن، که تأثير عميقی در وضع مالی و اقتصادی ايران داشت، مورد توجه قرار نگرفت. هزينهء اجرای طرحی مانند راه آهن، که برای استفادهء نسلهای آينده احداث ميشود نميبايستی بر يک نسل تحميل شود. اين اصل مهم در مورد ساختمان راه آهن ايران رعايت نشد و نتيجه اين بود که کليهء هزينهء آن بصورت عوارض قند و شکر به يک نسل، آنهم به بزرگترين مصرف کنندگان قند و شکر که ضمناً فقيرترين طبقه جامعه بودند، يعنی کشاورزان و طبقات کارگر، تحميل شد و در نتيجه اثرات تورم برای اولين بار در زندگی مردم آشکار گرديد و هزينهء زندگی بطور نامعقولی ترقی کرد. طرز صحيح اجرای برنامهء بلند مدتی مانند راه آهن اينست که نسل حاضر و نسل هائی که در آينده از مزايای اجرای چنين طرحی استفاده ميکنند در تأمين مخارج آن نيز سهيم باشند، و اين عمل فقط به اين صورت قابل اجرا است که هزينهء طرح از راه تأمين وام از داخل و يا خارج کشور فراهم گردد. عدم رعايت اين اصل نه فقط صحيح نيست بلکه خلاف انصاف و اصول سالم اقتصادی نيز ميباشد. ولی چون رضاشاه نسبت به اخذ وام، بخصوص استقراض از خارج، تعصب و حساسيت فوق العاده ای داشت و کسی هم جرأت نميکرد در اطراف اين موضوع با او صحبت کند. ساختن راه آهن ايران از طريق عوارض قند و شکر نه فقط قابل تحسين نيست بلکه مورد ايراد نيز ميباشد. ( خاطرات .. ، ص ۳۰۵ _ ۳۰۴).
«رضاشاه» وَ «قَراردادِ نفت» :
يکی از «شاه» کارهای تاريخیِ «رضاشاه»، بَرخوردِ ملوکانه یِ او به مَسأله یِ نَفت وَ «قراردادِ دارسی» است. با هَم ، گُزارشِ «ابتهاج» از «ماوَقَع» را می خوانيم :
«رضاشاه در سال ۱۳۱۲ ناگهان تصميم گرفت که قرارداد امتياز نفت را، که در سال ۱۹۰۱ بين دولت ناصرالدين شاه قاجار و ويليام دارسی انگليسی بسته شده بود، فسخ کند و بدين منظور، در يکی از جلسات هيأت دولت که در حضور او تشکيل شده بود، پروندهء نفت را ميخواهد. تيمورتاش، که تازه از سفر لندن و روسيه به ايران مراجعت کرده بود، پرونده را به هيأت وزيران ميآورد. شاه با عصبانيت ميپرسد دوسيه نفت چه شد. ميگويند حاضر است.
اين واقعه در زمستان روی داده است و در نتيجه در اطاق بخاری ميسوخته است. رضاشاه پرونده را توی بخاری مياندازد و ميسوزاند و به وزيران ميگويد از اين اتاق بيرون نميرويد تا امتياز نفت را لغو کنيد.
پس از رفتن رضاشاه، هيأت دولت، که در بين آنها حسن تقی زاده وزير ماليه نيز بود، قرارداد را لغو کردند. سپس به دستور رضاشاه تقی زاده قرارداد جديدی با شرکت نفت ايران و انگليس امضاء کرد، و به موجب آن، همان امتياز برای ۳۲ سال ديگر تجديد شد و اين قرارداد به تصويب مجلس شورای ملی هم رسيد، در صورتی که قرارداد سابق به تصويب مجلس نرسيده بود. گذشته از اين، طبق قرارداد سابق، در انقضای مدت امتيازنامه تمام دستگاههای حفر چاه بلاعوض به مالکيت ايران در ميآمد و حال آنکه در قرارداد جديد اين ماده حذف شد. » ( خاطرات .. ، ص ۲۳۴).
قراردادِ «جان مولم» وَ «گروپ وان»
ابتهاج ؛ از نخستين دَرگيری خود با رئيسِ دولتِ کودتا{سرلشکر زاهدی} بر سَرِ دو قرارداد، در آغازِ کارِ خود دَر «سازمان برنامه» می گويد. طبعاً چنانکه خواهيم ديد، شاه هم از جُمله اَهرُم های فِشاری است که اِصرار به انعقادِ هرچه سَريع ترِ اين قراردادها را دارند. به او گوش فرا دهيم :
« زاهدی به امضای دو قرارداد خيلی علاقه نشان ميداد. يکی قرارداد با شرکت انگليسی «جان مولم» برای ساختن شبکهء راههای ايران و ديگری قراردادی با يک شرکت انگليسی ديگر به نام «گروپ وان» برای بنادر خليج فارس.» ( خاطرات .. ، ص ۳۵۳).
ابتهاج، با اين قراردادها مُخالف است ؛ وَ در رابطه با اين قراردادها و چند و چونِ آنها وَ دلايلِ مُخالفَتِ خود؛ می نويسد:
« وقتی من به سازمان برنامه آمدم قرارداد با جان مولم تنظيم و به فارسی ترجمه شده و آماده امضاء بود و حتی خود شاه اصرار داشت که قرارداد هرچه زودتر امضاء شود. ولی من خواستم قبل از امضای هر قراردادی کاملاً در مورد آن مطالعه کافی کرده باشم. قراردادهای جان مولم و گروپ وان را برای مطالعه و اظهار نظر به براين کوهون، يکی از متخصصينی که بانک جهانی بطور موقت در اختيار من گذاشته بود، دادم. کوهون چند روز بعد گزارش داد که شرکت گروپ وان در واقع فقط يک دلال است که قصد دارد قراردادی امضا کند و بعد همان قرارداد را به شرکت ديگری واگذار نموده و پولی بگيرد. کوهون گفت که اين شرکت حتی يک بندر هم در جائی نساخته است، .. در مورد قرارداد با حان مولم کوهون گفت من از اين قرارداد مفتضح تر نديده ام... قرارداد طوری تنظيم شده بود که قبل از انقضای هشت سال سازمان برنامه حق نداشت، حتی در صورتی که از کار جان مولم ناراضی بود، قرارداد را لغو کند.. » ( خاطرات .. ، صص ۳۵۳ _ ۳۵۴).
او می اَفزايد: « من مشغول مطالعهء اين دو قرارداد بودم که، در آذر سال ۱۳۳۳، شاه برای يک سفر رسمی عازم آمريکا و انگليس شد. اکنون، با دسترسی به اسناد محرمانهء وزارت خارجهء انگليس، معلوم ميشود که در همان زمان گزارشهائی بين سفارت انگليس در تهران و وزارت خارجه انگليس رد و بدل ميشده که در اينجا بی مناسبت نيست به آنها اشاره کنم.» ( خاطرات .. ، همانجا، ص ۳۵۴).
او سپس، پاره ای از اين گزارش ها را نَقل می کند وَ از جُمله اين گزارش که :
« پس از سفر شاه، وزارت خارجهء انگليس طی گزارش محرمانه، به استيونز اطلاع ميدهد که اولاً سهيلی از سفر شاه بنفع دوستانش، که در معاملات دست داشتند، استفاده کرده است و ثانياً شاه، طی اقامتش در لندن، تحت فشار قرار گرفته که بنفع جان مولم دخالت کند. سيف الله و اسدالله رشيديان بنفع شرکت جان مولم فعاليت ميکردند و جان مولم به دعوت آنها به ايران آمد و در ايام اقامت خود ميهمان آنها بود. رشيديان شاه را در لندن ملاقات کرد و شرح مفصلی از ابتهاج بد گفت. شاه هم برای مولم پيغام فرستاد که آيا نيازی به مداخلهء من هست؟ و از مولم جواب آمده بود که در حال حاضر چنين درخواستی ندارند.» ( خاطرات .. ، ص ۳۵۵).
وَ به ايران که باز می گرديم : « در جلسهء شورای اقتصاد، که با حضور سپهبد زاهدی تشکيل شده بود، دوباره موضوع قرارداد با گروپ وان و جان مولم مطرح شد. زاهدی از من پرسيد چرا زودتر شما اين دو قرارداد را امضاء نميکنيد؟ جواب دادم من اشخاصی را آورده ام که اين قراردادها را به دقت مطالعه کرده اند و به اين نتيجه رسيده ام که گروپ وان يک دلال است و اصلاً سابقه و صلاحيت و توانائی بندر سازی ندارد و به اين جهت مطلقاً با آنها قرارداد امضاء نخواهم کرد. چطور ممکن است يک شرکتی بتواند فقط با صد هزار ليره اين کار را انجام بدهد؟ زاهدی گفت آخر اميرالبحری انگليس، که از صد سال پيش راجع به بنادر خليج فارس تحقيقات مفصلی کرده، نتيجهء اطلاعاتش را در اختيار اين شرکت گذاشته است. گفتم که چنين چيزی غيرممکن است و اينها بطور قطع دروغ ميگويند. معاون وزير راه در آن جلسه شديداً از اين قراردادها دفاع ميکرد، مخصوصاً از جان مولم. در مورد اين قرارداد گفتم شما اينها را به عنوان مهندس مشاور به کار دعوت کرده ايد در حاليکه اينها مهندس مشاور نيستند و خودشان هم از ابتدا گفته اند که ما مهندس مشاور نيستيم و کار ما مقاطعه کاری است . ولی شما اصرار کرده ايد که آنها مهندس مشاور باشند... در آن جلسه برای اولين بار احساس کردم که زاهدی از من رنجش پيدا کرده است و وقتی موضوع احداث کارخانهء سيمان پيش آمد به کلی ميانه او با من تيره شد... » ( خاطرات .. ، ص ۳۵۶).
جريانِ کارخانه یِ سيمان، چه بود؟
ابتهاج، برای ما نقل می کند که : « در زمان نخست وزيری زاهدی موضوع ساختن کارخانهء سيمان مطرح بود و من قصد داشتم يک مهندس مشاور برای مطالعهء اين کار استخدام کنم. يک روز زاهدی در جلسه شورای اقتصاد اصرار کرد زودتر تکليف اين کار را روشن کنم و گفت کارخانهء سيمان يک آسياب است آنوقت شما ميخواهيد برای ساختن يک آسياب مهندس مشاور بياوريد؟ به او گفتم من طور ديگر نميتوانم کار کنم. جواب من باعث اوقات تلخی او شد بطوری که بلند شد و از جلسه بيرون رفت.. » ( خاطرات .. ، ص ۳۵۷).
و در ادامه یِ مَطلب در رابطه با جان مولم و ..، ابتهاج می افزايد:
« بالاخره همانطور که من ميخواستم عمل شد و شرائطی را هم که در قرارداد جان مولم گنجاندم به ما اين امکان را داد که بعد مدتی، وقتی ديدم کارشان را طبق قرارداد انجام نداده اند، قرارداد را لغو کنم.» ( خاطرات .. ، همانجا، ص ۳۵۷).
نتيجه اينکه : « اين برنامهء راه سازی يکی از مفتصح ترين طرحهائی بود که در دست اجرای سازمان برنامه قرار داشت، .. مدتی بعد از فسخ قرارداد، يک روز دريکی از جلسات شورای اقتصاد، شاه بدون مقدمه گفت که ابتهاج هميشه با قرارداد مولم مخالف بود و من اصرار داشتم اين کار انجام شود.. » ( خاطرات .. ، ص ۳۵۸).
کارخانه ی کودِ شيميائيی شيراز
«کارخانه ی کود شيميائی شيراز»، از جُمله برنامه های مُطالعه نشده و بی ارزشی بوده که قرَاردادِ احداثِ آن، بی هيچ گونه «آگهی مُناقصه» و تنها با سود جُستنِ نماينده ی «مقاطعه کار» از کانالِ نزديکان به نخست وزير(شريف امامی)؛ مُنعقد می شود. ابتهاج، پس از آگاهی از چنين قراردادی، می گويد: « بنظر من انعقاد چنين قراردادی جنايت است» . او می افزايد « البته متعاقب اين حرف به شاه گفته بودند که ابتهاج ميگويد اين کار خيانت است .. روز بعد علا، که فکر کرده بود ممکن است حرف من به شاه بر بخورد، تلفن کرد و گله کرد که شما نميبايست چنين حرفی زده باشيد. با تندی جواب دادم به جای اين که برويد به شاه بگوئيد حق با من است ميفرمائيد نبايد چنين حرفی زده باشم؟» ابتهاج ، می گويد: «درگيری من در مورد طرح کود شيميائی شيراز به رفتن من از سازمان برنامه منتهی شد» ( خاطرات .. ، صص ۴۴۱ _ ۴۳۸).
کمی بيشتر در باره یِ اين کارخانه
ابتهاج، دُنباله ی ماجرا را چُنين تَعريف می کند:
« يکی دو روزبعد از شاه در اين خصوص سئوال کردم. او هم موضوع کارخانهء کود شيميائی شيراز را تأييد کرد و گفت شما چطور خبر نداريد؟ گفتم ميدانيد که سازمان برنامه مشغول ايجاد چنين واحدی در اهواز است و يک شرکت بلژيکی هم در مناقصهء بين المللی برنده شده است؛ زمينی که برای اين کار خريداری شده کنار رودخانهء کارون است، يعنی در منطقه ای که منابع فراوان گاز وجود دارد؛ وانگهی شما ميدانيد که مصرف کود شيميائی ايران از چهل هزار تن در سال تجاوز نميکند و بنا بر اين ما به دو کارخانهء کود شيميائی احتياج نداريم. شاه گفت مگر اطلاع نداريد که توليدات کارخانهء کود شيميائی شيراز منحصرا برای صدور به خارج خواهد بود؟ شما قرارداد آن را از وزارت صنايع بخواهيد.» (خاطرات .. ، ص ۴۳۹)
و در ادامه : « به اصفيا گفتم دستور شاه را به شريف امامی وزير صنايع و معادن ابلاغ کند... چند روزی گذشت و خبری نشد. از اصفيا پرسيدم چطور شد؟ او هم اظهار بی اطلاعی کرد. گفتم به آنها بگوئيد اگر قرارداد را به من ندهند به شاه خواهم گفت که من قرارداد را خواستم ولی آن را در اختيار من نگذاشتند. بلافاصله قرارداد را فرستادند.
من تصور ميکردم اين قرارداد هم مانند قراردادهائی است که در سازمان برنامه تهيه ميشود... از اصفيا خواستم قرارداد را مطالعه کرده و خلاصه ای از آن را به من گزارش بدهد. صبح روز بعد اصفيا آمد و گفت من تا بحال قراردادی به اين مفتضحی نديده بودم. از او پرسيدم چند صفحه است؟ گفت در حدود بيست صفحه. باور نميکردم چنين چيزی امکان داشته باشد. خودم قرارداد را گرفتم و خواندم. مات و متحير ماندم. بدون مناقصه قراردادی با شرکتی فرانسوی و يک شرکت انگليسی منعقد کرده بودند که يک کارخانهء کود شيميائی، با ظرفيت صدهزار تن در سال، در شيراز دائر کنند. هزينهء احداث اين کارخانه ۵۰ در صد از هزينهء احداث کارخانهء کود شيميائی اهواز بيشتر بود.
فورا توسط علا وزير دربار ياد داشتی برای شاه فرستادم مبنی بر اينکه در اين قرارداد هزينهء طرح برخلاف آنچه ميفرموديد بعهدهء شرکتهای سازنده نيست .. وانگهی اين صدهزار تن توليد را ميخواهند از شيراز به کجا صادر کنند؟ قطع نظر از اينکه در شيراز منابع گاز وجود ندارد و راهی از شيراز به بوشهر ساخته نشده است، بندر بوشهر هم گنجايش کافی ندارد...
چند وقت بعد علا تلفن کرد که اعليحضرت ميفرمايند مگر شما متمم قرارداد را نديده ايد؟ اصفيا مأمور شد که متمم قرارداد را بخواهد و چندی بعد آن را فرستادند... در اين متمم آمده بود که مقاطعه کار متعهد ميشود اشخاصی را معرفی کند که تمام کود شيميائی شيراز را با تخفيفی معقول نسبت به قيمت بازار جهانی خريداری و بخارج حمل کند.
يکبار ديگر ياد داشتی توسط علا برای شاه فرستادم باين مضمون که اين قرارداد دو پول ارزش ندارد زيرا .. » ( خاطرات .. ، صص۴۴۰ _ ۴۳۹) .
و سرانجام : « اين کارخانه تأسيس شد ولی چون قادر بصدور محصول نبود همه ساله ميليونها تومان ضرر ميکرد و برای اين که مردم از اين ضررها مطلع نشوند آن را حتی در بودجهء مملکت نياوردند و ضرر را از محل عوايد شرکت نفت پرداخت ميکردند.» ( خاطرات ..، همانجا، ص ۴۴۱).
رنجشِ شاه از ابتهاج
ابتهاج، خود در رابطه با رَنجشِ شاه از او، که به مَعنای گُذاشتنِ نُقطه ی پايان بر «همکاری» آن دو با هم نيز بود؛ می نويسد:
« من در صحبتهايم با شاه کاملاً صريح و بدون رو در بايستی بودم چون عقيده داشتم که بايد تمام مطالب را بدون پرده پوشی به او گفت. اين رويه گاهی باعث رنجش شاه ميشد. مواقعی که به عنوان رئيس سازمان برنامه در شورای اقتصاد شرکت ميکردم مطالبی مطرح ميگرديد و من فراموش ميکردم که عده ديگری هم حضور دارند و مثل مواقعی که با شاه تنها بودم مطالبم را با صراحت بيان ميکردم.
اين رويه برای شاه ناگوار بود بطوری که يک بار پيغام داد که خوب نيست شما جلوی وزراء اينطور با من صحبت کنيد. وقتی اين پيغام به من رسيد پيش شاه رفتم و گفتم اعليحضرت ميفرمائيد که من در شورای اقتصاد اينطور صحبت نکنم؟ شورا اصولاً برای مشورت است و من ميآيم آنجا و ميبينم مطالبی مطرح ميشود که اگر تصويب بشود مصلحت نخواهد بود و اگر سکوت کنم و بعد نتيجه خوب نداشته باشد خود اعليحضرت بعدا به من خواهيد فرمود شما که آنجا بوديد چرا چيزی نگفتيد؟ من مجبورم اين مطالب را بگويم در غير اينصورت به شما خيانت کرده ام. اين وزرائی که اينجا دور ميز مينشينند اکثرا اين قدر بی خاصيت و بی موجوديت هستند که مثل کرم مينشينند و عکس العملی از خود نشان نميدهند. ميخواهيد من هم مثل ديگران سکوت بکنم؟ اعليحضرت تصور ميفرمائيد اينها با همهء فرمايشات شما موافقند؟
اين حرف خيلی به شاه برخورد و بر افروخته شد. اما من ادامه دادم و گفتم ... استدعا دارم سعی بفرمائيد نظر وزراء را از آنها بيرسيد. لازم هم نيست که نظر آنها يا نظر مرا قبول کنيد. اما قبل از اينکه تصميم بگيريد وزراء را تشويق بفرمائيد حرفشان را بزنند در غير اينصورت فايدهء شورای اقتصاد چيست؟ اگر ناراحت ميشويد مقرر بفرمائيد مرا در اين جلسات دعوت نکنند. اما اگر شرکت کنم و ببينم که تصميمات غلطی گرفته ميشود نميتوانم سکوت کنم. » ( خاطرات .. ، صص ۴۳۲ _ ۴۳۱).
شاه به من گفت : آخر، من شاهم!
و ، باز از يک ديدارِ توفانی با شاه می گويد :
« در يک مورد ديگر، در يکی از ديدار هائی که با شاه تنها بودم، او در انجام امری خيلی اصرار کرد و وقتی متوجه شد که زير بار نخواهم رفت با انگشت آهسته روی ميز زد و گفت آخر من شاهم. جواب دادم صحيح ميفرمائيد، مملکت بيش از يک شاه نميتواند داشته باشد، اما اين دليل نميشود که ديگران کمتر از اعليحضرت به کشورشان علاقه داشته باشند، و من بيش از سهم خودم به کشورم خدمت کرده ام. در ضمن اينکه اين مطالب را ميگفتم شروع کردم به جمع آوری اوراق و پرونده های پراکنده ای که طبق عادت دور و بر خود روی زمين ميگذاشتم چون قصد داشتم بروم و از کار کناره گيری کنم. شاه با تکان دادن سر و نگاه به من فهماند که با گفته هايم موافقت دارد و موضوع همين جا خاتمه پيدا کرد. دو روز بعد در ضيافت شامی که به افتخار شيخ کويت در کاخ سعد آباد ترتيب داده شده بود اشرف پهلوی از من پرسيد شما پريروز به اعليحضرت چه گفتيد؟ جريان را برای او تعريف کردم و تعجب کردم که چطور شاه موضوع را برای خواهرش بازگو کرده است.» ( خاطرات .. ، ص ۴۳۳).
سَرنوشت، به دَر می کوبَد!
ناخُشنودی شاه از ابتهاج، بنا به مُحتوياتِ کتابِ «خاطرات» ؛ به خيلی پيش از اين «رنجش» ملوکانه بر می گردد :
« در آذر ۱۳۴۴ دبير اول سفارت آمريکا در تهران به واشنگتن گزارش ميدهد که يکی از اعضای سفارت گفتگوئی «غير معمولی» با امير اسد الله علم، که در آن هنگام وزير کشور بود، داشته است. علم به اين شخص گفته بود که چند هفته پيش از طرف شاه مأموريت داشته که تحقيقاتی در مورد سازمان برنامه و ابتهاج بعمل آورد و بر اساس تحقيقات او شکی باقی نيست که ابتهاج نه مورد اطمينان اعضای سازمان برنامه است و نه آنها با او همکاری ميکنند و بنا بر اين قادر به انجام هيچ يک از طرح های عمرانی نخواهد بود. علم اضافه کرده بود که بدوا اعليحضرت اين مطالب را باور نميکردند ولی بالاخره قانع شدند. دبير اول سفارت آمريکا در ادامهء گزارش خود ميگويد استنباط عضوی که طرف صحبت علم بوده اين است که قصد او استفسار نظر سفارت آمريکا در خصوص ابتهاج است و اطمينان دارد که به اين ترتيب علم نيز به ساير مخالفين ابتهاج پيوسته است.» ( خاطرات .. ، ص ۴۳۲).
ابتهاج ، مَغضوب وَ در مَظانِ اتّهام وَ زندان
در اينجا به نَقلِ مطلبی از کتایِ «نخبگان سياسی ايران» ، در باره ی ابتهاج ؛ می پردازم :
« .. تحقيق در اينکه کداميک از پرونده های فساد مالی در واقع پروندهء خيانت سياسی اشخاص است کار مشکلی است. با اينهمه شبکه شايعات در تهران بر سر برخی از اين موارد اتفاق نظر دارند. شايد مشهورترين اين موارد موضوع زندانی شدن ابوالحسن ابتهاج باشد. او که رئيس قبلی بانک ملی ايران( ۲۹ _ ۱۳۲۱)، مديرعامل سازمان يرنامه (۳۷ _ ۱۳۳۳) و مؤسس بانک خصوصی در ايران بشمار ميرود برجسته ترين اقتصاد دان کشور است. بعلاوه در خارج ايران او را بعنوان نمونهء منحصر بفرد درستی و امانت و لياقت ميدانند و در ايران او بعنوان «نخستين ديوان سالار» شناخته ميشود. ابتهاج در دهم اکتبر ۱۹۶۱ از طرف پليس توقيف شد.» ( خاطرات .. ، ص ۵۴۳).
و سر انجام : « با مطالعهء اين جريان عجيب آشکار ميشود که ابتهاج بر پايه اتهامات وارده زندانی نشده بود. .. در نتيجه دلايل دستگيری او را بايد در امور سياسی جستجو کرد. ابتهاج کمی بيش از يک ماه قبل از دستگيری خود در کنفرانس بين المللی صنايع در سانفرانسيسکو شرکت کرده و در آنجا نطقی ايراد نموده بود. .. او اعلام داشته بود که کمکهای مالی يک کشور به کشور ديگر موجب ميشود که منابع مالی مزبور بر اساس ملاحظات نظامی و سياسی خرج شوند و بکار توسعه نيايند ... و ايران در اين زمينه نمونهء خوبی است.
... بدين ترتيب يقين است که شاه او را نه بخاطر فساد مالی يا اتلاف منابع اقتصادی، که بعلت انتقاد مستقيم از روابط رژيم ايران و ايالات متحده به زندان افکنده بود ... کمتر کسی اين اتهامات را باور ميکرد. عقيدهء عمومی بر اين بود که اتهام فساد مالی بعنوان يک تنبيه در مورد کسی که از لحاظ سياسی به انتقاد از رژيم پرداخته بود بکار رفته است .. » ( خاطرات .. ، ص ۵۴۴).
محمد رضاشاه وَ
پُل هائی برای رسيدن به «دروازه هایِ تَمَدُّنِ بُزُرگ»
پيش از اين، گُزيده هائی از کتابِ «خاطرات ابوالحسن ابتهاج» ، در رابطه با دو «دوره» {دَهه هایِ ۲۰ وَ ۳۰}، از زندگیِ «شاه» که بازيگرِ اصلی وَ مِحوری را در اين «کتاب»، تَشکيل می دهد {وَ دوره های کاری مهّم «ابتهاج» : سَرپَرستیِ «بانک ملّی» وَ سپس «سازمان برنامه» نيز می باشد} ؛ آورده شد.
در اينجا آنچه که مَربوط به «دوره یِ سوُمِ» سَلطَنتِ شاه {دَهه یِ ۴۰ و۵۰} { پس از مَغضوب شدنِ «ابتهاج» وَ به زندان اُفتادنِ او ..}، می باشد{ وَ نِسبتاً کوتاه تَر از بَخشِ پيشين وَ به گُمانِ مَن، به گونِه ای شِتابزَده نوشته شده ( وَ شايد اِشاره یِ نوبسنده دَر «پيشگفتارِ» کتاب، فروردين ۱۳۷۰، که « من مُتجاوز از بيست سال قبل تصميم به نوشتن اين خاطرات گرفتم.»، ناظر به همين نُکته باشد که چارچوبِ اَصلی و اَساسیِ کتاب، تا اين زمان را در بَر می گيرد)}؛ را ، وَ باز هم از کتاب و از زبانِ «ابتهاج»، بازگو می کنم ؛ که در بَر گيرنده ی برخورد او به اصلاحات ارضی و .. و انقلاب بهمن می باشد:
اصلاحاتِ اَرضی
ابتهاج ، زَمانی که «اصلاحاتِ اَرضی» به عُنوانِ «شاه بَيتِ» «انقلابِ سفيد» در دَستِ اجرا بود؛ در زندان بود. او می نويسَد:
«هنگامی که برنامه اصلاحات ارضی آغاز شد هنوز در زندان بودم. من با نحوهء اصلاحات ارضی شاه به ترتيبی که اعلام شد موافق نبودم و نمی پسنديدم که با اعمال زور املاک مردم را گرفته و بين زارعين تقسيم کنند و اجرای چنين طرحی را به ضرر کشاورزی مملکت ميدانستم و اعتقاد داشتم که دولت بايد راه حلهای ديگری پيدا کند که از نظر اقتصادی، سياسی و اجتماعی عملی باشد و اصل مالکيت محترم شمرده شود.» ( خاطرات .. ، ص ۵۳۷).
انقلاب بهمن
۱۳۵۷ابتهاج، که آن هَمه به شاه ، در رابطه با هَرگونه لَغزشی انَدرز می داد وَ ناگُزيری سُقوطِ او را در صورتِ دُنبال کردنَ راه خطائی که در پيش گرفته بود به او گوشزَد کرده بود؛ طبعاً نبايد از وقوعِ زمين لرزه به شگفت اُفتاده باشد. امّا او، خلافِ اين را می گويد :
« عليرغم اخطاری که از سالها پيش در مورد نحوه حکومت شاه ميکردم، تا اوائل سال ۱۳۵۷ که به سفر ميرفتم احساس نميکردم که ممکن است به اين زودی حادثه ای رخ دهد. وقايعی که سرانجام منجر به انقلاب ايران شد به حدی سريع انجام گرفت که حيرت انگيز بود.» ( خاطرات .. ، صص ۵۵۹ _ ۵۶۰).
او، به بخشی از کارهای نمايشی شاه؛ اشاره می کند و آنها را در سُقوط شاه، مؤثّر می شمارد. اينها؛ به گُفته ی ابتهاج، عبارتَ بودند از :
« جشنهای ۲۵۰۰ ساله را در سال ۱۳۵۰ با صرف ميليونها دلار در بيابان های خشک و بی آب و علف مرودشت با نمايشی که بيشتر به فيلمهای مبتذل هاليوودی شباهت داشت صرفاً به اين خاطر برگزار کرد که به سران کشورها ثابت کند شاهنشاهی او سابقهء ۲۵۰۰ ساله دارد. تقويم کشور را، که ريشه های تاريخی و مذهبی داشت، به تقويم شاهنشاهی تبديل کرد. چون ديگر حتی تحمل احزاب فرمايشی را هم نداشت با تشکيل حزب رستاخيز و يک حزبی کردن مملکت اعلام کرد که هر کس مايل نيست به عضويت حزب رستاخيز در آيد گذرنامه اش را بگيرد و مملکت را ترک کند. ...
جشن هنر شيراز با صرف هزينه های هنگفت و به ترتيبی که انجام شد ... بدون ترديد اثر سوء در بر داشت و گذشته از آن برداشت مردم عادی از تمدن و فرهنگ غرب ديدن و شنيدن همين گونه برنامه ها بود.
دائر کردن قمارخانه در جزيره کيش با پول آستان قدس رضوی و همچنين از محل صندوق بازنشستگی کارمندان شرکت نفت که با بهرهء نازلی نزد بانک عمران سپرده ميشد از خبط های ديگر بود.
اينها همه پلهائی بود برای رسيدن به «دروازه های تمدن بزرگ» که شاه نويد آن را به مردم ايران ميداد و عاقبت شوم آن بچشم مشاهده شد. » ( خاطرات .. ، صص ۵۶۱ _ ۵۶۰).
پايانِ سخن
خوش است که مقاله را، چون آغاز آن، با «سعدی» به پايان ببرم :
نکند جَور پيشه ، سُلطانی
که نيايد زِ گُرگ چوپانی ؛
پادشاهی که طَرحِ زور اَفکند
پایِ ديوارِ مُلکِ خويش بِکَند !
« سَعدی »
****
يکم بَهمن ۱۳۸۱ _ ۲۱ ژانويه
۲۰۰۳