بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

صَمَدِ بِهرَنگی
آموزگار، پَژوهِشگَر و نويسنده
« گُذاری در جامعه شناسی صمد بِهرنگی »
**
« اين بار سوُم است که اين نوشته را پَخش می کُنم. بار نُخُست، شَهريور ۱۳۵۸ و در ايران بود؛ و بار دوُم، شَهريور ۱۳۷۶ و در سوئد؛ و بار سوُم، اکنون، شَهريور ۱۳۸۱ و باز هم در سوئد. داوری های من ، در اين ۳ مَقطع تاريخی مُختلف، هرچه باشد؛ در آنچه که صَمَد بِهرَنگی در واقع، از نظر فکری، عملی و شَخصيّتی، بوده است؛ تَغييری نمی دهد. صمد بهرنگی، اکنون برای ما جُزئی از تاريخ است. تَنها داوری های من ( و شايد کسانِ ديگری هم )، است که می تواند در برخورد به او در اين ۳ مَقطع، در اين فاصله زمانی ۳۴ ساله (۱۳۸۱ _ ۱۳۴۷)؛ دَستخوش تغيير و دگرگونی شده باشد. من، امروز نحوه ی نِگِرِشِ صَمَد به فاکتور انقلاب و توده های مردم ( خَلق ) را، هم جُزئی از تاريخ می دانم. اين نَحوه ی نگرش، به « چَپِ سُنّتی » در کشور ما تَعلّق داشت. تغيير و تحوّلات عظيمی که در کُلّ جَهان و بِويژه در ميهن مان ايران رُخ داده است؛ يک نگرشِ نوينی را طَلَب می کند. و طَبعاً دستيابی به اين نگرش، بايد با نَقد بيرحمانه ی نگرش های گذشته، به همراه باشد. تا آن زمان؛ نوشته ی پَخش شده در شَهريور ۱۳۷۶ با دَستکاری هائی اَندک، در دَسترَس آنان که بخواهند از صَمَد و کارهای او آگاه گردند؛ گذارده می شود.
« شَهريور ۱۳۸۱ »
*
چَند نُکته بِه عُنوان :
پيش در آمَد
۱. شايد در اينجا ، در مُهاجرَت و در خارج کشور، سُخن گُفتَن از صَمَد بِهرنگی و کارهای او ؛ کاری عَبَث و بی هوده باشد. صَمَد، در ايران و در فضای خاص جُغرافيائی ، اِقتصادی، اِجتماعی و سياسی و در مَتنِ جامعه ی طَبقاتی ايران می زيست . او برای آدم هائی که در آن فَضا می زيستَند، و بِويژه برای بچّه های زَحمتکِش و تُهی دَست کارگر و دِهقان، چيز می نوشت . امّا، من
و تو و بچّه های ما اِمروز در فضای ديگری ، که با فضای ايران تَفاوت دارد؛ زندگی می کنيم.
بچّه های ما که در اينجا_ خارجِ کِشور _ به دُنيا می آيند؛ شايد هيچ گونه آشنائی و تَماس و خَبری از فضای ايران و بويژه از فضائی که صَمَد و آدم های قِصّه های او در آن می زيستَند، نداشته باشند. مُسافرتِ اِحتمالی کوتاه مُدّت آنها، در فَصل تابستان و تَعطيلی مدارس، بِه ايران ؛ شناختِ چندانی از آن جامعه به آنها نمی دهد. اين شناخت ، در بِهترين حالت ؛ در حَدّ يک توريست، خواهد بود.
بچّه های قِصّه های صمد، فَقير و تُهی دَست و به نانِ شَب مُحتاج اَند. شوفِرِ مَخصوص و اتومبيلِ سَواریِ بابا ، آنها را به مَدرِسه نمی بَرَد. داگيس (مَهدِ کودک) ، بارن بيدراگ (کمک هزينه ی اَولاد) ، فِری تيدز ( جای نِگَهداری دانش آموزان، پس از اَتمامِ ساعاتِ درس در مدرسه) و مانند اينها ( که در سوئد و ساير کشورهای اروپائی و .. وجود دارد) ؛ را نمی شناسند.
بچّه هائی که حَتّا پدر و مادرشان در اينجا سوسيال بيدراگ ( کمک هَزينه ی اجتماعی) بِگير هَستند؛ نمی توانند وَضعيّت و شَرايطِ بچّه های قِصّه های صمد را، حَتّا در خيالِ خود، تَصوّر کنند. و طَبعاً قصّه های صمد و قَهرمانان تُهيدَستِ کوچولوی او، بَرای آنها بيگانه و دور از ذِهن می آيد.
با همه ی اينها و با همه ی جُدائی ها و فاصِله ها و از خود بيگانگی ، که مُهاجِرَت و در خارج از کِشوَر زندگی کردن می تواند عامِلِ آن باشد و می تواند بَر ما و بَر بچّه های ما اَثَر بگذارد؛ من تَصميم به اِنتِشار اين دَفتَر _ که در رابِطه با صمد و کارهای جامِعِه شِناختی اوست _ گرفتم. اگر حتّا شُمار اندکی از ايرانی ها و بويژه بچّه ها و نَو جوانان از اين کار اِستِقبال کنند، کار من عَبَث و بيهوده نخواهد بود.
۲. صَمَد بِهرَنگی را بيشتَر ما به عُنوان نويسنده ی قِصّه های کودکان می شِناسيم. يا دستِ بالا به عنوان يک نويسنده که با هَدَف سياسی و به زبان ساده برای بچّه ها قصّه می نوشت. غَور و تَأمّل در کارهای صمد و در قصّه های او، ما را بر آن می دارد که از اين حَدّ فَراتَر بِرويم . او يک جامعه شناس تمام عَيار است که به مَنطِق عِلمی مُجهّز است .
او، از درون گود، از درونِ طبقِه، از درون زاغِه ها و خانه های گِلی و از ميانِ مَردمی که با آنها زندگی می کند و خود او هم يکی از آنهاست؛ با ما سُخَن می گويد. او اَمّا پای خود را از حَدِّ يک مُفَسّر و گُزارشگرِ مَسائل و مُشکلات و دردها فَراتَر می گُذارد و برای غَلَبِه بر آنها راه حَلّ هم ارائه می دهد. مَنطِقِ او: تَغييرِ جَهان است نَه تَفسيرِ آن.
۳. صَمَد در زمانی چيز می نوشت که مَرزِ ميان دو دوره ی مُختِلِف در تاريخ سياسی و اجتماعی ايران بود. پُشتِ سَرِ او، کودتای اَمپرياليستی ۲۸ مُرداد ۳۲ و تاخت و تازِ فَرمانداری نِظامی و پُليس سياسی و قَلع و قَمعِ سازمان های سياسی و تَبليغاتِ گوشخَراش در رابِطه با تَثبيت و تَحکيم رژيمِ کودِتا و تَرويجِ بی تَفاوتی و بی عَمَلی قرار؛ داشت . و در پيشِ رو و در برابر، تَفَکُّر و تَأمُّل در عِلَلِ شِکَستِ نَهضتِ عَظيمِ ضِدّ اَمپرياليستی و ضِدِّ ديکتاتوری سال های ۳۲ _ ۲۹ و چاره اَنذيشی و راهيابی برای غَلِبِه بر جَوِّ بی عَمَلی موجود.
صمد، برای اتقلاب نوشت _ انقلابی که ۱۰ سال بَعد به در کوبيد. انقلابی، که به دليلِ فِقدانِ حُضورِ هِزارها صمد بهرنگی، که در جريانِ راهپيمائی ۱۰ ساله به سوی انقلاب به دستِ رژيم شاه قَصّابی شدند؛ توسّط باندهای مافيائی مَذهبی در نيمه راه از نَفَس اُفتاد و به دَست کرکسانِ دين به خون نِشَست.
۴. صمد، يکی از هِزاران رَهرو صميمی و صادقِ راه سَخت و صَعب و پُر فَراز و نشيبِ تَغيير و تَحوّل اجتماعی بود. او به کاروانی تَعلّق داشت که از نُخُستين روز پَيدايِشِ جامعه ی طبقاتی و در سِتيز با اين جامعه و در جَهَتِ بَراَندازی آن و جايگُزينی آن با يک جامعه ی بدونِ طبقه، بدونِ بَهره کشی و بدونِ سِتَم و آزار، به راه اُفتاده است.
پيش از او، هِزاران رَهروی قرار داشته است که ؛ يا به دستِ نِگهبانانِ جامعه ی طبقاتی از دَم تيغ گُذرانده شده، يا از چوبه ی دار آويخته شده، و يا مُثِلِه و قِطعه قِطعه شده اند. در طولِ اين راه پُر فَراز و نشيب ؛ زَبانِ هِزارها مَرد و زَنِ اَنديشمَند و صاحب نَظَر و عَقيده هَمچون : مَسعود سَعد سَلمان ها، مَنصور حَسَن حلّاج ها، حَسَنَک وَزير ها، مَزدَک ها، قُرّه العين ها، شَيخ اَحمَد روحی ها، ميرزا آقا خانِ کرمانی ها، فَرّخی يزدی ها، عِشقی ها، دُکتُر اَرانی ها، اَحمد کسروی ها و ... را از قَفا بيرون کشيده اند.
شاه ؛ مُرتضا وکيلی ها، دُکتر فاطمی ها، کريم پور شيرازی ها، خُسرو گُلسُرخی ها، کرامت دانشيان ها، مَرضيّه اُسکوئی ها، شُکوه طوّافچيان ها، وَفا جاسِميان ها، مَسعود اَحمد زاده ها، اَحمد زَيبرُم ها، تَرگُل ها، پَرويز واعِظ زاده ها، حَميد مؤمنی ها، عَليرضا نابدل ها، بِهروز دهقانی ها و ... را از دَم تيغ گُذراند. و شَيخ ؛ سَعيد سُلطانپورها، کمال فاضِل ها، عَبّاس صابری ها، فَرامرز وزيری ها، فريدون رئيسی ها، منوچهر بُزرگمهر ها، سعيدی سيرجانی ها و .. را ...
پَس از آنها و تا به امروز امّا ؛ اين راه از رَهروانِ صميمی و صادق، هيچگاه خالی نبوده است .
ادای اِحترام به صمد و نام آورانِ اَدَب و فَرهنگِ سياسی ايران، به اين خُلاصه نمی شود که کارهای آنها را فَقَط بخوانيم . بايد از آنها عِشقِ به مردم و مُبارزه به خاطر تَغيير و تحوّل اجتماعی، در جَهَت پايان دادن به بيداد و سِتم و بَنا نَهادن يک جامعه ی آزاد و آباد، را بياموزيم.
۵ . نُکتِه ی آخر اينکه : جامعه ی طبقاتی در زمانِ صمد، که با زَبان ساده در قصّه های او تَصوير شده است ؛ با گُذشت مُدّت زمانی بيش از ۳۰ سال، هَمچنان به حيات خود اِدامه می دهد: فَقر و تُهيدستی اَکثريّت عَظيم و رِفاه و شِکمبارگی يک اَقلّيّت ناچيز.
قصّه های صمد، در يک زمان اِفشاگرِ جامعه ی طبقاتی ايران در زير سُلطه ی شاه و هِزار فاميل بود. اين قصّه ها امّا امروز هَم اِفشاگرِ اين جامعه ی طبقاتی در زيرِ سُلطه ی آخوندها و سَرمايه دارانِ تَطهير شده ی آنها می باشد.
عَليرَغمِ انقلاب عَظيم سال های ۵۷ _ ۵۶ ؛ که می توانست سَرمَنشأ و آغازِ يک دِگرگونی بُزُرگ در جامعه ی ما و ساختارِ اِقتصادی _ اِجتماعی و سياسی آن باشد و بِهبود و اِرتِقاء وَضعيّتِ مَعيشتی اَکثريّت مَحروم جامعه را به اَرمَغان بياورد؛ به جُرأت می توان گُفت که : در به روی همان پاشنه می چَرخَد. و حَتّا از اين هَم بد تر: داراها داراتر و ندارها ندارتر، شده اند.
از اين روست که قصّه های صمد و تَحليل های جامعه شناختی او، کُهنِه نشده و تازگی خود را هَمچنان حِفط کرده است. صمد، خود از دروازه ی تاريخ عُبور کرد. قصّه های او امّا کماکان ، هَمچون اَسنادِ اِفشاگرانه، به صورتِ نگهبانان قَبا دِراز و آستين کوتاه جامعه ی بَلا زده ی ما، سيلی می زند. تا چِه قبول اُفتد و کِه در نَظَر آيَد. « نُهُم شَهريور ۱۳۷۶ »
*
« من، اين نوشته را به همه ی کودکان و نوجوانان ميهنم ؛ به : همه ی اولدوز ها، ياشار ها، پولاد ها، تاری وردی ها، لطيف ها، صاحبعلی ها، ... ؛ به همه ی کودکان خيابانی، به همه ی دُختران و پسرانی که به برکتِ نظام ستمگر سرمايه داری حاکم در ايران، به جای آنکه به مدرسه بروند و در محيط گرم خانواده زندگی کنند؛ در گوشه و کنار خيابانها و در پارک ها شب را به روز می رسانند؛ به همه ی اين برابرهای فردا .. تقديم می کنم.»
*
۱ . صَمَد که بود و چگونه زيست
صَمَد در تير ماه ۱۳۱۸ در يکی از خانه های محلّه ی«چرندآب» تبريز به دُنيا آمد. پدرش، کارگری ساده بود که نيمی از سال را کار می کرد و به زَحمت زندگی خود و خانواده اش را تأمين می کرد. در چنين شرايطی ، صَمَد دوران کودکی خود را پشت سرگذشت و به مدرسه رفت. فاصله ی مدرسه از خانه زياد بود. او از ترس اينکه دير به مدرسه برسد، کفش های پاره اش را زير بَغَل می گرفت و می دويد.
بَعد از پايانِ دوره ی اَوّل متوسّطه، صَمَد برای اينکه زودتر مَشغول کار بشود به دانشسَرا رفت. در همين زمان بود که او به برادرش نوشت : « من نيامدم اينجا شاگرد اول شوم، فقط قَبولی برايم کافی است تا بارِ خودمان و پدر را سَبُک کنم. »

در دانشسرا، با کمکِ دوستانش روزنامه ای ديواری به نام «خنده» مُنتِشِر کرد. سبکِ اين روزنامه با ساير روزنامه های ديواری فَرق داشت. آنها در اين روزنامه، قوانينِ خُشکِ دانشسرا را به ريشخَند گرفته و با کِنايه و اِشاره، اِشتباهاتِ مَسئولان دانشسرا را به آنها گوشزَد می کردند. از همين زمان بود که صَمَد، ارزش و اَهميّتِ حقيقت گوئی را به خوبی شناخت و تا پايانِ عُمر، اين خِصلَت را از دست نداد.
وقتی دانشسرا را تمام کرد، راهی روستاها شد و ۱۱ سال در ممقان، قدجهان، آذرشهر، گوگان و
آخيرجان به آگاه کردنِ کودکان روستائی پَرداخت. او در اين مُدّت؛ عَلاوه بر کار تَدريس، قِصّه ها و مَقالاتِ مُتعدّدی نيز با نام های مُستِعار در روزنامه ها به چاپ رساند. گِردآوری اَدبيّاتِ شَفاهی مردم زادگاهش ( آذربايجان )، يکی ديگر از کارهای گرانبهای او در اين سالها است.
صَمَد، مُعلّمی بود که هم از مردم می آموخت و هم به آنها آموزش می داد. او در نوشته هايش، زبانی ساده و مردمی بکار می بُرد. در نوشته های او، از کلمات دَهَن پُرکُنِ روشنفِکرانِ وِرّاج و پُر مُدّعا و از جُملاتِ دراز و چند سَطری، خبری نبود.
صَمَد، خالِقِ نوع جديدی از ادبيّاتِ کودکان در ميهن مان ايران بود که تا پيش از او سابقه نداشت. او بر هِزاران مُعلّم ايرانی چُنان تأثير عميقی گُذاشت که با درس گيری از او، راه خدمت به مردم مَحروم و فَقير را پيشه ی خود کردند.
صَمَد، آثارِ مُتعدّدی از خود در زمينه های قِصّه، مَقاله، تَرجُمِه، تَحقيق و بَررسی به جای گُذاشته است. امّا آنچه در اين ميان بيش از هَر چيز اَهميّت دارد: زندگی خود او است . به قَولِ نويسنده ای: «شاهکار او، زندگی اش بود.»
۲ . صمد و جامعه ی ايران
شناختِ صَمَد، بدونِ بَررسی شرايط اجتماعی جامعه ای که او در آن زندگی می کرد، مُيسّر نيست. فاصله زمانی ۱۵ ساله ی آخرِ عُمر صَمَد _ يَعنی سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۷ _ ، يک دوره ی مُهمّ از تاريخ ميهن ما است . دوره ای که بلافاصله پَس از کودتای اَمپرياليستی ۲۸ مرداد ۳۲، قرار گرفته است . در اين دوره ؛ دربارِ شاه با کُمک امپرياليست های آمريکا و اِنگليس، قادر می شود تا به عِلّت پراکندگی و سَر دَرگمی نيروهای اِنقلابی و مُترقّی، نَهضَت مِلّی ايران را در هم بِشکند و سازمان ها و نيروهای مُترقّی را لگد کوب نمايد. اين سال ها؛ هم سالهای تَعقيب و آزار آزاديخواهان است و هم، زمانی که عوامل کودتا از شکل گيری مُجدّد نَهضت و تَجديدِ سازمانِ نيروهای مُترقّی، جلوگيری می کنند.
يک دوران رُکود سياسی، ناشی از اين شرايط، در کشور بوجود می آيد و رژيم می کوشد تا با اِجرای يک سَری رِفُرم ها، پايه های خود را مُحکم تر سازد. اين اصلاحات که بايد شرايط را برای

فعاليّت هرچه بيشتر و بی دَردِ سَر تَر سرمايه های امپرياليستی در کشور، فراهم نمايد؛ با خود ، فرهنگ مُبتذل غربی و جامعه ی مَصرفی و کوشش برای غير سياسی کردن توده ها، را بِه هَمراه دارد. رژيم، با تَبليغات زَهرآگين خود، مُحيطی آکنده از ترس، بَدبينی و بی تَفاوتی سياسی، را بوجود می آورد.
در چنين شرايطی ؛ نويسندگان اَنگُشت شُماری چون صَمَد بهرنگی، قَلَم به دَست می گيرند و به اِفشای رژيم و اصلاحات کَذائی آن و خُنثا کردن تَبليغات پُر سَروصَدايَش، می پَردازند.
صَمَد، با دو خُصوصيّتِ عُمده، قدم به ميدان مُبارزه می گُذارد:
۱. ايمانِ عَميق به توده ها_ و اِعتقاد به اينکه توده ها سازنده ی تاريخ اَند و جُدا از آنها هيچ کاری نمی توان کرد ؛ و بنا بر اين : اِعتقاد به کار توده ای دراز مُدّت.
۲. جُرأت به مُبارزه _ و اِعتقاد به اينکه برای پيشبُرد اَمر انقلاب ، بايد به توفان ها زد و از هر گونه سُستی و رُکود، اِجتِناب کرد.
به هَمين دَليل بود که صَمَد، کارِ دِرازمُدّت و سَخت در روستاها را بَرای خود اِنتِخاب کرد تا با قَرار گرفتن در کِنارِ مَردُم فقير و مَحروم، به کارِ سازماندهی آنها بَرای مُبارزه با دُشمَن ؛ خِدمَت نمايد.
اين دو خُصوصيّتِ عُمده را، ما در مُبارزاتِ فَرهَنگی _ سياسی ۱۱ ساله ی صَمَد ، مُشاهِده می کنيم. او در اين مُدّت، با توده ها پَيوند بَرقَرار می کند؛ آنچه را که از آنها می گيرد، تَنظيم می کند و به صورتِ قِصّه و مَقالِه دَر می آورد و هَمچون چِراغی فَرا راه هِزارها کَسِ ديگر، قَرار می دهد.
او، به اَفرادِ ناباوَر و ناتوان که تَصوّر می کُنند ديگر نمی شود کاری کرد، راه مُبارزه را ياد می دهد. او نِشان می دهد که چِگونه می توان دُشمَن را شِکَست داد.
او، سُنّت های پُر اِفتِخارِ مُبارزاتِ گُذشتِه را زِنده می کند و آدم ها را به مُبارزه، به دَرس آموزی از شِکَست ها و مُبارزه ی مُجدّد بَرای تَغييرِ وَضع اجتماعی، فرا می خواند. او، به جَمع _ به کارِ جَمعی، مُعتِقِد است. آدمِ تَنها و بی کَس، در قِصّه های او آدمی ضَعيف و خودخور و دَرمانده است که هيچ کاری از دَستِ او بَر نمی آيَد. هَمين آدَم، وَقتی دَر جَمع قَرار می گيرد، شاد می شود و به آدمی پُر قُدرت و نيرومَند، مُبَدّل می گردد.
او، تَبليغ می کند که : وَضعِ موجود، نا پايدار است و با مُبارزه می توان آن را عَوَض کرد. می توان از شِکَست به پيروزی، از يأس به اُميد و از ناتوانی به قُدرَت رسيد.
راه حَلّی که او اِرائه می دهد، راه حلّی سَريع، بَرق آسا و عَجولانه نيست. کاری است طولانی، پُرحَوصِلِه و سَخت. برای اين کارِ طولانی، او به هَمه ی جَوانِب تَوجّه دارد. آدم های قِصّه هايَش، نَقشِه می کشند. از هَر اِمکان، و از هَر آدمی که بتواند برای عَمَلی شدنِ اين نَقشِه، مؤثّر باشد؛ کُمک می گيرند.
آدمها، در جريانِ اين مُبارزه ی طولانی، با تاکتيک ها و حيله های دُشمَن روبِرو می شوند. آنها را خُنثا می کنند؛ و سَراَنجام، بَر دُشمنی که از آنها قَوی تَر است، غَلِبِه می کنند.
بَرای شِناختِ بيشتَر از صَمَد، بايد به کارهای او مُراجِعِه کرد. هَر قِصّه ی او، مَملَو از عِشق و ايمان به توده ها و دَعوَتِ آنها به مُبارزه بَرای تَغييرِ وَضعِ موجود است.
۳. صمد و محرومانِ جامعه
در زمانی که صمد، به عُنوانِ مُعلّم روستائی راهی دِه کوره های آذربايجان شد؛ آدم های زيادی از خَيل روشنفِکران سَرخورده و مأيوس ، سَر دَر لاکِ خود فرو بُرده بودند. آنها با دُنياهای خيالی و ذِهنی خود دَست به گريبان بودند. آنها حاضِر نَبودند حَتّا يک روز هَم از شَهرهای بُزُرگ، از پايتَخت و از کافه ها و مَحفِل های دود و دَم خود ، دور شوند.
صمد به عنوانِ يکی از پيشتازانِ جُنبِشِ نوينِ اِنقلابی رَوشَنفِکرانِ ما، کوشيد تا جُنبشِ روشنفکران ما را با کارگران و دِهقانان، پيوند دَهَد. او به روستا رَفت، به روستائی که در آنجا، به قَولِ خودش : « اينجا و آنجا سرگين پَهن کرده اند و دو سه مُرغِ اُستُخوانی دارند نوک می زنند و خود را قاتی می کنند و مگس دسته دسته بر سر و صورت می نشيند و بر می خيزد. يک جا زن بی ريختی کز کرده کنار ديوار و دارد شپش های نوه ی لُخت و پا پتی اش را می جويَد و مگس ها جمع شده اند روی مُف بچّه و او دارد توتک سياهی را به نيش می کشد. جای ديگر مردان دارند بر سر آب دعوا می کنند و .. » (۱) ؛ روستاهای دور اُفتاده ی آذربايجان که به قَولِ خود صمد : « قوت غالبشان سله گندم و نان و پياز است. »
صمد در ميانِ مَردُم ، در ميانِ توده ها؛ زيست. فَقر، مَحروميّت، سِتَم طَبقاتی، ستم مِلّی، بی بِهداشتی، بيسَوادی و گُرسنگی آنها را ديد و خودش هَم با اين مَسائل دَست به گريبان شد. او می گُفت : « .. بايد سَرما را خوب حِسّ کرد، تا آنجا که اُستُخوانهايَت بِسوزد و آنوقت داد از سَرما بِزنی .. » ؛ و او می تَوانست داد از سرما بزند، چون سرما مَغزِ استخوانش را می سوخت.
او تَوانِست با قرار گرفتن در مَتنِ زندگی زَحمَتکشانِ روستائی و زندگی کردن با آنها، قَلبِ هِزاران هِزار دِهقان و دهقان زاده ی فقير را تَسخير کند و با آنها يکی شود. او با آموختَن از مردم، بِزودی تَبديل به نويسنده ای شد که برای فقيران بنويسد و آنهم آنقَدر ساده که آنها بِتَوانند نوشته های او را و زبانِ او را بِفَهمَند. صمد که به قَولِ يکی از شاگردانش : «خود در دامانِ رَنج، محروميت و ستم پَروَرِش يافت، هرچه بيشتر می زيست، با محروميت و ستم بيشتر آشنا می شد وحِسّ می کرد که هيچوقت نمی تواند و نبايد سرنوشتِ خود را از سرنوشتِ مردمی که با آنها زيسته بود جُدا کند.»
او به توده های زَحمتکِش بويژه فقير ترينِ آنها عِشق می ورزيد. عَميقاً از درد و رَنجِ آنها مُتأثّر بود و نِسبَت به دُشمنانِ آنها نِفرَتِ عَميق داشت. اين اِحساسِ عالی و انقلابی صمد را دهقانان و کارگران و اَطفالِ آنها حِسّ می کردند. صمد با اينکه روشنفکری بنام شد، کتابها از او چاپ گرديد و مَقالاتِ زيادی در روزنامه ها از او مُنتِشِر شد ؛ دارای آن چنان احساسِ گرم و طبقاتی نسبت به زحمتکشان بود که بِقَولی : « بينِ او و دهقانی جماعت هيچ فرقی نبود. او با کُتِ مِشکی
اَش سالهای سال توی جاده ها بود، پای پياده از دهی به ده ديگر می رفت. او هيچ نِشانه ای از شَهريگری نداشت. او در طويله، ميدانچه ده و قَبرستان ؛ کلاسِ درس روبِراه می کرد و در زندگی روستائی شرکت داشت. سَرِ خَرمَن، در مَجالِسِ خَتم، قَرائتِ قُرآن، در مَساجِد، عروسی، همه جا حُضور داشت. » ؛ و باز به قَولی ديگر : « او با تمامِ مردمِ ساده در نهايتِ مهربانی و دلسوزی برخورد و رفتار می کرد، از هم نشينی با آنان و کمک به ايشان لذّت می بُرد. بقدری ساده لباس می پوشيد که با کارگرانِ ساده کوچه و بازار اِشتباه می شد.»
برای همين مردم ساده و زحمتکشِ روستائی هم بود که او چيز می نوشت. از دردها و رَنج ها و محروميت های آنان می نوشت و زندگی آنها را در قصّه هايش بيان می کرد. به همين دليل هم اِصرار داشت که فَقَط همين آدمها حَقّ دارند قصّه هايش را بخوانند. اين اِحساسِ صمد را ، در حَرف های عَروسکِ سُخَنگو در اوّلِ قصّه ی « اولدوز و عَروسکِ سخنگو»، می بينيم :
« حرفِ آخر اين که هيچ بچه عزيز دردانه و خودپسندی حق ندارد قصه ی من و اولدوز را بخواند بخصوص بچه های ثروتمندی که وقتی توی ماشين سواری شان می نشينند پز می دهند و خودشان را يک سر و گردن از بچه های ولگرد و فقير کنار خيابانها بالا تر می بينندو به بچه های کارگر هم محل نمی گذارند. آقای بهرنگ خودش گفته که قصه هايش را بيشتر برای همان بچه های ولگرد و فقير و کارگر می نويسد. » (۲) ؛ اين حَرف، در اِبتِدای قصّه ی « اولدوز و کلاغ ها » هم به يک زبانِ ديگر، آمده است.
۴. صمد و ادبياتِ کودکان
تاپيش از صمد، چيزی به نامِ « ادبيّاتِ کودکان » به مَفهوم واقعی و سياسی آن در ايران وجود نداشت. آنچه بود، يا مَطالبِ عام اَخلاقی کتابهای درسی است و يا داستانهای بی سَر و تَهی از زندگی حيوانات در حَدّ مَسخ شُده ای از « کليله و دمنه » و مانند آن. زبانِ اين مَطالب، همان زبانی است که برای بزرگترها هم بکار برده می شود. آنچه که در اين مَطالِب مَطرَح نمی شود، واقعيّت های تَلخ و دَرد آورِ مُحيطِ اجتماعی است.
صمد، در مُقابلِ اين باصطلاح « ادبيات کودکان »، سَر به اعتراض بلند می کند؛ و با انتقاد از آن
و رُسوا کردنش، سَنگ بنای ادبيات کودکان به معنای واقعی آن را می گُذارد. او در نَقدی که به کتاب « آوای نوگُلان » می نويسد، ادبياتِ قُلّابی و خوش رَنگ ولی اِرتجاعی را اِفشا می کند و چهارچوبِ ادبياتِ واقعی کودکان را تَرسيم می نمايد. او می گويد :
« ديگر وقت آن گذشته است که ادبيات کودکان را محدود کنيم به تبليغ و تلقين نصايح خشک و بی بُرو بَرگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان ... دستگيری از بينوايان به سبک و سياق بنگاه های خيريّه و مسائلی از اين قبيل که نتيجه ی کلّی و نهائی همه ی اينها بی خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حادّ و حياتی محيط است.»
او می پُرسَد : « آيا کودک غير از ياد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف شنوی از آموزگار و ادب ( کدام ادب؟ ادبی که زورمندان و طبقه ی غالب و مرفّه حامی و مُبلّغ آن است؟) چيز ديگری لازم ندارد؟ آيا نبايد به کودک بگوئيم که بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه بَر اَنداختن گرسنگی چيست؟ آيا نبايد درک علمی و درستی از تاريخ و تحوّل اجتماعات بشری به کودک بدهيم؟ چرا دستگيری از بينوايان را تبليغ می کنيم و هرگز نمی گوئيم که چگونه آن يکی « بينوا » شد و ديگری « توانگر » که سينه جلو بدهد و سهم بسيار ناچيزی از ثروت خود را به آن بابای بينوا بدهد و منّت سرش بگذارد که آری من مردی خيّر و نيکوکارم و هميشه از آدمهای بيچاره و بدبختی مثل تو دستگيری ميکنم.»
راه حَلّی که صمد نشان می دهد، اين است : « بايد به بچه گفت که به هر آنچه و هر که ضدّ بشری و غير انسانی و سدّ راه تکامل تاريخ جامعه است کينه ورزد و اين کينه بايد در ادبيات کودکان راه باز کند.»
صمد، برای خَلقِ ادبيّات کودکان ؛ در نظر گرفتنِ دو نُکته را لازم می داند :
۱) ادبيّات کودکان بايد پُلی باشد ميان دُنيای رؤيائی کودکان با بی خبری ها و خيال پردازی های رَنگ آميزی شده و شيرينِ کودکانه ی آن و دُنيای واقعی بزرگترها که مَملو است ازدردها و رنج ها و سيه روزی ها و تلخی ها. کودک بايد از اين پُل بگذرد و آماده و چراغ بِه دَست به دُنيای تاريکِ بزرگترها برسد. در اين صورت است که بچه می تواند کمک و يارِ واقعی پدرش در زندگی باشد و موجود سازنده ای در اجتماع راکد و رو بِه نابودی.
۲) بايد جهان بينی دقيقی به بچّه داد، مِعياری به او داد که بتواند مَسائل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرايط و موقعيّت های اجتماعی که دائماً در حالِ تَغيير و تحوّل اند بدرستی ارزيابی کند. (۳)
صمد، دو سياست و دو نوع آموزش و پَروَرِش را در برابر هم قرار می دهد: سياستی که مُتعلّق به کسانی است که در کَفّه ی سنگينِ تَرازو نِشسته اند؛ و سياستی که مالِ صاحبانِ کفّه ی سَبُکِ ترازو است .
در قصّه ی « اولدوز و عروسک سخنگو »، در گُفتگوئی که بين ياشار و بَهرام در می گيرد؛ ما شاهِدِ اين دو نوع سياست و دو نوع تَعليم و تَربيّت، هستيم. در يک سو: ياشارِ زحمتکش و کارگر قالی باف قرار دارد که بِسياری چيزها را از مُعلّمِ خود آموخته است ؛ و در سوی ديگر : بَهرام بچّه ننه ی تَرسو است که هيچ چيز نمی داند و مُعلّم اش هم چيزی ندارد که به او بياموزد.
« .. بهرام با ترديد گفت : تو اين حرفها را از خودت در نمی آری؟
ياشار گفت : اينها را از آموزگارمان ياد گرفته ايم. مگر آموزگار شما برايتان از اين حرفها نمی گويد؟
بهرام گفت : نه. ما فقط درسمان را می خوانيم.
ياشار گفت : مگر اين حرفها درس نيست؟ » (۴)
رفيق عليرضا نابدل، از صمد نَقل می کند که گُفته : « تو بايد به دُنبال سوژه تو مردم بگردی، تو دهاتی ها، بچّه های ولگرد و فقير، اگر می خواهی داستان بنويسی برای بچّه ها، بايد مواظب باشی دُنيای قَشنگِ اَلَکی برايشان نسازی ..» (۵)
۵. صمد و مسائل اجتماعی
صَمَد ، به مسائل اجتماعی به طورِ عِلمی و دَقيق، بَرخورد می کُند. او هيچگاه مسائل را جُدا از يِکديگر نمی بيند. به نَظرِ او، مسائل در ارتباط با هم و در يک رابطه ی عِلّت و مَعلولی می باشند. او در شِکافتنِ جَنبِه های بُغرَنج هَر مسأله، از فَلسِفه ی عِلمی پَيروی کرده و با کُمکِ آن، راه حَلِّ مسائل را پَيدا می کُند. بَعد، همين ها را به زبانِ ساده برای خوانندگانِ خُردسالِ خود و اَحياناً برای بزرگتَرها، بيان می کُند.
* در قصّه ی « يک هُلو و هِزار هُلو » ؛ صمد، ديالِکتيک را به زبان ساده شَرح می دهد و نِشان می دهد که چِگونه ديالکتيک، در زندگی و جَهانِ خارج عَمَل می کند:
« اکنون گوشت تن من از بين ميرفت اما هسته ام در فکر زندگی تازه ای بود. يک دقيقه بعد ازهلوئی بنام من اثری نمی ماند در حالی که هسته ام نقشه ميکشيد که کی و چه جوری شروع به روئيدن کند و من در يک زمان معين هم می مردم و هم زنده می شدم ... ديگر هلو نبودم، هسته زنده ای بودم که پوسته سختی داشتم و تويش تخم زندگی را پنهان کرده بودم. فقط احتياج به کمی استراحت و خاک نمناک داشتم که پوسته ام را بشکافم و برويم. » (۶)
تَصويری که صمد از روستاهای ايران پَس از « اصلاحاتِ اَرضی » می دهد، قابل توجّه است. او ماهيّت واقعی اين به اصطلاح « رِفُرم » را که فَربه تر شدن اَربابانِ سابِق و فَقر و محروميّتِ روز اَفزون روستائيانِ فقير را به دُنبال داشت ؛ به خوبی بيان کرد:
« چند سال پيش ارباب ده زمين ها را تکه تکه کرده بود و فروخته بود به روستائيان اما باغ را برای خودش نگاه داشته بود: البته زميين های روستائيان هموار و پر درخت نبود. آب هم نداشت اصلاً ده يک همواری بزرگ در وسط دره داشت که همان باغ اربابی بود، و مقداری زمين ناهموار در بالای تپه ها و سرازيری دره ها که روستائيان از ارباب خريده بودند و گندم و جو ديمی می کاشتند.» (۷)
در قصّه های صمد، وجود روابطِ ارباب _ رعيّتی و تَضاد ميانِ نيروهای رُشد يابَنده ی تَوليدی و مُناسِباتِ عَقَب مانده، به خوبی مُشاهِدِه می شود:
« از وقتی ارباب باشان بد تا کرده ديگر حال و حوصله آبياری يک تکه زمين شان را هم ندارند. بوته ها هم خشکيده و تشنه در انتظار تلخ يک قطره آب از هر ابر ولگرد.» (۸)
صبمَد، يورُش سَلَف خَران به روستا و فقر و مِسکنت روستائيان را نِشان می دهد. در تَوصيف از « باريکه آب »، می نويسد: « پانصد ششصد تا گاو هم دارند که شير سالانه شان را پيشاپيش فروخته اند به مردی که از شهر آمده بساطش را انداخته است.» (۹)
و از دِهِ «چينار»، می نويسد: « نانشان اغلب پس مانده و اضافی نان سربازان پادگان عجب شير است که روستائيان پنج فرسخی راه ميروند و از آنجا می آورند و می دهند دست زن و بچه هايشان که به نيش بکشند.» (.۱)
صمد، فقط به نشان دادنِ وَضع موجود اِکتِفا نمی کند و دَر پَیِ تَغييرِ اين وَضع است :
« صاحبعلی گفت : انگاری ما آدم نيستيم. همه چيز را دانه دانه می چيند می برد تحويل می دهد به آن مرديکه ی پدر سگ که حرامش بکند. همه اش تقصير ماست که دست روی دست گذاشته ايم و نشسته ايم و می گذاريم که ده را بچاپد.
پولاد گفت : می دانی صاحبعلی، يا بايد اين باغ مال ده باشد يا من همه ی درخت ها را آتش می زنم. » (۱۱)
برخورد صمد به مَسأله ی اَرضی و حَلّ آن، برخورردی در جَهَتِ منافع زحمتکشان است :
« پولاد گفت : می گويم نکند اين باغبان پدر سگ درخت ما را پيدايش کند! ...
صاحبعلی گفت : پيدايش کند که چی؟
پولاد چيزی نگفت. صاحبعلی گفت : هيچ غلطی نمی تواند بکند. درخت را خودمان کاشتيم و بار آورديم، ميوه اش هم مال خود ماست.
پولاد توی فکر بود. بعد گفت : زمين که مال ما نيست.
صاحبعلی گفت : باز هيچ غلطی نمی تواند بکند. زمين مال کسی است که آن را می کارد. اين تکه
زمين که ما درخت کاشته ايم مال ماست.
پولاد دل و جرأتی پيدا کرد و گفت : آری که مال ماست. اگر غلطی بکند همه ی باغ را آتش می زنيم. » (۱۲)
* صمد، در قصّه های خود قصد دارد فقر و مسکنتِ توده ها را در نتيجه ی استثمار مُشت قليلی از سرمايه داران نشان دهد. او می آموزد که چگونه زحمتکشان می توانند با مُبارزه با استثمارگران، از يوغ بَردگی آنها آزاد شده و بَر هَستی خود مُسلّط شوند. در قصّه ی « کچل
کفتر باز »، کچل به مادرش می گويد:
« ننه ديگر اديّتم نکن، کلاهم را بده بروم يک کمی خورد و خوراک تهيّه کنم. دارم از ضعف و گرسنگی می ميرم.
پير زن گفت : قسم بخور دست به مال حرام نخواهی زد کلاه را بدهم.
کچل گفت : قسم می خورم که دست به چيزهائی نزنم که برای من حرامند.
پير زن کلاه را به کچل داد و کچل سرش گذاشت و بيرون رفت. چند محلّه آن طرف تر حاج علی پارچه باف زندگی ميکرد. چند تا کارخانه داشت و چند صد تا کارگر و نوکر و کلفت . کچل راه می رفت و به خودش ميگفت : خوب کچل جان، حساب کن ببين مال حاجی علی برايت حلال است يا نه. حاجی علی پولها را از کجا می آورد؟ از کارخانه هايش. خودش کار ميکند؟ نه. او دست به سياه و سفيد نمی زند. او فقط منفعت کارخانه اش را ميگيرد و خوش ميگذراند. پس کی کار ميکند و منفعت ميدهد، کچل جان؟ مخت را خوب به کار بينداز. يک چيزی ازت می پرسم، درست جواب بده. بگو ببينم اگر آدمها کار نکنند، کارخانه ها چطور می شود؟ جواب: تعطيل می شود. سئوال: آنوقت کارخانه ها باز منفعت ميدهد؟ جواب: البته که نه. نتيجه : پس کچل جان از اين سئوال و جواب چنين نتيجه می گيريم که کارگرها کار ميکنند اما همه منفعتشان را حاجی بر ميدارد و فقط يک کمی به خود آنها ميدهد. پس حالا که ثروت حاجی مال خودش نيست، برای من حلال است. » (۱۳)
امّا صمد، فقط تَضادّ و راه حَلِّ آنها را نِشان نمی دهد. اين تضاد بايد به نَفعِ زحمتکشان، حَلّ شود. به هَمين دليل؛ آدم های قصّه های صمد، آنچه را که از ثروتِ پولدارها مُصادِرِه می کُنند برای خودشان نمی خواهند:
« گاو صندوق را باز کرد و نا آنجا که می توانست از پول های حاجی برداشت و بيرون آمد، به خانه های چند تا پولدار ديگر هم دستبرد زد. نصف شب گذشته بود که به طرف خانه راه افتاد. کمی پول برای خودشان برداشت و باقی را سر راه به خانه های فقير داد.» (۱۴)
در « کور اوغلو و کچل حمزه »، می خوانيم:
« قيام کور اوغلو نه بخاطر غارت و چپاول محض است و نه بخاطر شهرت شخصی و جاه طلبی يا رسيدن به حکمرانی. او تنها به خاطر خلق و آزادی و پاس شرافت انسانی می جنگد و به همين خاطر پهلوانان چنلی بل اموال کاروانهای خانها و اميران و خودکار(شاه) را غارت می کردند و به مردم فقير و بينوا می دادند.» (۱۵)
* صمد؛ در برخورد به تضادهای موجود در جامعه، بَر عَليه اخلاقِ مُسلّط که در جامعه ی طبقاتی حُکمفَرماست و در خدمتِ تَثبيت وضع موجود است، می شورد و با تمام قُدرت آن را اِفشا می
کند. در قصّه ی اولدوز و کلاغها می خوانيم :
« اولدوز گفت : ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد. ننه کلاغه گفت : بچه نشو گناه چيست؟ اين گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هايم از گرسنگی بميريم. اين گناه است که نتوانم شکمم را سير کنم. اين گناه است که صابون بريزد زير پا و من گرسنه بمانم . من ديگر آنقدر عمر کرده ام که اين چيزها را بدانم . اين را هم تو بدان که با اين نصيحت های خشک و خالی نمی شود جلو دزدی را گرفت. تا وقتی که هر کس برای خودش کار ميکند دزدی هم خواهد بود.» (۱۶)
و يا وقتی که ننه کلاغه به چَنگِ زَن بابا اُفتاده و زن بابا می خواهد او را اِعدام بِکُند، او توی صورتِ زن بابا ميگويد :
« ای زن بابای نَفَهم، تو خيال ميکنی که کلاغها از دزدی خوششان ميآيد؟ اگر من خورد و خوراک داشته باشم که بتوانم شکم خودم و بچه هايم را پر کنم، مگر مرض دارم که باز هم دزدی بکنم؟ ... شکم خودتان را پر ميکنيد، خيال ميکنيد همه مثل شما هستند.» (۱۷)
* روابطی که ميانِ آدم های قصّه های صَمَد هَست ؛ و روابطی که اين آدمها با قُدرتِ حاکم ( زن بابا، سگ، خودکار، و ... ) دارند؛ اِنعکاسی است از روابط موجود در جامعه ، با همان حال و هوا. در جامعه ی خَفِقان گرفته ی سال های دَهِه ی ۴۰ ؛ مردم ، حَقِّ تَماس با يکديگر را نداشتند. رژيم با تَبليغاتِ وَسيع و با سياستِ تَعقيب و سَرکوب، قَصد داشت آنها را نِسبَت به هَم بَدبين کرده و از مُبارزه باز دارد. وقتی رژيم در اين کار شکست می خورد، تَعهّد می گرفت که تو حَقّ نداری با فلانی و فلانی تماس بگيری. حقّ نداری اين کار را بکنی. حقّ نداری اينجا يا آنجا بروی و ... اگر اين تَبليغات و اين تَعهّد ها مؤثّر واقع می شد که ديگر تَغييری در کار نبود. او، ابتدا مُشکلات را بَر می شُمارد :
« زن بابا سرش را از دريچه تو آورد و داد زد: اولدوز، باز چه شده خانه را زير و رو می کنی؟ مگر نگفته بودم جنب نخوری ها؟» (۱۸) و يا: « زن بابا از عروسک اولدوز بدش می آمد. گوش اولدوز را گرفت و پيچاند. گفت : صد دفعه گفتم فکر عروسک نحس را از سرت در کن! می فهمی؟» (۱۹)

عَکسُ العَمَلِ مردم در مُقابلِ اين قَيد و بَند ها چيست؟ : « آقا کلاغه گفت ننه ام می گفت : مگر ما توی اين شهر حق زندگی نداريم؟ چرا نبايد با هر که خواستيم آشکارا دوستی بکنيم؟» (۲۰)
صَمَد، تَرسی از شَرايطِ پُليسی و اِختِناقِ موجود در جامعه ندارد و بِعَکس، تلاش می کند که اَثَرِ تَبليغات رژيم را برای تَرساندن مردم، از بين ببرد:
« اولدوز ننه کلاغه را گرفت و بَغَل کرد ... مِنقارَش را هم بوسيد. منقارش بوی صابون ميداد. گفت : ننه کلاغه، تو صابون خيلی دوست داری؟
ننه کلاغه گفت : من می ميرم برای صابون!
اولدوز گفت : زن بابام بدش می آيد. اَگر نه، يکی برايت می آوردم ميخوردی.
ننه کلاغه : پِنهانی بيار، زن بابات بو نمی برد.
اولدوز گفت : تو نمی روی به اش بگوئی؟
ننه کلاغه : من؟ من چغلی کسی را نمی کنم.
اولدوز گفت : آخر زن بابام ميگويد: « تو هر کاری بکنی، کلاغه می آيد خبرم ميکند.»
ننه کلاغه از تَه دل خَنديد و گفت : « دروغ ميگويد جانم ... من چغلی کسی را نمی کنم ... » (۲۱)
و اين در شرايطی است که رژيم شاه بطور وَسيع و با بوق و کَرنا و با شايعه پَراکنی اينطور وانمود می کرد که : همه جا حُضور دارد و هر کس آب بخورد او مُطّلع می شود و مُزخرفاتی از اين قبيل.
۶. آدم های قصّه های صمد
آدم های قصّه های صمد؛ مردم زحمتکش، کارگرها، روستائيان و بچّه های وِلگَرد و فَقير هَستَند: اولدوز، ياشار، صاحِبعَلی، تاری وردی، لطيف، کچلِ کَفتَرباز، و ... صمد، اين آدم های ساده را دوست دارد و صفاتِ خوب و بد، خُصوصيّاتِ مُثبَت و مَنفی و قُدرَت و ضَعفِ آنها را در داستانهايَش نِشان می دهد. ولی تصويری که او از آنها عَرضِه می کند به حَدّی قَویّ است که خودبخود انسان را به آنها عَلاقمَند می کند.
« تاری وردی با کشک سابی لبوش تو آمد. شال نخی کهنه ای بر سر و رويش پيچيده بود. يک لنگه از کفشهاش گالش بود و يک لنگه اش از همين کفشهای معمولی مردانه. کت مردانه اش تا زانوهاش می رسيد. دستهاش توی آستين کتش پنهان می شد. نوک بينی اش از سرما سرخ شده بود. رويهم دوازده سال داشت. » (۲۳) و يا : « دده ی ياشار هميشه بيکار بود. ننه اش برای کار کردن و رختشوئی به خانه های ديگر هم ميرفت. گاهی خبرهای باور نکردنی می آورد. مثلاً ميگفت : ديشب خانواده فقيری از سرما خشک شده اند. يک روز صبح هم گريه کنان آمد و به زن
بابا گفت : شب بچه ام زير کرسی خشک شده و مرده.» (۲۴)
در قصّه ی ۲۴ ساعت در خواب و بيداری؛ صمد، تصوير روشنی از يک بچه ی فقير را ترسيم می کند: « فقط فرصت کردم که عکس خودم را توی شيشه ی مغازه ببينم. موهای سرم چنان بلند و پريشان بودند که گوشهايم را زير گرفته بودند. انگار کلاه پر موئی به سرم گذاشته ام. پيراهن کرباسی ام رنگ چرک و تيره ای گرفته بود و از يقه ی دريده اش بدن سوخته ام ديده می شد. پاهام برهنه و پاشنه هام ترک خورده بودند.» (۲۵)
ولی قصّه های صمد، به يک جامعه ی طبقاتی تَعَلّق دارد. بَنا بَر اين، در مُقابلِ اين آدمهای ساده و زحمتکش و فقير، آدم های ديگری هم وجود دارند که رو دَر روی اينها ايستاده اند و با سِتَمگری و بَهره کشی از همين آدمهای زحمتکش، روزگار می گذرانند: ثروتمَندان، اَرباب ها، حاجی قُلی فَرشباف، زن بابا، و ... صمد، طوری از اينها حرف می زند که خودبخود آدم از آنها نِفرَت پيدا می کند:
« فردا صبح زود اولدوز از خواب پريد. ننه کلاغه داشت قارقار ميکرد و کمک می خواست. مثل اينکه دارند کسی را ميکشند و جيغ ميکشد. اولدوز با عجله دويد به حياط. زن بابا را ديد ايستاده زير درخت توت ننه کلاغه را آويزان کرده از درخت، حيوانکی قارقار ميکند، زن بابا با چوب ميزندش و فحش ميدهد.» (۲۶)
خُصوصيّاتِ زن بابا، از زبانِ اولدوز اينطور بيان شده است :
« زن بابام را هم دوست ندارم. از وقتی که به خانه ی ما آمده بابام را هم از من گرفته. من توی اين خانه تنهام، گاوم را هم ديروز کشتند. او ميانه اش با من خوب بود. من برايش حرف ميزدم و او دستهای مرا می ليسيد و از شيرش به من ميداد ... زن بابام ويار شده و هوس گوشت گاو مرا کرده. حالا خودش و خواهرش نشسته اند تو آشپزخانه، منتظرند گوشت بپزد و بخورند ... بيچاره گاو مهربان من!» (۲۷)
« زن بابام روی بازوی پری تکيه داد و رفت نشست لب کرت و گفت : اولدوز را صداش کن بيايد اين گوشتها را ببرد بدهد خانه کلثوم. بوی گند خانه را پر کرده.
کلثوم همسايه ی دست چپشان بود. شوهرش در تهران کارگر آجرپز بود. خودش اغلب رختشوئی ميکرد.» (۲۸)
« رضاقلی گفت : آقا، حاجی قلی بيشرف خواهرش را اذيت ميکرد. با نظر بد بش نگاه ميکرد، آقا.
ابوالفضل گفت : آ .. قا. تاری وردی می خواسته آقا، حاجی قلی را با دفه بکشدش آ .. » (۲۹)
« شب، آقا، کدخدا آمد. حاجی قلی از دست من شکايت کرده و نيز گفته بود که : من می خواهم باشان قوم و خويش بشوم، اگر نه پسره را می سپردم دست امنيه ها پدرش را در می آوردند.
بعد کدخدا گفت : حاجی مرا به خواستگاری فرستاده، آره يا نه؟
زن و بچه های حاجی قلی هم توی شهر است، آقا. در چهار تا ده ديگر زن صيغه دارد. می بخشی، مرا. عين يک خوک گنده است. چاق و خپله با يک ريش کوتاه سياه و سفيد، يک دست دندان مصنوعی که چند تاش طلاست و يک تسبيح دراز در دستش. دور از شما، يک خوک گنده ی پير و پاتال.
ننه ام به کدخدا گفت : من اگر صد تا هم دختر داشته باشم يکی را به آن پير کفتار نمی دهم.
ما ديگر هر چه ديديم بسمان است. کدخدا، تو خودت که ميدانی اينجور آدمها نمی آيند با ما دهاتی ها قوم و خويش راست راستی بشوند ...
کدخدا، آقا گفت : آره، تو راست ميگوئی. حاجی قلی صيغه می خواهد. اما اگر قبول نکنی بچه ها را بيرون ميکند، بعد هم دردسر امنيه هاست و اينها ... اين را هم بدان ...» (۳۰)
تَوصيفی که صمد در قصّه ی يک هلو و هزار هلو از خانه اربابی می کند. خواندنی است :
« آخر خانه ی ارباب مثل خانه صاحبعلی و پولاد نبود که يک دانه زردآلو و خيار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتی که باغبان نقل ميکند که ارباب برای دخترش از کشورهای خارجه ميوه وارد ميکند. سفارش ميکند که با طياره برای دخترش پرتقال و موز و انگور و حتی گل بياورند. البته برای اين کارها مثل ريگ پول خرج ميکند. حالا خودت حساب کن ببين پول لباس و مدرسه و خوراک و دکتر و پرستار و نوکر و اسباب بازی ها و مسافرت و گردش هايی دختر ارباب چقدر ميشود.» (۳۱)
و سر اَنجام، در قصّه ی « کور اوغلو و کچل حمزه »؛ صمد، حسن پاشا را اينطور تصوير می کند: « حسن پاشا تعظيم ديگری کرد وگفت : خودکار به سلامت باد، من کور اوغلو را خوب می شناسم، او را با هيچ نمی شود آرام کرد مگر با طناب دار. چشمان پدر گستاخش را من گفتم در آوردند، اکنون نيز ميل دارم کور اوغلو را با دستان خودم خفه کنم. بايد به چنلی بل لشکر بکشيم ... البته باز امر، امر مبارک خودکار است و ما سگان شمائيم و جز واق واق چيزی برای گفتن نداريم ... » (۳۲)
۷. عشقِ به زحمتکشان
صمد، عاشقِ مردم ساده، فقير و زحمتکش است. دَرد و رَنج و مَحروميّت آنها را لَمس می کند و مُتأثّر می شود. آن را به زبان می آورد و چاره جوئی می کند. گُفتگوی ياشار و اولدوز و کلاغها، شنيدنی است :
« ياشار خيلی پژمرده شد، فکر مرگ خواهر کوچکش او را ديوانه ميکرد. پيش اولدوز گريه کرد و گفت : کم مانده بود من هم از سرما خشک بشوم. آخر زير کرسی ما اغلب خالی است، سرد است.
زغال ندارد ...
اولدوز اشکهای او را پاک کرد و گفت : گريه نکن ياشار. اگرنه، من هم گريه ام می گيرد. ياشار گريه اش را بريد و گفت : صبح دده ام به ننه ام گفت که توی اين خراب شده کسی نيست بگويد که چرا بايد فلانی ها زغال نداشته باشند.
اولدوز گفت : دده ات کار ميکند؟
ياشار گفت : نه. همه اش می نشيند تو خانه فکر ميکند. گاهی هم ميرود برف روبی.
اولدوز گفت : چرا نمی رود کار پيدا کند؟
ياشار گفت : می گويد که کار نيست.
اولدوز گفت : چرا کار نيست؟ ياشار چيزی نگفت. » (۳۳)
تَصويرهائی که صمد از زندگی زحمتکشان می دهد، نِشانه ی عشق و عَلاقه ی عَميق او نِسبَت به آنهاست:
« عروسک گفت : حالا که تابستان است و ياشار به مدرسه نمی رود. ميتوانيم صبح تا شام باهم بازی کنيم و گردش برويم.
اولدوز گفت : ياشار بيکار نيست. قاليبافی ميکند.
عروسک گفت : پس دده اش؟
اولدوز گفت : رفته تهران. تو کوره های آجر پزی کار ميکند.» (۳۴)
و يا: « عروسک گفت : ياشار حالش خوب بود؟
اولدوز گفت : امروز صبح تو کارخانه انگشت شستش را کارد بريده. بد جوری. ديگر نمی تواند گره بزند.» (۳۵)
در قصّه ی يک هلو و هزار هلو؛ صمد، عشق خود به مردم را از زبانِ هُلو بيان می کند:
« بچه ها من را دست به دست می دادند و خوشحالی ميکردند. دلشان نيامد که من را همينجوری بخورند. من خيلی گرم بودم. دلم می خواست من را خنک بکنند بخورندکه زير دندانشان بيشتر مزه کنم. دست پر چروک و پينه بسته شان پوستم را می خراشيد اما من خوشحال بودم چون ميدانستم که من را تا آخرين ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن لب ها و انگشت هايشان را خواهند مکيد و من روزها و هفته ها زير دندانشان مزه خواهم کرد.» (۳۶) و « دلم ميخواست تمام قوت و گرمائی را که از خورشيد و از مادرم گرفته بودم به تن اين دو بچه ی روستائی برسانم. » (۳۷)
او عشق به زحمتکشان را تنها در اين نمی ديد که فقط مردم را دوست بداريم و در دردها و ناراحتی های آن ها شَريک باشيم. بلکه او اعتقاد داشت که بايد نسبت به دُشمنان مردم هم کينه
داشته باشيم :
« گوئی شمشير کوراوغلو هميشه به تو ميگفت : آه ای کينه، تو هم مانند محبت مقدس
هستی! ما نمی توانيم محبت خود را به مردم ثابت کنيم مگر اينکه به دشمنان مردم کينه بورزيم. تو با ريختن خون ظالم، به ستمديدگان محبت می نمائيی. » (۳۸)
۸. ايمان به توده ها
صمد، نه تنها به زحمتکشان عشق می وَرزيد و از دُشمنان آنان نِفرَت داشت؛ بلکه عميقاً مُعتقد
بود که توده ها نيروی لايزال و سازنده ی تاريخ اَند. او بَر اَساسِ شناخت نِسبتاً دقيقی که از جامعه ی خود داشت و با حَرِکَت از مَنافع زحمتکشان ، خواستارِ تغيير انقلابی، خواهان بَرچيدن نِظامِ ارباب _ رعيّتی ، خواهان کوتاه شدن دست امپرياليستها و نوکرانشان از ايران بود.
او آرزو می کرد که ايرانی آزاد، مُتِرَقّی و آباد بوجود آيد که در آن، زحمتکشانِ آذربايجانی، کُرد، بَلوچ، تُرکمن، عَرَب، فارس و ديگر خَلق ها همگی سرنوشتِ خود را بدست گيرند؛ صنعت ، بِهداشت، آموزش و پرورش و ... داشته باشند و ديگر به هيچ عُنوان، تَحتِ سِتَم نباشند. امّا صمد بخوبی می دانست که برای رسيدن به اين خواست ها و آرزوها، تنها يک راه موجود است و آن هم بسيجِ توده ها است تا کارها به دستِ خود آنها انجام شود. از نظر صمد؛ به هيچ وجه نمی توان جُدا از توده های ميليونی کارگر و دِهقان، اوضاع ايران را تَغييرِ انقلابی داد. صمد، توده ها را مَنشأ همه ی نيروها می دانست و نيروی آنها را شِکست ناپدير و تمام نشدنی می شُمُرد:
« قدرت کور اوغلو همان قدرت توده های مردم است. قدرت لايزالی که منشأ همه قدرتهاست. بزرگترين خصوصيت کور اوغلو، تکيه دادن و ايمان داشتن بدين قدرت است.» (۳۹) ؛ و در اشاره به داستانِ زندگی پُر شور « توفارقانلی عاشق عبّاس»، صمد می گويد: « شاه عباس قطب خان خانی عصر و نماينده ی قدرت، و عاشق تمثيل خلق سازنده ای است که می خواهد به آزادگی زندگی کند.» (۴۰)
در اشاره به جنگهای خونينِ ايران و عثمانی به سال ۱۶۲۹؛ صمد، از « شورش همبسته ی فقيران شهری و دهقانان در طالش» ياد می کند که «شاه عباس و خانهای دست نشانده اش را سخت مضطرب ميکرد.» (۴۱)
صمد می گويد: « در قراباغ مردی به نام «ميخلی بابا» دهقانان آذربايجانی و ارمنی را گرد خود جمع کرد و به مبارزه با خانخانی و خرافات مذهبی پرداخت.» (۴۲) ميخلی بابا « با ياران خود در يکايک روستاها می گشت و تبليغ ميکرد و روستائيان به اميد نجات از زير بار سنگين ماليات ها و ظلم خوانين و به قصد دگرگون کردن وضع اجتماعی، به گرد او جمع می شدند.» (۴۳)
ما، در اينجا خود صمد را می بينيم که دِهاتِ آذربايجان را يکايک زيرِ پا می گذارد، به بچه های
روستائی کتاب می دهد و « به قصد دگرگون کردن وضع اجتماعی» در بينِ روستائيان تبليغ می کند.
وقتی در مُقَدّمه ی کور اوغلو می گويد: « داستان کور اوغلو و آنچه در آن بيان می شود تمثيل حماسی و زيبائی از مبارزات طولانی مردم با دشمنان داخلی و خارجی خويش است» ؛ به روشنی در می يابيم که : قصّه های صمد، « تمثيلی » از زندگی مردم ماست که درگير «مبارزه ای طولانی» با دشمنان داخلی خود يعنی طبقات وابسته حاکم و دشمنان خارجی يعنی امپرياليست ها هستند.
صمد، در همين مقاله از زبان کور اوغلو می گويد:« جوانمرد هرگز از ملت خويش جدا نمی شود» و « من آن تيرم که پيشاپيش بردگان در حرکت است» ؛ و اين، آن چيزی است که در مورد خود صمد، صادق است : او از ملت خود جدا نشد و همچون تيری در پيشاپيش آنها حرکت کرد و ۱۱ سال آخر عُمر خود را وَقف «مبارزه ای طولانی» « برای دگرگون کردن وضع اجتماعی» نمود.
ما وقتی به گفته ی صَمَد، که : « قدرت کور اوغلو همان قدرت توده های مردم است»، دِقّت می کنيم؛ در می يابيم که در واقع، اين ايدئولوژی صَمَد است که : قدرتِ کور اوغلو را از توده های خَلق می داند و اين بُزُرگتَرين خُصوصيّت خود صمد است که : به توده ها تکيه می کند و به آنها ايمان دارد. صمد؛ توانا بود، چون به آينده ی تابناکِ خَلقِ خود اُميد داشت. خوب می دانست که فَردای روشنی پس از شب تار است. او در بِرکه های خزه دارِ گِل آلود به دريا فکر می کرد و دريا را می ديد که در آن ميليون ها ميليون ماهی ، آزاد زندگی می کنند. او سَيرِ جَبری تاريخ را در اين می ديد که دير يا زود کاخ ستمگران و استثمارگران بدست مردم فرو خواهد ريخت و در ميهن ما نِظامی نوين که در آن؛ مردم، خود، حاکميّت دارند، بر پا خواهد شد. دنيائی که او در ذِهن خود تصوير کرده بود دُنيائی بود که قانونش اين است :
« آن کس که کار می کند حق زندگی دارد و آن کس که حاصل کار و زحمت ديگران را صاحب ميشود و به عيش و عشرت می پردازد بايد نابود شود. اگر نان هست، همه بايد بخورند و اگر نيست، همه بايد گرسنه بمانند و همه بايد بکوشند تا نان بدست آيد. اگر آسايش و خوشبختی هست، برای همه بايد باشد و اگر نيست برای هيچکس نميتواند باشد.»
چُنين است جهان بينی صمد: او عَميقاً به توده ها عِشق می وَرزَد و از دُشمنان آنها نِفرَت دارد؛ و با اِعتماد کامل به توده ها، به آنها اِتّکا می کند. او به آينده تابناکِ توده ها، به جَهانِ زيبا و رَوشنِ فَردا، جهانِ خالی از امپرياليسم، فِئوداليسم ، سَرمايه داری و اِستثمارِ اِنسان از انسان ايمان دارد. اين ايدئولوژی و جهان بينی صمد، او را تَسخير ناپذير و شُجاع، بی هَراس از سَختی ها و مَرگ، کرده است. ولی آنچه در اين ميان برای او اَهمّيّت دارد اين است که زندگی يا مَرگش چه
اَثری در زندگی ديگران داشته باشد:
« مرگ خيلی آسان می تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا می توانم زندگی کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم_که می شوم_ مهم نيست، مهم اينست که زندگی يا مرگ من چه اثری در زندگی ديگران داشته باشد.» (۴۴)؛ به همين عِلّت هم او به شواليه گری و حرکت جُدا از توده ها مُعتقِد نبود و اين آن چيزی است که در تمام قصّه های صمد بخوبی نشان داده شده است.
پَس از آنکه به دَستور حَسَن خان، چِشمهای « علی کيشی » را در می آورند، علی با دو کُرّه اَسب و پِسَرش « روشن » سَر به کوه و بيابان می گُذارد. صمد می گويد: « او در فکر اِنتقام بود، انتقام خودش و انتقام ميليون ها هموطنش. اما حالا تا رسيدن روز انتقام می بايست صبر کند.» (۴۵)؛ اين صبر، تَؤاَم با کار طولانی از جان و دل کوشيدن است :
« روشن از نقشه ی پدرش خبر داشت و از جان و دل می کوشيد که روز انتقام را هرچه بيشتر نزديکتر کند.» (۴۶)
۹. چرا مبارزه کار توده هاست؟
صَمَد در قصّه های خود، اِعتقادش را به مُبارزه ی توده ای، مبارزه ای که در پيوند فِشُرده با توده ها انجام می گيرد، و بی اعتقادی اش را به تَلاش هائی که جُدا از توده ها انجام می شود به روشنی نشان بيان می کند:
« کور اوغلو ميداند مبارزه ای که عدالت و خلق پشتيبانش باشد چه نيروئی دارد. او به هر طرف روی می آورد خود را غرق در محبت و احترام می بيند. همين است که در ميدان جنگ بدو جرأت می بخشد.» (۴۷)
« ياشار گفت : اولدوز می خواهد بيايد پيش شما.
ننه بزرگ گفت : چه خوب! پس بايد کار را شروع کنيم. اولدوز گفت : هر وقت دلم خواست می توانم برگردم؟ ننه بزرگ گفت : حتماً بايد برگردی. ما کلاغها دوست نداريم که کسی خانه و زندگی و دوستانش را بگذارد و فرار کند که خودش آسوده زندگی کند و از ديگران خبری نداشته باشد.» (۴۸)
آدمهای قصّه های صمد، در تَنهائی ضعيف و ناتوان هَستند و کارها را با کُمک ديگران و جَمعی انجام می دهند. در قصّه ی اولدوز و کلاغها می خوانيم : « اولدوز نشسته بود تو اتاق، تک و تنها بود. جنب نمی خورد. از زن باباش خيلی می ترسيد. تو فکرعروسک گنده اش هم بود. عروسکش را تازگيها گم کرده بود. دلش آنقدر گرفته بود که نگو ... حوصله اش سر رفته بود.» (۴۹)؛ ولی همين اولدوز، وقتی «کلاغها» را می بيند عوض ميشود: « يکهو ديد کلاغ سياهی نشسته
لب حوض، آب می خورد. تنهائيش فراموش شد، دلش باز شد.» (۵۰)
صمد، مُعتقد است که دستِ تنها نمی توان کاری کرد و بايد از ديگران هم کُمک گرفت : « آقا کلاغه گفت : کاش دده ام، برادرهايم، خواهرم، ننه بزرگم می دانستندکجا هستيم.
اولدوز گفت : آره کمک مان می کردند.» (۵۱)
کرم شب تاب هم می گويد: « داشتم توی تاريکی جنگل می گشتم که صدای شما را شنيدم و پيش خودم گفتم : من که يک کم روشنائی دارم، چرا پيش آنها نرم؟» (۵۲)
در قصّه ی اولدوز و کلاغها؛ اولدوز با کمک ياشار و کلاغ ها و مادر ياشار، قادر می شود از دست زن بابا فرار کند و به « شهرِ کلاغ ها» برود. آن هم طیّ يک مُبارزه ی طولانی، با بَرنامه ی مُشخصّ و استفاده از کُلّيّه امکانات.
در قصّه ی اولدوز و عروسک سُخنگو، اولدوز با کمک ياشار و عروسکِ سخنگو به « جنگل» می رود. در قصّه ی کچل کفترباز هم، بز، پيرزن و کبوترها به کچل کمک می کنند: « کچل به کفترهاش می گفت : کفترهای خوشگل من، مگر نمی بينيد بز چکار می کند؟ برای شما گلوله می سازد، يک کاری بکنيد و دلم را شاد کنيد و ننه ام را راضی کنيد.» (۵۳)
« کفترها گندم می خوردند و گلوله ها را بر می داشتند و به هوا بلند می شدند و آنها را می انداختند روی قشون و قراول. در تاريکی کسی کاری از دستش برنمی آمد.» (۵۴)
در قصّه ی ماهی سياه کوچولو، تا می خواهند ماهی را بگيرند دوستانش او را دوره کرده و از مَعرکه بيرونش می برند. در بين راه ، مارمولک او را راهنمائی می کند و خَنجری به او می دهد که اگر گرفتارِ مُرغِ سَقّا شد او آن اِستفاده بکند. در همين قصّه می بينيم زمانی که ماهی سياه از بَقيّه ماهی ها جُدا شد، گرفتارِ ماهيخوار شد و صمد هُشدار می دهد که : « آخر يک ماهی کوچولو چقدر می تواند بيرون از آب زنده بماند؟» (۵۵)
در داستان کور اوغلو و کچل حمزه، صُحبت از صدها پَهلوان از جان گذشته، صُحبت از ستمديدگان و آزاديخواهان است. آنجا که کور اوغلو ، خودسَر و بی اِعتناء به نظرِ جَمع ، عَمَل می کند شکست می خورد؛ و حِقّانيّتِ جمع ، در عمل ، به کور اوغلو ثابِت می شود. او با اِتّکاء به قدرت مردم است که قادر می شود قيرآت را پَس بگيرد و حسن خان را شکست بدهد. زمان روياروئی با حسن پاشا، به ياران دِلاوَرَش می نازَد: « کور اوغلو سازش را در آورد و خواند: حسن پاشا، ديگر لاف مردی نزن .. ياران دلاورم اگر از چنلی بل برسند، شهر و قلعه ات خالی از سرباز می شود.» (۵۶)
۱۰. تداوم مبارزه خلق
در قصّه های صمد، مبارزه يک جريان طولانی است و خَلق بطور پَی گير اين مبارزه را اِدامه می

دهد. با يک شِکست، مبارزه متوقّف نمی شود؛ و هر شکست، آغاز مبارزه ی تازه ای است. ما اين تداومِ مبارزه را در قصّه ی ماهی سياه کوچولو به خوبی می بينيم. در اين قصّه ؛ ماهی سياه کوچولو، نه آغاز کننده راه است و نه پايان دهنده ی آن ؛ بَلکه جُزئی از يک کُلّ و سربازی از ارتش بزرگ خَلق است:
« ماهی گفت : مگر قبل از من هم ماهی يی از اينجا گذشته؟
مارمولک گفت : خيلی ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد
ماهيگير را به تنگ آورده اند.» (۵۷)؛ و در پايان: « بعد از مدتی، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند، وسط راه به يک گله ماهی برخورد_ هزارها هزار ماهی!» (۵۸)
ساير قصّه های صمد نيز شواهدی برای اين مُدّعاست. در قصّه ی اولدوز و کلاغ ها، بخوبی اين خِصلت مبارزه _ يعنی اِدامه کاری _ را می بينيم : « ننه بزرگ گفت : کلاغ ها يکی دو تا نيستند. با مردن و کشته شدن تمام نمی شوند. اگر يکی بميرد دو تا به دنيا می آيند.» (۵۹)
با اِعدامِ ننه کلاغه، کار متوقّف نمی شود: « لحظه ای هر دو خاموش شدند. اولدوز گفت : پس ننه کلاغه رفت و تمام شد. حالا چکار کنيم؟
آقا کلاغه گفت : من بايد پرواز ياد بگيرم.» (۶۰)
۱۱. صمد به دريا پيوست
روز نُهُم شَهريور ۱۳۴۷، پيکرِ بی جانِ صمد را در راه دريای خَزَر از رود اَرَس گرفتند. مَرگ صمد، مردم ما و جامعه ی ما را از يکی از بِهترين فرزندان، يکی از بِهترين آموزگاران، و يکی از صميمی ترين خِدمتگُزارانِ خود، محروم ساخت.
برای رسيدن به آنچه که صمد برايش زيست و برايش مبارزه کرد، کارهای بسياری هَست که بايد اَنجام داد. تا وقتی که اولدوز ها زيرِ دَستِ زَن بابا های ظالم رَنج می کشند، تا وقتی که خواهرِ ياشار ها زيرِ کُرسی از سَرما خُشک می شوند، و تا وقتی که پولاد ها و صاحِبعَلی ها در حَسرتِ يک دانه هُلو آه می کشند؛ کارِ صمد به سَراَنجام نرسيده است. و تا هِنگامی که تاری وردی و خواهرش بجای به مدرسه رفتن و درس خواندن، زيرِ دَستِ حاجی قُلی ها کار می کنند؛ و تا هِنگامی که دده ياشار ها بيکارند، آرمان های صمد هَمچُنان در دَستورِ کارِ دوستداران اوست. و ما، که خود را شاگردان صمد می دانيم تا هِنگامی که ماهی های سياه کوچولوی او به دريا نرسيده اند و تا زمانی که ماهی های قِرمِزِ کوچولوی او در فکرِ دَريا هَستَند؛ نمی توانيم جُز به دريا بينديشيم و نمی توانيم در فکر ديگری باشيم.
**
کِتابنامه
۱. همراه باريکه آب، مَجموعه مقاله ها، ص ۲۳۸ _
۲۳۷۲. اولدوز و عروسک سخنگو، قصّه های بِهرَنگ، ص
۸۲۳. ادبيّات کودکان، سخنی در باره ی کتاب آوای نوگُلان، مجموعه مقاله ها، ص ۱۲۹ _ ۱۲۰
۴. اولدوز و عروسک سخنگو، قصه های بهرنگ، ص
۱۲۶۵. عليرضا نابدل، جانبدار و نه سرگردان
۶. يک هلو و هزار هلو، قصه های بهرنگ، ص
۱۲۶۷. يک هلو و هزار هلو، همان، ص ۲۴۳
۸. همراه باريکه آب، مجموعه مقاله ها. ص
۲۴۶۹. همراه باريکه آب، همان، ص
۲۳۷۱۰. چينار، مجموعه مقاله ها، ص
۲۵۲۱۱. يک هلو و هزار هلو، قصه های بهرنگ، ص
۲۵۰۱۲. يک هلو و هزار هلو، همان، ص ۲۶۸ _
۲۶۷۱۳. کچل کفترباز، قصه های بهرنگ، ص ۱۵۱ _
۱۵۰۱۴. کچل کفترباز، همان، ص
۱۵۲۱۵. عاشيق شعری، مجموعه مقاله ها، ص
۱۶۲۱۶. اولدوز و کلاغ ها، قصه های بهرنگ، ص ۱۵ _
۱۴۱۷. اولدوز و کلاغ ها، همان، ص
۳۳۱۸. اولدوز و کلاغ ها، همان، ص
۱۵۱۹. همان، ص
۳۲۲۰. اولدوز و کلاغ ها، قصه های بهرنگ، ص
۳۳۲۱. همان، ص
۱۴۲۲. پسرک لبو فروش، قصه های بهرنگ، ص
۱۷۰۲۳. کچل کفترباز، قصه های بهرنگ، ص
۱۴۶۲۴. اولدوز و کلاغ ها، قصه های بهرنگ، ص ۵۲ _
۵۱۲۵. ۲۴ ساعت در خواب و بيداری، قصه های بهرنگ، ص
۳۰۰۲۶. اولدوز و کلاغ ها، همان، ص ۲۸ _
۲۷۲۷. اولدوز و عروسک سخنگو، قصه های بهرنگ، ص
۸۳۲۸. اولدوز و عروسک ... ، همان، ص ۸۸ _
۸۷۲۹. پسرک لبو فروش، قصه های بهرنگ، ص ۱۷۳ _
۱۷۲
۳۰. پسرک لبو فروش، همان، ص ۱۷۶ _
۱۷۵۳۱. يک هلو و هزار هلو، قصه های بهرنگ، ص
۲۴۷۳۲. کور اوغلو و کچل حمزه، قصه های بهرنگ، ص
۳۳۴۳۳. اولدوز و کلاغ ها، قصه های بهرنگ، ص ۵۲ _
۵۱۳۴. اولدوز و عروسک سخنگو، قصه های بهرنگ، ص
۹۲۳۵. اولدوز و عروسک ... ، همان، ص
۹۲۳۶. يک هلو و هزار هلو، قصه های بهرنگ، ص
۲۵۱۳۷. يک هلو و ... ، همان، ص
۲۵۳۳۸. کور اوغلو و کچل حمز، قصه های بهرنگ، ص
۳۴۰۳۹. عاشيق شعری، مجموعه مقاله ها، ص
۱۶۵۴۰. عاشيق شعری، همان، ص ۱۵۹ _
۱۵۸۴۱. عاشيق شعری، همان، ص
۱۵۷۴۲. عاشيق ... ، همان، ص
۱۵۷۴۳. همان، ص ۱۵۸ _
۱۵۷۴۴. ماهی سياه کوچولو، قصه های بهرنگ، ص
۲۱۴۵. کور اوغلو و کچل حمزه، قصه های بهرنگ، ص
۳۲۸۴۶. کور اوغلو و .. ، همان، ص
۳۲۹۴۷. عاشيق شعری، مجموعه مقاله ها، ص ۱۶۴ _
۱۶۳۴۸. اولدوز و کلاغ ها، قصه های بهرنگ، ص ۶۱ _
۶۰۴۹. اولدوز و کلاغ ها، همان، ص
۱۲۵۰. اولدوز و کلاغ ها، همان، ص
۱۲۵۱. اولدوز و کلاغ ها، همان، ص
۳۴۵۲. اولدوز و عروسک .. ، ص
۱۰۳۵۳. کچل کفترباز، قصه های بهرنگ، ص
۱۵۷۵۴. کچل کفتر .. ، ص
۱۶۴۵۵. ماهی سياه کوچولو، ص
۲۱۵۶. کور اوغلو و کچل .. ، ص
۳۷۲۵۷. ماهی سياه .. ، ص
۱۲۵۸. ماهی سياه .. ، ص
۲۰۵۹. اولدوز و کلاغ ها، قصه های بهرنگ، ص
۶۰۶۰. اولدوز و کلاغ .. ، ص
۳۳**
فِهرِست مُندرجات :
چند نُکته به عُنوان پيش درآمد
۱. صمد که بود و چگونه زيست؟
۲. صمد و جامعه ی ايران
۳. صمد و محرومان جامعه
۴. صمد و ادبيّات کودکان
۵. صمد و مسائل اجتماعی
۶. آدمهای قصّه های صمد
۷. عشق به زحمتکشان
۸. ايمان به توده ها
۹. چرا مبارزه کار توده هاست
۱۰. تداوم مبارزه خلق
۱۱. صمد به دريا پيوست
کتابنامه