بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

  «تَقیِّ خوشبَخت»، مُرد!
*
دَر را باز کردم تا واردِ کِلاس بشَوَم . بَچّه ها بَرپا دادند. اَوَّلين چيزی که تَوَجّه اَم را جَلب کرد؛ نيمکَتِ خالیِ «تَقی»، بود. فَضایِ کلاس، حالتِ نِگاهِ بَچّه ها وَ نَحوه یِ ايستادَنِ شان ؛ به نَظَرَم، غَيرِ عادّی وَ مُتفاوِت تَر از روزهایِ ديگر، می آمَد. يادم رَفت که حامِلِ چِه پيامی بودَم وَ چِه کار می خواستَم بکنم . تا چَند لَحظه، قادِر بِه اَنجام دادنِ کاری وَ يا گُفتَنِ چيزی؛ نبودم . هَمين طور؛ گيج وَ مَبهوت، دَمِ دَر، ايستادِه بودم ؛ وَ تَوانِ اينکه واردِ کلاس بشوم وَ به بچه ها، «بَر جا» بگويَم، را نداشتَم.


در يک آن، چشم ام به ميزِ کارَم، دوخته شد. وَقتی که کاری نداشتم وَ يا تَکليفِ دانش آموزان{چون : ديکته وَ ..} را بازبينی وَ تَصحيح می کردم؛ مَعمولاً پُشتِ اين ميز، می نشستم. نمی دانم فاصِله ی ميانِ دَرِ کلاس وَ ميزِ کارَم، را چگونه پيَمودم . هَمين قَدر يادَم است که اين فاصِله؛ دَر نظرم، خيلی طولانی تَر آمد؛ وَ بيشتر از روزهایِ ديگر، وَقت گِرِفت . يک فاصِله یِ زياد که پايان يافتَنی نبود. روزهایِ ديگر، هَرگز به اين فکر نَيفتاده بودم تا بِه طولِ اين فاصِله وَ زَمانِ لازم بَرایِ پَيمودنِ آن ؛ بينديشم .
مانندِ اين بود که دَر خَلاء راه می روَم . هَرجور بود، خودم را به ميز رساندَم. تِکّه گَچی را که روی ميز بود، بَرداشتم ؛ وَ رویِ تَخته سياه ، با حُروفِ دُرُشت نوشتَم : « تَقیِ خوشبَخت مُرد! ». اين را نوشتم وَ خودم را رویِ صَندلی اَم که کِنارِ ميزم قَرار داشت ، انَداختم. سَرم را ميانِ کَفِ دَستانم گرفتم ؛ و کوشيدم تا بُغض اَم را که آماده یِ اِنفجار بود؛ مَهار کنم .


بچّه ها هَمچُنان سَرِپا اِيستاده بودند؛ وَ اِعتِراضی هَم نمی کردند. يادم رَفته بود تا به آنها «بَر جا» بگويم. قُدرَتِ دَرک وَ تَشخيصِ زَمان وَ مَکان را از دَست داده بودم . خودَم را دَر يک حالَتِ بی وَزنی، در وَضعيّتی ، که خودم هَم نمی دانستم که چيست؛ حِسّ می کردم. چشم هايم را بَسته بودم وَ بی توجّه بِه بَچّه ها، دَر خودم وَ با خودم؛ خَلوَت کرده بودم .


نمی دانم چرا جُرأتِ اينکه به نيمکتِ خالیِ رَديفِ آوَّل ؛ که «تقی» ، تا ديروز، پُشتِ آن می نِشَست؛ نگاه کنم ، را نداشتم. خاطره هایِ تاريک وَ رَوشنی که از «تقی»، دَر ذِهنَ داشتم؛ به طَورِ نا مُنظّم وَ پَراکَنده ، به مَغزَم هُجوم می آورد. دَر هَمين فکرها بودم که يک باره، صِدائی چون صِدای اِنفجارِ بُمب، توی سَرَم پيچيد.


چشم هايم را باز کردم ؛ وَ به کلاس وَ به بچّه ها، از پُشتِ پَرده ای از اَشک نگاه کردم . تَمامِ کلاس، به سوگِ «تقی»، نشسته بود. پاره ای آرام وَ بی صِدا اَشک می ريختَند. پاره ای هَم، غَم وَ اَندوهِ خود را با بانگِ بُلَند، فَرياد می زَدَند. بچّه ها، دَر غَمِ از دَست دادنِ «تقی» ؛ شيون وَ زاری می کردند. مَن؛ هيچ گاه پيش از اين نديده بودم که اين بچّه ها اين جور، زار بزنند. اين کارِ آنها، برايم کاملاً غيرِ عادّی وَ عَجيب بود. چه صميمانه وَ چه عاشقانه، اشک می ريختند. مويه های آنها، دِلِ سَنگ را هَم کباب می کرد.


آن روز هَم ، چون روزهایِ ديگر ؛ واردِ «دَفتَرِ» مَدرِسِه شدم . مُعلّم ها، با شتاب وَ عَجَله ، وارد «دفترِ» شده؛ وَ «دفتر» های «حُضور وَ غيابِ» کلاس هايِشان را برداشته وَ آن ها را چون چيزی گران بَها دَر زيرِ بَغَل گرفته ؛ وَ با طُمأنينه وَ به نَرمی وَ با وِقارِ هَرچه تَمام تَر، به سوی کلاس هايِشان در حَرَکت بودند. چون روزهایِ ديگر؛ سَلامی تُکِ زبانی به «مُديرِ مَدرسه» ، که پُشتِ ميزش نشسته بود ؛ کردم . «دَفتَرِ حُضور وَ غياب» را اِمضاء کردم . «دَفترِ» اَم را برداشتم تا به «کلاس» ام بروم ؛ که مدير، صدايم کرد. «چه کار، می توانست با مَن داشته باشد؟»، اين پُرسِشی بود که در يک آن، به مَغزم خُطور کرد.


روزهای ديگر؛ هَرگاه که مُديرِ مَدرسه، مَرا نِگاه می داشت تا در باره ی چيزی با من صُحبَت کند؛ می دانستم که چه می خواهَد بگويد: «از ساواک، زنگ زده اند وَ گُفته اند به فُلانی تَذکّر بدهيد که مواظِبِ زَبان اَش باشد!» وَ يا «مُحتَشَم، مُعاوِنِ ساواک زَنگ زده وَ گُفته فردا صُبح، ساعت ۸ بايد به آنجا بروی؛ با تو کار دارند. چه کاری؟ نمی دانم .» و يا « به مَن، مَربوط نيست. وَلی، اين حرف هائی که سرِ کلاس وَ به بچّه ها می زَنی؛ آخرش، کار دستِ تو می دهد!». امّا امروز، چه پيش آمده ؛ وَ چه چيزِ مُهمّی رُخ داده که او می خواهد در باره ی آن، با من صُحبت بکند؟


از روزِ اوّلی که به اين مدرسه، مُنتِقِل شدم؛ احساس کردم که همه ی حرکاتِ من، کُنترُل می شود، چرا؟ نمی دانستم. دليلِ «اِنتقالِ» من، چه بود؟ دَليل اَش، اين بود که ما چَند نَفَری بوديم که دَرخواست نامه ای جَهَتِ تَشکيلِ يک «شرکَتِ تَعاونیِ مَسکن» برای مُعلّمان را اِمضاء کرده بوديم ؛ وَ آن را دَور گردانده وَ از بِقيّه ی مُعلّمان می خواستيم تا آن را اِمضاء کنند. ما بَر آن بوديم تا پَس از آنکه به اَندازه ی کافی، اِمضاء جَمع کرديم؛ آن را به اداره ی آموزش وَ پَروَرِش وَ رئيسِ آن، تسليم کنيم. ساواک، که از اين کار ما آگاه می شود؛ هَر يک از ما را به نُقطه ای تَبعيد می کند. من هَم، در اين رابطه؛ به اين مدرسه مُنتقِل شدم. مُزاحمت های ديگری، از جُمله خانه گَردی، هَم برای هَرکدام از ما؛ فراهم کردند.


يک شَب، دو تا آدمِ غول پَيکَر به خانه ی ما آمدند. آمده بودند تا خانه ی مَرا تَفتيش کنند. آنها، هَمه جایِ خانه را گَشتَند. هَمه چيز را به هَم ريختَند. نمی دانم به دُنبالِ چه چيزی می گَشتَند؟ تویِ يِخچال، زيرِ رَختِخواب ها، تویِ کُمُد ، تویِ قَفَسه ی کتابها وَ .. وَ خُلاصه، تویِ هَر سوراخ سُنبه ای؛ سَر کردند. دَر جَريانِ جُست وَ جو؛ يکی از آنها، کتابِ «فَرهَنگِ فَلسفِه» {چاپِ پُروگرِس} را که به زَبانِ اِنگليسی بود، برداشته وَ آن را وَََرَق می زد. دِقّت که کردم، ديدم او کتاب را سَر وَ تَه گرفته. خَنده ام گرفت. توی دلم گُفتم «دُشمنانِ دانش را بِبين!».


اين دو فِرِستاده یِ «اِمپراتور»، در پايانِ کار؛ چَند تا کتاب را «ضَبط» کرده وَ به عُنوانِ «مَدرَک»، باخود بُردَند. از ميانِ آنها؛ «شکستِ سُکوت»، دفترِ شِعرِ «کارو»؛ «مَردی که رفيقِ عِزرائيل شد»، نوشته یِ «ابوالقاسم پَرتو اعظم» ؛ «خاطراتِ يک مُعلّم»، نوشته ی «محمّدِ عاصمی» ، «مَردی که دَر غُبار گُم شد» از «نُصرتِ رَحمانی» وَ «من محکوم می کنم» از «مَهينِ سِکَندری» ؛ دَر يادم مانده است. چَند کتاب وَ جُزوه ی ديگر هَم با خود بُردَند، که نام آنها را به ياد نمی آوَرَم .


روزِ اوّلِ مِهر، که مدارس باز می شوند وَ دانش آموزان به سَرِ کلاس ها می روند؛ مَعمولاً اين خودِ دانش آموزان هَستَند که «جا» ی خود را در کلاس، انِتِخاب می کنند. اين «جا»، تَقريباً تا پايانِ سال، ثابت بوده وَ کَمتَر تَغيير می کند. عامِلِ مُهمّی که در اين گُزينش، نَقش بازی می کند، رابطه های دوستی مَوجود ميانِ دانش آموان با يکديگر است. اندازه ی طولِ قَدِّ دانش آموزان، فاکتورِ مُهمّی است؛ امَا اين فاکتور، با فاکتور پيشين، يَعنی : دوستی بچّه ها ، باهَم چِفت می شوند.


بَراين اَساس، «تقی» در روزِ آغازِ سالِ تَحصيلی؛ با «دوستانِ» يکدِلِ خود، در «تَهِ» کلاس، نيمکتِ «آخَر»، جا گرفت. امَا اين، تمامِ مَسأله نيست . با اين کار؛ تازه ، مُشکلِ «تقی» شُروع شد. «تقی» ، در «ديکته» ، «انشاء» ، «روخوانی» {فارسی} وَ .. وَ هَر آنچه به «تَخته سياه» کاری نداشت ؛ زرنگ وَ مُوَفّق بود وَ هيچ مُشکلی نداشت. . وَلی، اگر چيزی را پای «تَخته» می نوشتَم تا بچّه ها از رویِ آن بنويسَند؛ صِدای او در می آمد. او، پا می شد وَ جلو می آمد وَ نَزديکِ «تَخته»، کناری می ايستاد وَ آنچه را روی «تَخته» نوشته بودم ؛ کُپی می کرد.


من، اين «مُشکل» را با اِنتقالِ «جا» یِ «تقی» از «تهِ» کلاس به اَوَلين نيمکتِ جلو، حَلّ کردم. گرچه، بقيّه ی بچّه ها، به اين کار، اِعتراض کردند. چون، «تقی»، بُلَند قَدّ بود وَ آنها که دَر نيمکت های پُشتِ سَرِ او می نشستَند، با مُشکل روبرو شدند. امّا اين، تمامِ «مُشکلِ» «تقی» نبود.


هيچ کُدام ، نه من وَ نه مَسئولانِ مدرسه {مُدير وَ ناظم يا .. } وَ نه خانواده ی «تقی» به «مُشکل» ی که «تقی» داشت، «مُشکلِ» اَصلی او ؛ فکر نکرده بوديم. «تقی» ؛ سال ها با اين «مُشکلِ» خود، دَست بِه گريبان بوده ؛ تا روزی که «مديرِ مَدرسه» ، مَرا صدا کرد تا به من خبر بدهد که : «تقیِ خوشبخت، مُرد!». اين خَبَر را برادرِ تقی به مديرِ مَدرسه داده بود. او، قادر به کنترُلِ خود نبوده ؛ وَ گريه کنان، «دفترِ مَدرسه» وَ مَدرسه را تَرک کرده وَ رَفته بود. او، قُدرتِ اينکه بِمانَد تا اين خَبَر را به «من» بدهد؛ را نداشته. او به مدير گُفته بود که «تقی»، مُعلّم اش را خَيلی دوست داشته وَ از اينکه دَر دَمِ مَرگ نتوانسته با او {يَعنی : من} «خُدا حافِظی» کند؛ خَيلی غُصّه خورده است.


داشتم «ديکته» های بچّه ها را تَصحيح می کردم. مَعمول وَ روالِ کارِِ من، اين بود که هَر کس را که «ديکته» اش را تَصحيح می کردم، صِدا می کردم ؛ می آمد وَ آنچه را که «غَلَط» نوشته بود وَ شکلِ «صَحيحِ» آن را به او نشان می دادم تا ياد بگيرد وَ به خاطر بسِپارد؛ تا بارِ ديگر، آن را غَلَط نَنِويسد. «تقی» امّا، از اوّل تا آخرِ کار می آمد وَ کنارِ من می ايستاد وَ هَر «ديکته» ای را که تَصحيح می کردم؛ نگاه می کرد. آن روز، وَقتی نَوبتِ تَصحيحِ «ديکته» یِ خودِ او رسيد؛ اِحساس کردم که حال وَ اَحوال اَش با روزهایِ ديگر، فَرق می کند.


او ، به من تِکيه داده بود؛ وَ تَقريباً خودش را به من چَسبانده بود. چه قدر، بدنِ او گرم بود. يک هَو، شَستم خَبَردار شد که او ، بايَد «تَب» داشته باشد. دَست به پيشانی اَش کشيدَم، دستم سوخت. فکر کردم که او بايد «سَرما خورده باشد» . کارِ تَصحيحِ «ديکته» ها را مُتوقّف کردم وَ با او به «دفترِ مدرسه» رفتيم. با «ناظم»، صُحبت کردم ؛ وَ به پيشنهادِ او، «تقی» را به خانه فرستاديم. او، تا چند روزی به مَدرسه نيامد. روزی هَم که آمد، چيزی به من نگفت ؛ وَ يکراست رَفت سَرِ جايَش نشست. من هَم، چيزی به او نگفتم. چون فکر می کردم که غَيبَت اَش ، به خاطرِ «سَرما خوردگی» اَش ؛ بوده.


وَقتی، آن روز از پُشتِ پَرده ای از اَشک ، به نيمکتی که «تقی» به تَنهائی پُشتِ آن می نشست، نگاه می کردم؛ به يادِ روزی اُفتادم که «تقی»، کنارِ «تَخته سياه» ايستاده بود وَ «اِنشاء» اَش را می خواند. مَوضوعِ «اِنشاء»، اين بود : «دوست داريد که در آينده چه کاره بشويد؟». بچّه ها، يکی يکی می آمدند وَ «اِنشاء» هايِشان را می خواندند. يکی گُفته بود که دلَش می خواهد دُکتر بِشَوَد. ديگری، شُغلِ «مُهَندسی» را ذِکر کرده بود. چَند تائی هَم، می خواستند که «مُعَلّم» بشوند. وَ طَبعاً هَر کُدام هَم، دليل وَ يا دلائلِ خود را، نام بُرده بود. «خِدمَت به خَلق»، در مَرکزِ اين «دلائل»، قرار داشت.


بچّه ها، با آنکه هَمگی به خانواده های کارگری تَعَلّق داشتَند؛ امّا هَمگی، با فانتزی های خود وَ دَر خواب وَ خيال؛ زندگی می کردند. آنها آنچه را که «آرزو» می کردند وَ می دانستَند که به آن نَخواهَند رسيد وَ يا دَستِ کَم، رسيدَن وَ دَستيابی به آن، برايِشان، مُشکل وَ سَخت می باشد؛ طَلَب می کردند. آنها، آدَم هائی «آرمانخواه» بودند۰ آنها، طَبعاّ قادر نبودند وَ دَستِ کَم، دَر شرايطی نبودَند تا حساب کنند که برای اينکه «دکتر» يا «مُهندس» بشوند؛ چند سال بايد درس خواند وَ طَیِّ اين راه، چه مِقدار، هَزينه می بَرَد؟ آنها امّا، به طَور غَريزی حِسّ می کردَند که دَرآمدِ خانواده های آنها و حُقوقِ وَ دَستمُزدِ پدرِ آنها، نمی تواند به آنها برای رسيدن به اين «آرمان» و «آرزو»، کُمکی بکند.


«تقی» امّا، حِساب اَش از حِسابِ بقيّه؛ جُدا بود. او، با آنکه از نظرِ اجتماعی، هَمانندِ آن ديگران بود؛ امّا با «فانتزی» ها وَ دَر خواب وَ خيال، زندگی نمی کرد. او، رویِ زَمين ، دَر مَتنِ «واقعيّت» ها ؛ وَ دَر هَمين جَهانِ «غَيرِ مُمکن» ها، زندگی می کرد. او ، کنارِ «تَخته سياه» ايستاده بود ؛ وَ دَر حالی که پا به پا می شد، با لَبخَندی ريشخَند آميز بَر لَب ؛ شُروع به خواندَنِ «اِنشاء» اَش کرد. به حَرف هایِ او گوش بدهيم :
« دوست داريد که دَر آينده، چه کاره بشويد؟
پُرسِشِ جالبی است. اين، اولّين بار است که می بينم کسی نگرانِ «آينده» ی من است ؛ وَ می خواهد بداند که من ، در آينده وَ وَقتی بزرگ شدم؛ دلم می خواهد که چکاره بشوم؟ . نه پدر، نه مادر وَ نه هيچ يک از اَفرادِ فاميل وَ خانواده ی من، چنين پُرسِشی از من نکرده اند. چُنين چيزی برای آنها اَصلاً مَطرَح نيست. آنها به اين گونه مَسائل ، حَتّا فکر هم نمی کنند.
امّا، من می کنم. من، می دانم که «وقتی بزرگ شدم»، «چه کاره» خواهم شد. من، همان خواهم شد که پدرم در حالِ حاضر «هَست» . او هم، همانی شد که پدرش زَمانی «بود» . دوست داريد که دُروغ بگويم؟ دوست داريد که بگويم : «من، دوست دارم ، وَقتی بزرگ شدم ؛ دکتر يا مُهندس بشوم؟».


امّا، من که می دانم «دکتر» يا «مُهندس» نخواهم شد. نه اينکه «دلم نمی خواهد» . «دلم می خواهد» . وَلی، «نمی توانم بشوم» . بنا بَر اين، آنچه را که می دانم «می توانم بشوم» ، نام می بَرَم. می دانيد، «آن» چيست؟ الان، برايتان می گويَم.
من، دلم می خواهد «وَقتی که بزرگ شدم» ؛ «بابای مَدرسه بشوم» . می دانيد چرا؟ چون، من می بينم که «بابا» یِ مدرسه ی ما، آدمِ قُدرَتمَند وَ خوشبَختی است. هَمه؛ نه تَنها دانش آموزان ، بَلکِه آموزگاران هَم به او اِحترام می گذارند. می توانم به جُرأت بگويم که هَمه؛ از مُدير وَ ناظم گرفته تا شاگردها وَ مُعلّم ها ؛ هَمه از او می تَرسَند وَ از او حساب می بَرَند. من خودم ديده ام که بيشتَرِ مُعلّم ها آخرهای بُرج، از او پول قَرض می کنند. عَيد هَم که می شود؛ برای او، «عَيدی» جَمع می کنند که چَند برابرِ «حُقوقِ ماهانه» ی يک مُعَلّم است. از هَمه ی اينها گذشته، زَنِ «بابا» ی مدرسه ی ما از خيلی زَن هائی که من ديده ام، حَتّا از زنِ «آقای مُدير» ؛ هَم خوشگِل تَر است.


از اين روی، من با صِدایِ بُلَند، اِعلام می کنم که : من، دلم می خواهد وَقتی بزرگ شدم بابای مدرسه بشوم تا مَوقعی که عَيد نَزديک می شود برايم عيدی جَمع بکنند. همين!».


سَعی می کنم که بخوابم ، امّا نمی توانم. همه ی فکر وَ خيالِ من، حَولِ آنچه در طولِ روز وَ در مدرسه، رُخ داده است؛ می چَرخَد. چِهره ی مَعصومِ «تقی»، که چون شَمعی که در حالِ آب شدن وَ آب شدن وَ کاهيده شدن وَ کاهيده شدنِ دائمی وَ رو به نابودی وَ مَحو شدن است؛ هَمين طور برابرِ ديدگانم می رَقصد. مديرِ مدرسه را می بينم که صدايم می کند وَ چيزی توی گوشم می گويد: «تقی، کُليه هاش چرک کرده بوده ؛ تا او را به دُکتر برسونَن ، ديگه دير شده بوده .. ».


بَعد، خودم را دَر راهِ رفتن به کلاسِ درس، مُشاهده می کنم. هَرچه می روم، به جائی نمی رسم. فاصله ی «دفترِ» مدرسه تا «کلاس»، که اين قَدر طولانی وَ دراز ؛ نبود. پَس، چرا به پايان نمی رسد؟ توی راه که می روم، مُعَلّم ها وَ دانش آموزانِ کلاس های ديگر؛ دَمِ دَرِ کلاس ها وَ پُشتِ پَنجره های کلاس ها جَمع شده اند وَ مَرا نِگاه می کنند. مگر، چه شده است؟ نمی دانم. نگاه آنها، بيشتر دستپاچه ام می کند.


بَر سُرعَتِ قَدَم هايم می اَفزايم، امّا سودی ندارد. مِثلِ اين است که توی خلاء وَ دَر حالتِ «بی وَزنی»، راه می روم. اصلاً قَدَم هايم، جلو نمی رود. مِثلِ اين است که دارم دَرجا می زنم. هَرطور هَست، خودم را به کلاس می رسانم. بچّه ها دَمِ درِ کلاس، گِرد آمده اَند . به نظر می رسد که مِنتظرِ من هَستَند. چرا سرِ جايِشان وَ تویِ کلاس، نيستَند؟


واردِ کلاس می شوم. « برَ پا! ». بچّه ها وَ نيمکت های آنها، چه قَدر از من فاصله دارند. ميزِ کارِ مَن وَ «تَخته سياه» هَم، دور از دسترَس، به نظر می آيند. چرا اين طوری شده؟ همه چيز را باژگونه وَ وارونه وَ دور از دَسترس می بينم. چرا؟ نمی دانم . دَستم را دِراز می کنم تا تکّه گَچ را از روی ميزم بَر دارم. دَستم ، به آن نمی رسد. دَر يک آن، خودم را دَر کِنارِ «تَخته سياه»، اِحساس می کنم . تِکّه گَچ را رویِ «تَخته» می چَرخانَم ؛ وَ با حُروفِ دُرُشت می نويسَم :
« تَقیِ خوشبَخت مُرد!».


بَر می گردم تا واکُنِشِ دانش آموزان را بِبِينم. نيمکت ها خالی است ؛ وَ کسی ، دَر پُشتِ آنها نيست. تَنها دَر نيمکتِ اوّل، «تقی» نشسته است ؛ وَ با نگاهِ پُرسِش گَر، به من خيره شده است.
**


۷ اِسفندِ ۱۳۸۱ _ ۲۶ فوريه
۲۰۰۳قِصِّه یِ :
خُروسِ سياهِ جاسِم