بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

سياه پوشان،
و تَسخيرِ اِستالينگراد

شَب هِنگام که به آبادان رسيديم ؛ شَهر، غَرقه در تاريکی بود. گَه گاه ، بَرق نوری در آسمانِ دوردَست در آنسوی مَرز، آن سوی شَطِّ العَرَب ( اَروَند رود)، که خودش را تا بالای سَرِ ما می کشيد و با صِدای اِنفِجاری در اين سو به هَمراه بود؛ خانه ها و خيابان ها را، همانَندِ اَشباح اَفسانه ای، از کامِ تاريکی بيرون می آورد. چِه قَدر خودم را در شَهری که کودکی و نوجوانی ام را در آن سِپَری کرده بودم ، بيگانه و نا آشنا اِحساس می کردم . اِنگار به يک سَرزمين ديگر، به يک سَرزمين ناشناس و برای نُخُستين بار؛ گام می نَهَم . توی بَرق نوری، که از آمدن اش چندان دِلشاد نبوديم چون فِکر می کرديم که در پَی آن می توانيم هَدَف خَمسه خَمسه های عَراقی ها قرار بگيريم ؛ شُعارهای روی ديوارها، که روی آنها ناشيانه و با بی سليقگی رَنگ ماليده بودند، به ما دَهَن کجی می کردند.


هَر طور بود، و با هِزار مُکافات، توی تاريکی و کورمال کورمال، خودمان را به خانه ای که رُفقايمان در آنجا اِقامت داشتند؛ رسانديم . پاره ای از آنها را از پيش می شناختم، امّا بسياری از آنها را برای بار نُخُست بود که می ديدم . چه استقبالِ گَرمی از ما شد؛ و تا رسيديم سُفره ی شام را پَهن کردند ؛ و در ضِمنِ صَرفِ شام ، کُلّی اَخبار و اِطّلاعات در باره ی جَوّ موجود، با ما در ميان گذاشته شد. همه ی آنها سَرشار از اِحساسی قویّ برای «دِفاع از ميهن» که «موردِ تَجاوزِ دُشمن» قرار گرفته بود، بودند. امّا آنها هَمچُنين، از سَختی ها و مُشکلات و مَوانعی که آخوندها در اين راه ايجاد می کردند، حَرف زدند.


تا دير وقت بيدار بوديم و در باره ی هر چيزی صُحبت شُد. توی نورِ ضَعيفِ لامپا(چراغ نَفتی)، چون بَرقی در کار نبود، بعضی چيزها که به ما داده شده بود که بخوانيم را مُروری کرديم . خيلی مُشکل بود که بَرای خواندن و فَهميدنِ چيزی، بتوان تَمرکُز گُذاشت . مُرتّب صدای زوزه ی توپ و خُمپاره ، که گاهی هم صدای اِنفجاری را به دُنبال داشت، شنيده می شد. نمی دانم چه ساعَتی از نيمه های شَب بود که گرفتيم بخوابيم . فِتيله ی چراغ را پائين کشيده بودند و بوی تُند نَفت توی دَماغ مان بود. چشم هايم را هَم گُذاشتم . امّا هر کاری که می کردم، خوابم نمی بُرد. خاطره های گُذشته، همه زنده شده بودند و در برابرِ چشم اَم رژه می رفتند.


مِثل اينکه همان موقع ها بود. صدای آدم هائی که توی «لَينِ يک» می دويدند و شُعار می دادند، به خوبی شنيده می شد. وضع، خيلی غير عادّی بود. مادرم به من گُفت که دَرِ حياط را بِه بَندم . اين هم يک چيز غير عادّی بود. چون درِ حياطِ خانه ها توی مَحلّه ی ما هميشه باز گُذاشته می شد و کسی درها را نمی بَست. درِ حياطِ ما را زَدَند. يک نَفَر که يک کُلنگ در دَست داشت، و بَر آفروخته و عَصبانی به نَظَر می رسيد؛ تَقريباً روی سَرِ من داد کشيد که : «به پدرت بگو زود بيا بريم ». من بَرگَشتم که بِرَوم و به پدرم بگويم . ديدم که پدرم پُشت سرم ايستاده است، يک پُتک هم توی دستش بود. من دويدم رفتم روی پُشت بام که ببينم چه خبر است. چون مادرم قدغن کرده بود که بيرون نَروم.


آخرهای شب که پدرم به خانه بَرگشت، من خوابيده بودم. فردا صبح، شنيدم که برای مادرم تَعريف می کرد که ديشب چه اتّفاقی اُفتاده بود. صُحبت از يک تَوطئه از سوی اِنگليسی ها برای جُدا کردنِ آبادان{خوزسنان} از ايران بود. چِهره های بَرجِسته ی اين توطئه، دو سرمايه دار بُزُرگ به نام های حَدّاد و حُسين گزَی بودند. کارگرها که از اين توطئه باخبر می شوند، چون اُميدی به اِقدام از سوی حکومت نداشتند خود دست به کار شُدند و آن را در نُطفه خَفه کردند.


مردم به دَفترِ «حِزب عَشاير» که گُفته می شُد با اين توطئه در ارتباط بوده ، ريخته و مَدارک و اسنادی در رابطه با اين توطئه را به دست آورده بودند. آنها سپس به خانه ی حدّاد و باغِ حسين گزی حَملِه کرده، حسين گزی را می کُشند و خانه ی او را غارت می کنند. حدّاد هم گويا فرار می کند. کارگرها که به پُليس و شهربانی اعتمادی نداشتند، تمام شب را خودشان نگهبانی می دهند. فردا صبح، تانک های ارتشی ديده شده بودند که از جِسرِ{پُلِ} ايستگاه ۷ می گُذشته و به آبادان وارد می شده اند. چه سالی بود؟ ۱۳۲۵، هَمزمان با به قدرت رسيدن فِرقه دُمکرات در آذربايجان و اِعلام جُمهوری مَهاباد.


چشم هايم را ماليدم، به اين اُميد که شايد خاطره های دَست و پا گير گُذشته را از خودم دور کنم . ولی مگر اين کار، شُدنی بود؟ مردم، دوان دوان و هِلهِله کنان به سوی شَطّ ُ العَرَب در حرکت بودند. « چی شده؟» ، « چه می خواستی بِشِه؟ داره جنگ می شه! بُدّو بريم ، الانه که بزن بزن شُروع می شِه! » . سال ۱۳۵۴ بود و جريانِ کِشتی «ابن سينا» . و اينکه ايران گُفته بود که ديگر حاضر نيست به عراق باج بدهد. ايران گُفته بود که نيازی به پايلوت (راهنَمای) عراقی ندارد و ناخُداهای ايرانی، خودشان ، کِشتی را در شَطّ العَرَب هِدايت می کنند با پَرچَم ايران . و اين حَرف ، برای عراقی ها قابل قبول نبوده و گُفته بودند اين کار ايران، غير قانونی و مُغاير مُعاهده ی ميانِ دو کِشور است ؛ و بنا براين، آنها جلوی کِشتی ايرانی را می گيرند. و حالا همه مُنتظر بودند که بينِ دو کشور، جنگ بشود۰ و مردم، مثل اينکه جنگ يک فيلم سينمائی است که بروند آن را تماشا بکنند! خيلی آدم ها هم روی پُشت بام ها رفته و رو به شَطّ ايستاده بودند تا صَحنه ی جنگ و دَرگيری را تماشا کنند! آسمان هم پُر از هواپيما شده بود..


يک حَصيرِ دراز ، توی حياطِ مَسجد انداختَند. يک سوی آن، «آقای جَمی» و ناصر مکارم شيرازی و چند نفر ديگر، از جُمله دوستانِ مَذهبی ما؛ نشستند. اين سوی حصير هم، من و ثابت و خَليفه و سُنقُر و مُراد و حُسين خَيّاط و چند نفر ديگر، نشستيم. ما را برای مُناظره ، به مَسجد، فرا خوانده بودند. با بَعضی از بچّه های مَذهبی، در باره ی مسائل دينی و قُرآن و اثبات يا نَفی خُدا ، بَحث هائی داشتيم و آنها دَست به دامنِ «جَمی» شده بودند .. و احتمالاً «جمی» به آنها پيشنَهاد کرده بود که ما را به مَسجد ببرند تا آقايان ما را « ارشاد» و به « صراط المُستقيم»، «هدايت»، بکنند.


اَلبتّه، لين بحث و مُناظره، به جائی نرسيد. ما به جای پرداختن به «خدا» و اثبات يا نفی آن، که خواستِ آنها بود؛ به مسائل سياسی، پرداختيم ؛ و به نَقشی که « روحانيّت»، در تاريخ صَد ساله ی تاريخ مُعاصر ايران، بازی کرده است، اشاره نموديم . گفتيم که شما جُز ايستادن در برابر خواست مردم و ضَربِه زدن به مَبارزه ی مردم، کار ديگری نکرده ايد. ما به انقلاب مَشروطه و به مبارزات ملّی کردن نفت و به کودتای ۲۸ مُرداد، برخورد کرديم . رویِ شيخ فَضل الله نوری و بُلند کردن بيرق مَشروعه در ضديّت و دُشمنی با مَشروطه و آزاديخواهان، انگُشت گُذاشتيم و پُرسيديم که چه کسی اين شُعار را در ميانِ مردم، تَبليغ می کرد که : « ما دينِ نَبی خواهيم، مَشروطه نمی خواهيم» ؟


پَس از آن، به مُبارزاتِ ملّی کردنِ صَنعتِ نَفت به رَهبری دُکتُر مُصدّق و کارشکنی های کاشانی، اشاره نموديم و هَمدستی او و فلسفی و حجازی و بهبهانی و شمسِ قنات آبادی و سايرين را در وقوعِ کودتای ۲۸ مُرداد، مُتذکّر شديم. به تلگرافِ تَبريک آيت الله بروجردی پَس از بازگشتِ شاه، اشاره کرديم .. و پُرسيديم که چه کسی اين شعرِ عاميانه را در بين مردم مَناطقِ نَفتی، تَرويج می داد که : « تو که مِهرِ عَلی مِن دِلِته، نَفتِ مِلّی سی چِنِتِه» ؟ و گفتيم که يک شاهدِ زنده، خود شما هَستيد آفای مکارم شيرازی، که جايزه ۱۰ هزار تومانی دَربار شاهنشاهی ، به خاطرِ نوشتن کتابِ « فيلسوف نماها»، که پس از کودتا و عليه چَپ ها و برای خوشايند شاه و دربار، مُنتَشِر کرده بوديد، به شما داده شد؛ و شما آن را با امتنان و افتخار دريافت کرديد ..


کارگرِ نَفتِ ما، رَهبرِ سَر سَختِ ما» ؛ اين شُعار را صَدها نَفَر که از گورستانِ آبادان به سوی شَهر در حَرکت بودند، می دادند. آنها، ساعتی پيش که قُربانيانِ آتش سوزی «سينما رکس» را بخاک می سِپُردند در آنجا گِرد آمده بودند. بچّه های چَپ، در آنجا نَقشِ رَهبری و هِدايت کُننده داشتند. در پيشاپيشِ جَمعيّتی که به سوی شّهر در حرکت بود، يک نَفَر يک پرچم بُزُرگِ سُرخ با خودش حمل می کرد. جمعيّت، شُعارهائی عليه حکومت، ساواک و شاه می دادند. نيروهای اَرتشی و پُليس، در گلوگاه های وُرودی شَهر به صَف ايستاده بودند و مُنتظرِ آمدن راه پيمايان بودند.


جَمعيّت، بی هَراس از انَبوه نيروهای سَرکوبگَر ، به مارشِ خود به سوی شَهر اِدامه می دادند. کمی پَس از نَزديک شدن جمعيّت به ارتشی ها و پُليس ها، درگيری شروع شد. جمعيّت، جنگ و گُريز کُنان، صَفِ نيروهای سَرکوب را شِکسته و در حالِ دادنِ شُعارِ { اتّحاد، مُبارزه، پيروزی!} ، توی کوچه ها و خيابانها سَرازير شُدند. در چند نُقطه، چند مَغازه دار به تأسّی از پُليس ها با چوب و چُماق، تظاهر کننده ها را دُنبال کردند.


توی جای خودم غَلت می خورم و هر کار می کنم ، خوابم نمی برد. سَعی می کنم با به ياد آوردن خاطره های خوشِ گُذشته ، با فکر کردن به جاها و مکان های خوب ، و با به خاطر آوردن آدم های خوبی که در گُذشته می شناختم و الان نام شان و قيافه شان به خاطرم می آمد؛ ل̃رامشی پيدا کنم که بتوانم بخوابم . به جاسم که خروس اش را با مداد سياه رنگ کرد، فکر می کنم ؛ به زن زيبائی که يک زمان در بيمارستان روانی رازی ديده بودم که توی کارگاه قالی بافی کار می کرد و من با او صُحبت کرده بودم و او ضمنِ صُحبت، دُکمه های دامن اش را باز کرد و ران های برهنه اش را به نمايش گُذارد.. به قَلعه ی سلاسل و کَت های شوشتر، به توس و آرامگاه فردوسی، هَفت چِشمه ی کَرَج ، چهار باغ و بيشه های ناژنونِ اصفهان، آتَشگاه و مُنارجُنبان، شيرِ سَنگی و کتيبه ی بيسُتون ، آبشار دوقُلو، و .. و تمام جاهای زيبائی که به خاطرم می آمَد؛ فکر می کنم ... امّا هيچ کُدام اينها کمکی به من نمی کنند.
به خاطراتِ دورانِ کودکی ام بر می گردم . به « رُباب » ، به «خانم شَهبازی» و به « زُليخا» ، خواهر « زاغو» ؛ فکر می کنم .. به شب هائی که «اِش تی تی» ، و يا «چشم بَندو» ، بازی می کرديم ؛ به روزهائی که با دُختر های محلّه ، قُتُر بازی می کرديم .. به شَب های دِرازی که با بچّه ها توی محلّ سيمانی بَمبو، جمع می شديم و برای همديگر قصّه هايمان را تعريف می کرديم ؛ می اَنديشَم . چهره ی مِهربانِ «محمود آهنگر» را در نظرم مُجَسّم می کنم و به داستانِ نيمه کاره اش که فُرصَت نکرد آن را تَمام کند؛ فِکر می کُنم .. به « پايدار»، که برايم روزنامه می آورد؛ به « مَنصور»، که با فانتزی های عَجيب و غَريب اش ما را از خنده ، روده بُر می کرد؛ به « آقای اسدی» ، دبير ادبيّات مان، به همه ی آدم های خوبی که به ياد داشتم ؛ فکر می کنم .. چهره ی زيتونی را به خاطرمی آورم که با ساطور قَصّابی، شَهاب ايراندوست را دُنبال کرده بود و شهابِ گردن کُلفت، دُنبال سوراخ موش می گَشت تا قايم شود.. قيافه ی مُصطفا ريش، قُربون کَچَل، بُغُل و لُمپن های ديگر آبادان ؛ که يادمانِ کارهای عَجيب و غَريبِ تَک تَک آنها، بَخشی از حافِظه ی دوران کودکی مرا اِشغال کرده بودند، را در ذهنم مُجسّم می کُنم ..


به « فرنگ»، فکر می کنم با آن زيبائی وحشتناک و استثنائی اش که بارها فکر کرده بودم که او توی « احمد آباد» چکار می کند؟ او که هر وقت از پنَجره به کوچه نگاه می کردم ، دَم در حياط خانه شان ايستاده بود و با زنهای ديگر حَرف می زد؛ و چون می فَهميد که من به او نگاه می کنم ، خَم می شد و پستان های هوس انگيزش را که از ميان يَقّه ی باز لباسِ زيرش بيرون می زد، به نمايش می گُذاشت . و .. يادِ شوهرش «محمدعلی» می اُفتم که بعد از آنکه فرنگ از او طَلاق گرفته و رَفته و شوهرِ ديگری کرده بود؛ به سُراغ او رفته و اَسيد به صورت اش پاشيده بود و آن همه زيبائی را که با محلّه ی ما بيگانه بود، به نابودی کشانده بود .. پيرمَرد شِندِره پوش که توی کوچه ها دَور می گَشت و داد می کشيد : « نَفتالين، مَرگِ موش، دوای لباس، .. »، برابرِ ديدگانم ظاهِر می شود که يک کيسه «مَرگِ موش» را باز کرده و توی دَهَن اش خالی می کند .. ؛ قيافه ی« مَحمد چِرچيل »، قيافه ی « بَرخوردار» با آن صورتِ دِفُرمه شده اش، قيافه ی پدرِ رُباب و .. جلوی چشمم می رَقصَد .. اَمّا، امّا..، نه تَصويرهای زيبا و نه چيزهای ناخوشايَند؛ هيچ کُدام، چاره ساز نيستند و کُمکی به من نَمی کنند که خوابم ببرد ..


خودم را توی سَردخانه، می بينم که دُنبالِ جَسَدِ « سياه » ، که توی جنگ کُشته شده ، می گَردَم . توی يکی از کيسه ها را که جُستجو می کنم ، سرِ جايم خُشکم می زند. قسمت بالای يک بدن، نيم تنه ی بدونِ پا. آن را بيرون می کشم . خودش است . سياه است .. در يک لحظه، فکر می کنم که دستِ قطع شُده ی « حُسين جعفر پور» ، که کوسه ها توی « شَطّ العرب» ، از بََدَن اَش جُدا کردند؛ را در دست دارم .. وَزنِ دستی را روی شانه ام، اِحساس می کنم . بر می گردم ببينم کيست؟ « حسين لُر»، پُشت سرم ايستاده . يک قيچی هم توی دستِ راست اش دارد که خون از آن می چکد. به زمين اشاره می کند. نگاه که می کنم، تِکّه های بريده بُريده شده ی بدن « زری» ، زن حسين لُر را می بينم که مِثل اينکه هنوز جان دارند و روی زمين حرکت می کنند و .. « شَه لِگام» {پاسبان} و پِسرش «سُهراب» و آخوندِ مَحلّه ، دَم دَرِ سردخانه ايستاده و به ما خيره شده اند .. و يک گُربه، سرش را توی جوی فاضل آب می کند و از آبی که روی کثافت ها جمع شده ، می نوشد .. و بعد، آن را استفراغ می کند .. بُلند می شوم و توی رَختخوابم می نشينم . نه ، نمی شود خوابيد. اينطور که نمی شود. فردا صبح بيرون که می رويم بايد آدم سَرِ حال و با نِشاط باشد. چه کار می توانم بکنم؟


با بچّه ها مُسابقه گُذاشته بوديم تا ببينيم کی می تواند به زيرِ آب برود و از عَلَف های کَفِ رودخانه کَنده و با خودش بياورد. من، نَفَس عميقی کشيدم و نَفس ام را توی سينه، حَبس کردم و رفتم زيرِ آب. هر چه می رفتم، به کَف رودخانه نمی رسيدم . نَزديک بود نفس ام بَند بيايد و خفه شوم. می خواستم از خَيرِ علف بگذرم و به سطح آب برگردم. ولی مُنصرف شدم و گفتم يک کم ديگر هم می روم . همين طور که دستهايم را آن زير دُنبال علف حرکت می دادم ، دستم به چيزی گير کرد. يک چيز پارچه ای بود. دقّت که کردم ، ديدم لباس زنانه است . ناگهان دستم به بدن يک زن، خورد. نَزديک بود قالب تُهی کنم . نمی دانم چطوری و با چه سُرعتی خودم را به سَطحِ آب رساندم . صدايم در نمی آمد. فقط با دست به بچّه ها اشاره کردم و با عَجَله به سوی ساحل شنا کردم . حَتّا سُراغ لباس هايم هم نرفتم و وَحشت زده ، پا به فرار گُذاشتم .. حالا، همين صَحنه در برابر ديدگانم زنده شده و ..
خَبَر، خيلی زود و به سُرعَتِ بَرق در همه جا پَخش شد. مِثل اين بود که همه منتظرِ شنيدنِ آن بودند. چه قدر آدم ، توی خيابان شَهرداری و جلوِ «سينما رِکس» و شَهربانی جمع شده بودند. ساعت يازده دوازده ی شب بود ولی هيچ کس به خانه نمی رفت . مادرها و پدرها و همه ی کسانی که عزيزانشان را از دست داده بودند و آدم های ديگر، زبان به اعتراض و پَرخاش گُشوده بودند و هيچ کس و هيچ چيز قادر به کنترل آنها نبود. درست ، روز ۲۸ مُرداد بود. آن شب ، فيلم «گوزنها» را در سينما رکس نمايش می دادند که اين اتّفاق اُفتاد. همه ی اَنگُشت ها به سوی مَسئولين حکومتی، به سوی دولت، به سوی ساواک و به سوی شاه ؛ نشانه می رفت . همه، روی اين که اينکار، کار خود رژيم است و نه کارِ کَس يا کَسانِ ديگر{آخوندها}؛ مُتّفقُ القَول بودند..


فَردا صُبح، جلوی شهربانی، غُلغُله بود. دور و بَر سينما رکس، مأمور گُذاشته بودند و مانع از نَزديک شدن مردم به آن حُدود می شدند. بچّه ها، فَعّالان سياسی، توی جمعيّت پَخش بودند و شعارهائی عَليه دولت و شاه داده شد. يکی از مادرانی که ۵ فَرزند خود را در اين فاجعه از دست داده بود، به سَر و صورت می زد و به زَمين و آسمان، به شاه و ساواک و به مأموران، بَد می گفت. چند ماه پيش، يک سينمای ديگر{سينما کارون}، زمانی که تَعطيل بود، نيمه شب، به آتَش کشيده شده بود. اين سينما، در هَمسايگی يک «مدرسه ملّی» {دينی} قرار داشت. هيچ کس، از خودش نپُرسيده بود که اينکار، کار چه کسی و يا چه کسانی بوده است ؟
ل̃ن روزها، در شَهرهای ديگر تَظاهُرات و دَرگيری هائی ميانِ مردم و مأموران دولتی رُخ داده بود؛ امّا آبادان تا آن روز و تا اين حادِثِه ، ظاهراً آرام بود. هَرچه بود، از جَّوّ مَذهبی که در جاهای ديگر وجود داشت ، هَنوز در اين شَهر خبری نبود. بچّه های چَپ، به دليل سَرکوب شديد و جَوّ پُليسی حاکم، به کار زير زمينی و مَخفی روی آورده بودند که جُز در مَوارد اَندک {پَخشِ وسيع اِعلاميه در پالايشگاه و مَناطقِ کارگری، هنگام تَهاجم ارتشِ شاه به ظُفار و مانند آن} ، تَظاهُر و بُروزِ بيرونی چندانی نداشت . اعتصابِ سال ۴۷ مُعلّمان هم ، يورش ساواک و دستگيری بَخش بُزرگی از عَناصُر چَپ و قَلع و قَمعِ آنها را ، به دُنبال داشت ..


به نَظَر می رَسيد که آبادان، حسابِ خودش را از بقيّه ی جاها جُدا کرده است ؛ و گوئی از نامه ای که در رابطه با شخصی به نام «خُمينی» ، در يکی از روزنامه ها چاپ شده و باعثِ اعتراض و تظاهرات در قُم و چند شهر ديگر شده بود؛ خبری ندارد. به آتش کشيدنِ «سينما رِکس» ؛ نَمی توانست، بی اِرتباطِ با اين مَسأله باشد. پَس از اين رُخداد است که آبادان، به يک آتَشکده ی دائماً فَعّال و پُر تَحرّک، تَبديل می شود. کسانی هم که اين آتَشکده را نگهبانی می کنند، بچّه های چَپ هَستند و مَذهبی ها، نه تَنها نَقشِ مُثبتی در ادامه کاری اين کار ندارند؛ که به تَخطئه و نفی آن می نشينند. امّا، هنوز زود است که اين رودِ خروشان، به دِلتای مُبارزه ی سراسری به پيوندد. و هنوز زود است که مردم به دَست داشتن آخوندها در اين جنايتِ هولناک ، که طَیّ آن بيش از ۴۰۰ انسان ، زنده زنده در آتش سوزانده شدند؛ پَی ببرند.


از ۲۸ مرداد، روز فاجعه ی سينما رکس، تا ۱۱ آبان که عناصر مَذهبی و مُرتبط با خُمينی، در روياروئی با «چپ» و با شُعارِ « ما بُت شکنيم، شيشه شکن نيستيم » {کاری که چپی ها می کردند}، وارد صَحنه می شوند؛ زمان چندان دِرازی نيست. با اين همه، تا آن روز{۱۱ آبان}؛ روزی نبود که در محلّه های کارگری، تظاهراتی بر پا نشود. بچّه ها، با بکاربُرد تاکتيکِ جنگ و گُريز، پُليس و نيروهای اَرتشی را عاجز کرده بودند. آنها، در يک نُقطه، جَمع می شدند و تا سَرو کلّه ی نيروهای سرکوب پيدا می شد، مُتفرّق می شدند و از نُقطه ی ديگری سَر دَر می آوردند.


گروه های مَخفی چَپ، مانند «مُتّحدينِ خَلق» و ديگران، با انتشار اعلاميه ها و شَبنامه هائی کارگران پالايشگاه را به دست کشيدن از کار و اِعتصاب، فرا می خواندند. با گُشايشِ مَدارس در اوّلِ مهر، آنها از مُعلّمان و دانش آموزانِ مَدارس هم، غافل نمانده بودند و در اعلاميّه هائی آنها را نيز به اعتصاب و تَعطيل کردن مدارس، دَعوَت کرده بودند. يک روز قَبل از ۱۱ آبان، اجتماع بُزُرگی در دبيرستان دُکتر فَلّاح بر پا می شود و مُعلّمان، شُروعِ اِعتصابِ خود را اِعلام می کنند. همان جا، روزِ بَعد، به عنوان روز راه پيمائی، اعلام می شود...


صُبح فَردا، تا از خواب بيدار شديم ، صُبحانه که خورديم راه اُفتاديم تا گَشتی توی شَهر بزنيم . الان به راحتی می شد ديد که چه به سَرِ شهر آمده است. شهر، تَقريباً به صورتِ مَتروکه درآمده بود. تَک و توک آدمی ديده می شد. هيچ مَغازه ای باز نبود. و از آن همه فَعاليّت و جُنب و جوش و سَر زِندگی که پيش از آغاز جَتگ وجود داشت، ديگر خَبری نبود. جا جا، ويرانه هائی که پس از بُمباران های هوائی و اِصابت راکت و خُمپاره های عَراقی ايجاد شده بود، به چشم می خورد. نَخل های باد بِزَنی توی فلکه ی ورودیِ « بوارده »، که « سينما تاج » ، آن سو تر، زيبائی و شُکوه آنها را تَکميل می کرد؛ الان، مَحزون و غَمگين و گَرد گرفته، به دور و بَرَشان که خالی از رَهگُذر بود، نگاه می کردند. تکّه هائی از تن آنها، در اَثر اصابتِ تَرکشِ خُمپاره، قَطع شده و يکی دو تکّه هم از آنها آويزان شده بودند..


گاه به گاه هم صداهائی می آمد و گُلوله هائی صفيرکشان رَد می شدند و ما از تَرسِ جان، روی زمين دراز می کشيديم. يکی دو بار هم جيپ هائی که دَر هَر کُدام چند تا پاسدار نشسته بودند، از جلوی ما ويراژ دادند که يعنی ما هستيم . يک هواپيما هم روی آسمان ظاهر شد و يکراست به سوی پالايشگاه رَفت و نُقطه ای را بُمباران کرد و بی آنکه با مانعی روبرو شود، راه خود را کشيد و رفت.. يک لَحظه، به همه ی آنهائی فکر می کنم که روزی با مايه گُذاشتن از خون و عَرَقِ خود، اين شهر و اين پالايشگاه را پايه ريزی کردند. به غريب ها، عمو عَبدُ الله ها، عَمو حُسين ها، دائی حَسَن ها، دائی مُشکو ها، .. ؛ که اکنون، چيزی جُز خاطره ی گُنگی از آنها، به جای نَمانده است که آن هَم در زير آواری که به دُنبال هَر بُمباران، از راه می رسد؛ مَدفون می شود..
توی راه بازگشت ؛ به يکی دو تا آشنای قديمی ، بَرخوردم . يکی از آنها «عام بُزی» (عَمو بُزی)، بود. مثل اينکه هيچ اتّفاقی نيفتاده . مثلِ قديمها، بُزهايش را جلوش انداخته و توی کوچه ها و خيابان های خالی از رَهگُدر، جولان می داد. پيش از جنگ ، کارش همين بود. شَهرداری، نتوانست او را مجبور بکند که بُزهايش را {بنا به تصميم شهرداری} به بيرون شهر مُنتقل بکند. تا مرا ديد، چشم هايش از خوشحالی بَرق زد. گُفت : « ها، مُرتِضا! {هَميشه مرا به جای بَرادرم می گرفت}، چه طَوری؟حالت خوبه؟ مَگر تِهران نيستی؟ هَنوز دَرس می خونی؟» . اين عادتِ «عام بُزی» بود که وَقتی از تهران می آمدم ، تا مرا می ديد، ازمَن می پُرسيد که چه کار می کنم؟ و وقتی که می گُفتم : «درس می خونم» ، سرش را چند بار به چَپ و راست تکان می داد و زيرِ لَب می گُفت : « بُب، بُب، بُب!» . يک بار هم گُفت : « چرا اين قَدر درس می خونی؟ مگه می خوای شاه بشی؟! » .


«عام صَفَر» (عَمو صَفَر»، نَفَر دُومی بود که آن روز با او بَرخورد کردم . اوّل، او را نشناختم . چه قَدر پير، و چه قَدر شکسته شده بود. قوز در آورده بود. با زَن اَش بود، که او هم کمانی شده بود. سلام عليکی کرديم و ياد خاطراتِ گُذشته . اين «عام صفر»، در همسايگی خانه ی ما، توی يک دُکّان اُتوکشی کار می کرد. همه ی سرمايه و اَبزارِ کار او، يک اُتوی زُغالی گُنده بود ؛ و هر وقت که از کنار دکانَش ردّ می شدم صدايم می کرد و يک استکان چای که تا نصف آن شِکَر بود به من می داد که بخورم . «عام صفر»، بچّه نداشت . و به همين دليل، همه ی بچّه ها را دوست داشت. هميشه يک چيزی داشت که بچّه ها را به آن دَعوت کند. گفتم : «عام صفر، چرا اينجا موندی و نرفتی؟» . جواب داد: « من جائی را ندارم که برم . خونه ی من اينجاست. گورِ من هم اينجاست.» .


همين طور که توی کوچه ها و خيابان های مَحلّه های مُختلفِ شهر، قَدَم می زديم و چند بار هم نَزديک بود که تَرکشِ خُمپاره به ما هم اِصابَت کند؛ با آدم های ديگری هم بَرخورد کرديم. با مردم بومی. با عربها. اين پُرسش به مَغزم هُجوم آورد که چرا اينها اينجا زير باران خُمپاره و بُمب و .. مانده اند و نرفته اند؟ نقشِ اينها چيست؟ بودن يا نبودنِ اينها، وقتی کسی آنها را به بازی نمی گيرد؛ چه تأثيری بر رَوَند جنگ، می گُذارد؟ فکر کليشه ای اُفتادم که آن را مُرتباً نُشخوار می کرديم : «دفاع از ميهن» در برابر «دُشمنِ مُتجاوز». از خودم پُرسيدم : «دفاع» از کُدام «ميهن»؟ دِفاع از ميهنِ چه کسانی؟ ارتش و سپاه که اينجاست و آخوندهای جُفت و تاقی که برای «سَرکَشی»، به اينجا می آيند؛ از «که» و از «چه»، دفاع می کنند؟ از مردم؟ از مردم بومیِ اينجا؟ از خَلقِ عرب؟
اينها که ديروز، با قَتلِ عامِ مردمِ خُرّمشَهر، خاطره ی «تَلّ زَعتَر» و کُشتار فلسطينی ها را زنده کردند؟ چه کسی يا کسانی در خُرّمشهر دَستور داده بود که کَپَرهای « کوت شيخ» و « چهل مِتری» را به گُلوله به بَندند؟ چه کسی دستور داده بود که هر کس سرش را از خانه اش بيرون آورد او را گُلوله بزنند؟ دريادار سيّد اَحمد مَدَنی، در نَقش « حابص المجالی»، چه هدفی را از اين کار خود، دُنبال می کرد؟ رئيس دولتی که به او مأموريّت و اجازه ی کُشتار داده بود، از جانِ مردم اينجا چه می خواست؟ مَدَنی، چرا دَستَش را به خون زَنان، کودکان و پيرمَردان و پيرزَنان اين خلق، آلود؟ اين کار، برای دفاع از ميهن بود؟ شاه بيچاره هم ، که کارنامه ی درخشانی از «دفاع از ميهن» از اين گونه، در آذربايجان و کُردستان ؛ از خود به يادگار گُذاشته بود. پس چرا به او بد می گفتَند؟


و حالا، هم قَطارهای ژنرال کاسل، ببخشيد دريادار مدنی، با برادران سپاهی شان و آخوندهای شِشلول بند، برای دفاع از اين مردم، به اينجا آمده اند؟ اينها ، که همين الان اش به مردم بومی اينجا به چشم جاسوس و سُتون پَنجُم صدّام، نگاه می کنند؛ چگونه قادرند از اين مردم ، دفاع کنند؟ آيا حُضور اينها در اينجا، به مَعنای تَسخير مَنطقه و اِشغال اينجا به بَهانه ی جنگ و دَفع تجاوز «دُشمن» خارجی{عراقی ها}، نيست؟ مگر آنها همين کار را با مردم کُردستان و تُرکمن صَحرا، نکردند؟ کار اينها، با کار «صدّام» و نيروهای مُهاجم عراقی، چه توفيری دارد؟ مردم بومیِ عَرَبِ مَنطقه ؛ که در هَر دو رژيم شاه و مُلّاها، هَميشه به آنها با بَدگُمانی (سوء ظَنّ)، بَرخورد شده است ؛ پَس از اِشغالِ خُرّمشَهر به وسيله ی نيروهای اَرتشِ عراق ، «پاداش»ِ هَمکاری نکردن با نيروهای مُتجاوزِ ، را به صورت آزار و اذيّت و شکنجه و.. و گورهای دسته جَمعی زنان و دُختران شان ، از دست آنان دريافت کردند..


بچّه ها تَعريف می کردند که تا اوّلين گُلوله های خُمپاره به شَهر اِصابت کرد، اوّلين کسانی که شَهر را تَرک کردند پولدارها و کسانی بودند که چيزی برای بُردن با خود داشتند. يکی از آخوندهای مُتنفّذ شهر، اَسباب و اَثاثه اش را بارِ يک کاميون ۱۸ چرخ کرد و « اَلوداع گُلِ ساری! » . بقيّه ی آخوندها هم که در طول جنگ به اينجا آمدند، حالت توريست داشتند. بَعضی از آنها حتّا با حَرف های اَحمقانه ای که می زدند، در کار اَرتش اِخلال می کردند. مثلاً يک بار که عَراقی ها به سوی پالايشگاه ، خُمپاره شليک کردند؛ يکی از اين ذُواتِ « سياه پوش» ، عَراقی ها را ريشخَند کرده بود که اين آحمق های کافَرِ عَفلقی تير آندازی هم بَلَد نيستند و برای نمونه اين بار به دو مِتری هدف شليک کرده اند. و با گفته ی او، عراقی ها متوجّّه ی خَطای خود شدند و دَر نَوبتِ بَعد، به قَلب هدف شليک کردند.


يکی از اين «سياه پوشان»، که اگر اشتباه نکنم «هادی غَفّاری» بوده ؛ وقتی وارد آبادان می شود و شُعارهای روی ديوارها را می بيند حَيرت زده به جای می ماند، عَبای سياه اش را به خود می پيچَد؛ و سپس می گويد: « ما فکر می کرديم که به يک « بَلَدِ اسلامی » وارد می شويم. حال آنکه ما واردِ « استالينگراد » شده ايم. » و می اَفزايد که : « اين موهبت و فَيضِ اِلاهی بود که اين جنگ در گرفت و اين شهر به دستِ جُنودِ اسلام تَسخير شد.».


همين طور که توی مَحلّه های کارگری شهر می گَشتيم، به ديوارها که نگاه می کردی؛ می شد شعارهائی را که روی آنها نوشته شده بود را ، با آنکه روی آنها رَنگ ماليده بودند؛ ديد و خواند. در يک جا، توده ای ها با شابلون نقاشّی کرده بودندکه «مردم را بخوانيد» ؛ و آدم با مَزه ای، اضافه کرده بود: « و بخنديد!». همين کار را، عدّه ای با شُعارِ حِزبُ اللهی ها کرده بودند. آنها به تَقليد از توده ای ها نوشته بودند: «قُرآن را بخوانيد» و يک نفر، اَفزوده بود: « و بخنديد! ». يک جا، شُعار حزبِ رَنجبران را که : « نه آمريکا، نه روسيه، زنده باد ايرانی مُستّقل و مُتّکی به خود» ؛ دَستکاری کرده بودند و کلمه ی «روسيه» را پاک کرده بودند. کنار شُعارِ چريکهای فدائی که : « ايران را سراسر سياهکل می کنيم!»، نوشته بودند : « ايران را سراسر کَربلا می کنيم! ». از شُعار : « نان، کار، آزادی»، روی کلمه ی «آزادی»، خَطِّ ضَربدر کشيده بودند و .. هرجا که آرم « داس و چکش »، بوده با رنگ غليظ، کوشيده بودند که آن را مَحو و نابود کنند...


به خانه که برگشتيم، خَبرِ کُشته شدن « کايدان » ، يکی از رُفقايمان را شنيديم. او در دفاع از شَلمچه در برابر تَهاجم عراقی ها تير خورده و تا او را به بيمارستان برسانند جان باخته بود. تا چند روز که آنجا بوديم، گاهی اخبارخوب و دلگرم کننده، مَبنی بَر اين که نيروهای ايرانی در چند جا حَمله ی عراقی ها را خُنثا کرده و آنها را به عَقَب رانده اند، می آمد. يک بار هم خَبَر آوردند که عراقی ها تلاش می کنند جادّه ی ماهشَهر _ آبادان را تَصرّف کنند. اگر آنها موفّق به اين کار می شدند، ارتباطِ آبادان با ديگر نُقاط ايران، به کُلّی قَطع می شد و اين جزيره در مُحاصره ی کاملِ نيروهای عراقی در می آمد. عراقی ها، پيشتَر جاده های اهواز _ آبادان و اَهواز _ خُرّمشَهر را گرفته بودند. بُمبارانِ چندين باره ی پُل خُرّمشَهر، که سر اَنجام به ويرانی بَخشی از آن شده بود؛ نيز با هدفِ قَطع ارتباطِ آبادان با خُرّمشهر، اَنجام گرفته بود.


ما، در آن موقع فکر می کرديم که جنگی که درگير است، يک «جنگِ ميهَنی» است و من، خودم توی ذِهنيّاتم، آبادان را با «استالينگراد»، مُقايسه می کردم. مُنتها، معلوم نبود که چه کسی نقشِ «استالين» را بازی می کند؟ و «ژنرال ژوکُف» را چه کسی نمايندگی می کند؟ به هر حال، وقتی هم تلاش عراقی ها را برای تَنگ تَر کردن حَلقه ی مُحاصره ی آبادان می ديدم ؛ اين فکر، بيشتر در ذِهنم تَقويّت می شد. آن مردِ «سياه پوش» هم شهر مرا «استالينگراد» خوانده بود. بنا بر اين بايد با جان و دل برای دفاع از آن کوشيد و مانع از سقوط و «تَسخير» آن به دستِ عراقی ها شد. در حالی که من کاملاً غافل و بی خبر بودم که مُمانعت از «تَسخير» اين شهر به دستِ عراقی ها، به مَعنای فراهم کردنِ زمينه برای«تَسخير» آن به دست «سياه پوشان»، يعنی : آخوندهاست.
ساعتِ ۸ صبح ، جلوی مَسجدِ بزرگ شهر که قَرار بود راهپيمائی از آنجا صورت بگيرد؛ جمع شديم. می توانم بگويم که بچّه های چَپ که در آنجا جمع شده بودند، شايد بالغ بر ۷۰۰ _ ۸۰۰ نفر می شدند. شُمارِ مردم ، کَسَبه و بازاری ها و مَذهبی های ديگر، هم که به آنجا آمده بودند؛ سر به چند هِزار نفر می زد. تا آن موقع، حتّا يکی از آنها را در تظاهرات قبلی، نديده بودم . يک ماشينِ اداره ی راهنمائی و رانندگی هم در جلوی صَف راه پيمايان، به چشم می خورد. کاملاً معلوم بود که حَضَرات، برای راه پيمائی اِجازه گرفته اند.


بچّه ها بر سر دو راهی قرار گرفته بودند. چه بايد بکنند؟ صَفِ خود را از بقيّه ی جمعيّت، جُدا کنند و يک تظاهراتِ مُستّقل به راه بيندازند؟ و يا اينکه با مردم باشند؟ گُفته شد که با جمعيّت می رويم امّا سَعی می کنيم شُعارهای خودمان را بدهيم و بر مردم تأثير بُگذاريم. آخوندی، که قيافه ناشناس و جديدی بود که تا حال در آبادان ديده نشده بود؛ مثل اينکه مُتوجّه ی قَضيّه شد، چون مُرتّباً با بُلندگو خطاب به راه پيمايان می گُفت که : « فقط شُعارهائی را که از اين بُلندگو خوانده می شود، تکرار کنيد و لا غير! ».


دَر طولِ راه پيمائی هم هيچ گونه شُعاری بر عليه رژيم و شاه داده نشد. حَتّا شُعارهائی هم که در اين چند روزه از سوی چَپ ها عليه رژيم داده شده بود؛ از سوی آخوندک بُلندگو به دست، مَسخ و بی مُحتوا شد. شعارها اين بود: « ما بُت شکنيم، شيشه شکن نيستيم» و يا :« رکسِ آبادان را، چه کس به آتش کشيد؟» {به جای شعارِ چَپ ها ، که شعار می دادند: رکس آبادان را، شاه به آتش کشيد!} ويا « مَسجدِ کرمان را ، چه کس به آتش کشيد؟» و ..


اَصلاً آن شَب، وَضع غَير عادّی بود. آدم ها روی پای خودشان، بَند نمی شدند. هَرکَس، در حال انجام دادن کاری بود. عِدّه ای پَتو و غَذا و دارو و چيزهای ديگر، جَمع می کردند. عِدّه ای خود را آماده می کردند که برای حمايت و دفاع از کارگران در برابر حَمله ی اَرتش به کارگران به سوی پالايشگاه بروند. اعلاميّه هائی ميان مردم پَخش شده بود که از آنها خواسته شده بود تا از کارگران، پُشتيبانی کُنند. همه ی چشم ها به پالايشگاه و کارگرانی که در آنجا دست به تَحَصُّن زده بودند، دوخته شده بود. کارگران، خواستهای خود، مَبنی بر َلغو حُکومت نِظامی، اِنحلال ساواک، آزادی فَوری و بی قيد و شَرط زندانيان سياسی، به رَسميّت شناختن حَقّ اعتصاب، آزادی اَنديشه و بيان و قَلم و اجتماعات و تظاهرات، آزادی تَشکّل و .. ؛ را اِعلام کرده بودند. آنها خاطر نشان کرده بودند که تا تَحَقّق اين خواستها، به تحصّن خود ادامه خواهند داد. نيروهای ارتشی، برابر دَرهای وُرودی پالايشگاه، مُستقر شده بودند..
خبر آمد که عراقی ها می خواهند از سمتِ «کوی ذُالفقاری»، حمله کُنند. درست از نُقطه ای که کمتر کسی فکرش را کرده بود. البته، عراقی ها چند روز پَی در پَی ، آن مَنطقه را گُلوله باران کرده بودند. با اين همه، اين کار آنها عََجيب به نظر می آمد. نيمه های شب، خبر آوردند که يکی از بچّه ها به نامِ «تاج الدّينی»، در حمله ی عراقی ها در منطقه ی «ذوالفقاری»، کُشته شده . حمله ی عراقی ها با شکست کامل روبرو شده و همه ی نيروی مُهاجم، در کام آب سُرخ فام بَهمَنشير (کارون) و گِل و لای آن، مَدفون شده اند.


با بالا رفتن شُمار کُشته شُدگان، برای من اين پُرسش مَطرح شد: «که چی؟» و اينکه چرا بايد بچّه ها مُفت و مُسَلّم، جان ببازند؟ برای «دفاع از ميهن»؟ اصلاً من و بقيّه، در اينجا چه می کنيم؟ ما از چه دفاع می کنيم؟ از ميهن؟ از ميهنی که به طورِ دَربَست در اِشغالِ «سياه پوشانِ» اسلام پَناه است؟ ما را به دُنبالِ نُخود سياه به اينجا نَفرستاده اند؟ ميهن، ميهنِ بيچاره ی من، ميهن اشغال شده ی من! به خودم نَهيب زدم که : يواش! تُند نرو! می دونی چه فکر می کنی و چه می گی؟ اينها، با خَطِّ حزب، با خط تشکيلات که تو را به اينجا فرستاده ؛ نمی خواند.
هَرچه حَلقه ی مُحاصره ی شَهر، تَنگ تَر و تَنگ تَر می شُد؛ بَر دَستپاچِگی و سَراسيمِگی «سياه پوشان»، نيز اَفزوده می شُد. و دَر پَی اين، اِبراز نارضائی آنان از حُضور « غيرِ خودی ها» {هوادارانِ گروه ها و نيروهای سياسی، بويژه چَپ ها}، بيشتَر و بيشتَر می شد. آنها، به همه کس و همه چيز، بَدگُمان و مَظنون بودند؛ و در انديشه بودند که کاری بکنند تا از « شَرّ » آنان، خلاص بشوند. بَرچَسبِ «جاسوس» و «ستونِ پَنجُمِ دُشمَن» و..، از جُمله ساده ترين تَرفندهائی بود که آنها دَر اَنبان داشتَند. سَراَنجام هم آنها در اين کار خود موفّق شدند؛ و صَحنه را از «اَغيار»، خالی کردند..

 
از کسانی که من، در روز نُخُستِ وُرودم به آبادان، مُلاقات کردم ؛ بسياری دَستگير و به جوخه های اِعدام سِپُرده شُدند. از اين ميان، نام های چَندی از جُمله : حَسَن حقايق، عبّاس صابری، ايرج فَرهومَند، و .. را به خاطر می آورم . به اينها، نام صَدها تَن از بَچّه های چَپ ؛ که عموماً بَرخاسته از خانواده های کارگری بودند و از سازمان دهندگان اعتصابات و تَظاهراتِ پيش ، حين و پس از اِنقلاب بودند و به دست شَب پَرستان اِعدام شدند؛ را بايد اَفزود. فَريدون و محمّد جَعفری، از آن انسان های سَرفَرازی بودند که دَر اين گروه، می گُنجَند. دَر ستيز با ديکتاتوری شاه ، با هَم آشنا شديم و با هَم کار می کرديم . آنان، سياه پوشانِ تاريک اَنديش را از همان آغاز بَرنتافتند؛ و .. در شکار و تَعقيبِ آزاد اَنديشان تَوسّطِ خُفّاشان دين، جان باختَند.


از آبادان، راه اُفتاديم تا از راه ماهشَهر که ، با آنکه زير آتش باری عراقی ها قرار داشت، هنوز بَسته نشده بود؛ راهی به بيرون بيابيم. توی جاده که می رفتيم، در نَزديکی های ما جَنگِ تانک ها جريان داشت. عراقی ها، تلاش می کردند که روی اين جاده هم چَنگ بيندازند..


آبادان، هيچ گاه به دست سَربازانِ عَراقی نيفتاد. اين سپاه ظَفرنمونِ اسلام بود که اين شهر کارگری را که در حال و هَوائی جز حال و هَوای دارالخلافه ی قُم بود، تَسخير کرد؛ و ميخِ اسلام را بر ويرانه ی سِتادهای گروه ها و سازمان های چَپ در اين شهر، کوبيد. پَس از تَسخير کامل شهر به دست «جُنُنودِ اِسلام»، بود که غارت و چَپاول خانه های مَردم ، که در هنگامه ی جنگ به حال خود و «به اَمانِ خُدا»، رَها شده بودند؛ آغاز شد؛ و اسباب و اَثاثه مردم در بازارها و مَحلّ های خريد و فروش در شهرهای شيراز و اِصفهان و جاهای ديگر، چوبِ حَراج خورد. حَتماّ اسباب و اثاثه ی مردم را ، بايد جُزو « اَنفال» و غنائم جنگی که در اين «فَتح الفتوح»، نَصيبِ « جُنودِ اسلام» ، گرديده است ؛ به حساب آورده باشَند..


صِداهای عَجيب و غَريبی از توی راهرو زندان می آمد. عِدّه ای با صدای بُلند وهَمصدا، سُرود اَنترناسيونال را می خواندند:
« بَر ما نَبَخشَد فَتح و شادی
خُدا، نه شَه، نَه قَهرمان،
با دَستِ خود گيريم آزادی
دَر پَيکارهای بی اَمان؛
تا ظُلم را اَز عالَم روبيم
نِعمَتِ خود را آريم به کَف .. »
۳۳ روز از اِعتصابِ غَذای ما می گُذشت. ما در اعتراض به بازداشت و زندانی شدن خود، دست به اين کار زده بوديم . ما از جُمله اَعضای شورای کارکنان بوديم که در طول ماههای حکومت نظامی، در ارتباط با کميته ی سراسری اعتصابات، کار اعتصاب در محلّ کار خودمان را پيش برده بوديم. تَصفيه و بازداشتِ ما، از روی ليستی که «اداره حفاظت»ِ رژيمِ قَبلی، تهيّه کرده بود ولی فُرصتِ عملی کردن آن را نيافته بود؛ صورت گرفت. ناشی از ضَعف مُفرطی که از اعتصاب غذا بر ما چيره شده بود، قادر به بَرخاستن از جای خود و نِشان دادن عَکسُ العَملی نبوديم. امّا به هر زَحمتی که بود بُلند شديم و خودمان را تا دَم در سِلول رسانديم تا با کسی که توی قاب دريچه ی دَر جا گرفته بود، حرف بزنيم. او گُفت که آنها اعضای شورای کارگران پالايشگاه هَستندو پس از دستگيری به « اِوين » آورده شده اند. قيافه ی اُستُخوانی او که يک سبيل پُرپُشت، آن را می پوشاند، به جنوبی ها می آمد. وقتی پرسيدم، گُفت که آبادانی است. صدای کارگران که به خواندن ادامه می دادند، تمام راهرو بند۴ زندان اوين را پُر کرده بود:
« تَنها ما توده ی جهانی
اُردوی بی شُمارِ کار،
داريم حُقوقِ جَهانبانی
نه که خونخوارانِ غَدّار.. »
**
۸ آبان
۱۳۸۱