|
هوشنگ گلاب دژ |
پایِ
صُحبَتِ زاغو
*
می
گُفت : « صُبح هائی که می رَم از خونه ی مَعيدی ها شير بِخَرم ، حالی پَيدا می کُنم
که تَمامِ روز نَشئه اَم . نمی دونی ، چه وَضعی پَيدا می کُنم؟ همين اَلان که دارَم
حَرفِشو می زَنَم يِک جوری می شَم . نَکُنه عاشِق شُده اَم؟ نِگاه کُن ، دارَم می
لَرزم. چِمه؟ چرا اين طوری می شَم؟ »
اين،
« زاغو» بود که از تَجرُبِه ی عِشقیِ خودش، برایِ ما حَرف می زد. زاغو، خيلی کَم
حَرف بود؛ و به خُصوص ، از عِشق و مَسائلِ مَربوط به سِکس و چيزهائی شَبيه آن، کَم
تَر حَرف می زد يا اَصلاً حَرف نمی زَد. وَلی آن شَب ، اين طَور نبود؛ وَ « زاغو» ،
هَمين طور يِک ريز حَرف می زَد.
ما
هَم که اَز خُدا می خواستيم زاغو حَرف بِزَند، هيچی نمی گُفتيم ؛ وَ دو گوش داشتيم
دو تا گوش هَم قَرض کرده بوديم تا او ، داستانِ هيجان اَنگيزِ عِشقیِ خودش را برای
ما تَعريف بِکُنَد. « مَحمود آهَنگَر» هَم ، با يک نِگاهِ مَعنا دار ما را به سُکوت
و گوش دادن تَشويق می کرد. آخه ، آن چه که داشت اِتّفاق می اُفتاد، چيزی بی سابِقِه
و غَيرِ عادّی بود.
شِب
هایِ ديگر، که طِبقِ مَعمول جَمع می شُديم و توی مُحَوطّه ی هِلالی شِکلِ « بَمبَو»
، که تَمامِ طولِ روز ، آب تویِ آن ريختِه شُده و حِسابی خُنَک شُده بود، می
نِشَستيم و هَر يک داستانی را که داشت برای بَقيّه تَعريف می کرد؛ بيشتر محمود
آهنگر، ميدان دار بود و ما اِنگار که جادو شُده بوديم به داستان های او گوش می
داديم .
زاغو،
در جَمعِ ما، يکی از آنهائی بود که بيشتر شِنوَنده بود؛ و من يکی فکر می کردم که او
از اين حَرف ها خوشش نمی آيد. هَر وَقت چِشم اَم به او می اُفتاد، بی اختيار قيافِه
ی « زُ لَيخا» ، خواهرش دَر بَرابَرم ظاهِر می شد. فکرِ بَدی نداشتَم ؛ وَلی با اين
هَمه ، تَرس داشتم که نکند اَفکارِ مَرا بِخواند و ناراحَت بشود. زاغو ، خيلی
خواهرش را دوست داشت ؛ و آدم توی نگاه او می توانست بخواند که خيلی نگرانِ خواهَرَش
اَست . اِنگار قراربود اتّفاقی برايَش بيفتَد. شايَد به همين عِلّت ، به داستان های
عاشقانه با بی علاقِگی گوش می داد.
اَمّا
آن شَب، اين طَور نبود. او می خواست از عشق و از داستانِ عاشقانه ای که خودِ او
قَهرِمانِ آن بود، برايمان بگويد. به خاطرِ هَمين هَم، هَمه یِ ما با دَهان های باز
، به او خيره شده بوديم . ولی مَگر او ، حرف می زَد. سُکوتِ سَنگينی، حاکِم شُده
بود؛ وَ هيچ کُدام اَز ما جُرأت نداشت تا لَب اَز لَب باز کُند، مَبادا حَواسِ زاغو
پَرت بِشَود و يادَش بِرَوَد که چه می خواسته بگويَد.
من
خودم هَم بَعضی صُبح ها برای خَريدنِ شير، به خانه ی « مَعيدی ها» ، که تویِ «
لِينِ عَروسيّه » بود، می رَفتم . دَرِ حياطِ خانه ی آنها، مَعمولاً نيمه باز بود.
يَعنی ، آن را قُفل نمی کردند؛ وَ دو لِنگه دَر، روی هَم بودند. فِشارِ کمی که به
لِنگه ی دَستِ چَپ می دادی، دَر به آرامی وَ بی آنکه صِدائی شَنيده شود، باز می شد.
دَر که باز می شد، يک حياطِ دِراز قرار داشت که سَمتِ راستِ آن را به گاوها
اِختِصاص داده بودند.
يک
ديوارِ کوتاه ، کمی بُلند تَر اَز قَدِّ من، اين قِسمَت را اَز بَقيّه ی حياط، جُدا
می کرد. اين قِسمَت را هَم با ديوارهائی کوتاه تَر، اَز هَم جُدا جُدا وَ خانه خانه
کرده بودند. وَ دَر هَر قِسمت ، يک گاو جا داده شده بود؛ که هَميشه دور و بَرَِ هَر
کُدام اَز آنها، با تَلی اَز يونجه و عُلوفه پوشانده شده بود. روبرویِ دَرِ حَياط ؛
اُتاق هائی که ساکنانِ خانه ، تویِ آنها زندگی می کردند، واقِع شده بود. سَمتِ چَپِ
حياط هَم ، هَميشه مُشتی خِرت و پِرت رویِ زَمين ، وِلَو شده بود.
هَر
وَقت که من برای خَريدنِ شير به آنجا می رَفتم ، يک زَنِ بسيار زيبا، که می دانستم
نام اَش « آمريکا» است، با چِهره ی گُشاده وَ با مِهربانی و « يا حَبيبی، تَعالا ..
» گويان، جلو می آمد و پول وَ ظَرفِ را که به سويَش دراز کرده بودم ، اَز من می
گرفت ؛ تا به من شير بدهد. گاهی شيرِ دوشيده، اَز پيش آماده بود. وَلی، بيشتَرِ
وَقت ها اين طور نبود؛ وَ او می بايد يکی اَز گاوها را بدوشد. وَ .. اينجا بود که
دُنيایِ رُومانتيکِ من، آغاز می شد.
او
دَر کنارِ يک گاو وَ دَر ميانِ پاهای او ، رویِ زانو می نِشَست ؛ دامَنِ لِباس اَش
را به کناری می زَد ؛ وَ سَطلِ شير وَ يا ظَرفِ مرا ميانِ ران های بِرِهنِه اَش می
گُذاشت وَ شيرِ گاو را می دوشيد. من، دُزدانه به ران های او نگاه می کردم وَ از خود
بی خود می شدم. دَستِ خودم نبود. توانِ اين که اين کار را نکُنم، نداشتم. شايد او
هَم مُتوجّه می شد، امّا هيچی نمی گُفت.
هميشه
او چيزی زيرِ لَب زَمزَمه می کرد: «.. وَ غَرامی هَلَکنی .. » وَ يا «.. روحی و
قَلبی و جِسمی و اَهلی و جَمالی.. » ؛ و يا شِعرهای ديگری. بيشترِ وَقت ها او با
خواننده ای، که صدايَش مِثلِ يک جريانِ هوای خُنک از توی اُتاق می آمد، هَم نوائی
می کرد. وَ .. آخرِ سَر، ظَرف را اَز شير پُر می کرد وَ به دستَم می داد. دَستی هَم
به سَرم می کشيد؛ وَ من هَم خوشحال و خَندان راه می اُفتادم و ، رَقص کُنان و پای
کوبان به خانه می رَفتَم .
من،
خيلی کم به اين زن فکر کرده بودم . شايد فکر می کردم که نبايد به او فکر کنم .
يعنی، اينکه شايد فکر می کردم که حَقِّ اين کار را ندارم . شَحصيّتِ اين زَن هَم
طَوری بود که خود بخود آدم را وا می داشت که به او اِحترام بگذاری. يا اينکه از او
می تَرسيدم ، نمی دانم . او را بيرون، تویِ خيابان هَم ديده بودم . ميانِ ساعتِ ۱۰
تا ۱۲ با يک سينیِ بُزُرگ ، پُر اَز کاسه های ماست می آمد وَ جلویَ نانوائیِ
«حَدّاد» ، تویِ « لَينِ يک » می نِشَست . ماست ها را که می فروخت ؛ از نانوائی نان
می خريد، سينیِ خالی را روی سَرَش می گُذاشت وَ به خانه اَش بَر می گَشت.
من،
هَر وَقت به آنجا می رَفتم وَ لایِ دَر را بی آنکه صِدائی بِکُنَد باز می کردم وَ
تُو می رَفتم ؛ نوای دِلنِشينِ «اِسمَهان» وَ يا « مُحَمّد عَبدُالوهاب»، چون
نَسيمی خُنَک وَ جان بَخش، فَضایِ خانه را پُر کرده بود. فکر می کنم گاوها هَم
موزيکی که فَضا را عَطر آگين کرده بود، می شناختَند. چون تا چشمِ شان به من می
اُفتاد، گوئی با زَبانِ بی زَبانی به من می گفتند که ساکِت باشم وَ سَر و صِدائی
نکنم. آنها با نگاه شان به من می گفتند: « چيزی نگو، و فَقَط گوش بده! » .
گاهی
«عاشِق، يا بُلبُل ..» و گاهی « وَ غَرامی هَلَکنی ..»، چون يک تارِ نامَرئی از
«صَندوق آواز» ی که وَسَطِ اُتاقِ روبرویِ در ، قرار داشت ، تا اُتاقک های گاوها ،
تا تَمامِ گوشه و کناره های حياط، تا درِ حياط ، وَ تا گوش و جانِ من ، که سَر زده
به اين فَضای عاشقانه پا می گُذاشتم ؛ کشيده می شد. من با آنکه بَچّه بودم ؛ با اين
هَمه، خيلی خوب می فَهميدم کسی که اين آهنگ را هَر روز وَ هَر ساعت گوش می دَهد و
آن را دائماً زيرِ لِب، زَمزَمه می کند ؛ بايد عاشق باشد. وَ اين، کسی جُز «
آمريکا» ، زنِ زيبایِ عَرَبِ صاحِبِ اين خانه ، نبود.
او
، بی آن که چيزی در اين باره به من يا کسِ ديگری گُفته باشد، داد می زد که عاشِق
است. من، هيچ گاه اين زن را عَصَبانی، اَخمو وَ تُرشرو نديدم. او حَتماً بايد عاشق
باشد که رفتارش با ديگران، فَرق می کند. رفتارِ او، مهربانیِ او، چِهره ی گُشاده وَ
لَبانِ زيبایِ شُکُفته به گُلخَنده یِ گُنگ و ناخوانائی که هَميشه توی صورتِ چون
بَرگِ گُل اَش ، پيامی از زندگی وَ شادی به تو اَرزانی می کرد؛ هَمه وَ هَمه
تَرجُمانِ عِشقِ بزرگی بود که اين نَخلِ سِتَبر وَ تناور ، از آن لَبريز شده بود.
او،
چون رودخانه ی بَهمن شير به گاه مَدّ، دَر شَبِ ۱۴ ماه، زيبا وَ خواستنی بود ؛ وَ
تو را به شنا کردن وَ به غَرقه شدن دَر کامِ اَمواجِ خُروشانِ خود، فرو می طَلَبيد.
او ، بی آن که کلامی بر زَبان آورده باشد به ما می آموخت که عشق ، از آنِ « زن »
است . زن است که عاشق می شود. مَردها ، چنين قُدرتی وَ چُنين توان وَ چُنين
ظَرفيّتی را ندارند. روی آوریِ مردها به سویِ زن ها، به خاطِرِ نيازِ فيزيکی وَ
جِسمی است. زن اَمّا عاشق می شود تا با آن وَ از طريقِ آن، مرد را در خود حَلّ کند،
وَ او را جُزئی از خود کند. من، هَر بار که او را می ديدم ، فکر می کردم که مادرم
عاشق است.
من،
هَر روز توی راهِ خانه تا اينجا، هَمه اَش به فَضای عاشقانه ای که تا چند لَحطه ی
ديگر توی آن غَرق می شوم؛ می اَنديشيدم. هميشه هَم فکر می کردم يک روزی از آن چه که
برايم گُنگ وَ نامَفهوم بود وَ آن را فَقَط در حَول وَ حوشِ « آمريکا »، سُراغ می
گرفتم؛ بَرخوردار خواهَم شد. امّا خودم هم نمی دانستم که آن چيز، چه چيزی است؟ هر
چه بود، نيازِ فيزيکی نبود. شايَد دلم می خواست که اين « زن »، مرا دوست داشته باشد
؛ و آغوش اَش، پَناهی باشد برای من ، تا من از زِشتی ها وَ زُمختی های زندگی اَم ،
به آن روی آورم. امّا من ، هيچ گاه جُرأتِ به زَبان آوردنِ اين آرزوی خود وَ بيان
آن را نداشتم. گاهی از فکر کردن به آن هم ، واهمه داشتم.
«
وقتی در را باز کردم و رفتم تُو، يک هَو سَرِ جایِ خودم خُشکم زَد. فکر می کنيد که
چی ديدم؟ يک حالتِ نيمه تاريک بود. صدای پِچ پِچِ نا مَفهومی اَز مَحَلّی که گاوها
قَرار داشتند ، می آمد. مِثلِ اينکه کسی مُتوجّه ی آمدنِ من نشد. من ، ظَرفِ خالیِ
شير، توی دَستم جلو تَر رَفتم . « آمريکا » را با يک مَرد که نفهميدم کی بود، چون
پُشت اَش به من بود، ديدم که روی يونجه ها و عُلوفه ها به هَم می پيچَند.. »
زاغو
پَس از گُفتن اين چند جُمله، کمی مَکث کرد. آبِ دهان اَش را قورت داد وَ سِپَس
ادامه داد : « .. من مِثلِ بَرق گرفته ها آنجا ايستاده بودم . چِشم هايم به ران های
سفيد وَ خوش تراشِ « آمريکا » که زيرِ فِشارِ تَنِ مَرد، به آرامی تکان می خورد؛
خيره شده بود. يکی از دَست های مرد ، توی پيراهَنِ « آمريکا» و توی سينه های او می
چَرخيد و دَستِ ديگرش ، رویِ ران ها وَ کمرِ او ، حَرکت می کرد. نمی دانستم که چکار
بايد بکنم؟ برگردم وَ بروم؟ يا اينکه چيزی بگويم تا آنها بدانند که من آنجا هَستم.
نمی دانم چطور شد که يک هَو، نگاهِ « آمريکا » با نگاهِ من به هَم بَرخورد کرد ؛ وَ
او، چيزی توی گوشِ مَرد گفت وَ مَرد بی آنکه بَرگردد وَ به من نگاه کند، از رویِ او
بُلند شد، خودش را جَمع و جور کرد وَ به سُرعت به سَمتِ يکی از اُتاق ها رَفت .. »
وَقتی
زاغو به اينجای داستان اَش رسيد، کاملاً می شد احساس کرد که دارد می لرزد. خوب، که
چی؟ از کجا که او، دُروغ نمی گويد وَ اين داستانِ بی سَرو تَه را از خودش دَر
نيآورده باشد؟ به فَرض هَم که راست بگويد؛ کُجای اين داستان به زاغو و عاشق شدنِ او
، مَربوط می شود؟ اين، چيزی بود که دَر يک آن به ذِهنِ مَن رسيد. توی چشمِ بقيّه
هم، من همين پُرسِش را خواندم . زاغو هَم مثِلِِ اينکه گيجی وَ حَيرتِ ما را دَر
يافته بود. چون پَس از چََند لَحظه، به گُزارشگری از داستانِ عاشقانه ی خويش، ادامه
داد :
«
.. وَقتی آن مَردِ نَرّه خَر، خودش را توی يکی از اُتاق ها قايم کرد؛ « آمريکا » ،
مثلِ اينکه هيچ اِتّفاقی نيفتاده است ؛ به سوی من آمد و دَست اَش را برای گرفتنِ
ظَرفِ من دراز کرد. من ، سَرِ جای خودم ميخکوب شده بودم . اَصلاً قُدرت وَ تَوانِ
اينکه دَستَم را حرکت بدهم ، نداشتم . او نزديک تَر آمد. رو به رویِ من، روی دو
زانو نشست . مِثلِ مَوقَعی که می خواهَد گاو را بدوشَد. چشم دَر چشمِ من دوخت . با
کَفِ دو دست، صورتِ مرا گرفت و به صورتِ خودش نزديک کرد. عَطرِ عَجيبی از صورتِ او
وَ از دَهانِ او ، وَ از تَنِ او ، پَخش شد؛ وَ توی صورتِ من وَ تویِ دَهانِ من وَ
تویِ تَمامِ تَنِ مَن ، خانه کرد.. »
حالا
زاغو کمی آرام تَر به نظر می رسيد. گوئی دَر همان حالتِ خَلسِه ای که از آن حرف می
زَد، قرار گرفته بود. او ادامه داد : « .. ديگه شده کارِ هَر روزم . هَر روزی که می
رَم شير بِخرم ، « آمريکا» ، تا مرا می بيند، جلو می آيد. رو به روی من ، روی دو
زانو می نشيند. چشم در چشمِ من می دوزد. با کفِ دو دَست، صورتِ مرا می گيرد وَ به
صورتِ خودش نزديک می کند؛ وَ عَطرِ صورت اَش ، وَ عَطرِ دهان اَش ، وَ عَطرِ تن اَش
؛ را توی صورتِ من ، وَ توی دَهانِ من ، وَ تویِ تَنِ من ؛ می پاشد.. »
اينجا
بود که من پاسُخِ پُرسشی را که بارها به ذِهن اَم خُطور کرده بود، امّا پَیِ آن را
نگرفته بودم ؛ دريافت می کردم . من ديده بودم که زاغو ، هميشه ميانِ ساعتِ ۱۰ تا ۱۲
دَور و بَرِ نانوائی « حدّاد» ، پَلاس است ؛ ولی هيچ گاه کُنجکاو نشده بودم تا
دليلِ آن را کَشف کنم . حالا که زاغو، داستانِ خودش را تَعريف می کرد، به رازِ اين
پَرسه زنی ها پَی بُردَم . زاغو، هَر روز می رفت و يک گوشه ای آن نَزديکی ها خودش
را قايم می کرد و زاغ سياهِ « آمريکا » را چوب می زد.
«
آمريکا »، روی زمين و چهار زانو می نِشَست. ران های بَرجسته و قَشنگ اَش ، از روی
لباسِ خوش رَنگ وَ زيبائی که به تَن داشت ؛ به گونه یِ هَوَس اَنگيز و گيرائی
خودنمائی می کرد. يک دُکمه ی پيراهَن اَش را هَم باز گُذاشته بود وَ پِستان های
دُرُشت وَ خوش تَراش اَش چون دو پَنگِ خُرما، چشم نواز و خواستنی به رویِ تو
لَبخَند می زد. « آمريکا » ، به اين شِکل می نشست وَ به فروختنِ کاسه های ماستِ خود
به مُشتريان اَش سَرگرم بود.
گاهی
هَم ، او با زن های ديگر، که آنها هَم عَرَب بودند و ماست يا سَرشير يا سَبزی يا
خوراکی يا چيزهای ديگری برای فروش، عَرضِه می کردند، حَرف می زد. اتّفاق می اُفتاد
که با يکی دو تا از جوان های عَلّاف که قَصدِ لاس زدن با او را داشتند هَم ، دو سه
کلمه ای ردّ وَ بَدَل می کرد. بی آن که به آنها آخم بکند وَ يا اينکه خَشمگين بشود.
به تَنها کسی که دَر اين ميان، تَوجُّهی نداشت ؛ دوستِ عزيزِ ما، زاغو بود. آن هَم
، نَه اينکه دانستِه اين کار را بکند. اَصلاً زاغو ، دَر چِشم رَس اَش نبود. يَعنی،
زاغو، طوری خودش را قايم کرده بود که « آمريکا» ، او را نَبينَد.
زاغو
، داشت صُحيت می کرد؛ ولی من ديگر چيزی از حَرف های او را نمی فَهميدم. دُنيای زيبا
وَ قَشنگی که دَر رؤياهای خودم ساخته بودم، با اين حَرف های او فُرو ريخت. پيش از
اين که از دستِ « آمريکا» عَصبانی بشوم و يا از او بدم بيايد، از زاغو بدم آمد. يکی
دو بار خواستم بِه پَرَم گلوی او را توی چَنگ بگيرم و نَه گُذارم حرف بزند. يعنی،
آدم می تواند تا اين حَدّ بی رَحم وَ بی شَفَقَت باشد که يک اِنسان خوب وَ نازنين
چون « آمريکا » را اين طور ظالمانه وَ به همين سادگی، ويران کند؟ مگر، می شود؟
من،
که فکر کرده بودم وَ آرِزو کرده بودم که اگر روزی بخواهم عاشق بشوم، عاشقِ اين زن
خواهم شد. يا يک جورِ ديگر، فکر کرده بودم وَ آرزو کرده بودم که روزی زنی را بيابم
که عاشق باشد، که عاشقِ من باشد: که مرا در خودش حَلّ بکند وَ مرا از خودش وَ جُزئی
از خودش بکند. من، در خودَم توانَ عاشق شدن را نمی ديدم. چون فکر می کردم من دارای
چُنين قُدرت وَ چُنين تَوان وَ چُنين ظَرفيّتی نيستم. چون فکر می کردم زن برای من ؛
مِثلِ غذاست ، مثلِ خواب است، مِثلِ آب است برای موقَعی که تِشنه می شوم وَ آن را
می نوشَم وَ تِشنگی آم رَفع می شود؛ وَ مِثلِ هَر نيازِ مادّی وَ فيزيکیِ ديگر
اَست.
من
فکر می کردم که فَقَط زنها هَستند که می توانند عاشق بشوند. به خودم می گُفتم که :
« تو وقتی بزرگ هم بشوی، نمی توانی عاشق بشوی . چون تو، زن نيستی . چرا مردها
حامِله نمی شوند وَ بچّه نمی زايَند؟ ». من، مُدّت ها با اين فکرهای بَچّه گانه
دَست به گريبان بودم. « آمريکا » ، زنِ عرب ، برای من : « اِسمَهان »، برای من : «
هِنسای عرب »، برای من : « بُلبُلِ عاشق » وَ برای من : خودِ عِشق بود وَ : «
غَرامی هَلَکنی ..» بود. وَ حالا ؛ زاغو، اين دوستِ نادانِ من : هَمه ی اين دُنيای
با شُکوه وَ آمّا خيالیِ مرا، از هَم فُرو می پاشيد.
وَقتی
زاغو، داستان اَش را تَعريف می کرد؛ احساس می کردم که چيزی دَر دَرونِ من ، دَر
حالِ رَنگ باختن و نابود شدن است. نه تَنها « آمريکا » وَ تَصوّرات وَ ذِهنيّاتی که
دَر باره ی او داشتم ، فُرو می ريخت و دودِ هوا می شد؛ بَلکه يک مَجموعِه ی تارِ
عَنکبوتی اَز اَنديشه های غيرِ واقعی و نا کار آمَد هَم ، رَنگ باختند وَ نابود
شدند. اَنديشه هائی که ، دَر دُنيای زِشت و زُمختِ مَحدود شده به انديشه ی « شِکم
وَ زيرِ شِکم » ؛ جائی برای آنها در نظر گرفته نشده است.
وَقتی
زاغو ، داستان اَش را تَعريف می کرد ؛ دُنيای شاعرانه و خيالی و کودکانه ی من ، با
هَمه ی زيبائی ها و فانتزی هايش فرو ريخت. پَس، « آمريکا » هَم چون من و بَقيّه ،
در چَنبَره ی نيازِ فيزيکی وَ جِسمی گرفتار است. پَس او ، عاشق نيست وَ فَقَط
تَظاهُر به اين کار می کند. شايد او هَم دِل اَش می خواسته که عاشق باشد. شايد او
هَم ، چون من دِل اَش می خواسته که عاشق بشود. شايد، او ..
**
۱۷ دی ماه
۱۳۸۱
بَرگَردانِ
{اَز عربی به پارسیِ} چَند فَراز ازتَرانه هائی که اَز آنها سود بُرده اَم :
*
يا حَبيبی، تَعالا : عَزيزم، بيا
*
وَ غَرامی هَلَکنی : و عِشقِ تو مرا کُشت
*
روحی و قَلبی و جِسمی و اَهلی و جمالی : تو، جانِ من وَ قَلبِ من وَ زيبَندگی و
زيبائی مَنی
*
عاشِق، يا بُلبُل : اَی بُلبُلِ عاشِق
{اگر
لَغزشی دَر بَرگرداندَنِ واژه ها رُخ داده باشد؛ از عَزيزانَم دَر خَلقِ عَرَبِ
ايران، پوزِش می خواهَم.}
***