|
هوشنگ گلاب دژ |
نَفتالين،
مَرگِ موش، دَوایِ لِباس ..
هَمه،
زديم زيرِ خَنده . اين عادَتِمان بود که بِه هَر چيزِ نَو، عَجيب وَ نا آشنا
بِخَنديم. خودِ «مَنصور» هَم، هَميشه هَمين کار را می کرد. وَلی اين بار، او خَيلی
عَصَبانی شُد. قَهر کرد وَ به عُنوانِ اِعتراض، دَفتَرِ اِنشائَش را بَست وَ بِه
نيمکتی که تَنها مَن وَ او پُشتِ آن می نِشَستيم، بَرگَشت؛ وَ بی آنکه کلمه ای با
من حَرف بزند، يا حَتّا به من نِگاه بِکند، سَرِ جایَِ خودش نِشَست. پِچ پِچ وَ
هَمهَمه یِ صِدای بَچّه ها قَطع شُدنی نبود. تَنها کسی که هاج وَ واج، سَرِ جايَش
ميخ شُده بود؛ «آقای اَسدی»، دبيرِ اِنشاء بود. هَرکسِ ديگر هَم به جای او بود،
هَمين حالَت را پَيدا می کرد.
«مَنصور»،
اُصولاً آدمِ شوخ وَ شاد وَ اَهلِ بِگو وَ بِخَند بود. او آدمی نبود که به صِرفِ
اينکه بچّه ها به حَرفِ او خَنديده اَند، قَهر بِکند. اَصلاً او آدمِ نازُک نارَنجی
وََ قَهر قَهروی نبود. او در بيانِ مَطلب وَ در به تَصوير کشيدنِ اَشياء، اُستاد
بود. هَمه ی ما تَمامِ وَقتِ زَنگِ تَفريح ها، به جای بازی يا هَر کارِ ديگری،
دَورِ او جَمع می شديم وَ او داستان های عَجيب وَ غَريب وَ باور نکردنی خودش را
برای ما تَعريف می کرد. هُنرِ او دست اَنداختنِ هَمه وَ هَر چيز وَ جُستُجو وَ
آفرينشِ خوشی وَ شادی از چيزها وَ لَحظه های غَم زده وَ بی روح بود. او با اين کار،
هَم به خودش وَ هَم به ما کُمک می کرد تا زُمُختی وَ دُرُشتیِ زِشتی های زندگی در
مُحيطی که داشتن وَ نداشتن، تَوانستن وَ نَتوانستن در کنارِ هَم حُضور داشتند؛ را
به دستِ فَراموشی بِسپاريم. در اين صورت وَ با تَوجّه به اين روحيّه که در او سُراغ
داشتيم، اين کارِ او به چه مَعنی بود؟
حالا،
بايد اِنتظار داشت که يک تَغييرِ عَجيب وَ غَريب رُخ بدهد تا اين جَوِّ سَنگين وَ
آزار دَهَنده بِشکند. اَمّا مُشکل اين بود که هيچ يک از ما اين تَوان را در خودمان
سُراغ نمی ديديم که می تَوانيم کاری در اين زَمينه اَنجام بِدهيم. يا دَستِ کَم،
اين طَور فِکر می کرديم. اَصلاً، چرا ما تا «منصور» دَهان باز کرد وَ مَوضوعِ
اِنشاء اَش را به زَبان آورد، آن جوری وَ مِثلِ ديوانه ها زَديم زيرِ خَنده؟ آن هَم
چه خَنده ای؟ کِلاسِ درس، از صدای خنده ی کَر کُننده ی ما به لَرزه در اُفتاد!
مگر
چيزِ خنده داری در سِه چهار کلمه ای که او گُفت، وجود داشت که ما آن واکُنش را
نِشان داديم؟ آيا «نَفتالين» وَ «دوای لباس» وَ «مَرگِ موش»، موادِ تَوليد کُننده ی
خَنده هَستَند؟ من فکر نَمی کنم که اگر «منصور»، عُنوانِ ديگری هَم برای اِنشائَش
بَرگُزيده بود، ما باز هَمين کار را نمی کرديم: چون اين کار به صورتِ يک عادَت در
آمده بود.
يک
مَرتبه مُتوجّه شدم که «آقای اسدی»، دبيرِ اِنشاء، در کنارِ نيمکتِ ما ايستاده است.
خودم را آماده کردم که اگر دليلِ خَنده اَم را از من پُرسيد، بگويم که: «من تَنها
نيستم که خَنديدم، هَمه ی کلاس خَنديدند.. ». اَمّا او، در حالی که کَفِ دَستِ
راستَش را زيرِ چانه گُذاشته بود، بی آنکه کلمه ای بَر زَبان بيآوَرَد، کنارِ
نيمکتِ ما ايستاده بود وَ با يک لَبخَندِ ريشخَند آميز: خيره به «منصور»، نگاه می
کرد. اين وَضعيّت، چَند دَقيقه طول کشيد. پِچ پِچ وَ صِدای هَمهَمه ی بچّه ها، که
کلاس را تا اين زمان در کامِ خود کشيده بود، کم کم فُروکش کرد وَ يک سُکوتِ سَنگين
وَ آزار دَهَنده، جای آن را گرفت. «منصور»، اَمّا هَمچنان ساکت وَ خاموش توی خودش
فُرو رَفته بود وَ کاری به آنچه در پيرامونش می گُذشت، نداشت.
لَحظه
های سَنگينِ اِنتِظار. نَتيجه، چه خواهَد بود؟ اَصلاً مگر قَرار بود نتيجه ای در
کار باشد؟ يک دانش آموز آمده انشائَش را بخواند، عِدّه ای خَنديده اند وَ او قَهر
کرده وَ رَفته وَ نِشَسته. نِشسته، که نشسته! نَفَرِ بَعدی بايد برود وَ انشائَش را
بخواند، مگر نه؟ قانون وَ رَوشِ کار، هَمين است. اَمّا، اين قانون وَ روشِ کار،
قانون وَ روشِ «آقای اسدی» نَبود. او با بچّه ها، مِثلِ دوست وَ رَفيق رَفتار می
کرد. او بچّه ها را دوست داشت. بچّه ها هَم مُتقابلاً او را دوست داشتند. زَنگِ
انشاء، تَنها ساعَتی بود که بچّه ها با عِشق وَ عَلاقه، در آن شِرکت می کردند.
انشاء، بَهانه وَ اَبزاری بود که ما برای مَطرَح کردنِ اِحساس های سَرکوب شُده،
آرزوها وَ رؤياهای نامُمکنِ خويش وَ زشتی ها وَ پَلِشتی هائی که به دست وَ پای
زندگی ما پيچيده بود؛ از آن سود می بُرديم.
چه
اِرتباطی ميانِ نگاهِ خيره ی «آقای اسدی»،که لَبخَندِ ريشخَند آميزی آن را هَمراهی
می کرد؛ با سِلول های مَغزی «منصور»، که با چشمانِ بَسته در يک بَرهوتِ تاريک وَ
سياه غَرقه بود، بَرقَرار شد که ناگاه پِلکِ چشمانِ «منصور» گُشوده شد وَ لَبخَندی
بَر لَبانِ تا آن زَمان بَرهَم فِشُرده اَش نِشَست؟
حالا،
«منصور» دوباره در کنارِ «تَخته سياه» ايستاده وَ در يک سُکوتِ اِحترام آميز،
خواندنِ انشاء اَش را آغاز می کند: «نَفتالين، مَرگِ موش، دَوایِ لباس.. ».
من،
خودم بارها صِدای مَردی را که هَميشه مُشتی خِرت و پِرت به خودش آويزان کرده بود وَ
توی کوچه ها وَ مَحَلّه ها می گَشت وَ با صِدای دو رَگه وَ تَقريباً ناهَنجاری، جار
می زد: «نَفتالين، مَرگِ موش، دوای لباس..»؛ شَنيده بودم. شايد بَقيّه ی بچّه ها
هَم با اين مرد وَ صِدايَش آشنا بودند. وَ شايد هَم عِلّت وَ دَليلِ خَنديدنِ ما،
زَمانی که «منصور»، خواندنِ انشائَش را آغاز کرد؛ هَمين بود. اَلان که «منصور»، از
اين مردِ شِندِرِه پوش سُخَن می گُفت، آن هَم با زَبانِ ويژه ی خويش؛ من خودم را
تویِ خيابانِ «حَمّام جَرمَن»، احساس می کردم وَ قيافه ی مَهيب وَ تَرسناکِ اين
مردِ مَفلوک وَ بينَوا، مِثلِ روزِ رَوشَن در بَرابَرِ چشمانم رِژِه می رَفت.
من
خودم شَخصاً هيچ گاه جُرأت نکردم که تا يک مِتری اين مرد به او نَزديک بِشَوم.
قيافه ی عَجيبی داشت. «منصور»، توی شوخی هايَش می گُفت: «خُدا در زمانِ خِلقَتِ اين
گونه آدم ها، گِل کَم آورده وَ تِکّه ای از تَنِ هَرکُدام از آدم های ديگه کَنده وَ
توی صورتِ آنها چَپانده!». آدم های مُشابه ی او، در کوچه وَ مَحَلّه ی ما زياد
بودند. يکی از آنها، سُپورِ مَحَلّه بود. نام اَش «بَرخور دار» بود. کُجايَش
تَرسناک است؟ مادرها برای تَرساندن وَ خواباندنِ بچّه هايشان، نامِ او را بَر زَبان
می آوردند وَ بچّه ها بی درنگ به خواب می رَفتند. اين «بَرخوردارِ» عَزيز، چِهره ی
دِفُرمِه ی عَجيبی داشت. جُذام يا سَرِطان داشت، آن مَوقع به عَقلِ ما بچّه ها وَ
شايد بُزُرگتَرها هَم، نمی رسيد. تمامِ آدم های دَرب وَ داغانی که توی کتابهای
«ماکسيم گورکی»، تَصوير شده بودند؛ توی مَحَلّه ی ما زندگی می کردند.
«منصور»،
در انشاء اَش از آنجا آغاز کرد که با صِدای اين مرد که جار می زده : «نَفتالين،
مَرگِ موش، دوای لباس،..»، از خواب بيدار شده؛ وَ تَمامِ روز اين صِدا توی کلّه اَش
می پيچيده وَ او را رَها نمی کرده؛ وَ شَب هَم با اين صِدا به خواب رَفته وَ توی
خواب هَم اين صِدا را می شَنيده.. فَردايَش، توی کوچه به دُنبالِ اين مرد به راه می
اُفتَد تا از چَند وَ چونِ کَسب وَ کار وَ گُذرانِ او سَر در بيآورد. آنچه که اين
مرد عَرضِه می کرد، طَبعاً در مَحَلّه ی ما خَريدار وَ طَرَفدار داشت وَ هَميشه
عِدّه ی زيادی دَورِ وَ بَرِ او جَمع می شدند وَ ضِمنِ سَر به سَرِ او گُذاشتن،
چيزی هَم از او می خريدند.
يکی
از ويژگی های مَحلّه ی ما، حُضورِ فَعّال وَ بی قَيد وَ شَرطِ موش های بُزُرگ وَ
تَنومَندی بود که به آنها «گِرزِه» می گُفتَند. اين ذُواتِ شَريف، از هيچ بنی بشری
تَرس وَ واهمه ای نداشتند وَ آزادانه در جاهای مُختلف رَفت وَ آمد می کردند. حَتّا
«ناطور» های محلّه که شَبها با در دست داشتنِ «باطومِ ناطوری»، کارِ نگهبانی از
محلّه را به گَردَن داشتند، نيز از مُقابله با اين حَضرات؛ عاجِز بودند. «مَرگِ
موش»، اين آياتِ عِظام را هَدَف قَرار داده بود. نَفتالين هَم بَرای مُقابله با
آفاتی بود که پوشاک وَ اَلبَسِه را تَهديد می کرد. گرچه اين چيزها که اين دوستِ ما
برای فُروش عَرضِه می کرد، چيزهائی مُفيد وَ کاربَر بود؛ ولی.. اِمکاناتِ اِقتصادیِ
مردم برای تَهيّه ی اين موادّ، تا يک حَدِّ مُعيّنی بود..
«منصور»،
در انشاءِ خود از لَحظه ای نام می بَرَد که ديده اين مرد در کنارِ ديوارِ يک خانه
رویِ زَمين نِشَسته وَ بُقچه ی کوچکی را باز کرده وَ نان وَ پَنير وَ پيازی را که
برای ناهار با خود آورده است، با اِشتها وَ وَلعِ عَجيبی می خورد. چَند لَحظه بَعد،
او دَر هَمان جا، وَ در کنارِ اَسباب اَثاثه اَش روی زَمين دراز کشيده وَ به خواب
می رَوَد ..
«نَفتالين،
مَرگِ موش، دوای لباس، ..»، تَرجيع بَندِ اِنشاءِ «منصور» است که بارها وَ هَرگاه
که می خواهد گوشه ای از زندگی يا حالاتِ قَهرمانِ داستانَش را بازگو کند، تکرار می
شود. او در بازگُشودنِ گوشه های نارَوشَن وَ تاريکِ پَهلوانِ خود، عِشق وَ عَلاقه ی
خود را به اين انسانِ تَنها وَ طَرد شُده ، که می تَوانست پدرِ او وَ يا هَرکُدام
از ما باشد؛ به رَوشنی وَ آشکارا نشان می دهد. با او گام بَرمی دارد، با او جار می
زند، با او نان وَ پَنير وَ پياز می خورد وَ .. در کنارِ او در کنارِ ديوار وَ توی
خيابان می خوابد.
وَ
سَراَنجام، در لَحظه ای که «منصور»؛ در حاليکه کلاس را به طَورِ کامِل در چَنگ دارد
وَ بچّه ها چون اَفرادی که گوئی جادو شده اَند بُهت زده وَ مَسحور به سُخنانِ او
گوش فَرا می دهند؛ به پَرده ی پايانی تراژدی خود می رسد: «زَنگِ تَفريح»، به صدا در
می آيد.. وَلی، گوشِ کسی بدهکارِ آن نيست وَ هَمه مُنتظرند که پايانِ اين داستان را
بشنوند. وَ «منصور»، اِدامه می دهد:
«آن
روز، حالم خَيلی گرفته بود. دِلهُره وَ اِضطراب، توی جونَم اُفتاده بود. گُفتم بروم
شَهر، هَم شايد يکی دو تا از بچّه ها را بِبينم وَ هَم يک بَستنی توی قَنّادیِ
«نِگرَو» بخورم. از «لَينِ يک» که توی «حَمّام جِرمَن» پيچيدم، يک مَرتبه دِلَم
هُرّی پائين ريخت. جَمعيّتِ زيادی سَرِ «خيابانِ پَرويزی» جَمع شده بودند. بِهتَره
بِگويم: روی چيزی خَم شده بودند.
پاهايَم
تَوان نداشت که مَرا به آن سو بِبَرَد. حَدس زدم که بايد اِتّفاقِ بدی اُفتاده
باشد. اِتّفاقاتِ بَد، هَميشه می اُفتد. هَمه ی اِتّفاقاتِ بَد هَم که به من مَربوط
نمی شوند. پَس چرا من اين دِلشوره را داشتم که اين «اِتّفاقِ بَد»، به من مَربوط می
شود. چرا؟ خواستم راهَم را کَج کنم وَ از راه ديگری، مَثلاً «خيابانِ خاقانی»، به
شَهر بروم. تَصميم هَم گرفتم. وَلی يک مَرتبه خودم را در لابلایِ جَمعيّتی اِحساس
کردم که .. روی چيزی خَم شده بودند.
«نَفتالين،
مَرگِ موش، دوای لباس، ..»، آيا دُرُست شنيدم؟ آيا دُرُست می بينم: پيرمردِ شِندره
پوش، روی زَمين وِلَو شده بود وَ اَسباب اَثاثيه اَش هَم، اينجا وَ آنجا رویِ زَمين
وَ زيرِ پایِ مردم، که روی مرد خَم شده بودند؛ پَخش وَ پَلا شده بود. بَعضی از کيسه
های مَرگِ موش وَ نَفتالين هَم، توی دستِ چَندتائی از آدم ها بود. يک بَسته «مَرگِ
موشِ» باز شده، کنارِ مرد روی زَمين اُفتاده بود وَ باد، مُحتويّاتِ آن را توی هَوا
پَخش می کرد.. ».
۱۸ شَهريورِ
۱۳۸۱