|
هوشنگ گلاب دژ |
خُروسِ
سياهِ جاسِم
***
«
تاريخچِه یِ اين قِصِّه ، بِه سالِ ۱۳۴۳ خورشيدی بََر می گَردَد، زمانی کِه
آموزگارِ کِلاسِ دُوم دَر مَدرِسِه ای در يِک مَحَلّه یِ کارگری(محلّه ی شاه آباد)،
دَر خُرّم شَهر، بودم . شَرايطِ زِندِگی دَر آن زَمان، اين اِجازِه را بِه مَن
نَداد کِه بِه انتِشارِ آن، دَست بِزَنَم. دَست نِوِشتِه هایِ مَن وَ اَز جُملِه
سياه مَشقی اَز اين قِصِّه، دَر بيمِ اَز اُفتادَن بِه دَستِ ساواک، بِه اَمانَت
نَزدِ رَفيقِ گرانمايِه اَم : جَهانگيرِ باقِر پور، بود. او، در سالهایِ ترورِ
سياهِ مُحمّدرِضاشاهی، سالهایِ دَهِه یِ ۵۰ ، دَر دَرگيری با آدمکُشانِ ساواک، اَز
پای دَرآمَد؛ و دَست نِوِشتِه های مَن هَم، دَر ايلغارِ ساواکيها، بِه تاراج رَفت.
مَن، اين قِصِّه را، بِه خاطِرِه یِ اين رفيقِ عَزيز، تَقديم می کُنَم. »
***
آن روز هَم، مِثلِ روزهایِ ديگَر بود. وارِدِ کِلاس شُدَم، بَرپا وَ بَرجا؛ و : «
اين ساعَت، چِه داريم؟» ؛ بَچّه ها: « نَقّاشی! ». پایِ تَختِه ، وَ عَکسُ يک خُروس
کشيدم ؛ وَ غُر ولُندِ بَچِّه ها، وَ تَسليم شُدَنِ مَن: « باشه! هَرچِه دِلِتان می
خواهَد بِکَشيد» . وَ نِشَستَم روی صَندَلی، پُشتِ ميزَم ؛ وَ تویِ دَفتری، کِه
کارهائی را که بَچّه ها می کردند، توی آن می نوشتَم ؛ فرو رَفتم. و ، هَمزَمان؛ وَ
زيرِ چِشمی، مواظِبِ بَچِّه ها هَم بودَم ، که چِه می کُنَند. يکی دو بار هَم پا
شُدَم وَ گَشتی توی کلاس زَدَم وَ يَعنی: سَرکَشی بِه اين يا آن نيمکَت ، وَ اينکه
بِبينَم که بچه ها کارِ نَقّاشی شان بِه کُجا کَشيده...
{مَن،
نَه نَقّاش بودَم وَ نَه اَز نَقّاشی سَر دَر می آوردَم. وَلی، دَر آن زَمان، يِک
مُعَلِّم می بايِست هَمِه فَنّ حَريف باشَد. يادَم می آيَد، زمانی کِه خودَم
مُحَصِّل بودَم ، تویِ هَمان مَدارِسِ دَولَتی، هَم مُعَلِمِ خَطّ وَ نَقّاشی
داشتيم ، هَم مُعلّمِ سُرود وَ هَم مُعلّمِ وَرزِش. وَلی، زمانی کِه خودَم مُعَلِّم
شُدَم ، ديگَر اَز اين چيزها خَبَری نَبود.}
يکی
دو تا اَز بَچّه ها اِجازه گرِفتَند، رَفتَند توالِت ( اَدَب، آن طَور که مَعمول
بود وَ بََچّه ها می گُفتَند)؛ پُشتِ سَرَش، يکی دو تایِ ديگَر هَم رَفتَند. « آقا،
اِجازه؟ »، « چيه؟ »، « اَدَب داريم، آقا! »؛ اين، جاسِم، دوستِ عَزيزِ مَن وَ
قَهرَمانِ قِصِّه ی ما بود، که اين چند روزه فِکرِ مَرا به خودَش مَشغول کَردِه
بود. و پيش اَز اينکه مَن چيزی گُفته باشم ، او اَز کِلاس بيرون رَفتِه بود. پَس
اَز چَند لَحظه ای، دو سه تا از بچه ها بَرگَشتَند، سَر و صِدا کُنان . دوستِ عزيزِ
مَن، جاسِم هَم بَرگَشت، با شلوارِ خيسِ آب وَ چِهره یِ بَشّاش وَ خَندان. بچه ها
شاکی که : « آقا، اين رویِ ما شاشيد! »، وَ او دَر مَقامِ دِفاع : « آقا، بِه خُدا
دُروغ می گَند، اونا رویِ مَن شاشيدند..» ؛ وَ مَن : « خيلی خوب، بَسِه ديگه،
بِنشينيد! » وَ آنها هم نشستند وَ کارِ نقاشی شان را پَی گرفتَند.
دو
هَفته پيش ؛ به خاطِرِ اينکه او دو سه روز پُشتِ سَرِ هَم، تکليفِ شَب اَش را
اَنجام نداده بود، تویِ دَفتَرَش نوشتَم وَ بِه خودَش هَم گُفتم کِه بِه پِدَر يا
مادَرَش بِگويَد که بيايَند مَدرِسِه تا با آنها صُحبَت بِکُنَم. نَتيجه؟ پدر يا
مادر، که نيامَدَند هيچی، خودِ آقا جاسِمِ عَزيزِ ما هم غَيبَش زد ، وَ چند روزی به
مدرسه نيامَد. بَعد هَم، آمَد وَ بی آنکه بِه رویِ مُبارَک بياوَرَد، سر جايَش نشست
، وَ روز اَز نو وَ روزی اَز نو. وَ دو باره وَ دَه باره، با بچه های ديگر دست بِه
يَقّه وَ کُتک کاری وَ شِکايت اَز دَستِ اين وَ آن؛ وَ يا شِکوه وَ شِکايَتِ
ديگَران اَز دَستِ او.
يِک
ماه پيش اَز اين، هَم نَزديک بود که او را آز دَست بِدَهَم. مِقداری سِبوس (
نُخالِه ) یِ گَندُم (۱)، بِه مَدرسه دادِه بودَند که بينِ فَقير تَرينِ دانِش
آموزان تَوزيع کُنيم. هَمه شاگِردانِ مَدرِسِه ، فقير بودَند وَ مُشَخّص کردَنِ
اينکه کی ها فَقير، وَ کی ها فَقيرتَرين اَند؛ کاری بِسيار سَخت وَ اَعصاب خُرد کُن
بود. بِه هَر کلاس هَم، تَنها ۲۰ کيسه یِ يِک کيلوئی سبوس داده بودَند. شُُمارِ
شاگِردانِ کلاسِ مَن، ۳۵ بود. يَعنی: ۱۵ نفر اَز آنها آز دريافتِ سِبوس ، مَحروم می
شُدَند. حالا، چه جوری می شُد اين مُشکِل را حَلّ کَرد؟
مَن، تویِ دَفتَرِ کَذائی ، که پيشتَر اَز آن نام بُردَم ، آمار وَ اِطّلاعاتی در
باره یِ وَضعيّتِ تَک تَکِ دانِش آموزانَم ، نِوِشته بودَم. وَلی مُشکِل اين بود که
هَمِه یِ آنها وَضعی مُشابِه یِ يِکديگر داشتَند، وَ نمی شُد يکی را فَقير، وَ
ديگری را فَقيرتَر خواند. مَنطَقه ای که مَن دَر آن دَرس می دادَم، يک مَنطَقه یِ
کارگریِ حاشيه نشينِ شَهرِ خُرََّمشَهر( وَ يا: مُحَمَّرِه ، آنطور که مَردُمِ
عَرَبِ مَحَلّی ، آن را بِه نامِ قَديم اَش می خواندَند)، بود؛ وَ پدرانِ شاگردانِ
مَن، يا کارگرِ راه آهَن بودَند وَ يا کارگَرِ گُمرُک وَ بَندَر، وَ يا بيکار.
مادرهایِ آنها هَم، عُمومَاً يا « خانِه دار » بودَند وَ يا تویِ خانِه های مَتنِ
شَهر، کُلفتی وَ کارگَری می کَردَند.
هيچ
کاری نمی شُد کَرد. صَحنِه یِ توزيعِ کيسه هایِ سِبوس، با چِهره های شادِ بچّه هائی
که قُرعِه ی بَخت بِه نامِشان اِصابَت کرده بود آز يِکسو؛ وَ قيافه های گِرِفته وَ
غَمگينِ آنها کِه اَز اين موهِبَتِ بُزُرگ، بی نَصيب وَ مَحروم شُده بودند اَز سویِ
ديگر؛ به هَمراه بود. تِعدادی از پدر وَ مادرها هم، دَمِ دَرِ مَدرِسِه ، جَمع شُده
بودند وَ شاهِدِ اين بَخت آزمائیِ بُزُرگ و تاريخی ، بودند...
سَهمِ
مَن اَز اين غائله، چی شد؟ فَردای آن روز، مادرِ جاسِم ، دوستِ عَزيزِ مَن ، بِه
مدرسه آمَد ، دستِ پِسَرَش هم دَر دستَش وَ اينکه می خواهَد کلاسَش را عَوَض
بِکُنَد.. وَ اِعتِراض وَ پَرخاش به مَن، که : « خير نبينی که نانِ ما را قَطع کردی
... بَچه ی من ، مادَرش خوشگل نبود که بِه هَمه ی بچه های ديگر، سبوس دادی وَ به
بچه ی من نَدادی..؟ » ؛ وَ من، قَسَم وَ آيه که اينطور نيست و شرحِ ما وَقَع ، که
فَقَط ۲۰ کيسه داده بودند... وَ کلاسِ من ۳۵ دانِش آموز دارد.. وَ چِه و چِه. وَ ،
اينکِه اين تَقصيرِ مَن نيست کِه اينطَوری شُدِه وَ خانِه یِ کَسانی خَراب بِشَوَد
کِه ما مَردُم را با اين چيزها بِه جانِ هَم می اَندازَند.. ؛ وَ سَراَنجام قانِع
وَ راضی اَش کردم که از خَرِ شيطون پائين بيايد.. و اجازه بدهَد که پِسَرش در کلاسِ
مَن باقی بِمانَد.
اين
دوستِ مَن، جاسِم ، قيافِه ای ويژِه داشت : چِهره ای شاد وَ خَندان داشت، وَ وَقتی
بِه آدَم نِگاه می کَرد، فِکر می کَردی کِه دارَد تو را مَسخَرِه می کُنَد. حَتّا،
زمانی که با او دَعوا می کردی وَ به او پَرخاش می کَردِی هَم ، خَندِه اَز رویِ
لَبانَش دور نمی شُد. هَميشِه هَم ، يِک کاری می کَرد کِه بِه او بِپَردازی: بِه
هَر صورَت، تَشويق يا تَنبيه. قيافِه اَش ، يِک ويژِگیِ ديگَر هَم داشت، يا مَن
اينطور فِکر می کَردَم : گوش هايَش بُزُرگتَر از اَندازه یِ مَعمولی بود، وَ کَمی
هَم پائين تَر اَز جایِ مَعمولی اَش قَرار داشت. اين، باعِث شُدِه بود کِه بَچّه ها
، او را دَست بيَندازَند وَ او را آزار بِدَهَند. کارِ مَن، اين شُدِه بود کِه هَم
مواظِب باشَم کِه کسی او را اَذيّت نَکُند وَ هَم او را اَز آزار رَساندَنِ بِه
ديگران ، باز بِدارَم. چون ، خودِ او هَم ، آدَمِ سَر بِه راه وَ آرامی نبود .
آن
روز، ساعَتِ نَقّاشی هَم ، او با کارهائی که می کرد، دَر مَرکَزِ تَوَجُّه یِ مَن
قَرار داشت ؛ وَ مَن بيش اَز هَمِه وَ زير چِشمی ، وَ بی آنکِه مُتِوَجِّه بِشَوَد،
مُراقِبِ او بودَم. يک بَرگ اَز دَفتَرِ مَشق هايَش را کندِه وَ روی عَکسِ خروس،
تویِ کتابِ درسی، گُذاشتِه وَ اَز رویِ آن کُپی کَرد... اين کُبی، بِه هَر چيزی
شَبيه بود تا بِه خُروس!
بَعد، راه اُفتاد تویِ کِلاس، دوره کردَنِ بچه ها؛ وَ مَن، کُنجکاو کِه چِه کار می
خواهَد بِکُنَد. بچه ها، سَخت مَشغولِ کارِ خودِشان بودَند وَ می ديدَم کِه
اِعتِنائی بِه او وَ دَرخواستِ او، نمی کُنَند. او، با بَرگِ کاغَذِ دَر دَستَش کِه
عَکسِ خُروسی رویِ آن بود ؛ بِه اين وَ آن مُراجِعِه می کَرد وَ چيزی بِه آنها وَ
دَر گوشِ آنها می گُفت کِه بَرایِ مَن مَفهوم نَبود. چون ، فاصِلِه یِ مَن وَ آنها
زياد بود وَ مَن ، صُحبَت هایِ آنها را دَقيقاً نَمی شَنيدم. بچه ها، هَر يک ، چَند
تائی مَدادِ رَنگی توی مُشتِ دَستِ چَپِشان، گِرِفتِه بودََند وَ بِه نَوبَت، يِکی
اَز آنها را بِه دَستِ راست مُنتِقِل می کَردَند وَ آنچِه را کِه کَشيدِه بودَند،
رَنگ آميزی می کَردَند. يِکی اَز بچه ها را ديدَم کِه در واکُنِش بِه دَرخواستِ او،
شانه هايَش را بالا می اَندازَد. ديگَری، رویِ خود را بَر می گَردانَد. وَ سِومی،
با نِگاهی سَرد بِه او پاسُخ می دَهَد. يِکی هَم، با مُشتِ پُر اَز مَداد رَنگی، او
را هُل می دَهَد وَ اَز خود می رانَد...
آخَرِ
سَر، ديدَم کِه او دارَد بِه سویِ خودِ مَن می آيَد. اينطور وا نِمود کَردَم کِه
بِه او تَوَجُّهی نَدارَم. خودَم را تویِ دَفتَری کِه دَر بَرابَرَم وَ دَر دَستَم
قَرار داشت، قايم کَردَم. فِکر کَردَم کِه او راهِ خودَش را می گيرَد وَ می رَوَد.
اَمّا چُنين نَشُد وَ دَر يِک لَحظه ، هُرمِ نَفَسِ گَرمِ او را روی صورَتَم حِسّ
کَردَم. او دَر کِنارِ مَن ايستادِه بود. چيزی مِثلِ صاعِقِه توی گوشَم پيچيد: «
آقا، ما پِدَر نَداريم.»
مَن،
برای آنکه اَز تَرِکيدَنِ بُغضی کِه تویِ گِلويَم خانِه کَردِه بود ، پَرهيز کُنَم؛
سَرم را بُلَند نَکَردَم وَ کَلامی دَر پاسُخ بِه او وَ دَر واکُنِش بِه وَضعی کِه
داشت ، بَر زبان نياوَردَم. يَعنی ، قُدرَتِ اينکار را نَداشتَم. اَگَر لَب اَز لَب
باز می کردم، بی اِختيار می زَدَم زيرِ گِريِه...
سَرَم
را کِه بُلَند کَردَم، ديدَم او روی بَرگِ کاغَذی کِه دَر دَست داشت وَ عَکسِ يِک
خُروس رویِ آن بود، خَم شُده وَ با يِک حالَتِ عَصَبی، دارَد خُروسَش را رَنگ می
کُنَد: رَنگِ سياه!
**
۷ تيرِ ۱۳۸۱ _ ۲۸ يونی
۲۰۰۲
۱)
سِبوس، سِپوس يا نُخالِه ؛ مَخلوطی اَز خُرد شُده یِ گَندُم با پوستِه اَش، کِه پَس
اََز بيختَن وَ آرد کَردَن، دَر غَربال يا اَلَک باقی می مانَد. دَر گُذَشتِه،
ويژِه یِ فُقَرا بود. داراها، نانِ تَهيِّه شُده اَز آردِ دو بار