بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

حُسَين لُر،
زِندانیِ بَندِ جَديد

«برام يه نامه می نويسی؟»؛ اين «حُسين لُر» بود، که وَقتِ هواخوری توی حَياطِ زِندان، بی آنکه يک کلمه حَرف بزند، پا به پای من طولِ حياطِ زندان را پَيموده بود وَ دَر يک فُرصَتِ مُناسِب، اين پُرسِش را از من می کرد.


با آنکه ما را که زندانیِ سياسی بوديم می بايد دَر مَکانی جُز اينجا زندانی کنند، اَمّا برای آنکه به گُمانِ خودشان ما را «تَحقير کنند» وَ «آزارِمان بِدهند»؛ پَس از اِتمامِ بازجوئی ها وَ «تَکميلِ پَروَنده»، ما را از «زندانِ دِژبان»، زتدانِ «ساواک»، به اينجا، به زندانِ شَهرِبانی فرستادند وَ قاطیِ زندانی های عادّی کردند.


ما يک گروه بيست و چند نفری بوديم وَ اِتّهامِ ما هَم، سياسی وَ به طَورِ دَقيق تَر، کتاب خواندن بود؛ وَ طَبعاً هَم مَشمولِ «قانونِ مُقدمينِ عَليهِ اَمنيّتِ کشور» يا «قانونِ سياه سالِ ۱۳۱۰» می شديم. دستگيری ما، در يک روز وَ در يک ساعَتِ مُعَيّن وَ در سَراسَرِ اُستان، صورت گرفته بود. وَ، بيشتَر شِکلِ مُقابله با يگ گروه يا تَشکيلاتِ بَراَنداز، داشت.


زندان، دارای «بَند» های مُختلف بود. «بَند» ی که بَرای ما در نَظَر گرفته شده بود، «بَندِ جَديد»، نام داشت که به نظر می رسيد هَمين اَواخِر، پيش از اينکه ما به اين زندان آورده شويم، ساخته شده وَ به «بَند» های قَديمِ زندان، اَفزوده شده بود. از دَرِ ورودیِ زندان که چون يک دِژِ نِظامی از آن مُحافظت می شد، گُدشتيم وَ خود را دَر دَرونِ زندانی که برای مُدّتِ نامَعلومی بايستی عُمرِمان را دَر آن تَلَف کنيم؛ وارد شديم.


دَر فاصله ی کمی از دَرِ بزرگِ زندان، دَر سَمتِ چَپ، مَحلّی برای ديدار کردنِ زندانی ها با مُلاقات کنندگان، که طَبعاً می بايست بَستگانِ آنها باشند، قَرار داشت. وَ دَر روبرو، اُتاقِ اَفسَرِ نگهبانِ زندان، بود که تَميز وَ نَوساز بود. از اينجا رَد شديم وَ به يک مُحَوّطه ی سَرپوشيده وارد شديم که به آن، «زيرِ زَنگ» می گُفتند. از اين محوّطه، از طريقِ دَرهائی به بندهای مُختلفِ زندان، وارد می شدند.


روزِ آوردنِ ما به اين زندان، خَيلی جالب بود. وَقتی دَری که «زيرِ زَنگ» وَ حياطِ «بَندِ جَديد» را از هَم جُدا می کرد، باز کردند؛ وَ ما به صَف وَ با طُمأنينه واردِ حياطِ «بَند» شديم، ساعَتِ هواخوریِ زندانيانيان بود. زندانی ها بَرای ديدنِ ما جَمع شدند وَ خودم شنيدم که بَعضی از آنها به هَمديگر دَر باره ی ما حَرف می زدند: «اينها زندانیِ سياسی هَستَند، آره بابا، زندانیِ سياسی اَند.. ».
به نظر می آمد به آنها گُفته بودند که اِمروز يک عِدّه «زندانیِ سياسی» را به اينجا می آورند. نگاه های زندانی ها اين را به رَوشنی به آدم اِلقا می کرد. شايد آنها فِکر می کردند که زندانیِ سياسی بايد مَوجودِ عَجيب وَ غَريبی باشد؛ وَ آنها با ديدنِ ما وَ وَراَنداز کردنِ مان، ما را سَبُک وَ سَنگين می کردند. ما هَم در باره ی زندانيانِ عادّی، پيش داوری هائی داشتيم. خودِ شُما چُنين پيشداوری هائی در اين باره، نداريد؟


بندِ جَديد، يک راهروِ دِراز وَ طولانی بود که در يک سوی آن، اُتاق های بُزُرگی قَرار داشت که ديوار به ديوارِ هَم ساخته شده بودند؛ وَ يک شَبکه ی فلزیِ سَراسَری، هَر اُتاق را از راهرو جُدا می کرد. دَرِ ورودیِ اُتاق ها توی اين شَبکه ها، کار گُذاشته شده بود. وَقتی دَرِ اُتاق ها را قُفل می کردند، اِرتباطِ اُتاق ها باهَم به کُلّی قَطع می شد. دَر هَر اُتاق، ۱۶ تَختِ ۲ طَبِقِه وجود داشت که دَر دو رَديفِ موازی وَ روبروی هَم، بَر سَرِ پا ايستاده بودند. به هَرکُدام از ۳۶ زندانیِ هَر اُتاق، ۲ پَتویِ سَربازی داده بودند؛ که از يک پَتو بَرای زير اَنداز وَ از پَتوی ويگر برای رو آنداز اِستفاده می شد. دَر سوی ديگرِ راهرو وَ روبرویِ اُتاق ها، دَستشوئیِ دِراز وَ يک پارچه ای قَرار داشت که شيرهای آب، به موازاتِ هَم به توی اين دَستشوئی، سَر خَم کرده بودند. شَب ها مَوقعِ خواب، صِدای پوتين های سَنگينِ نگهبان ها، که لايَنقطع روی پُشتِ بامِ زندان، راه می رَفتَند، نَقشِ يک لالائی را بازی می کرد.


زندانی ها آدم هائی بودند هَمچون آدم های بيرون. مِثلِ خودِ ما. با اين تَفاوت، که مُچاله شده تَر به نظر می رسيدند؛ وَ يا من اينطَور اِحساس می کردم. آنها بيشتَر به طَبقات وَ قِشرهای فَقيرِ شَهری وَ روستائیِ خَلق های لُر، عَرَب وَ فارس(شوشتری وَ دِزفولی)، تَعَلّق داشتند. اِتّهامِ آنها هَم عُمدتاً: قَتل، تَجاوز، دُزدی، فُروشِ مَوادِّ مُخَدّر، تَلَکه گيری وَ باج خوری وَ شِرارَت، بدهیِ مالی، وَ چَند مَورد بُمب گُذاری وَ خرابکاری، سِرقَتِ مُسَلّحانه وَ جُز آن بود.


توی اين هَمه آدم که بَرای ديدنِ ما جَمع شده بودند، چِهره ی يکی از آنها، که از هَمان لَحظه ی نُخُست توی ذِهنِ من نَقش بَست، چِهره ی هَمين «حُسين لُر» بود. آدمی تَنومَند، با شانه های سِتَبر وَ چِشم های نافِذ وَ پُرسَنده. سِبيلِ کُلُفت وَ زيبائی، اين مَجموعه را تَکميل می کرد. اَصلاً به نظر نمی آمد که اين آدم، آزارَش به کسی برسد. او با چهره ای شاد وَ بَشّاش، با لَبخَندی بَر لَب، به ما می نگريست؛ وَ چُنين به نظر می رسيد که ورودِ ما را خوش آمد می گويد. چَند روزی از آمدنِ ما به اين زندان نَگُذشته بود که ما به وجودِ هَمين اِحساس، اِحساسِ «سيمپاتی» نِسبَت به «سياسی ها»، دَر نَزدِ بَقيّه ی زندانيان نيز، پَی بُرديم.


اينکه «حُسين لُر» از من خواسته بود که بَرايَش نامه بِنويسم، چيزِ عَجيبی نبود. او ديده بود که من برای بَقيّه ی زندانی ها هَم اين کار را می کنم. وَقتی ما برای مُطالعه به کتابخانه ی زندان می رَفتيم هَم، او مانندِ چَندتائی ديگر از زندانی ها، به آنجا می آمد وَ کتابی را به دَست می گرفت وَ تَظاهُر به خواندنِ آن می کرد. تا زمانی که که او از من خواست تا بَرايَش نامه بِنويسم، من فِکر نمی کردم که او سَوادِ خواندن وَ نوشتَن، ندارد؛ وَ نَمی تَواند نامه بِنويسد.


وَقتی ساعَتِ هَواخوری تَمام شد وَ زندانی ها دوباره به بند بَرگردانده شدند، يک راست به اُتاقی که «حُسين لُر» دَر آن زِندگی می کرد رَفتم وَ به او گُفتم که آماده هَستم تا نامه ای را که می خواست بَرايَش بنويسم. قَلَم وَ کاغَذ را از پيش آماده کرده بود؛ وَ من از او خواستم تا کَمی دَر باره ی نامه ای که می خواهد نوشته شود، بَرايم تَوضيح بدهد.


نامه دَر رابطه با پَرونده اَش بود وَ بايد خَطاب به دادستانِ دادگاهی که به وَضعِ او رَسيدگی می کرد، نوشته شود. او به مُدّتِ يک سال بود که دَر زندان به سَر می بُرد وَ تاکُنون او را به دادگاه اِحضار نکرده بودند وَ او هَمچُنان دَر بلاتَکليفی به سَر می بُرد. او می خواست که به اين وَضع خاتِمه داده شود وَ دادگاه، کارِ او را يِکسَرِه بِکند.


زَمانی که «حُسين» دَهان باز کرد تا آن چه را که بَر سَرِ او وَ زِندگی اَش آمده وَ کارِ او را به زندان وَ به بَندِ جديد، کشانده بود، بَرای من بازگو کُنَد؛ از سادگی وَ ساده لَوحی او، به حَيرَت اُفتادم. مانندِ اين بود که يک کودکِ خُردسال، بَرابَرِ رويم نِشَسته وَ از يک کارِ يا بازی بچّگانه ای که اَنجام داده است؛ بَرايم تَعريف می کُنَد. او زَمانی که که داستانَش را نَقل می کرد، کاملاً خونسَرد وَ آرام بود وَ هيچ گونه هيجان وَ يا اِلتِهابی، دَر او مُشاهِده نمی شد.


او بَرايم تَعريف کرد که فُروشنده ی دَوره گَردی بوده؛ وَ تا پيش از اُفتادنِ يه زندان، کارش اين بوده که خِرت و پِرت های خود را، که توی يک چَمدان جا می داده، هَر روز با خود به «صَفای حَراجّی» می بُرده وَ به مَعرَضِ فُروش می گُذاشته؛ وَ با پولِ ناچيزی که از اين راه به دست می آورده، گُذران می کرده است.


او پيش از اينکه به شَهر بيايد، دَر دِه «بَرزِگَر» بوده وَ بَرای آنها که تِکّه زَمينی داشتند وَ خود به تَنهائی از عُهده ی کار بَر روی آن بَِرنمی آمدند، کار می کرده وَ مُزدِ ناچيزی از آنها می گرفته. اِصلاحاتِ اَرضی که می شود وَ زَمين ها به قَطعاتِ کوچک تَر دَر ميانِ دِهقانانِ نَسَق دار تَقسيم می شود، بَرای او کاری دَر دِه باقی نَمی ماند؛ وَ او ناگُزلر به تَرکِ دِه وَ روی آوری به شَهر می شود. او که از هيچ گونه حِرفِه ی ديگری جُز کِشاوَرزی، سَر دَر نَمی آورده است؛ دَر شَهر به حاشيه رانده می شود وَ به لَشکرِ ذَخيره نيروی کار دَر مَنطقه ی آلونَک نِشينِ شَهری، می پَيوَندد.


او از هَمان آغازِ کار، به خَريد وَ فُروشِ چيزهای کُهنه وَ نيم دار وَ دَستِ دُوم می پَردازد؛ وَ پَس از مُدّتی با زَنی که دَر هَمسايگی او زندگی می کرده، ازدواج می کند. تا مُدّتی هَمه چيز عادّی است وَ هيچ حادِثه ی عَجيب وَ غَريبی رُخ نَمی دهد. هيچ کَس به ياد نَدارد که ديده يا شنيده باشد که «حُسين لُر» وَ زَن اَش، زمانی باهَم دَعوا وَ بگومَگوئی کرده باشند. هيچ کس نديده وَ نَشنيده که «حسين لر»، حَتّا يک بار با صِدای بُلَند با زَنَش حَرف زده باشد. هَمه چيز به خوبی وَ خوشی به پيش می رَفته است. تا اينکه ..
« .. مُدّتی بود که يک هَمسايه جديد بَرايمان آمده بود .. يک زنِ تَنها.. شوهَرَش، آن طَور که خودَش می گُفت او را وِل کرده وَ رَفته بود.. من هَمان روزِ اَوّل که او را ديدم گلويم پيشِ او گير کرد.. خودِ او هَم مُتوجّه شده بود وَ بيشتَر به آتَشی که داشت بابای مَنو می سوزوند، دامَن می زد.. صُبح ها مَوقعِ رَفتن به صَفا، سَرِ راهِ من سَبز می شد وَ با باز وَ بَسته کردنِ چادُر وَ نِشان دادنِ سينه های قَشنگ وَ هَوس اَنگيزَش، مَنو ديوونه می کرد. عَصرها هَم مِثلِ اينکه می دانست من چه مَوقعی بَرمی گَردَم، مُنتظرم بود وَ باز هَمان عِشوه گری وَ دِل فَريبی ها .. از اين ديگه به بَعد، حالِ خودم را نَمی فَهميدم .. فِکر می کنم زَنم هَم بو بُرده بود .. وَلی عَجيبه که هيچی نمی گُفت..».


او دَر حالی که مُرتّب با سِبيل اَش بازی می کند، آنچه را که بَر او گُذشته است؛ گُزارش می دهد. او هِنگامِ صُحبَت کردن، به نُقطه ی نامَعلومی دَر فَضا خيره شده وَ گوئی آدم هائی را که از آنها حَرف می زند، دَر بَرابَرِ روی خود می بيند. اِنگار، من دَر آنجا حُضور ندارم وَ او با خودش وَ با اين آدم ها، حَرف می زند.


« .. يک روز، ديگه طاقتم تاق شد. وَقتی سَرِ راهم سَبز شد، او را وَسطِ کوچه، توی بَغَل گرفتم وَ .. سَعی کردم او را بِبوسم. اَمّا او، با لِطافَت وَ ظِرافَت، خودش را پَس کشيد وَ .. با لَحنی مِهربان وَ با صِدای نَرم وَ وَسوَسه کُننده ای، به من گُفت که : «اين کار، کارِ خوبی نيست». او پَس از گُفتنِ اين حَرف، به داخِلِ خانه اش خَزيد. وَ.. من که ديگه هيچ چيز حاليم نبود، به دُنبالِ او توی اُتاقِ او خَزيدم. از من اِصرار وَ از او اِنکار. حاضِر بودم جانم را بِدهم وَ او فَقَط بَرای چَند لَحظه، مالِ من باشد. اَمّا او تَسليم بِشَو نَبود. او گُفت که: «زِشتِه. خِجالت بِکِش! اَگه مردم بِبينند؟ اَگه زَن اَت بِفَهمه؟ ». او آخر سَر، تَهديد کرد که اگر با زَبونِ خوش بيرون نَروم، جيغ خواهد کشيد وَ هَمسايه ها را به کُمک خواهد خواست .. اِحساس کردم که غُرورَم خُرد شده. اَصلاً اِنتظارِ اين جور بَرخورد را از او نَداشتم. مَنو باش که فِکر می کردم که او مايِل به اين کار است. پَس اون چِراغ زدن ها بَرای چی بود؟


«حسين لُر»، وَقتی به اينجای داستانِ خود رسيد، پيشانی اَش خيسِ عَرَق شده بود وَ کَمی عَصَبانی هَم به نَظَر می رسيد. دو دِل بودم که به او پيشنَهاد کنم تا بَقيّه ی داستان را به وَقتِ ديگری مَوکول بکند يا نه؛ که صِدای زَنگدارِ او چُرتَم را پاره کرد:
« .. با سَراَفکَندگی، از اُتاقِ او بيرون آمدم؛ وَ دَر حالی که به خودم فُحش می دادم، تَصميم گرفتم که ديگه به او فِکر نَکُنَم وَ .. از اُتاقِ او که پايَم را بيرون گُذاشتم، نِگاهَم با نِگاهِ زَنَم بَرخورد کرد. او دَر چارچوبِ دَرِ اُتاقِ مان ايستاده بود وَ مُنتِظِرِ من بود.. حَتماً خِجالت کَشيدم .. وَلی به رویِ خودم نيآوردم. اين يک چيزِ عادّی بود که آدم، به اُتاقِ هَمسايه های خود، سَر بِزَنَد. مَخصوصاً من که فُروشَنده بودم وَ رَفتَن اَم به اُتاقِ هَمسايه ها هيچ شَکّی ايجاد نَمی کرد... اَمّا زَنِ من، از چه وَقت دَمِ دَرِ اُتاق ايستاده بوده؟ يَعنی او ديده که من، زنِ هَمسايه را بَغَل کردم؟ وَ.. ديده که می خواستم او را بِبوسم؟ وَ.. بِهتَره که هيچی نَگَم وَ خودم را به آن راه بِزَنَم. من که تَصميم گرفته ام که ديگه به اين زن، مَحَل نذارم.. پَس بی خيالِش.. سَرَم را زير اَنداختم وَ از کنارِ زنم گُذشتم وَ .. پای سُفره ی شام که زنم از دقايقی قَبل، روی زمين اَنداخته بود، نِشَستَم وَ .. شامم را خوردم، بی آنکه بِفَهمَم چه می خورم.. زَنم در تَمامِ اين مُدّت، بَر کنارِ سُفره نِشَستِه بود وَ به من نگاه می کرد .. ».


« .. شَب اَصلاً نَتوانستم بِخوابَم. نَزديکی های صُبح که خوابَم بُرد، با صِدای زنم، که با دِلواپَسی نامِ مَرا تِکرار می کرد، بيدار شدم. توی خواب با يکی دَعوا وَ کُتَک کاری می کردم وَ هَمه اَش داد می کشيده اَم. اين را، زنم به من گُفت. صُبحونه که خوردم وَ سَرِ کار رَفتم، حال وَ حَواسِ دُرُست و حِسابی نَداشتم. دِلَم گرفته بود. آدم هائی که آنجا بودند هَم، اين را فَهميده بودند. نَزديکی های ظُهر، خِرت و پِرت هايم را توی چمدان چَپاندم وَ به طَرَفِ کارون راه اُفتادم. رَفتم پائين نَزديکِ آب، روی سَنگ ها نِشَستَم. مُشتی آب به سَر وَ صورتَم زَدََم. تَنَم گُر گرفته بود. دِلَم می خواست با کسی دَعوا بکنم وَ يکی حِسابی مُشتِمالَم بِدهد. دَر هَمين مَوقع، دَستِ کسی را روی شانه ام احساس کردم. بَرگَشتَم. زنِ هَمسايه بود. چه به او بگويم؟ اَصلاً يادم رَفت که تَصميم گرفته بودم به او مَحَل نگذارم. مِثلِ اين بود که مُنتظرِ آمدنِ او هَستم. مِثلِ اين بود که باهَم قَرار گُذاشته بوديم که هَمديگر را دَر اينجا مُلاقات کُنيم. آمد وَ کِنارِ من روی سَنگ ها کِنارِ آب نِشَست. چَند لَحظه ای به سُکوت گُذشت. آخرِ سَر، او سُکوت را شِکَست وَ با لَحنی نَرم وَ مُلايم گُفت: «حُسين، تو نبايد از من بِرَنجی.. من و تو نمی توانيم باهَم باشيم.. تو خودت هَم اينو خوب می فَهمی.. من هَم مِثلِ تو دِلَم می خواد که باهَم باشيم، وَلی اين کار شُدَنی نيست. می دونی چرا؟ به اين دَليلِ ساده : من، آدمِ آزادی هَستم وَ مُشکلی نَدارم.. وَلی تو آزاد نيستی.. تو زَن داری.. زَنِ تو، مانِعِ رَسيدنِ من و تو به هَم است، می فَهمی؟ بنا بَر اين.. تا زَنِ تو در اين ميانه وجود دارد، رَسيدنِ من و تو به هَم محال است... »؛ اين حرف را زد وَ بُلَند شد وَ مِثلِ بَرق از آنجا دور شُد.. »


فَردای آن روز، فُروشَنده ها وَ مَردُمی که هَميشه توی «بازارِ صَفا» پَلاس بودند؛ ديدند که «حسين لُر»، مِثلِ هَر روزِ ديگر به بازار آمده؛ وَلی چَمدانَش را باز نَمی کند وَ بَساط اَش را پَهن نَمی کُنَد. او تَمامِ روز، دَر هَمان مَحَلِّ هَميشگی ايستاده بود، بی آنکه با کسی حَرفی بِزَنَد وَ يا کارِ ديگری بِکُنَد. روزِ بَعد هَم به هَمين تَرتيب گُذشت. «حسين لُر» با چمدان دَر دَست دَر بازار حاضِر می شد، بی آنکه چمدان را باز کند وَ بَساط اَش را پَهن بِکُنَد. او حَتّا يک لَحظه از چمدان، دور نَمی شد وَ مِثلِ جانِ شيرين از آن مواظبت می کرد..


دو سِه روزی به اين شِکل گُذشت، بی آنکه اِتّفاقِ عَجيبی رُخ بِدهد.. تا اينکه يک روز، يکی از فُروشَنده ها از بوی تَعَفّن وَ گَنديدگی دَر آن دَور وَ بَر، خَبَر داد.. چند دَقيقه بَعد، پاسبان ها را خَبَر کردند.. وَ وَقتی دَرِ چمدان را باز کردند، بدنِ قطعه قطعه شده ی «زَری»، زنِ «حسين لُر» را دَر آن يافتَند که کِرم اَنداخته بود وَ دَر حالِ گَنديدَن بود.


« .. وَقتی رَفتم خانه، حالِ خودم را نَمی فَهميدم. زنم به من پيله کرد وَ کوشيد تا عِلّتِ پکری وَ ناراحتی مَرا بداند. او به سوی من آمد وَ پيش از آنکه من بِتَوانم مُقاومتی بِکنم، دَست هايَش را به دَورِ گردنم اَنداخت وَ سَر وَ صورتم را غَرقِ بوسه کرد. من بَرخلافِ هَميشه، او را با خُشونت وَ تَلخی از خودم راندم؛ به طوری که او نَقشِ زمين شد وَ .. از خونه زدم بيرون وَ اَلَکی توی کوچه ها وَ خيابان ها پَرسِه زدم تا هَوا تاريک شد وَ نمی دانم چه ساعَتی از شب بود که به خانه بَرگَشتم. وَقتی خانه آمدم، زنم خوابيده بود. بی آنکه سَر و صدائی بکنم، توی رَختِخواب کنارِ او دِراز کشيدم وَ خودم را به خواب زدم. وَلی مگر خوابم می بُرد؟ فِکرهای عَجيب و غَريب، دست از سَرَم بَر نَمی داشت.. خواب که رفتم، خواب ديدم که توی کُشتارگاه، کار می کُنَم؛ وَ لای لاشه های گوسفندها وَ گاوها وَ گوساله ها، که از سُلّابه ها آويزان بود، گير کرده ام وَ راهِ فَرار ندارم.. زيرِ پايم، توی تُرعِه ها خونِ غَليظ وَ جوشانی جاری بود.. وَ نمی دانم که چطور شد که يک دَفعه پايم ليز خورد وَ توی خونها دَرغَلتيدَم.. برای آنکه تَعادُلَم را حِفظ کنم، دَستم را دراز کردم وَ به يکی از لاشه ها چَنگ اَنداختم.. که يک مَرتبه، حِسّ کردم يک لاشه ی سَنگين روی من اُفتاد.. وَ حِسّ کردم که دارم زيرِ سَنگينیِ آن خَفه می شوم.. برای اينکه ديگران متوجّه بِشوَند وَ کسی به کُمَکم بيايد، داد کشيدم.. از خواب پريدم وَ ديدم که زنم دَستَش را دَورِ کَمَرَم پيچيده وَ تَمامِ سَنگينی اَش را روی من اَنداخته است.. نمی دانم کَی صُبح شد .. زنم، مِثلِ روزهای ديگر رَفته بود از سَرِ کوچه نانِ گَرم وَ تازه وَ سَرشير بِخَرَد. قوری چای، روی سَماوَر قَرار داشت وَ سُفره ی صُبحانه، دَر اِنتظارِ بازگَشتِ «زَری»، دَهَن دَرّه می کرد.. حالا دَورِ سُفره نِشَسته بوديم وَ صُبحانه می خورديم.. نَمی دانم چطوری شد که يِکهَو يادِ حَرف های زنِ هَمسايه اُفتادم : « .. من هَم مِثلِ تو دلم می خواد که باهَم باشيم، وَلی اين کار شُدنی نيست. می دونی چرا؟»؛ اين جُمله ی آخری، مِثلِ پُتک توی مُخَم می کوفت : «می دونی چرا؟ می دونی چرا؟ می دونی چرا؟»؛ وَ بَعد: «تَنها به اين دَليلِ ساده : تو آزاد نيستی .. تو زَن داری.. » وَ « .. زَنِ تو، مانعِ رَسيدنِ من و تو به هَم است، می فَهمی؟ زَنِ تو مانعِ رسيدنِ من و تو به هَم است، می فَهمی؟ می فَهمی؟ می فَهمی؟ می .. » وَ «.. تا زَنِ تو در اين ميانه وجود دارد، رسيدنِ من و تو به هَم محال است.. محال است.. محال است.. محال.. ». يک مَرتبه، جوش آوردم وَ لُقمه ای را که توی دهن داشتم توی سُفره تُف کردم وَ سَرِ «زَری» داد کشيدم که: «اين آشغال ها چيه که می دی من بخورم؟». بيچاره «زَری»، با دَستپاچگی خودش را جَمع و جور کرد وَ دَر صَدَدِ دِفاع بَرآمد که : «اين سَرشيره هيچ عَيبی ندارد وَ..»؛ که من اَمانَش ندادم وَ کاردی را که در دست داشتم توی شکم او فُرو کردم وَ نَعره زدم که : «حالا ديگه روی حَرفِ من هَم حَرف می زنی؟». و .. بيچاره «زَری»، هيچ مُقاومتی نکرد.. وَ فقط به سِکسِکِه اُفتاده بود.. وَ مِثلِ مار زَده ها به خودش می پيچيد وَ آروم آروم ناله می کرد.. وَ جان می داد.. »


۰«حُسين»، تَعريف کرد که يک مَرتبه به خود آمده وَ فَهميده که چه غَلَطی کرده.. وَلی ديگر خيلی دير شده بوده.. هَراسان وَ دَستپاچه به دَور وَ بَرِ خودش می چرخيده وَ نَمی دانسته که چه خاکی بَر سَرِ خودش بِريزد. مُرتّب می گُفته : « حالا جَسَدو چکارش بکنم؟ حالا جسدو چکارش بکنم؟» وَ «.. اگه اَلان يکی سَر بِرَسه؟ اَگه هَمسايه ها بو بِبَرَند.. »؛ وَ « ديدی چکار کردم؟ ديدی چطوری مُفت و مُسَلّم خودمو خونه خراب کردم؟ زَری، زریِ خوشگلِ من، زَنِ بيچاره ی من، مگه تو چه کرده بودی که من اين بلا رو سَرِ تو آوردم؟ آخه چرا اين کارو کردم؟ چرا؟».


آخر سَر؛ «حُسين» دَر يک حالتِ جُنون وَ دَرماندگی، تَصميمِ وَحشَتناکی می گيرد. با چاقو وَ قَيچی به جانِ عَزيز تَرين اِنسانِ زندگی اَش می اُفتد وَ پيکرِ بی جانِ «زَری» را مِثلِ گوشتِ قَصّابی تِکّه تِکّه می کند وَ توی چمدان می چيند.. وَ تا يکی دو ساعَت، سَرَش را روی چمدان می گُذارد وَ با تَمامِ وجود، زار می زند....