بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

قِصِّه یِ :
رازِ پِنهانِ رُباب

*


« مَکانِ قِصِّه ، يِک مَحَلِّه یِ کارگَری دَر آبادان اَست وَ زَمانِ قِصِّه ، آغازِ
دَهِه یِ ۳۰ خورشيدی. چَند واژِه ، کِه دَر اين قِصِّه بِکار گِرِفتِه شُده ،
نياز بِه روشَنگَری دارَند: ۱) بَمبَو، پُمپ يا شيرِ آب ؛ کِه دَر مَحَلِّه هایِ
کارگَری ، نَصب شُدِه بود وَ مَردُم، آبِ مَصرَفیِ خود را آز آن بَرداشت
می کردند. جُز مَنطَقِه یِ زيرِ پوشِش وَ زيرِ کُنترولِ شِرکَتِ نَفت، چيزی
بِه نامِ لولِه کَشیِ آب دَر داخِلِ خانِه هایِ کارگَری دَر آن زَمان ، اَصلاً
مَطرَح نَبود. بيشتَرِ اَوقات ، صَفّ های طَويلی برایِ آب تَشکيل می شُد؛
۲) دَلِّه، پيت يا حَلَبیِ خالیِ نَفت، ۲۰ ليتری، کِه برای آوردَنِ آب اَز سَرِ
بَمبَو، بِکار گِرِفته می شُد ؛ ۳) لَين، کَلَمِه یِ خارِجی( انگِليسی) مُعادِلِ
خيابان؛ ۴)شيفت، نَوبَت کاری. کارگِرانِ نَفت، دَر۳ نَوبَت (صُبح يا پَسين
يا شَب ، کار می کَردند. تُخمِ شيفت ، نَوعِی دُشنام وَ ناسِزا بود...» .
**
سَر وَ صِدا ، اَز خانِه یِ هَمسايِه ، بِه آسمان بُلَند بود. صِدایِ جيغ وَ شيوَن. چِه شُدِه؟ سَر وَ صِدا اَز خانِه یِ رُباب اينها بود . تَکان خوردَم کِه بِرَوَم بِبينَم چِه شُدِه . نِهيبِ مادَرَم، کِه: « بَچِّه، بِگير بِتَمَرگ ! اين حَرفها بِه تو نيامَدِه ». مَگَر چِه شُدِه؟ مَنظورِ مادَرَم اَز « اين حَرفها »، چِه چيزی اَست؟ چِرا اين حَرفها « بِه مَن نيامَدِه »؟ باز، سَر وَ صِدا، صِدایِ فُحش وَ ناسِزا وَ صِدایِ کُتَک کاری، وَ صِدایِ جيغ وَ شيوَن.


پائيدَم، مادَرَم کِه حَواسَش نَبود؛ مِثلِ تير اَز دَستَش دَر رَفتَم. فاصِلِه یِ اُتاق وَ حَياط خانِه وَ دالان وَ راه پِلِّه وَ سَر پِلِّه را، نَمی دانَم چِطَوری طَیّ کَردَم. دَر حاليکِه داد وَ فَرياد وَ « اَی کُمَکِ » مادَرَم ، مِثلِ يِک زَنجير ، بِه دَورِ تَنَم می پيچيد. نَمی دانَم چِطَوری شُد کِه يِکبارِه خودَم را رویِ پُشتِ بام وَ رویِ بامِ خانِه یِ رُباب اينها حِسّ کَردَم. چِقَدر آدَم ، آن پائين ، تویِ حياطِ جَمع شُدِه بود. هَمِه یِ صورَتها بِه سویِ مَن چَرخيد. نَمی دانَم چِطَوری شُد کِه خودَم را تویِ حَياط وَ تویِ جَمعيَّت ، اِحساس کَردَم. راهِ خودَم را اَز لایِ جَمعيّت باز کَردَم وَ خودَم را چَپاندَم تویِ اُتاقِ رُباب اينها.


اينجا ، اَحمَدآباد، کِه ما زِندِگی می کَرديم، تویِ هَر اَتاق، شايَد ۳ مِتر دَر ۵/۳ مِتر، يِک خانوادِه یِ ۶_۵ نَفَری زِندِگی می کَردَند. گاهی می شُد کِه پِسَرِ بُزُرگِ خانوادِه، زَن کِه می گِرِفت ، زَنَش را هَم می آوَرد پيشِ پِدَر وَ مادَرَش ، تویِ هَمين يِک اُتاق ، وَ باهَم زِندِگی می کَردَند. رُباب اينها، رباب وَ پِدَر وَ مادَر وَ بَرادَر وَ دو خواهَرَش ، هَم تویِ هَمين يِک اُتاق زِندِگی می کَردَند. مِثلِ خودِ ما.


مادَرِ رُباب، تا چِشم اَش بِه مَن اُفتاد، گِريِه کُنان مَرا بِه سویِ خودَش خواند و دَر حالی کِه صِدايَش می لَرزيد، گُفت: « رُبابَت مُرد! رُباب، خودَشو کُشت ! » ؛ وَ رُباب را ديدَم کِه وَسَطِ اُتاق، رویِ زيلویِ نازُک وَ نيمداری کِه کَفِ اُتاق پَهن بود، دراز کَشيدِه وَ اَصلاً تَکان نَمی خورَد. مِثلِ اينکِه بِه خوابی سَنگين فُرو رَفتِه باشَد. وَقتی چِشمَم بِه او اُفتاد، حِسّ کَردَم کِه دارَم می لَرزم . چِقَدر دِلَم می خواست کِنارِ او روی زيلو دِراز بَکَشَم وًَ صورَتِ قَشَنگِ او وَ دَستهایِ سَفيدِ او را لَمس بِکُنَم . چِقَدر دِلَم می خواست با او حَرف بِزَنم . چِقَدر دِلَم می خواست او را بيدار کُنَم.. چِقَدر دِلَم می خواست اَز او بِپُرسَم کِه چِرا خودَش را کُشتِه... وَ خَيلی سؤال هایِ ديگر. اَمّا جُرأتِ اينکار ها را نَداشتَم .


هَمينطَور مات وَ مُتَحيّر، ايستادِه بودَم وَ می لَرزيدَم. وَ رُباب، « رُبابِ مَن »، وَسَطِ اُتاق، رویِ زيلو دِراز کَشيدِه بود وَ با هيچکَس، حَتّا با مَن، حَرف نَمی زَد. اين هَمان رُبابی بود کِه خيلی ها آرِزو داشتَند کِه بِه آنها رویِ خوش نِشان بِدَهَد وَ او بِه هَمِه یِ آنها بی اِعتِنائی کَردِه بود. رُبابی کِه تویِ هَمِه یِ آدَمها ، تَنها مَرا دوست داشت وَ تَنها بِه مَن اِعتِنا می کَرد. او اَلان ، ساکِت وَ خاموش، وَسَطِ اُتاق، رویِ زيلویِ نازُک وَ نيمدار، دِراز کَشيدِه بود وَ کاری با هيچکَس، حَتّا با مَن ، نَداشت.
مَردُم، تَمامِ چارچوبِ دَرِ اُتاق را پُر کَردِه بودَند. آنها بِه مَن وَ بِه رُباب، نِگاه می کَردَند. مادَرِ رُباب، هَمينطَور يِک ريز می گفت : « رُباب اَت مُرد. رُباب اَت خودَشو کُشت ! » . چَند ساعَت قَبل اَش، رُباب آمَدِه بود دَرِ حَياطِ خانِه یِ ما وَ مَرا صِدا کَردِه بود کِه بِرَويم سَرِ « بَمبَو » ، آب بياوَريم. وَ مَن، « دَلِّه » هايَم را بَر داشتِه بودَم وَ هَمراهِ او رَفتِه بودَم سَرِ بَمبَو. رُباب، آن شَب مِثلِ شَبهایِ قَبل نَبود. ساکِت وَ اَفسُردِه وَ غَمگين بود. اَصلاً حَرف نَزَد. دَلِّه هايِمان را پُر کَرديم وَآمَديم. دَرِ حَياطِ خانِه یِ ما، اَز هَم جُدا شُديم وَ مَن آمَدَم تویِ حَياطِ خودِمان وَ رُباب هَم رَفت خانِه یِ خودِشان . تا چَند ساعَت بَعدَش ، کِه صِدایِ جيغ وَ شيوَن اَز حَياطِ خانِه یِ آنها بُلَند شُد.


بيشتَرِ شَبها، کِه بَرایِ آوَردَنِ آب می رَفتَم سَرِ بَمبَو، دِلَم می خواست رُباب هَم آنجا باشَد. او مَعمولاً دُنبالِ مَن می آمَد. بَعضی وَقتها هَم نَمی آمَد. مادَرَم می گُفت : « آب نَداريم ، بُرَو آب بيار. » ؛ وَ مواظِب بود کِه مَن يِکراست اَز دَرِ حَياط بِرَوَم سَرِ بَمبَو. مِثلِ اينکِه بو بُردِه بود کِه مَن دِلَم می خواهَد با رُباب بِرَوَم. بَعضی وَقتها هَم کِه رُباب می آمَد دَرِ حَياطِ ما وَ مَرا صِدا می کَرد، مادَرَم با قيافِه ای تُرش می گُفت :« آب داريم! لازِم نَکَرده اَند! » ؛ وَ نَمی گُذاشت کِه با رُباب بِرَوَم . وَلی مَن مَعمولاً مادَرَم را می پائيدَم وَ وَقتی کِه می ديدَم حَواسَش نيست ، می زَدَم بِه چاک وَ می رَفتَم سَرِ بَمبَو.


يِک شَب کِه با رُباب داشتيم دَلِّه هايِمان را اَز بَمبَو پُر می کَرديم، يِک لَحظه حِسّ کَردَم کِه دارَم گُر می گيرَم. بَدَنَم با بَدَنِ رُباب تَماس گِرِفتِه بود. رُباب، بازوهایِ مَرا مُحکَم دَر دَستهایِ قَوی آش گِرِفت وَ گُفت : « چِته؟ چِرا می لَرزی؟ » وَ اَفزود: « بَچِه یِ عَزيزَم! چِقَدر دوستَت دارَم! مَن ، تویِ اين دُنيا ، فَقَط تو را دارَم! » . مَن ، اَصلاً حَرفهایِ او را نمی شَنيدَم. مِثلِ اين بود کِه يِکی اَز فَرسَنگها فاصِلِه با مَن حَرف می زَنَد. مِثلِ اينکِه خواب می بينَم. گيج و مَنگ و گُنگ شُدِه بودَم. نمی دانِستَم کِه چِمِه. اَصلاً نمی تَوانِستَم خودَم را کُنترول کُنَم وَ هَمينطَور می لَرزيدَم. رُباب، دَستپاچِه شُدِه بود. يِک مَرتَبِه ، دَست اَنداخت وَ مَرا تویِ بَغَل گِرِفت وَ مُحکَم بِه خودَش فِشُرد. رُباب، داشت گِريِه می کَرد.


دَلِّه هايِمان را کِه بَرداشتيم وَ راه اُفتاديم بِه طَرَفِ خانِه، با هَم اَصلاً حَرفی نَزَديم. تویِ مَسيرِ اَز بَمبَو تا خانِه ، بايَد اَز خيابانِ اَصلی، لَينِ يِک، کِه مَعمولاً ماشين زياد تویِ آن رَفت وَ آمَد می کَرد، عُبور کُنيم. مَن هَميشه فِکر می کَردَم کِه مَن مواظِبِ رُباب هَستَم کِه ماشين او را نَزَنَد. او هَم هَمين جور فِکر می کَرد؛ اين را خودَش بِه مَن گُفتِه بود. صِدائی مِثلِ صِدایِ اِنفِجارِ بُمب، تویِ کَلِّه اَم پيچيد. يِک ماشين کِه بِه سُرعَت عُبور می کَرد، بِه رُباب بَرخورد کَردِه وَ او را بِه گوشِه ای پَرتاب کَردِ. دَلِّه یِ آب، اَز رویِ شانِه یِ رُباب اُفتادِه وَ رویِ اِسفالتِ خيابان، وِلَو شُدِه بود. خودِ رُباب هَم ، نيمِه جان ، رویِ کَفِ خيابان اُفتادِه وَ قادِر بِه بُلَند شُدَن نَبود. عِدِّه ای هَم دَورِ او جَمع شُدِه بودَند.


مَن نمی دانِستم چِکار بايَد بِکُنَم. دَر اين ميان، پِدَرِ رُباب پَيدايَش شُد. او جَمعيَّت را پَس زَد وَ بِه طَرَفِ ما آمَد. مَن فِکر کَردَم کِه او يِکراست بِه طَرَفِ رُباب، کِه رویِ اِسفالتِ خيابان وِلَو شُده بود، خواهَد رَفت. وَلی ، او اين کار را نَکَرد. او بِه سُراغِ دَلِّه یِ خالیِ آب ، کِه دَر گوشِه ای اُفتادِه بود، رَفت وَ آن را بَر داشت وَ رو بِه نورِ چِراغ بَرق گِرِفت وَ بِه تویِ آن خيرِه شُد. او می خواست بِبينَد کِه دَلِّه سوراخ شُدِه اَست يا نَه.


اَصلاً حالِ خودَم را نمی فَهميدَم : « رُباب اَت مُرد! رُباب، خودِشو کُشت! » ؛ وَ رُباب، هَمچِنان وَسَطِ اُتاق، رویِ زيلویِ نازُک وَ نيمدار، دِراز کَشيدِه بود. آرِزو می کَردَم کِه رُباب نَمُردِه باشَد. دِلَم می خواست کِه او خودُش را بِه مُردَن زَدِه باشَد. بِه خودَم اين دِلخوشِی را می دادم کِه اَلان رُباب چِشم هايَش را باز می کُنَد وَ اَز اينکِه مَرا آنجا بِبينَد خوشحال می شَوَد. بَعد بُلَند می شَوَد وَ می گويَد بِرَويم سَرِ بَمبَو آب بياوَريم.


آدَمها کِه تویِ حَياط جَمع شُدِه بودَند، وَ آدمها کِه چارچوبِ دَرِ اُتاق را پُر کَردِه بودَند، با هَم پِچ پِچ می کَردَند. مَن شَنيدَم کِه يِکی اَز آنها بِه ديگَری می گُفت : « آرِه، رُباب حامِلِه شُدِه بود! » ؛ وَ ديگری گُفت : « پَناه بَر خُدا! بِدونِ شَوهَر؟ » ؛ وَ صِدایِ سوم : « پِدَرَش او را حامِلِه کَردِه! » وَ نَفَرِ چَهارُم : « نَه بابا! اينحَرفها چيه؟ خودِ دُختَرِه می شَنگيدِه! بِه هَمين دَليل هَم، زَهرخورِش کَردَند! ». وَلی او دَست بَردار نَبود: « آرِه، باباش کَردِه ! آخِه اينها عُمَری هَستَند وَ دين و ايمونِ دُرُست و حِسابی کِه نَدارَند. » ؛ وَ صِدا هایِ دَرهَم و بَرهَم وَ پِچ و پِچ ، بِه نَظَر نمی رِسيد کِه قَطع بِشَوَد. تَمامِ حَياط، شُدِه بود صِدا وَ پِچ پِچ . سَرَم را کِه بَرگَرداندَم وَ بِه دَرِ اُتاق، کِه آدَمها تویِ چارچوبِ آن جای گِرِفتِه بودَند؛ نِگاه کَردَم، چارچوبِ دَر را بِه شِکلِ يِک دَهانِ بُزُرگ ديدَم کِه هَمينطَوربی وَقفِه و يِکنَواخت ، تَکان می خورَد.


خادِمِ مَسجِد ، اَز هَمِه بيشتَر پُر چانِگی می کَرد. بِه نَظَر می آمَد کِه او، دِلِ پُر خونی اَز رُباب وَ اَز مَن دارد. چون او با حَرفهايَش، دِلِ مَن را هَم می سوزاند. او ، شَبِ ۲۸ صَفَر، جِلوِ يِک عِدّه بَچِّه وَ نوجوانِ عَلّاف ، راه می اُفتاد وَ مَراسِمِ « عُمَر کُشون » را رَهبَری می کرد. او، نَعرِه می زَد : « اَی عُمَرِ بَو نَفتی ! کَی اومَدی، کَی رَفتی؟ » (۱) ؛ وَ اَز بَچِّه ها می خواست کِه حَرفهایِ او را تِکرار بِکُنَند. مَن وَ خَيلی بَچِّه های ديگَر، او وَ گُروهَش را دَست می اَنداختيم وَ آنها را مَسخَرِه می کرديم.


پايدار، جوانِ توده ای کِه روزنامِه یِ « رزم » وَ « جوانانِ دِموکرات » ، بِه مَن می داد ؛ آز آخوندی حَرف می زَد کِه رویِ مَنبَر، تویِ يِک مَنطَقِه ی نَفتی، شِعری بِه اين مَضمون می خواندِه کِه : « تو، کِه مِهرِ عَلی مِن دِلِتِه * نَفتِ مِلِّی سِی چِنِتِه ! » (۲). حالا، هَم اين آدَم، يَعنی خادِمِ مَسجِد، اَز وَضعی کِه دُرُست شُدِه بود، بَرایِ سَم پاشی عَلَيهِ رُباب وَ مَن ، سود می جُست : « آره! اين عُمَری ها دينِ دُرُست حِسابی نَدارند. » وَ « اين دُختَرِه، بَچِّه هایِ مَردُم را اَز راه بِه دَر می کَرد. » ؛ وَ اَز اين قَبيل مُزَخرِفات. مَن ، اَلان کِه بِه چارچوبِ دَر نِگاه می کَردَم ، تَنها يِک چِهرِه را می ديدَم. خادِمِ مَسجِد، بِه تَنهائی ، دَر چارچوبِ دَر، جا گِرِفتِه بود.


داشتَم ديوانِه می شُدَم. دِلَم می خواست تویِ دَهَنِ او وَ بَقيِّه یِ آنها بِزَنَم . وَلی حِسّ کَردَم کِه دارَم می لَرزَم وَ قادِر بِه کُنترولِ دَستها وَ پاهایِ خودَم نيستَم. دِلَم بَرایِ رُباب، کِه زيباتَر اَز هَر زَمانِ ديگر، وَسَطِ اُتاق دِراز کَشيدِه بود، می سوخت. بِه خودَم می گُفتَم کِه چِرا آدَمها اينقَدر بی رَحم اَند؟ مَگر رُباب، چِه بَدی بِه اينها کَرده کِه اينطَور اَز او بَد می گويَند؟ اَز خودَم هَم بَدَم می آمَد کِه چِرا قادِر بِه دِفاع اَز رُباب نيستَم. اَز رُبابی کِه هَميشِه مواظِبِ مَن بود وَ هَميشِه اَز مَن دِفاع کَردِه بود.


پائين ، تویِ خيابان ، شُلوغ بود. مَن رویِ پُشتِ بام بودَم وَ بِه کَبوتَرهايَم وَر می رَفتَم. بِه آنها آب و دانِه می دادَم . دَر هَمان حال، حَواسَم هَم بِه پائين وَ تویِ خيابان بود. چِقَدر آدَم جَمع شُدِه بود. تا آن مَوقِع، اين هَمِه آدَم نَديدِه بودَم. وَ چِقَدر سَر و صِدا. مَعنایِ خَيلی اَز حَرف هايِشان را نَمی فَهميدَم. حالا داشتَند يِک شِعری را می خواندَند. خَندِه دار بود. اين را خودِمان هَم خواندِه بوديم : « قَوام ، فَراری شُدِه ؛ سَوارِ گاری شُدِه » ؛ و يا دَم گِرِفتِه بودَند کِه : « مُصَدِّق ، مُصَدِّق » ؛ وَ يا : « اَز جانِ خود گُذَشتيم ، با خونِ خود نِوِشتيم : يا مَرگ ، يا مُصَدِّق ! » . نِگاه کِه بِه پائين کَردَم، نَزديک بود اَز پُشتِ بام بيفتَم پائين : چِقَدر پاسبان، جَمع شُدِه بود. اينها بَرایِ چِه آمَدِه بودَند؟ چِکار می خواستَند بِکُنَند؟


يِکی از کبوتَرهايم، رَفت رویِ سيمِ بَرقِ خيابان نِشَست. هَرچِه تَلاش کَردَم، هَرچِه سوت زَدَم و کيش کيش کَردَم ؛ نَتيجِه ای نَداد. عِدّه ای اَز مَردُم تویِ خيابان، مُتِوَجِّه یِ مَن شُدَند. بَعضی اَز آنها بَرایِ مَن دَست تَکان دادَند. آنها هَم عَصَبانی وَ هَم خوشحال بودَند. يِک تِکِّه پوستِ هِندِوانِه، دَر گوشِه ای روی پُشتِ بام اُفتادِه بود. آن را بَر داشتم. رَفتم رویِ سَر پِلِّه، کِه بِه تيرِ بَرق وَ بِه خيابان مُسَلَّط بود. تَرس اَز پَرت شُدن اَز آن بالا، وادارَم می کَرد کِه اَز نِگاه کَردَن بِِه پائين وَ بِه خيابان، خود داری کُنَم. مَن دَر آن مَوقِع بِه تَنها چيزی کِه فِکر می کَردَم، کبوتَرَم بود کِه رویِ تيرِ بَرق نِشَستِه بود. پوستِ هِندِوانِه را پَرتاب کَردَم وَ ديگَر نَفَهميدَم کِه چِه شُد. صِدایِ شِلّيکِ چَند گُلولِه . هَمزَمان با آن، کبوترِ مَن اَز رویِ تيرِ بَرق بُلَند شُد و بِه سویِ بالا، بِه سویِ آسمان اَوج گِرِفت. بَقيِّه یِ کبوترهايَم هَم اَز رویِ پُشتِ بام بُلَند شُدَند وَ بِه پَرواز دَر آمَدَند.


مَن غَرقِه دَر فانتِزی هایِ خودَم ، با کبوتَرهايم کِه بيشتَر و بيشتَر اَوج می گِرِفتَند وَ بالا تَر و بالاتَر می رَفتَند ، حال می کَردم ؛ کِه صِدای کوب کوبِ سَنگينِ پوتين هایِ پاسبان ها کِه با عَجِِلِه وَ نا سِزا گويان ، اَز راه پِلِّه بالا می آمَدَند را شَنيدَم. بِه خودَم گُفتَم کِه : « اينها دُنبالِ تو هَستَند. پِس بِزَن بِه چاک ! » ؛ وَ زَدَم بِه چاک. وَلی، کِجا می تَوانِستَم بِرَوَم؟ اَگَرمی رَفتَم خانِه ، کِه مادَرَم مَرا می کُشت. پِس ، بايَد، فِکرِ جایِ ديگرَی می اُفتادَم . مَگَر دَر آن مَوقع ،. آدَم می تَوانِست سَريعَاً تَصميم بِگيرَد. آن هَم تصميمِ عاقِلانِه وَ دُرُست؟


نَمی دانَم چِطَور شُد، کِه پيش اَز اينکِه پاسبان ها بِه پُشتِ بام بِرَسَند ؛ مَن چَند تا پُشتِ بام را طَیّ کَردِه وَ اَز دَسترَسِ وَ اَز چِشم رَسِ آنها کُلّی دور شُدِه بودم . فَقَط صِدای نَعرِه هایِ خَشم آلودِ آنها وَ دُشنام هايِشان را می شنيدِم کِه هَمينطَور کِه مَرا تَعقيب می کَردَند، مِثلِ نُقل و نَبات، تویِ هَوا پَخش می شُد : « خائنِ وَطَن فُروش ! تودِه ای ! مُزدور! حَرام زادِه ! تُخمِ شيفت! ». وَ مَن تویِ دِلَم بِه حِقارَت وَ ناتوانیِ آنها می خَنديدَم. بِه خودَم می گُفتَم : « پايدار، راست ميگِه کِه اينها پوشالی هَستَند. اينها اَز پَسِ مَن کِه يِک بَچِّه هَستم بَر نَمی آيَند. چِطور می تونَند اَز پَس آدَم هایِ بُزُرگتَر، بَر بيايَند؟ ». مادَرَم هَم وَقتی اَز دَستِ مَن عَصَبانی می شُد ، رویِ سَرَم وَ زَمانی کِه اَز دَستَش دَر می رَفتَم ، پُشتِ سَرَم داد می کَشيد کِه : « تودِه ای! بابی! کَسرَوی! » .


چَند لَحظِه بَعد، دَمِ دَرِ خانِه یِ رُباب اينها بودَم. پاسبانها، مَرا گُم کَردَند. دَر حالِ دَو، رَفتَم تویِ حياطِ خانِه یِ رُباب اينها. رُباب، خانِه بود. مَرا دَر بَغَل گِرِفت وَ نَه يِکبار، کِه دَه بار ، صورَت وَ چَشم هایِ مَرا بوسيد: « می دونی اِمروز، تو يِک وَجَبی، چِکار کردی؟ تو، با پوستِ هِندِوانِه، تویِ سَرِ رَئيسِ شَهربانی زَدی! » ؛ وَ مَن ، تازِه فَهميدَم کِه چِرا پاسبانها آن هَمِه عَصَبانی وَ آتَشی بودَند. رُباب، بَرايَم تَعريف کَرد کِه هَمِه اَز مَن حَرف می زَنَند!


وَ حالا، رُباب، رُبابِ مَن، وَسَطِ اُتاق، رویِ زيلویِ نازک و نيمدار دراز کشيده وَ با هيچکَس، حَتّا مَن حَرف نَمی زَنَد. قيافِه یِ خادِمِ مَسجِد ، تویِ چارچوبِ دَرِ اُتاق ، بِه مَن دَهَن کَجی می کُند. مادَرِ رُباب، هَمچُنان مويِه می کُنَد : « رُباب اَت مُرد! رُبابِ عَزيزِت، خودِشو کُشت ! ».


نِگاهَم، بی اِختيار بِه چارچوبِ دَرِ اُتاق، دوختِه می شَوَد. اَز خادِمِ مَسجِد وَ اَز بَقيِّه هَرزِه گوها، خَبَری نيست : پايدار، جوانِ تودِه ای کِه يِک شُماره روزنامِه یِ « بِه سویِ آيَندِه »، تویِ دَست دارَد، دَر چارچوبِ دَر، جای گِرِفتِه است !
*
۱) بَو، واژِه یِ لُری بَرایِ پِدَر. بَو نَفتی، بايَد گونِه ای دُشنام وَ ناسِزا، چون: پِدَر سوختِه، باشَد. حَوالِه یِ آن، بِه کَسانی کِه آن را بِکار می بَرَند!


۲) شِعرِ بِه زَبانِ لُری، کِه مَعنایِ آن بِه فارسی چُنين می شَوَد: « تو کِه عَلی( اِمامِ اَوَّلِ شيعَيان) را دوست داری، نَفتِ مِلّی بِه چِه دَردِت می خورَد! ». اين بَخشی اَز کارشِکَنیِ تَبليغاتیِ مُرتِجِعينِ مَذهَبی دَر ستيز با مُبارِزِه مَردُمِ ما بَرایِ مِلّی کَردَنِ صَنعَتِ نَفت وَ قَطعِ نُفوذِ بيگانِگان اَز کِشوَر ، بود. آنها با کودِتایِ ۲۸ مُرداد، کِه بِه سُقوطِ دَولَتِ مِلّیِ دُکتُر مُصَدِّق اَنجاميد، بِه خواستِ خود رسيدَند.
**


۱۷ تيرِ ۱۳۸۱ ( ۸ جولای ۲۰۰۲ )