بازگشت به نمای تخست

لیست مقاله ها و داستانهای گلاب دژ 

 

هوشنگ گلاب دژ

 با دَست هایِ
رَها شُده دَر باد ..
*
صِدایِ زَنگِ تِلِفُن . اِعتِنائی نمی کُنَم . دوباره وَ دوباره . کيست که دست بَردار نيست؟ هَرکه می خواهَد باشد، حَوصِلِه اَش را نَدارَم . باز هَم، صِدایِ زَنگ . با کَفِ دو دَستَم، گوش هايَم را می پوشانم تا اين صدایِ لَعنَتی وَ مُزاحِم را نَشنَوَم . صِدا، باز هَم شَنيده می شود. بايَد يکی، يک کارِ ضَروری وَ حَياتی داشته باشد؟ اَمّا من، کسانی را که به من زَنگ می زَنَند، می شِناسَم . تِلِفُن هائی که شُده؛ هَمه، مَعمولی وَ عادّی بوده. دَر حَدِّ «سَلام عَليک» وَ «اَحوال پُرسی» وَ صُحبَت، پيرامونِ اَوضاعِ جاری و اَخبار وَ مانَندِ اينها. هيچ کُدام ، تا حالا کارِ ضَروری وَ حَياتی با من نَداشتِه اَند. پَس از ۳_۴ زَنگ هَم، وَقتی من گوشی را بَرنداشتم؛ مَعنايَش اين است که من خانه نيستَم. قَطع می کُنند. پَس، اين کيست که اين قَدر سِمِج وَ پَی گير است وَ کوتاه نَمی آيد؟ مُمکن هَم هَست که شُماره یِ عَوَضی گِرِفتِه باشد.


آخَرِسَر، تَسليم می شوم. چاره یِ ديگری ندارم. چون؛ طَرَف، وِل بِکُن نيست. می توانستم، تِلِفُن را قَطع کُنَم. يا دَستِ کَم، صِدايَش را قَطع کُنم. که، چه بشود؟ من يکی، که ديگه گَندَش را دَر آوَردِه اَم. گوشی را بَرمی دارَم. حَتماً بِه مَن اِعتِراض خواهَد کَرد کِه چِرا زودتَر گوشی را بَر نَداشتِه آم. کاری که پاره ای از دوستانَم می کُنَند. «اَلَو؟». صِدایِ آرام وَ خَفه ای پاسُخ می دَهد : «اَلَو!». صِدایِ يک زَن است. دَر تَشخيصِ «صِدا»، کَمی دُچارِ تَرديد می شَوَم. «مَگَر، مُمکِنِه؟ حَتماً اِشتباه می کُنم.»، اينها را، من به خودم می گويَم. اَمّا، اِشتِباه نَمی کُنَم. خودِ اوست. با اين هَمه، می پُرسَم : «شُما؟». وَ او، نامِ خودش را می گويَد: «پَری.» . پَس، اِشتِباه نَکَردِه بودم. اَمّا بِفَهمی نَفَهمی، کَمی گيج شده اَم.


با آنکه «صِدا» را شِناختِه اَم ؛ برای چيره شدن بَر تََرديدم، می پُرسَم : «کُدام «پَری»؟» . وَ او، که فِکر می کُند من هَنوز او را نَشناختَه اَم ، می اَفزايد : «من، پَری هَستم . پَریِ ط .. ما، هَم دانِشکَدِه ای بوديم، ۲۷ سالِ پيش. يادَت آمَد؟ چه طَور، يادَت نمی آد؟ خَيلی عَجيبِه .. دانِشکده ی عُلومِ اِجتِماعی .. ». بَعد، که فکر می کُند شايد من تَمايُلی به صُحبَت کَردَن با او نَدارم که اين جور حَرف می زَنَم ؛ اِضافِه می کُنَد: «اَگر مُزاحم هَستم .. »، که من پاسُخ می دَهَم : «نَه، اَصلاً مُزاحِم نيستيد. فَقَط، من کَمی گيج شُده اَم. يَعنی، هَضمِ اين، کَمی برايَم مُشکِلِه .. شُما، مَن، شُماره یِ مَرا، از کی گِرِفتيد؟ آخه، چِه طَوری؟ چی شُد که به اين فِکر اُفتاديد .. که با من تَماس بِگيريد؟ آن هَم، بَعدِ اين سال ها .. ؟».


صدا، که ديگر يک صدای آشناست؛ تَوضيح می دَهَد که : « اَوائلی که خارج آمدم، کَم تَر با دوستانِ قَديمی تَماس وَ اِرتِباط داشتم. تا اينکه به پاره ای از دوستانِ دورانِ دانشکده ای، بَرخورد کردم. يکديگر را گَه گاه می ديديم . هَرکُدام، خاطراتی اَز دَورانِ دانِشکده را، بازگو می کَردَند. از دوستانِ دَورانِ دانشکده ، از روابطِ خوب وَ به ياد ماندنی ای که دَر آن زَمان وجود داشت. از فَعّاليّت های سياسی وَ اجتماعی وَ فَرهَنگی مُشترکی که با هَم می کرديم. . فکری به سَرَمان زَد. چه طور است که، مِثلِ کاری که خارجی ها می کُنَند، ما هَمکلاسی های سابِق هَم دَورِ هَم جَمع بِشَويم. گُفتيم بَد نيست که تَلاشِ خودمان را بکنيم؛ شايَد چَند تائی از آنها را پَيدا بِکُنَيم .. دَست به کار شُديم. من، به نَوبِه یِ خودم، چَند نَفری را گير آوَردَم . تو را می دانِستم که دَر «سوئد» هَستی. اَمّا نمی دانِستم دَر کُدام شَهر هَستی. سَرنَخی هَم از تو نداشتَم. يک بار که نمايِشگاهِ کِتاب بود؛ يکی از دوستانِ مُشتِرکِ قَديمی را ديدم. دَر بارِه یِ تو، از او پُرسيدم . شماره ی تِلِفُنِ تو را از او گرفتم. اَگر ناراحتی، قَطع می کُنَم وَ ديگه هَم، مُزاحِم اَت نمی شوم .. »، که گُفتم : « نه، مُزاحِم نيستی. خَيلی کارِ خوبی کردی که با من تَماس گرفتی .. ».


دَر هَمان روزِ نام نويسی، با چَند نَفری دوست وَ آشنا شُدَم . دوست يابی، در شرايِطِ ديکتاتوری وَ اِختِناق وَ سَرکوبِ مُحَمّد رضا شاهی؛ کارِ ساده ای نبود. با اين هَمه، ما بی روبرو شُدَن با مُشکلی، اين کار را به خوبی پيش می بُرديم. شايَد، چِهره خوانی می کرديم. پاره ای آدم ها، قيافِه شان داد می زَد که ساواکی و پُليس و نادُرُست وَ جَلَب هَستَند. مُتِقابِلاً، آدَم هائی بودند{وَ اينها اَکثريّت را تَشکيل می دادَند}، که وَقتی چشم اَت به آنها می اُفتاد، بی اِختيار به سویِ آنها کِشِش وَ گرايِش پَيدا می کَردی. نَمی دانم، شايد هَم آدم ها اِطّلاعات وَ آگاهی های مَربوط بِه اَفراد، را با يکديگَر رَدّ وَ بَدَل می کردند. يَعنی، گونه ای سَپَرِ اَمنيّتی به طَورِ خودکار {اُتوماتيک}، برای دور کردنِ پادوهای ساواک ؛ وجود داشت.


يک راه مُتِداوِل وَ مَعمولیِ ديگر هَم ، برای «دوستيابی» وَ به عِبارَتِ بِهتَر، «يارگيری» ؛ وجود داشت. کافی بود که سَرِ کلاسِ دَرس، حَرفی بِزَنی . اِحتياجی نبود که حَرفی عَلَيه رژيم بزنی. هَمين قَدر که نشان می دادی که مَغزَت کار می کُنَد وَ حَرفِ مُفت نَمی زَنی، کافی بود. دَر پَی آن، توی «کافه تريا» ی دانشکده وَ يا دَر رِستوران ؛ يکی از اين اَفرادی که تو هَم مايِل به تَماس وَ دوستی با او بودی، می آمَد؛ سينی غَذا يا چای وَ شيرينی دَر دَست وَ کنارِ ميزی که تو نِشَسته بودی وَ روبه رو وَ يا دَر کِنارِ تو، می نشَست. بَعد که به هَر دَليلی، سَرِ صُحبَت باز می شد؛ بَذرِ تَماس های بَعدی ريختِه می شُد. پَس اَز آن، هَر وَقت يکديگر را توی مُحَوّطه یِ دانِشکده می ديديد؛ مِثل اين بود که از سالها پيش هَمديگر را می شناسيد.


ديگر آنکه، کافی بود با يک نَفَر «دوست» بشوی وَ يا او، تو را به عُنوانِ «دوست» بِشناسَد؛ با اين کار، به طورِ خود به خودی، با يک گُروه ، با هَمه یِ پيرامونی های او هَم، «دوست» شُده بودی. آشنائی وَ دوستی من با «پَری» هَم، از هَمين راه صورَت گرفت. نمی دانم چگونه؟ تَنها، به ياد می آوَرَم که من با يکی از دانشجويان، که خود را «آذَرنوش»، مُعَرِفی کرد؛ آشنا شدم. فَردايَش، که من وَ او کِنارِ يک ميز دَر «تريا» ی دانِشکده نِشسته بوديم، هَمين «پَری» با دو سِه تا از دانشجويانِ پِسَر وَ دُختَرِ ديگَر آمد. دَست اَش را بَرای دَست دادَن دِراز کرد وَ نامِ خودش را گُفت. فَردايَش، او تَنها بود وَ تا مَرا ديد، آمد وَ کنارم نشست ؛ وَ دَر باره ی مَطلَبی که دَر يکی از کِتاب های دَرسی خوانده بود؛ از من چيزی پُرسيد. روزهای ديگر، مِثلِ اين بود که ما دو دوستِ قَديمی هَستيم.


نُکتِه یِ جالِبِ ديگر، اين بود که بيشتَرِ بَچّه هائی که به اين شِکل وَ با اين سُرعَت با هَم دوست می شُدند؛ شَهرستانی بودَند. شايدهَم، اِحساسِ غُربَت وَ نيازِ روحی به کَس يا کَسانی که شَخص دَر کنارِ آنها وَ با آنها خود را دَر اَمنيّت بِه بينَد؛ مُحَرّک وَ عامِل اين جوش خوردن های سَريع بود. دَر هَر گُروهی هَم که به اين گونه به وجود می آمد؛ يک نَفر دَر «مَرکز» قَرار داشت وَ او بود که چون «آهَن رُبا»، بُراده های آهَن را به دَورِ خود وَ به خود، جَذب می کرد. «آذرنوش»، دَر گروه ما، چُنين نَقش وَ «فونکسيون» ی داشت.


او با آنکه «تِهرانی» بود، تَوانسته بود شُمار زيادی اَز بَچّه های «شَهرستانی» را به سویِ خود وَ به دَورِ خود، «جَذب» وَ دَر واقع، دَر خود، «ذَوب» کُنَد. چيزی که من از هَمان آغاز پَی بُردم ، اين بود که او به مَسائل وََ مُشکلاتِ بَچّه ها وَ کُمک به آنها بَرای حَلِّ شان؛ خيلی تَوَجُّه داشت . او گاه دَر ذَهنِ من، شِکل وَ هَيأتِ «مُرغِ مادَر» پَيدا می کرد، که جوجه های خود را زيرِ پَرهایِ خويش؛ گرفته وَ از آنها مُحافِظَت می کُنَد. او، با پَی گيری شِگِفتی به کارِ دَست چين کردنِ اَفراد بَرای سازمان دَهیِ زير زَمينیِ کارِ سياسی ای که دَر نَظَر داشت؛ می پَرداخت . او دَر اين کارِ خود، کاملاً موفّق بود. او، توانائی باز کردنِ دَرِ دوستی وَ تأثير گُذاری بَر آدَم های مُتفاوِت وَ اَلبَتّه مُستِعَد را دارا بود.


وَقتی «پری»، گوشی را گُذاشت؛ برای چَند لَحظِه ای گيج وَ مَنگ بودم . تا مُدّتی، حالِ خودَم را نمی فَهميدَم. اَصلاً قادر به تَمرکُز دادن وَ فِکر کَردن نَبودم . مانَندَ اين بود که مَغزَم از کار ايستاده است. يک حالَتِ «شوکه»، «بَرق گِرِفتگی» . مِثلِ اين بود که «قُفل کرده اَم». نه می توانستم به چيزی فکر کنم. نه چيزی به خاطرم می آمد. نه چهره ی کسی، نه نامِ کسی، نه خاطره ای، هيچ چيز وَ هيچ کس، به يادَم نمی آمد. اين «تِلِفُن» وَ اين «صِدا»، مَرا از جائی که بودم، از جائی که ايستاده بودم؛ حَرِکَت داده بود. وَ مَرا، کِشان کِشان با خودَش به جای ديگری، به دور دَستها، به جَهانِ ديگری، به جَهانِ ۲۷ سالِ پيش؛ بُرده بود. جَهانی که مَن کامِلاً از آن جُدا اُفتاده بودم ، آن را به کُلّی از ياد بُرده بودم ؛ وَ ديگر، قادِر نَبودم آن را به ياد بياوَرَم. تا پيش از اين «تِلِفُن»، هيچ گاه به اين فِکر نَيُفتاده بودَم که روزی به اين گُذَشته یِ بِسيار دور، سَفَری بکنَم.


تا صُبح نتوانِستَم بِخوابَم. تَصويرها، اَشکال وَ صِداهائی که برايَم نا آشنا وَ نا مَفهوم بودند؛ به مَغزم هُجوم می آوَردَند. هيچ يک از اين تَصويرها، هيچ يک از اين اَشکال وَ هيچ يک از اين صِداها را نمی شناختَم. هَمه یِ آنها، برايَم نا آشنا وَ بيگانه بودَند. گُذَشتِ ۲۷ سال، سَبَب شده بود تا اينها به طَورِ کُلّی از ذِهن اَم، از خاطرم وَ از حافِظِه اَم پاک وَ مَحو بشوند. کوشِش می کَردَم تا بَعضی چيزها را به ياد بياوَرَم. اَمّا، تَلاش اَم به جائی نمی رَسيد. يک تَصويرِ به هَم ريخته، بی قَوّاره وَ بی شِکل، دُرُست می شُد که هَرچه بيشتَر می کوشيدَم کَمتَر از آن سَر دَر می آوَردَم. مَغزم، گوئی به فَرمانِ من نيست. وَ اين گونه می نِمود که مَغزم، ديگر کُنترل وَ نُفوذی بَر سايرِ اَجزای تَن اَم ندارد. يَعنی، توانِ اَثر گُذاریِ خود را از دَست داده است.


فَردايَش، سَعی کردَم که ديگر به اين مَوضوع فکر نکُنَم. اَمّا مگَر اين کار، شُدنی بود. نُخُستين چيزی که به مَغزَم فِشار می آوَرد؛ اين بود که چِرا وَ چِگونه وَ از چه زَمانی ، اِرتِباطِ من با «پَری» وَ هَمين طَور با دوستانی که دَر پيرامونِ او وَ نيز «آذر نوش» بودَند؛ قَطع شُد؟ حَتماً يک «دَليل» يا «دَلائلِ» مَنطِقیِ چَندی، بايد برای اين کار موجود باشد. اين «دليل» يا «دلائل»، کُدامَند؟ آيا دوستی با «پری» وَ «آذَر نوش» ، اَمری ساده وَ پيشِ پا اُفتاده بود؛ که من در بک مَقطعِ مُعَيّن، تَصميم به قَطعِ آن، گرفته اَم ؟ از اين گُذَشته؛ تَنها اينها نَبودند که مَشمولِ اين «بَرخوردِ» من شده بودند. «گُلی» وَ «اَصغَر»، «ثُريّا»، «خُسرو موريم» وَ «مَسعودِ ص» وَ خَيلی های ديگر نيز؛ در اين دايره می گُنجَند. اَفزون بَر آنهائی که ، بيرون اَز خواست وَ اِراده یِ من، ارتباطِ آنها با مَن قَطع شُد.


آيا «پايان» گرفتَنِ اين روابِط، هَمانندِ «آغاز» گرفتَنِ آنها؛ اَمری ناگُزير وَ اِجتِناب ناپَذير، نبوده است؟ شايَد اين «روابِط»، آن اَندازه قَویّ وَ پايِه دار نَبوده که نَتوانِسته است دَر برابرِ آنچه که هَستیِ آن را به چالَش خوانده بوده ؛ دوام بياوَرَد. کَما اينکه، آنچه هَم که با سِتيز با اين «روابِط» وَ دَر تَلاش برای نِشَستَن به جای آن، رُخ نموده است؛ هَمين فَرجامِ نا خوشايَند را تَجرُبِه کرده اَست . مَنظورَم اين نيست که يک مَنطِقِ کور، بر «رَوابطِ» ما وَ بَر زندگیِ ما وَ بَر کارهای ما وَ بَر تَصميم گيری های ما؛ حاکِم بوده است. اَمّا هَرچه هَست؛ پُرسِش هائی هَست که بايد به آنها پاسُخ گُفت.


آيا اَنگيزه ها، مُحَرِّک ها: خواست ها وَ مَنافِع وَ مَصالِحِ ويژه ای دَر نَزديکی وَ پَيوَستِ دو يا چَند نَفَر وَ شِکل گيریِ رابِطِه يا رَوابِطِ ميانِ آنان، تأثير وَ کاربَری داشتِه است؟ وَ پَس اَز رَنگ باختَن وَ اَز ميان بَرخاستَنِ اين اَنگيزه ها وَ بَرآوَردِه شُدنِ اين خواست ها وَ تأمين وَ تَحَقُّقِ اين مَنافِع وَ مَصالِح ؛ اين نَزديکی وَ پَيوَست وَ رابِطه يا رَوابِطِ حاصِلِه اَز آنها نيز اَز ميان رَخت بَربَسته است؟ اين گونِه بَرخورد به حَسّاس تَرين رَوابِطِ اِنسانی، يَعنی رَوابِطِ عاطِفی وَ دوستی هایِ عَميق، که اِستِفاده ی اَبزاری اَز اِنسان وَ رَوابِطِ اِنسانی را تَداعی می کُنَد؛ شايَد گونه ای بَرخوردِ کاسِبکارانه وَ سودجويانه باشد؛ که به سَختی می تَوان به دِفاع اَز آن نِشَست.


به آنچه که ديروز کرده ام، می اَنديشم . چيزی که برايم گُنگ وَ نا روشَن است؛ اين است که چرا «آغاز» گرفتَنِ يک دَسته «روابط» با «پايان» گرفتَنِ دسته ی ديگری از «روابط» که پيش از آن، وجود داشته اَند؛ به هَمراه بوده است؟ آيا نمی شُد، گونه ای «تُعادُل» ، ميانِ اين دو، پَديد آوَرد؟ چه عامِل يا عَوامِلی، دَر اين «جُدائی» وِ «شِقاق»، نَقش داشتند؟ اين «عامل» يا «عَوامِل»، آيا بيرون اَز من وَ خارج وَ فَراتَر از توان وَ قُدرَتِ من، بوده است؛ وَ يا اينکه، مَسأله وَ مُشکِل، به خودِ من، خُلق وَ خو وَ شيوه یِ بَرخوردِ من به اين هَر دو رابِطه ؛ اِرتِباط داشتِه اَست؟


دَر آنچه به شَخصِ من بَرمی گردد، گُمانَم بَر اين اَست که اَنگيزه یِ من دَر هَر دو روی آوری اَم ، هَم به «پَری» وَ سايرِ ياران اَش وَ هَم دَر پُشت کردن به آنها وَ روی آوردَن به يک «گروه» ديگر؛ جُستِجوی مأوا وَ پناهگاهی بوده اَست که دَر آن، آرام بگيرم. دَر ميانِ سايه رَوشَن هایِ آنچه از اين گُذَشته یِ دور، به جای مانده است؛ می توانم به گونه ای دست وَ پا شِکَستِه، چيزهائی را در پَيوَند با اين مَسألِه، به خاطر بياوَرَم. اين گونه «بَرخورد» ها وَ تَصميم گيری های «شِمری» وَ به ظاهر «غَيرِ مَنطِقی» من، می تَوانَد ريشه دَر شَرايِط وَ اَوضاع وَ اَحوالِ زِندِگیِ من دَر آن زَمان ؛ وَ از آن مُهمّ تَر، در شيوِه ی نِگِرشِ من {وَ شايَد هَم، دَر نگرشِ هَمه ی ما} به زندگی وَ به «روابط» مَوجود ميانِ ما دَر آن مَقطَع ؛ داشتِه باشَد. به هَر روی، اين نَظَرِ من است وَ می تَواند دُرُست يا نا دُرُست باشَد.


به باوَرِ من، هَمه يا بيشتَرِ کسانی که ديکتاتوریِ شاه را بَرنمی تافتَند وَ به گونه ها وَ رَوِش های نايِکسانی با آن مُبارِزِه می کردند؛ در يک چيز مُشترک بودَند. آن چيز، بَهره مَندی از يک بينِشِ مَذهَبی، وَ يا به طَورِ رَوشن تَر، از يک بينِشِ «بودا» ايستی {بوديستی} بود که خود را دَر شِکلِ «رياضَت» پيشِگی وَ کَم بَها دادن به هَمه یِ آن چيزهائی نِشان می داد که در آن زَمان، «زندگیِ» عادّی وَ مَعمولی، ناميده می شد. فَرياد وَ فَغانِ هَمه یِ ما از خَطَرِ «کِرم وارگی» وَ اَز دَستِ «کِرم واره» زندگی کردن، بُلَند بود. تَرسِ از «بورژوا» شدن وَ خو کردن به زندگیِ «بورژوائی»، چون يک «کابوس»، به ما دَهَن کَجی می کرد. حالا اين از تَرس وَ يا از بی اِعتمادی ما به خودمان ، سَرچشمه می گرفت با از چيز ديگری؛ تَغييری در اَصلِ قَضيّه نَمی دَهَد.


مگر هَمين «کابوس» نَبود که بَر هَمه یِ تار وَ پودِ زندگیِ اِجتِماعی، سياسی، فَرهَنگی وَ حَتّا شَخصیِ ما، سايه اَفکَندِه بود؟ غَذائی که می خورديم، لِباسی که می پوشيديم، موزيکی که گوش می داديم، فيلمی که می ديديم، کِتابی که می خوانديم، دوستانی که بَر می گُزيديم، بَرخوردی که به يِکديگر داشتيم وَ بَرداشتِ ما از «عِشق» وََ رابطه ی طبيعی وَ اِنسانی دو جِنس{مرد وَ زَن} به يکديگر وَ .. ؛ هَمه وَ هَمه اَز اين «بينِش»، تأثير گرفته بود. هَم خود، با وَسواس وَ تَشويشِ هَميشگی، مواظِبِ حَرِکات، تَمايُلات وَ رَفتارهای خود بوديم ؛ وَ هَم، با دِقّت وَ خَوصله یِ هَرچه تَمام تَر، حَرِکات، تَمايُلات وَ رَفتارهایِ ديگران، دوستان وَ اَطرافيانِ خود را زيرِ نَظَر داشتيم وَ آنها را کُنترُل می کرديم. آن چه، در کاتاگوری هائی که داشتيم، نَمی گُنجيد؛ به راحَتی اَنگِ «بورژوائی» می خورد.


نمی دانم کی به من گُفته بود که مَرد وَ زَن {مَنظور، مرد وَ زَنِ سياسی}، نبايد تَنها باشَند. بايد هَمه چيز، هَمه یِ کارها وَ فَعاليّت ها وَ هَمه ی ارتباط ها دَر «جَمع» وَ دَر حُضورِ «جَمع» صورت بگيرد؟ نمی دانم از چه کسی شَنيده بودم که دوست داشتن «يک نَفر»، دوست داشتَن وَ عِشق وَرزيدن مَنِ «مَرد» به يک رَفيقِ «زَن»، يک پديده یِ «بورژوائی» است ؛ وَ دَر نَتيجه، اَمری نادُرُست است وَ بايَد از آن پَرهيز کرد. چون اين کار، باعِث می شود که از اِنسان های ديگر دور بشويم. بايد دَر مُقابِل؛ به «هَمه»، به «هَمِگان»، عِشق بِوَرزيم وَ «هَمه» را بی آنکه روی «يک» نَفَر، تَمرکُز بُگذاريم؛ دوست داشته باشيم.


نمی دانم کُجا خوانده بودم که «چِه گوارا»، برای دِفاع از کارِ خود، نَخريدنِ کادوی تَوَلّد برای دُختَرَش، گُفته بود که : «زَمانی اين کار را می کُنَم که بتوانَم برای ميليون ها کودک دَر جَهانِ سوُم که نان نَدارند تا بَخورَند؛ «کادوی تَولّد» بخَرَم»؟ من، خودم را می گويَم؛ در آن زَمان دَر کتاب ها، با فانتزی هائی که داشتَم وَ دَر قالِب ها وَ کِليشه های ذِهنی وَ از پيش ساخته ای که موجود بود وَ يا من خود برای خودم ساخته بودم ؛ زِندِگی می کردم . دَر بيرونِ زِندان، به گونه ای زِندِگی می کردم که گوئی دَر زِندان هَستَم. به خودم سَخت می گرفتم تا به راحتی وَ به زندگیِ «راحَت»، خو وَ «عادَت» نَکُنَم. سَعی می کردم تا از «عادَت» کردن به هَر چيزی، به هَر چيزِ اِنسانی، از آن چه برای ديگران، عادّی وَ مَعمولی بود؛ پَرهيز بکُنَم. تا مَبادا، به سُستی وَ رِخوَتِ زندگیِ «بورژوائی»، گرفتار آيم. که اَلبَتّه، هَمه یِ اينها حَرف بود.


از اين روی، رابطه يا «روابِط» ی که، به اين تَرتيب، ميانِ دو تَن از ما شِکل می گرفت؛ از آنجا که از هَمان «کليشه» ها وَ «قالب» های من دَر آوردی تَأثير پَذيرُفته بود؛ چَندان قُرص وَ مُحکَم نبود. بی دليل نَبود که پَس از خارِج شُدنِ موقّتیِ يک «پا» یِ اين رابطه از «ديد رَس» ؛ خودِ «رابطه» هَم، «پا دَر هَوا» می شُد. با به زندان اُفتادنِ «پری» وَ «آذرنوش»، روابِطِ ما ، در بوته ی آزمايِش قَرار گرفت ؛ وَ مُتأثر از آنچه دَر بالا گُفتم، رَنگ باخت. به جای اين «دوستان» ، «دوستانِ» ديگری نِشَستَند وَ به جایِ اين «رابطه ها»، «رابطه ها» ی تازه ای شِکل گرفت . اِضافِه کُنَم که «رابطِه» یِ من با اين دو «دوست» ؛ بِسيار فَراتَر از آن چيزی بود که «پَری» در «تِلِفُن»، آن را رابطه یِ دو «هَم دانِشکده ای»؛ خوانده بود.


« مَوقعی که دَر هِنگامه یِ اِنقِلاب، از زِندان، آزاد می شُدم ؛ دِلَم می خواست وَقتی که پايَم را اَز زندان بيرون می گُذارم ؛ اَوّلين کسی را که می بينَم ، تو باشی .. چشم اَم ميانِ آدم هائی که دَم دَرِ زندان دَر اِنتِظارِ بيرون آمدَنِ زِندانی ها بودند، به دُنبالِ «تو» می گَشت .. يکی از بچّه هائی که می شناختم ، از بچّه های نيروهای ديگر؛ تا مَرا ديد، به سویِ من آمد وَ مَرا دَر آغوش گِرِفت. به جای او، دِِل اَم می خواست که تو، مَرا دَر آغوش می گرفتی .. آخه، ناسَلامَتی ما با هَم «رَفيق» بوديم . با هَم ، کارِ سياسی کرده بوديم ؛ وَ دَر رابِطه با هَمين کار، من به زندان اُفتاده بودم ... به تو، تِلِفُن هَم کردَم . امّا تو به ديدَنِ من نيامَدی، چرا؟».


اينها را «پَری»، دَر تَماس ها وَ گُفتُگوهایِ بَعدی اَش ؛ بَر زَبان آورد. او کاملاً حَقّ دارد. اکنون که پَس از ۲۷ سال به آنچه دَر آن زَمان گُذَشته است ، می اَنديشم ؛ هيچ گونه دَليل وَ مَنطِقی دَر پُشتِ اين «بی عَمَلی» وَ «گيج سَریِ» خودم ، نمی يابَم . راستی، چرا؟ چرا تا اين اَندازه، بی فِکر وَ بی اِحساس، شده بودم؟ چه عامل يا عوامِلی، مانِعِ من شُد تا به ديدارِ «پَری»، پَس از آزادی اَش؛ بِرَوَم؟ آيا اين کار، دَر مَتنِ يک بَرنامه یِ حِساب شُده برای پاک وَ مَحو کردنِ يک بَخش از زندگیِ من، بَخشی از زندگیِ گُذَشته ی من؛ اَنجام می گرفت؟ وَ يا صِرفَاً ناشی از «نَدانَم کاری» وَ «بی خيالیِ» من ؛ بود؟ وَ يا، عامل يا عواملِ ديگری در اين کار، سَهيم بوده است؟


من، پَس از بيرون آمَدَن از زندان؛ تا حَدِّ زيادی تویِ خودم فُرو رَفته بودم. «آذر نوش»، از جُمله عَوامِلی بود که به من کُمَک کرد تا به خود بيايَم وَ از پيلِه ای که به دَورَ خودَم تَنيدِه بودم ؛ خارج بشوم . دَورِ تازه یِ فَعاليّتِ سياسیِ من، پَس از مُدَّت زمانِ کوتاهی از آشنائیِ ما با هَم ؛ آغاز شُد. من در چِهره وَ هَيأتِ «آذَر نوش»، «خانُم شَهبازیِ» دَورانِ کودکی اَم را سُراغ می گرفتَم . پَس از به زندان اُفتادَنِ او بود که «پَری» به سُراغِ من آمد. او در مَرحَله ای از روابطِ گُذشته مان؛ به دَليلِ بَرخوردِ «از بالا» وَ «تَحَکّم آميزِ» من {آن طَور که خودَش بَعداً به من گُفت}، از تَماس گرفتن با من وَ ديدنِ من، پَرهيز می کرد. پَس از قَطعِ اِرتِباط با «پَری»، که به دَليلِ زندانی شُدن اَش رُخ داد؛ من، ديگَر خودم را به شِدّت تَنها حِسّ کردم . من، به دَليلِ وَضعيّتِ سياسیِ خودم ، حَتّا فِکرِ اين را هَم نَکرده بودم که خَبَری از اين «دوستانِ» به زِندان اُفتاده ؛ بگيرَم .


اين دَوره {دَهه ی ۵۰} ، که دَر آن زَمان از نَظَرِ شَخصی بَرای من، سَخت وَ تَوان فَرسا بود؛ با اَوجگيری وَ گُسترشِ فَعاليّت های سياسی، نِظامی وَ اِعتراضی اِنقلابی از يک سو وَ تَشديدِ سَرکوب وَ پَيگَردِ پُليسی وَ تَوقيف ها وَ دَرگيری های مُسَلّحانه ی خيابانی وَ خانه گَردی ها از سوی ديگر؛ رَقَم می خورد. من که يارانی را از دَست داده بودم ، هَم بايد کارِ گروهی با يارانِ «گير نيفتاده» را دُنبال کنم ؛ وَ هَم زندگی طبيعی وَ مَعيشتی خود {که اين هَم، تَوسّطِ ساواک، دائماً تَهديد می شد}؛ را سامان بَخشَم.


پَس از آنکه شَخص، مدّتِ زندان اش را می گُذَراند وَ «آزاد» می شد؛ عَملاً وَ واقعاً «از حُقوقِ اِجتماعی، مَحروم می شُد» . «مَک کارتيسمِ» شاه وَ ساواک، برای خُرد کردنِ اراده ی اَفرادی که حاضر به هَمکار ی با رژيم نبودند، به کار می اُفتاد وَ چون يک سَدّ وَ مانِع، دَر بَرابَرِ آنان ، می ايستاد. من هَم، چون سايرين، در اين زمان، شرايطِ سَختی را تَجرُبه کردم . تا دَر جائی کاری پَيدا می کردم وَ می خواستم سامانی به زندگی اَم بدهَم؛ سَر و کَلّه ی «مک کارتيسم» {ساواک}، پَيدا می شد؛ وَ اين کار، «اِخراج» وَ «بيکاریِ» مرا دَر پَی داشت . اين جريان، تا آستانه ی «انقلاب» ادامه يافت. { آنچه پَس از اِستحکامِ قُدرَتِ مُلّاها، رُخ داد؛ حَديثِ جانسوز ديگری است}. هَمه ی اينها، نداشتنِ اَمنيّت وَ تأمينِ اجتماعی وَ فَردی؛ با خود، اِضطراب و دِلهُره وَ بی ثُباتی را به اَرمغان می آوَرد. وَ من، نبودِ دوستانِ «مَفقود شُده» را با شِدّتِ هَرچه تَمام تَر اِحساس می کردم.


از طَريقِ يکی از «بَچّه ها»، که تا پيش از زندانی شدنِ اين «دوستان»، با او «دوست» شُده بودَم؛ با «گروه» ديگری آشنا شدم . تَماسِ من با اَفرادِ اين «گُروه» ؛ روز به روز بيشتَر وَ بيشتَر شد. آنها، خَيلی زود، خَلَأ ئی را که با پاشيده شُدنِ «گُروه» قَبلی، بِوجود آمده بود؛ پُر کردند. اين «گروه»، بيشتَر به يک «مَحفِلِ» رَوشَنفِکری، شَبيه بود. آنها به موسيقی وَ فيلم وَ کتاب، عَلاقه داشتَند؛ چيزهائی که مَوردِ عَلاقِه یِ من نيز بود. من، در کار «اِديتِ» کتاب هائی که دَر دَستِ اِنتِشار بود؛ با «گروه» هَمکاری می کردم. خَيلی زود پَی بُردم که دَر اينجا هَم، يک «مُرغِ مادَر» وجود دارد که «جوجه ها» ی مُطيع وَ مِنقادِ خود را زيرِ پَرهای خود، می گيرد وَ از آنها مُحافِظَت می کند. منِ «بَچّه اُردَک» هَم، زيرِ گَرمای پَرهای او، جای گرفتَم.


زَمانی که «آذَر نوش» از زندان آزاد شد، به من زَنگ زد وَ قَراری گُذاشتيم که من به ديدنِ او بروم. لَحظه ای که خود را آماده می کردم تا به سَرِ قراری که با هَم داشتيم بروم؛ «مُرغِ مادر»، با کِنايه از من، دليلِ «اِصلاح» کردنِ صورت وَ «واکس» زدنِ کَفش اَم را پُرسيد. وَقتی به او گُفتم که : «به ديدنِ «رَفيق» ی که از زندان آزاد شُده است، می روم» ؛ با لَحنِ اِستِهزا آميزی گُفت : «رابطه تان بايد خيلی «پيشرَفته» ، باشد!».


صِدایِ زَنگِ تِلِفُن . گوشی را بَر می دارم . صِدای آشنا، آرام وَ خَفه ای می گويَد : «اَلَو، سَلام! پَری هَستَم .. » .
**
۲۶ اِسفَند ۱۳۸۱_۱۷ مارسِ