|
هوشنگ گلاب دژ |
عَروسیِّ «هاجَر»
*
آن
روز بَعد اَز ظُهر، وَقتی از مَدرِسِه به خانه آمدم؛ از اَنبوهِ جَمعيّتی که دَور
وَ بَرِ خانه یِ «هاجَر» اينها گِرد آمده بودند، شِگفت زَدِه شدم. چِه، اِتّفاق
اُفتاده بود؟ دَعوائی، شده؟ کسی، مُرده؟ چی شده؟ هَرچِه فِکر کردم، عَقلَم به جائی
قَدّ نداد. بِه هَمِه وَ هَر چيزی فِکر کردم ، جُز آنچه واقِعاً اِتّفاق اُفتاده
بود. عِدّه ای شِتاب زَدِه، در حالِ آمَد و رَفت به خانه یِ «هاجَر» اينها بودند.
بَعضی هَم، چيزهائی با خودِشان حَمل می کردَند. دَر هَمين مَوقِع، چِشم اَم به
چَندتا از بَچّه ها وَ اَز جُملِه «زاغو» اُفتاد که نَزديکِ دَرِ خانه یِ «هاجَر»
اينها ايستاده بودَند وَ باهَم ، گَرمِ گُفتِگو وَ خوش و بِش بودند. خودم را به
آنجا رَساندم ؛ وَ از آنها دَر باره یِ عِلّتِ جَمع شدنِ مَردُم ، پُرسيدَم.
وَقتی
حَرف هایِ «زاغو» را شنيدم، نمی تَوانِستَم به گوش هایِ خودم اِعتماد کنم . «مگر،
مُمکِنِه؟ اين چيز، اِمکان ندارد. مَگَه می شِه؟ حَتماً شوخی می کنی؟ » اين،
واکُنِشِ من دَر بَرابَرِ حَرف هایِ «زاغو» بود. واقِعاً هم، اين حَرف نمی تَوانست
دُرُست باشد. آخر، مگر می شد که يک دُختربَچّه را به يک پيرمَردِ هَفتادساله،
شَوهَر بدهند؟ پَس، اين طَور؟ «هاجر» را داشتند شوهر می دادند. يَعنی، او را به يک
پيرمردِ پولدار، می فُروختَند. پَس، جَمع شُدَنِ اين آدم ها دِر دَور وَ بَرِ خانه
یِ «هاجر» اينها هَم ، به خاطرِ عَروسی «هاجر» است. «زاغو»، با بَد جِنسی تویِ
صورَتِ من داد کشيد که : «هاجَر» هَم، شوهَر کرد! ».
من
که فکر می کردم ، «هاجر»، روزی با يکی از ما ازدواج خواهد کرد. خودِ او هَم، هَمين
طَور فکر می کرد. هَمه یِ ما اين طَور فکر می کرديم که هَمين وَضع وَ هَمين رَوابِط
وَ هَمين نَوع زِندگی که اَکنون داريم ، اَبدی وَ هَميشِگی اَست ؛ وَ ما روزی با
يکی از دَرونِ جَمعِ خودمان، با يکی از هَمين هَم بازی هايمان، اِزدواج کَرده وَ
تَشکيلِ خانواده خواهيم داد. هَرکُدام از پسرها، خود را «نامزَدِ» «هاجر»، می
دانست. وَ حالا، «هاجر» با يکی بيرون از جَمعِ ما، با يک غَريبه وَ آن هَم با يک
پيرمَرد، «ازدواج» می کرد. به خودم می گُفتم : «آخه، چرا؟ اين، چه وَضعی، چه قانونی
وَ چه دُنيائی است؟ ».
من
يکی که فکر می کردم ، دَستِ بالا، «هاجر» ، مُمکن است زَنِ «سُهراب»، بشود. چون،
اين اَواخر ديده بودم که «سُهراب»، زياد دَور وَ بَرِ «هاجر» می گَردد. يک بار که
داشتيم «چشم بَندو» بازی می کرديم، «هاجر» وَ «سُهراب»، غَيبِ شان زد. شَستَم
خَبَردار شد که کاسه ای بايد زيرِ نيم کاسه باشد. از بازگَشتِ «سُهراب»، به جَمعِ
مان، ناشاد بودم. او، هَميشه از جَمعِ ما، کناره می گرفت. يَعنی، پدرش او را از
بازی کردن با ما مَنع می کرد. وَ حالا او دوباره توی جَمع ما پَيدايَش شده بود.
برای چه، او به جَمعِ ما پَيوَسته بود؟ هَمه جا را جُست وَ جو کردم ؛ وَ آخَرِ سَر،
آنها را پَيدا کردم .
نمی
تَوانِستَم آنچه را که به چِشمِ خودَم ، می ديدم ؛ باوَر بکنم. «هاجَر»؟ «هاجرِ»
مَغرور وَ «دَماغ، سَر بالا»، که دَستِ هَمه را رَدّ می کرد وَ دَستِ رَدّ به سينه
یِ هَمه زَده بود؛ تُوی بَغَلِ «سُهراب» ، خوابيده بود. آن هَم، چه کسی؟ «سُهراب» :
پِسَرِ پاسبان «شَه لِگام»؟ آخَر، چرا سُهراب؟ مَگَر آدَم قَحط بود که «هاجر»، اين
عَوَضی را اِنتِخاب کرده بود؟ چه راحَت وَ بی خيال، توی بَغَلِ هَم، لَم داده
بودند. يَقّه یِ پيراهَنِ «هاجر»، باز بود وَ پِستان های کوچولو وَ خوش فُرمِ او،
که به «توپِ» «سِه پوسته»، شبيه بود؛ بيرون اُفتاده بود وَ «سهراب»، يکی را توی
مُشت گرفته بود وَ يکی را هَم تویِ دَهان اَش کرده بود.
اَصلاً
حالِ خودَم را نمی فَهميدَم. اَز آنچه می ديدَم، لَجَم گرِفتِه بود. نه اينکه از
نَظَرِ اَخلاقی، اين کار را بَد می دانستم . به هيچ روی، اين طَور نبود. آن مَوقع
ها به اين چيزها، فکر هَم نمی کردم . يَعنی، عَقلَم به اين چيزها نمی رسيد. اين را،
خودم به خوبی می دانستم . پَس، از چه بود؟ اَز حِسادَت بود. دِلَم می خواست من به
جایِ «سُهراب» بودَم. هَرکسِ ديگر هَم به جایِ من بود، هَمين جور فکر می کرد. من،
خودم را برای اين کار، که «هاجر» را توی بغل بِگيرَم وَ بِِبوسََم ؛ سِزاوار تَر وَ
«مُستَحَقّ» تَر از «سُهراب»، می دانستم. از بچّه های ديگر هَم شنيده بودم که هَمين
اِحساس وَ هَمين خواست را دَر رابطه با خودشان وَ «هاجر»، داشتَند.
«مَريم»،
خواهَرِ «هاجَر»، اين جوری نبود. او، خَيلی مِهربان تَر از «هاجَر» بود. او با ما
دَر بازی ها، مَخصوصاً «زَن وَ شوهر» بازی، شرکتِ فَعّال داشت. او هَمه یِ ما را
دوست داشت وَ فَرق وَ تَبعيضی ميانِ بَچّه ها قائل نمی شد. او، همه یِ بچّه ها را
در آغوش می گرفت وَ همه یِ ما را می بوسيد. اين کارها، در «دُنيا» یِ آن زَمانِ ما،
دُنيایِ «کودکی»؛ کارهائی طَبيعی وَ عادّی بود. آدم، در برخورد به اين کارها، بايد
آن دُنيای پاک وَ بی آلايش وَ به دور از کَلَک وَ غَل وَ غَشِ «بُزُرگترها» را دَر
نَظر بياورد وَ پَس از آن به داوری بنشيند. من يکی، وَقتی توی آغوشِ «مَريَم» جا می
گرفتم؛ کامِلاً اِحساسِ آرامِش می کردم. اين اِحساس را، حَتّا دَر آغوشِ مادرم هَم،
نداشتم.
مَوقعی
که فيلم بازی می کرديم، من به «هاجر» پيشنهاد کردم تا نَقشِ «هِنسایِ عَرَب» را او
بازی کند. من خودم ، نقشِ «مالا» را بازی می کردم . من، اين پيشنهاد را تَنها به
اين خاطر به او کردم که با اين کار، اين شانس را پَيدا می کردم که او را ببوسم.
چون، «مالا» در صَحنه ای از فيلم، «هِنسایِ عََرَب» را می بوسيد. من، حَتّا به او
گفتم که پيش از اجرای برنامه در برابرِ بقيّه، بايد کُلّی تَمرين بکنيم. من، به اين
بَهانه؛ شايد دَه بار، او را بوسيدم. يک بار هَم، وَقتی داشتم او را می بوسيدم؛
دستم را روی سينه اَش کشيدم وَ پِستان های کوچولو وَ سِفت اَش را لَمس کردم. او
شديداً به من اِعتراض کرد: « در کجای فيلم، «مالا»، دست به سينه یِ «هنسا» می
زَنَد؟». او راست می گُفت.
او
که با من، اين بَرخورد را کَرده بود؛ حالا بِه اين شِکل ، توی بَغَلِ «سهراب»،
وِلَو شده بود. مَعلوم است که زورَم می آمد. خَيلی هَم خوب، زورَم می آمد. «سُهراب»
که جای خود داشت. از «هاجر»، زورَم می آمد که او را با اين آدم وَ آن هَم بِه اين
شِکل، می ديدم . اَز «سهراب» هَم، که بَدَم می آمد؛ تَنها به اين خاطر نَبود که
پسرِ پاسبان «شَه لِگام» بود. بَخشی به اين خاطر بود. بَخشِ بُزُرگَش، به خاطرِ
خودَش بود. خود او هَم ، آدم نَچَسبَکی بود. پُزِ اَلَکی می داد. زيادی قيافِه می
گرفت ؛ وَ خودش را از ما، بَرتَر می دانست. گاهی هَم، کارهای اَحمقانه ای می کرد که
لَجِ هَمه ی ما را ، در می آوَرد.
يک
بار، که طِبقِ مَعمولِ هَر شَب، تویِ مُحوّطه یِ سيمانیِ «بَمبو» جَمع شده بوديم تا
يکی دو ساعتی را باهَم باشيم ؛ وَ با بازگوئیِ کارهائی که در طولِ روز کرده بوديم
وَ هَمين طَور با تَعريف کردنِ قِصّه هائی که می دانستيم، دَمی خوش باشيم؛ هَمين
«سُهراب» که هَمراه پدرش بود وَ از مِهمانی بَرگَشته بودند به سُراغِ ما آمد وَ با
لَحنِ تَمَسخُر آميزی گُفت : « ما اِمشَب مِهمانی بوديم. تا چِشمِتان در بياد! توی
مهمونی، خوراک های خوشمَزه خورديم. مُرغ خورديم. قورمه سَبزی خورديم. شيرين پُلَو
خورديم .. عِقِّ دِلِتان! بيائيد شکمِ تان را به شِکم اَم بماليد!». با يک هَمچو
مَوجودی، چگونه بايَد بَرخورد می کرديم؟
يک
دَفعه هَم، مِثلِ جِنِّ بو داده، پَيداش شد؛ وَ صورَت اَش را جلو آورد که بو
بِکُنيم : «اُدوکُلُنِ «ريودُر»، زده اَم. بو کنيد، گِداها!». يک بارهَم، يک زير
پيراهَنِ «کاپيتان» و شورتِ «بی. وی. دی» پوشيده بود وَ بيرون آمده بود تویِ کوچه ؛
تا دِلِ ما را آب بکند. هَی بالا وَ پائين می رَفت وَ لباس های نُوَش را به رُخِ
ما، می کشيد. اين کارِ او، کُلّی حالِ ما را گرفت . هَمان روز، توی دِلَم گُفتم :
«بايَد عَزایِ اين لباس هايَش را به دِلَش نشاند». وَ اين کار را هَم، خَيلی زود،
عَمَلی کرديم.
گول
اَش زديم وَ او را کشانديم توی خانه یِ «زاغو» اينها. يکی از بچّه ها با او کُشتی
گرفت ؛ وَ دَر ادامه ی کار، او را به جائی که بَرّه یِ هَمسايه ی «زاغو» اينها بسته
شده بود؛ بُرد. بَرّه، اسهال گرفته وَ تمامِ دَور وَ بَرِ خودش را آلوده کرده بود.
هَمان جا، او را «ضَربه فَنّی» کرد وَ پُشت اَش را بِه زَمين ماليد. چَند لَحظه
بَعد، «سهراب»، با لباسِ آغِشته به مَدفوعِ بَرّه وَ با چشمانِ اشک آلود وَ
ناسزاگويان، خانه یِ «زاغو» اينها را تَرک کرد. او، پس از آن ، تا مُدّتها با هيچ
کدام از ما حَرف نمی زد.
وَقتی
گَرمِ تَماشایِ «هاجر» وَ «سُهراب» ، تویِ بَغَلِ هَم ، بودم وَ کُلّی حالَم گرفته
بود؛ اِحساس کردم که آدم هایِ ديگری هَم، آنجا حُضور دارَند وَ مِثلِ من به آن دو،
زُل زده اند. از اين اُحساس، خَيلی خوشحال شدم وَ کَمی دِلگَرمی پيدا کَردم . با
خودم گُفتم : «بُگذار هَمه بدانند که «هاجر» با چه کسی، هَمخوابه شده!» وَ «خوب شد
که مُچِ شان، گير اُفتاد!» وَ «خيال کرده اند که اينجا شَهرِ هِرت است؟». خواستَم
بَرگَردَم تا با آنها حَرف بِزَنَم، که دَستی به شانه ام خورد ؛ وَ حِسّ کردم که
کسی، شانه ام را تَکان می دهد. يک هَو، از خواب پَريدم وَ صِدایِ سَرزَنِش آميزِ
مادرم را شنيدَم که ، دَر حالی که شانه ام را تکان می داد تا از خواب بيدارم کند؛
می گُفت : «چه قَدر می خوابی؟ ظُهر شده! پا شو! امروز هَم بی يَخ می مانيم!».
نمی
دانم چه طَوری خودم را آماده کردم . سَرِ پائی شاشی کردم . مُشتی آب به سَر وَ
صورتم زدم. گونیِ يَخ را بَرداشتَم ؛ وَ تَلَوتَلَوخوران از دَرِ خانه مان زَدَم
بيرون . «زاغو» ؛ بيرونِ خانه، تویِ کوچه، مُنتِظِرِ من نِشَسته بود. تَقريباً دَر
حالِ دَوّ، فاصِلِه یِ خانه تا «گَرانِ شاپوری» را طَیّ کرديم ؛ وَ خودمان را به
ماشينِ تَوزيعِ يَخ رسانديم . اَصلاً نه وَقت وَ نه حَوصِلِه وَ نه دِل و دِماغِ
اينکه در باره ی چيزی حَرفی بزنيم ؛ را نداشتيم. ماشين، تَقريباً خالی شده بود؛ وَ
يکی دو قالِبِ يَخ، که به دَليلِ آب شدن، کوچک تَر از قالب های مَعمولی شده بودند؛
باقی مانده بود. کاری نمی توانستيم بِکُنيم . اگر نرسيده بوديم، اين هَم به ما نمی
رسيد.
هَرکُدام،
سَهمِ يخِ مان را گرفتيم وَ راه اُفتاديم. ديگر، صُبح شده بود. آفتاب ، دَر آمَده
بود وَ هوا، کُلّی گَرم شده بود. بايد عَجَلِه می کرديم وَ «يَخِ» بی نَوایِ زَهوار
دَر رَفته وَ ذَوب شده وَ آب شده ؛ را زودتَر به خانه هايِمان می رسانديم . اگر
لِفت اَش می داديم، فکر نمی کنم چيزی از يَخ باقی می ماند که به خانه برسد. در اين
صورت، غُر و لُندِ مادرهايِمان وَ شايَد هَم يک کُتَکِ حِسابی در اِنتظارِ مان بود.
از اين رو، تُندَش کرديم وَ تَقريباً به دَوّ، خودمان را به خانه رسانديم . دَرِ
خانه ی ما که رسيديم، پيش از «خداحافظی»، قَول و قَرارهايِمان را ، که کَی وَ کُجا
هَمديگَر را بِه بينيم؛ گُذاشتيم .
«مُحکَم
بِه بَندِش! مُحکم تَر! حالا، خوب شد!». اين، «زاغو» بود که ضِمنِ اينکه خودش هَم
دَر طَناب پيچ کردن وَ بَستَنِ «سُهراب» به درختِ نَخل، شِرکتِ فَعّال داشت؛ به
بَقيّه هَم، دستور وَ فَرمان می داد که چه بکنند وَ چه نکنند. اَصلاً اين، ايده یِ
«زاغو» بودکه بايد يک درسِ حِسابی به «سُهراب» داد تا اين قَدر خودش را برایِ ما
لوس نکند. چرا «زاغو»، اين اَندازه از «سُهراب» بدش می آمد؛ شايد چيزِ عَجيبی به
نَظَر بيايد. اَمّا، جُدا از کارها وَ حَرِکت هایِ «سُهراب»؛ صابونِ «شَه لِگام»،
پدرِ «سُهراب» هَم به لِباس او خورده بود.
خوش
آمدن وَ بَد آمدنِ بَچّه ها، با خوش آمدن وَ بَد آمدنِ بُزُرگتَرها زَمين تا آسمان
فَرق دارد. شايَد اِشتباه می کُنم. اَمّا فکر می کنم که توی هَمين کارها هَم، گونه
ای مَعصوميّت وَ بی غَل وَ غَشیِّ کودکانه، نَهُفته بود. قَهر کردن ها وَ اَز هَم
دِلخور شُدن های ما اَز يکديگر، چَندان عَميق وَ پايدار نبود وَ ديری نمی پائيد.
رویِ ساده تَرين چيزها، اَز هَم می رَنجيديم؛ وَ وَقتی دَر فَردايَش چشمِ مان به
هَم می اُفتاد، يادمان می رَفت که با هَم قَهريم. اَمّا مَسأله یِ «سُهراب»، يک
چيزِ ديگر بود. تَقصيرِ خودِ او هَم بود.
«زاغو»،
يک روز به من گُفت : « «سُهراب» گُفته که او بِهتر اَز هَمه یِ ما می تَوانَد نَقشِ
«مالا» را دَر نمايش هائی که می داديم؛ بازی کند. خَيلی بِهتر اَز «تو». وَ گُفته
که : « «هِنسا» هَم از او خوش اَش می آيد. می گوئيد «نه»، می تونيد اَز خودش
بپرسيد.». او، از «هاجر» با نامِ «هِنسا»؛ ياد کرده بود. «زاغو»، گفت که من به او
گُفتم : «حَقّ با توست وَ يک روز که می رويم «نَخل ها»؛ آنجا «تارزان» بازی می کنيم
وَ تو می تونی شايِستگیِ خودت برای ايفایِ نَقشِ «مالا» را هَمان جا، ثابِت
بکُنی.».
وَ
امروز که آمده بوديم «نَخل ها»؛ «سُهراب» لباس هايش را دَر آوَرد وَ با شورتِ «بی.
وی. دی» وَ زير پيراهنِ «کاپيتان» اَش، اَدایِ «تارزان» را در آورد. او، حَتّا
مُشتی طَناب هَم با خودَش آورده بود وَ آن ها را به تَنه یِ چَند «نَخل» بَست وَ به
سَبکِ «تارزان» اَز اين نَخل به آن نَخل دَر حَرِکَت بود. ما هَم ، مُطابِقِ
بَرنامه ی تَعيين شده اَز پيش؛ دَر نَقشِ «جَنگلی ها» بَر سَر او ريختيم وَ او را
با طناب به تنه یِ يک نَخل، بَستيم. در هَمين هِنگام بود که سَر و کَلّه یِ «عَرَب
ها» پَيدا شد. «عَرَب ها» که پَيدايِشان شد، ما پا به فَرار گُذاشتيم؛ بی آنکه به
اين فِکر کُنيم که چه بَر سَرِ «سُهراب» خواهَد آمد.
«ابوالحَسَن»،
مَنطَقه ای اَز «نَخلِستان» وَ نَزديک به رودخانه یِ «بَهمن شير» بود؛ که ما
مَعمولاً برای رَفتن به شَطّ وَ شِنا کردن بايَد اَز آن عُبور می کرديم. آن مَوقع
ها نَخلِستان ها هَنوز يکپارچه وَ دَست نَخورده بودند؛ که تَنها وَ تَنها عَرَب های
«بومی» دَر آن جا زِندِگی می کردند. سالها بَعد، دَست ها وَ سياست هائی، سَمت وَ سو
وَ جَهَتِ رُشد وَ گُستِرِشِ شَهرِ «آبادان» را که تا آن زَمان به سوی «اَروَند
رود» {شَطّ العَرَب} بود؛ به سوی رودخانه ی «بَهمَن شير» وَ به سوی نَخلِستان های
اين مَنطَقِه، تَغييرِ مَسير داد. اَز آن زَمان به بَعد، نَخلِستانِ يکپارچه ی
پيشين؛ پاره پاره شد وَ طَرح های «خانه سازی» ، به تاراندَنِ ساکنانِ قَبلیِ
«بومیِ» عَرَب آن ؛ دامن زد.
در
اين مَنطَقه اَز نَخلِستان؛ باغ هائی وجود داشت که «پَنک» های خُرمای «گَمتار» وَ
«سَعمرونِ» {سَأمَرونِ؟} آن، چون پِستان های پُر شيرِ زَن ها، هَميشه ما را به
وَسوَسِه می اَنداخت. دَر مَورد اين باغ ها، اين طَور شايع کرده بودند که صاحبِ
آنها، «سيّد» ی است که «جَدّش، خيلی تُند است» وَ اَگر کسی به باغِ او، دَستبُرد
بزند، دَرجا «سَنگ می شود». شايع کرده بودند که اين «سيّد»، وَقتی رویِ ديوار سَوار
می شُد{می نِشَست}؛ ديوار راه می رَفت. از اين روی، ما جُرأتِ نَزديک شدن به اين
باغ را نداشتيم. «مَحمود آهَنگَر»، تَنها کسی بود که به اين «شايِعات» می خَنديد وَ
اَز ديوارِ باغ بالا می رَفت وَ شَکمی اَز عَزا دَر می آورد. هيچ وَقت هَم نديديم
که او «سَنگ بِشوَد.».
يک
روز، پيش از بَرنامه یِ «تارزان بازیِ» ما؛ من وَ «زاغو» وَ «مَحمود آهنگر» توی اين
باغ بوديم وَ يک شِکَمِ سير خُرما خورده بوديم. نگو که صاحبانِ باغ، بو برده وَ
کَمين گُذاشته بودند .. وَ وَقتی صداهای ما را شنيده بودند برای تَنبيه وَ مُجازابِ
«دُزد» های «ديروز»ی، هُجوم آوردند. ما که دَر رَفتيم. اَمّا «سُهرابِ» بينوا به
چَنگِ آنها اُفتاد وَ آنها هَر دِقِّ دِلی داشتند؛ روی سَرِ او خالی کردند.
«سُهراب»، قَسَم و آيه می خورد که من کاری نکرده اَم. اَمّا آنها که فارسی نمی
دانستند، بيشتَر عَصبانی شده وَ او را بيش تَر اَز پيش؛ کُتَک می زدند.
«صَفایِ
حَراجی»، عَصرها خيلی شُلوغ می شد. عدّه ای روی بُشکه های گُنده رفته وَ چيزی،
فَرشی يا چيزِ ديگری، را روی دَست بُلند کرده ؛ وَ مِلّت هَم، دَورِ آنها جَمع شده
وَ : دويست و پَنجاه، يک؛ دويست و پَنجاه، دو؛ دويست و .. اينجا وَ آنجا، هَر کَس
ماستِ خودش را می خورد وَ هَر کَس سَعی داشت آنچه که عَرضِه می کند، هَر بُنجِلی که
می خواهد باشد؛ را آب کُند. عدّه ای، خوراکی و نوشيدنی وَ چيزهائی مانندِ اينها به
ديگران عَرضِه می کردند. کار وَ کاسِبیِ قُماربازها وَ وَرق بازها هَم، سِکّه بود.
«حَمزِه
خالدار» ؛ دَر اين ميان، يکی از «موّفق» تَرين ها بود. خُرد و کَلان ؛ دَورِ او،
گِرد می آمدند؛ وَ با تَماشای او وَ تَردَستی های او، خيره وَ مَبهوت، سَرِ جایِ
خودشان خُشکِ شان می زد. اَبزارِ کارِ او، سِه عَدَد کارت {وَرقِ} بازی بود. دو
«صورت» وَ يک کارتِ سَفيد. او اين سِه کارت را با مَهارت وَ سُرعَتِ عَجيبی می
چَرخاند، به هَم می زَد وَ آخرِ سَر، آنها را بَرابرِ رویِ حاضِران می گُذاشت وَ
اَز آنها می خواست که کارتِ سفيد را بردارَند. هَرکس که کارت سَفيد» را بَر می
داشت، دَه برابرِ پولی که برای «شَرط بَندی» گُذاشته بود؛ جايِزه می گرفت.
خَيلی
کم وَ شايد «هيچ گاه» ، کسی موفّق می شد کارتِ سفيد را بَردارد. آن روز، من هَم
آنجا ايستاده بودم وَ به «هُنر نَمائی» های «حَمزه خالدار»، چشم دوخته بودم. در يک
آن، متوجّه شدم که «زاغو» هَم دَر آنجا حُضور دارد. تا «حَمزِه»، کارت ها را زمين
گُذاشت؛ «زاغو» دَست دراز کرد، يک دو تومانی به او داد وَ «کارتِ سَفيد» را برداشت.
غَريوی از جَمعيّت بَرخاست وَ هَمه به او «آفرين» گُفتند. «حَمزِه» هَم، آفرين
گويان، دو تا دَه تومانی به «زاغو» داد ؛ وَ می خواست کار خود را از سَر بگيرد که
يک هَو، هَمه چيز به هَم ريخت.
جَمعيّتِ
حاضر دَر صَحنه، با سَر دادنِ شُعارِ «آی دُزد! آی دُزد!»، به دُنبالِ «زاغو» که دو
دَه تومانی در مُشت ، راهِ فَرار دَر پيش گرفته بود؛ رَوان شده بودند. «زاغو»، چون
قَهرمانانِ «دوِ با مانع»، از روی مَوانعِ گوناگون ، بَساط های کاسِب ها وَ .. می
پََريد ؛ وَ اِمکانِ اينکه جَمعيّت به گَردِ او برسند؛ بَعيد به نَظَر می رسيد.
دُرُست دَر لَحظه ای که او به پايانِ خَطّ رسيده بود وَ جَمعيّت، خَسته و نا اُميد
از دستيابی به او، بر آن بود که از تَعقيب وَ دُنبال کردن اَش دَست بکشد؛ «زاغو» در
چَنگ های قوی وَ پُر زورِ پاسبان «شَه لِگام» ، پدرِ «سُهراب»، که تَصادُفی از آنجا
عُبور می کرد. گرفتار آمد.
داشتيم
شام می خورديم که يک هَو، چشمِ تان روزِ بَد نَبينَد، «اِسماعيل سِبيل»، پاسبانِ
مَحلّ، در حالی که «شَه لِگامِ» پاسبان وَ «سُهراب»، هَمراهِ او بودند؛ مِثلِ
اَجَلِ مُعَلَّق، دَر آستانه یِ دَرِ اُتاقِ ما ظاهِر شُدَند. شُماری اَز هَمسايه
ها هَم، پُشتِ سَرِ آنها بودند وَ تویِ اُتاقِ ما، سَرَک می کشيدند. پَس از آنچه در
«نَخل ها» رُخ داده بود؛ من، اِنتظارِ آمدنِ آنها را می کشيدم . اَمّا چيزی به مادر
وَ پدرم نَگُفته بودم. دَليلی هَم برایِ اين کار نديده بودَم. مگر آدم هَر کاری که
می کُند بايد اَز سير تا پيازِ آن را برای پدر وَ مادرش تَعريف بکند؟ هَر روزِ
زندگیِ ما، شاهدِ چُنين اِتّفاقاتی بود. پدر وَ مادرهای ما، خودشان آن قَدر مَسأله
وَ مُشکل داشتند که وَقتی برايِشان باقی نمی گُذاشت تا به مَسائل وَ مُشکلاتِ ما
برسند.
واکُنِشِ
مادرم، مِثلِ هَميشه اين بود که نِفرين اَم بکند: «اِلاهی خير اَز جَوونی اَت نَه
بينی مادر، که پيشِ دَر و هَمسايه، مَرا بی آبِرو وَ سَر بِه زير می کنی! آخه اين
هَم کاريه که شُما با اين طِفلِ مَعصوم کرده ايد؟». مادرم به «سُهراب» اشاره می کرد
که «عَرَب ها»، يک «بادنجانِ» دُرُشت، زيرِ چشمِ راست اَش کاشته بودند. چه قيافه ای
پَيدا کرده بود. مِثلِ پدر مُرده ها شده بود. نمی دانستم بِخَندَم يا ناراحَت باشم.
هَر طَوری بود جلویِ خَنده اَم را گرفتم. برایِ اين کار، به اَندازه یِ کافی وَقت
داشتم. آخ آگر بَچّه ها را، می ديدم!
به
«زاغو» گُفتم که : «حالا جای اين حَرف ها نيست. بايد بِنشينيم وَ فِکر کُنيم که چه
کار می تونيم بِکُنيم.». راستی، چه کار می توانستيم بکنيم؟ اَصلاً مگر ما می
توانستيم کاری بکنيم؟ ما فکرِ هَمه چيزی را کرده بوديم جُز اين يکی را. ما چه ساده
دِل بوديم وَ چِه قَدر، بَچّگانه به دُنيا وَ بِه مَسائل، بَرخورد می کرديم. ما،
هَمه یِ تَمرکُز را رویِ «سُهراب» گُذاشته بوديم؛ وَ بِه هيچ روی بِه اين فِکر
نکرده بوديم که «هاجر» را مُمکن است به يک پيرمرد، شوهر بدهند. «زاغو» گُفت که بايد
به هَمه یِ بَچّه ها خَبَر بدهيم که بيايَند فکرهايمان را رویِ هَم بِريزيم وَ چاره
ای بينديشيم.
حالا
توی مُحوّطه ی سيمانی «بَمبو»، جَمع شده بوديم تا دَر اين باره، دَر باره یِ
«عَروسیِ» «هاجَر» ؛ وََََ اين که چه واکُُنشی بايَََد دََر بََرخورد به آن نشان
بدََهيم ، با هَم رای زَنی بکُنيم ..
۲۳ اِسفَندِ ۱۳۸۱ _ ۱۴ مارسِ ۲۰۰۳