|
هوشنگ گلاب دژ |
آسو، حَمّال ضَغير
« حَمّال ضَغير، حَمّالِ . خانُم ، حَمّال نمی خواهيد؟ » اين ؛ « آسو » ، پِسَر بَچّه ی ريز نَقش ، وَلی قَویّ بُنيه ی کُرد اَست که دَور و بَرِ زَنی که کُلّی خَريد کرده وَ بارَش سَنگين است ؛ می گََردَد وَ آمادگیِ خود را بَرای حَملِ بارِ او، اِعلام می کُنَد. زَن اَمّا به او تَوجُهّی نمی کند؛ وَ چشم اَش اين سو وَ آن سو به دُنبالِ يِک حَمّالِ بُزُرگ سالِ گَردَن کُلُفتِ پُر زور می گردد. « آسو » هَم ، دَست بَر دار نيست ؛ وَ هَمين طور دَور وَ بَرِ زَن می چَرخَد. چَند بار هَم ، دَست دراز می کند که بَخشی اَز بارهای زَن را بَردارد ؛ که زَن روی دَستِ او می زند وَ او را با فِشار وَ هُل دادن اَش ، پَس می زَنَد.
بازارِ«
صَفا » ؛ صُبح ها ساعَتِ ۱۰، هَميشه شُلوغ وَ مَملَو اَز آدم هائی اَست که اَز
نُقاطِ مُختَلِفِ شَهر به اينجا روی می آوَرَند. بویِ خوش وُ عَطر آگينِ سَبزیِ
تازه ، که با عَطرِ گُلِ مُحَمَّدی آميخته است ؛ فَضا را آکنده است . دَر وَسَط ،
بَساطِ سَبزی فُروش هاست ؛ که بيشتَرِشان، زَن هَستَند. کنارِ ديوار هَم ، آدم هائی
که نان ، مُرغ وَ تُخمِ مُرغ وَ چيزهایِ ديگَر، برای فُروش عَرضه می کنند؛ روی
زَمين نشسته اند. آدم هائی که اينجا می بينی ، يا فروشَنده هَستَند وَ يا خَريدار
وَ يا حَمّال (باربَر) که اينجا وَ آنجا لایِ جَمعيّت می پَلِکَند. عِدّه ای
«عَلّاف» {لوفِر}، هَم که هَمه اَش دست به سَرِ خود می کشند وَ زَن ها را ديد می
زَنَنَد؛ اين وَسط، پلاس هَستَند.
حَمّال
های بُزُرگ سال، که حمّال های مَعمولی هَستَند، يک «جُلِ» گُنده وَ سَنگين بَر
پُشتِ خود، حَمل می کنند؛ وَ کارِشان هَم ، بيشتَر، حَملِ بارهای سَنگين اَست .
عَلاوه بَر آنها، يک دَسته «حَمّال ضَغير» هَم هَستَند که کارِشان، حَملِ بارهایِ
سَبُک اَست. اينها، که عُموماً بَچّه های ۱۰ _ ۱۲ ساله هَستَند؛ به جای «جُلِ»
حَمّالی، يک « زَنبيل» ، به پُشت اَنداخته وَ بارِ کَسانی را که به آنها مراجِعِه
کنند، بَرايشان حَمل می کنند. اينها، شانسِ خَيلی کَمی بَرای اين که کسی، حَملِ
بارَش را به آنان واگُذار کند؛ دارَند. امّا آنها به هَر حال وَ با سِماجَت ، کارِ
خودشان را به پيش می بَرَند..
اَفزون
بَر اينها که نام بُردم ؛ يکی دو مَغازه وَ «بَساطِ» کَبابی و جِگرکی و نان فُروشی
هَم به جَمعيّتی که دَر اين مَوقعِ روز ، وَ بويژه دَر دَم دَمه های ظُهر،
تِعدادِشان خيلی زياد می شود؛ چيزی بَرای خوردن عَرضِه می کُنَند. عِدّه ای هَم، که
بيشتَرِشان را بَچّه های خُردسال تَشکيل می دَهند؛ به فروشِ «آبِ يَخ» و «شَربَت»
وَ «بَستنی اِسکيمو» و «سَرتاسَر» و «حَلوایِ تَن تَنانی» وَ «نان کُنجِدی» وَ
تَنَقُّلاتِ ديگر، سَرگرم هَستند. به قولِ «عام صَفَر» ؛ حُدود ساعَتِ ۱۲ ظُهر،
اينجا آن قَدر شُلوغ می شود که «سَک، صاحِبِ خودَش را نمی شناسد» .
يکی
از کارگرهای بَندر، بود که آمده بود دَرِ خانه یِ « آسو» اينها. او به «گِل آويژ» ،
مادرِ « آسو» ، چيزی گُفت که زن ، يک هَو گوئی کوهی را بَر سَرَش خَراب کَرده
باشَند : به زانو دَرآمَد وَ روی زمين، رویِ زانوهايَش نشست . من خودم آنجا بودم .
خودم آنجا ايستاده بودم . من خودم ديدم که مادَرِ «آسو» ، قابِ صورت اَش را تویِ
کَفِ دَستان اَش پِنهان کَرده بود وَ گريه می کرد. تَمامِ تَن اَش ، مَوقعی که هِق
هِق کُنان، گِريه می کرد؛ می لَرزيد. من تا آن روز ، مادرِ «آسو» را نديده بودم که
گريه بکند. مردم هَم ، که بيشتَرِشان زَن ها وَ بَچّه ها بودند؛ دَورَش حَلقه زده
بودند. زَن ها، می کوشيدَند او را آرام بکنند.
وَقتی
مَرد دَست اَش را دِراز کرد که دَرِ خانه یِ « آسو» اينها را بزنَد، من و « آسو» وَ
چَند تا ديگَر از بچّه ها آنجا ايستاده بوديم . ما داشتيم دَر باره یِ کبوتَرهایِ
مان که تویِ آسمان بودند وَ گروهی چَرخ می زدند حَرف می زديم ؛ وَ به قَولِ بَچّه
ها «حال» می کرديم . تا مَرد دَست اَش را دِراز کرد وَ صِدایِ دَر بُلند شد؛ يک هَو
، يک چيزی چَرخ زَنان اَز آسمان ، به سویَ دَرِ خانه ، به سویِ ما و به سوی سَرِ
مَرد فُرود آمد. تا مادَرِ « آسو» ، دَر آستانه یِ دَر ديده شد، اين چيز جلویِ پایِ
او به زمين خورد. اين چيز، «کَفتَر طَوقیِ» « آسو» بود که «شاهين»، آن را شکار
کَرده بود. او حالا جلویِ پایِ مادرِ « آسو» ، اُفتاده بود وَ پَرپَر می زَد وَ جان
می کَند.
«
آسو»، آن مَوقِع مَدرسه می رَفت . باهَم، هَمکلاسی بوديم . بَچّه ی تيز هوش و زرنگی
بود. از بَعدِ آن روز، « آسو» ، ديگر به مَدرسه نيامد؛ وَ هَمه یِ ما او را می
ديديم که يک زنبيل روی دوش اَش انداخته وَ توی بازارِ «صَفا» ، «حَمّال ضَغير» شده
است . با اين هَمه ، رابطه یِ ما با او، قَطع نشد. هَم ما به ديدن اَش به بازارِ
«صَفا» می رَفتيم ؛ وَ هَم او ، شَب ها که دورِ هَم جَمع می شديم وَ تویِ مُحَوّطه
ی سيمانی «بَمبَو» می نشستيم وَ برایِ هَم قِصّه تَعريف می کرديم ، می آمد وَ دَر
جَمع شِرکَت می کرد. او هَم ، گاهی قِصّه هایِ قَشنگی که از پدر يا مادرش شنيده
بود؛ برایِ ما بازگو می کرد. اين قِصّه ها، بيشتَر دَر باره ی کُردِستان وَ
طَبيعَتِ زيبایِ آن بود.
«
آسو »، بيشتَر به مادرش شبيه بود تا به پدرش. او هَم ، چون مادرش، اَبروهايَش
پَيوست بود. مادرش، وَسَطِ اَبروهايَش را بَر نداشته بود؛ وَ بيشتَر به يک دُختَر
بَچّه شَبيه بود تا يک زَنِ کامِل. اين تَفاوت را ، مادرم به من گُفت . دَر ضِمن؛
من هيچ وَقت نديدم که مادرِ « آسو » برای آوردَنِ آب، سَرِ « بَمبَو» بيايَد.
هَميشه پدرِ « آسو» ، اين کار را می کرد. بَچّه ها می گُفتند که «سير وان»، پدرِ «
آسو » ، زَن اَش را خيلی دوست دارد. بَعضی هَم می گُفتَند او بَد دِل وَ حَسود است.
«
آسو» ، يک بار مرا به خانه شان بُرد. مادرِ « آسو» ، با چِهره یِ گُشاده با مَن
بَرخورد کرد. نمی دانم چرا با آنکه بارِ اوّل بود که مرا می ديد، مرا دَر بَغَل
گرفت وَ دَهان اَم را بوسيد. حَتماّ « آسو» ، در باره یِ من با او صُحبت کرده بود.
حَتماً چيزهایِ خوبی در باره یِ من به او گُفته بود. حَتماً او از مَن خوش اَش
آمَدِه بود. نانِ روغَنیِ کُردی هَم به ما داد، نانِ گرم وَ خوش مَزه . به هَر حال،
اين بَرخورد، خيلی تأثيرِ خوبی رویِ مَن گُذاشت . بَعداً رویِ اين موضوع، خَيلی
فِکر کردم . فکر می کردم که « آسو» ، آدَمِ خوش بَختی است . چون مادری به اين
خوشگِلی و مِهربانی دارد. دِل اَم می خواست مادرِ « آسو» ، مادرِ مَن هَم بود.
توی
اُتاقی که زندگی می کردند، عَکسِ يک مَردِ کُرد، که لِباسِ کُردی به تَن وَ
«جامانِه» یِ زيبائی به سَر داشت وَ آدَمِ خَيلی جِدّی وَ مُحتَرَمی به نَظَر می
رسيد؛ به ديوار آويزان بود. من آن روز چيزی نپُرسيدَم . چون به خودم گُفتم اين
حَتماً يکی از فاميل هایِ شان است. وَ تازه ، مَگَر مَن فُضول اَم که بخواهَم از
هَمه چيزِ مَردُم ، سَر دَر بياوَرَم؟ مادرم بارها به من گُفته بود که هَر وَقت
خانه یِ مردم می رَوَی، تویِ زندگیِ آنها زيادی فُضولی وَ دِخالَت نکُن، چيزی هَم
نپُرس. خودِ « آسو» ، بَعداً به من گُفت که اين عَکسِ « قاضی مُحَمّد»، از رَهبرانِ
کُردهاست که «جُمهوریِ مَهاباد» را تأسيس کرد؛ که به دَستورِ شاه ، به خاک و خون
کشيده شد.
آن
روز صُبح هَم ، مِثلِ بَقيّه ی روزها بود. اَمُا «گِل آويژ» ، آن روز، دِل اَش
خَيلی شور می زد. خودش هَم نمی دانست چرا؟ «سير وان» ، مِثلِ هَر روز از خواب بيدار
شده بود ؛ وَ حالا کنارِ سُفره یِ صُبحانه که «گِل آويژ» ، وَسَطِ اُتاق ، رویِ
زَمين چيده بود؛ نشسته بود وَ صُبحانه اَش را می خورد. « آسو» ، هميشه يکی دو ساعتی
بَعد، بُلَند می شد وَ صُبحانه می خورد. پدر، چون بايَد سَرِ کار می رَفت، زود
بُلند می شد. اين بود که کاری به « آسو» نداشتَند وَ او را بيدار نمی کردَند. «
آسو» ، آمّا آن روز بيدار شده بود ؛ ولی خودش را به خواب زده بود وَ حَرَکتی نمی
کرد که بفَهمَند او بيدار است.
پدر،
در سُکوت صُبحانه اَش را می خورد ؛ وَ گاهی هَم زير چِشمی به «گِل آويژ» نگاه می
کرد. «گِل آويژ» هَم، ساکِت بود وَ هيچی نمی گُفت . «سير وان» ، صُبحانه اش را که
تَمام کَرد، پا شد وَ آمَد آن سویِ سُفره وَ کنارِ او نشست . «گِل آويژ» ، سَرَش
پائين بود وَ با تِکّه ای نان بازی می کرد. چَند لَحظه ای دَر سُکوتِ گُنگی گُذشت.
نِگاه «گِل آويژ» ، رویِ دَست هایِ «سير وان» خيره شده بود. مِثلِ اينکه مُنتِظر
بود چيزی اِتّفاق بيفتَد.
آخِرِ
سَر؛ «سير وان» ، حَرَکتی به خود داد وَ صورَتِ «گِل آويژ» را دَر ميانِ کَفِ دو
دَست اَش گرفت ؛ وَ توی چِشم های او خيره شد. اَنگُشت هايَش را توی موهای او فُرو
بُرد وَ آنها را اَز رویِ گوش هايَش کِنار زَد. بَعد، خَم تَر شد وَ گوشِ او را
بوسيد. چند لَحظه ای، لَب هایِ او روی گوشِ «گِل آويژ» باقی ماند. بَعد، لَب هايَش
رویِ صورتِ او چَرخيد وَ کنارِ دَهانِ زيبایِ او، که به يک غُنچه یِ گُل شَبيه بود؛
را بوسيد. « آسو»، هَمه یِ اينها را می ديد. چه قَدر خوشحال بود که می ديد پدر وَ
مادرش اين آندازه يکديگر را دوست دارند. اين را خود « آسو» به ما گُفته بود.
بَعد
اَز آن بود که من هَر وَقت مادرِ « آسو» را می ديدم ؛ دِل اَم می خواست مِثلِ پدرِ
« آسو»، صورتِ او را دَر ميانِ کَفِ دو دَست اَم بگيرم و تویَ چِشمِ او خيره بشوم.
بَعد، اَنگُشت هايَم را تویِ موهایِ او فُرو ببرم وَ آنها را از روی گوش هايَش کنار
بزنم و گوش او را ببوسم. وَ آخرِ سَر، کنارِ دهانِ زيبای او را که به يک غُنچه یِ
گُل شَبيه بود، ببوسم. مادرِ « آسو» هَم ، فِکر می کنم مُتوجّه ی اين موضوع شده
بود. چون تا مرا می ديد، سُرخ می شد وَ به سویِ من می آمد وَ مرا دَر آغوش می گرفت
وَ دَهان اَم را می بوسيد.
آن
روز؛ بار اَندازِ بَندَر، وَضعی غَيرِ عادّی داشت. يک جَوِّ اِلتِهاب وَ تَشنُّج،
حاکم بود. هَمه مُنتِظِر بودَند که اِتّفاقِ عَجيبی بيفتَد. حدودِ ساعتِ ۱۰ صُبح
بود که کارگران اِطّلاع دادند: تا زمانی که به خواسته هايشان رسيدگی نشود، از
تَخليّه ی بار وَ مَحموله های کِشتی آمريکائی ؛ خود داری خواهَند کرد. اين دَر
واقِع، اِعلامِ صَريحِ «اِعتِصاب» بود. کارگران، به شرايطِ سَختِ کار وَ به نبودِ
اِيمنی دَر مُحيطِ کار، پائين بودَنِ سَطحِ دَستمُزد وَ نَداشتَنِ تأمينِ شُغلی وَ
باز بودَنِ دَستِ مَسئولينِ بَندر دَر اِخراجِ کارگران وَ به خَيلی مَسائلِ ديگر؛
اِعتِراض داشتَند.
هَمين
دو روزِ پيش، يکی اَز کارگرها هِنگامی که دو گونیِ ۵۰ کيلوئی آرد را از يک کِشتی به
اَنبارِ کالا حَمل می کرده ؛ اَز روی تَخته چوبی که به عُنوانِ پُل از آن اِستفاده
می شده، ليز خورده وَ به داخلِ آب تویِ شَطّ می اُفتد. تا به دادِ او برسند وَ او
را اَز آب بيرون بکشند؛ طُعمه یِ کوسه ها شده وَ کوسه ها، يک پای او را کَنده وَ با
خود می برند. از اين گونه اِتّفاق ها، چند بارِ ديگر هَم پيش تَر، رُخ داده بوده ؛
وَ اِعتراض وَ شِکايَتِ کارگران وَ سَنديکای آنها به مَقاماتِ بَندَر، به جائی
نرسيده بوده اَست. اين بود که سَراَنجام ، کارگران تَصميم به دَست کشيدن اَز کار وَ
اِعتِصاب گرفتَند.
نَزديک
هایِ ظُهر، دو کاميون پُر اَز سَرباز اَز دَرِ ورودیِ بَندَر گُذشته وَ واردِ
مُحَوّطه ی بار اَنداز شدند. فَرمانده یِ سَربازان، که رئيس بَندر هَم به هَمراهِ
او بود؛ از کارگران خواست که دَست از شَيطَنَت بَردارند وَ به سَرِ کارِ خود
بازگردَند. کارگران، اَمّا به حَرفِ او اِعتِنائی نکرده وَ هَمچُنان به اِعتِصابِ
خود اِدامه دادند. هيچ يک اَز آنها حاضِر به بازگَشت به سَرِ کارِ خود وَ اَز سَر
گرفتَنِ کارِ تَخليّه ی کالا از کِشتی، نشد.
وَقتی
سَربازها، به طَرَفِ کارگران هُجوم بُردَند تا آنها را بتَرسانَند وَ آنها را
مَجبور کنند تا کارِشان را از سَر بگيرند؛ با مُقاومَتِ کارگران روبرو شدند.
کارگرها، سَربازان را هُل داده وَ آنها را به عَقَب راندند. هيچ مَعلوم نِشُد که چه
شد که يک هَو، صِدای تير شنيده شد. يکی از سَربازها؛ با اَسلحه یِ خود به سویِ
کارگری که او را هُل می داد، شِليک کرد. گُلوله، به قَلبِ اين کارگر اِصابَت کرد وَ
او را نَقشِ زَمين کرد. اين کارگر، کسی جُز « سير وان»، پدرِ « آسو» نبود.
اَز
جَمعيّتِ «مُهاجر»، که پَس از پيدا شدنِ نَفت دَر خوزستان اَز جاهای ديگرِ کشور به
اين مَنطقه آمدَند؛ تَنها کُردها بودَند که سَخت ترين کارها، چون کار دَر « بار
آنداز» ها؛ نَصيبِ شان شد. چرا؟ نمی دانم . بَعضی ها می گُفتَند به خاطر اينکه
کُردها از بقيّه قَویّ تَر وَ پُر زور تَر بودند.
گُمارده
شدنِ آدم ها به کار ، دََر آن زمان به اين شِکل بود که يک عِدّه {حَقُّ العَمَل
کار} بودند که کارها را به «مُقاطعِه» {اَنجامِ خِدمَت يا کارِ مُعَيَّن با نِرخِ
مُعَيَّن وَ مَقطوع} از «صاحِب کار» می گرفتند. اينها بودند که نيرویِ کارِ موردِ
نيازِ آن قِسمَت را با کارگرهائی که در دَسترَس داشتَند؛ تأمين می کردند. اَگر اين
« مُقاطِعِه کار»، «لُر» بود، کارگرهائی که به «شِرکتِ نفت» ارائه می کرد، «لُر»
بودند. اَگر « کُرد» بود، کارگرهای «کُرد» را به «کارفَرما»، عَرضِه می کرد. و ..
«
آسو» ؛ هَمين طور دَور وَ بَرِ زَنی که کُلّی خريد کرده بود وَ به دُنبالِ «حَمّال»
، اين دَر وَ آن دَر می زد؛ می چرخيد. آخرِ سَر؛ زَن، تَسليم شد. او، پَس اَز آنکه
يک نگاهِ خَريداری به « آسو» اَنداخت وَ حِسابی او را سَبُک سَنگين کرد؛ اِجازه داد
تا « آسو» ، بارِ او را بَرايَش تا خانه اَش حَمل کُنَد. « آسو»، اکنون ديگر، سَر
اَز پا نمی شناخت . با چُستی وَ چالاکی عَجيبی ، که زن را به حَيرَت اَنداخت؛
چيزهایِ زَن را توی «زَنبيل» اِش چيد وَ آمادگیِ خود را برایِ حرکت، اِعلام کرد.
من
وَ «زاغو» ؛ يک بار، هَمراهِ « آسو» به بَندر رَفته بوديم. « آسو»، گُفته بود که
پدرش اِمشب، اِضافه کاری دارد. به هَمين عِلّت ؛ مادرِ « آسو»، بُقچه یِ شامِ پدرِ«
آسو» را به او داده بود که به بندر وَ به سَرِ کارِ او به بَرَد. او هَم به ما گُفت
که هَمراه اَش برويم که تَنهائی نرود. ما هَم که کاری نداشتيم، از پيشنَهادِ او
اِستقبال کرديم وَ هَمراه اَش رَفتيم. آنجا بود که من فَهميدم پدرِ « آسو» ، چه
اَندازه آدمِ خوب وَ مهربانی اَست . او، ما را به داخِلِ مَحَلِّ کارش بُرد وَ به
ما شُکلات وِ «ليموناد» داد. من از برخوردِ کارگرهای ديگر با پدرِ « آسو» ، فَهميدم
که هَمه او را دوست دارَند وَ به او اِحتِرام می گُذارَند.
تویِ
مُحَوّطه ی سيمانیِ « بَمبَو» ؛ نِشَسته بوديم وَ بَچّه ها به نَوبَت ، داستان هایِ
خود را تَعريف می کردند. آن شَب ، نَوبَتِ « آسو» بود که داستانی برای ما بگويد. وَ
او از « اورامانات»، زادگاهِ پدرش برایِ مان گُفت ..
**
۲۶ دی ماه ۱۳۸۱ _ ۱۶ ژانويه
۲۰۰۳