|
هوشنگ گلاب دژ |
۲۵ شَهريورِ ۱۳۸۱
دَروازِه
یِ تَمَدًُنِ بُزُرگ
فُرود
بَر فَرازِ :
آشيانِه یِ فاختِه
**
«
گُزارِشِ زير، بَرگِرِفتِه اَز يادداشتهایِ يِک دانِشجویِ خَدِماتِ اِجتِماعی
دَر
بازديد اَز يِک بيمارِستانِ رَوانی دَر نيمه یِ دُومِ سالِ ۱۳۵۰ خور_
شيدی،
اَست. شَرايِطِ بيمارِستانها دَر جُمهوریِ اِسلامی، شايَد بِه مَراتِب
بَد
تَر اَز گُذَشتِه ، دَوره یِ شاه، باشَد؛ وَ شايَد بِه عَکس . اَز اينرو ؛
اين
گُزارِش ، بَرایِ کَسانيکِه دَر پَیِ بَرابَر گُذاریِ پَژوهِش هایِ اَنجام
شُده
دَربارِه یِ اين دو دَورِه اَز زِندِگیِ مَردُمِ ميهَنِ ما هَستَند، می _
تَوانَد
سودمَند باشَد. »
*
نامِ
بيمارِستان : بيمارِستانِ رَوانیِ رازی
مَکان
: تِهران _ ايران
زَمان
: هَفتِه یِ آخَرِ آذَرِ ماهِ سالِ
۱۳۵۰
ناظِرِ
گُزارِشگَر : يِک دانِشجویِ خَدِماتِ اِجتِماعی
**
«
کِه اَی بُلَند نَظَر شاهبازِ سَدرِه نِشين »
«
نَشيمَنِ تو نَه اين کُنجِ مِحنَت آباد اَست.»
{ حافِظ }
*
تویِ
کِتابخانِه دَورِ ميزی می نِشينيم وَ بَعضی سئوالات مَطرَح می شَوَد. بَعد، بُلَند
می شَويم وَ دَر حاليکِه دُکتُر عَرَبشاهی وَ راهنِمائی _ کِه بَعدَاً می فَهميم
ناظِمِه یِ فَنّیِ بيمارستان اَست _ جِلوِمان
هَستَند؛
بازديد ، اَز کارگاه ها وَ بَخش هایِ مُختِلِف بيمارِستان ، را شُروع می کُنيم ...
آرايِشگاه
: خانُمها تو می رَوَند.. وَ پُر واضِح اَست کِه آقايان، نَه ! چون آرايِشگاه
زَنانِه اَست وَ ...
تویِ
حَياط می مانيم وَ خانُمها را صِدا می کُنَند.. جَمع کِه می شَوَند : زَنی سيگار می
خواهَد وَ هَی شُعار می دَهَد..
وارِدِ
سالُنی می شَويم.. عِدِّه ای رویِ صَندَلی ها کِنارِ ديوار نِشَستِه اَند : بویِ
بَدی رویِ فَضایِ اُتاق سَنگينی می کُنَد. مُرَتَّب اَز بَچِّه ها سيگار می گيرَند:
سيگارها را کِه رَوشَن می کُنَند، دود تویِ اُتاق پَخش می شَوَد وَ اُتاق را پُر می
کُنَد.. و.. بافَندِگی می کُنَند: « صِرفَاً بِه خاطِرِ اينکِه مَشغول باشَند. »
سالُنِ
ديگَر: حَصير بافی. تویِ راهرَو: بویِ عَجيبی می آيَد: بویِ آبگوشتِ تُرشيدِه .
مُختِلِط اَست .
زَنی
کِه تویِ حياط سيگار گِرِفتِه بود، اَلان کِبريت می خواهَد : سيگارَش خاموش شُدِه .
يِکی اَز بَچّه ها کبريت می کِشَد وَ سيگارَش را رَوشَن می کُنَد . اَلان خودِ
کبريت را می خواهَد. آخَرِ سَر، بِه چَند چوب کبريت راضی می شَوَد. زَنِ ديگَری کِه
مَشغولِ کار اَست کِبريت می خواهَد. زَنی کِه سيگارَش خاموش شُدِه بود وَ يِکی اَز
بَچّه ها بَرايَش رَوشَن کَردِه بود وَ تویِ حَياط شُعار می داد.. مُرَتَبَاً داد
می کِشَد: شُعار می دَهَد وَ.. زَنِ دُومی هَم دُنبالَش را گِرِفتِه وَ.. شُلوغ
اَست : مَشغول هَستَند : « کارها بيشتَر مَصرَفِ داخِلی دارَد. »
بيرون
کِه می آئيم .. دو تا اَز دانِشجويان کِه قَبلاً اينجا را ديدِه اَند : « اِمروز
اينجا را تَميز وَ مَرَتَّب کَردِه اَند. قَبلاً خَيلی کَثيف بود. »
گُلدوزی
: ميزی دَر وَسَط . وَ تَشتِ پِلاستيکی رویِ آن. وَ تویِ تَشت ، مِقداری پارچِه .
دو زَن کِه چارقَد بِه سَر دارَند کِنارِ ميز نِشَستِه اَند وَ ما را نِگاه می
کُنَند. چَند زَن هَم دَور تا دَورِ اُتاق رویِ صَندَلی نِشَستِه اَند.. زَنها
مُرتّب سيگار می خواهَند. راديوئی که رویِ تِکّه چوبی _ که به ديوار چَنگ زَدِه _
کِز کَردِه وَ ما را نِگاه می کُنَد، اَز تَصَنُّعی بودَنِ صَحنِه حِکايَت می
کُنَد.. وَ بيماران چِقَدر کَثيف هَستَند.. لِباسها کَثيف وَ مُندِرِس وَ پاها :
بِرِهنِه !
کَفّاشی
: بوئی تویِ راهرَو تا اُتاق هَست : بویِ گَچِ تازِه . وَ تویِ اُتاق: بویِ رَنگ وَ
بَعد، بویِ واکس. وَ قالِبها کِه رویِ چَهارپايِه ای دِراز، دِراز کَشيدِه اَند.
مُضَرَّص
کاری وَ نَقّاشی : دو تا اَز دوستان، حَصيرِ پُشتِ دَر را بُلَند کَردِه اَند وَ
بَقيِّه وارِد می شَوَند. روبِرویِ دَر، تویِ اُتاق، پُشتِ نيمکَت هائی چند: يِکی
دو نَفَر مَشغولِ کارَند، چيزی را می سايَند. يِک نَفَر، مَشغولِ مُطالِعِه اَست :
وَ چِقَدر دَقيق! کِنارِ بُخاریِ گُندِه ای کِه تا تَهِ اُتاق هُلَش دادِه اَند،
يِک نَفَر لَم دادِه . پِلک هايَش مُرتّب رویِ هَم می اُفتَد وَ چِه بی تَفاوُت،
جَماعَتِ تَماشاگَر را نِظارِه می کُنَد. دَستِ راست: مُشتی قابِ عَکس بِه ديوار
زَدِه اَند. وَ چَند بومِ نَقّاشی هَم هَست. وَ کِنارِ يِکی اَز بومها، جَوانِ
نَقّاشی مَشغولِ کار اَست : چيزی را کِه کَشيدِه، صورَتِ زَنی اَست _ زيبا _ با
سينِه یِ عُريان. نَقّاش بِه سينِه یِ زَن وَر می رَوَد... بَچّه ها تابلَو ها را
تَماشا می کُنَند: يِکی اَز تابلوها، سَربازی را نِشان می دَهَد وَ کِنارِ آن : « ?War!
Fire! » ؛ وَ رویِ يِک تابلو، شِعری اَز « بِرتولد
بِرِشت » :
«
سالهاست کِنارِ پَنجِرِه نِشَستِه اَم ...
پائيز
با هَمِه غَم هايِش
بَهار
با هَمِه زيبائی اَش
وَ
تابِستان با تَمامِ گَرمی و شادی اَش
وَ
زِمِستان با هَمِه شُکوهَش
وَ
رَهگُذَرانِ بی اُميد
هَمِه
آمَدَند و رَفتَند ..
اَمّا
تو ..
تو
هَنوز هَم نيامَدی
هَنوز
هَم نيامَدی ... » .
نَقّاشی
ها خَيلی اِبتِدائی اَست وَ دَر مُقايِسِه با تابلَو هائی کِه {پيش اَز اين} دََر «
بيمارستانِ روزبِه » ديده بوديم، رَوشَنگَرِ خَيلی مَسائل : پايگاهِ اِجتِماعیِ
آدَم هائی کِه آنجا بودَند وَ سَوادِشان وَ... ؛ وَ اينها ... بيرون می آئيم وَ
نَقّاش هَمچِنان بِه سينِه یِ زَن وَر می رَوَد ..
اَز
« حَلَبی سازی »، کِه صِدایِ بِکوب بِکوب اَز آن شَنيدِه می شَوَد، رَدّ می شَويم
وَ .. « نَجّاری » ، « قالی بافی » وَ آخَر اَز هَمِه : « زيلو بافی » . تویِ «
قالی بافی » می رَويم. دارهایِ ايستادِه یِ قالی. وَ دَر کِنارِ بَعضی، زَنها
نِشَستِه اَند_ رویِ چهار پايه هائی _ وَ کار می کُنَند. زَنی کِه ايستاده، نِگاهَم
می کُنَد وَ می خَندَد. راديوئی کِه بِه ديوار تِکيِه داده، خَبَرِ سُقوطِ « داکا »
را می دَهَد: ساعَتِ ۱۰ صُبحِ پَنج شَنبِه ۲۵/ ۹ / ۵۰ ؛
گوشِه
یِ اُتاق، رویِ صَندَلی، کِنارِ ميزی، سِه زَن نِشَستِه اَند وَ تَماشايِمان می
کُنَند. کِنارِ يِک دار می ايستَم : زَنِ زيبائی ، دَر حاليکِه آدامس می جَوَد:
مَشغولِ کار اَست . وَ چِه تُند و چِه قَشَنگ می بافَد. وَ طَرحِ قالی چِقَدر
زيباست : زَن کِه مُتوجِّه یِ مَن می شَوَد، دَستَش رویِ دُکمِه هایِ دامَنَش می
لَغزَد.. يِکی يِکی دُکمِه ها را می اَندازَد وَ رانهایِ بِرِهنِه اَش را می
پوشانَد.. اَز او کِه سُئوال می کُنَم می گويَد: « نَقشِه، کاشی است. وَ بافت ،
مالِ هَمِدان ». بِه او می گويَم: « خَيلی قَشَنگ می بافيد.» ؛ تَشَکُّر می کُنَد.
می پُرسَم : « خودَت هَم هَمِدانی هَستی؟ » : « بَلِه » ؛ وَ بَعد، می گويَد: « دو
تا مَريضِ ديگَر هَم هَست کِه بِه او کُمَک می کُنَند وَ اِمروز نيستَند.»...
هَمينطَور کِه حَرف می زَنَد، دُکمِه هایِ دامَن اَش را باز می کُنَد وَ رانهایِ
بِرِهنِه اَش را بِه نَمايِش می گُذارَد.. آز او دور می شَوَم.. دَر حاليکِه آدامس
می جوَد، با سُرعَت مَشغولِ کار اَست .
باغچِه
ای را کِه شِکلِ مُثَلَّث دارَد دَور می زَنَم وَ بِه بَچِّه ها کِه اَز مَن دور
شُده اَند می پَيوَندَم. پُشتِ نَردِه ، کِه بِه باغچِه می رَسَد؛ جِلَوِ يِک
ساختِمان، عِدِّه ای جَمع شُده اَند: بَخشِ مَردان. وَ جِلَوَش ، دوستانِ ما جَمع
شُدِه اَند. وَ.. بيماران، اَز آنها سيگار می خواهَند. خانُمی کِه هَمراهِ ما می
آيَد، اِعتِراض می کُنَد کِه : « سيگار نَدَهيد! » . وَ بيماران داد می کَشَند وَ
سَر وصدايِشان بالا می گيرَد: عِدِّه ای می گويَند کِه : « ما را می زَنَند..» .
عِدِّه ای پول می خواهَند. عِدِّه ای سيگار می خواهَند. دارَد شُلوغ می شَوَد.
جَمعيَّتی ، کِنارِ ديوارِ بَخش، روبِرویِ ما ، تویِ آفتاب ايستادِه يا نِشَستِه وَ
ما را زُل زُل نِگاه می کُنَند.
اَلان جِلویِ بَخشِ زَنان هَستيم : عِدِّه ای اِلتِماس می کُنَند.. راه می اُفتيم :
خانُمِ راهنِما عَصِبانی شُدِه ! خوابگاه : وَ تازِه ، کَفِ آن را شُستِه اَند وَ
آب ، هَنوز خُشک نَشُدِه . بویِ عَجيبی تویِ اُتاق هَست . يِکی اَز زَنها سيگار می
خواهَد: زَنها، موها آشُفتِه ، لِباسها کَثيف . زَنی می گويَد: « آقایِ دُکتُر،
مَرا مُرَخَّص کُن . » . زَنی گِريِه می کُنَد. يِکی آواز می خوانَد. صِدايَش اَوج
می گيرَد: « کی می دونِه دَردَم چيه .. سينِه و دِل ماتَم گِرِفتِه .. کی می دونِه
دَردَم چيه.. » . بيرون می آئيم . زَنی می خَندَد وَ هَمراهِ ما می آيَد. می گويَم
: « چِرا می خَندی؟ » ، پاسُخ می دَهَد: « می خَندَم ديگِه ! » .
بَخشِ
يِکِ بانوان : بویِ رَنگ . زَنی اِعتِراض می کُنَد: « کُجا می رَويد آقا؟ » . دَستِ
چَپ : خوابگاه. جِلَو می رَويم: حياط. نَردِه دَورِ باغچِه ها. وَ بَعد: هيچ . راه
می اُفتيم . دَستِ راست : ديوار. وَ دَستِ چَپ : باغچِه . وَ دِرَختها کِه غَير اَز
کاجها، بَقيِّه : خُشک هَستَند. وَ گُنجِشکها، چِه سَر و صِدائی راه اَنداختِه
اَند! داريم بيرون می رَويم: مَردی کِه مُرتّب دُنبالِ ما بود_ اَز بيماران _ هَنوز
پا بِه پایِ ما می آيَد. اَلان کِناری ايستادِه وَ نِگاهِمان می کُنَد. بايَد
سَوارِ مينی بوس بِشَويم وَ بَرایِ ديدَنِ قِسمَتِ « بالا » بِرَويم ، بيمارِستانِ
شَفا: بَخشِ خُصوصی ...
اَز
مينی بوس پيادِه می شَويم : ساختِمانِ نَوساز. وَ چِه تَميز. رویِ دَر بِه لاتين :
« ?Shafa
» . تویِ راهرَو: کاشی ها بَرق اَنداختِه شُدِه . خانُمِ راهنِما: « اَوَّل شُما
خوابگاه ها را بِبينيد. ». می پُرسَم: « می شَوَد باشون صُحبَت کَرد؟ »، پاسُخ :
سُکوت .
وارِدِ
يِکی اَز اُتاق ها می شَويم :
_
« حالِ شُما خوبِه؟ »
_
سُکوت .
_
« چَند مُدَتِّه اينجا هَستيد؟ »
_
« تَقريباً دو ماه و ۱۰ روز. »
_
« خودِ تِهران بوديد؟ »
_
« بَلِه . »
_
« کار می کَرديد؟ »
_
« بَلِه . »
_
« چِه کاری؟ »
_
« مُحَصِّلَم . »
_
« کِلاسِ چَند؟ »
_
« پَنجِ اَدَبی. »
_
« اينجا راحَت هَستيد؟ »
_
« خَير. »
_
« چِه ناراحَتی داری؟ »
_
« اَعصابِ روحی . »
_
« بِه تون می رَسَند؟ »
_
« بَلِه . »
_
« رَفتارِشون خوبِه؟ »
_
« بَلِه . »
سُراغِ
نَفَرِ بَعدی کِه می رَوَم ، دُکتُر عَربشاهی می گويَد: « آقایِ دُکتُر هِ ..
دانِشمَند هَستَند وَ ما اِفتِخار می کُنيم..» :
_
« سَلام ! »
_
« ؟ »
_
« اِنشاللا کِه حالِتان خوبِه؟ »
_
« بَلِه . »
_
« ناراحَتی تان چيِه؟ »
_
« خوب . مَريضَم . »
دُکتُر
عَربشاهی می اَفزايَد: « آقایِ دُکتُر .. خودِشان طَبيب هَستَند وَ تَشخيص دادِه
اَند کِه اِحتياج بِه اِستِراحَت دارَند. هَمِه یِ ما ناراحَتی داريم وَلی سِعادَتِ
آن را نَداريم کِه بِرَويم جائی اِستِراحَت بِکُنيم .. آقایِ دُکتُر .. روانپِزِشک
هَستَند..» .
اَز
مُحيط سُئوال می کُنَم : « مُحيط، مُحيطِ بيمارِستان اَست . »
می
پُرسَم: « چِرا جایِ ديگَری نَرَفتيد؟ »
می
گويَد: « فَرق نَمی کُنَد. هَمِه يِکی اَست . »
می
گويَم : « اَگَر خودِتان مَسئولِ اينجا بوديد؟ »
می
گويَد: « چون خودَم مَريض هَستَم، مَعلوم نيست آنچِه را گِه می گويَم مُطابِق با
واقِع باشَد.» ؛ وَ بَعد ، می اَفزايَد : « آدَم هایِ اينجا ديوانِه نيستَند. » و «
آنهائی کِه بيرون هَستَند چون دَر اَکثَريَّت اَند، اينها را کِه اَلان اينجا
هَستَند ، بِه اِسمِ ديوانِه ، دَر اينجا جا دادِه اَند. شُما خيال می کُنيد
آدَمهایِ بيرون، خودِشان سالِم آند؟ شُما شُده کِه يِک نَفَر را تویِ خيابان ،
اِشتِباهی بِگيريد : کَسی را می بينيد وَ تَصَوّر می کُنيد کِه فُلان دوستِ شُماست
. نَزديک کِه می رَويد : مُتِوَجِّه می شَويد کِه آن کَس ، شَخصِ مَورِدِ نَظَرِ
شُما نيست.. اين ، خودَش يِک بيماریِ رَوانی اَست . تَمامِ آدَمها ، بيمارَند.
مُنتِها، شِدَّت و ضَعف دارَِد . نَمی تَوانيم شَخصِ بيماری را با يِک نامِ بِخُصوص
، مُشَحَّص کُنيم . بيماريها با هَم مُتِداخِل اَند : اَگَر دايِرِه ای بَرایِ
نِوروزها وَ پِسيکوزها وَ فانکشِنال نِوروزها بِکَشيم ، با هَم تِداخُل پَيدا می
کُنَند. اِطلاقِ يِک بيماریِ بِخُصوص بِه يِک نَفَر، غَلَط اَست .
هَمِه
بيمارَند؛ وَلی چون بيمارانی کِه دَر اِجتِماع هَستَند، بيشتَر اَز بيمارانِ
بيمارِستانهاست ، هَر کَس کِه حَرفی خَلاف بِه آنها زَد، می گويَند : مَريض اَست .
اَگَر شُما بِه تَکامُل مُعتِقِد باشيد، بايَد قَبول کُنيد کِه يِک آدَم اَز نَظَرِ
فِکری هَم تَکامُل پَيدا می کُنَد: يِک ديوانِه، آدَمی اَست کِه اَز نَظَرِ فِکری
تَکامُل پَيدا کَردِه ، جَهِش پَيدا کَردِه . ديوانِه ، ديوانه نيست : می خواهَد
تَکامُل بيابَد. ». { وَرِقِه یِ ياد داشت را اَز دَستَم می گيرَد وَ : تویِ آن ،
يک دايِرِه ، رَسم می کُنَد . بَعد ، دو خَطِّ اُفُقی وَ مُوازی ، تویِ اين دايِرِه
، می کَشَد، بِه نَحوی کِه دايِرِه بِه ۳ قِطاعِ بَرابَر ، بِهَم پَيوَستِه وَ دَر
کِنارِ هَم، تَقسيم می شَوَد. او ، قِطاع يا بَخشِ بالائی را : ?Super
ego ( مَنِ بَرتَر) ، قِطاع يا بَخشِ ميانی را : ?ego
( مَن ) وَ قِطاع يا بَخشِ پائينی را : ?the id (
نِهاد )، نام گُذاری می کُنَد}.
می
گويَد: « سِه قِسمَتِ شَخصيَّت ( مَنِ بَرتَر ، مَن ، وَ نِهاد )، دَر حالَتِ عادّی
وَ دَر آدَمِ سالِم ، دَر اِرتِباط با يِکديگَر، چُنين وَضعی را دارَند؛ وَ دَر
مَرحَلِه یِ تَلاشیِ شَخصيَّت ، اين سِه قِسمَت اَز هَم جُدا می شَوَند، بِدين شِکل
: { شِکلی کِه او ، اين بار رَسم می کُند، هَمان شِکلِ دايِرِه یِ قَبلی اَست ، با
اين تَفاوُت کِه : ۳ قِطاع يا بخش هایِ سِه گانِه یِ آن ، اَز هَم جُدا شُده اَند
وَ بينِ آنها شِکاف وَ فاصِلِه اُفتادِه اَست} »
وَ
بَعد، بَحث را بِه « فرويديسم » می کَشَد وَ اينکِه: « فرويد، جنايَتکارِ بَشَری
اِست » .
کارتی
را کِه بالایِ سَرَش بِه ديوار نَصب کَردِه اَند، می خوانَم:
«
ورود : ۱۷ / ۹ / ۵۰ »
«
شُماره تَخت : ۱۳ »
«
شُمارِه اُتاق : ۲ »
«
دُکتُر س . ه .. کاشِفِ روانسازی وَ روانپِزِشکِ زَبَر دَست. »
بَعد،
بِه ما می گويَند کِه چَند تا پاسبان او را بِه اينجا آوَردِه وَ تَحويل دادِه اَند
...
بَخشِ
کودِکان : تویِ خوابگاه کِه می رَويم : بویِ دَوا . وَ بَچِّه ها با سَر هایِ
تَراشيدِه . وَ سَرها را ، چِه بَد تَراشيدِه اَند. رَختِخواب، کَثيف اَست . سئوال
می کُنَم : « خودِشان را کَثيف می کُنَند ؟ » . پاسُخ : « بَلِه » . اُتاق، جا دار
اَست وَ نور، خوب : يِک طَرَفِ اُتاق کِه بِه بيرون وَ زَمينِ خالی ، چَشم دوختِه ،
تَماماً شيشِه اَست . وَ اُتاق، چِقَدر سَرد اَست : وَ بَچِّه ها يِک لا قَبا.
بَچِّه ها چِرا اينطَوری هَستَند؟ : مِثلِ جُذامی ها! يِکی کِه رویِ صَندَلی
نِشَستِه وَ پيراهَنِ گُشادی بِه تَن دارَد: می خَندَد. ديگَری، رویِ صَندَلی می
چَرخَد: شايَد بارِ اَوَّلی اَست کِه رویِ صَندَلی نِشَستِه ؛ وَ دَر واقِع
نِشاندِه شُدِه ! وَ چِه اِجباری؟ بَچِّه یِ کوچِکی _ کِه شايَد دو سال دارَد _
رویِ تَخت خوابيدِه ؛ وَ چِقَدر کَم ، جا گِرِفتِه . وَ تَختها ، چِقَدر بَرایِ
بَچِّه ها بُزُرگ هَستَند : تَختِ مَعمولی. وَ ما کِه آمَديم : مَلافِه هایِ تَميز
را آوَردَند. وَ چِه حَيف کِه ما زودتَر اَز آنها وارِدِ اُتاق شُديم ! شايَد
تَنبَلی کَردِه اَند .. وَ راهروها را اَلان دارَند لَتِّه می کَشَند. وَ عَجيب کِه
هَر جا می رَويم، جِلوِ پايِمان ، کاشی هاست کِه بَرق اَنداختِه می شَوَد، وَ
کِثافَتِ ماهها وَ سالهاست ، کِه وَرَق وَرَق ، جِلوِ رويِمان، بِه پا می خيزَد !
اُتاقِ
ديگَر: رویِ يِک پَتویِ کَثيف وَ نا مُرَتَّب ، چَند بَچِّه نِشَستِه اَند وَ کِز
کَردِه : سَردِشان اَست : بيست و پَنجُمِ آذَر. وَ قيافِه ها : مَسخ شُدِه. وَ
چِرا؟ رویِ صورَتِ بيشتَرِ بَچِّه ها : زَخمهائی هَست . بچّه ای کِه صورَتَش پُر
اَز زَخم اَست ، با دَهانِ باز، بِه ما می نِگَرَد : وَ سَرها را چِه بَد تَراشيدِه
اَند. يِکی اَز بچّه ها ، کِه تویِ اُتاق راه می رَوَد ، دَمپائی اَش را رویِ زَمين
می کَشَد: دَور و بَرِ مَن می گَردَد. تَفتيشَم می کُنَد؛
می
پُرسَم : « چِه می خواهی؟ » ،
پاسُُخ می دَهَد: « پول » ؛
«
مَگَر بابات پول بِهِت نَمی دِه ؟ » ،
جَواب
: « نَه » ؛
می
پُرسَم : « اِسمِت چيه؟ » ،
جواب
: « بَهمَن. » ؛
« چَند سالِتِه؟ » ،
_
« يازدِه » ؛
«
چَند وَقتِه اينجائی؟ » ، نَمی دانَد : « کوچِکی آمَدَم » ؛
«
چِتِه؟ » ، نِگاهَم می کُنَد .
«
دِلِت نَمی خواد بِری بيرون؟ » ، با سَر اِشارِه می کُنَد.
«
اينجا را دوست داری؟ » ،
جواب
: « نَه » ؛
«
دَرس می خوانی؟ » ،
_
« آرِه » ؛
«
کِلاسِ چَندُم؟ » ،
_
« اَوَّل » ؛
«
پِدَرِت اينها ، کُجا هَستَند؟» ،
_
« شَهر » ؛
«
پِدَرِت، چِه کارِه است؟ » ،
_
« نَجّار » ؛
«
پيشِت می آيَد؟ » ،
_
« نَه » .
پَرَستارِ
مَرد می گويَد : « اين، مالِ اين اُتاق نيست . اَز اُتاقِ ديگِه می آد اينجا. » وَ
« چون شَيطونِه وَ اَذيَّت می کُنِه ، آورَدَنِش اينجا .. » .
پَتو
ها وَ مَلافِه ها تَميزَند: شايَد اِمروز آنها را عَوَض کَردِه باشَند.
اُتاقِ
ديگَر : هَنوز آبها خُشک نَشُدِه . وَ بویِ دَوا . وَ باز هَمان صَحنِه هایِ قَبلی.
وَ بَچِّه ها مَثلِ جَنگ زَدِه ها . وَ چِه ساکِت و غَمگين ، کِز کَردِه ،
نِگاهِمان می کُنَند!
دارَم
با دُکتُر عَرَبشاهی صُحبَت می کُنَم : دَر بارِه یِ بَچِّه ای کِه تویِ اُتاق
ديدِه اَم ( بَهمَن )، کِه خودَش سَر می رَسَد : دَور و بَرِ دُکتُر می گَردَد وَ
دَستِه کِليدی را کِه دَر دَستِ دُکتُر اَست می کِشَد وَ دُکتُر را بِه دُنبالِ
خودَش می کِشَد . می رَوَد وَ دوبارِه بَر می گَردَد وَ ضِمنِ اينکِه شِکلَک دَر می
آوَرَد، بِه حَرفهایِ ما گوش می دَهَد . وَ بَچِّه ها هَنوز رویِ پَتو نِشَستِه
اَند وَ بی حَرِکَت وَ خاموش .. وَ چَهار تا صَندَلی هَم هَست وَ چَند بَچِّه ، قوز
کَردِه رویِ آنها نِشَستِه اَند وَ چِه شِکلی بِه ما نِگاه می کُنَند .. شوفاژ را
دَست می کِشَم : خاموش اَست ! وَ اُتاق چِقَدر سَرد اَست وَ بَچِّه ها فَقَط
پيراهَنی بِه تَن دارَند ..
اَز
اُتاق بيرون می رَويم .. وَ بَهمَن ، دَر حاليکِه پايَش را رویِ کاشيها می کِشَد ،
دُنبالِ ما می آيَد ..
اُتاقِ
ديگَر : بویِ تَعَفُّن اُتاق را پُر کَردِه ؛ تَهَوُّع آوَر اَست : بویِ مَدفوع .
اُتاق ، دَستگاهِ تِهويِّه نَدارَد. شوفاژ دارَد وَ خاموش . وَ آن بالا ، کولِر :
وَ لابُد بَرایِ تَزئين ! سُئوال کِه می کُنَم : « بَچِّه ها کِه خَرابی می کُنَند
، بَرایِ اَز بَين بُردَنِ بو .. ؟ » ، خانُمِ پَرَستار می گويَد : « مُرَتَّب دَر
را باز وَ بَستِه می کُنيم وَ آنقَدر اينکار را تِکرار می کُنيم تا بو اَز بَين
بِرَوَد. » !! وَ زِمِستان وَ سَرما وَ شوفاژِ خاموش . وَ بَچِّه ها با يِک پيراهَن
.. واقِعَاً کِه جالِب اَست ! می اَفزايَد : « مَصرَفِ مَوادِ ضِدِّ عُفونی ، زياد
اَست . کَم دَر اِختيارِ ما می گُذارَند . داروخانِه نَمی دَهَد» . اَز وَضعِ
لِباسِ بَچِّه ها گِلِه می کُنَد . بيرون کِه می آئيم ، يِکی اَز پَرَستارها : «
بَرایِ اينها : لِباس ، مَلافِه ، وَ پَتو ، لازِم اَست . آنچِه کِه هَست : کَم
اَست . نَمی دَهَند . بَچِّه ها خودِشان را کَثيف می کُنَند : هَر بَچِّه ، حَدِّ
اَقَلّ ۵_ ۶ دَست لِباس می خواهَد» .
جِلَوِ
رويِمان : رویِ طَنابی مُشتی لِباس را بَرایِ خُشک شُدَن ، پَهن کَردِه اَند ، وَ
يِک پَتو . می گويَد : « پِدَر و مادَرِ اينها بِه مُلاقاتِشان نَمی آيَند» . تَخت
ها کِه بُزُرگ اَست : می گويَد : « رویِ هِر تَخت ۲ تا را می خوابانَند» ، « وَ
گاهِی ۳_۴ تا .. » . خانُمِ پَرَستاری کِه بِه ما پِيوَستِه : « لِباس ، هَر سِه
ماهی يِک دَست می دَهَند ، کِه بيشتَر لازِم اَست .. » . وَ « بَهمَن » ، سوت کِشان
اَز جِلَوِ ما رَدّ می شَوَد : اَلان اَدایِ هَواپَيما را دَر می آوَرَد ..
بِه
ساختِمان ديگَر هَم کِه می رَويم : باز مَشغولِ تَميز کَردَنِ راهرَو ها هَستَند :
هَمان آدَمها .. وَ چِه زود خودِشان را جِلَو تَر اَز ما بِه مَحَلّ می رِسانَند !!
بَچِّه ای دُنبالِ ما راه اُفتادِه ، پا بِرِهنِه : پول می خواهَد . مينی بوس کِه
حَرِکَت می کُنَد ، چَند بَچِّه جَمع شُدِه وَ ما را تَماشا می کُنَند : پا ها
بِرِهنِه وَ يِک تا پيراهَن .. يِکی می خوانَد : « پا شَو دَرو وا کُن ، صِدایِ
زَنگ اومَد .. تو اين خونِه ، ديگِه دِلَم تَنگ اومَد ... » .
تویِ
دَفتَر : وَ طَرحِ سُئوالات . زَنِ بيماری کِه تویِ حَياط اَز يِکی اَز بَچِّه ها
سيگار گِرِفت ، اَز پُشتِ شيشِه نِگاه می کُنَد : دَر را باز می کُنَد وَ تو می
آيَد، کِبريتی را اَز رویِ ميز بَر می دارَد وَ بيرون می رَوَد ...
*
اَز
پَنجَرِه کِه بِه بيرون نِگاه می کُنَم ، جُنب و جوش وَ فَعاليَّتِ عَجيبی دَر
بَينِ بيماران ، اِحساس می شَوَد .. عِدِّه ای بِه اين سوی و آن سوی می دُوَند ..
گوئی اِتِّفاقِ ويژِه ای اُفتادِه اَست .. هَمِه ، کِنارِ پَنجِرِه جَمع می شَوَند
و .. مَردِ بيماری ، کِه مُرَتَّب دُنبالِ ما بود .. واردِ دَفتَر می شَوَد وَ بِه
ناظِمِه یِ بيمارِستان خَبَر می دَهَد کِه : « بيمارانِ بَخشِ { حَلَبی سازی} ،
رَختِخواب ها وَ لِباس هایِ خودِشان را آتَش زَدِه اَند .. »
** ( پايان )
۲۵ / ۹ / ۱۳۵۰ _ تِهران ..
***