حسن بهگر

توفان بر فراز ايران

برخلاف بگير و ببند حاکميت اسلامی همه چيز حاکی از آن است که ايران در آستانه‌ی تغيير است. فشار داخلی و فشار خارجی رو به‌تزايد است، سخنان نسنجيده حکومت اسلامی بهانه‌های کافی به‌دست دشمنان داده است. در منطقه بسياری از کشورها در حال بي‌ثباتی به‌سر می‌برند و عراق و افغانستان صحنه‌ی نبردهای خونينی است؛ حکومت اسلامی به‌جای راه چاره انديشيدن و امن نگاه‌داشتن ايران، چون در داخل پايگاهی ندارد، در پی ماجراجوئی است و کماکان به‌تنش بين‌المللی می‌افزا‌يد و خواستار نابودی اسرائيل است.

 

شرائط ايران در امور خارجه و منطقه

در ايران همه‌ی گروه‌های سياسی بر دموکراسی توافق ضمنی دارند، در سال 2000، 192 کشور به‌کشورهای دموکراسی انتخاباتی پيوستند؛ هنوز ايران با وجود درآمد سرشار نفت هم‌راه با کشورهای عربی هم‌جوارش استثناهای اين مجموعه هستند.

همه می‌دانند که حکومت اسلامی به‌سبب سوء سياست خارجی خود در منطقه تنها است و عرب‌ها اعتمادی به‌سران حاکم ايران ندارند، کشورهای عربی حتا سوريه هر روز نغمه‌های جديدی در مورد جزاير و خليج فارس مطرح می‌کنند. امريکا افغانستان و عراق را اشغال کرده و پاکستان و ترکيه و کشورهای مصر و خليج فارس همه متحد آمريکا هستند.

پيدايش گروه‌های تحريک شده‌ی تجزيه طلب مسلح در خوزستان و بلوچستان که هر از گاهی سر برمی‌آورند، زنگ خطری است که بايد جدی گرفت. اکنون حتا صحبت از آزاد گذاشتن دست سران مجاهدين در فعاليت‌هايش می‌شود، کوشش شبانه روزی رسانه‌های همگانی غربی برای ساختن افکار عمومی ادامه دارد. پرونده هسته‌ای ايران به‌شورای امنيت رفته و آمريکا از هيچ کوششی برای جلب رضايت روسيه و چين فروگزار نمی‌کند.

 

شرايط حاکميت در درون

در درون حاکميت تزلزل و شکاف هر روز بيشتر آشکارتر مي‌شود. تشکيل شورای راهبردی برای ساکت کردن معترضان خودی مانند کروبی و رفسنجانی و... ادامه دارد. فقر و مسکنت مردم بيشتر شده، توقع مردم از احمدي نژاد که وعده‌ی آوردن پول نفت بر سر سفره داده بود، به‌ياس گرائيده و پول نفت که در بازار و به‌شرکت‌ها و بنيادهای اعوان و انصار تزريق شده، فقط روند تورم را تشديد کرده است. حتا رئيس مجلس که در آستانه‌ی انتخابات وعده داده بود که ايران ژاپن ثانی خواهد شد، حرف‌هايش را پس گرفت و حاشا کرد. آشکار است کوشش‌های اخير حکومت برای فاصله گرفتن از اقتصاد دولتی صوری است و نمايش مسخره‌ای توسط اکثريت مجلس است و حتا نمايندگان مجلس را حافظان منافع اقتصاد دولتی و رانت‌های آن تشکيل می‌دهند؛ اين به‌آن می‌ماند که گرگی ديگران را به‌گوشت زير دندانش مهمان کند. تشديد اختلافات طبقاتی و فقر طبقات فرودست به‌ويژه کارگران (که حتا اگر فريادی برای پرداخت حقوق عقب افتاده‌شان داشته‌اند، باتهمت و افترا و سرکوب مواجه شده‌اند) و اعتراض روشنفکران، دانشجويان و معلمان نيز با زندان و شکنجه پاسخ داده شده است. با اين درماندگی است که حکومت برآمده از دل نظامی‌ها و امنيتی‌ها که فرزندان جناح راست بشمار می‌روند، کوشش دارند با بالا نگاه داشتن تب بحران از يک طرف ريش سفيدان ناکارآمد را کنار بگذارند و هم اعتراضات داخلی را به‌بهانه‌ی حمله‌ی دشمن سرکوب کنند. در روزهای اخير بگير و ببند و تهديدها شدت يافته، بستن دفتر مدافعان حقوق بشر، مرگ اکبر محمدی، دستگيری مجدد احمد باطبی و بستن اينترنت و ... نشانه‌هائی از اين افزايش سرکوب است.

 

 

 

 

هدف از بحران‌سازی انرژی هسته‌ای

بارها گفته و نوشته شده که اين جار و جنجال نمايشی بيش نيست و غرض از آن تحريک حس ناسيوناليستی، کسب حيثيت اخلاقی و تثبيت حکومت است و چنانچه آمريکا تضمين بدهد که با اين رژيم کاری ندارد، مشکل هسته‌ای حل خواهد شد. اما از آنجا که انرژی هسته‌ای و بمب اتمی برای برخی هموطنان ساده دل تبديل به‌مساله‌ای ناسيوناليستی شده، غافل از اين که ناسيوناليسم واقعی در درجه نخست چاره‌گر هزاران درد هم‌چون فقر- اعتياد- کودکان خيابانی و فروش دختران کشور و ... بايد باشد نه بمب اتمی و غنی کردن انرژی هسته‌ای (که حتا ارزان‌تر هم می‌شود از جای ديگر تهيه کرد.) برای پرده برداشتن از ادعاهای قلابی ناسيوناليستی رژيم سخنان محمد زاهدی (بنا به ادعای بسيجيان نخبه نخبگان جهان!!؟ رئيس برگزيده شده‌ی بر دانشگاه‌ها) کافی باشد. او طی سخنان مبسوطی در مجلس شورای اسلامی در باره‌ی ارزش‌های دينی و خدامحوری، گريزی نيز بهصحرای کربلای انرژی هسته‌ای زد و در مقوله علوم تحقيقات و فن‌آوری هسته‌ای! افشا کرد که :

اولا ما به‌تمام فن‌آوری دست نيافته‌ايم.

ثانيا ما برای قدرت‌نمائی دست به‌اين کار زده‌ايم.

ثالثا بحث هسته و اعلام آن فقط به‌خاطر اين است که در مذاکرات ما مظلوم نباشيم (انقلاب اسلامی شماره 648-از 5 تا 18 تير)

گذشته از اين که مشخص نيست منظور از مذاکرات، کدام مذاکرات است؛ معنای اين مظلوميت جز تضمين امنيت حکومت اسلامی چه می‌تواند باشد؟

اروپا حاضر به‌تضمين امنيت حکومت اسلامی شده، اما ملايان در پی رضايت آمريکا هستند و ويليام هرش روزنامه‌نگار آمريکائی و نويسنده سه عقرب در يک بطری نيز بر اين درخواست صحه گذاشته است. واسطه کردن آيت‌الله حکيم برای نشستن بر سر ميزمذاکره با آمريکا برای آن بود که ولی فقيه بتواند جام زهر بی‌غيرتی را راحت‌ تر بالا بکشد. اما پس از نوميدی از مذاکره بود که خامنه‌ای فرياد بر آورد که مذاکره با آمريکا برای ما فايده ندارد. برای حکومت اسلامی بودن يا نبودن خود رژيم مطرح است و اين که چقدر از مردم ايران يا لبنان و فلسطين قربانی توطئه او خواهند شد، اهميتی چندان ندارد.

 

ذکر و تذکار کلمه ی استقلال چاره گر نیست

برخی از متفکران هم‌چون برتراند راسل بر اين باورند که حکومت مذهبی را بدون دخالت بيگانگان نمی‌توان از ميان برداشت (گمان کنم در کتاب قدرت نوشته باشد) چون اعتقادات مردم اين اجازه را به‌مردم نمی‌دهد که عليه رهبران مذهبی شورش کنند. در تاريخ ما اين مشکل و به‌عبارت درست‌ تر اين مصيبت سابقه‌ی تاريخی دارد. حکومت زرتشتی ساسانيان که بسياری از قيام‌های مذهبی هم‌چون مانويان، مزدکيان ناکام ماندند و فقط با حمله‌ی تازيان بود که مردم از ستم موبدان زرتشتی رهائی يافتند و به‌جور و ستم خلفای اسلامی گرفتار شدند. در مقابله‌ی با حکومت اسلامی قيام‌های بابک خرم‌دين، به‌آفريد و ابومسلم و ... چاره‌گر نيافتاد. سرنوشت آخرين خليفه‌ی عباسی را همه می‌دانند. اين حکومت نيز با حمله‌ی هلاکوخان مغول و تدبير خواجه نصيرالدين توسی (چون مغولان باور به‌اين دين نداشتند) از ميان برداشته شد. نهضت سربداران که برای مقابله با مغولان پا گرفت با سردمداری شيخ حسن جوری به‌چنان ستم و جور و جفائی انجاميد که مردم خود به‌مغولان متوسل شدند تا شر اين حکومت مذهبی را از سر خود کم کنند. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، واقعيت‌های تاريخی را نمی‌توانيم تغيير بدهيم. استقلال‌خواهی امری پسنديده و و ظيفه هر شهروند و هم‌ميهن ماست که از زادگاه خود و حاکميت مردم بر آن سرزمين دفاع نمايد. بدیهی است همچنان که تاریخ نشان داده است بیگانه نمی تواند منافع ملی ما را تامین نمایدو هر بار که دل به گرو بیگانه بسته ایم در چاه عمیق تری افتاده ایم. امافریفته شعارهای شداد و غلاظ نیز نباید بشویم. بحث در اين مورد چون تابو است و در اين مورد نيز بدون درنگ می‌توان برچسب زد و خودنمائی کرد و خود به‌خود در موقعيتی بالاتر قرار گرفت؛ اما چون کار ما از ظاهرسازی گذشته است و کشور در آستانه‌ی خطر مهمی است، لازم است دور از هرگونه حب و بغض به‌تجزيه و تحليل آن بنشينيم. هيچ ايرانی به‌معنای واقعی طالب حمله به‌کشورش نيست و هيچ بيگانه‌ای نمی‌تواند دموکراسی را به‌زور به‌کشوری تحميل کند. آیا باید فریب شعارهای ضد آمریکایی رژیم را بخوریم و بگذاریم ملایان ما را وارد جنگی خانمانسوز کرده و کشور ما را ویران نمایند؟ اما بايد بپذيريم که با ذکر گرفتن کلمه استقلال و تکرار شبانه روزی آن نيز، استقلال ايران تامين نمی‌شود، هم‌چنان که با ناسزا گفتن به‌آمريکا نيز اين خواسته تامين نمی‌گردد. ميهن به‌طور جدی در خطر است و بايد چاره‌ای انديشيد. اين جنگی است تمام عيار که نام دموکراسی به‌خود گرفته است. مساله اخلاق در جنگ مطرح نيست و جنگ‌ طلبان همواره بهانه‌های به‌ظاهر خوب و محق متوسل می‌شوند. هنوز بهانه چنگيز خان مغول که کشتن چند بازرگان مغول را دستاويز قرار داد، در برابر بهانه‌هائی که امروز برای نمونه آمريکا برای حمله به‌عراق ارائه می‌شود، منصفانه‌تر و معقول‌تر به‌نظر می‌رسد. آيا محمد خوارزمشاه و همپالکی‌هايش با تحريک خان مغول و کشتن بازرگانان او از استقلال ايران دفاع کردند و هستی ايران و تخت و تاج خود را به‌باد دادند؟ آيا تفاوتی بين کشتن فرستادگان خان مغول با تهديد اسرائيل می‌بينيد؟ آيا ريش ‌سفيدان شيراز که با خان مغول از در آشتی در آمدند و اهالی شيراز را نجات دادند، برخلاف استقلال ايران عمل کردند؟ امروز پرسش اصلی اين است که اگر جمهوری اسلامی تن به‌دموکراسی که خواست اکثريت عظيم ملت ايران است، داده بود، آمريکا جرات داشت به‌نام دموکراسی ايران را تهديد کند؟ مستبدان ما فراست فرانکو ديکتاتور اسپانيا را هم ندارند که هنگامی که می‌داند پس از او کسی قادر به‌ادامه‌ی شيوه‌ی گذشته نيست، دشمنان خود را دشمنان اسپانيا نمی‌شمرد و با انتخاب خوان کارلوس که به‌دموکراسی باورمند است، راه را باز می‌کند؛ اما ديکتاتورهای ما سرنوشت خودرا مستثنا می‌پندارند و از تاريخ پند نمی‌گيرند و تا آخرين دقايق حاضرند برای دستمالی قيصريه را به‌آتش بکشند و زمانی که سنبه پر زور شد به‌فکر چاره بي‌افتند که ديگر دير شده است.

در مفهوم استقلال نيز مشکل داريم. ظاهرا کسی با اين مفهوم استقلال که عبارت از اختيار دولت‌ها در امور داخلی و بيرونی خودشان مستقل از هرگونه دخالت يا کنترل خارجی است، مخالف نيست. اما در تعريف دولت مدرن که به‌معنای دولت- ملت است، ما اشکال داريم؛ يک قبيله را هم می‌توان اقتدارمدارانه اداره کرد، ولی اين به‌معنای دولت مدرن نيست. دولت کنونی ايران جدا از ملت است و حاکميت ملت را بر نمی‌تابد. پس حکومت ملی نيست. در قانون اساسی همين جمهوری اسلامی مذکور است که به‌بهانه‌ی تماميت ارضی نمی‌توان صدای آزاديخواهی مردم را بريد. حکومت اسلامی به‌بهانه‌های گوناگون ما را در مهلکه انداخته تا با وحدت ملی پايه‌های حکومت خود را استحکام بخشد؛ نمونه‌ی بارز آن گروگان‌گيری سفارت آمريکا است و سپس بستن قرارداد ننگين و خفت‌بار الجزاير. آيا در آن هنگام کسی جرات داشت به‌اشغال سفارت آمريکا اعتراض کند و مهر هوادار امپرياليست نخورد؟ امروز نيز بسياری در مورد غنی کردن اورانيوم به‌اصطلاح لر به‌غيرت شده‌اند.

پرسش اين است آيا حکومتی که 27 سال از مردم کشتار کرده و بزرگترين فرصت‌های تاريخی ايران را به‌باد داده و پروژه‌های بزرگ نفت و گاز را ناکام گذارده، حق مسلم ما در دريای مازندران را پايمال کرده؛ اقليت‌های قومی و مذهبی را از حق خود محروم ساخته و آنها را شورانده است، در راستای استقلال قدم برداشته يا در جهت ويرانی و تجزيه و سرانجام وابستگی ايران؟ کدام دولت بيگانه و وابسته می‌توانست اين همه از مردم کشتار بکند که اين حکومت کرده است؟

بايد به‌مفهوم مشترک از دموکراسی دست يافت

برخی از هوداران دموکراسی با وجود اين که دموکراسی جهانشمول شده به‌آن نسبيت فرهنگی می‌دهند که با نظرات ايدئولوژيک حکومت اسلامی همخوانی دارد. امروز جهانی شدن اقتصاد بسياری از کشورها را به‌صف کشورهای دموکراتيک کشانده است.

منظور از دموکراسی يک دموکراسی آرمانی و بی‌عيب و نقص نيست. دستکم بخشی از آن چه که در غرب می‌بينيم آزادی بيان‌، آزادی اجتماع با حق انتخاب آزادانه، اصالت فرد و حاکميت مردم را بايد بدست بياوريم.

حکومت اسلامی در شرایطی آزادی‌ها را سلب کرده است و در زندگی خصوصی مردم و حتا پوشش آن دخالت می‌کند که آزادی و دموکراسی و منشور جهانی حقوق بشر از وزن و اعتبار بسياری در جهان برخوردار شده است و دولت‌ها بايد رضايت و نمايندگی واقعی شهروندان خود را داشته باشند. اين شنا در خلاف جهت آب است و عاقبتی ندارد.

انسجام رژيم در مورد برداشت از اسلام که موجب پيوستن گروه‌های گوناگون در اول انقلاب شده بود به روايت‌ها و حذف‌های بسياری انجاميده و چند پاره شده است. اما در مقابل گروه‌های اپوزيسيون صرف‌نظر از راست افراطی (سلطنت طلبان) و چپ افراطی (گروه‌های کمونيستی و مجاهدين) در مورد دموکراسی توافق دارند.

نتيجه

اکنون ايران در آستانه اشغال و يک جنگ ديگر قرار دارد که مقصر اصلی آن پايوران حکومت اسلامی‌اند؛ به‌احتمال بسيار اين جنگ دريائی خواهد بود و در خليج فارس که اقتصاد ايران وابسته به‌نفت است. ملايان تا کنون نقش بسياری بازی کرده‌اند و توانسته‌اند نفوذ خود را در افغانستان، عراق و لبنان و فلسطين به نمايش بگذارند. از چندپارگی اروپا و آمريکا و اختلاف با چين و روسيه بهره برده‌اند، اما اين بازی خطرناکی است که بازدارنده‌ی جنگ نيست، بلکه موجبی است که غرب را مصمم‌تر کند که ايران را ريشه‌ی اين بحران بنامد و تصميم به‌ريشه‌کن کردن آن بگيرد که تاوان آن را نيز مردم بايد بپردازند. ملايان آتش بحران را جنون‌آسا شعله‌ور ساخته‌اند به‌اميد اين که می‌توانند به‌موقع آن را خاموش کنند؛ در حالی که در کشمکش‌های جهانی همواره همه‌ی حساب‌ها درست از آب در نمی‌آيند. در جنگ دوم جهانی رضاخان نيز دل به‌پيروزی‌های اوليه‌ی آلمان در خاک شوروی بست و هنگامی از خواب بيدار شد که کار از کار گذشته بود. امروز نيز آمريکا در صدد کنترل انرژی و ادامه تفوق خود هست و با وجود اختلاف با اروپا، سياست نابخردانه حکومت اسلامی به‌متحد کردن اروپا و آمريکا انجاميده است. اکنون آمريکا با توجه به‌مشکلات بسيار زياد در عراق و افغانستان يا بايد مفتضحانه صحنه را ترک کند و اسرائيل را تنها بگذارد، يا اين که بماند تا هم به‌مقصودش برسد و هم متحد خود را نجات بخشد. کسی نمی‌داند فردا چه خواهد شد، ولی همه چيز حکايت از آن دارد که تصويری که حاکمان اسلامی از خود ارائه داده است، بيش از پيش برای منطقه و جهان غير قابل تحمل شده است. البته موضع ضد آمريکائی ايران توانسته قلوب مسلمانان را در وضعيت اسفناک لبنان به‌خود جلب کند. ولی همه می‌دانيم که اين موقتی است و به کار نمی‌آيد و دولت‌های آنان خيال‌های ديگری در سر دارند و شيعه بودن ايران نيز مانع بزرگی بشمار می‌رود که هم دولت‌ها و هم ملت‌های عرب را می‌رماند.

مسلم است دخالت بيگانه ويران‌ساز است و دموکراسی که آمريکا طالب صادر کردن آن است، شبه‌دموکراسی است و نيازمند دست آموزهائی چون رضاپهلوی و چلبی می‌باشد. اما حکومتی که قدرت را در دست دارد، خود پای جان می‌زند تا قدرت را از دست ندهد. حال بايد با حمايت از غنی کردن اورانيوم که نمی‌دانيم به‌چه کار ما خواهد خورد، در کنار يک حکومت جنگ ‌طلب بايستيم که در همه جا انگشت فتنه کرده و دردسر می‌جويد؟ من بر این باورم که ضمن مقابله با سلطه جویی آمریکا این نظر را که؛ استقلال بدون آزادی و دموکراسی معنا ندارد؛ تبلیغ کرد و جا انداخت تا حکومت اسلامی از استقلال به عنوان حربه ای برای پابرجایی خود بهره نجوید.

 

حکومتی که حزب‌الله را (سال 1982) تاسيس کرده و به‌آن اسلحه و کمک مالی می‌دهد، در سازمان امنيت عراق نفوذ بسياربالائی دارد، مراجع و ملايان پر نفوذ عراق به‌نحوی به‌حکومت ايران وابسته‌اند و سپاه قدس (نام قديم اورشليم) را به‌راه انداخته تا اسرائيل را فتح کند؛ ميليون‌ها دلار از پول ملت ايران را ميان شيعيان لبنان پول تقسيم می‌کند تا عليه اسرائيل بجنگند.

گرچه ايران با افراد تحصيلکرده و باورمند به‌دموکراسی با عراق و افغانستان متفاوت است، ولی با نداشتن سازمان‌های حزبی قوی و سنديکاهائي که همواره حکومت‌های شاه و شيخ آن را سرکوب کرده‌اند، در صورتی که نتوانيم به‌يک جبهه‌ی وسيع دموکراسی‌خواهی با حفظ هويت دست يابيم، نمی‌توان اميدی داشت که به‌سوی دموکراسی گام بلندی برداريم. اين رژيم از وقوع حوادث ناگوار و اشغال ايران و کشته شدن مردم نمی‌هراسد و از فشار خارجی نيز مانند شاه بيمناک نيست بنابراين تهديد خارجی به‌سياست آزادسازی و ايجاد فضای باز نمی‌انجامد، بلکه موجب انسداد و بستن همه‌ی راه‌های ممکن مبارزه می‌شود و اين چنين است که اين رژيم نه تنها نابودی خود، بلکه نابودی ايران را رقم می‌زند.