نیکخواه قربانی دو رژیم (3)

حسن بهگر

 

 

 

من هرگز به خلق خود خیانت نکردم

 

کیهان 23 اسفند 1357 که خبر اعدام نیکخواه را چاپ کرده اشاره ای به آخرین سخنان وی دارد:

من می خواستم یک رفورم ایجاد کنم و همه ی شما اعضای دادگاه می دانید که دست من چه مستقیم و چه غیر مستقیم به خون هیچ فردی آلوده نشده است و من امروز در برابر شما و در برابر دادگاه انقلاب عدل اسلامی اعلام می کنم که من هرگز به خلق خود خیانت نکردم.

از نیکخواه می خواهند که به قران قسم بخورد او پاسخ می دهد که من به شرافتم سوگند می خورم !

و می افزاید : به نظر بنده ، دین و مذهب در ردیف اعتقادات خصوصی است و فقط مربوط به خود شخص است و من بر مسایل فلسفی دین اسلام عقیده مند نیستم و اصولا به دین اعتقادی نداشته و خداپرست نیز نمی باشم .

روزی که نیکخواه اعدام شد کیهان (23 اسفند 1357 ) به گفته ی خبرنگار کیهان برخی از زندانیان سیاسی به وی در باره ی نیکخواه و محمود جعفریان چنین اظهار نظر کرده اند:

[ محمود جعفریان و پرویز نیکخواه دو اسب گاری استبداد شاه ، تئوریسین های مرتجعی بودند که با آگاهی کاملی که از درون جنبش داشتند، طی دوران شکوفای اجباری رستاخیز ، بزرگترین ضربات را به جنبش مردم وارد آوردند. پرویز نیکخواه این پسر سر به زیر شاه حدود پنج سال در زندان بود، نخستین سال تحقق محکومیت با ادعاهای تند و تیز خود توانست اطلاعات وسیعی از سازمان های رزمنده اسیر به چنگ آورد و در زندان بروجرد با آغاز همکاری خود با ساواک این اطلاعات ذیقیمت را در اختیار پلیس گذاشت. وی که بنا به گفته ی یکی از زندانیان سیاسی ، مشاور مهم ساواک بود و در کمیته ی مشترک ضد خرابکاری به دیدار رفقا می رفت و آنان را نصیحت می کرد.]

البته نام این زندانیان سیاسی ذکر نشده است ، این که وی اطلاعات وسیعی در زندان از کدام گروه سیاسی کسب کرده است نیز مشخص نیست و تا آن جا که می دانم وی سرپرست گروه تحقیقی تلویزیون بود و تا حال شنیده نشده که وی در کمیته مشترک به دیدار کسی رفته و زندانی دیگر را نصیحت کرده باشد.

اما می پردازیم به یک نامه ی نام و نشاندار که بیانگر شیوه ی تفکر رایج چپ رادیکال در آن زمان بوده است ؛ نامه ای از بیژن جزنی رهبر فداییان خلق .

 

 

 

 

[[ نامه ای که در زیر می آید بیانگر دیدگاه بیژن جزنی رهبر فداییان خلق است که در آن زمان به خارج از زندان فرستاده و پخش گردید.

نامه ای از زندان

بيژن - جزنی فدايي خلق

چهارم خرداد ماه ١٣٤٩

مانده ام معطل كه نامه پرويز نيكخواه را به جد بگيرم يا آن را تنفرنامه اي همچو ن تنفرنامه هاي مبتذل ديگر تلقي كنم. صفت مبتذل نه بر محتوي و مضمون اين تنفرنامه ها و ندامت نامه ها اطلاق مي شود بلكه نامه ها ماهيتا مبتذل است. زيرا هدفي جز يافتن آزادي فردي زنداني و رهايي از مشقت زندان ندارد.

 

ناگزيرم كه اول نامه نيكخواه را همچون ندامت نامه اي مطول بررسي کنم زيرا به صواب نزديك تر است . در اين صورت حكايت نيكخواه حكايت آن بدبختي است كه نيمي از پيازها را خورد و نيمي از تازيانه ها را نوش جان كرد و سرانجام يك صد دينار طلا را تمام و كمال داد و جانش را وارهاند.

آيا نيكخواه نمی دانسته عواقب سينه سپر كردن در مقابل دستگاه چيست ؟

آيا نمي دانسته زندان چگونه جايي است و چه مصائب و محروميت هايی را در چهار ديواری آن مي بايد تحمل كرد؟

اگر همه اين مسائل را مي دانسته پس خودش را خوب نمي شناخته . اگر مي دانسته كه يك من دوغ

چقدر كره مي دهد پس نمي دانسته خودش چند مرده حلاج است؟

 

نيكخواه در دادگاه پرمدعا و زبان دراز باقي ماند. انقلابي نمايي و عوامفريبي كرد و در عين حال با زرنگي بي نظيری كه شايسته جواني درس خوانده بود فرصت هايي را كه دستگاه براي كوبيدن اين و آن در اختيارش گذاشت مغتنم شمرد . و نتيجه هم چندان بد از آب درنيامد. نيكخواه به ده سال زندان محكوم شد حال آنكه ديگران تا پاي چوبه دار رفتند.

 

نيكخواه در مراحل تحقيق هم براي دريافت چنان نتيجه اي زمينه سازی كرده بود و اينك اين جوان در نيمه راه ده سال زندانش به زانو درآمده و ندامت نامه داده است.

 

من در اين نظر كه نيكخواه در سطور آخر ندامت نامه اش نوشته با او هم عقيده ام كه پرده اوهام را دريدن بهتر از آن است كه تجارب تلخ روزگار ، كه بسياري از جوانان پرهاي و هوي را تاب تحمل آن نيست ، آدمي را به زانو درآورده و به چنان ورطه تباهي سوق دهد كه بسياري از پيشينيان را

 

بله ، اگر جناب نيكخواه كه پس از متلاشي شدن شبكه هاي سازمان جوانان ، مدام كه در ايران بوده جرات دست يازيدن به سياه و سفيد را نداشت در محيط امن و امان بريتانياي كبير بر منابر كنفرانس هاي پر هاي و هوي جا مي گرفت و بعد هم بي دردسر در دانشكده پلي تكنيك تهران صاحب يك نيمچه كرسي نمي شد ، امروز چنين فضاحتي به بار نمي آورد. چشمش دريده مي شد ، و يا درانده مي شد ، امروز همچون پيشينيان سرشناس چون بهرامي و شرميني و يزدي و آن خيل در یوزگان از پاي درنمي آمد و به اين ورطه تباهي سوق داده نمي شد.

قصد لجن مال كردن نيكخواه درميان نيست ، ورنه مي شد براي تحليل گذشته و حال او لحن ديگري را برگزيد. نيكخواه ديگر مرده است و نبش قبركردن و به مرده چوب زدن شايسته نيست. مي خواهيم بدانيم كه چگونه نيكخواه ها به اين ورطه كشيده مي شوند و پرويز نيكخواه از صدور چنين ندامت نامه بلند بالايي چه هدفي داشته است.

نيكخواه در صدر نامه اش از شجاعتي سخن مي گويد كه در قاموس زبان فارسي وقاحت نام دارد . نیکخواه به حق داراي چنين وقاحتي هست زيرا اوست كه يك روز در فرنگ آن طور يقه مي دراند و در نقش يك پيامبر نوآور برداشت هاي سطحي خود را همچون آياتي نجاتبخش بر سر و روي جوانان ايراني فرنگستان مي كوبد و هم اوست كه در دادگاه همچون قهرماني برحق ترو خشك را به دم ناسزا مي گيرد و حاضر نمي شود حتي يك مو از مدعيانش بكاهد و امروز در صدد یافتن مقام و منزلتی در جره نادمین شجاعانه ندامت نامه اش را همچون پرچم ظفر بر سر دست شجاعانه بگيرد.

نيكخواه مي خواهد اين رنگ عوض كردن را زير سپر شجاعت در اعتراف پنهان سازد . او مي خواهد اين جا هم همچون يك فرد عادي اذعان به شكست نكند . مي خواهد در اين جا هم همچون آن كنفرانس و دادگاه كذايي تمثال مادينه پسندانه اش را زيب روزنامه اي سازد و الحق كه سازمان امنيت در هر دو ميدان اخير ، در دادگاه و در ندامتگاه ، پر به پرش مي دهد. افسوس كه نيكخواه در اين ميان يك چيز را فراموش كرده است. او فراموش كرده است كه قبل از او بسياري كسان اين شجاعت را بروز داده و پاداش خود را نيز گرفته اند، او هل من مبارزه طلبي شاهين سازمان جوانان را در غربت از ياد برده است . او نمي داند كه رهبران كهنسال و ميانسال و نوسال مدت ها پيش اين راه را كوبيده اند و نبوغ و دهاء خود را در بازشناسي دستگاه حاكم ه ايران و شخص شاه به عنوان رهبري بزرگ و خردمند و عدالت گستر نشان داده و به اثبات رسانده اند . طفلك نيكخواه نمي داند كه مردم آنقدرها هم فراموشكار نيستند. او اينك چگونه بايد به دستبوس پيش كسوت هايش برود؟

اينك او نيز همچون آن خيل زمين خورده و به ورطه كشيده شده ، دشمن غدار حقيقت ، مردانگي و مبارزه شده است.

دريغ ، اينك چه سود كه او را نصيحتي كنيم تا به جاي ايفاي نقش نادمي پرشور و شر و زبان دراز نقش نادمي را ايفا كند كه دشمني مبارزان را پيشه خود نساخته و هرگام مردانه ايشان و هر صلاي اميدبخش ايشان زخمي بر پيكر درهم شكسته اش نباشد. افسوس!

نيكخواه با خشمي تلخ مي انديشد كه از همه اين عبارات گردی بر دامانش نخواهد نشست زيرا كه او نامه اش را با اعتقاد و صداقت نوشته است. نيكخواه فكر مي كند كه در اين صورت سرنوشت بهتری در انتظارش خواهد بود . حال ببينيم با اين فرض كدام نيكخواه را باز می يابيم.

او نامه اش را چنين آغاز كرده است : اگر نظريه ات با واقعيات وفق نمي دهد به نفي واقعيات مکوش نظريه ات را تغییر ده

نيكخواه در اواخر سال چهل و چهار وقتي در دادگاه حاضر شد سه سال تمام وقت داشت تا انقلاب سیاسی کشاورزی را ارزيا بي كند. نيكخواه و دوستانش در آزادي نه فقط مي توانستند اقصي نقاط روستايي كشور را زير پا بگذارند بلكه به شهادت خودشان اعماق جنگل هاي ايران هم از دسترسي ايشان به دور نبود.

آزادي زنان ، پيكار با بيسوادي و تحولات صنعتي اخير هم در آن سال ها آغاز شده بود . نيكخواه این رهبر نابغه هنگامي نبوغ خود را به منصه ظهور مي رساند كه طي چند سال كندوكاو در جامعه همراه با هياتي از جوانان فرمانبردار از درك و تفسير اين رخدادهايي كه بافت و حركت جامعه را دگرگون مي كند عاجز مي ماند و آنگاه طي دو سال در سلول انفرادي زندان بروجرد ، بي ارتباط با توده ها و جامعه فرصت بسياري براي انديشيدن و پژوهش به دست مي آورد و از دورادور شاهد دگرگوني هاي اساسي جامعه مي شود.

گفتيم كه مي خواهيم نام نيكخواه را به جد بگيريم . ايا اين دگرگوني خاصيت سلول انفرادي زندان بروجرد است يا خاصيت سلول هاي مغز آقاي نيكخواه ؟ متاسفانه خاصيت هر دو است.

تا آنجا كه به خاطر داريم آقاي نيكخواه چه در خارج از كشور و چه در داخل ، تا حضور در دادگاه و حتي مدتي پس از آن تب تندی داشت . جوانی پرهاي و هوي بود . هر دو پایش را در یک کفش کرده بود که تئوری های مائو را بی کم و کاست در ایران پیاده کند. از آن تب تندي داشت . بازوبند گاردهاي سرخ پكن را بسته بود و رهبران پير و خسته حزب توده و متوليان همزيستي مسالمت آميز را به باد ناسزا گرفته بود . او همان روزها با چپ نمائي بي حد و حصرش و با رفتار جلف و خالي از مسئوليتش در دادگاه نشان داد كه برداشت هايش سطحي و بي پايه و بنياد است.

چرا آقاي نيكخواه در گذشته و حال نتوانسته به واقعيت زنده جامعه ما دست يابد ؟

هر كس حق دارد اين را از خود بپرسد و در جست و جوي پاسخ برآيد.

نيكخواه پيوندي عميق با ملت و جامعه ما نداشت . نيكخواه مدت ها از زندگي واقعي ملت ايران دورمانده و درست همان وقت كه بايد بنياد افكارش را با شناخت زندگي واقعي زحمتكشان ايران مي گذاشت ريه اش را از بادهاي اروپا مي انباشت.

او در قبال فقر و عقب ماندگي عظيم اكثريت بزرگ ملت ايران نه در گذشته و نه در حال احساس مسئوليتي نمي كرد و نمي كند. در اوج هياهو براي او نخست كشمكش چين و شوروي مطرح بود و ملاك و معيار همكاري ها و مبارزاتش را در همين اختلاف، انتخاب كرده بود . او تصوري كودكانه از مبارزه در داخل كشور داشت و مبارزه اش را در ايران با انتشار چند جزوه در تشريح عقايد چيني آغاز كرد و با همان ها هم به انجام رساند.

او همكاران اصلي اش را در مبارزه ای که تز آن را هم نوشته بود در چهره دانشجويان سابق كمبريج يافته بود. نيكخواه درست هنگامي كه موج تازه مبارزه علني در داخل برخاسته بود بي دغدغه بار سفر انگلستان را بست و پس ازچند سال براي ما مشتي ادااطوارهاي روشنفكر مابانه سوقات آورد . خودخواهي ، جاه طلبي و فرصت طلبي در خارج و داخل كشور باعث شد كه آقاي نيكخواه نخوانده ملا بشود . مشتي كتاب و جزوه پايه ها ي پندار فرنگي مابانه اش بود واینک در سلول زندان بروجرد آن پرده پندار دريده شده و به اين ترتيب گارد سرخی دیروز در اصلاحات چند ساله ی اخير ، بهشت گمشده اش را مي بيند و از ما دعوت مي كند كه با او هم صدا شده براي بانيان اين اصلاحات فرياد زنده باد و سپاس برآوريم.

 

رسيدگي به آن قسمت از نامه نيكخواه كه انقلاب را توضیح و تفسیر می کند و جنبه های آن را به ما می نمایاند مستلزم مقاله ای دیگر است که شاید این سطور مقدمه ای بر آن باشد. من در اين سطور مي خواهم تكليفم را با نيكخواه و نيكخواه هايي از قبيل او روشن كنم. نيكخواه تا كنون نشان داده كه در برداشت هاي سطحي و شتابزده تخصص دارد . او نه تنها مردي پژوهش گر و انديشمند نيست بلكه فقط در ايجاد هاي و هوي تجربه اندوخته است. اينك كه ما نامه او را به جد گرفته ايم براي عقايد تازه اش چه ارزشی قایل شویم؟

ارزنيكخواه ، هم آواز با مرتجع ترين عناصر دستگاه حاكمه فرياد برمي آورد كه مفاهيمي چون آزادي و دموكراسي و جز این ها را می باید به گونه ای نسبی در حیطه و شرایط و تجارب اجتماعی _ تاریخی با چشمداشت به فرهنگ نهادها و گرایش ها در نظر گرفت.

ما قبلا اين نقد را از ساز نادمين ديگر شنيده ايم :

دكتر يزدي براي فرار از مجازات اعدام همين نغمه را ساز كرد و از نهادها و گرايش هاي فرهنگي و تاريخي ملت ايران سخن گفت . امرزو نیکخواه ، پژوهشگر ، چشم و گوشش را نسبت به تاریخ بسته است و آنگاه از تاریخ حرف می زند.

هرچقدر فرهنگ اين ملت را بهتر بشناسيم و هرچه به تاريخ اين ملت آشنايي عميق تر و دقيق تري داشته باشيم و هر چه در طول تاريخ به تاريخ معاصر نزديك تر شويم بيش تر به ستيز با خود كامگي حكومت ايران سوق داده مي شويم .

آشنايي به تاريخ دو قرن اخير يعني دو قرني كه وقايع آن روي اوضاع اجتماعي فعلي ما بيش از همه گذشته اثر گذاشته است ما را به جدايي قطعي از دستگاه خودكامگي كه در ظهور استعمار همواره بار گراني بر دوش ملت ايران و سد محكمي در راه پيشرفت جامعه بوده و در عوض متحدی ثابت قدم براي تمام استعمارگران نو و كهنه بوده است دعوت مي كند.

نيكخواه از نهادها و گرايش هاي ملت ايران سخن مي گويد . نيكخواه فراموش كرده است كه امپراطور نيكلاي ، وارث چند قرن امپراطوری روسيه تزاری بود كه قزاق هاي ايراني نامش را مقدم بر شاه ايران در قزاق خانه ها نيايش مي كردند .

نيكخواه فراموش كرده است كه فاروق بر تخت شش هزارساله فرانسه تكيه كرده بود و امپراطوري چين ، امپراطوری آسماني بود.

كجا هستند آن نهادها ، گرايش ها و سنت های ملي و فرهنگي كه نيكلای، سلطان ثانی ، فاروق ، فيصل ، امام احمد النوسي ، ملك ادريس و ده ها تن ديگر آن را تكيه گاه سلطنت مستبده خود قرار داده بودند.

آقاي نيكخواه ! اين نهادها و گرايش هايي كه شما امروز همراه تمام دستگاه هاي تبليغاتي مي خواهيد برای ملت ايران بنياد بگذاريد آيا محكم تر از آن سنت ها و گرايش ها بودند ؟

آيا فراموش كرده ايد كه يك بار سلطان مستبد ايران به سفارتخانه تزاری پناهنده شده و پايه و اساس سلطنت فعلي بر دوكودتاي مفتضح كه هر دو بنا بر نقشه و كمك استعمارگران موفق شده است بنياد نهاده شده است؟ آيا قتل عام هاي رضاخانی و محمد رضاخانی را فراموش کرده ايد ؟ آيا همين چند سال پيش نبود که برای سرکوب کردن هر مبارزه ترقی خواهانه ای ، بی آن که برای بقای حکومت ضرورت آنی داشته باشد ، مردم را در کوچه ها و خيابان ها قتل عام کردند؟ بعيد است که نيکخواه صادقانه سخن گفته باشد . چگونه می توان در چنين جامعه ای از عدالت اجتماعی ، دموکراسی سياسی و دموکراسی اقتصادی و حقوق بشر سخن گفت ؟

بله . امروز نيکخواه از عدالت اجتماعی ، دموکراسی سياسی و دموکراسی اقتصادی که اينک بر مملکت سايه گسترانده چند سال براي ما مشتي ادا اطوارهای روشنفكر مآبانه سوقات آورد . خودخواهي ، جاه و حکومت مطلقه ، آزادی دوخته است. همان نسبيتی که خزف را صدف می کند ، که بيدادگری خشن نظامی را می نامد. دموکراسی موروثی را که مدافع منافع مشتی سوداگر حريص و غارتگر خارجی است امروز نيکخواه می کوشد برای پرکردن دهن ولنگارش به نحوه تفکر تازه ای چنگ بياندازد . او مکرر از ديدگاه ملی و از همبستگی ملی داد سخن می دهد و از دسائس و تحريکات بيگانگان حريص فرياد الحذر می کشد ، غافل از اين که بازيگران نمايش های ناسيونال شووينيستی تا آخرين پرده نمايشنامه را قبل از او بازی کرده اند.

ما از نیکخواه می پرسیم چه چيز را ملت می شناسد و چه توطئه ای برای مفهوم همستگی ملی کرده است که ان را مکرر بر زبان می آورد؟ امروز هر کس می داند که وحدت و همبستگی ملی نمی تواند تمام موجودات دوپايي را که در روی اين خاک زندگی می کنند دربر بگيرد . آن ها که ملت ايرا ن را برای اسارت و دوشيده شدن می خواهند ، آن ها که دست در دست امپرياليست های متجاوز و طماع داشته و اکثريت قاطع ملت ايران را در فقر و عقب ماندگی نگاهداشته اند ، آن ها که کليه حقوق سياسی و اجتماعی ملت را سلب کرده و بدين وسيله راه پيشرفت و حرکت را بر آن با طبقات ، قشرها و نيروهای ترقی خواه ملت ايران در زير ماسک همبستگی ملی با طبقات ، قشرها و نیروهای ترقی خواه ملت ایران همستگی داشته باشند.

آقای نيکخواه چرا بيگانگان دسيسه کار و طماع را به ما نشان نمی دهد؟ حال که او بر خلاف رويه اش در دادگاه ، ازهمزيستی مسالمت آميز جانبداری می کند ، حال که متحدين غربی حکومت را در صورت کلی حکومت ستايش می کند ، پس اين بيگانگان دسيسه کار را بايد در جای ديگری سراغ داشته باشد . حکومت ايران نه فقط به طور رسمی درپيمان های نظامی با هارترين امپرياليست های غربی پيوند ناگسستنی دارد ، بلکه در منطقه نقشی ماجرا جويانه و ژاندارم مابانه ايفا می کند.

دولت ايران با اين که در هيچ منطقه ای درگيری نظامی ندارد برای ايفای نقش ژاندارم منطقه ، همچون آن ژاندارم ديگر منطقه ، تا دندان به آخرين سلاح ها مجهز شده و خود را وارث قانونی و شايسته بريتانيای کبير در خليج فارس و دريای عمان می داند.

بله آقای نيکخواه ، مادام که مبارزان و خاصه روشنفکران ، خواه مسن و خواه جوان ، از زندگی زحمتکش ترين و محروم ترين طبقات و قشرهای ملت الهام نگيرند و به خاطر آنها بار مبارزه را بر دوش نگيرند ، مفاهيم آزادی، حداکثر جز همان قطرات شفاف آب نخواهند بود که تمام های و هوی و جوش و خروش شان با دميدن کوره سوزان بی دادگری هيات حاکمه ، دير يا زود ، در پشت ميله های زندان و يا در پشت ميزهای شفاف ادارات تبخير خواهد شد ، چنانچه شما تبخير شديد. بله ، اگر انسان به بقای يک ملت بيانديشد ، اگر از فرهنگ ملی ملتی که طی قرون ستم کشيده سيراب گردد ، آنگاه می تواند جامعه اش را ، خواسته های ضروری ملتش را درک کند و در قبال دريافت های راستين و نجيبانه اش احساس مسئوليت کند و به جای های و هوی و عشوه گری عوا م فريبانه و ابراز تعصبات خشک و انقلابی نمايانه کودکانه ، مبارزه ای راستين و شرافتمندانه را پيش ببرد و در زندان هم پيوندهای عميقش را با ميليون ها مردم محروم جامعه اش همچنان حفظ کند و در محروميت ها و دردهای آن ها مصائب زندان را تحمل کند.

 

نيکخواه از شهامت اعتراف حقايق سخن می گويد . نيکخواه می خواهد ولنگاری پيشه نکند و زحمت نماياندن راهی نو را به خود هموار کند . نيکخواه می خواهد رهگشائی های شاهنشاه را خلاقانه تاييد کند ای کاش می شد او را در اين عرصه ی تازه از رقابت جاه طلبانه با دیگر تایید کنندگان خلاق بازداشت. کاش می فهمید که تيمسار فرسيو در اين راه بسی از او پیش تر رفته است.

اما نيکخواه شجاع نيست . او از باورهای راستينش سخن نگفته است . او دروغ می گويد . وگرنه چه لزومی داشت از خودش سند جعل کند و بنویسد که نقطه عزيمت اين حرکت تاريخی را ششم بهمن ١٣٤١ می بايد به شمار آورد؟ همه می دانند که انقلاب سياسی کشاورزی همراه با سایر اصلاحات در سال 1340 در دوره ی حکومت یک سال و چندماهه ی امينی شروع شد . دهقانان نام اصلاحات ارضی را ارسنجانی و حسنجانی گذاشته بودند . محاکمات بزرگ سوء استفاده کنندگان از اموال و ثروت های ملی ، مبارزه با بيسوادی و طرح تغيير قانون انتخابات هم در همان دوره شروع شد. حالا در گوشه زندان بروجرد بر پژوهشگر انديشمند ما اين کشف بزرگ حاصل شده است که نقطه عزيمت، ششم بهمن ٤١ بوده است.

نيکخواه برای ملتی که بيش از شصت سال از انقلاب مشروطيتش می گذرد شوراهای روستائی و شهری و ايالتی را به عنوان بخشش و عطيه شاهانه ارمغان می آورد ، در حالی که حق انتخاب کردن و انتخاب شدن اساسا از ملت ايران سلب شده . نيکخواه سلب کنندگان را می ستايد که روی کاغذ ، شوراهای کذائی را وعده کرده اند . نيکخواه بيهوده می کوشد از اين نمايش های خنک ، زنجير عدل انوشيروان بسازد و ما را فرا خواند که همچون خود او به چنين زنجيری متوسل شويم.

نه ، نيکخواه صادق نيست . نيکخواه نمی تواند آنقدر کور و کر شده باشد که از حقوق بشر در ايران سخن گويد . نيکخواه وقتی می گويد اگر کار آسان اتخاذ گرایش های منفی ، گرچه خلسه آوراست ... و غیره مزاح می کند . او خود می داند که این خلسه آن چنان مصیبت بار بوده است که او را از پای در اورده است . نیکخواه اولین زندانی نیست که آن نهیب را در سلول های انفرادی شنیده است . باری يکي نهيب برمی دارد پایداری ، وفاداری به راه ملت ، راه انسانیت و مبارزه ، شرافتمندانه و دیگری پايان محروميت ها را خواستار است ، از آدم می خواهد که تسليم شود و بر سر خوان نعمت گوشه ای را بگيرد و نيکخواه اين دومی را پذيره شد.

نه ، نيکخواه صادق نيست و شجاع هم نيست . زيرا شجاعت قبول واقعيت دردناک ر ا ندارد . او نمی خواهد بپذيرد که از پای درآمده است . هنوز باد جاه طلبی در مغزش بيداد می کند . او می خواهد در سقوط خودش سقوط کائنات را بنماياند.

ولی افسوس که اين نقش او نيز نگرفته است نيکخواه همانا نادمی است که از پرروئی بهره ای بيش از ديگران دارد . او از اين پس مهره ای است که بر سرجا و مکانش بر روی صفحه شطرنج هيات حاکمه با نادمين ديگر ستيز خواهد داشت . طفلک نيکخواه ! چه زود جوانمرگ شد!]

 

 

(یاد آوری می شود که تاکید بر جملات نامه ی بالا از اینجانب است.ح.ب)

بیژن جزنی همراه با 8 زندانی دیگر درحالی که حبس خود را می گذرانید در سی ام فروردین 54 بدستور شاه توسط ساواک در زندان تیرباران شد. ارثیه ی این کشتار با وسعت چند هزارنفره در سال 67 در زندان های جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی رسید و درمقیاسی باور نکردنی یکی از جنایات بزرگ بشری بوقوع پیوست و چند هزار زندانی بی دفاع ؛ بی رحمانه به خاک وخون کشیده شدند.

نمی دانیم این وعده ی جزنی که نوشته رسيدگي به آن قسمت از نامه نيكخواه كه انقلاب را توضیح و تفسیر می کند و جنبه های آن را به ما می نمایاند مستلزم مقاله ای دیگر است که شاید این سطور مقدمه ای بر آن باشد. تحقق پیدا کرد یا نه ولی جنبش چپ ایران بیش از هر زمان نیازمند تحقیق و بررسی و تبادل نظر به جای برچسب زنی و احتجاج بود و کماکان نیز هست؛ اگر این نامه باقی نوشته شده و باقی مانده باشد سند با ارزشی خواهد بود .

پیش از این که نیکخواه در سال 49 به تلویزیون بیاید بیژن جزنی و یارانشان نقشه ی فرار از قصر را کشیده بودند که به شکست انجامید که در نتیجه او و دیگر یارانش دستگیرشدند . بیژن جزنی از زندان قصر به زندان انفرادی قزل قلعه انتقال یافت ولی بعلت تشخص و سابقه ی زندانی خود زندانبانان با او با احترام رفتار می کردند و گفته می شد که در اتاق انفرادی او را باز گذاشته بودند به طوری که گاهی به عمومی می رفت و مثلا در بازی والیبال بندعمومی شرکت می کرد وی همچنین مداد و کاغذ نیز پنهانی در اختیارداشت و احتمالا نامه ی بالا را آن زمان نوشته است. اما پیش از آن که جزنی به قزل قلعه بیاید نیکخواه با او و دیگر چپ ها در زندان قصر دیدار کرده و بحث کرده بود اما متاسفانه در این نامه هیچ اشاره ای به مباحث نشده است.

بسیاری از مطالب در این نامه قابل بحث است که پرداختن بدان در این مقال نمی گنجد واگر جزنی و بسیاری دیگر از مبارزانی که همراه او یا در سال های بعد کشته شدند مانده بودند به احتمال قوی در بسیاری از مسایل خود تجدید نظر می کردند و ای بسا در امر پیشبرد مبارزه علیه جمهوری اسلامی موثر واقع می شدند؛ چون حوادثی که در این چند سال رخ داه است باورنکردنی و بسیار عظیم بوده است؛ به همین سبب ما نمی توانیم امروز به آنان خرده بگیریم که چرا آن روز مانند امروز ما فکر نمی کردند. ولی این بدان معنانیست که ما نیز چون گذشته بیاندیشیم .

جزنی و نیکخواه هر کدام جایگاه خود را درتاریخ دارند؛ قهرمان بودن جزنی نباید ما را از حقوق شهروندی نه تنها نیکخواه بلکه انبوه اعدام شدگان غافل نماید. اگر ما نگرش خود را بر این رویدادها عوض کنیم تاریخ و به ویژه رویدادهای پنجاه ساله اخیر را به نوع دیگری خواهیم فهمید؛ اگر ما برای آزادی می جنگیم خود نمی توانیم مستبد باشیم و مستبدانه عمل کنیم.

در تصویری که بیشترین مردم ما از رهبران سیاسی دارند یک انسان معمولی نیست بلکه یک انسان معصوم ، مصون از خطا و یک قهرمان است ؛ در حالی که انسان موجود ی طبیعی است که در معرض تمایلات درون خود و محیط بیرون قرار دارد این طبیعی است که گاهی انسان ها در این راه در پی نیازهای شخصی بروند و معیارهای اخلاقی را خدشه دار سازند؛ هیچ انسانی از خطا مصون نیست.

اما در نامه ی بالا نیکخواه آدمی است که از اول اشتباه کرده است؛ زمانی که عضو سازمان جوانان حزب توده بوده ؛ چه زمانی که خط مشی حزب توده را پس از 28 مرداد نفی کرده و به انقلابیگری روی آورده و چه هنگامی که ایران را ترک کرده است و مادامی که در انگلستان به مبارزه با شاه روی آورد، دفاعیات او در دادگاه و.... حتا شکل ظاهری او که می توانست خوشایند خانم ها ( یا بقول ایشان مادینه ها ) باشد همه منفی است.، یعنی یک نمونه ی کامل از دیدگاه سیاه و سفید دیدن .

هر انسانی در دوره های گوناگون زندگی خود فراز و نشیب دارد و هیچ کس همواره در فراز یا همواره در نشیب نبوده است . اگرنیکخواه پس از دفاعیات دادگاه اعدام شده بود امروز یک شهید انقلابی و یک قهرمان بود. اما چه کند بیچاره نیکخواه که جامعه ی ایران را چنان که در خارج از کشور نیمه مستعمره و نیمه فئودال می پنداشتند نمی دید و نسخه ی محاصره شهرها از طریق دهات نیز با ایران همخوانی نداشت ؛ حال بر سر اتهامی دروغین که ترور شاه بود و اصلا او دخالتی در آن نداشت باید زندگی خود را فدا می کرد؟

بدیهی است که قهرمانان سزاوار ستایشند ،ما همواره قهرمانان را می ستاییم .

چرا؟ شاید برای آن که برای رسیدن به هدف و کمال جانبازی و استقامت به خرج می دهند ، آنان با از خودگذشتگی و استقامت ستایش ما را بر می انگیزانند؛ بسیاری از اهداف بدون این استقامت ها وخود گذشتگی بدست نمی آید.

این بسیار بجاست که ما پیکار و جدال را نوعی فضیلت بشماریم اما آیا باید ما از قربانی شدن افرادی برای دین ، ایدئولوژی ، جامعه ، ملت ، امت یا طبقه نیز پشتیبانی کنیم و یا از اعدام انسان ها باید خوشحال شویم ؟ در حالی که می دانیم افراد و جامعه از هم تفکیک ناپذیرند .

این که علم به شاه می گوید نیکخواه را اعدام نکن و یک دکتر ارانی دیگردرست نکن ناشی از تجربه ای بود که دستگاه دیکتاتوری کسب کرده بود.این سخن جزنی دراین که نیکخواه با آمدن به تلویزیون مرده به شمار می آید درست است . نیکخواه با آمدن به تلویزیون از حیثیت اجتماعی و سیاسی ساقط شد. این کم ترین بهایی بود که دستگاه امنیتی شاه از کسانی که می خواستند به هر دلیلی از گذشته خود بگسلند باید پرداخت می کردند. ساواک بدین ترتیب فرد را برای جنبش سوخته شده می دانست و با توجه به پیش داوری اپوزیسیون که هر که با من نیست بر من است به این تفکر دامن می زد.

دستگاه امنیتی شاه حتا از مشاوران صدیق خود مانند احسان نراقی نیز یک حقوق بگیر ساواک درست می کرد تا نشان دهد که ارزشی برای افراد و انسان ها قایل نیست . کم نبودند کسانی که به تصور تحقق ارمان های خود به شوروی گریخته بودند و پس از دیدن حقایق و تحمل شداید و مصیبت ها می خواستند به ایران برگردند اما دستگاه امنیتی می خواست که آنها نه تنها ندامت نامه و توبه نامه بنویسند به گذشته خود، به آرمان و اهداف خود تف کنند ؛ دوستان و رفقای خود را لو بدهند و از شاه رئوف و مهربان تعریف و تمجید کنند و ...تا اجازه ی زندگی کردن در میهن خود را بیابند . حال اگر این فرد سخن درستی هم می گفت چه کسی باور می کرد؟

می توان این گفته ی نیکخواه که می گوید من خواستار رفورم در دستگاه حکومتی بودم را توجیهی برای وادادگی او دانست اما حتا اگر او واقعا راست گفته باشد این هم دلیل دیگری است بر این که کوچه اصلاحات از جانب شاه به بن بست می رسید و امثال نیکخواه نمی توانستند محل اعرابی در دستگاه دیکتاتوری شاه داشته باشند . رفورم ارضی بنا بدستور آمریکا در ایران و توسط امینی و ارسنجانی شروع شد ولی شاه حتا تاب آن را نیاورد که آنها این اصلاحات را پیش ببرند و آن را انقلاب شاه وملت نام گذاشت که مانند هرچیز دیگر مارک شاهنشاهی داشته باشد. پیش تر او علیه حکومت ملی دکتر مصدق و علیه نخست وزیر قانونی مملکت با تبانی با سیا و انتلیجنت سرویس کودتا کرده بود چیزی که در جهان اگر بی سابقه نباشد کم سابقه است. او نشان داده بود که حتا تاب تحمل قوام و زاهدی را هم ندارد که اولی در بازگرداندن آذربایجان نقش موثری داشت و دومی در بازگرداندن سلطنت و کودتای 28 مرداد عامل بزرگی بود؛ همه این چهره های تاریخی از مراکز قدرت به حاشیه رانده شدند.

خاطرات پارسانژاد و لاشایی نیز حاکی است که آن ها نیز تصور درستی از اصلاحات نداشتند و نمونه ی آن نوشتن به اصطلاح فلسفه دیالکتیک انقلاب شاه و ملت بود . شاه در نظر داشت با ارائه این گونه خزعبلات رفورم ارضی خود را بالاتر از فلسفه کمونیستی و انقلاب اکتبر شوروی جابزند. بدین ترتیب نوحه خوانی های امثال میرفطروس در باب امکان اصلاحات زمان شاه بیهوده است و همه چیز حاکی است که شاه خود همه ی راه ها را بسته بود و درقیاس محمد رضا با ناصرالدین شاه درامر اصلاحات انصافا ناصرالدین شاه یک سرو گردن از محمدرضا شاه بالاتر می نماید.

آری جزنی قهرمان بود و نیکخواه قهرمان نبود . قهرمان در زندان شاه قربانی شد و دیگری که تسلیم شده بود تسلیم حکومت اسلامی شد تا قربانی شود.

این جا باید به این پرسش پاسخ دهیم که زندگی برای ایده آل و ایدئولوژی است و یا برعکس؟

ما شاهد کشتار و قربانی شدن بسیاری از آدمیان توسط رژیم هایی چون استالین و پل پوت برای آینده ای مبهم و گویا برای نسل های آتی بوده ایم یا از آن ملموس تر در این چند سال شاهد قربانی ها و شهادت طلبی حکومت شیعه زده برای روز رستاخیز هستیم که همگی مرگ را مقدس می دانند نه زندگی و زیستن را.

دنباله دارد

بخش اول

بخش دوم