پرویز نیکخواه از دیدگاه محسن رضوان *5

حسن بهگر

محسن رضوان رهبر سازمان انقلابی و دبیر کل حزب رنجبران چگونگی آشنایی خود را با نیکخواه چنین شرح می دهد :

[با او درکالج Westminister وقتی که دوره ی تدارکی را برای ورود به دانشگاه می گذراندیم آشنا شدم. ازهمان دیدار اول احساس نزدیکی متقابل بین ما به وجود آمد و وقتی در جمع های بزرگ تری او را می دیدم و بحث و گفتگو درمی گرفت ، احساس می کردم درخیلی از مسایل هم سلیقه هستیم . این شد که روزی بدون تصمیم قبلی وقتی صحبت اش پیرامون مساله ای به جریان های اجتماعی مربوط می شد پایان گرفت به او گفتم : پرویز مثل این که بلشویک هستی و در پاسخ با خنده ای به من گفت: رفیق ، توچطور؟

و از همین جا دوستی ما پا گرفت.

-          چگونه به فعالیت سیاسی پرداختی ؟

-          روی نیکخواه به من گفت : محسن ، این جا یک انجمن دانشجویان ایرانی مقیم لندن وجود دارد که طرفدار شاه است ؛ باید برویم تغییرش دهیم. همان شب جلسه ی آن انجمن بود و پس از این صحبت کوتاه با پرویز به آن جلسه رفتم .

-          چه کسانی آن جا بودند؟

-          حمید عنایت ، مهرداد بهار ، پرویز اوضیاء ، حسن رسولی ، منوچهر ثابتیان و شیرین مهدوی برخی را نیز دورا دور می شناختم.

-          هنوز کنفدراسیون دانشجویان ایرانی تشکیل نشده بود

-          نه ، این قضیه مربوط به سال 1958 است ، دستورجلسه ی آن شب تغییر اساسنامه ی انجمن بود. در اساسنامه آمده بود رئیس افتخاری انجمن، سفیر کبیر ایران در بریتانیاست و ما با این اصل مخالف بودیم. پرویز اوصیاء طرفدار تغییر اساسنامه بود و نیکخواه در دفاع از این اقدام نطق پرشوری کرد.همان شب هیاتی مامور شد اساسنامه ی جدیدی ارائه دهد که مضمون اصلی آن مخالفت با دستگاه حاکم در ایران بود. با تغییر اساسنامه ،هیات رئیسه ی جدیدی انتخاب شد که همگی جزو مخالفان رزیم بودند. تا آن جا که به خاطر دارم پرویز اوصیاء شد رئیس انجمن و من و شیرین مهدوی و منوچهر ثابتیان نیز عضو هیات رئیسه شدیم.

-          نیکخواه مسوولیتی قبول نکرد؟

-          اگر می خواست به راحتی می توانست عضو این جمع باشد؛ چون قابلیت زیادی داشت . اما چون از دانشگاه منچستر پذیرش گرفته بود باید لندن را ترک می کرد.

بدین ترتیب ماهیت انجمن دانشجویان ایرانی در لندن در فاصله کوتاهی تغییر کرد و موضوع اصلی سخنرانی ها، یکسره مسایل اجتماعی شد. از این جا به بعد جنبشی شکل گرفت که همراه با مبارزه دانشجویان ایرانی در فرانسه و دانشجویان ایرانی مقیم آلمان به تشکیل کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور انجامید. (تاکید از من است ح . بهگر)

درهمین فاصله ، رژیم نیزکوشش هایی را برای جلب دانشجویان به سیاست های خود به کار گرفت . مثلا یک بار جهانگیر تفضلی که از او به عنوان سفیر سیار شاه نام می بردند و رئیس اداره ی امورسرپرستی دانشجویان بوده با من تماس گرفت. او با بچه های فرانسه که نشریه ی نامه پارسی را در پاریس منتشر می کردند نیز تماس داشت.

... یکی از ابتکارات جالب بچه های پیش کسوت ، تشکیل گروهی مخفی به نام انجمن دوستداران ایران بود. این گروه نشریه ای به زبان انگلیسی در باره ی اوضاع ایران منتشر می کرد و آن را به برای روزنامه های انگلیسی و نمایندگان مجلس عوام می فرستاد. نام نشریه را به خاطر ندارم ، اما اعضای این گروه کسانی چون منوچهرثابتیان ، حمید عنایت ، پرویز اوصیاء ، جمشید انور و شخصی از خانواده ی اکبر بود که تحصیلاتش در رشته ی حقوق بود. من و پرویز نیکخواه نیز به این گروه پیوستیم . خاطرم هست در یکی از نشست های این انجمن ، منوچهر هزارخانی که از اعضای موثر جامعه های سوسیالیست های ایرانی در اروپا بود نیز شرکت کرد. در این جلسه پیرامون همکاری میان فعالان سیاسی در پاریس و لندن و متحد ساختن آن ها برای ایجاد یک سازمان دانشجویی دراروپا گفت و گو کردیم.

-          اگر این گروه مخفی بود، فعالیت ها به چه شکلی صورت می گرفت و اصولا چرا مخفیانه فعالیت می کردید؟

-          علت مخفی بودن گروه این بود که دانشجویان ایرانی حق فعالیت سیاسی نداشتند، چون دراین صورت اداره ی سرپرستی امور دانشجویی ازتمدید گذرنامه ی کسانی که فعالیت سیاسی می کردند خودداری می کرد و در این صورت امکان گرفتن اجازه ی اقامت و درنتیجه تحصیل منتفی می شد. علاوه براین ، بورس دولتی را نیز قطع می کردند و اصولا امکان بازگشت آزادانه به ایران از دست می رفت . در آن سال ها هنوز موضوع مهاجرت و پناهندگی سیاسی جز برای تعداد معدودی از رهبران حزب توده که در مسکو یا آلمان شرقی بودند، مطرح نبود.

-          نظرات سیاسی این گروه چه بود؟

-          چپ بودیم . البته شرط عضویت چپ بودن نبود وعناصر ملی نیز می توانستند عضو گروه شوند و حمید عنایت روی این نکته خیلی تاکید داشت . فعالیت انجمن دوستداران ایران پس از مدتی فروکش کرد و اغلب ما دیگر گرایشات آشکار کمونیستی پیدا کرده بودیم. این مربوط به دوره ای است که با رهبران حزب توده به مخالفت برخاسته و در همکاری با رفقای دیگر در المان و فرانسه خود را یک نیروی مستقل چپ می دانستیم . در همین دوره با گروه های مختلف کمونیستی د رانگلستان تماس گرفتیم وبه ویژه با کمونیست های عراقی روابط نزدیکی برقرار ساختیم. آن ها شیوه ی چاپ به کمک ابتدایی ترین وسایل را به ما یاد دادند و بعدها وقتی گروه نیکخواه به ایران بازگشت ، موفق شد با استفاده از آن چه از کمونیست های عراقی آموخته بودند با حداقل وسایل دست به انشتار اعلامیه بزنند.

درهمین فاصله از یک گروه کمونیستی یونانی شیوه های استفاده از مواد منفجره را آموختیم .

افراد این گروه در جریان جنگ ضد فاشیستی به رهبر ی حزب کمونیست یونان ، تجارت مهمی کسب کرده بودند که بخشی از آن را در اختیار ما قرار دادند. ما این تجارب را در زمنیه ی چگونگی چاپ اعلامیه ی مخفی و تهیه ی مواد منفجره به صورت جزوه ای چاپ کردیم و نسخه هایی از آن را به داخل کشور فرستادیم. جمع کوچک ما در لندن دارای یک کمیته ی رهبر ی مخفی بود و در جلساتی که تشکیل می دادیم ، نیکخواه نیز که درمنچستر تحصیل می کرد شرکت داشت.]

 

محسن رضوان در باره ی جو آن زمان صادقانه به صمیمیت مهرداد بهار که خواستار یک زندگی عادی بوده است رشک می برد و می گوید :

[ گفتن این حرف ها در میان آن جمع ساده نبود که بیایی و حرف دلت را بزنی . می خواهم بگویم فضایی حاکم بود که اصلا نمی توانستی چنین کنی.

-          و این تازه آغاز کار بود

-          بعدها وضع خراب تر شد دیگر همه چیز کلیشه بود.

-          کار این جمع به کجا کشید؟

-          زندگی ما را ازهم جدا کرد و من دنبا ل کار مسلحانه و تشکیل سازمان انقلابی رفتم ...

-          تماس با حزب توده از کی آغاز شد؟

-          نیکخواه وقتی از منچستر به لندن می آمد، اغلب منزل من بود. یک بار فردی را نیز با خود آورد و گفت از دوستانش است و چند روزی خواهند ماند من هم کلیدی در اختیار آن هاگذاشتم و گاهی می رفتند بیرون و بحث و گفتگوی سیاسی داشتند. یکی از این روزها آمد و گفت : محسن ، میخواهی با او آشنا شوی ؟ از بچه های حزب توده است.

-          شما که ارتباطی با حزب توده نداشتید.

-          من هم همین را گفتم اما پرویز گفت :

-          بچه های نیروی سوم دارند متشکل می شوند ما نیز باید متشکل شویم و انتقاداتی راکه به حزب توده داریم از درون مطرح کنیم .

بر این اساس نیکخواه پایه گذار ارتباط با حزب توده بود. البته تا آن جا که می دانم عضو حزب نبود، هر چند می گفت در فعالیت های سازمان جوانان شرکت داشته است ، اما خاطرم نیست که گفته باشد عضو حزب توده است . البته این گرایش درمیان بسیاری از ما وجود داشت که می رویم و حزب توده را تغییر می دهیم.(41)]

نیکخواه در یک سخنرانی به رویارویی کامل با رژیم کشیده می شود ، ماجرا به روایت محسن رضوان از این قرار است:

-          [ماجرای سخنرانی نیکخواه چه بود؟

-          وقتی مسوول انجمن دانشجویان ایرانی در لندن بودم ، یکی از کارهایمان این بود که چشن عید نوروز را که سفارت برگزار می کرد ازدست آن ها خارج وخودمان برگزار کنیم . یکی از اقداماتی که خیلی تاثیر گذاشت و نام نیکخواه را در جشن دانشجویی بر سر زبان ها انداخت همین اقدام بود. در این دوره اردشیر زاهدی درانگلیس سفیر بود وما تصمیم گرفتیم جشن عید سفارت را سیاسی کنیم . قرار شد شب عید نیکخواه برود بالای کرسی خطابه وچند دقیقه ای سخنرانی کند و در این فاصله ما از او محافظت کنیم تا بتواند حرف هایش را بزند.

آن روزها هنوز سفارت دانشجویان ایرانی را به برنامه های جشن عیدنوروز دعوت می کرد. شب معین ، همه لباس های شیک پوشیدیم و تک تک وارد سالن شدیم و نقاط حساس را زیر نظر گرفتیم . مدعوین نیز حاضر بودند و.پیش از آغاز برنامه ی رسمی ، نیکخواه درموقع مقرر رفت بالا و نطق پرشوری کرد . او از وضع مردم و ازفقری که وجود داشت سخن گفت و از این که این چنین جشن مجلل در شرایطی برگزار می شود که ستم واستثمار در ایران جریان دارد.

-          کوشش نکردند از صحبت هایش جلوگیری کنند؟

-          چرا، اما دورش حلقه زدیم و نگذاشتیم کسی مانع حرف هایش بشود. همان چند دقیقه کافی بود تا آن چه می خواهد بگوید . حرف هایش را زد و همگی از میهمانی خارج شدیم.(52)]

 

چنین حرکات اعتراضی به جنبش دانشجویی دامن زد رضوان می گوید:

[-... با آمدن شاه به انگلستان و اعتراض و تظاهراتی که صورت گرفت دانشجویان زیادی به مبارزه ی سیاسی کشیده شدند . با این همه ، رشد واقعی جنبش دانشجویی در خارج از کشور با مبارزه ای که برای نجات جان نیکخواه و یارانش که به اتهام سوء قصد به جان شاه دستگیر شده بودند ، شکل گرفت.(55)]

تبلیغات وسیع برای آزادی نیکخواه بسیار وسیع بود و بسیاری ازدانشجویان خطرات جسمی و جانی و روحی برای خود خریدند و همین دانشجویان وقتی نیکخواه پشت تلویزیون آمد آنان را بحق بسیار خشمگین و آزرده کرد؛ این جا بود که همین تبلیغات به عکس خودش تبدیل شد و همچون سیلی بر صورت نیکخواه خورد.

 

[- نیکخواه چه تیپ آدمی بود؟

- فردی برجسته و استثنایی بود که در خانواده ای سیاسی و توده ای بزرگ شده بود. با دروغ گویی به نحو عجیبی مخالفت می کرد و منزه طلبی خاصی داشت. همیشه شاگرد اول بود.

- منزه طلبی اش چه نشانه هایی داشت؟

یادم نمی رود، درماه اوت ، تابستانی همراه او و محسن رسولی کوله پشتی هایمان را برداشتیم و رفتیم راه پیمایی کار دریا. پیش از حرکت ، نیکخواه آمد و وقتی برنامه ی سفر را می ریختیم از جمله چیزهایی که گفت این بود: فکر دختر بازی نباشید.

در این سفر صبح ها راهپیمایی می کردیم و شب ها جایی اتراق می کردیم. یکی از شب ها پس از آن که چادرمان را زدیم ، پیش از خو اب رفتیم در یک بار نشستیم و مشروبی خوردیم . آن جا دختر یتوجه مرا جلب کرد و بدون این که نیکخواه و رسولی متوجه شوند با ان دختر قراری گذاشم . کنار چادری که در زده بودیم با آن دختر مشغول قدم زدن شدم . بعد پرویز با اعتراض آمد وگفت : مگر قرار نگذاشته بودیم دختربازی در کار نباشد و عیش مرا کور کرد.

البته زن ها خیلی دوستش داشتند و وجهه ی زیادی داشت . یکی از دختر ها می گفت : اگر این پرویز نیم نگاهی به من بکند، حاضرم همه ی زندگی ام را بدهم . و پرویز به تقاضاهایی که می شد روی خوش نشان نمی داد و می گفت : ما مسوولیت اجتماعی داریم . می خندید و می زد به شوخی .

- دیگر چه خصوصیاتی داشت ؟

- شوخ طبع و سخنوری درجه اول بود که حرفش به دل می نشست . برجستگی ویژه ای داشت که در همان لحظه ی اول به چشم می خورد و آن خصوصیت رهبری اش بود. به هر کاری دست می زد موفق بود . از تحصیل تا سیاست . از ریاضیات تا مقاله نیوسی ، همه فن حریف بود . گمان میکنم این روند بعدی زندگی اش نیز محصول همین حالت استثنایی بود. در دادگاه و زندان مقاوم و استوار ماند. اما وقتی تصمیم گرفت تغییر عقیده دهد و از رژیم شاه دفاع کند ، دیگر کسی جلودارش نبود و تا به آخر رفت . در نهایت نیز، هنگامی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی به مرگ محکوم شد تا آخرین لحظه از عقایدش دفاع کرد.

- مقوله ی قدرت در خصوصیاتش چه جایگاهی داشت؟

- نیکخواه صد در صد قدرت طلب بود و بیشتر سیاسی کار تا آدم تئوریک سازمانده و عمل گرا. (تاکید از من است ح . بهگر)

-چه مشغولیاتی داشت ؟

شطرنج بازی می کرد و با هم شنا می رفتیم . صبح تا شب درس می خواند.

- این که گفته شده وقتی به ایران بازگشت تو جانشین او در اروپا شدنی و به خاطر محبوبیت او به سرعت اعتباری پیدا کردی ، تا چه اندازه واقعیت دارد؟

- این حرف واقعیت ندارد ، چون من به نوعی فعال تر از او بودم . پرویز تمرکز زیادی روی درس خواندن گذاشته بود و بیشتراوقات در منچستر بود. حال آن که مرکز اصلی فعالیت در لندن بود.

[- مقوله قدرت در خصوصیاتش چه جایگاهی داشت ؟

- نیکخواه صدر در صد قدرت طلب بود و بیشتر سیاسی کار تا آدم تئوریک ، سازمانده و عمل گرا. رویه 56/57]

تصور می کنم رضوان در این داوری منصف نیست. هر آینه اگرنیکخواه در خارج باقی می ماند با تصویری که خود رضوان از نیکخواه داد دیگر او محلی از اعراب نداشت ، بسیاری از یاران او حتا امروز نیز براین باور هستند. رضوان برای قدرت طلبی او نمونه ارائه نداده است بلکه خود معترف است در جایی هم که می توانست انتخاب شود بقول او پی درس و کتابش می رفت. اما در مورد سازماندهی هم که همان هسته ی اول را او بنیان گذاشت و ارتباط با نیروی سوم را او داشت . هسته ی اولیه سازمان داخل ایران را خود مبتکرانه به عهده گرفت و در گران شدن بنزین اعلامیه داد و گروهش فعال بود و در اوضاع آن زمان جزوه ها و اعلامیه بسیاری چاپ و پخش کرده بود که نمونه ی آن ها به عنوان مدرک جرم در دادگاه به نمایش گذاشته شد.

[ - از ماجرای بازگشت اش به ایرانی چه می دانی ؟

-          ما از نخستین کنگره ی کنفدراسیون جهانی در پاریس که در دی 1340 ( ژانویه 1962) برگزارشد دیگر عملا یک جریان چپ بودیم و کم و بیش با برنامه عمل می کردیم . حرف اصلی مان این بود که کمیته ی مرکزی حزب توده درمهاجرت با بی عملی خود از مبارزه ی انقلابی دست شسته است . صحنه ی اصلی نبرد در ایران است و باید عزم ار جزم کرد و به ایران بازگشت . نیکخواه بااین برنامه به ایران رفت.

-          او پیش از بازگشت به ایران با فعالان سیاسی تماس گرفته و آخرین قرار و مدارها گذاشته شده بود.

-          همین طوراست ..(رویه 57)]

سپس پرسشگر از رضوان می پرسد که

-          گویا نیکخواه با تصور مبارزه ی مسلحانه ی چریکی به ایران رفته بود و حتا منطقه ای در خلخال شناسایی کرده بود.

رضوان با تردید پاسخ می دهد:

_ شاید چنین بوده باشد . اما این مساله که ما شعارمبارزه ی مسلحانه را به عنوان تنها راه رهایی عنوان کردیم به گروه نیکخواه مربوبط نیست.

-          این اصلی ترین شعار سازمان انقلابی بود.

-          پیش از تشکیل سازمان انقلابی نیز این شعار را می دادیم و منوچهر بوذری که بعدها از مشاوران هیات اجراییه ی سازمان انقلابی شد با خط خوشی که داشت آن را زیر اعلامیه های ما می نوشت .اما این اقدام هنوز در دستور عمل ما قرار نداشت . وقتی گروه نیکخواه به ایران بازگشت ، در فاصله ی کوتاهی به این ارزیابی رسیدند که رفورم های شاه چهره ی جامعه ی ایران را تغییر داده است.

اما شوکت پرسش کلیدی را مطرح می کند:

-          یعنی نیکخواه پیش از آن که دستگیرو محاکمه شود معتقد بود جامعه ی ایران تغییرکرده ودست زدن به مبارزه ی مسلحانه بی معناست؟

-          نیکخواه در تابستان 1342 به ایران بازگشت و مدتی بعد نظراتش را پیرامون اوضاع سیاسی و مسایلی که در برابر ما قرار داشت برایم فرستاد. اصلا سند مصوبه درکنفرانس اول سازمان انقلابی که در آذر 1343 در تیرداد پایتخت آلبانی ، برگزارشد نوشته ی گروه نیکخواه است که آن را با تغییراتی به تصویب رساندیم و به عنوان اساس کار پذیرفتیم . در این سند هیچ صحبتی از ضرورت کار چریکی در میان نیست.

-          این گزارش را درچه زمینه ای تغییر دادید و چرا؟

-          در این گزارش اشاره شده بود که نیروی عمده ی انقلاب در شهرها متمرکز است و صحنه ی وسیع مبارزه در روستااست!؟ بدون اتصال دقیق مبارزات شهر و روستا پیروزی انقلاب غیرممکن است . به دنبال تقسیم اراضی ، در میان دهقانان قشربندی جدیدی شروع شده و نمی توان از آنان به عنوان طبقه ی واحدی سخن گفت . پیروزی انقلاب تنها با تشکیل جبهه ای که استخوان بندی ان را اتحاد کارگران ودهقانان تشکیل دهد مسیر خواهد بود.(63)(تاکید از اینجانب است ح . بهگر)

این گزارش تناقض دارد ، مشخص نیست اگر اگر تضاد روستاها با مالکیت و زمین بوده و نیروی عمده ی انقلاب در شهرها متمرکز است پس روستاها چرا صحنه ی وسیع مبارزه است ؟ وبه این مساله که شهرها چه مشکلی دارند که می خواهند انقلاب کنندنیز اشاره ای نشده است .

این پرسش را شوکت به شکل دیگری مطرح می کند:

- این که نعل به نعل حرف چینی هاست . اگر نیکخواه بر این گمان بودکه رفورم های شاه تاثیر بخشیده است ، دیگر انقلاب در روستاها چه معنایی داشت؟

-          وقتی نیکخواه به ایران بازگشت نه دوره ی چریکی دیده بود و نه حرف کار چریکی در میان بود. حرف این بود که در ایران سروصدایی است و باید به این صدا پیوست . باید رفت و نیروهای چپ را متشکل کرد. التبه این نظریه نیز وجود داشت که راه نجات ایران دست زدن به مبارزه ی مسلحانه است.

-          اما می گویی نیکخواه به این باور رسیده بود که با انجام رفورم ارضی دست زدن به مبارزه ی مسلحانه معنایی ندارد.

-          حرف ما این بود که رهبر ی حزب توده در آلمان شرقی کنگر خورده و لنگر انداخته . می گفتیم آن ها از پراتیک انقلابی دست شسته اند. تا این جا هنوز مساله ی چین و نظریه ی راه محاصره ی شهرها از طریق دهات و اعتقاد به انقلاب دهقانی در میان نبود. هسته ی اصلی اختلاف ما با کمیته ی مرکزی حزب توده بی عملی ان ها بود. حرف این بود که باید به ایران بازگشت و درعرصه ی اصلی نبرد به مبارزه پرداخت. نیکخواه و یارانش به همین جهت به ایران بازگشتند و با پوشش طبیعی و گرفتن شغل رسمی به زندگی در آن جا پرداختند. کار عمده ی آن ها تا پیش از دستگیر یکوشش برای تماس با گروه ها و محافل چپ ایران و بررسی اوضاع جامعه ی ایران بود. نیکخواه در نامه ای به من نوشت برای شناخت جامعه ی ایران نباید همه چیز را از صفر شروع کرد . در ایران کسانی هستند که محیط را می شناسند و باید با آن ها رابطه برقرار کرد. او در همان نامه اشاره کرده بود که در ان شرایط دست زدن به مبارزه ی مسلحانه دیوانگی است.

-          این نامه چه زمانی به دست تو رسید ؟

-          پس ازتشکیل کنفرانس تدارکاتی برای تشکیل سازمان انقلابی که در اردیبهشت 1343 درمونیخ برگزار شد . در این کنفرانس مهدی تهرانی ، کوروش لاشایی ، بیژن حکمت ، هوشنگ ثریا ثریا پور ، عطا حسن آقایی کشکولی ، منوچهر بوذری ، خسرو صفایی ، حسین قاضی ، حمید مدنی ، پرویز نعمان ، حسن زاده که نام کوچکش را فراموش کرده ام و من شرکت داشتیم .

-          اما در سند مصوب کنفرانس آلبانی صحبت از مبارزه ی مسلحانه در میان است . ایا این نظر نیکخواه و رفقایتان در ایران است یا فقط بازگو کننده ی نظرات شرکت کنندگان درکنفراسن دوم سازمان انقلابی ؟

-          ما تمایلی نداشتیم حرف های او را در این زمینه که شرایط ایران تغییر کرده است بپذیریم . او معتقد بود رفورم های شاه چهره ی روستاهای ایران را تغییر داده . می دانیم که بعدها آمد و درمصاحبه با رسانه های گروهی همین حرف ها را زد. (تاکید از من است ح . بهگر)

 

-          این را می دانیم . آن چه اساسی است دریافت این نکته است که پی ببریم نیکخواه کی به این ارزیابی رسیده بود؟ او ادعا کرده است پس از محاکمه و در جریان گذراندن دوران محکومیت اش در زندان به این نتیجه گیری ها رسیده است . اما اگر گفته های تو را پیرامون تغییر مواضعش بپذیریم ، اظهاراتش پیراموش اوضاع ایران در دادگاه دیگر چه معنایی پیدا می کند؟

-          قطعا می دانم که پیش از دستگیری نیز اعتقادی به مبارزه ی مسلحانه به عنوان راه انقلاب ایران نداشت. (تاکید از من است ح . بهگر)

-          دو نکته را دقیق کنیم . یکی این که احتمال دارد نیکخواه به این ارزیابی رسیده باشد که دست زدن به مبارزه ی مسلحانه در ایران خشت بر آب زدن است . تا این جا جز ادعای تو و نامه ای که به آن اشاره کردی دلیل دیگری در دست نداریم . اما این هنوز به آن معنا نیست که دست از انقلاب شسته باشد. می شود مدافع انقلاب ، اما مخالف مبارزه ی مسلحانه بود. این که اصلاحات شاه چهره ی جامعه ی ایران را تغییر داده و به این دلیل باید مخالف مبارزه ی مسلحانه بود ، داستانی جداگانه است و بر زمینه ی استواری بنا نشده است .

می توان از چنین واقعیتی به نتایجی بس گوناگون رسید. آن چه در این باره از نیکخواه برجای مانده است یک سره به دوره ی پس از محکومیت و زندان بر می گردد. راوی این روایت در میان ما نیست و روایت تو از این داستان اگر قرار باشد مورد قبول قرار گیرد ، هنوز محتاج به استدلال و اسناد بیشتری است.

-          وقتی ما شعار مردم ایران مسلح شوید را پیش کشیدیم ، گمان می کردیم مردم نمی دانند راه نجات شان مبارزه ی مسلحانه است و این را خطای حزب توده می دانستیم . نیکخواه نیز با یان نظریه به ایران رفت و متوجه شد چنین نیست که به مردم بگوییم مسلح شوید و چنین شود و به رستگاری برسند. نیکخواه حرفش این بود که ما در طرح این شعار دچار ذهنی گرایی شده ایم.

رضوان و در حقیقت رهبری خارج از کشور سازمان انقلابی برپافشاری بر اصل مبارزه ی مسلحانه بدون توجه به واقعیت ها حتا بدون اعتنا به گزارش های نمایندگان و اعضای خود تا انقلاب 57 ادامه داد. این منحصر به نیکخواه نماند، ایرج کشکولی که در بین عشایر شیراز بسر می برد نیز از بی توجهی رهبری به اخطارهای او در مورد کارساز نبودن سیاست سازمان گلایه دارد(نگاه کنید به گفتگو با ایرج کشکولی از همین سری مصاحبه ها) چندی بعد گزارش رهبری داخل که توسط افراد کارآزموده ای چون پرویز واعظ زاده ، خسرو صفایی و طوافچیان تهیه شده بود در خفا باقی ماند و در روزهای نزدیک به انقلاب 57 انتشار یافت .رضوان به مبارزه ی مسلحانه باور داشت و وقتی از او در این مورد توضیح می خواهند توضیحات او نه تنها ره گشا نیست بلکه بر ابهام می افزاید.

 

-          پس به مبارزه ی مسلحانه اعتقاد داشتید؟

-          معلوم است که اعتقاد داشتیم . اصلا یکی از دلایل بریدن از حزب توده همین بود . منتها بین تئوری استراتژی مبارزه ی مسلحانه و پراتیک آن فاصله وجود داشت و برایمان ناروشن بود . نیکخواه و یارانش در ایران به این نتیجه رسیده بودند که باید پیشاپیش دست به سازماندهی طولانی زد تا در مرحله ای مردم آماده شوند و اسلحه در دست بگیرند. به همین جهت پیشنهاد کرد این شعار را تغییر دهیم و شعار استراتژیک انقلاب قهر آمیز تنها راه رهایی مردم ایران است را جایگزین آن کردیم . با این اقدام ، از لحاظ تئوریک نیز راه مبارزه ی مسالمت آمیر را نقد و رد کردیم.(65)

-          می خواهی بگویی مبارزه ی مسلحانه ی چریکی را رد کردید؟

-          پاسخ صریح به این پاسخ دشوار است . همان طور که گفتم شعار مردم ایران مسلح شوید را تغییر دادیم و از آن پس نوشتیم راه نجات ایران مبارزه ی قهرآمیز است. این خیلی عام تر بود وهم زمان با شیوه ی مبارزه ی مسالمت آمیزی که حزب توده مبلغ آن بود مرزبندی می کرد. ادامه ی نظرات نیکخواه چنان که می دانیم این شد که بگوید رفورم های شاه مثبت بوده است و به این نتیجه برسد که می شود درون رژیم کارکرد و مثمر ثمر واقع شد. از این جا به بعد دیگر از ما بریده بود . در مقابل ، ما با دستگیری ومحکومیت گروه نیکخواه به رویارویی آشکار با رژیم ایران کشانده شدیم و با بریدن قطعی از حزب توده و کشش به جاذبه ی انقلاب کوبا و بعد چین به راهی بس متفاوت گام نهادیم.

-          تماس با چین چگونه شکل گرفت؟

-          منوچهر ثابتیان که نقش مهمی در شکل گیری جنبش دانشجویان ایرانی در انگلیس داشت اطلاع یافته بود که اتحادیه ی بین المللی دانشجویان که مرکزش در پراگ بود در نظر دارد نشستی در بخارست ، پایتخت رومانی، برگزار کند . این اتحادیه از سازمان دانشجویان ایرانی دعوت کرده بود تا نماینده ای به این نشست اعزام دارد. هم زمان با این جریان ، از طرف حزب توده در پاریس نیز به ما خبر دادند تا نماینده ای به نشست رومانی اعزام کنیم . ما از این دعوت استقبال کردیم و یک نفر را به رومانی فرستادیم.

-          چه کسی را ؟

-          پرویز نیکخواه را . او در بازگشت ، ضمن ارائه ی گزارش از آن نشست ، توضیح دادکه در آنجا با هیات نمایندگی سازمان جوانان حزب کمونیست ملاقات کرده است . آن ها به نیکخواه پیشنهاد کرده بودند رفقای کمونیست ایرانی سفری به چین بکنند. این چگونگی آغاز رابطه ی ما با جمهوری توده ای چین بود. پس مدتی بعد به این دعوت پاسخ مثبت دادیم ومن و رفیق دیگری به نمایندگی از طرف گروهی که در انگلیس داشتیم به چین رفتیم . در این فاصله هنوز سازمان انقلابی تشکیل نشده واگر اشتباه نکن نیکخواه نیز به ایران بازگشته بود.(رویه 66)

محسن رضوان برای نیکخواه طی نامه ای می نویسد : اگر آتش مبارزه ی شما به زودی در ایران شعله ور شود چه بهتر . اما اگر جز این باشد باید در اروپا حداقلی از سازماندهی داشته باشیم و سرو سامانی به کارها بدهیم. نیکخواه در پاسخ می نویسد کارها در ایران به طور بطئی پیش می رود و لازم است در خارج سازماندهی شود (71). رضوان سرانجام خود اقرار می کند که : امروز می بینیم که در صحبت های پارسانژاد ، نیکخواه و لاشایی حقیقتی نهفته بود. اما موضع اصلی چیز دیگری است . مگر وقتی ما کمونیست شدیم به خاطر این نوع تغییرات بود؟ هدف ما واژگون کردن آن نظام و جایگزینی اش با نظامی دیگر بود که خطوط عمده ی آن درنظرات مارکس ، لنین و مائو وجود داشت . با رفرم یا بی رفرم . ( رویه 194)

آن که رفت و آن که ماند

بگفته ی رضوان نیکخواه پیش از دستگیری اش بنا به بررسی خود از شرایط ایران اعتقادی به مبارزه ی مسلحانه نداشته بلکه این سازمان انقلابی و در راس آن محسن رضوان بوده است که بر اصل مبارزه مسلحانه پافشاری می کرده است . پس از نیکخواه نامه ی ایرج کشکولی حاوی رد مبارزه مسلحانه در شرایط معین آن روز عشایر شیراز هم مخفی نگهداشته شد و انتشار نیافت.( ن.ک . گفتگو با ایرج کشکولی حمید شوکت- از سری همین گفتگوها)

نیکخواه شکنجه و زندان های چند ساله را تحمل کرده بود ، دست برداشتن از عقاید سازمانی اش نمی توانست ناشی از ضعف او باشد اما از نظر غالب سازمان های سیاسی ایستادگی به هر قیمتی مورد نظر بود گرچه حتا آن نظر اشتباه بوده باشد. آن چه به هیچ گرفته می شد جان انسان ها بود.ماشین فشار و خرد کردن انسان ها و سلب حیثیت کردن آن ها مورد انتقاد واقع نمی شد بلکه شخص واداده مقصر بود که زنده مانده بود.

دیدیم همه اسناد حاکی است که ترور کاخ مرمر، کار نیکخواه نبود و کار گروهی مذهبی بود وی در حقیقت قربانی نقشه ی ساواک شد همانطور که نوشتن مقاله ی منسوب به رشیدی مطلق کار او نبود و به همین جرم جمهوری اسلامی او را اعدام کرد. داریوش همایون وزیر اطلاعات وقت تا به امروز نویسنده ی نامه را معرفی نکرده است در حالی که معترف بوده است که نویسنده را می شناسد و در عین حال چاره ای بجز اطاعت از اوامر ملوکانه نداشته است.

نیکخواه اعدام شد و رفت . او پیش تر از نظر سیاسی مرده بود. او درحقیقت آزاد نشده بود بلکه به زندان بزرگتری انتقال پیدا کرده و نشاندن او در محفظه ی شیشه ای در رادیو و تلویزیون بنابدستور ساواک به منزله ی ادامه ی شکنجه ی او بود . به او پاسپورت هم داده نشد . او مانند کوروش لاشایی پارتی نداشت تا پاسپورت بگیرد.

کوروش لاشایی می گوید:او آدمي اجتماعي بود و به هيچ وجه اهل اين حرف ها نبود كه گوشه اي بنشيند و زندگي كند. كما اين كه چنين امكاني برايش فراهم بود و مي توانست شغل آزادي بگيرد و زندگي مرفهي داشته باشد. شوهر خواهرش از توده اي هاي سابق بود و وضع خيلي خوبي داشت و مي توانست در بخش خصوصي كاري برايش درست كند.

اما ساواک می خواست که نیکخواه در رادیو و تلویزیون باشد و او را به عنوان مظهر شکست و ناکامی به رخ مبارزان بکشد. در محل کار نیز مورد طعن ولعن همکاران بود و زندگی جهنمی داشت . مسلما نیکخواه از آن سو نیز که خواستار رفورم در دستگاه استبداد شاهی بود به بن بست رسید . این که در رادیو و تلویزیون چه کرده است برمن آشکار نیست . در روزهای نخستین پس از انقلاب 57 مطلبی از مسعود بهنود در کیهان چاپ شد که مسعود بهنود اعلام جرمی را علیه نیکخواه و جعفریان به دادستان پیشین تهران تسلیم کرد که از مضمون کامل آن بی خبرم . باید دید بهنود که یکی از معدود گویندگان مورد اعتماد دستگاه وقت بود که گفته می شود حتا مجاز به پخش برنامه ی زنده بود از چه چیزی شکایت کرده است .

در این که نیکخواه بناچار در خدمت دستگاه استبداد در آمد شکی نیست ولی او مدعی است دستش بخون کسی آلوده نشده است و به مردم خود خیانت نکرده است. حال ببینیم که محسن رضوان که در صف مبارزه ماند و بر مبارزه ی مسلحانه پافشاری کردچه کرد.

در این جا این توضیح لازم است که من بهیچوجه نمی خواهم همه ی کارهای محسن رضوان و دیگر مبارزان دیگر چون او را تخطئه نمایم ، به هیچ وجه چنین نیست . نخست باید بگویم که من شجاعت و صراحت محسن رضوان در پذیرش خطاها ی خودش را می ستایم ، این کاریست که از دیگر رهبران سازمان ها من ندیده ام . او جوانی و زندگی اش را بر سر مبارزه با رژیم دیکتاتوری شاه گذاشته و در این راه متحمل بسیاری از سختی ها و مرارت ها شده و از بسیاری لذات زندگی و حتا یک زندگی مرفه و آرام محروم بوده است . اما هدف من تبرئه کسی و زدن به اتهام بر کسی نیست بلکه این مقایسه خود بخود در ذهنم ایجاد شد و شاید برای بسیار ی هم مطرح شده باشدکه خوب یک طرف نیکخواه بود که به نتایجی رسید و راه دیگری انتخاب کرد ودیگری رضوان که واقعیت را انکار کرد. ما راه دشواری برای رسیدن به دموکراسی داریم و البته ناگزیر بسیار جان ها نیز ممکن است بر باد رود ولی تجربه تنها ارثیه ای است که از خود در تاریخ بجا می گذاریم ؛ مساله خادم و خائن نیست ؛ سیاست در میهن ما همه چیز انسان را می بلعد، باید برای جان انسان ها ارزش بسیار قائل شویم و به فجایعی که جان انسان ها را بیهوده بر باد می دهد نقطه ی پایان بگذاریم.

چنان که می دانید پیش تر رضوان در مورد تئوریک نبودن نیکخواه و این که سازمان ده نبود سخن گفت. باید دید آیا رضوان چنین بود؟ هر حال اگر نیکخواه در خارج می ماند گمان نمی کنم رهبری بدست رضوان می افتاد.در زمینه ی تئوریک گمان من بر اینست که رضوان تنها ایرادش به حزب توده بقول خودش بی عملی و لنگر انداختن در خارج بود و او سعی کرد افرادی از سازمان را به داخل بفرستد در سایر موارد ما هیچ تفاوتی بین سازمان انقلابی حزب توده که پسوند آن در داخل ایران پس از انقلاب برداشته شد نمی بینیم . البته شعار ایرانی مستقل متکی بخود هم داده می شد که بنظرم از چینی ها کپی کرده بودند. اگز رهبران حزب توده این مشکل را داشتند که ک گ ب و حزب کمونیست شوروی آن ها را وادار به پیروی از سیاست خود می کرد انصاف باید داد چینی ها چنین نکردند بلکه برعکس همواره بر این که شما باید با مغز خود بیاندیشید تکیه می کردند. این رهبری به زعامت رضوان بود که خودش را وابسته کرد و اندیشه پکن ریویو را کپی می کرد و ایران را نیمه مستعمره نیمه فئودال می دانست و حتا با وجود شعار استقلال و متکی بخود، ب بدون آگاهی پایه های حزب از چین پول می گرفت . رضوان در جداییی از حزب توده هیچ چیز جدیدی نداشت . نه در مساله آذربایجان و نه کردستان نقش شوروی را ندید و همچنان بر این سیاست پافشرد. او اصلا جدا شدن گروه ملکی از حزب توده را نفهمید. او حتا بر این باور است که کودتای 28 مرداد بر ضد مصدق نبود بلکه بر ضد حزب توده بود ( رویه 18) معلوم نیست چرا حزب توده در برابر این کودتا مقاومت نکرده است و چرا شوروی دستور مقاومت و مبارزه را در برابر کودتا نداده و بالعکس راه مماشات پیشه کرده است و حتا طلاهای ایران را به عنوان دستخوش به دولت زاهدی تحویل داده است ؟ در جای دیگر از این که در الجزایر فریدون کشاورز را به عنوان وزیر کابینه ی مصدق یادی می کنند ( که البته وزیز قوام ام السلطنه بود نه مصدق ) و احترام می گذارند ناراحت است و می گوید چون مصدق به عنوان قهرمان مبارزه ی ضد امپریالیستی مردم ایران در الجزایر شناخت شده بود، البته نمی دانم این خطای فاحش از کجا سرچشمه می گرفت ؟ اما می دانم کشاورز کوششی برای اصلاح آن نمی کرد. ( رویه 93)

 

اگر مصدق سمبل مبارزه با امپریالیسم نه تنها در ایران بلکه در آسیا و آفریقا نبود لابد حزب توده بود؟

اینست میزان درک تئوریک رهبر سازمان انقلابی که حتا مسایل ابتدایی تاریخ کشورش را نمی داند.

درسازمان انقلابی که سپس به حزب رنجبران تبدیل شد امکانات بسیار وسیع پایه های سازمانی و حزبی صرف گشادبازی های بسیار از قبیل باز کردن دفاتر گوناگون و انتشار نشریه های سرگردان بسیاری که بیشتر کپی پکن ریویو بود گردید، تعداد قلیل اعضا ی در ایران علنی شده و اغلب دستگیر و اعدام شدند و... در این جا قصد رسیدگی و بررسی اعمال رهبری سازمان انقلاب و محسن رضوان را ندارم و خواستم شمایی از سطح تئوریک و سازماندهی دبیر سازمان بدهم ولی شاید این چند خط از گفتگوی رضوان با مقامات چینی که صحنه ای رقت انگیز از رهبری درمانده سازمان را که بیشترین اعضایش کشته و زندانی شده اند و او برای درخواست پول نزد مقامات چینی رفته است تصویر نماید.

چینی ها پرسیدند : چقدر نیرو دارید و در موقعیت حزب در نقاط روستایی و شهرها چگونه است ؟ اگر معتقدید تنها راه دست زدن به مبارزه ی مسلحانه است ، این نظر از کدام ارزیابی سرچشمه گرفته و چند نفر نیروی کرد مسلح دارید ؟

حرف چندانی برای گفتن نداشتم . توضیح دادم که تمام سازمان های حزب درهم شکسته شده و شماری از رفقا دستگیر و کشته شده اند.

وقتی این شرایط را توضیح می دادم رفقای چینی خیلی متاثر شدندو یکی دو نفر که هوشنگ را می شناختند گریه کردند. یکی از آن ها گفت : ما سال ها در مناطق زیر نفوذ ژنرال چیانکایشک مخفیانه مبارزه کرده بودیم و رفقای شما در سفرهایی که به چشین داشتند ، در جریان فرا گرفتن آموزش های مارکسیسم با این تجارب آشنا شده بودند. چرا درست هنگامی که بیش از هر چیز به هوشیاری انقلابی نیاز داشتید ، این تجارب را نادیده گرفتید ؟ چرا حزب رزونامه ای بر پاکردید و در شهرها باقی ماندید؟ چرا هوشنگ امیر پور و فریده گرمان و سایر رفقایی را که لو رفته بودند به موقع از زیر ضربه خارج نکردید؟ (رویه 308)

بعد چینی ها می پرسند چه می خواهی و رضوان در حالی که چند دقیقه جلوترخود گفته است که سازمان های حزب درهم شکسته است و دیگرچیزی باقی نمانده پاسخ می دهد به ماهیانه ده هزار دلار پول نیازمند است. ولی پاسخ چینی ها را بنگرید که بقول خود او از همان اول پنبه ی او را می زنند و پاسخ می دهند: این حرف ها چه معنایی دارد؟ یک دوره رو یخط کوبا و کاستریست بودید،بعد با انتقاد و انتقاد از خود آمدید روی خط اندیشه ی مائوتسه دون که گام بزرگی بود. بعد اما رفتید روی دفاع از جمهوری اسلامی و نظریه اسلام مبارز حالا هم به اصطلاح این مبارزه ی مسلحانه ! این قهرمان بازی های چیست ؟انقلاب ایران در دست روحانیت است و چون یک ایدئولوژی مذهبی دارد و در میان مردم ریشه دوانده است با تکیه به پول نفت قادر خواهد بود سال ها قدرت ار حفط کند. ( رویه 309)

بعد در جلسه ای دیگر به او می گویند اگر برای خودتان نیز به کمک مالی احتیاج دارید ما آماده ی هر نوع کمک هستیم (رویه 311) و این برای رهبر سازمانی که شعار زنده باد ایرانی مستقل و متکی بخود را می داد بهیچوجه زیبنده نبود.

رهبران سیاسی مسوولیت سنگینی را بردوش می کشند، اشتباهات و افت و خیزها طبیعی است ولی یک چیزی را شعار دادن و در پنهان آن کار دیگر کردن جز فریبکاری چه معنای دیگری دارد ؟ پنهان کردن گزارش های رسیده از داخل که دستی بر آتش دارند و تکرار اشتباهات گذشته و بخطر انداختن جان دیگران قابل بخشایش نیست . گویا رضوان هر گز نخواسته است سر تسلیم شدن به واقعیت ها فرود بیاورد و وانقلابی گری کاذب را ترجیح داده است. یک رهبر سیاسی فقط مسوولیت خود را ندارد.پرسشی که در ذهن من آرام ندارد اینست که آیا مسوولیت رضوان که سدها نفر را به کشتن داد بیشتر بود یا نیکخواه؟ آمدن نیکخواه به تلویزیون بهانه ای شد برای جنگ فرقه ای در کنفدراسیون که همدیگر رامتهم به همکاری به رژیم کنند و آن را به همه ی سازمان او تسری دهندکه در نهایت بسود سازمان امنیت تمام می شد. این جنگ فرقه ای تا به امروز ادامه داشته است . سی سال شکنجه و زندان در زندان های رژیم اسلامی و اعتراف های گسترده از گروه های سیاسی این حربه را زنگ زده کرده است گو این که متاسفانه هنوز اتش بغض و کینه در میان بسیاری از نسل رو به انقراض فعالان آن دوره ی خارج از کشور کماکان شعله ور است و گویی هیچ درسی از تاریخ نمی خواهند بگیرند. به هر حال بر این باورم که اعدام نیکخواه نه تنها لکه ی ننگی بر دامن دو رژیم شاهی و جمهوری اسلامی است بلکه جسد خون آلود نیکخواه برای همیشه بر جامعه ی روشنفکری و مدعیان مبارزه برای ازادی که به نحوی در تهمت زدن به او و به کشتن دادن وی نقش داشته اند سنگینی خواهد کرد.

برای خواندن مقاله های پیشین در این رابطه :

پرويز نيكخواه  قرباني دو رژيم!

پرویز نیکخواه قربانی دو رژیم (2)

نیکخواه قربانی دو رژیم (3)

پرویز نیکخواه  (4)