هواداری از سلطنت به بهانه  تعریف از دشتی برای  بدگویی به مصدق ؟

حسن بهگر

 

نام  بهرام چوبینه  مرا بی اختیار بیاد سردار معروف تاریخی ایران  می اندازد که شجاعانه در برابر خسرو پرویز پادشاه ستمگر و هوسباز ساسانی می­ایستاد؛ از این رو  کوشش های آقای بهرام چوبینه  برای بازچاپ کتاب های  کمیاب درخارج از کشور  حول مضمون نقد از مذهب یادآور آن بود که هنوز کسانی هستند که  چون آن سردار  نامی برای حق و عدالت می جنگند؛ گرچه  برخی مخالفان آقای چوبینه ، عضویت در حزب  توده او را به رخ می­کشیدند اما واضح است کوشش وی برای چاپ و تکثیر آثاری از قبیل 23 سال  قابل تحسین  بوده است.

چندی پیش به نسخه ای  از کتاب 23 سال  « به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه» در 577 صفحه  برخورد کردم  که فقط 200 صفحه آن را  «سیری در زندگی  سیاسی و ادبی  علی  دشتی » تشکیل می داد *. با کنجکاوی شروع به خواندان این مقدمه کردم ؛ و هرچه بیشتر خواندم بر شگفتی ام افزوده شد.

 او از پیروزی انقلاب ملی مشروطیت ایران آغاز می­کند و جنگ جهانی و شیفتگی دشتی را به­اعلامیه لنین شرح می­دهد تا پس از سقوط قاجاریه و  شرح کودتا  و به قدرت رسیدن رضا شاه  با کمک  انگلستان می نویسد :

 « بطور کلی توان گفت بدون کمک فکر ی و مالی انگلیسی ها کودتای سوم اسفند نمی توانست به مرحله ی اجرا در آید و پیروز گردد.»

 اما بدون درنگ می افزاید :

 « فراموش نکنیم که روح جامعه آن روز ایران ، آماده ی پذیرش یک نظم متشکل اجتماعی - سیاسی بود و چه انگلیسی ها می خواستند و چه نمی خواستند ، رضاخان میرپنج  یا یکی از میرپنج های دیگر ، کودتا می کرد.»(ص 26)

 اگر فکر کرده اید که بالاخره  یک نتیجه ی قاطع و روشن گرفته اید اشتباه کرده اید او ادامه داده :

  « اما عملی کردنش جز با حمایت مقامات سیاسی و نظامی انگلیسی میسر نبود. زیرا انگلیسیان علاوه بر قوای نظامی خود در ایران ، منابع مالی کافی داشتند و از نفوذ سیاسی فراوانی برخوردار بودند.»

حتا تا آن جا می رود که :

« رضاخان میرپنج با کمک مالی و فکری انگلیسی ها کودتا کرد ولی تصور این که گماشته ی انگلیسی ها بود به سبب عدم سند تاریخی قابل اطمینان تصوری عبث و بیهوده است » (27) ایا من اشتباه می کنم؛چوبینه طرفداریش را از کودتای 1299 با اجتناب ناپذیر خواندن  آن توجیه نمی کند؟

افزون بر این ها بنگریم چگونه به نقل از علی دشتی در وصف وطن پرستی رضاخان داد سخن می دهد که اگر به رضاخان می گفتند سویس بیش از ایران دریاچه دارد خشمگین می شد!!؟ (29)

که البته بنده هم به سهم خود از این وطن پرستی  فوق العاده به شعف آمدم  به نحوی که  رگ های گردنم متورم شد!  اما ناگهان  یادم آمد که هنگامی که رضاشاه کبیر از ایران فرار ( زبانم لال ، با عرض پوزش ) مهاجرت می­کردند آیا این همان علی دشتی نبود که گفته بود جیب های اعلیحضرت را بگردید شاید جواهرات سلطنتی را دزدیده باشد !؟ ( این هم سپاس و تشکر علی دشتی ملایی که سال ها نماینده مجلس بوده و از نعمات دستگاه رضاخانی بسیاری برخوردار ، بیچاره رضاخان دستش نمک نداشت )  حال­  نمی­دانم  کدام یک از این موارد شامل  وطنخواهی رضاخان می شود؟ بابت املاکی که به زور گرفته بود؟ به علت کشتار آزادیخواهان و رشنفکران ؟ به علت پایمال کردن قانون اساسی مشروطیت که خونبهای پدران ما بود؟ یا به سبب عصبانی شدن ایشان که سویس بیشتر از ایران دریاچه دارد؟

التبه قبول دارم رضاخان آن چنان  غیرت وطن پرستی داشت برای این که خون سلطنتی وارد رگ های خانواده پالانی (که بعدا به پهلوی تغییریافت ) کند  مجلس را وادار کرد که فوزیه شاهزاده مصری ؛ زن محمد رضا شاه را ایرانی الاصل بداند چون ملکه طبق قانون اساسی باید ایرانی می بود .

ایضا می خوانیم  وی با اختصاص در آمد انحصار تریاک به قزاقخانه  ارتش جدید ایران را سازماندهی کرد. نمی دانم روسای ژاندارمری که تریاک تحویل  کدخدا ها می­دادند و آن ها را موظف می کردند سوخته تحویل بدهند و اصطلاح « آژدان­های شیره­ای» که معرف مردم آن روزگار است که خانمان مردم را بر باد می  دادند شامل  این ابتکار می شود یا نه؟ البته نه فکر کنید که بهرام چوبینه از حال فرخی یزدی و عشقی و دیگران در این دوران  که بدست رضا شاه کشته  و ترور شدند غافل بوده  خیر ذکر خیری هم از آن ها شده است اما نتیجه گیری محشری در پی دارد:

« نسل امروز قادر به درک دوره ی پادشاهی رضاشاه نیست ... اوضاع پر آشوب و هرج و مرجی که منجر به قدرت رسیدن رضا شاه شد  و به دیکتاتوری وی انجامید بازتاب قرن ها حکومت استبدادی در ایران بود»

 و  سرانجام این که «اگر به جای رضاشاه کس دیگری به قدرت رسیده بود بی تردید راه او  را می رفت و چاره ای جز اعمال قدرت نداشت » (55)

 یعنی این که اگر مردم برای عدالتخانه و مجلس در انقلاب مشروطیت قیام کردند درحقیقت نیازمند یک قلدر قزاق بودند که بیاید آن ها را از دم تیغ بگذراند و این اجتناب ناپذیر بوده است؛ چرایی و چگونگی آن  البته بر ما معلوم نیست ولی این از کوشش و ویرایش آقای چوبینه چیزی نمی کاهد؛ ایشان مانند یک وکیل دعاوی می خواهد به هر قیمت شده موکل خود را تبرئه نماید و تحلیل تاریخی آن در شکم  نویسنده است و بر من و شما آشکار نیست ؛ این بررسی دوران  دوره­ی رضاشاه  به سبک و مدل جدید است که  رایج  شده . 

فرصت بررسی همه ی این « ویرایش و کوشش» نیست اما این سبک خاص  بهرام چوبینه که با استفاده از عنوان  ویرایش و به بهانه ی بررسی زندگی ادبی و سیاسی دشتی؛ مقداری از تاریخ معاصر را در لابلای دالان های  پرپیچ استادانه تپانده اند بسیار شگفت انگیزاست چنان که فرصت را غنیمت شمرده و در بررسی « ترورهای فداییان اسلام»  اتهاماتی نیز به دکترمصدق و جبهه ملی و یارانش وارد آورده که در نوع خود بی نظیر بلکه منحصر بفرد است .

مهم ترین آن ها عبارتست از

1-    مصدق با فداییان اسلام نزدیک بوده و همکاری داشته است .

2-    مصدق و جبهه ملی در قتل رزم آرا دست داشته اند .

3-    جبهه ملی نه پشتوانه ی مردمی داشت و نه ریشه ی سازمانی و پشتوانه مردمی اش بازاری ها و فداییان بوده اند.

 اما پاسخ به این اتهامات :

دكتر محمد مصدق به سبب  باورش  به دموكراسي و كوشش  او براي  يك حكومت دموكراتيك  هدف و آماج كين فداييان اسلام بود و بدین ترتیب نمی توانست با این گروه همکاری داشته باشد ؛ دكتر شاپور بختيار در این باره مي گويد :

 « او  تقريباً از خانه خارج نمي شد. چون هميشه مي ترسيد كه به دست يكي از اعضاي فداييان اسلام ، اين لجن جامعه ي بشري ترور شود.» ( دكتر شاپور بختيار- يكرنگي – رويه 66- برگردان مهشيد امير شاهي )

مصدق در اوان نخست وزیری اش طی نطقی در مجلس گفت :

« قداییان اسلام یک روز کسروی را کشتند برای خاطر این که از جهت فکری و دینی با همدیگر در تضاد بودند . فداییان اسلام هژیر را کشتند برای خاطر این که در انتخابات شرکت کرده بود و می خواست مسیر انتخابات را منحرف بکنند. فداییان اسلام رزم آرا را کشتند برای این که عامل مستقیم استعمار بود و می خواست جلوگیری کند از ملی شدن صنعت نفت . حالا این سووال مطرح است که فداییان اسلام چرا می خواهند مرا بکشند؟» (ناگفته ها – 96)

محمد مهدي عبد خدايي از فداييان  اسلام که  مي گويد: «براي نواب صفوي اوايل حكومت دكتر مصدق با اواخر حكومت رزم آرا  تفاوتي نداشت .» ( پيام انقلاب شماره 21-19/12/59 نقل از فداييان  اسلام نشريه رهايي)  که در تقابل با گفته ی آقای بهرام چوبینه است ؛ از یاد نبریم که  این شخص عضو فدایی و عامل ترور نافرجام به دکتر فاطمی است؛  این گروه که اوايل حكومت مصدق مي خواستندمصدق  را  مانند رزم آرا تروركنند و  در اواخر حكومت او كه از رسيدن به هدف خود نااميد شده بودند به ترور فاطمی رضایت دادند و حتا  دست به دامان بيگانگان شدند تا كودتا را به ثمر برسانند نمی توانستند با او همراهی و به او کمک نموده باشند.

البته حاج مهدی عراقی  نمی گوید که قصد کشتن مصدق را داشتند و حتا وقتی از او علت ترور فاطمی را می پرسند می گوید در زندان بوده و خبر نداشته است اما تصریح می کند که پس از آن روز که مصدق برای تشکیل جبهه ملی اقدام نمود نواب صفوی به فداییان اسلام توصیه نمود که این کار تبانی مصدق با شاه است و باید از آن پرهیز کرد. ( حاج مهدی عراقی - ناگفته ها- موسسه خدمات فرهنگی رسا – چاپ اول 1370- رویه ی 40)

 

فداییان اسلام علنا گفته و می گویند که مخالف مصدق بودند و در قیام 30 تیر هم شرکت نکردند. همه می دانند که این گروه در کودتای 28 مرداد شرکت فعال داشته و در روز کودتا در جلوی مجلس در بهارستان درموافقت با کودتا و شاه نطق هم کرده و نوار آن هم  مدت ها از رادیو پخش شده است؛ حالا چرا محقق محترم این مستندات را کنار گذاشته است و عکس آن را مطرح می سازد برمن معلوم نیست.

باری مصدق نه تنها فداییان را به حضور نمی پذیرفت از تن دادن به خواست های کاشانی و امثالهم دوری می گزید و هرگز توقیف اموال قوام السلطنه را هم امضا ننمود.

 

 بهرام چوبینه چنین وانمود می کند که قتل رزم آرا به توصیه و « ساخت و پاخت» مصدق انجام شده و این که ترور رزم آرا کاردربار بوده شایعه  است. اما به بینیم اسناد تاریخی چه می گویند:

ابراهيم يزدي در مورد ترور دكتر حسين ‌فاطمي‌ خود از خليل طهماسبي از سران فداييان شنيده‌‌ دارد كه « اين ترور با پولي ‌كه از طرف سيد ضياء الدين طباطبايي و توسط يكي‌از بازاريان پرداخت شده بود و وي مبلغ آن را در آن زمان ‌يعني ‌نيمه دوم سال 1332هفت يا هشت هزار تومان ذكر كرد صورت گرفت (مرحوم طهماسبي مبلغ را قطعي ذكر كرد اما ترديد از من است.- دكتر يزدي-). بعد از انقلاب آقاي سيد حسيني به مناسبتي به ديدن من آمد و خاطره و ماجراي آن ديدار را يادآوري كرد. آيا چه‌توجيهي براي ترور آن سيد بزرگوار و مقاوم ضد استبداد و ضد بيگانه، دكتر سيد حسين‌فاطمي مي‌توان‌ داشت؟ جز ارضاي‌حس انتقامجويي شخص شاه از دكتر فاطمي» ( ابراهيم يزدي سه‌ جمهوري رويه 24-2)

نواب صفوی خود در دادگاه می گوید : در زمان نخست وزيري رزم آرا ، من و سيد عبدالحسين واحدي تقاضاي ملاقات با شاه را كرديم . در اين ملاقات به شاه از فساد موجود در مملكت شكايت كرديم و گفتيم او خود را مسلمان مي داند چرا جلوي اين فساد و هرزگي ها را نمي گيرد. بعد افزوديم قصدمان نابود كردن مسببين فساد است. شاه در جواب وجود فساد را قبول كرد اما تمام تقصيرها را متوجه رزم آرا كرد يعني تلويحاً با كشتن رزم آرا موافقت كرد.

موقعي كه سخنان نواب به اينجا رسيد، رئيس دادگاه زنگ زد و دادگاه را تعطيل كرد. بعد از 24 ساعت كه دادگاه دوباره تشكيل شد من از نواب صفوي پرسيدم بعد از تعطيل دادگاه به او چه گذشت؟ نواب گفت مرا به اتاق سپهبد آزموده بردند. آزموده به من پرخاش كرد و گفت چرا اسم شاه را در دادگاه مطرح كردم. او گفت تو كوچكتر از آن هستي كه شاه با تو ملاقات كند. (مجله ‹رگبار امروز › شماره 4-21/2/58 مصاحبه با تيمسار دكتر شايان فر، وكيل مدافع نواب صفوي)1

بدین ترتیب مشخص می شود که  ویرایشگر و  کوششگر محترم آقای چوبینه حتا اظهارات رهبر گروه فداییان اسلام را هم نخوانده اند و حتا به خود زحمت نداده اند که کوچکترین مدرک و دلیلی در این باب ارائه نمایند که قصد از آن روشن است که تبرئه دربار است و بس .

 اشاره اسدالله علم در خاطرات خود( جلد دوم - رويه 207) دقيقاً به تباني دربار با فداييان اسلام اشارت دارد: « …به تشيیع جنازه مرحوم دكتر اسدي رفتم. يك رفيقي كه اسم نمي برم، مي‌خواست مرا همراهي كند، به شوخي گفتم مي دانيد رفتن مسجد با وزير دربار خيلي خوش‌يمن نيست، چون احتمال ترور مي رود؟ از اين شوخي من- كه البته قدري حقيقت هم دارد- ترسيد و با من نيامد».  علم خود به صراحت مي گويد كه رزم آرا را او به مسلخ برده است.

مورد ديگري داريم كه گواهي مي‌دهد كه سيد ضياء از ترور رزم آرا خبر داشت. نعمت قاضي مي‌گويد با شوشتري نزد سيد ضياء بودند و محمدعلي شوشتري به‌مناسبتي با رزم‌آرا در افتاده‌ بود و او را به ‌تحقير قزاق ‌خطاب مي كرد پرسيد: اين مردك قزاق (يعني سپهبد رزم آرا) را چه‌كنم؟

سيد ضياء گفت:‌ « خاطرت جمع باشد آقاي‌ شوشتري، اين قزاق ديگر چنان از صحنه سياست ايران خواهدرفت كه ديگر هرگز به صحنه سياست بر نخواهد گشت، شما خاطرتان جمع باشد. … دو ماه و نيم بعد رزم ‌آرا ترورشد» (نعمت قاضي -مقدمه بر خاطرات سيد محمد علي شوشتري - به اهتمام غلامحسين ميرزا صالح- رويه 17)

مي بينيم كه از ميان برداشتن رزم آرا كه در جهت خواست دربار بود بدست فداييان اسلام صورت گرفته و شایعه ی جبهه ملی و حزب توده  نبوده است در نهایت  توصیه می کنم خاطرات ثريا هم را بخواند که که می گوید: رفتار رزم آرا با ساير فرماندهان نظامي كه اظهار بندگي و چاكري مي كردند، بسيار فرق داشت. شاه از او وحشت داشت و در او يك كودتاچي بالقوه را مي ديد.  

اما در مورد آزادی خلیل طهماسبی ، این طرح از جانب نمایندگان مجلس ارائه شده بود و از جانب دولت نبود که رئیس دولت مصدق را مقصر بدانیم و البته سنجابی و شایگان به اتفاق 25 نماینده­ی مجلس از این بابت قابل ملامت هستند و ربطی به محمد مصدق رئیس دولت ندارد که وی را گناهکار بدانیم اما ای کاش اقای چوبینه  نام آن 25 نفر  بقیه را هم ذکر می کردند که بدانیم هواداران شاه در آن میان چه می کنند؟

لابد تفاوت میان طرح که از جانب نمایندگان مجلس و لایحه که از طرف دولت ارائه می شود برای آقای بهرام چوبینه باید روشن باشد و دولت مصدق  جز اجرای مصوبات مجلس چکار می توانست بکند. آیا از همین روست که این   محقق محترم و کوشنده و ویرایشگر عزیزاز  چنان از شرافت و مسوولیت اخلاقی بالایی برخوردار است که ضمن تکرار این سخنان بی مدرک در سامانه های گوناگون حتا پیاز داغ و روغن داغ این سخنان را هربار زیادتر هم  می فرمایند، یک نمونه از آن:

[ملاحظه می کنید که دولت مصدق  چگونه حقوق را بازیچه ی امیال عده ای فرقه گرای کور دین کرده بود و جای آنکه از سیستم حقوقی کشور و قوه مقننه جهت استواری منافع ملی استفاده کند ، آنرا دستمایه ی حمایت از گروهکی فرقه ای قرار داده و تاسیسات حقوقی را دست آویز سیاست های روزمره کرد.

مصدق نیز در آن زمان هرگز فکر نمی کرد روزی مجبور شود برای مصون ماندن خود و خانواده اش از آسیب های گروه نواب صفوی در دادگاه نظامی با لابه و التماس مجبور شود از اعتقادات دینی خود و مراسم نوحه و دعا خوانی هایی که در منزل به پا کرده یاد کند.چرا تیمسار آزموده در دادگاه نظامی بنا به تشویق علما اتهام تکفیر و ارتداد برای مصدق مطرح میکرد و اعضای فدائیان اسلام ،حاضر در سحن دادگاه با سر دادن شعار علیه مصدق وی را به وحشت می انداختند.... http://farmane-ariya.blogfa.com/post-246.aspx]

شاید یادآوری این نکته هم بدنباشد که آقای چوبینه بداند  آزادی 53 نفر از  فداییان اسلام بنابه تصریح حاج مهدی عراقی در 25 تیرماه 1331 یعنی یک روز پس از سقوط دکتر مصدق انجام شده است (ناگفته ها – رویه 118)

   آزموده دست آموز شاه  اتهامات ناروایی به تحریک « علما» (به تعبیر چوبینه)  به مصدق می زد از جمله این که وی هنگامی که در اروپا بسر می برده به مذهب مسیحیت گرویده ، این سخنان بقدری نابجا و احمقانه و ناجوانمردانه بود که نیازی به تشریح و رد آن نیست اما ایا دفاع از این تحریک « علما» در مقابل شخص مبارزی که در مبارزه با آنان  در زندان بسر می برد با ادعای  آقای چوبینه که امروز  با بازچاپ چند کتاب علیه خرافات و سلطه ی حکومت اسلامی لباس رزم بر تن کرده است مباینت ندارد!!؟ آقای چوبینه با ویرایشگری و مشاطه گری دیکتاتورها پنجه  به روی آزادیخواهی چون مصدق می کشد که  با استعمار انگلیس در افتاده بود و ازجان و هستی خود گذشته و در بیدادگاه نظامی کودتای انگلیس و آمریکا  شجاعانه از حقوق ملت ایران دفاع کرد و در زندان و تبعید جان سپرد . مردی چون او که  مانند شیر می غرید و شاه خودفروخته به سیا را افشا می کرد و  خود را نخست وزیر قانونی  دانست از امثال  نواب و همپالکی هایش  چه هراسی می توانست داشته باشد؟

اما چوبینه روشن نمی کند که چرا فداییان اسلام و «علما» می خواستند حکم ارتداد مصدق را بدهند و چه دشمنی با وی داشتند؟ سبب این عداوت چه بود؟ اگر آنها در قتل و ترور با هم دست به یکی بودند و بقول شما ساخت و پاخت کرده بودند این همه عناد و دشمنی از چه رو بود و چرا برای این مورخ جای پرسش باقی نگذاشته است؟ آخر محقق بزرگ تو  چرا صغرایت با کبرایت نمی خواند؟

مصدق را بسیاری از دانشگاهیان،بازاریان، دانشجویان ، کارگران و دهقانان حمایت می کردند و نابجایی این سخن که عمده پشتیبانان او بازاریان و فداییان اسلام بودند بقدری آشکار است که نیازی به پاسخ نمی بینم ولی شاید این اشاره بد نباشد که حتا پس از رویگردان شدن کاشانی از مصدق مردم به حمایت از مصدق ادامه دادند و به سوی کاشانی که ملای بانفوذی بود نرفتند.

اما ادعای بی ریشه گی جبهه ملی: نخست این که جبهه ی ملی پشتوانه ی مردمی داشت و منحصر به پایگاه سازمانی نبود. دیگر آن که  گروه های سیاسی که رهبری دکتر مصدق را پذیرفتند و با جبهه ی ملی که در اواخر 1328 خورشیدی تشکیل شد همکاری کردند عبارت بودند از حزب ایران که پس از شهریور 1320 تشکیل یافته بود ، سازمان نگهبانان آزادی که گروه خلیل ملکی را به خود راه دادند و در سال 1330 به نام حزب زحمتکشان ایران تغییر نام دادند. حزب پان ایرانیست که در شهریور 1326 تشکیل شده بود در آبان ماه 1330 بخشی از آن به رهبری داریوش فروهز به سبب اختلاف با پان ایرانیست ها انشعاب کرد و حزب او به  حزب ملت ایران تغییر نام داد؛ پس اصلا در ان تاریخ حزب ملت ایران وجود خارجی نداشت. نهضت خداپرستان سوسیالیست که در سال 1322 با نام جمعیت آزادی مردم ایران تاسیس شده بود در سال 1323 به نام نهضت خداپرستان سوسیالیست تغییر نام داد – جمعیت فداییان اسلام تاسیس 1324- مجمع مسلمانان مجاهد .

همانطور که مشاهده می شود هریک از این سازمان ها تاریخچه خاص خود را دارد و برخلاف  نوشته­ی چوبینه «برق آسا»  و یکشبه تاسیس نشده اند و این برای کسی که در همان زمان زندگی  کرده است و در جبهه­ی مخالف مصدق یعنی  حزب توده به فعالیت مشغول بوده  است مضحک می نماید که ادعا کند  این احزاب  برق اسا تشکیل شدند و از همه بدتر این که نداند نهضت آزادی که در سال 1339 پس از جدایی از جبهه ملی تشکیل شده نه در سال 1328 !!؟

چوبینه در نهایت می­رسد به حرف اصلی­اش  در باره­ی کودتای 28 مرداد و می گوید  به این سبب که مصدق حکم عزل خود را پنهان نگهداشته بود پس کودتایی در کار نبوده و از آن به عنوان واقعه نام  می برد و  سرو ته قضیه را بدین نحو بهم می آورد  اما ناگهان به نتیجه گیری که می رسد چون نمی تواند دیکتاتوری شاه و پایمال شدن  قانون اساسی را انکارکند برای آن که شاه را تبرئه کند اظهار می نماید « شاه می بایست حکومت کند . این خواست کودتاچیان و شرکای خارجی و داخلی کودتا بود.»

کاش بهرام چوبینه به بررسی خاطرات یک زن توده ای و امثالهم ( اشاره به کتاب های خاطرات فعالان حزب توده خانم های  شهناز اعلامی و راضیه ابراهیم زاده) می پرداخت و  خود را در بررسی شتابزده تازیخی برای دفاع از سلطنت آلوده نمی کرد و حرمت نام خود و آن سردار بزرگ بهرام چوبینه را که هرگز سر پیش پادشاه ستمگر خم نکرد نگهمیداشت. 

کوشش و ویرایش بهرام چوبینه حاکی از سرنوشت بسیاری از چپ های ماست که بقول دکتر رامین کامران نخست با  حکومت ملی و دموکرات مخالفت می کنند و عدالتخواهی و تخیلات بهشت موعود روی زمین را بطور کامل و یکجا می خواهند و هنگامی که حکومت دموکرات سرنگون شد با خفت به همکاری با حکومت استبدادی تن می-دهند.به هر حال اتحاد چپگرایان افراطی و هواداران حکومت پهلوی علیه دموکرات های مصدقی حرف تازه ای نیست ولی این دوره که دست هر دو گروه از قدرت کوتاه است از همیشه غمبارتر و مفلوک تر جلوه می کند.

2008-08-18 استکهلم 

----

* علی دشتی – بیست و سه سال - به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه – نشر البرز اپریل 2005 آلمان

1- برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به گاهنامه­ی  پیام ایران شماره 9- حسن بهگر-  ویژه بررسی گروه های اسلامی حکومتی تابستان 1382