حسن بهگر

الهيارصالح يکی‌از معتبرترين رجال‌جبهه‌ملی و مورد وثوق دکترمحمدمصدق بود!

مجله کاوه که با مسئوليت آقای محمد عاصمی درآلمان چاپ وپخش می شود ، مدعی است که می‌خواهد به فرهنگ تاريخ ايران خدمت کند و با اين حال دراين نشريه تنها آن نوشته هايی چاپ می شوند که با درک سياسی ناشر همخوانی دارند.
از آن جمله است متنگفتگويی که با علی ميرفطروس درشماره ۹۲ اين نشريه به چاپ رسيد. اما نقدی را که نگارنده در رابطه باهمان گفتگو برای آگاهی خوانندگان کاوه ازحقايق تاريخی فرستادم، به صلاحديد آقای عاصمی چاپ نگشت . بهمين دليل آن متن را با تغييراتی دراختيار نشريه محترم طرحی نو ‌قرار می‌دهم تاچه قبول افتد و چه درنظرآيد.
***

ما ايرانيان کم وبيش آقای علی ميرفطروس را می شناسيم .او در دوران جوانی که آريامهر سلطنت می‌کرد، نخست تحت تاثير جنبش چريکی قرارداشت و بهمين دليل درهيبت نويسنده و پژوهشگر ‌کتاب حلاج ‌خود را نوشت تا به جوانان ايران بقبولاند که حلاج ‌يک انقلابی مارکسيست_ لنينيست بود و برای آن که جهان را به نفع زحمتکشان تغييردهد، آگاهانه شربت شهادت را نوشيد. بالاتر از همه آنکه اين محقق ‌جوان در همان کتاب خود ثابت ‌کرد که حلاج‌ ‌هرچند که بر چوبه دار اناالحق ‌گفت، يک ماترياليست تمام عيار بود. در آن دوران چپ ‌های وطنی ميرفطروس را به مثابه روشنفکری متعهد به مردم و انقلاب قبول داشتند و در ترويج آثارش ياری می رساندند.

ميرفطروس نيز مثل بسياری از ما، پس از انقلاب مجبور به ترک وطن شد و در اروپا ساکن گشت. او چون پژوهشگر بود، دراين ديار نيز به تحقيقات خود ادامه داد و از آنجا که انسان ها قابل تغيير و تحول هستند،او نيز متحول گشت و اينک به اين نتيجه رسيده است که بايد به تاريخ منصفانه و بدون پيشداوری ‌نگريست و بهمين دليل به راست ‌غلتيده است و اينک اين نشريات سلطنت طلبان هستندکه از او به مثابه محقق و پژوهشگر نام می برند و با او مصاحبه و گفتگو ‌ترتيب می دهند و درنشريات وابسته به خود چاپ می‌کنند.


با اين حال درهمين گفتگوبا کاوه آقای ميرفطروس که بر اين باوراست بايد فراتر از منافع فردی يا مصالح ايدئولوژيک از حقايق و ارزش های عام سخن گفت، مسايلی را به مثابه پژوهشگر مطرح ساخته است که برای کسی چون من که کمی از تاريخ ايران اطلاع دارم و مدعی پژوهشگری هم نيستم ، غيرواقعی و غيرمنطبق با حقايق و ارزش های عام مورد ادعای ايشان هستند و درنتيجه برخورد به اين ادعاها را برای پاک نگاه داشتن دامن جنبش ملی ايران از هرگونه آلودگی روشنفکری ضروری دانستم. دراين گفتگومسايل بسياری طرح شده‌اند که می توان در باره آن بسيارنوشت. اما قصد من آن است که تنها به يک بعُد ازمسايلی که پرسشگر و پاسخگو مطرح ساخته اند به پردازم تا برای خواننده کنجکاو روشن گردد که آقای ميرفطروس باآن همه ادعای پژوهشگری تا چه اندازه مسئولانه در مورد تاريخ معاصر ميهن ما سخن پردازی می‌کند.

پرسشگر نشريه کاوه پرسيده است: يکی از مهمترين معضلات سياسی ما، در سد ساله اخير، اين بوده ‌که ‌هرکدام از ماهاارزش‌ها و يا بهتر بگويم امامزاده‌های سياسی ‌خودمان را داشته‌ايم بدون اينکه بکوشيم به ‌ضعف‌ها و اشتباهات اين امامزاده‌ها دقيق شويم. يعنی ما شخصيت‌های تاريخی و سياسی‌مان را يا سياه سياه ديده‌ايم و يا سفيدسفيد. نمونه‌های اين شخصيت در تاريخ معاصرمان زيادند مثلاًخود همين رضاشاه يا مصدق و تقی‌زاده و قوام‌السلطنه وغيره..
هنوز پرسشگر سخنانش را به پايان نرسانده است که آقای ميرفطروس درنقش پژوهشگری بی‌طرف بدون درنگ ضمن تاييد کامل سخنان او برای ما روشن می‌کند که در ميان آن اسامی چه کسی امام‌زاده ‌است او می‌گويد:
... درمورد اسم‌هايی که ذکرکرديد، خصوصاً سيدحسن‌تقی‌زاده، قوام‌السلطنه و ديگران.. من فکر می‌کنم که درتاريخ معاصر ما نسبت به اين شخصيت‌ها، ظلم زيادی شده است... نگاه ما به تاريخ_ و خصوصاً به تاريخ معاصرايران _ بيشتر عاطفی است تا عقلی و منطقی. بهمين جهت است که در نگاه به اين شخصيت سياسی يا آن رويداد تاريخی، بيشتر انتخابی وگزينشیعمل کرده‌ايم و آنرا علم عثمان کرديم. با چنين عاطفه يا انتخابی است که تقی زاده انديشمند و محقق زبان و تاريخ ادبيات ايران تا حد يکخائن و وطن فروش تنزل داده‌ايم. همين طور است نقش سرنوشت ساز قوام السلطنه.. (رويه۹۴ کاوه شماره ۹۲)همين نگرش نشان می‌دهدکه آقای ميرفطروس از يک سو پژوهشگری ‌است ازکشوری جهان سومی ‌زيرا نيمی از حقيقت را می بيند و از سوی ديگر ميان نگرش کنونی او به تاريخ و نگرشی که در دوران جوانی داشت و بر مبنای آن حلاج را نوشت، تغيير چندانی نمی توان يافت. او همانگونه که در گذشته بدون توجه به واقعييات تاريخی ازحلاج ‌يک مارکسيست _ لنينيست دوآتشه ساخت، اينک درپی آن است لکه های ننگ را از دامن عناصری پاک کند که در دوران زندگانی خويش در برابر جنبش مردم ايستادند و با بيگانگان عليه مصالح ملی ايران ساختند.

نخست آنکه کسی می تواند عمری را در پاکی و درستی زندگی کرده باشد و در يک موقعيت استثنايی ممکن است دست به جرمی زند. چنين کسی را در کشورهايی که درآن ها قانون مدنی وجود دارد، نه بخاطر کارهای خوبی که انجام داده، بلکه بخاطر جرمی که مرتکب شده است محاکمه و محکوم می‌کنند تا تاوان جرمی راکه مرتکب شده است، بدهد . روشن است که در تعيين درجه جرم چنين فردی گذشته اش را نيز بايد مورد بررسی و قضاوت قرارداد.
دوم آنکه کسی ممکن است چون تقی زاده محقق وپژوهشگر تاريخ ادبيات باشد، اما آيا تضمينی وجود دارد که چنين کسی به ميهن و مردم خويش خيانت ‌نکند؟ درتاريخ معاصر جهان دانشمندان زيادی بودند که با خطر باورهای ايدئولوژيک، پول، عشق و... برای کشور بيگانه‌ای جاسوسی ‌کردند و يا آنکه اسرار دانش نظامی کشور خود را در اختيار کشور ديگری قراردادند. به اين ترتيب آشکار می شودکه صورت مساله آقای ميرفطروس غلط است. او مساله را غلط طرح می‌کند تا بتواند با تحت تاثير قراردادن خواننده ذهن او را به نتايج غلطی که می‌خواهد، منحرف گرداند. برای آنکه اين امر را ثابت کنيم، به گفتار ميرفطروس بازمی‌گرديم.
او از دو تن نام مي بردکه تاريخ نويسان ايران در باره شان ظلم کرده اند که عبارتند از تقی زاده و قوام السلطنه. آيا کسی به اين دليل تقی زاده را خائن ‌ناميده است، چون او سوسيال دمکرات ، انقلابی و ايدئولوگ نهضت مشروطه بود و يا آنکه چون او همراه با دهخدا به سفارت انگليس پناهنده شد و يا آنکه چون او دانشمند و محقق زبان وتاريخ ادبيات ايران بود؟ روشن است که هيچيک از اين عوامل را نمی توان دليل برخائن بودن تقی زاده دانست. اما هستند کسانی که تقی زاده را خائن ‌می دانند. زيرا در دوران حکومت رضاشاه قراردادی را باشرکت برتيش پتروليوم امضاکرد که بر اساس آن اين شرکت محق گشت برای پنجاه سال نفت ايران را به ثمن بخس خريداری کند. کسانی هستندکه تقی زاده را خائن می نامند، زيرا او که سوسيال دمکرات و انقلابی و ايدئولوگ نهضت مشروطه و فراماسيون بود. در دوران استبداد رضاشاهی که تمامی نهادهای دمکراسی تعطيل گشت، يکی از مهره های گردن کلفت آن حکومت استبدادی بود.
به همين گونه بايد به کارنامه قوام السلطنه نگريست. او نيز عضو فراماسيون بود و هم آنکه روزی خائن شد که دربرابر جنبش استقلال طلبانه مردم ايران در جهت دست يافتن به استقلال اقتصادی خويش قرارگرفت و به مثابه آخرين مهره امپرياليسم انگلستان از سوی شاه به نخست وزيری برگزيده شد تا کشتيبان را سياستی دگر آيد


اما اين دو شخص اصل مساله نيستند. پرسشگر و پاسخگو اين دو را مطرح می سازند تا بتوانند زمينه را برای تاختن به مصدق به مثابه کسی که درتاريخ معاصر ايران به امام زاد بدل شده است، همواره سازند. البته ازياد نبريم که نزديک به پنجاه سال است به مصدق از جوانب مختلف حمله می شود تا بت ‌او را بشکنند. برای نمونه اشاره می‌کنم به شاه که درکتاب ماموريت برای وطنم به مصدق تاخت و او را به خيانت به سلطنت ايران متهم ساخت. پارچه ورماليده های سياسی ای مانند ميراشرافی و ... از سوی دربار پهلوی و استعمار انگلستان ماموريت داشتند در روزی نامه هايشان مدام به مصدق فحش دهند. جريان چپ نمايی نظير حزب توده در دفاع از حقوق زحمتکشان ايران و اردوگاه سوسياليسم واقعاً موجود سال ها مصدق را عامل امپرياليسم آمريکا ناميد. همچنين واپس گرايان مذهبی از فداييان اسلام و خمينی گرفته که اين يک به دروغ متوسل شد تا مصدق را قاتل صدها طلبه معرفی کند، تا آخوندهای پامنبری همه وهمه به مصدق ناسزا گفتند و افترايی نماندکه نثار او نسازند. اما ديديم و هنوز نيز مي توان مشاهده کرد که پس از هر کارزاری که عليه مصدق سازماندهی شد، اوچون سياوش از ميان آتش دشنام و بهتان سرافرازتر بيرون آمده و به اسطوره بدل گشته است.
با توجه به اين وضعيت عجيب نيست در دورانی که وزير خارجه پيشين آمريکا می پذيرد که حکومت ايزنهاور عليه منافع ملی ايران دست به توطئه زده و نقشه کودتای ۲۸ مرداد را تدارک ديده و به اين ترتيب به جنبش مدنی ايران ضرباتی جبران ناپذير وارد ساخته است و بخاطر آنهمه جنايت و توطئه از مردم ايران معذرت می خواهد. ناگهان آقای ميرفطروس از راه می رسد و می‌خواهد ثابت کندکه مصدق نه تنها امام زاده ‌نيست، بلکه تمام تقصيرها زير سر او است، زيرا اگر او به پيام شاه تن درداده و حاضر شده بود از نخست وزيری استعفا دهد و به نخست وزيری الهيار صالح رضايت داده بود، مسير تاريخ ايران دگر می گشت و مردم ايران به چنين سرنوشت شومی دچار نمی شدند.


ببنيم اين محقق ‌برجسته ايران چه سند تازه ای را برای توضيح تاريخ معاصر ايران کشف کرده است؟ و درگفتگو با کاوه ‌می‌گويد: يکی از رجال سياسی تاريخ معاصر ايران ( فکر می‌کنم مرحوم سيد جلال تهرانی) درخاطرات خودش می‌نويسد که درجريان ملی شدن صنعت نفت و نابسامانی های اقتصادی _ اجتماعی آن زمان، محمد رضاشاه توسط حسين علا به مصدق پيشنهاد می‌کند که با توجه به مخالفت شديد انگليسی‌ها باوی( مصدق) جهت پايان دادن به بن بست مساله نفت، بهتر است که مصدق هرکسی را که خودش صلاح می داند برای نخست وزيری پيشنهاد کند تا به مساله نفت و آشفتگی‌های سياسی _ اجتماعی موجود پايان داده شود... مصدق می پرسد : يعنی چه کسی را ؟ شاه تاکيد می‌کند: هرکسی که شما بخواهيد مثلاً الهيار صالح ر ا مصدق پاسخ می دهد: پس شما برای من نخست وزير هم می خواهيد معرفی کنيد. الهيارصالح يکی از محبوب ترین چهره‌های جبهه ملی در اين زمان _ گويا بخاطر اختلافاتی با دکتر مصدق_ در نوعی تبعيد سياسی سفير ايران در آمريکا شده بود، با اين حال، مصدق از پذيرفتن پيشنهاد معقول و منطقی شاه( تکيه ازماست)خودداری کرد و پيش آمد آنچه که می دانيم
حالا روشن می شود که چرا آقای محمدعاصمی که در دوران سلطنت محمد رضاشاه در مونيخ با کنسولگری آن رژيم در ارتباطی تنگاتنگ قرار داشت. با چنين محقق وپژوهشگر شهير گفتگو ‌می‌کند و صفحات ان مجله را دراختيار کسی می‌گذارد که پيش از انقلاب ۱۳۵۷ از موضع چپ با مصدق مخالف بود و اينک از موضع راست عليه او تاريخنگاری می‌کند.


نخست آن که کارمحقق آن نيست که خاطرات افراد را به مثابه واقعيت بپذيرد ، بلکه بايد با کار پژوهشی خود ثابت کند آنچه در خاطرات اين يا آن شخص نوشته شده درست است يا نه. پس از آن که آن ادعا به اثبات رسيد، تازه می توان از آن به مثابه سند تاريخی بهره گرفت. ديگر ̃انکه کارمحقق آن است که وقايع تاريخی را بررسی کند وعواملی راکه موجب بروز آن وقايع شدند توضيح دهد و کار را به اگر و مگر نرساند. زيرا تاريخ آن چيزی است که اتفاق افتاده است.و نه آن چيزی که ما آرزويش را داشتيم . و آخر کلام آنکه در ايران آن دوران شاه قرار بود سلطنت کند و نه حکومت. نخست وزير رامجلس تعيين می‌کرد و نه شاه. هرچند که شاه نيز می‌توانست برای مشکلات مملکت چاره انديشی کند و پيشنهادهای  خود را در اختيار مراجع ذيصلاح قراردهد.
اما شاه چه هنگامی اين پيشنهاد را به مصدق کرد؟ بررسی تاريخ نشان مي دهد که نتيجه گيری قاطع آقای ميرفطروس براين مبنا که اگر الهيارصالح جانشين مصدق می گشت، اين امر می‌توانست منجر به توافق ميان انگليس و ايران گردد، نادرست است. اين انگلستان بودکه خواستار برکناری مصدق از مقام نخست وزيری بود و خود پيشنهاد تعويض مصدق را يک بار مستقلانه و بارديگر توسط دربار توسط دربار و شاه طرح کرد. درمورد اخير درگزارش هندرسن بتاريخ ۲۴مه ۱۹۵۲(سوم خرداد ۱۳۳۱) آمده است: ديروز بعد ازظهر علاء درخواست کردکه مرا ببيند. .. علا نگران بود که سياست عدم مداخله شاه دارد به حيثيت و اعتبار او لطمه جدی می آورد... مساله اين است که شاه کی وچگونه اقدام بکند؟.. ايران مطمئن نيست که انگلستان پس از برکناری دکتر مصدق روش آشتی جويانه‌ای درپيش گيرد. بلکه بيم آن می‌رود که آن دولت با توجه به مخمصه‌ای که ايران دچارگرديده است موضع سرسختانه ای اتخاذکند و درصدد تحميل شرايطی برآيد که دولت جديد قادربه قبول آن نباشد
هندرسن متذکر می شود:از طرفی عزل مصدق از نظر بريتانيا پيش شرط هرگونه حل و فصلی تلقی می شود. اما از طرف ديگر نگرانی‌های علا را هم نمی‌توان واهی و نابجا دانست. بنابراين من(هندرسن) درمقامی نبودم که بگويم اين حرف ها مورد ندارد و شاه بايد همين حالا مصدق را برکنارسازد.
از علا پرسيدم که به نظر او درموقعيت فعلی چه کسی می‌تواند جای مصدق را بگيرد؟ او گفت از گروه سياستمداران قديم نام قوام و منصور و حکيمی درميان است. اما علا به هيچ يک از آن سه نفر اعتقادی نداشت .. ازميان اعضای جبهه ملی هم شاه بيشتر روی صالح فکر می کند. شاه ازجسارت و عزم صالح در برابر کاشانی خوشش آمده است. صالح آدمی قوی و محکم به نظرمی‌آيد (خواب آشفته نفت _ دکتر مصدق و نهضت ملی ايران _محمدعلی موحد_ رويه های ج‌۱_۴۴۳_۴۴۴_۴۴۵)


از همين نقل قول هايی که ازخاطرات هندرسن ̃̃اورديم می توان استنتاج کرد که در آن زمان سفيرکبير آمريکا درايران اطمينان نداشت که انگليس حاضر به توافق بر سرمساله نفت با دولت ايران بود و اما آقای ميرفطروس درنقش محقق بی طرف به ما می‌خواهد بفهماند که اگر مصدق به پيشنهاد معقول و منطقی شاه تن در داده بود، پيش نمی آمد آنچه که می دانيم. به عبارت ديگر او مصدق را ملامت می‌کند که اگر پيشنهاد شاه را پذيرفته بود، شاهی که دربارش مرکز توطئه عليه حکومت ملی بود، کودتا در ايران اتفاق نمی افتاد و اين حرفی است بسيارمنطقی و معقول، زيرا در آن صورت ديگر نيازی به کودتا نبود. ميرفطروس مصدق را متهم می‌کند که چون به پيشنهاد معقول ومنطقی شاه تن درنداد، درنتيجه بانی و باعث کودتای ۲۸مرداد او است، نه شاه و امپرياليست های پشتيبان او. واقعاً ‌که دست مريزاد.
گذشته از آن همه اسناد و مدارک موجودنشان می دهند که شاه نيت خير نداشت، او قصد سلطنت نداشت، بلکه می‌خواست حکومت کند. روشن است تا زمانی که جنبش ملی شدن صنايع نفت به رهبری مصدق وجود داشت و حکومت به مردم متکی بود. شاه نمی توانست همچون پدرش همزمان سلطنت و حکومت کند. پس برای آنکه به اين هدف دست يابد بايد خود را از شر مصدق راحت می کرد و برای دستيابی به اين هدف منابع طبيعی و ثروت‌های ملی ايران را به ثمن بخس به بيگانگان می فروخت. او برای دستيابی به همين هدف حتا با آخوندهای واپسگرايی چون آيت الله بهبهانی و چند اوباش ديگر همدست شده و نقشه ترور مصدق را طراحی کرد.  و برای همین منظور هندرسن را نزد او می می فرستد(22فوریه)... مصدق از فرستاده مزبور می‌خواهد به شاه بگويد که بيش از اين نمی‌تواند روش خصمانه او و دربار را تحمل کند، از اين رو روز ۲۴فوريه (پنجم اسفند) کناره گيری می کند و دليل استعفای خود را به علت ناتوانی در انجام وظايف نخست وزيری که ناشی از توطئه های شاه و دربار عليه او می باشد، به اطلاع عامه خواهدرساند (مصدق؛ سال های مبارزه ومقاومت غلامرضا نجاتی _ جلد اول _ رويه های ۵۲۰_۵۱۸)
در همين گزارش هندرسن تاکيد می‌کند که علا گفت در حال حاضر دو نفر را (برای جانشينی مصدق ) در نظر دارد ژنرال زاهدی و صالح سفير فعلی ايران در آمريکا، ممکن است ديگران هم باشند، مشکل اين است که شاه به زاهدی اعتماد کامل ندارد
به اين ترتيب ديده می شودکه شاه در فاصله چندماه يک قدم جلوتر آمد. او ديگر به يک جانشين نظامی فکر می‌کرد و تنها مشکل او اين بودکه به زاهدی اعتماد ‌کامل نداشت.
با اين چند نمونه از خاطرات هندرسن آمريکايی خواستم نشان داده باشم آن هايی که عليه حکومت ملی دکتر مصدق کودتا کردند، حقايق تاريخی را بهتر از آقای ميرفطروس محقق و پژوهشگر ‌مطرح ساخته اند. ميرفطروس همين شيوه تحقيق وبررسی را در مورد الهيارصالح نيز بکار می برد.او مطرح می سازد که گويا الهيارصالح در آن دوران سفير ايران در آمريک ابود در تبعيد سياسی بسرمی برد.البته روشن است که شاه صالح را به آمريکا تبعيد ‌نکرده بود، زيرا آنطور که ميرفطروس نقل می‌کند از جسارت و عزم صالح در برابر کاشانی خوشش آمده بود. علاوه برآن در آن دوران مصدق به شاه اجازه نمی داد بطورمستقيم در امورجاری دخالت کند. پس می ماندکانون ديگرقدرت، يعنی دکتر مصدق که بايد او را بانی اصلی تبعيد سياسی ‌صالح به آمريکا دانست. از آنجا که ميرفطروس اين حرف هارا طی گفتگو بامجله کاوه ‌طرح می‌کند، در نتيجه نيازی ندارد مدرکی و سندی ارائه دهد،اما می‌کوشد خواننده را نسبت به دکترمصدق بدبين سازد.
پيش از آن که مصدق الهيارصالح را به سفارت ايران در آمريکا منصوب کند، مقام سفارت در اختيار نصرالله انتظام قرار داشت. اين شخص اما مورد اعتماد دکترمصدق نبود. برای آن که اين مساله را برای ̃اقای ميرفطروس روشن سازيم، به کورميت روزولت مراجعه می‌کنيم او از چگونگی مداکراتی که بانصرالله انتظام کرده بود خبر می دهد ومی نويسد: نصرالله انتظام مرد بسيار زيرکی بود و از وفاداران جدی شاه به شمار می رفت . ولی مصدق در سال ۱۹۵۲ او را احضار کرد و يکی از يارانش رابه نام الهيار صالح به جای او فرستاد. (مصدق؛ سال‌های مبارزه و مقاومت _غلام رضا نجاتی ج ۲_ رويه های ۲۴_۲۵)
دکتر مصدق در مورد حفظ منافع ايران باکسی رودربايستی نداشت چنان که به روايت دکترغلامحسين‌مصدق پسرش هنگامی که در مهرماه ۱۳۳۰ همراه با هيات اعزامی نيويورک برای حضور در شورای‌امنيت سازمان ملل به آمريکا رفته بودعدم اعتماد خود رابه نصرالله انتظام آشکارا بروز داد. برای آنکه بی اعتمادی مصدق را برای خواننده آشکارسازيم ، به کتابی که پسرمصدق نوشته است ، رجوع می‌کنيم. او در اين باره می نويسد:
در مذاکرات بين سران دوکشور، سفيران آن کشورها نيز حضور دارند. درآن روز نصرالله  انتظام سفيرايران نيز درمراسم ويژه نخست‌وزير ايران درکاخ سفيد و استقبال رئيس جمهوری آمريکا از او حضور داشت(...) هنگامی‌‌که رئيس‌جمهوری پدرم را برای صرف ‌چای و استراحت به طرف دفتر کارش راهنمايی می‌کرد، انتظام نيز به دنبال اوبود. ترومن فاصله‌کوتاه راهرو تا دفتر خود را طی کرد و با توقف در مقابل در ورودی اتاق، به پدرم برای ورود به آنجا تعارف کرد، پدرم نيز با دست زدن به شانه رئيس جمهوری و اظهار ادب، تعارف متقابل به عمل آورد. تا اينجا همه چيز به روال عادی انجام گرفت.
پس از اين که پدرم و رئيس جمهوری به داخل دفتر ترومن رفتند، ناگهان پدر عقب گرد کرد و با تعارف به وزير خارجه آمريکا و مترجم کاخ سفيد که آنها نيز قدم به داخل اتاق گذاشته بودند، پيش از آنکه انتظام وارد تالارشود، با چابکی در ورودی را بست و سفير را حيران پشت درگذاشت و به رئيس جمهوری ملحق شد! انتظام که سخت ناراحت شده بود، به من و چندتن از اعضای هيات که به ‌تالار ديگری می‌رفتيم تا درانتظار بازگشت پدر بمانيم، پيوست. وی درحالی که بغض گلويش راگرفته بود، به ‌من‌گفت: اگر مرا نمی‌خواهند و به من اعتماد ندارند، عوضم کنند
(دکترغلامحسين مصدق، درکنار پدرم: مصدق رويه‌های ۹۲_۹۱)
دکتر مصدق هنگامی که ايران بازگشت صالح را بجای او فرستاد، جون به او اعتماد کامل داشت. مصدق دريافته بود که انگلستان برای تحقق منافع خود در ايران نياز به پشتيبانی آمريکا دارد. بنابراين حکومت ايران بايد درآمريکا سفيری می داشت که بتواندحرف های منطقی و خواسته های معقول ايران را دراختيار زمامداران قدرت درآمريکا قرار می داد و نه آنکه بخاطر وابستگی به دربار از سياست حکومت انگلستان هواداری می کرد.
حکومت انگليس در آن دوران می‌کوشيد برای آمريکا روشن سازد که درايران خطر به قدرت رسيدن کمونيست ها وجوددارد و اگر حکومت مصدق ادامه يابد_ چون او از آزادی های مدنی دفاع می‌کرد_ درنتيجه کمونيست ها در هيبت حزب توده خواهندتوانست به قدرت سياسی دست يابند.تا روزی که ترومن رئيس جمهورآمريکا بود، حکومت انگلستان نتوانست توافق او را برای انجام کودتا درايران بدست آورد. اما با پيروزی آيزنهاور درانتخابات رياست جمهوری اوضاع دگرگون شد.اوکه يک نظامی بود و درجنگ جهانی دوم رهبر ی ارتش آمريکا را در دست داشت ، برای جلوگيری از گسترش حوزه قدرت شوروی از سياست انگلستان حمايت کرد و به اين ترتيب برنامه کودتا به رهبری آمريکا طراحی و اجرا گرديد. بنابراين در آن دوران که هنوز ترومن رئيس جمهور آمريکا بود، صالح بايد مانع از اتحادآمريکا و انگلستان عليه ايران می گشت. او يکی از ياران واقعی و صميمی نهضت ملی ايران و دکتر مصدق بود که دريکی از مهم‌ترين کميسيون هاکه کميسيون نفت بود، عضويت داشت. همچنين زنده ياد صالح عضو هيات نمانيدگی ايران درشورای امنيت بود و پس از آنهم به سفارت ايران در ايالات متحده برگزيده شد که هر دو پست نشان از اعتماد دکترمصدق به او دارد. در آن دوران خطير که دکتر مصدق ميان دو قدرت بزرگ روس و انگليس سياست موازنه منفی را پيش می برد، نزديکی ايران به ايالات متحده که تا آن دوران در ايران دارای عملکرد استعماری نبود، اهميت فراوانی داشت. به همين دليل نيز حزب توده مصدق را عامل امپرياليست آمريکا مي ناميد و مدعی بودکه او می‌خواهد ايران را به امپرياليسم آمريکا بفروشد. نتيجه آنکه سفارت ايران درايالات متحده از اهميت ويژه ای برخوردار بود وبه ناچار بايستی کسی متصدی اين امر می بودکه از اعتماد کامل و وثوق دکتر مصدق برخوردارباشد و الهيار صالح شايسته ترين شخص برای اين پست بود.
پس از پيروزی کودتا، زاهدی خواستار ادامه کار صالح بود. ولی او نپذيرفت و پس ازبازگشت به ايران نيز هيچ شغل دولتی را قبول نکرد.صالح در سال ۱۳۳۹ نامه ای به دکتر مصدق نوشت که در آن او راپيشوا خطاب کرد. همين چند نکته ساده آشکار می سازند که ادعای آقای ميرفطروس مبنی برتبعيدسياسی صالح ترفندی است برای مشوب کردن اذهان ساده باور مردم.
واقعيت اينست که مصدق رهبر نهضت ملی ايران بود و هنوز نيز رهبرمعنوی جنبش ملی ايران نيز هست چه دشمنانش بخواهند و چه نخواهند. هم اينک در داخل کشور دانشجويان حتا شايد نام سازمان سياسی وی _جبهه ملی_ را بر زبان نياورند ولی بارها گفته‌اند که مصدق را رهبر معنوی جنبش اخير نيز می‌دانند. رهبری يک جنبش را مردم کوچه و بازار تعيين می‌کنند.يعنی توده مردم است که در اين زمينه نقش تعيين کننده دارد.افکارعمومی مردم ايران هنوزکه هنوز است از مصدق خاطره ای مثبت دارد و بنابراين کسانی که می خواهند دوباره سلطنت آريامهری را در ايران بازسازی کنند. به محققين و تاريخ نويسانی از قماش ميرفطروس نياز دارند که کارشان گل آلودکردن زلال تاريخ است. آن هم با اين پندارکه می‌توان پس از فروپاشی جمهوری اسلامی از پيروی مردم ايران از راه و آرمان های مصدق جلوگيری کرد. دراين زمينه ميرفطروس مسئوليت چنين کاری را برعهده گرفته است. برای آنکه بدون دليل حرفی نزده باشم ، باز به همان گفتگو ‌مراجعه می‌کنيم.


او برای آنکه نشان دهد دکتر مصدق امامزاده ‌بدون معجزی‌است، می‌گويد: اصرار و پافشاری دکترمصدق در حفظ مقام نخست وزيری) را با رفتار سياسی قوام السلطنه (جهت برکنارکردن از پست نخست وزيری) وقتی با هم مقايسه کنيم، می بينم که نه دکترمصدق خالی از ضعف و اشتباه بوده و نه قوام السلطنه آن چنان خائن و وطن فروش و قدرت پرست.
و سرانجام به اين نتيجه می رسد که نبايد بت سازی کرد و بلکه بايد از شخصيت‌های سياسی معاصر ايران افسانه زدايی نمود. او اين حرف‌های عام را  می زند، تا بتواند بت ‌مصدق را خراب کند و يا آنکه چنين بنماياند که در باره مصدق افسانه سازی ‌کرده اند و با افسانه زدايی می توان به نقش واقعی او  پی برد. اين نقش واقعی چيست؟ بنابراظهارات آقای ميرفطروس چون چند نشريه خارجی مصدق را قهرمان ملل شرق ناميده بودنداو مانند همه قهرمانان واقعی، نمی‌خواست که آسان و بی دردسر، تسليم شرايط شود و چه بسا می‌خواست قهرمان بماند. ‌اين تحليل داشنمندانه ‌کسی که نشريات وابسته به اردوگاه سلطنت طلبان او را محقق و پژوهشگر می‌نامند. يک مبارزه اجتماعی تا بدان حد نزول می‌يابد که رفتار فردی و آنهم تمايل به قهرمان بودن سبب می شود تامردی با تجربه وکارنامه سياسی دکتر مصدق بانی و سبب کودتای ۲۸ مردادگردد. دفاع از حقوق مردم ايران و مقاومت دربرابر جبهه مشترکی که حکومت های انگليس وآمريکا عليه جنبش جبهه مشترکی که حکومت های انگليس و امريکا عليه جنبش آزاديخواهانه و استقلال طلبانه مردم ايران بوجودآورده بودن، ربط پيدا می‌کند به مسايل انسانی، روانشناختی و شخصيتی ‌مصدق. خلاصه آنکه تمامی تلاش آقای ميرفطروس درآن است که از کودتاچيان دفاغ کند وبه بت ‌مصدق بتازد. اما او از خود نمی‌پرسد اگر مصدق آن قدر قدرت پرست بود، چرا در تير ۱۳۳۱ از نخست وزيری استعفا داد و هنگامی به قدرت بازگشت که مردم ايران با قيام خود او را مجبور به بازگشت به قدرت کردند. کسی که بر اساس آن‌چنان جنبشی مجبور به‌بازگشت به قدرت کردند، کسی که بر اساس آن‌چنان جنبشی مجبور به کسب قدرت شده است، بايد انسانی غيرسياسی باشد، هرگاه به پيشنهاد شاه گردن می نهاد و درست در هنگامی که دو حکومت آمريکا و انگلستان عليه منافع مردم ايران به توافق رسيده بودند و از حکومت ايران تسليم بی قيد و شرط را می‌طلبيدند، ميدان را خالی کند و مردم را تنها گذارد. همانطور که گفتيم انگلستان درصدد تعويض نخست وزير ايران بود و با اين هدف روشن که برنامه ملی کردن صنايع نفت را معوق گذارد و دستاويز او برای اينکارخطر کمونيسم بود. تصوراينکه هرآينه با کناره گيری مصدق همچنان بر اساس حفط منافع ملی بتوان مشکل نفت را حل کرد ، تصور باطلی است، چنانکه پس از سقوط مصدق، دکتر امينی هم نتواسنت انگليس را به سازش مجبورسازد. حکومت انگليس برای برکناری مصدق با سيد ضيا، قوام السلطنه و تقی زاده تماس گرفته بود. در اين ميان تقی زاده شجاعانه تقاضای دولت انگليس را رد کرد وگفت: دولت مصدق قادراست که باخطر کمونيسم مقابله کند. مخالفان مصدق هم برخلاف آنچه می‌گويند نيرومند نيستند و بريتانيا بايد کوشش خود را به توافق با همين دولت مصروف گرداند. ( خواب آشفته نفت_ دکتر مصدق و نهضت ملی ايران محمدعلی موحد _ جلد اول رويه های ۴۳۹_۴۳۸)
برخلاف تقی زاده، قوام السلطنه پذيرفت که جانشين مصدق گردد.اما شاه از قوام و سيد ضيا که هر دو از پدرش زخم خورده بودند و سياستمداران با سابقه بود می ترسيد. از آن سه تن تنها تقی زاده بود که جريان مذاکره با حکومت انگليس را به اطلاع دکتر مصدق رساند و موجب خشم دربار گشت، زيرا به دستور دربار نشريه سپهر ‌عليه تقی زاده مطالبی نوشت.
اما اوج بی بندوباری پژوهشگری ميرفطروس را می‌توان درتلاش او يافت که می‌کوشد با تکيه به اظهارات دکتر غلامحسين صديقی چنين وانمود سازد که رفتار کودتاچيان با دکتر مصدق و يارانش بسيار محترمانه و دوستانه بوده است.او از دکتر صديقی که وزير کشور دکتر مصدق بود، روايت می‌کند وقتی دکتر مصدق و يارانش خود را به فرمانداری نظامی تسليم کردند، برخورد ماموران نظامی _ خصوصاً برخورد سرلشکر باتمانقليچ و سپهبد زاهدی_ با دکتر مصدق و يارانش_، بسيار محترمانه و دوستانه بود ! ( به روايت دکتر صديقی باتمانقليچ حتا به سوی افرادی که بر عليه مصدق شعار می دادند حمله برد و آنها را پراکنده کرد.) گيريم که باتمانقليچ چنين رفتاری داشت اما آيا تمامی جريان کودتا به همين رويداد خلاصه می شود؟ آيا کودتاچيان به خانه دکتر مصدق حمله نکردند تا او را به قتل رسانند؟ از ميرفطروس می‌خواهم گفتگوی سرتيپ ممتاز فرمانده محافظين خانه مصدق را بخواند که چگونه کودتاچيان با مسلسل و چهارتانک مجهز تاساعت ۸ شب آن  را به گلوله بستند و نه تنهاخانه وی، بلکه حتا کاشی های ساختمان نيز توسط اوباش و اراذل سازمان يافته غارت شد.  حتا تصويرهایی که ازخانه مصدق بجامانده است گويای ابعاد فاجعه ای است که بدست کودتاچيان انجام گرفت. همچنين ميرفطروس گويا از ياد برده است که شعبان بی مخ با چاقو به دکتر فاطمی يار وفادار نهضت ملی حمله کرد، کسی که پس از دستگيری و محاکمه فرمايشی توسط شاه تيرباران شد.
پنجه برچهره ی مصدق کشيدن گرچه از ارج و قرب او نمی کاهد،اما کوشش بيهوده ای است که هنوز از جانب سلطنت طلبان ادامه دارد و نشان از پايمال شدن حد و مرز شرم و آزرم نيز هست. آقای ميرفطروس مدتی است از اين خط قرمز گذشته است.
__________________________________________________
نقل ازمجله طرحی نو شماره ۵۶ اکتبر
۲۰۰۱