زندگینامه سیاسی ـ شخصی کوتاه بابک امیرخسروی

برای کتاب فرهنگ ناموران ایران

ایام کودکی درتبریز

در سوم شهریور 1306 در شهر تبریز در خانواده ای نسبتا مرفه پا به جهان گذاشتم. پنجمین و آخرین فرزند خانواده بودم. پدر بزرگم مردی بسیار نیکدل و مهربان بود. او به آداب و مناسک دینی دلبستگی خالصانه داشت و به کارهای خیریه مشتاق بود، از جمله با هزینه شخصی خود مسجدی برای اهل محل روبروی منزل ما در خیابان تربیت احداث کرد. مخارج روضه خوانی ونمازگزاری و دیگر امور نگهداری مسجد را نیز خود به عهده گرفت.

 

پدر بزرگ ما، میرزاعلی قاجار، مالکی به راستی خوش قلب و نیکوکار بود. ازمادرم وعمه ها شنیده بودم که "آقا" در سال های قحطی و خشکسالی، برخلاف ملاکان دیگر که فرصت را برای احتکار و گران فروشی مغتنم می شمردند، انبارهای گندم را به روی دهقانان باز می کرد و هرچه داشت در طبق اخلاص می گذاشت. مادر بزرگ پدری ام نیز زنی نیک نهاد بود و به دستگیری از کودکان بی سرپرست و محروم، شهرت داشت. بزرگترهای ما از "کرامات" آنها، احتمالا با شاخ و برگ فراوان، تعریف ها می کردند. گمان دارم که شنیدن این داستان ها در شکل گیری عواطف کودکانه ام مؤثر بوده و بعدها در جوانی در گرایش من به افکار چپ گرایانه و عدالت خواهانه نقش داشته است.

 

پدرم بر خلاف پدربزرگ، آدمی آزاده و دنیادوست و بسیار خوشگذران بود! از جوانی هوادار جنبش مشروطه بود و زیر نفوذ افکار دایی پدری ام شادروان مصدق الملک جهانشاهی قرار داشت، و کنار او، در فعالیت های مشروطه خواهان تبریز شرکت کرده بود. به یاد دارم که در اوایل دهه 1320 که خانواده ما به تهران آمده بود، شادروان احمد کسروی که در تدارک تألیف کتاب "تاریخ هژده ساله آذربایجان" بود، بارها به دیدار پدرم آمد و برای ثبت برخی از رویدادهای آن دوران که پدرم در تبریز از نزدیک شاهد آن بود، با او گفتگو کرد. من از روی کنجکاوی، روایت های پدرم را در چند دفترچه تندنویسی کرده بودم. متاسفانه همه این یادداشت ها پس از کودتای 28 مرداد، از بین رفت. هنگامی که نظامیان برای دستگیری من به خانه ریختند، مادرم به خیال خود، برای حفظ "اسرار" من، هرچه کاغذ و یادداشت دم دست یافته بود، بی درنگ به آتش سپرده بود و درآن میان چیزهای بسیاری را که برایم ارزشمند بود سوزاند. مانند نت های موسیقی که بخشی از آن دستنویس استادم ابوالحسن صبا بود، و یا دفترچه اشعاری که احساسات و عواطف مرا در سال های نوجوانی بازتاب می داد.

 

تحصیلات ابتدائی و دو سال اول متوسطه را در دبیرستان های پرورش و رشدیه تبریز گذراندم. با پیش آمدن رویداد سوم شهریور 1320 و اشغال آذربایجان توسط ارتش سرخ، پدرم بی درنگ دست ما را گرفت و به تهران آورد. او از دوران مشروطیت ورویداد های پس ازآن ازجمله ماجرای اولتیماتوم روس ها در سال 1911 و اشغال آذربایجان، مانند همه آذربایجانی ها خاطراتی بس تلخ داشت و رفتارخشن و تحقیرآمیزنظامیان روس را درکشتار آزادیخواهان تبریزازیاد نبرده بود. ورود سربازان شوروی، برای او همان دوران سیاه را تداعی می کرد.

 

کوچ به تهران

به این ترتیب، 14ساله بودم که به همراه خانواده از تبریز به تهران کوچ کردیم و در شهر غریبه در همسایگی منزل دایی ام خانه گرفتیم. درخانه اجاره ای تهران از باغ و گلشن دل انگیزی که در تبریز داشتیم، خبری نبود. در محیط تازه احساس غریبگی می کردم و همدمی نداشتم. از همه سو، بانگ و آوای فارسی بلند بود که به گوشم نا مأنوس می آمد. از نداشتن دوست وهمبازی در عذاب بودم. جز راه منزل به مدرسه، یعنی از جاده قدیمی شمیران تا مدرسه علمیه که پشت مسجد سهپسالار بود، جائی را نمی شناختم. یاد باغ گلستان وملت باغی و ارک تبریز و آن بازی های پرسروصدا با بچه های فامیل، قلب کوچکم را در هم می فشرد.

 

یکی دو سال اول زندگی در تهران، به سختی گذشت. به ویژه ازماجرای جاهلانه وسبکسرانه ترک و فارس، که متاسفانه در مدرسه رواج داشت، رنج می بردم. اما این دوره تیره و تار زیاد طول نکشید و کم کم با زندگی تازه خو گرفتم.

 

درهمان دو سه سال اول بود که به پیروی از حال و هوای روزگار، به سیاست کشیده شدم. به یاد دارم که در کلاس ادبیات، آموزگار جوان ما آقای احسان یارشاطر از ما خواسته بود که درباره یکی از شخصیت های تاریخی انشا بنویسیم. من به خاطر مقالاتی که تصادفا همان روزها به مناسبت سالگرد انقلاب اکتبر در روزنامه اطلاعات خوانده بودم، سرگذشت لنین را موضوع انشای خود قرار دادم! در سال 1322 در ایران هنوزفضای آلمان دوستی (ژرمنوفیلی) همچنان قوی بود. انشای من فحش و ناسزای همشاگردی ها را به دنبال داشت. پای تخته سیاه گریه سر دادم تا اینکه آقای معلم به دادم رسید و ازباران شماتت نجاتم داد. هنوزسخنان آرام بخش استاد درگوشم طنین اندازکه با لحنی تند گفت:چرابچه راآزارمی دهید؟ خودم گفته بودم! آنگاه با یک نمره 18 که معمولش نبود، مرا با نگاهی مهربان بسوی نیمکت ام هدایت کرد.

 

این ماجرا کنجکاوی مرا برانگیخت و شاید به خاطر ترمیم غرور آسیب دیده ام، دنبال موضوع را گرفتم! بی گمان این حادثه که تصادفی بیش نبود، سمت وسوی زندگی مرا ترسیم کرد. درآن سال بود که پایم به باشگاه نیرو وراستی کشید. درآغازبرای بازی شطرنج که ازکودکی آموخته بودم و پینگ پونگ، که تا حدی درآن مهارت داشتم. اما آنجا کم کم با گردانندگان روزنامه ایران ما و حزب تازه بنیاد آن ها آشنا شدم. درجلسات سخنرانی شرکت می کردم و به بحث ها گوش می دادم. گردانندکان آن جریان بیشتر چپ اما با گرایش ملی بودند. در سال 1327 شماری از فعالان آن به طور جمعی به حزب توده ایران پیوستند. در واقع من قبل از این که با نشریات حزب توده آشنا شوم، روزنامه های ایران ما، داریای حسن ارسنجانی، و مردامروز محمد مسعود را می خواندم.

شرکت دراولین حرکت سیاسی. جنبش دانشجوئی وپیوستن به حزب توده ایران

اولين اقدام و شرکت من دريک حرکت سياسی در ۲۳ اسفند ماه ۱۳۲۳صورت گرف۰ دکتر مصدق درمجلس عليه سهيلی نخست وزيرومحمد تدين وزيرکشوراعلام جرم کرده وخواستارخواندن پرونده آن ها بود۰ ولی با کارشکنی های جناح راست مجلس به رهبری سيدضياء - دکتر طاهری مواجه بود۰ دکتر مصدق به حال اعتراض و با گفتن: اين جا مجلس نيست دزدگاه است، با حالت قهرمجلس را ترک کرد و خانه نشين شد۰ مردم وبازارودانشگاهيان بخاطر دکترمصدق که محبوب مردم بود به هيجان در آمدند و به عنوان همدردی با دکتر مصدق بازارتعطيل شد۰ مردم به سوی خانه او روانه شدند۰ دانشجويان حقوق همراه با ساير دانشجويان نيزبه اين حرکت پيوستند۰ من آن وقت دانش آموزسال آخردردبيرستان دارالفنون بودم۰ صبح اوّل وقت عده ای از دانشجويان به مدرسه ما آمدند و پس از سخنرانی کوتاه از ما دعوت کردند به تظاهرات دانشجويان ومردم بپيونديم۰ کلاس ها را تعطيل کرديم و به همراه دانشجويان به سوی خانه دکتر مصدق در خيابان کاخ راه افتاديم۰ چند وچون راه افتاذن من ازمنزل دکترمصدق، چسبیده به اوتوموبیل او تا میدان بهارستان وسپس دیدارم ازاو درصحن مجلس، ازرویدادهای هیجان انگیزو فراموش نشدنی زندگی سیاسی من است.

 

از آغاز زندگی در تهران چنان شیفته واربه موسیقی و نغمه ی ساز صبا که از رادیو پخش می شد، علاقه مند شده بودم که مجدانه به آموزش نوازندگی ویولن پرداختم. سالیان دراز شاگرد شادروان استاد ابوالحسن صبا بودم و با تلاش فراوان در شمار شاگردان ممتاز آن استاد یکتا در آمدم. از آن روزها خاطره هایی زیبا و فراموش نشدنی برایم مانده است. ویولون سالیانی دراز همدم من بود و هنوز دریغ می خورم که نتوانستم به این پیوند وفادار نماندم.

 

پائیز 1324 به حزب توده ایران پیوستم. گامی بود که بیشتر از روی احساسات جوانی برداشتم و بی گمان از جوشش ها و غلیان های سیاسی تبریز تأثیر گرفته بودم. روشن است که از پیامدهای سنگین این کار خبر نداشتم و نمی دانستم که آن اقدام، تمام سرنوشت و آینده مرا رقم خواهد زد. ابتدا با حزب ارتباطی متعارف داشتم، اما پس از 15 بهمن 1327 یعنی حادثه تیراندازی نافرجام به شاه در صحن دانشگاه و غیر قانونی شدن حزب، فعالیت های حزبی من سخت گسترش یافت و تمام کار و زندگی مرا اشغال کرد.

 

از نظر شخصی نخستین پیامد ناگوار این "زندگی حزبی"، فاصله گرفتن تدریجی از ساز ویولون و سرانجام کنار گذاشتن آن بود. چیزی که پیش از آن حتی تصورش برایم دشوار بود. در دوران فعالیت مخفیانه، که به عنوان کادری حرفه ای تمام وقتم را وقف حزب کرده بودم، ناچار شدم کار در رشته مهندسی و زندگی عادی را هم کنار بگذارم. در زندگی "انقلابی" تازه ای که شروع کردم، پرداختن به اشتغالات روحی و شخصی دیگرازنوع ساززدن، جایی نداشت ودرآن حال واحوال سیاسی ـ فرهنگی جامعه ایران مانعه الجمع می نمود!

 

در سال های پرشور و هیجان ملی شدن صنعت نفت و حکومت ملی دکتر محمد مصدق، مسئول کمیته حزبی دانشگاه بودم. آن سال ها، دانشگاه تهران تنها دانشگاه کشور بود و در صحنه سیاسی جایگاه بسیار برجسته ای داشت. مراکز آموزشی عالی دیگرکم اهمیت بودند: درتبریزیکی دو دانشکده با چند صد دانشجو، درکرج دانشکده کوچک کشاورزی و درآبادان دانشکده محدود نفت بود. البته دانشگاه تهران نیز بیش از چند هزار دانشجو نداشت. اما تشکیلات حزب توده ایران با سازمان جوانان وابسته به آن، بیش از 900 دانشجوی فعال و مبارز را در بر گرفته بودند! با چنین نیروی بزرگی، که یکپارچه و با برنامه عمل می کرد، توده ای ها به آسانی رهبری و هدایت جنبش دانشجویی را به دست گرفته بودند.

 

 

سازمان دانشجویی حزب توده ایران که در آستانه شبه کودتای 15 بهمن به زحمت 100 تا 130 نفر عضو داشت، پس از آن و در شرایط فعالیت زیرزمینی، به سرعت گسترش یافت و به یک تشکیلات چند صد نفری با روحیه قوی و انضباط آهنین فرا روئید. در سال 1329 و همزمان با آغاز جنبش ملی شدن صنعت نفت، سازمان دانشجویان دانشگاه تهران به ابتکار و هدایت توده ای ها، فعالیت علنی و قانونی خود را آغاز کرد. بعدها به ویژه از سال 1331 به خاطر چپ روی ها و کارشکنی های حزب توده ایران در برابر دولت ملی دکتر مصدق، از نفوذ و اعتبار ما در میان دانشجویان تا حدی کاسته شد. هم زمان، حلقه ها و هسته های دانشجویی طرفدار جبهه ملی شکل گرفتند وبه رویارویی با توده ای ها برخاستند.

 

اولین درگیری ها با رهبری حزب

سیاست مخرب و ضد ملی رهبری حزب توده ایران در قبال حکومت دکتر مصدق مورد تائید همگان درحزب نبود. کم نبودند کادرهای حزبی که با سیاست و روش رهبری مخالف بودند. به گواهی شخصی می توانم شهادت بدهم که محفلی از کادرهای حزبی تقریبا از همان ابتدا با سیاست رهبری برخورد انتقادی داشتند. مغز متفکر و چهره برجسته این جریان محمد حسین تمدن بود و من جوان ترین فرد آن محفل بودم. مناسبات ما خصوصی و بر پایه دوستی ها و آشنائی های قبلی بود.

 

حدس می زنم که هسته های دیگری هم وجود داشت. می دانم که در کمیته ایالی تهران نیز کسانی بودند که به سیاست رسمی حزب انتقاد جدی داشتند. منتهی به خاطر فضای تنگ فعالیت زیرزمینی و به ویژه به دلیل سرشت ضد دموکراتیک اصل لنینی سانترالیزم دموکراتیک، که هیچ صدای مخالفی را تحمل نمی کرد، اعتراض ها در نطفه خفه می شد و به بحث آزاد و همگانی راه نمی یافت. بعد از کودتای 28 مرداد در ملاقاتی با شادروان ایرج اسکندری در وین، از او شنیدم که در نامه هایی مفصل سیاست رهبری 5 نفره حزب در ایران را به نقد کشیده و آنها را به ضرورت پشتیبانی از دولت دکتر مصدق فرامی خوانده است. این دست نامه ها طبعا از کادرها و توده حزبی در ایران پنهان مانده بود.

 

درآن سال های سرنوشت ساز، دست تصادف رهبری حزب را یکسره دراختیار اعضای هیئت اجرائیه پنج نفری قرارداده بود که قاطبه آن ها افرادی سخت کم مایه وکوته بین بودند. آنها از تدوین سیاستی آگاهانه و مدبرانه در آن شرایط حساس نهضت ملی ناتوان بودند. اما در عین حال با بهانه کردن شرایط مخفی از برگزاری نشست ها و گردهمایی های حزبی مانند پلنوم و کنفرانس و کنگره شانه خالی می کردند، تا سکان رهبری بدون دردسر دردست بی کفایت شان باقی بماند. ژرفای فاجعه بار این بی کفایتی در روز سرنوشت ساز 28 مرداد به نمایش درآمد. هیئت احرائیه با امکانات گسترده حزبی و آمادگی رزمی افراد، تمام روز دست روی دست گذاشت و به تماشای حرکت شومی نشست که ظرف چند ساعت به دولت قانونی دکتر مصدق خاتمه داد! ضربه ای چنین سنگین لازم بود تا کادرها و اعضای حزب به ابعاد حیرت انگیز نادانی و بی کفایتی هیاتی پی ببرند که دو سال تمام مجریان سیاستهای ویرانگر آن بودند. از آن پس اعتراضات و انتقادات به رهبری به طور روزافزون گسترش یافت. طشت بی کفایتی رهبران از بام افتاده بود و دیگر افزار زنگ زده "سانترالیسم دموکراتیک کاربرد نداشت.

 

من از بهار سال 1331 دیگر نقشی در تشکیلات دانشحویی تهران نداشتم و با ماموریت حزبی به آذربایجان رفته بودم. مسئولیت کمیته حزبی شهر و حومه تبریز و معاونت کمیته ایالتی آذربایجان با من بود. تبریز بودم که در تیر ماه 1332 به پیشنهاد هیئت اجرائیه، به عنوان عضو "کمیته ملی فستیوال" همراه با هیأت نمایندگی 100ـ 150 نفری از دانشجویان وجوانان، ونیز گروهی از هنرمندان، نویسندگان، فرهنگیان و روزنامه نگاران برای شرکت در فستیوال جهانی جوانان و دانشجویان، از راه شوروی به بوداپست (پایتخت رومانی) رفتم. مسافرت این دلگاسیون به رومانی علنی و با موافقت و اجازه دولت مصدق صورت گرفت.

 

بازگشت دلگاسیون درروزهای آغازین شهریورماه با روی کار آمدن دولت کودتای سرلشگرزاهدی مصادف شد! همه ما را به محض ورود به بندر انزلی دستگیر کردند و در تهران تحویل زندان دادند. از شرح آن چه بر ما گذشت می گذرم.

 

پس از آزادی از زندان موقت شهربانی تهران و مراجعت به محل فعالیت حزبی ام در آذربایجان، به زبانی تندتر به انتقاد از سیاست رهبری حزب ادامه دادم. اینک اکثر اعضای کمیته ایالتی آذربایجان نیز با من همزبان بودند. رهبری حزب اعتراض های درونی را طبق معمول با تنبیه و مجازات پاسخ داد. در تشکیلات حزبی کادرهای نامطلوب را کنار گذاشتند و جای آنها را به افراد مطیع و سر به راه دادند. به این ترتیب، با ترفندهایی مانند پرونده سازی، همه مسئولان کمیته های ایالتی را در سطح کشور تغییر دادند، اما در آذربایجان با مقاومت روبرو شدند! در آنجا به ویژه من و فرج الله میزانی (جوانشیر) سد راهشان شده بودیم.

 

من در یکی ازنامه هایم از تبریز، پس از برشمردن انتقادات و اقامه دعوا، نوشته بودم:با این وصف، من دیگربه این کمیته مرکزی اعتماد ندارم! همین جمله را بهانه کردند و در مأموریتی که برای دادن گزارش به تهران آمده بودم، مرا از بازگشت به تبریز منع کردند. هدف آن بود که پیش از بازگشت من مشکل آذربایحان را به شیوه خودشان حل کنند. شادروان دکتر حسین جودت که در امور آذربایجان مسئول مستقیم ما در هیئت اجرائیه بود و سر نخ توطئه ها را نیز در دست داشت، در برابر اعتراض من گفت: نمی شود کسی را که به کمیته مرکزی اعتماد ندارد در رأس یکی از سازمان های مهم حزبی قرار داد. بالاخره مرا برای محاکمه به دادگاه حزبی سپردند.

 

این محاکمه شش هفت ماهی طول کشید. تیر رهبری به سنگ خورد و من سربلند بیرون آمدم. یکی از دلایل سالم جستن من آن بود که تصادفا محمد حسین تمدن، که قبلا وصف او رفت، در ترکیب هیئت محاکمه کننده حضور داشت. تمدن با اینکه تنها عضو مشاور کمیته مرکزی بود، اما به خاطر دانش و سجایای اخلاقی کم نظیرش در حزب اعتبار ویژه ای داشت. سیر حوادث نیز درستی سمت گیری او را نسبت به جنبش ملی شدن صنعت نفت به ثبوت رسانده و اعتبار او را دوچندان کرده بود. گرچه او در دادگاه کذایی در اقلیت قرار داشت، اما داوری و گزارش او به سود من تمام شد. پس از اعلام رأی، خوشحال بودم، چون خیال می کردم دیگر مانعی در برابر بازگشتم به آذربایجان وجود ندارد!

 

رویدادهای بعدی نشان داد که رهبری حزب عزم خود را جزم کرده است که مرا به هر قیمتی از تشکیلات آذربایجان دور کند. این بار با ترفند تازه ای پیش آمدند. تصمیم جدید هیئت اجرائیه این بود که من به نمایندگی از سازمان دانشجویان دانشگاه تهران برای شرکت در دبیرخانه اتحادیه بین المللی دانشجویان (ا.ب.د.) به پراگ (چکسلواکی) بروم. دربادی امر با این تصمیم مخالفت کردم و بر بازگشت به تبریز اصرار ورزیدم و دلایل بسیاری ارائه دادم. از جمله به آنها گفتم که من دیگر دانشجو نیستم؛ یا انگلیسی نمی دانم که زبان کار این سازمان بین المللی بود. یا عذر آوردم که در زندان تعهد کتبی سپرده ام از حوزه قضائی تهران خارج نشوم، و حالا که تحت تعقیب هستم، نمی توانم به شهربانی بروم و تقاضای گذرنامه کنم. اما تمام این حرفها بی اثر بود. به زنده یاد مصطفی لنکرانی مأموریت دادند تا با امکانات و روابطی که داشت، پاسپورتی به نام "هوشنگ سعادتی" برایم تهیه کند. سپس هزار تومان برای خرج سفرم دادند و مرا به دست راننده اتوبوسی از رفقای خودمان سپردند و از راه مرز ترکیه به اروپا روانه ام کردند!

 

دیداردوباره ی دکترمصدق

پیش از ترک ایران ماجرای مهمی برایم پیش آمد که دریغم می آید از ذکر آن بگذرم. اقامت اجباری من در تهران مصادف بود با محاکمه رهبر نهضت ملی ایران دکتر محمد مصدق. به مناسبتی توانستم در دو جلسه دادگاه او حضور یابم و از فاصله چند قدمی سیمای آن مظهر آزادی خواهی و میهن دوستی را که برایم بسیار گرامی بود، ببینم و سخنان گرم او را بشنوم. شرح این ماجرا را به اختصار از دفتر خاطراتم نقل می کنم:

 


دختر دایی ام ليلی با دختر سرتيپ خزاعی، عضو هيئت رئيسه دادگاه دکتر مصدق، هم شاگردی و دوست بود! او روزی پرسید: می خواهی دادگاه مصدق را ببينی؟ با شوق و شگفتی پرسيدم: مگرامکانش هست؟ دوستی اش با دختر خزاعی رابرایم بازگو کرد. من هم با شور و شعف استقبال کردم و او ترتیب کار را داد. به این صورت که برای دو نفر به اسم خودش کارت گرفت، چون نام خانوادگی او هم اميرخسروی بود. پدر او دادستان کل استان تهران بود و برای او مشکلی ایجاد نمی شد، به علاوه کارت ها را خود سرتيپ خزاعی صادرمی کرد!

 

به این ترتیب توانستم دو بار به دادگاه دکترمصدق راه پیدا کنم و از نزدیک آن مرد بزرگ را ببینم. يک بار در دادگاه بدوی و بار دوّم در دادگاه تجديد نظر. اواخر آبان 1332، اوّل صبح همراه دختر دائی ام به طرف سلطنت آباد روانه شديم. سلطنت آباد از مراکز نظامی بود و دکتر مصدق را همان جا به بند کشیده بودند. دادگاه در سالن آیينه برگزار می شد۰ پس از ارائه کارت وارد تالار شديم و در گوشه ای نشستيم. می دانستم که سالن پُر از مأموران مخفی و افراد شاه پرست است و من در میان آنها وصله ناجور هستم. دلهره داشتم و سخت نگران بودم که مبادا شناخته شوم. زيرچشمی همه جا را می پائيدم که يک مرتبه در ضلع چپ تالار به ترتیبی که نشسته بودیم، دری باز شد. در لحظه همه چيز فراموشم شد. دکتر مصدق را درآستانه دیدم که دو افسر زير بازوی او را گرفته بودند! لباده خاکستری تيره به تن داشت. عصا به دست، با سری خميده و افتاده بر شانه راست، سخت شکسته و رنجور می نمود. حالت رقت انگیز و مظلومانه او با دکتر مصدقی که ده سال پيش تر ديده بودم بس متفاوت بود.

 

از ديدن مصدق در آن حالت نزار، بی اندازه منقلب و پريشان شدم. با خود گفتم: وای بر ما! اين همان سیاستمداری است که خواب را بر بزرگ ترين امپراتوری جهان و ارتجاع داخلی حرام کرده بود! دلم می خواست از جا بلند شوم و فرياد بزنم: بی شرف ها، با وجدان آگاه ملت ايران چه کرده ايد؟ درد ميگرِن، که سابقه داشت، چنان به گیجگاه و حلقه چشم هايم هجوم آورده بود که لحظاتی سرگیجه گرفتم و نفهميدم دکترمصدق اين چند متر ميان در و جایگاه متهمان را چگونه پيمود! از ديدن مصدق سخت متأثر شده بودم. کنترل اعصابم را از دست داده و از یاد برده بودم کجا هستم! 
به راستی که:

 

چنان پُر شد فضای سينه از دوست که ياد خويشتن رفت از ضميرم!

 

تنها با ضربه های پای ليلی به ساق پايم و فشار دست ظريف او بر بازويم بود که به خود آمدم و صدای او را شنیدم که در گوشم نجوا می کرد: خسرو جون چته، چيکار داری می کنی؟ (در خانواده مرا به اسم خسرو صدا می کنند.) اشک بی اختیار از ديدگانم جاری بود. خوشبختانه چشمی بدخواه نگاهش به ما نبود. دوست و دشمن به دکتر مصدق خیره شده بودند، که مثل افتاب می درخشید. اشک هايم را یواشکی پاک کردم، آرامش خود را باز يافتم وبه مصدق چشم دوختم. روی نيمکت متهمان بين دو وکيل نظامی نشسته، سر بر نيمکت گذاشته، خوابيده بود! امّا هر از گاهی سرش را بلند می کرد، چند کلمه ای به گوش وکيل خود زمزمه می کرد و دوباره می خوابيد! تا اينکه هيئت رئيسه وارد دادگاه شد. همه به احترام برخاستند. دکتر مصدق نيز نيم خيز شد.



در جريان دادگاه، کم مانده بود که دوباره اشکم سرازير شود، و آن هنگامی بود که دکتر مصدق وسط خواندن دفاعيه خود در رد صلاحيت دادگاه، ناگهان يادداشتی از کيف خود در آورد و مشغول خواندن شد. منظورم بخشی از سخنان اوست که بعدها مشهور شد و تحت عنوان فقط يک گناه، زينت بخش جلد کتاب ها و رساله ها گشت. وقتی حرف های او به آنجا رسيد که "من به گناه مبارزه با دشمنان ايران و به دست عمال بيگانگان محاکمه می شوم"، بغض گلویش راگرفت و لحن او به گريه آمیخته شد، من هم احساساتی شدم و باز اشک در چشمانم حلقه زد. چند جمله ای از سخنان او را که هنوز در گوشم طنین انداز است، برايت می خوانم تا بدانی آن روز بر من چه گذشت و چرا هم چنان تا امروز عاشق او هستم:

 

به من گناهان زيادی نسبت داده اند، ولی من خود می دانم که يک گناه بيشتر ندارم و آن اين است که تسليم تمايلات خارجيان نشده و دست آنان را از منافع ثروت ملّی کوتاه کرده ام. در تمام مدت زمام داری خود از لحاظ سياست داخلی و خارجی فقط يک علاقه داشته ام و آن اين بود که ملت ايران بر مقدرات خود مسلط شود و هيچ عاملی جز اراده ملت در تعيين سرنوشت مملکت دخالت نکند. (محاکمه من) به گناه مبارزه با دشمن ايران و بدست عمال بيگانگان. من هر چه کرده ام از نظر ايمان و عقيده ای بود که به آزادی و استقلال مملکت داشته ام، و حکم محکوميتی که در اين دادگاه صادر شود، تاج افتخاری است که بر تارک سر قرار می دهم.

 

رفتار دکتر مصدق در دادگاه واقعاً تماشایی بود. با آن حالت رقت آور و تاسف انگيز وارد تالار شد. در جريان محاکمه نيز معمولاً خواب بود، يا خود را به خواب می زد! گاه سر به شانه وکيل خود می گذاشت و می خوابيد. هنگام صحبت اظهار خستگی می کرد و از رئيس دادگاه می خواست که نشسته حرف بزند. گاه نيز خود رئيس دادگاه به او می گفت "اگر خسته شده ايد، بفرمائيد بنشينيد". امّا همين پیرمرد درهم شکسته موقع صحبت از ايران و استقلال کشور، جانی تازه می گرفت. ناگهان قامت می افراشت. صورتش برافروخته می شد. نگاهش برق می زد. با لحنی نیرومند و پرخاشجو به دادستان حمله می کرد. مانند جوانی پرشور و نیرومند فرياد می کشيد. بیننده احساس می کرد که گویی با دو آدم مختلف سر و کار دارد. هر لحظه با حالتی نو اطرافیان را غافلگیر می کرد! پس از ادای آن سخنان پرهیجان، دوباره به ضعف و سکون مألوف خود برمی گشت! گویی از درون تهی شده و از نفس افتاده است! روی نيمکت ولو می شد و بار دیگر به همان حالت نزار پیشین فرو می رفت.

 

مصدق از هر فرصتی برای تحقير سرتيپ آزموده، که آدمی واقعا پست و فرومایه بود، استفاده می کرد. رفتار دکتر مصدق گردانندگان دادگاه را به ستوه آورده بود. مثلاً تهديد می کرد اگر به خواست او تن ندهند از خود دفاع نخواهد کرد. کيف خود را زير بغل می زد تا راه بيفتد. دو دقيقه بعد به صلاحيت دادگاه اعتراض می کرد! گاهی با وکیل خود بزرگمهر، که صادقانه هوادارو دلداده او بود، در می افتاد و مثل بچه ای لوس به او پشت می کرد و روی نيمکت از او فاصله می گرفت!


در دادگاه تجديد نظر شاهد يکی از طعنه زنی های درخشان مصدق بودم که چرب زبانی وچیره دستی او را نشان می دهد. دکتر مصدق هنگام شرح ماجرای کودتای ۲۵ مرداد، گفت: سرهنگ نصيری با چهار زره پوش آمد، اما چون نتوانست مرا دستگير کند، نصيری دُمش را روی کولش گذاشت و رفت. این حرف با اعتراض شديد رئيس دادگاه روبرو شد، که اصرار داشت به امير ارتش توهين شده است و دکتر مصدق باید حرفش را پس بگيرد، و گرنه به او اجازه ادامه صحبت نخواهد داد۰

 

دکترمصدق که می خواست دادگاه علنی باشد تا بتواند حرفش را به گوش ملت برساند، با مشاهده سماجت رئيس دادگاه گفت: خيلی خوب، دُمَش را روی کولش نگذاشت، همين جوری رفت! دوست و دشمن درسالن بی اختيار به خنده افتادند. دکتر مصدق در واقع حرف دوپهلوی خود علیه نصیری را پس نگرفته بود.

 

ناگفته نماند که هنگام نوشتن کتاب نظر از درون به نقش حزب توده ايران به مناسبتی دفاعيات دکتر مصدق را مرور می کردم. دیدم که به جای جمله بالا از زبان دکتر مصدق نوشته شده: اطاعت می شود. این نقل نادرست است. او دقیقا همان کلماتی را ادا کرد که من از چند قدمی او شنیدم، به سینه سپردم و در بالا نقل کردم. و همین بود که خنده عموم حاضران را سبب شد، و گرنه گفتن اطاعت می شود که خنده دار نیست. احتمالاً اين لغزش هنگام ثبت صورت جلسات رخ داده و سرهنگ بزرگمهر که تدوين کننده دفاعيات او بود، آن را به همان صورت تحریف شده نقل کرده است. 


 

طرفه آنکه درست همزمان با دادگاه تجديد نظر دکتر مصدق، مرا هم رهبری حزب توده به محاکمه کشیده بود! و "تنها گناه من" اعتراض به سیاست رهبری حزب توده در برابر دکتر مصدق و بی کفایتی آن در مقابله با کودتای ۲۸ مرداد بود.

دلبستگی عمیق من به دکتر مصدق چنان چه اشاره کردم، به دوران دانش آموزی ام برمی گردد. این احساس ریشه دارولی ناپخته دوران جوانی، با گذشت زمان به احترامی عميق و آگاهانه به مصدق و راه و روش او مبدل شد. در دوران مهاجرت، سیر و سلوک مصدق، نامه ها و پيام های او را با اشتياق دنبال می کردم۰ در زیر و بم های زندگی سیاسی همیشه دکترمصدق در خاطرم زنده بود. او در ذهن من چونان نماد استوار میهن دوستی جا گرفته والهام بخش من بود. در سالهای دراز و تاریک مهاجرت درکشور های سوسیالیستی، او را قطب نمای وجدان ایرانی ـ ملی خود می دانستم و هنوز هم می دانم.

زندگی در تبعید

از اوایل سال 1334، فعالیت من در اتحادیه
 بین المللی دانشجویان در پراگ آغاز شد. این سال ها، از لحاظ درس آموزی و تجربه اندوزی، بهترین و پربارترین دوران زندگی سیاسی من بوده است. طی چند سالی که در دبیرخانه بودم، در ده ها کنفرانس، کنگره های ملی و بین المللی و سمینارهای گوناگون شرکت کردم. از جمله در اولین کنفرانس دانشجویان آسیا و آفریقا در باندونگ (اندونزی) درسی ام ماه مه 1956 شرکت داشتم. این گردهمایی بزرگ نمایندگان دانشجویی کشورهای آسیا و آفریقا که آن سال هاهنوز بیشتر شان مستعمره بودند، یک سال پس از کنفرانس تاریخی سران دولت های آسیا و آفریقا در باندوگ برگزار شد. در اولین کنفرانس همبستگی خلق های آسیا و آفریقا نیز که در 26 دسامبر 1957 در قاهره و در زمان اوج ناصریسم در مصر افتتاح شد، حضور داشتم. طی این سال ها، سه بار به کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی رفتم و تقریبا از همه کشورهای این قاره دیدار کردم. به کشورهای آسیای دور از جمله چین و ژاپن و هندوستان و برمانی و اندونزی و فیلیپین سفر کردم. بارها به کشورهای مسلمان آفریقا از جمله الجزایر و تونس و مراکش و مصر و سنگال رفتم. در همه این دیدارها، با سازمان های دانشجویی و جوانان و نیز نمایندگان احزاب سیاسی این کشورها به گفتگو و تبادل نظر می نشستم. پس از مدتی کار و فعالیت در اتحادیه
 بین المللی دانشجویان، به سمت رئیس دپارتمان ضداستعماری تعیین شدم که تأسیس آن اساسا به ابتکار خودم بود. سپس در کنگره ششم به دبیری و بعد به معاونت رئیس اتحادیه برگزیده شدم.

 

در آن سال ها که هنوز "کنفدراسیون دانشجویان ایرانی" به وجود نیامده بود و در میهن ما دیکتاتوری حاکم بود، اتحادیه بین المللی دانشجویان (ا.ب.د.)، تریبون مهمی برای رساندن صدای اعتراض مخالفان رژیم کودتا بود. من از هر فرصت و از هر برنامه بین المللی برای افشای سیاست های رژیم سرکوبگر شاه استفاده می کردم و همواره قطعنامه هایی در اعتراض به فشارها و سرکوب گری ها به تصویب می رساندم.

 

در جریان یکی از سفرهایم به اروپای غربی (فرانسه) بود که با متن گزارش مخفیانه نیکیتا خروشچف به کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی آشنا شدم، که گزارشی سخت تکان دهنده بود از کشتارها و تصفیه های خونین دوران استالین. گزارش را یک نفس، با کنجکاوی و هیجان بسیار خواندم و سخت دگرگون شدم . هضم تمام مطالب آن به راستی بسیار دشواربود. با هیچ کس نمی شد درباره آن گفتگو کرد. همه می گفتند این سند دستپخت سازمان سیا است! حتی حزب کمونیست فرانسه حاضر نبود آن را تائید کند! اما برای من ضربه وارد شده و تکانم داده بود.

 

به خاطر امکان مسافرت به غرب، از بین افراد رهبری و کادرهای بالای حزب توده ایران تنها کسی بودم که گزارش را خوانده بودم. ناگفته نماند که در کشورهای سوسیالیستی شرق اروپا تا زمان فروپاشی دیوار برلین، هرگز این گزارش منتشر نشد و متن اصلی آن که درغرب منتشر شده بود، مورد تائید قرار نگرفت.

 

ماجرای مجارستان. آغازتوهم زدائی

دو سه ماهی بیشتر از خواندن آن گزارش تکان دهنده نگذشته بود که رویدادهای مجارستان سر رسید! آن کشور به آزمونی دشوار دست زده بود: برپایی مستقل نظام سوسیالیستی، بر پایه دموکراسی و رهایی از سیطره شوروی. مارکسیست های بوداپست ازسوسیالیم مجاری سخن می گفتند. ارتش سرخ در روزهای اول نوامبر1956، با لشکرکشی قلدرانه به مجارستان، آرمان روشن مردم را زیر زنجیر چرخ تانک های شوروی نابود کرد. تراژدی مجارستان، سرآغاز تحولی جدی در جهان بینی من بود. این تجربه سرآغاز روندی بود که طی آن، بتدریج توهم نسبت به ماهیت سلطه جویانه دولت شوروی را که داشتم،از دست دادم.

 

ناراحتی من از تجربه مجارستان، در بحث های دبیرخانه اتحادیه بین المللی دانشجویان بازتاب یافت. "سازمان ملی دانشجویان مجارستان" که در روند انقلاب مجارستان و با انتخاب آزاد و دموکراتیک دانشجویان شکل گرفته بود، منحل شد. رهبران این سازمان، همراه با بیش از 200 نفر از فعالان دانشجوئی در زندان بودند. طرح قطعنامه پیشنهادی من اظهار تأسف از حوادث مجارستان، همدردی با سازمان ملی دانشجویان مجارستان، آزادی رهبران و سایر دانشجویان زندانی و تأمین فعالیت آزاد آن سازمان بود. نماینده دانشجویان شوروی قطعنامه ای کاملا متفاوت طرح کرد که سایر نمایندگان کشورهای سوسیالیستی از آن پشتیبانی کردند. این طرح بازنوشت همان شعارها و جمله پردازی های رایج کمونیستی بود: اهمیت مبارزه انقلاب و ضدانقلاب ومقابله با توطئه های امپریالیستی برای توجیه دخالت شوروی، شناسایی گروهکی ناشناخته به جای سازمان ملی دانشجویان مجارستان و سکوت درباره دانشجویان زندانی!

 

گرچه در جریان گفتگوهای پشت پرده این طرح تا حدی تعدیل شد، اما روح آن محفوظ ماند. در نشست کمیته اجرائیه اتحادیه
 بین المللی دانشجویان که شماری از نمایندگان سازمان های دانشجویی غرب و آمریکای لاتین نیز حضور داشتند، من تنها کمونیستی بودم که آشکارا به قطعنامه رأی مخالف دادم. این باید اولین برگ پروندهشوروی ستیزی من باشد که ساختند ودر طول سالهای بعد قطورتروقطورتر شد. صادقانه بگویم که من واقعا ضد شوروی نبودم و هیچ دشمنی با آن کشور نداشتم. اتحاد جماهیر شوروی را در آن جهان دوقطبی یار کشورهای زیرستم می دانستم. از یاد نبریم که درست همزمان با تجاوز خشن ارتش شوروی به مجارستان، تنها در واکنش به اولتیماتوم خروشچف بود که حمله مشترک انگلستان و فرانسه و اسرائیل به مصر ناکام ماند.

 

باری، به موازات کار در دبیرخانه اتحادیه بین المللی دانشجویان، فعالیت درون حزبی من نیز ابعاد تازه ای به خود گرفت. با تارومار شدن تشکیلات حزب توده ایران، تبعید و زندانی شدن صدها کادر و فعال حزبی، و به دنبال فرار دو عضو اصلی هیات اجرائیه حزب به شوروی و مهاجرت ده ها کادر و فعال حزبی به خارج از کشور (عمدتا به کشورهای سوسیالیستی)، گرانیگاه فعالیت های حزب و رهبری آن به خارج از کشور (شرق اروپا) منتقل شد. با استقرار توده ای ها در کشورهای مختلف سوسیالیستی و تشکیل واحدها و حوزه ها، موج انتقادات و اعتراضات جمعی و فردی به سوی کمیته مرکزی سرازیر شد. خطاهای خانمان برانداز حزب مانند عدم حمایت از دکتر مصدق و بی تحرکی مطلق در 28 مرداد، و نابسامانی های تشکیلاتی مانند رواج رفتارهای مستبدانه و فقدان دموکراسی درون حزبی، فریاد همه را به آسمان بلند کرده بود. تشکیل جلسه ای صلاحیت دار، نظیر کنفرانس و کنگره برای رسیدگی به گذشته، خواست عمومی بود. واحد حزبی ما در چکسلواکی، با استفاده از موقعیت من در ا.ب.د. که امکانات خوبی برای تماس ها و رفت و آمدها فراهم می ساخت، از مراکز مهم کارزار عمومی کادرها بود.

 

تلاش ها و پی گیری های کادرها سرانجام ثمر داد و رهبری حزب را به برگزاری پلنوم وسیع چهارم در تیرماه 1336 ناچار کرد. این نشست وسیع در حوالی مسکو در خانه ییلاقی استالین برگزار شد و تقریبا یک ماه طول کشید. شرح چند و چون این نشست مهم و نقش من در برپایی و اداره و نتایج آن فرصتی فراختر می طلبد. تنها همین را بگویم که در این پلنوم وسیع، کمیته مرکزی متهم اصلی بود و موضع دفاعی داشت. به همین خاطر هم در آغاز نشست این اصل پذیرفته شد که کادرهای حاضر در جلسه حق رأی قطعی داشته باشند و تصمیمات آنها هرچه باشد، از سوی کمیته مرکزی پذیرفته شود. تصمیم مهم تشکیلاتی این بود که هیئت اجرائیه تازه حزب را کادرها انتخاب کنند و نه کمیته مرکزی که روال معمول بود! این فراگرد با مقررات و آئین نامه های متداول احزاب مغایرت داشت. اما این امر خواست کادرها بود و کمیته مرکزی در برابر خود چاره ای جز پذیرفتن آن ندید. در پلنوم وسیع دو کمیسیون قطعنامه ها پیشنهاد شده بود که من استثنائا به عضویت هر دو برگزیده شدم. در قطعنامه خروج از بحران که تدوین آن برعهده من بود، تشکیل کنگره سوم حداکثر تا دوسال بعد تقاضا شده بود. برای نظارت در سازماندهی و برگزاری کنگره، ده نفر از میان کادرها به انتخاب خود آنها، به عنوان ناظر و مشاور برای نظارت در تدارک و برگزاری کنگره سوم انتخاب شدند که من هم یکی آنها بودم. متاسفانه به دلایل گوناگون، برخی واقعی و بیشتر ساختگی، کنگره سوم هرگز تشکیل نشد تا اینکه حزب در سال 1362 بار دیگر فرو پاشید.

پرونده سازی های ساواک

در همین سال هاست که مشکلات من با ساواک آغاز می شود. شرکت من در اولین کنفرانس خلق های آسیا و آفریقا در قاهره در دسامبر 1957 سروصدای زیادی به پا کرد. آن روزها، به خاطر شعارهای ناسیونالیستی جمال عبدالناصر، که برخی از آنها نظیرخلیج عربی، جنبه ضدایرانی داشت، تنش میان ایران و مصر بالا گرفته و دولت ایران شرکت در کنفرانس را تحریم کرده بود. با آن که من در این کنفرانس از سوی یک سازمان بین المللی شرکت کرده بودم، و در واقع نماینده هیچ سازمان و نهاد ایرانی نبودم، اما به هر حال، ایرانی بودن من کار خود را کرد. احتمالا گردانندگان مصری کنفرانس در ایجاد این ماجرا دست داشتند. مطبوعات ایران و برخی از خبرگذاری های خارجی مانند صدای آمریکا، به حضور من در کنفرانس اشاره کرده بوند. دولت ایران در بیانیه ای به این موضوع اعتراض کرد و هرگونه نمایندگی من از سوی ایران را به درستی تکذیب کرد.

 

سپس ساواک برای شناسایی هوشنگ سعادتی (نام جعلی من در گذرنامه) دست به کار شد و سرانجام به هویت اصلی من پی برد. از این مقطع اقدامات متعددی برای دستگیری من توسط انترپول "پلیس بین المللی" واستردادم به ایران، آغاز می شود. این تلاش ها تا آستانه انقلاب ادامه داشت. ساواک برای رسیدن به مقصود، پرونده ای ساختگی نیز برایم سرهم کرده بودند. اتهام من دزدی مسلحانه ازبانک ملی و احتمالا قتل در جریان آن بود!

 

یک بار در تونس هنگامی که برای تمدید گذرنامه ایرانی ام به سفارتخانه ایران مراجعه کردم، آن را توقیف کردند و ورقه عبور ساده ای در اختیارم گذاشتند که با آن فقط می توانستم مسیر تونس ـ تهران را طی کنم! بار دیگر در شهر وین، که برای بدرقه مادرم که برای دیدار من از ایران آمده بود، به فرودگاه رفته بودم، دستگیر شدم. این کار به دست پلیس بین المللی و با همدستی برخی از توده ای ها صورت گرفت که متاسفانه به خدمت ساواک در آمده بودند. یکی از این افراد دکتر منوچهر آزمون بود که در زمان شاه به وزارت رسید و پس از انقلاب اعدام شد. بار دیگر در کاراکاس (ونزوئلا) برای دستگیری من به منزل همسرم ریختند، اما بخت یارم بود که سه روز قبل به پراگ برگشته بودم. یک بار نیز در فرانسه، یکی دو سال قبل از انقلاب دامی برای دستگیری ام چیدند که ناکام ماند. این ها مواردی است که من از آن باخبر شده ام. بخش مخفی مانده را باید درپرونده های ساواک جست.

 

زندگی درمسکو وبرلین

پس از پیش آمدهای وین و کاراکاس، برایم روشن شد که خطردستگیری هر دم به من نزدیک تر می شود. به همین دلیل و شاید هم به "بهانه" آن، از کار در اتحادیه بین المللی دانشجویان کناره گرفتم. اگر می گویم "بهانه" به این علت است که پس از تجربه مجارستان از ادامه همکاری هم با دبیرخانه ا.ب.د و هم با رهبری تازه حزب سخت دلسرد شده بودم. برای تحصیلات در زمینه علوم اجتماعی و به ویژه اقتصاد سیاسی که بسی به آن علاقه داشتم، نخست به پیشنهاد و یاری حزب برای اقامتی سه ساله به مسکو رفتم. دوره سه ساله مدرسه عالی حزبی را که ویژه کادرهای بالای احزاب برادر بود، طی دو سال با موفقیت گذراندم.

 

متاسفانه از همان هفته های اول اقامتم در مسکو، پرونده سازی بوروکرات های حزب کمونیست شوروی علیه من آغاز شد و روحیه ام را خراب کرد. تا آنجا که تصمیم گرفتم به پراگ بر گردم و نامه ای به رهبری نوشتم و از رفتن به کلاس های درس خودداری کردم. اما چندی بعد با پافشاری رفقای رهبری، درس ها را از سر گرفتم.

 

سال آخری که در مسکو بودم "مقامات بالا" برای انتقام از "نافرمانی های" من، بورس تحصیلی مرا قطع کردند و آن سال را با سختی فراوان با بورس دانشجویی همسرم وفروش همه اسباب وسایل زندگی تا لباس زیرهمسرم، گذراندم ولی غرور خودرا نشکستم واستقلال ام راقربانی نکردم. احساس می کردم به هر قیمتی باید از اتحاد شوروی خارج شوم. به طور خصوصی دست به دامان ژیری پلیکان، رئیس ا.ب.د شدم و به یاری او توانستم برای تحصیل در رشته اقتصاد دانشگاه هومبولت برلین، بورس دانشجویی بگیرم. به آلمان شرقی رفتم و پس از 5 سال اقامت و تحصیل در برلین شرقی در رشته اقتصاد سیاسی دکترا گرفتم.

 

نقل ماجراهایی که در 5 سال اقامتم در برلین پیش آمد و به طور کلی نحوه روابطم با رهبری حزب در این دوره، فرصت و حوصله بیشتری می طلبد. کوتاه سخن این که: چنانکه گفتم پس از رویدادهای مجارستان تصویر رؤیاگونی که از میهن پرولتاریای پیروزمند جهان در ذهنم نقش بسته بود، به سختی لکه برداشت. از سوی دیگر در نشست های کمیته مرکزی پی در پی حوادثی پیش آمد که ته مانده آرزوهایم را به باد داد. رفته رفته از رهبری حزب در مهاجرت قطع امید کردم. از آن فراتر، نقش بالقوه حزب توده در بازی های ژئوـ پولیتیک دولت شوروی در منطقه، ذهنم را سخت مشغول ودل نگرانم کرده بود.

 

درباره برخی از رویدادهایی که در دوری من از رهبری حزب توده مؤثر بود، توضیح کوتاهی می دهم: در تیرماه 1339 حزب توده ایران با تشکیلات فرقه دموکرات آذربایجان به "وحدت" رسیدند. مبانی وحدت از سوی رفقای شوروی تنظیم شد و زیر سرپرستی آن ها به اجرا در آمد. من و بسیاری از کادرهای حزبی که "فرقه" را یکسره ساخته و پرداخته روس ها می دانستیم، باید در کمیته مرکزی حزب کنار افرادی مانند غلام یحیی می نشستیم که کمترین احساسی نسبت به ایران نداشتند و در واقع مظهر و سخنگوی منافع شوروی بودند. آنها نقشی جز اجرای خواست ها و پیشبرد منافع استراتژیک دولت شوروی در ایران نداشتند. حضور آنها ترکیب و کیفیت رهبری حزب را به کلی تغییر داد.

 

با وجود وحدت حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان، تحت عنوان پرطمطراق وحدت سراسری حزب طبقه کارگر ایران، "آپاراتچیک های شوروی" تشکیلات گوش به فرمان فرقه دموکرات آذربایجان را با همان اسم و رسم، برای روز مبادا حفظ کردند.

ضربه بعدی با رو شدن پرونده جاسوسی حسین یزدی در پلنوم دهم (فروردین1341) بر من فرود آمد. در جریان بررسی این پرونده بود که ژرفای بی کفایتی و ولنگاری دکتر رادمنش دبیر اول حزب در امور تشکیلاتی آشکار شد و بحران عمیقی به دنبال آورد. کمیته مرکزی چنان فلج شد که برای چند سال، حتی قادر به انتخاب هیئت اجرائیه نبود.

 

اندکی بعد ماجرای اخراج احمد قاسمی و دکترغلامحسین فروتن از کمیته مرکزی در جریان پلنوم یازدهم حزب پیش آمد (دیماه 1343). این رفقا صرفا به "جرم" بیان عقیده خود در نشست کمیته مرکزی اخراج شدند. در میان ما واقعا کسی با گرایش های مائوئیستی این دو نفر موافق نبود، ولی سؤال اساسی که برای خود من وعده ای پیش آمد و آن را طرح کردیم، این بود: اگر عضو کمیته مرکزی عقیده اش را اینجا بیان نکند پس جایش کجا ست؟

 

چیزی که بیش از همه، من و عده ای را خشمگین کرد و به یأس و اندوهی عمیق فرو برد، دخالت بی پروای رفقای شوروی در امور صرفا داخلی کمیته مرکزی بود. به جز غلام یحیی وجودت .یکی دونفردیگرازخودی ها!این شوروی ها بودند که پافشاری داشتند که دو رفیق ما اخراج شوند. تنها یک روز قبل، پلنوم کمیته مرکزی با دو سوم آرا به ابقای احمد قاسمی ودکتر غلامحسین فروتن واحمد سغائی رأی داده بود! شوروی ها با دخالت مستقیم و تحکم آمیز، اکثریت اعضای پلنوم را به تغییر رأی واداشتند! تنها چند نفری از ما به این فرمان تن ندادیم و رأی خود را عوض نکردیم.

 

آخرین نمونه از این رشته رسوایی ها، که اهمیت آن کمتر نبود، ماجرای عباسعلی شهریاری و چنگ انداختن ساواک بر کل تشکیلات حزب در داخل ایران بود. در این ماجرای فاجعه بار، بار دیگر بی کفایتی دکتر رادمنش درامور تشکیلاتی آشکار شد. او در پلنوم دهم با وجود مسئولیت آشکارش در جریان حسین یزدی، صرفا به خاطراظهاراعتماد شوروی ها به ایشان بود که به بوروی سه نفری انتخاب شد که جای هیئت اجرائیه را می گرفت. اگر درپلنوم دهم تصمیم درستی گرفته شده و رادمنش را از سپردن وظایف حساس تشکیلاتی معاف می کردند، ماجرای عباس شهریاری پیش نمی آمد. من در پلنوم دوازدهم به هنگام طرح موضوع، قطعنامه ای با همین مضمون مطرح کردم، اما بیشتر از 3 رأی نیاورد، زیرا تصویب آن به معنی محکوم کردن اکثریت کمیته مرکزی و به طور ضمنی نقد سیاست دنباله روی از شوروی ها بود!

 

ناگفته نگذارم که به نظر من دکتر رادمنش اساسا انسانی شریف، پاکدامن، نیکدل و از همه بالاتر ایران دوست بود. رابطه او با شوروی ها واقعا پایه ایدئولوژیک داشت، و مانند دیگران از روی نوکرصفتی نبود. دکتر رادمنش متاسفانه تا پایان عمر به اتحاد شوروی وفادار ماند و هیچگاه به ماهیت آن ابرقدرت پی نبرد. بدبختانه همین تعصب وایمان کور به شوروی می توانست در بزنگاه ها، احساسات ایران دوستانه اورا هم درسایه قراربدهد.

بارها با خود می گفتم: این گونه افراد با امثال یانوش کادارها در مجارستان چه فرقی دارند؟ (بعدها مورد هوزاک ها در چکسلواکی و ببرک کارمل ها در افغانستان این لیست را تکمیل کرد!). بی گمان آن ها نیز روزگاری کمونیست های با ایمانی بودند. اما فرمانبری آنها نسبت به شوروی، سرانجام کار را به جائی کشاند که با یک امضا، به اشغال کشورشان توسط ارتش شوروی قانونیت بخشیدند.

 

رویدادهای بالا که پیش از پایان دهه 1330 آغاز شده و در دهه 1340 شکل نهایی گرفته بود، سبب شد که به تدریج به نتیجه ای تکان دهنده برسم. یقین حاصل کردم که شوروی ها در آنچه در مهاجرت سوسیالیستی به نام رهبری حزب توده شکل گرفته، تنها ابزاری می بینند برای مناسبات سیاسی و معاملات اقتصادی با دولت ایران. در نگاه به گذشته به یاد می آوردم که آنها همیشه چنین نگرشی داشته اند ولی ما چشم خود را بسته بودیم. دیگربه ماجرای تاریخی نظیر درخواست امتیاز نفت شمال، تشکیل فرقه دموکرات و سازش با قوام السلطنه با دیدی تازه می نگریستم ودچاروحشت می شدم. شوروی ها درآن مقطع نیز نیات خود را به حزب توده تحمیل کردند و به آبرو و حیثیت ما آسیب رساندند. ولی ازدهه چهل به این سو، میزان وابستگی به نهایت رسیده بود: از سویی عده ای از حقوق بگیران "فرقه" رسما در کمیته مرکزی حزب جا خوش کرده بودند و از سوی دیگر شرایط دشوار و فضای فاسدکننده مهاجرت سوسیالیستی، استقلال عمل حزب را به امری دست نیافتنی بدل کرده بود. دراین سال ها بدبختانه حتی عناصر نسبتا سالم رهبری نیز، به ایفای چنین نقشی تن دادند و از همین سیاست فرصت طلبانه پیروی کردند.

 

از این دنباله روی ها همیشه متأثر می شدم و در حد توانم اعتراض می کردم. پس از تأمل در ماجرای مجارستان، آرزویی جز این نداشتم که حزب در اندیشه و عمل مستقل باشد، و مبارزه در این راه را وظیفه ای وجدانی و ملی می دیدم. بدبختانه توانائی و امکانات من و همفکرانم ناچیز بود و از این بابت رنج می بردیم. سالیان درازی طول کشید تا توانستیم با یاری همدردان دیگر، با استفاده از شرایط نسبتا مساعد، با برانگیختن یک انشعاب بزرگ در حزب توده ایران، وتشکیل حزب دموکراتیک مردم ایران، به این آرزو جامه عمل بپوشانیم.

 

باید اعتراف کنم که تا سالهای دهه 1340 و نیمه اول دهه 1350، هنوز بطورواقعی به عمق فاجعه پی نبرده و ریشه نابسامانی ها را نشناخته بودم. تا مدت ها، همه این نارسایی ها را به حساب مرگ زودرس لنین، انحراف از آرمان های انقلاب اکتبر می گذاشتم و اساسا به پای استالینیزم می نوشتم. توتالیتاریسم یا تام گرایی را با گوهر اومانیستی مکتب مارکس که خود متاثر از سوسیالیست های تخیلی بود و حتی با افکار لنین بیگانه می پنداشتم.

 

بعدها، در دهه 1350 و پس از استقرار در فرانسه و مطالعه آثار تحلیلی بی شماردرنقد لنینیسم بود که به سرشت سوسیالیسم روسی پی بردم. متوجه شدم که سرچشمه نارسایی ها در همان انقلاب اکتبر و خود لنینیسم است. با این حال، همچنان به اصلاح از درون نظام امید بسته بودم. چون تحول آن از بیرون را، تنها با یک درگیری جهانی توأم می دیدم. اصلاحات گورباچف را نیز با همین نگاه تائید می کردم. البته معتقد بودم که روند اصلاحات سرانجام او را به نفی لنینیسم و بازگشت به "سوسیالیسم با سیمای انسانی" سوق خواهد داد، چیزی که ایمره ناگی ها در مجارستان و دوبچک ها در چکسلواکی آرزوی آن را داشتند. با این دیدگاه بود که همه تحولات رفرمیستی را در کشورهای سوسیالیستی با علاقه و امید فراوان دنبال می کردم. حتی به انقلاب کوبا در آغاز آن امید بسته بودم. سلسله مقاله های من در مجله دنیا تحت عنوان جزیره امید بازتاب همین دیدگاه است.


بهارپراگ. قطع آخرین امید

کمی به عقب برگردم: با فرا رسیدن بهار پراگ و به قدرت رسیدن گروه دوبچک در چکسلواکی، بار دیگر بارقه امید در دلم درخشیدن گرفت. با توجه به پیش زمینه های قبلی در جوامع اروپای شرقی و آمادگی مردم این کشورها و نیز شرایط جهانی که مساعدتر به نظر می رسید، براین امید بودم که تحولی بزرگ در راه است. در بحث و گفتگو با رفقای حزبی آشکارا تبلیغ می کردم که جنبش برخاسته از چکسلواکی، اگر کمی دوام بیاورد به سراسر اردوگاه سوسیالیستی کشیده خواهد شد و تمام کشورهای اروپای شرقی را متحول خواهد کرد. ولی ابرقدرت شوروی این بار نیز با لشکرکشی قهرآمیز همه امیدها را بر باد داد و آزمون مسالمت آمیز دیگری را برای "انسانی ساختن سوسیالیسم" به شکست کشاند.

 

من سال ها در چکسلواکی زندگی کرده و مردم بافرهنگ و نجيب این کشور را دوست داشتم. در ميان رهروان سوسياليسم با سيمای انسانی، رفقایی ارزشمند داشتم. برای نمونه، با ژیری پلیکان که دربهارپراگ، عضو کمیته مرکزی حزب و رئیس مؤسسه مهم تلویزیون ملی بود، از دوران کارم در اتحادیه بین المللی دانشجویان، دوستی عمیق داشتم. در 12 اوت 1968 به دعوت او، همراه همسرم به چکسلواکی رفتیم. سر میز شام، یک لحظه عذر خواست و برای گفتگوی تلفنی مهمی از ما جدا شد. در بازگشت، با چشمانی که از شادی و آرامش می درخشید، مژده داد: نیم ساعت پیش آخرین سرباز شوروی خاک چکسلواکی را ترک کرد! پرسیدم فکر نمی کنی دوباره برگردند؟ با اطمینان خاطر پاسخ داد: اگر می خواستند برگردند پس چرا رفتند؟! یک هفته نگذشت که ارتش شوروی از زمین و هوا به این کشور کوچک بی دفاع یورش یرد. در این جا نیز، درست به روال مجارستان، هوزاک یکی از رهبران دست چندم حزب کمونیست چکسلواکی با دو سه نفر، به نام "کارگران و دهقانان چکسلواکی" از ارتش شوروی برای سرکوب ضدانقلاب یاری خواسته بودند!

 

تجاوز نظامی شوروی به چکسلواکی در بیستم اوت ۱۹۶۸ و خزان زودرس بهار پراگ، شديدترين ضربه روحی را بر من وارد کرد. 
با سرنگونی دولت "سوسياليسم با سيمای انسانی" دوبچک، آخرین توهمات من بر باد رفت. در آلمان شرقی که بودم، تبليغات چندش آور عليه دوران شاداب و اميدبخش بهار پراگ و رهبران پاکدامن آن واقعا خفه کننده بود۰احساس می کردم با خود و دنيای پيرامون بيگانه شده ام. یک بار دیگر به پراگ سفر کردم و مردم ماتمزده را از نزدیک دیدم. به همراه دوستم علی، بر سر قبریان پالاک رفتم. جوان 20 ساله رعنایی که خود را در میدان واسلاوسکی نامیستی در اعتراض به اشغال نظامی کشورش به آتش کشیده بود. دسته گلی گذاشتم و آرام گریستم.

 

آن روزها بی اندازه غمگین و افسرده بودم. روابطم با رهبری حزب به نازل ترين سطح ممکن رسيده بود. بیشتر نامه نگاری های آن روزگار موجود است و این روحیه را به خوبی نشان می دهد. تصميم گرفتم نقشه ای که از مدتها پیش در ذهن داشتم را عملی کنم. به خاطر پرونده انترپول (پليس بين المللی) مهاجرت از اروپای شرقی به اروپای غربی، مخاطره انگیز بود، اما دیگر تاب تحمل "سوسیالیسم واقعا موجود" را نداشتم.

 

کوچ به فرانسه

در نوامبر ۱۹۶۹ آلمان شرقی را به قصد فرانسه ترک گفتم.در ماه های اول اقامت در فرانسه، زندگی نیمه مخفی داشتم و طبعا به دشواری گذشت. به راهنمایی وکیلم آقای ژوئه نردمن، داوطلبانه خود را به دادگستری فرانسه معرفی کردم و خواستار رسیدگی به پرونده ساختگی ساواک شدم. دولت ایران به واسطه انترپول (پلیس بین المللی)، از دولت فرانسه دستگیری و استردادم به ایران را درخواست کرده بود. دو بار در دادگستری فرانسه محاکمه شدم. دادگاه پس از رسیدگی به پرونده ای که با عکس و تفصیلات از فعالیت های سیاسی گذشته ام تهیه کرده بودیم، نظر داد که متهم فردی سیاسی و مخالف ژریم است و در صورت بازگشت به ایران، جانش به خطر می افتد. با این استدلال بود که فرانسه تقاضای استرداد را رد کرد و برای من اجازه اقامت در فرانسه صادر کرد.

 

بدین ترتیب تا انقلاب بهمن 1357 با گذرنامه ای کوبایی که به یاری رفقای کوبائی و توصیه زنده یاد چه گه وارا صادر شده بود، همراه خانواده در فرانسه اقامت گزیدم و در یک دفترمهندسی فنی که تخصص من بود، کار کردم. پاسپورت کوبائی و تابعیت افتخاری آن کشور را بر پایه بندی از قانون اساسی تازه کوبا دریافت کردم. این بند معطوف به کسانی بود که به انقلاب کوبا یاری رسانده بودند.

 

دو سه سال اوّل، به بهانه حل و فصل همين پرونده انترپول، از هرگونه کار و مأموريت حزبی شانه خالی کردم و به همين بهانه بود که در پلنوم ۱۳ شرکت نکردم. با رفقای حزبی محل تماس نمی گرفتم، چون واقعا حرفی با آنها نداشتم. حتی به گردهمایی های اپوزيسيون ايرانی در فرانسه هم نمی رفتم تا مبادا با آشنایی روبرو شوم. افسردگی شديد قدرت تفکر را از من سلب کرده بود. فلج شده بودم. به زمان نياز داشتم که اغلب خود، بهترين حلال مشکلات است. تق و لق بودن وضع اشتغال من و همسرم و بيکاری متناوب ما هم مزيد برعلت بود.

 

یک تلفن ساده برای رفتن به کوی دانشگاه و رساندن یک پیام، مرا دوباره به فعالیت سیاسی سوق داد. دانشجویان ایرانی در پاریس اعتصاب غذا کرده بودند و من خبر نداشتم! خود را به محل اعتصاب غذا رساندم. وارد سالن که شدم، با ديدن جوانانی که با چهره های تکیده و رنگ پريده کف سالن دراز کشيده بودند، حالم دگرگون شد. علت اعتصاب غذای آنها اعتراض به حکم اعدام شماری از مبارزان چريک فدائی خلق و سازمان مجاهدين بود. با مشاهده اين صحنه تأثرانگیز و تجسّم جوانانی که در میهنم جان بر کف عليه استبداد می رزمند، احساس شرم کردم. بر خود نهیب زدم: "تو را چه می شود؟ آخر تو هم روزی مبارز و انقلابی بودی! عمری با رژيم استبدادی پهلوی مبارزه کرده ای! به این جوانان نگاه کن، که با چه شور و هيجانی می رزمند و تو بی خبر از دنيا به کنج خلوت خزیده ای!" همان احساساتی که در جوانی مرا به اندیشه های چپ کشانده بود، باز در دلم غوغا به پا کرد و مرا ناخواسته به میدان سیاست برگرداند. گاه چنین می اندیشم که بسی چیزها خارج از اراده ما صورت می گیرد و چه بسا که از راهی که به ظاهر خود انتخاب کرده ایم، شگفت زده می شویم! شاید تصمیمی که آن روز گرفتم، چنین حالتی داشت. با گروه های چپ گرای خارج کشور که گرایش های گوناگون مائوئیستی داشتند، و در عمل از چین وآلبانی و کشورهای دیگر پیروی می کردند، به دلایل گوناگون مخالف بودم. واساسا با فرهنگ سیاسی وروحیات من سازگارنبود. پس چاره وانتخاب دیگری جز آن نداشتم که در چارچوب حزب توده در مبارزات عمومی ضد رژیم پهلوی شرکت کنم. درحقیقت، حزب توده ایران باردیگر مرا انتخاب کرد!

 

روابطم با رهبری حزب توده در چند سال قبل از انقلاب،اغلب پرتنش و همراه با قهر و آشتی دائمی بود. نامه های تند و انتقادی من که برخی از آنها در ده پانزده سال اخیر منتشر شده است، از جمله استعفا نامه من از کمیته مرکزی پس از پلنوم پانزدهم (تابستان 1354)، گواه این امر است. به همین اشاره کوتاه بسنده می کنم و از این مسئله می گذرم.

 

انقلاب وبازگشت به میهن

از چند ماه قبل از انقلاب در نامه ها و دیدارهایم با اعضای رهبری حزب در آلمان، پیشنهاد داده بودم که بخشی از رهبری حزب به ایران منتقل شود تا در مبارزات مردم شرکت مستقیم داشته باشد. خودم طبعا داوطلب رفتن به ایران بودم. اوایل آبان ماه 1357 باخبر شدم که هیئت اجرائیه با فرستادن یک کمیته سه نفره شامل من و فرج میزانی (معروف به جوانشیر) و منوچهر بهزادی موافقت کرده است. ما با خوشحالی آمادگی خود را اعلام کردیم. هر سه به هم اعتماد داشتیم. از جوانی و دوران دانشگاه دوست و همرزم بودیم. متاسفانه درگیری های درون هیئت اجرائیه بر سر مشی سیاسی در قبال شاه و مسائل فرعی دیگر، کار عزیمت ما را عقب انداخت تا انقلاب شد و به شتابی حیرت انگیز پیش رفت!

 

من بی درنگ به سفارت ایران مراجعه کردم و گذرنامه ایرانی گرفتم. بار دیگر فرج میزانی را همراهی کردم و برای او هم گذرنامه گرفتیم. او بلافاصله راهی ایران شد. به خواهش او من چند روزی بیشتر در خارج ماندم تا اسناد پلنوم شانزدهم را با خود به ایران ببرم. پس از او، من دومین نفر از کمیته مرکزی حزب بودم که وارد ایران شدم. با کمی فاصله، اعضای رهبری حزب نیز یکایک به ایران برگشتند.

 

کمتر کسی از ما باور می کرد که مردم ایران و جامعه سیاسی کشور بازگشت رهبری حزب را پس از ربع قرن جاخوش کردن در کشورهای اروپای شرقی با آغوش باز استقبال کنند. تصور اغلب ما این بود که مردم خطاهای خانمان برانداز رهبری حزب در قبال دولت دکتر مصدق و بی عملی فاجعه بار حزب در کودتای 28 مرداد، بی کفایتی در لو رفتن سازمان نظامی حزب و آنهمه رسوایی های بعدی را هرگز برما نخواهند بخشید.

 

درعالم واقع اما، چیز شگفت انگیزی پیش آمد! نیروی نسبتا قابل توجهی به سوی حزب روی آوردند که بیشتر از جوانان کم تجربه بودند، و اغلب در دو سه سال آخر پیش از انقلاب به اتحاد شوروی و حزب توده ایران گرایش یافته بودند.

 

چند هفته اول من و میزانی علنی نشدیم. دفتر حزب به تازگی در خیابان 16 آذر باز شده بود. رفقای افسر که در کوران انقلاب از زندان آزاد شده بودند، همراه با علی خاوری در دفتر حزب مستقر شده بودند. جوانان گروه منشعب از سازمان چریک های فدائی مدیریت و امنیت و کارهای فنی را به عهده گرفته بودند. من و میزانی هنوز اجازه رفتن به دفتر حزب را نداشتیم! به یاد دارم یکی دو بار از پشت پنجره دانشکده فنی که مشرف به دفتر حزب بود، با حسرت به آنجا نگاه کردم! به رفت و آمدها چشم دوختم و پس از یکی دو ساعت تماشا و غرق شدن در عالم خاطرات، با قلبی آکنده از اندوه و حسرت به خانه برگشتم.

 

تا رسیدن نورالدین کیانوری و دیگران، فرج میزانی (جوانشیر) تنها عضو هیئت سیاسی در ایران و همه کاره رهبری بود. در این مدت، طرف اصلی مشورت او در کارها من بودم که تنها دوست مورد اعتماد ش به حساب می آمدم. روابط او با دیگران رسمی و به اصطلاح "تشکیلاتی" بود. میزانی به علت موقعیت و مسئولیت هایش در تهران ماندنی بود. پیشنهاد کرد کار سازماندهی شهرستان ها را به عهده بگیرم. با اشتیاق پذیرفتم. دلم می خواست با این نسل جوان از نزدیک آشنا شوم.

 

بی درنگ راهی خوزستان شدم و سپس به اصفهان رفتم. دو ایالتی که با درک آن روزی ام مهم ترین مراکز کارگری کشور بودند واولویت داشتند! در یک سال و نیم اول، همه نیروی خودرا در جهت سازماندهی تشکیلات نوپای حزب در شهرستان ها گذاشتم. با این انگیزه وماموریت، مرتب در سیر و سفر بودم. چند بار به آذربایجان رفتم. به استان های مرکزی و فارس و لرستان و گرگان و خراسان سفرکردم. همه جا قصدم آن بود که سازمان نوپای حزب بر پایه شایسته سالاری استوار باشد و افراد باتدبیر در رأس سازمان ها قرار بگیرند.

 

مسئول تشکیلات شهرستان ها زنده یاد تقی کی منش بود که قبل از آمدن میزانی و من به ایران و باز شدن دفترعلنی حزب در خیابان 16 آذر این مسئولیت را برعهده گرفته بود. من معاون او بودم ولی در عمل همه کارهای میدانی بر دوش من بود. کی منش به ندرت از تهران دور می شد و به این کار اشتیاق علاقه چندانی نشان نمی داد. عملا در سازماندهی تشکیلات شهرستان نقش تشریفاتی گرفته و دست مرا کاملا باز گذاشته بود. کی منش به راستی فرشته بود، بسیار شریف و فروتن. با آن که عضو هیات سیاسی شده بود، رفتار یک عضو ساده حزبی را داشت که انشان را به شگفتی وا می داشت. یادش بخیر.

 

درجریان کار سازماندهی حزب در استان ها و شهرستان های گوناگون با بسیاری از افراد نسل جوان شیفته حزب از نزدیک آشنا شدم. بیشتر آنها پاکباز، با اراده، پرشور و فداکار بودند. متاسفانه اغلب آنها کم تجربه بودند و در دو سه سال آخر پیش از انقلاب به اتحاد شوروی و حزب توده ایران گرایش یافته بودند. اطلاع آنها از گذشته و مسائل حزبی بسیار شکسته بسته و نارسا بود.

 

در جریان کار حزبی در شهرستان ها و دیدار و گفتگو با نسل جوانی که اینک استخوان بندی تشکیلات حزب را تشکیل می داد، یقین کردم که با گذشت زمان و برگزاری یکی دو نشست بزرگ حزبی، آفت دیرین حزب درمان خواهد شد. با انتخاب و بالا آمدن کادرهای جوان و فرهیخته برخاسته از بطن انقلاب، ترکیب کمیته مرکزی به ناچار دگرگون خواهد شد و عناصری که شریان حیاتی شان به شوروی ها بند است در عمل در اقلیت قرار خواهند گرفت و با گذشت زمان از گردونه خارج خواهند شد.

 

برای یاری به تحقق این چشم انداز، سعی داشتم سالم ترین و باتدبیرترین افراد را در رأس سازمان های محلی قرار دهم. این تلاشها در میزانی هرچند محدود در اولین پلنومی که پس از سی سال در ایران برگزار شد، به ثمر نشست. چند نفر از همین کسانی که در راس سازمان ها قرار داده بودم به ترکیب کمیته مرکزی انتخاب شدند. رفقای هیئت سیاسی که شناختی از همه کادرهای شهرستان ها نداشتند، به ناچار به من مراجعه کردند و از لیستی که ارائه داده بودم افرادی را به پلنوم هفدهم کمیته مرکزی که درتهران برگزارشد، دعوت کردند.

 

متاسفانه چرخش تندی که در فضای سیاسی کشور صورت گرفت و به سرکوب احزاب سیاسی منجر شد، فرصت نداد آن تحول درونی مسالمت آمیزی که به آن امید داشتم، عملی شود. با محدود شدن تدریجی فعالیت های علنی حزب و سپس یورش همه جانبه به آن در بهمن 1361 ... بار دیگر همه امید ها بر باد رفت.... شرح این هجران و این خون جگر....

 

مهاجرت دیگر.آخرین پیکار

در ماه های آخر اقامت در ایران به خاطر تشدید بیماری قلب، دیگر قادر به مسافرت ها و جا به جائی های خسته کننده نبودم. در آن آخرین ماه ها مسئولیت کمیسیون پژوهش و طرح های کمیته مرکزی بر عهده من بود. طرح های متعددی تهیه شد که از قرار در اختیار کمیسیون های مجلس شورای اسلامی و دولت قرار می گرفت و یا به عنوان اسناد حزبی انتشار می یافت.

 

چند ماه قبل از یورش به حزب برای درمان بیماری قلبی عازم اروپا شدم. در پاریس بودم که خبر یورش به حزب را آقای اریک رولو نویسنده سرشناس روزنامه لوموند ساعت دو بعد از نیمه شب تلفنی به اطلاعم رساند. بیشتر اعضای رهبری حزب دستگیر شده بودند.

 

بی درنگ دست به کار شدم و با تمام نیرو برای آزادی رفقای رهبری و رفع تضییقات از حزب تلاش کردم. با احزاب و سندیکاهای مختلف ملاقات کردم تا به دولت ایران اعتراض کنند. با نشریات فرانسه چند مصاحبه انجام دادم و برایشان مطلب نوشتم. در فاصله دو دستگیری که هنوز فرج میزانی (جوانشیر) گرفتار نشده بود، هرازگاهی از ایران تلفن می کرد وبا شناختی که ازمن داشت، اصرار می ورزید محتاط باشم وازچارچوب مواضع رهبری که ابلاغ می کرد، پا فراترننهم! میگفت چون ممکن است نتیجه عکس بدهد وزیانبار باشد.

 

من که با فاصله و از دور به سیر حوادث نگاه می کردم، با تحلیل رفقای مقیم ایران موافق نبودم. آنها به این دل خوش کرده بودند که سرنخ این بگیروببندها در دست جناح راست افراطی است! عناصر "ضدانقلاب" علیه حزب توطئه ای چیده اند که به زودی به همت امام خمینی دفع خواهد شد! آنها هنوز به امام امید بسته بودند، درحالیکه برداشت من این بود که یورش به حزب به دستور خود او صورت گرفته است. قانع کردن دوستم میزانی با گفتگوهای کوتاه تلفنی ناممکن بودم و اساسا دیگر برای بحث و مجادله مجالی باقی نمانده بود. لذا دیگر ازمصاحبه با روزنامه ها پرهیز کردم. با یورش دوم به حزب و پخش مصاحبه های تلویزیونی مسائل روشن شد. افسوس که دیگر دیر شده بود.

 

در ادامه تلاش هایم برای آزادی رهبران حزب و نجات جان آنها به ماموریت از سوی کمیته برون مرزی حزب که مسئولیت آن با علی خاوری بود، به سوریه سفر کردم. ضرورت این سفر به خاطر روابط دوستانه جمهوری اسلامی ایران با دولت سوریه بود. با مقامات دولتی، رئیس مجلس، خالد بکداش رهبر حزب کمونیست سوریه و سران احزاب چپ خاورمیانه که بیشتر آنها در دمشق دفتر داشتند و نیز تشکلات گوناگون فلسطینی دیدار و گفتگو کردم و از آنها کمک خواستم. سفر من در فاصله دو یورش به حزب صورت گرفت. در این ماموریت، شادروان علی جواهری همراه من بود. جواهری هم به زبان عربی مسلط بود و هم از گذشته به خاطر سال های طولانی کار در فدراسیون جهانی کارگران، با سندیکالیست های کشورهای خاورمیانه آشنایی و دوستی نزدیک داشت.

 

کمی پس از بازگشتم از سوریه یورش دوم جمهوری اسلامی به حزب انجام گرفت و هم زمان، مصاحبه سران حزب از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد. با بهت و حیرت خبر شدم که نورالدین کیانوری خودسرانه و بدون آگاهی کمیته مرکزی و حتی هیئت سیاسی، در درون حزب یک شبکه اطلاعاتی مخفی تشکیل داده، عده ای از کادرهای پاک و جوان حزبی را مأمور کرده تا برای دستگاه ک.گ.ب. مواد اطلاعاتی تهیه کنند. برخی از افسران نخبه و پاکدامن ارتش ایران به جرم جاسوسی برای بیگانگان اعدام شدند، آن هم به خاطر تهیه گزارش هایی که خود خبر نداشتند آقای کیانوری به کجا منتقل می کرده است! این اندازه گستاخی و خودسری حتی در شرایط وهن آور مهاجرت سوسیالیستی ناممکن بود.

 

پیش از زیر ضربه رفتن حزب توده در ایران، در خارج از کشور کمیته سه نفره ای به نام کمیته برون مرزی با مسئولیت علی خاوری وجود داشت که بیشتر به اداره امور فنی و ارتباطات بین المللی ما با سازمانهای خارجی می پرداخت. تماس با سازمان های حزبی در کشورهای مختلف و رهبری آنها مستقیما با رهبری حزب در داخل کشور بود و خود من قبل از ترک کشور مدت کوتاهی مسئول آن بودم.

 

با تلاشی رهبری حزب در داخل، مدیریت و رهبری تشکیلاتی کمیته ها و واحد های حزبی موجود در خارج، که عمدتا پس از انقلاب شکل گرفته بودند، به ناچار در دایره عمل کمیته مزبور قرار گرفت. پس از یورش به حزب خیلی از رفقای جوان، از همان نسل تازه ای که با انقلاب به حزب پیوسته بودند، از بیم زندان و شکنجه، آواره و سرگردان، به کشورهای مختلف شرق و غرب پناه می آوردند و به تشکل های موجود می پیوستند، یا خود سازمانی تشکیل می دادند. با درسی که از سالهای دور فرا گرفته بودم می دانستم چه خطری در کمین این رفقای ساده دل نشسته است، در عین حال یقین داشتم که اگر با هوشمندی در میان آنها روشنگری شود، به استقلال در اندیشه و عمل دل خواهند بست.

 

بدین سان دوران تازه ای برای فعالیت حزب توده در خارج از کشور آغاز می شد که من خواه ناخواه به آن کشیده شدم. اما در شرایط دشوار تبعید، کار با اعضای تازه حزب به تلاشی طاقت فرسا نیاز داشت. بیشتر آنها بی چون و چرا همچنان به درستی سیاست مبتنی بر خط امام باور داشتند، یا بر اصل انترناسیونالیسم پرولتری که در عمل پیامدی جز دنباله روی کورکورانه از شوروی نداشت، پافشاری می کردند. مشکل دیگر مرکز کار کمیته برون مرزی بود که تا آن روز در شرق اروپا مستقربود. تجربه سال های قبل از انقلاب نشان داده بود مادامی که فعالان حزبی در شرق اطراق کنند، تأمین امکانات مادی فعالیت ها و زندگی روزمره خانواده شان با دولت های "سوسیالیستی" خواهد بود. در چنین شرایطی تأمین و حفظ استقلال حزب خواب و خیالی بیش نیست.

 

به عنوان نخستین گام تمام تلاشم را بر این هدف متمرکز کردم که آن چند نفر از رهبری حزب که به نام کمیته برون مرزی در آلمان شرقی باقی مانده بودند، به کشورهای غربی نقل مکان کنند. این امر به سادگی و تنها با مهاجرت علی خاوری به غرب انجام می شد. بی درنگ دست به کار شدم و برای او کارت اقامت در فرانسه تهیه کردم. موضوع را در کمیته برون مرزی مطرح کردم و همه نظر مرا تائید کردند. اما چیزی نگذشت که خاوری بنای بهانه گیری گذاشت و سرانجام داد و بیداد کرد که: بابک می خواهد مرا بکشاند به غرب. در پلنوم نامبارک هجدهم حزب همین جمله بابک می گوید برویم به غرب، به صورت جرمی علیه من اعلام به کارمی رفت! گویی رفتن به اروپای غربی یعنی افتادن در دام امپریالیسم!

 

خطایی که بعدها و در روند حوادث به آن پی بردم، این بود که بدبختانه خاوری اعتقادی به استقلال حزب نداشت. خود او از سال ها پیش از سرسپردگان شوروی و از مجریان سیاست های آنها بود و من البته در آن زمان از این موضوع بی خبر بودم.

 

در تلاشی دیگر طرحی به کمیته برون مرزی ارائه دادم برای فرا خواندن نشست صلاحیت داری از کادرهای حزبی تا گرد همائی دیگری مانند پلنوم وسیع چهارم پس از شکست 28 مرداد تشکیل شود و به نارسایی های حزب رسیدگی کند. اثرات مثبت آن تجربه هنوز در ذهنم زنده بود. نظر من بررسی سیاست های حزب طی چهار سال گذشته و انتخاب ارگان موقت برای اداره و رهبری حزب، تا روشن شدن وضعیت رفقای رهبری زندانی در ایران بود.

 

علی خاوری، بی گمان پس از نظرخواهی از شوروی ها و دستور آنها، این پیشنهاد را هم کنار زد. به جای جلسه صلاحیت داری که من پیشنهاد کرده بودم، خودسرانه پلنوم هجدهم را در دسامبر 1983 سرهم بندی کرد.، در حالی که تقریبا همه اعضای هیئت سیاسی و بخش اعظم کمیته مرکزی هنوز در زندان بودند و تکلیف شان ناروشن بود.

 

حمید صفری، یکی از ما بهترانی که درپلنوم هفدهم درتهران، از کمیته مرکزی اخراج شده بود، توسط علی خاوری به همکاری باکمیته برون مرزی دعوت شد. خاوری همچنین جای خالی رفقای دربند حزب را با ردیف کردن شماری از عناصر فرقه دموکرات آذربایجان که ازچهل سال پیش در باکو اطراق کرده بودند، پر کرد و ماشین مألوف "رأی گیری" را به راه انداخت. اینها کسانی بودند که در پلنوم هفدهم که در ایران برگزار شده بود، به علت بی میلی به بازگشت به ایران پس ازانقلاب، از کمیته مرکزی کنار گذاشته شده بودند.

 

خاوری را تا حدی می شناختم ودرجریان همکاری با او در کمیته برون مرزی پی بردم که به تنهایی جرأت ندارد به این همه خلافکاری دست بزند و حالا می فهمیدم که پشت او به کوه احد است. او و صفری مهره های صفحه شطرنجی بودند که دیگران چیده بودند. تنی چند از رفقای قدیمی کمیته مرکزی که در پلنوم هجدهم حضور داشتند، به تجربه می دانستند که رفقای شوروی هستند که از پشت صحنه سرنخ عروسک ها را به دست دارند و به دلخواه می چرخانند. تأسف آوربود که برخی از همین رفقای سنگین ورن، در برابر تخلفات سنگینی که در جریان پلنوم کذایی روی داد، خاموش ماندند و گاه نیز تائید کردند!

 

مشکل دیگر، ذهنیت حاکم بر رفقائی بود که از ایران آمده بودند. بیشتر این رفقا هنوز صادقانه از سیاست خط امام دفاع می کردند. بین من و این رفقا نوعی همدلی و اعتماد برقرار بود ولی هنوز هم سوئی فکری نبود. بعدها به من گفتند هنگامی که در پلنوم 18 به نقد دیدگاه آن روز حزب وخط امام پرداختم، به همدیگر می گفتند: "بابک مگر دیوانه شده؟ این حرف ها چیست که می گوید!"

 

با وجود اعتراضات من و پشتیبانی چند عضو دیگر کمیته مرکزی، گردانندگان پلنوم هجدهم، با به کار انداختن "ماشین رأی" کذایی، هیئت اجرائیه 5 نفره ای را به حزب تحمیل کردند که 4 تن ازآنها به طور قطع از سرسپردگان و عوامل شوروی بودند. آشکار بود که شوروی ها تصمیم گرفته اند رهبری حزب توده را ازاین پس دربست ومستفیم، به دست عوامل خود بسپارند.

 

برای من که مشغله دائمی ذهن و روحم، استقلال حزب و قطع وابستگی آن به شوروی بود، مشاهده این رسوایی تازه که حزب را به شعبه کا.گ.ب. تبدیل می کرد، توطئه ای پلید بود که سکوت در برابر آن را گناهی نابخشودنی می دانستم.

 

در بازگشت از پلنوم کذایی بی درنگ دست به کارشدم و جزوه ای تهیه کردم تحت عنوان نامه به رفقا. مفاد اصلی این نوشته نقد مشروح سیاست های رهبری حزب در ایران، فقدان دموکراسی در درون حزب و به طور سربسته، نقد مشی وابستگی به شوروی و سرانجام نقد پلنوم 18 و رهبری برآمده از آن بود. دستنوشته را در اختیار سه نفری که به آنها اعتماد داشتم قرار دادم: ایرج اسکندری که هرازگاهی به پاریس می آمد، فریدون آذرنور که تازه از ایران رسیده بود و نیز فرهاد فرجاد. از این دوستان نظر خواستم و پس از جلب موافقت آنها متن نامه به رفقا را در پائیز 1363 در یک جزوه 63 صفحه ای منتشر کردیم.

 

شرح درونمایه این جزوه و نقشی که در برپایی بحث درونی و روشنگرانه در میان توده ای ها ایفا کرد، و همچنین بررسی اثرات و پیامدهای آن در پی ریزی حرکتی بزرگ در حزب به درازا می کشد. بی گمان این نامه آغازگر روندی شد که به بزرگ ترین و کارسازترین انشعاب در تاریخ حزب توده ایران انجامید و در گامی فراتر به تشکیل حزب دموکراتیک مردم ایران منجر شد.

 

پس از نشر نامه به رفقا کار نسبتا گسترده نظری و تألیفی آغاز شد. افشای ماهیت باند جدید رهبری و فراتر از آن رهایی اعضا و کادرها از جزم های ایدئولوژیک و فرهنگی دیرین به فعالیتی مجدانه و صبورانه نیاز داشت. یکی از مشکلات کار ما این بود که شروع حرکت ما با دروان رکود وتباهی برژنف ـ کوزیچکین مصادف بود. گورباچف هنوز روی کار نیامده و پس از آن نیز مدتی طول کشید تا خطوط اصلی سیاست و سمت گیری او آشکار و درک شود. به این ترتیب، ما به مصاف رهبری حزبی رفته بودیم که هنوز پشت اش به ابرقدرت شوروی گرم بود. بیشتر همراهان و همرزمان ما همچنان اتحاد شوروی "دژپرولتاریای پیروزجهان" می دانستند. از این رو طرح و نقد مقوله های کلیدی مانند انترناسیونالیسم پرولتری که بسیاری با تعصب از آن دفاع می کردند، بی نهایت دشوار بود. ناچار بودیم با احتیاط و حساب شده گام برداریم، تا مخالفان، ما را با انگ "دشمن طبقاتی" وضدشوروی، انکار نکنند.

 

رفقای بیشماری در کارهای نوشتاری فعالانه شرکت داشتند، اما بار اصلی بر دوش من بود. احساس می کردم به خاطر آشنایی بیشترم با گذشته حزب، مسئولیت و وظیفه ام بناچار دو چندان است. در همان یکی دو سال پس از نامه به رفقا جزوات و مقالات متعددی نوشتم، که از جمله می توانم به نوشته های زیر اشاره کنم: جزوه نامه توضیحی به رفقای حزبی در رابطه با اطلاعیه سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران (خرداد 1364)، جزوه پاسخ به تهمت نامه هیئت سیاسی حزب توده ایران" جزوه نامه سرگشاده به کمیته مرکزی حزب توده ایران (دی ماه 1364)؛ جزوه بررسی و ریشه یابی اشتباهات حزب توده ایران در چهار سال اول انقلاب (اردیبهشت 1365)، جزوه کنفرانس ملی و وظایف توده ای های مبارز در قبال آن؛ جزوه سرنوشت تاریخی حزب توده ایران (بهمن 1365) و....

 

با تشکیل حزب دموکراتیک مردم ایران که تهیه اساسنامه و طرح برنامه آن برعهده من بود، برای اولین بار در زندگی نسبتا دراز سیاسی، احساس کردم در محیط و فضائی راحت و دلخواه کار می کنم. برای نخستین بار ذهن و قلم را از آن جزمیات سخیف رها کرده بودم: سانترالیسم دموکراتیک جامه ای بود که لنین بر قامت استبداد شرقی پوشانده بود و هدفی جز درهم کوبیدن دگراندیشان نداشت. تلاش کردیم تشکیلاتی برپا کنیم که با دموکراسی شفاف درون حزبی و شناسائی کامل حق دگراندیش برای بیان آزاد نظر خود در داخل و بیرون از حزب همراه باشد. با تاسیس حزب دموکراتیک مردم ایران شالوده و نمونه یک حزب چپ آزادی خواه و ملی پی ریزی شد.

 

در طرح اساسنامه این حزب که تدوین آن بر عهده من بود، پست دبیرکل یا دبیراول را به کلی حذف کردیم. اصرار من برای حذف این پست با امعان نظر به این امر بود که احتمال می دادم در شرایط مشخص آن روزها و نقشی که در تکوین و تأسیس حزب داشته ام، دوستانم مرا برای این پست پیشنهاد کنند. نمی خواستم این احساس به کسی دست دهد که در این پیکار و تلاش، انگیزه شخصی داشته ام. می خواستم بدبین ترین اشخاص یقین حاصل کنند که قصد من ایجاد یک حزب چپ مستقل ملی بود و نه هواهای شخصی. افزون بر این، مایل بودم که فرهنگ کار جمعی در میان ما جا بیفتد. برایم همین کافی است که عضو شورای مرکزی حزب دموکراتیک مردم ایران باشم.

 

از ابتدا، هدف غایی من و همه کوشندگان این راه و پایه گذاران حزب دموکراتیک مردم ایران، رفتن به سوی یک تشکل هرچه گسترده تر چپ آزادی خواه ایران از طیف های گوناگون بود. تلاش ما برای ایجاد اتحاد چپ شاهد آنست. در تدارک این کار و تدوین سند مشترک و پایه، اضافه بر نمایندگان حزب دموکراتیک مردم ایران، نمایندگان سازمان فدائیان خلق ایران (اکثزیت)، سازمان فدائیان خلق ایران (طیف علی کشتگر) و تعدادی از شخصیت های سیاسی چپ منفرد در شمار کوشندگان بودند. با آن که پلاتفرم مشترکی تدوین شد و به امضا رسید ولی متاسفانه ناکام ماند.

 

کوشش موازی دیگری برای ایحاد یک جبهه جمهوری خواهان، به یاری و حتی ابتکار زنده یاد عبدالرحمن قاسملو دبیرکل وقت حزب دموکرات کردستان ایران و مشارکت دیگر سازمان های چپ و سازمان جمهوری خواهان ملی ایران صورت گرفت. متاسفانه پس از ترور قاسملو و به دنبال آن ترور جانشین او صادق شرفکندی، کوشش های چند ساله بر باد رفت. از پلاتفرم 14 ماده ای، تنها بر سر بند مربوط به مسئله ملی اختلاف نظر پیش آمد. ما بر قید اصل "دفاع از تمامیت ارضی ایران" و نیز ذکر نام "ملت ایران" در سند پافشاری کردیم. دوستان وابسته به حزب دموکرات کردستان با هر دو مورد مخالف بودند. بدبختانه برخی دیگر از سازمان های چپ نیز با دوستان کرد هم نظر بودند. من در یک سخنرانی درشهرهامبورگ که به صورت مقاله درنشریه راه آزادی تحت عنوان: رنجنامه منتشر شد، به تفصیل دلایل این ناکامی ها را برشمرده وتشریح کرده ام.

 

از شرح تمام کارها و فعالیت های سیاسی دوران مهاجرت اخیر، در می گذرم. همین قدر بگویم که اکنون عضو انجمن "گفتگو و دموکراسی" هستم که فکر تشکیل آن از عبدالکریم لاهیجی و بیژن حکمت و خودم بود. من هم چنین عضو شورای هماهنگی اتحاد حمهوری خواهان ایران هستم که درشمارپایه گذاران آن بودم.

 

در این سال های نسبتا طولانی مهاجرت ده ها مقاله، رساله و متون تحلیلی نوشته و منتشر کرده ام. از مهم ترین آنها سلسله مقاله های من در نقد مبانی لنینیسم و مبحث ملی آقوام ایرانی و طرح نسبتا جامعی در رابطه با موضوع اخیراست. معمولا تدوین اسناد کنگره های چهارگانه حزب دموکراتیک مردم ایران و تهیه اسناد تحلیلی آن، برعهده من بوده است. همین سلسله مقاله های "درباره مبحث ملی" شالوده کتابی است که اکنون در کار تدوین و تکمیل آن هستم. دو کتاب هم در ایران منتشر کرده ام؛ اولی تحت عنوان: نظر از درون به نقش حزب توده ایران و دیگری: مهاجرت سوسیالیستی. سال ها پیش، اندکی پس از مهاجرت، کتابی درباره جنبش رهائی بخش الجزایر نوشته ام که به صورت دستنویس در میان کاغذهایم خاک می خورد و نمی دانم کی برای ویرایش نهائی و نشر آن فرصت خواهم کرد. از مدتی پیش در کار نگارش زندگینامه خود هستم، که فعلا آن را به خاطر اولویت کتاب "مبحث ملی" کنار گذاشته ام. امیدوارم تا دیرنشده، روزگار یاری دهد و این آرزو ها برآورده شوند.

 

بابک امیرخسروی پاریس مهرماه 1385