شیشه
ی عمر رژیم
ترک خورده !
سیاوش
آنکه
حقیقت را نمی
داند نادان
است وآن که حقیقت
را می داند و
انکار می کند
تبهکار است.
(
برتولد برشت)
تردیدی
نیست که، در این
سه دهۀ سپری
شده از
استقرار
حکومت اسلامی،
مردم ایران یکی
از سیاه ترین
و شوم ترین
سال های چند
قرن گذشتۀ تاریخ
خود را تجربه
کرده اند، سال
های سخت و
جانکاهی که
حافظۀ تاریخ
ما به این
سادگی ها آنرا
فراموش
نخواهد کرد،
سال هایی که
اثرات منفی و
بیمار گونۀ آن
در ضمیر یکایک
ما تاثیرات عمیق
و ناهنجاری
برجای گذاشته
است و عواقب
اسف بار آن دیر
زمانی بر روح
و روان جامعۀ
ما سنگینی
خواهد کرد.
امّا حوادث و
رویکردهای
ناگهانی چند
ماه گذشته
نشان داد که،
این تنها مردم
نیستند که باید
تاوان سی سال
خودکامگی این
نظام را
بپردازند،
بلکه حکومت
اسلامی خود نیز
در دامی که
برای مردم پهن
کرده بود
گرفتار آمده
است و برای گریز
و نجات ازاین
وضعیّت
خطرناک
بدنبال چاره ای
در بیچارگی می
گردد تا شاید
بتوانند از این
مهلکه جان
سالم بدر
ببرد.
سردمدارن و سینه
چاکان حکومت
اسلامی
درترسناک ترین
کابوس خود روزی
را نمی دیدند
که مردم ایران
ناگهان در
برابر این
نظام خودکامۀ
دینی قد علم
کرده و خواهان
برچیده شدن
بساط شان از
صحنۀ اجتماعی
و سیاسی این
مملکت
بشوند،امّا این
اتفاق افتاد و
مردم بپا
خاستند و به خیابان
ها آمدند و علیرغم
همۀ ناملایمات
و مشکلاتی که
این حکومت بر
سر راهشان
گذاشت حرفشان
را زدند و با
صدائی بلند که
همۀ دنیا آن
را شنید
برکناری این
نظام توتالیتر
را خواستار
شدند. حال دراین
میان چند ملاّ
و مکلاّی حیله
گر و شارلاتان
از تیره و
تبار آیت الله
کاشانی ها و
فضل الله نوری
ها با ماسک
اصلاح طلبی
براه افتاده و
بنا بر سنّت دیرینۀ
آخوندی خود را
نخود هر آش
کرده و چنان
خویشتن را
شعور و وجدان
جامعه وانمود
می کنند که
گوئی این ملّت
به جان آمده
محض خاطر
انقلاب ننگین
اسلامی و تحفه
های حاصله از
آن بوده است
که به خیابان
آمدند و فریاد
اعتراض
برداشتند و
کشته و اسیر
دادند.حضرات می
پندارند که این
موج خشمگین
مردمی برای
حفظ ارزش های
اصیل و والای
انقلاب اسلامی
آقای موسوی و نوچه
هایش به راه
افتاده است،
تصّور می کنند
که مردم ایران
از پس این
تجربۀ گران
سنگ سی ساله
هنوز به این
علم الیقین
نرسیده اند که
این آتشی که
به خانه و
کاشانۀ شان
افتاده از تون
آخوند درغگو و
دغلکاری بنام
خمینی است که
ملتی را قربانی
جاه طلبی ها و
عقده ها
و عداوت های
شخصی خود کرد
و انتقام عقب
ماندگی های
ذهنی و زمانی
خود را از
آنها کشید .
آنچه امروز بر
روزگار سیاه این
مردم می رود
حاصل اعتماد
جامعۀ دین زدۀ
ما به پس ماندۀ
روحانیّت بیمار
و فرصت طلب
دربارهای صفویه
و قاجار و
پهلوی و این
شاهکار آخری یعنی
جمهوری اسلامی
است که همواره
با چماق دین
بر سرمان کوبیدند
و دنیای نقد
ما را با بهشت
نسیه شان تاخت
زدند و همواره
با ترویج جهل
و خرافه راه
علم و اندیشه
را بر مردم
بستند. روحانیّتی
که در پس نقاب
انقلاب اسلامی
بیش از سه دهه
چهرۀ کریه و
خوفناک خود را
پنهان کرد و
با وعده و وعید
های تو خالی و
لاف و گزافه
سرائی های
رهبران و تئوریسین
های منّور
الفکرش ملّتی
را از شاهراه
آزادی به دهلیز
های تنگ و تاریک
استبداد دیگری
کشانید واز
چاله به چاه
انداخت،
روحانیّتی که
حتی هنوز هم
پس از
برافتادن این
نقاب تزویر،
تنها پاسخی که
در اعتراض
مردم به این
عوامفریبی و
تحمیق تاریخی
می دهد همان
جواب همیشگی یعنی
زندان و شکنجه
و اعدام
مخالفان و
معترضین به
نام محارب با
خدا و مفسد فی
الارض است.
یک
بار به دوستی
گفتم، همان
روزی که شعبده
بازان اصلاح
طلب ، آن جمعّیت
3 میلیونی
حاضر در خیابان
را بی هیچ
سروصدائی به
خانه هایشان
فرستادند ، سر
این جنبش را
به طاق کوبیدند.
زیرا نه قدرت
کنترل و رهبری
جنبشی چنین
متکّثر و عظیم
را داشتند و
نه طرح و
برنامه ای برای
برآوردن
مطالبات مردمی
که خواهان
آزادی و
استقرار
دموکراسی
بودند را در
سر خام خود
پخته بودند
ودلیل همراهی
و همگامی ظاهریشان
با جنبش نیز
جز برای بدست
آوردن مقام و
منصب چیز دیگری
نبوده و نیست
، و همانگونه
که می بینیم
امروز پس از
گذشت ماهها
تنها چیزی که
از حضور اصلاح
طلبان در این
جنبش باقی
مانده چند بیانیۀ
ناسخ و منسوخ
و چند شعار
دست و پا
شکسته است که نه
تنها دردی را
دوا نکرد و
راه به جائی
نبرد بلکه
جنبش را نیز
سردرگم و گیج
کرد. که به
هرحال نظام نیز
از این بی
ثباتی تا جائی
که توانست
بهره برداری
لازم را کرد.
اصلاح طلبان
در روز عاشورا
به خوبی دریافتند
که رنگ سبز این
جنبش از شال
گردن آقای
موسوی خیلی پر
رنگ تر شده
است و عنقریب
است که سیل
فنا بنیاد هستی
حکومت اسلامی
را ازجا
برکَند، لذا
به فکر چاره
افتادند تا طرحی
پیاده کنند که
از نابودی
حکومت اسلامی
که نابودی
خودشان را نیز
در بر داشت
جلوگیری کنند
و همانطور که
دیدیم، چند
روز بعد هفدهمین
بیانیۀ آقای
موسوی با آن
پنج بندی که
به آب داد
منتشر شد و
نامۀ عاشقانۀ
و پرناز و
کرشمۀ میرزا
آقاخان خاتمی
به ولی فقیه
ارسال گردید و
ملاقات های
آشکار و نهان
آقای رفسنجانی
و خامنه ای
شبانه روزی شد
و خلاصه باب
سازش های پشت
پرده باز شد
تا طرح جنبش
کُُشون بدست
اصلاح طلبان
داخلی (انصار)
پیاده شود، در
خارج هم گروهک
پنج نفرۀ(
مهاجرین) به یاری
انصار داخلی
برخاستند و با
افتتاح اتاق
فکر و صدور بیانیه
و برپائی
سخنرانی و سمینار
و مصاحبه با
رسانه های
خارجی ، خود
را نمایندۀ
جنبش خواندند
و خواست های
مردم را تا
حّد دریوزگی
های آقای موسوی
برای یک جوی
باریک و یک
مشک آب از
منبع نظام پایین
آوردند و طرح
خودی وغیر خودی
را پیاده
کردند و
بالاخره همگی
دست در دست هم
دادند به مهر
تا مردمی را
که برای
سرنگونی این
حکومت به خیابان
ها آمده بودند
را به همان
شعار محمود
شکن، یا حسین
میر حسین راضی و
دلخوش کنند و
از امروز به فردا
مردم ایران از
ملّت غیور به
مشتی ساختار
شکن و افراط
گرا و فرصت
طلب و غیر خودی
و خلاصه همان «
دشمن» کذائی
معروف تبدیل
شدند و حاج میرزا
آقا خان خاتمی
تا آنجا پیش
رفت که در یکی
از سخنرانی های
خود قند شکست
و شکر پاشید
که: کسانی که
شعارهای
ساختار
شکنانه دادند
و فریاد جمهوری
ایرانی
برداشتند و
به جای غزه و
لبنان می
خواهند
جانشان را فدای
ایران بکنند
«غلط کردند» که
صد البت از این
سیّد دودره
باز قالتاق
انتظاری بیش
از این نمی
رفت. آقای
کروبی هم یکی
دو شب بعد
ناگهان خواب
نما شد و برای
حفظ نظامش زره
پوشید و شمشیر
از رو بست و در
کنار لشگر بدر
و بیت ایستاد
و اعلام کرد
اگر لازم باشد
چند نفر را هم ایشان
در این
قربانگاه به
بهشت می فرستد
تا توشۀ آخرت
را تکمیل کند.
و بالاخره
اصلاح طلبان
با دستی به
جام باده و
دستی به زلف یار
چنان رقصی میانۀ
میدان کردند
که آرزوی
حکومت بود، و نتیجۀ
زیر پا کشی
جنبش هم این
شد که ماشین
اعدام مشدی سیّد
علی که چند
روزی بود کسی
را در خیابان
له و لورده
نکرده بود
ناگهان سوختش
از غیب رسید و
استارت خورد و
دوتن دیگر از
جوانان دلیر ایران
، بنام محارب
و مفسد فی
الارض را سوار
کرد و به بالای
دار برد و عدۀ
بیشماری را نیز
روانه و راهی
اوین کرد و
حکومت جانی
تازه گرفت و
اعلام کرد که:
جواب اصلاح
طلبان خاموشی
است و تعیین
تکلیفشان را
به ابراز
مراتب بندگی و
عرض ارادت به
رژیم در
سالروز 22 بهمن
موکول کرده
است. وقایع آن
روز کذائی
بهمن و طرح دو
شّقه کردن
مردم و کشاندن
بخش بزرگی از
نیروی جنبش به
درون معدۀ اسب
ترویا در هوای
فتح میدان
آزادی و
نشاندن بخش دیگری
سماق بدست در
میدان صادقّیه
به انتظار شیپور
حمله به کی و
کجا؟ اوج خلاقیّت
و تاکتیک در
مبارزات
اجتماعی تاریخ
معاصر و قدیم
بود که نقشۀ
آنرا مهاجرین
از پنجرۀ اتاق
فکر به حیاط
خلوت
انصارانداختند
و عجب نقشه ای
بود !!! فقط حیف
که اولیس و
ناپلئون و
مارشال رومل و
ژنرال پاتن
نبودند و ندیدند
که چگونه اسب
ترویا در میدان
آزادی با یابوهای
گمنام امام
زمان جفتگیری
کرد و
ناخواسته و
ناچار همراه
گلّه ای شد که
به صورت
خودجوش از
قرچک ورامین و
شورآباد و زور
آباد و مسگر
آباد زنجیرپاره
کرده و خود را
به میدان آزادی
رسانده بودند
تا با موز و
ساندیس و مرغ
پرکنده تجدید
بیعت کنند.
امّا ای کاش
همه چیز به همین
جا ختم می شد،
مردم به جان
آمده علیرغم
حضور قوای
متفقین که از
سپاه خاقانی و
بسیج جمکرانی
و مزدور لبنانی
و نیروی رادانی
تشکیل شده بود
به خیابان
آمدند و در میان
ابر اشک آور و
باطوم درد آور
محاصره شدند و
حضور گسترده
شان مینیاتوری
شد از روزهای
عاشورا و قدس
و غیره و آن چه
به جائی نرسید
البته فریاد
درد و
اعتراضشان
بود، حضور آقای
کروبی که این
بار در نقش شیخ
آشیل الیگودرزی
برای فتح ترویا
در میدان نبرد
صادقبّه ظاهر
شده بود با
چنان استقبال
باشکوهی از سوی
بسیج و لباس
شخصی ها مواجه
گشت که درس
عبرتی برای
حاج میرزا آقا
خان خاتمی شد
تا دست از پا
خطا نکند، آقای
موسوی هم که
در غیبت با
امام زمان
رقابت می
فرمودند در
آشپزخانه
مشغول پختن آش
پشت پای اسب
ترویا بود که
از قضای
روزگار،
حکومت آش را
با جاش برد و
خورد.
حال
عجب دارم از
برخی که باید
در پر رویی جایزۀ
سنگ پای طلائی
قزوین را به
آنها داد چرا
که بعد از این
همه بلا که از یمین
و یسار نصیب این
ملت کرده اند،
هنوز سوار بر
خر شیطان با
پلاک اصلاحات
بر یخ نازک
حکومت اسلامی
یورتمه می
روند. آقایان
که تا قبل از 22
بهمن گوی سبقت
را در بیانیه
نویسی از یکدیگر
ربوده و سر ما
را با سطل
آشغال اشتباه
گرفته بودند و
تا یکیشان بیانیه
صادر می کرد
ده ها بیانیۀ
تفسیری و تحلیلی
و تکمیلی دیگر
نیز به طریق
اولی صادر می
شد تا پیام [
جمهوری اسلامی
نه یک کلمه بیش
و نه یک کلمه
کم] آقای موسوی
را برای «غیر
خودی ها»(
بخوانید مردم
ایران) ترجمه
و تفسیر کنند
بعد از این که
طرح بسیجی شدن
جنبش سبز را
در 22 بهمن به
نفع رژیم به میمنت
و مبارکی پیاده
کردند وخیالشان
راحت شد ،
دوباره به کنج
اتاق فکر رفته
و در و پنجره
را از پشت قفل
و زنجیر کرده
اند تا آب ها
از آسیاب بیفتد(
فقط دعا کنید
که هومر در ایلیاد
و اودیسه طرحی
برای
چهارشنبه سوری
نداشته باشد).
ناگفته نماند
که یکی از سایت
ها که بنگاه
معاملات
املاک اصلاح طلبان
است و قیمت
سقف و کف
مطالبات جنبش
در آنجا تعیّین
و به روز می
شود، از آنجا
که جرأت نقد و
نقل بی درایتی
های اصلاح
طلبان داخلی
را ندارد، یقۀ
فیلسوفکان و
تئوریسین های
مهاجر را
گرفته است که،
هرچه می کشیم
از دست خارج
نشین های گود
مبارزه است که
به جای اسب ترویا
الاغ
ملانصرالدین
را برای ما
پالان کردند.
به هرحال فعلا
همان بازی کی
بود کی بود من
نبودم نظام را
اصلاح طلب ها
نیز برای سیاه
کردن جنبش سبز
براه انداخته
اند تا آبروی
نداشته بیش از
این از میان
نرود. امّا تا
کی می توان این
قایم موشک بازی
را ادامه داد؟
سی سال این
نظام مردم ایران
را مثل تسبیح
دور انگشتش
چرخانده است
حالا هم نوبت
این آقایان
شده که یک چند
صباحی خلق
الله را دست
به سر کنند،
غافل از اینکه
دیگر این ملت
از دست اصلاح
طلب جمارانی و
اصولگرای
جمکرانی به یک
اندازه ذلیل و
ذلّه شده و سر
به تن هیچکدام
نمی خواهد و
حاضر نیست بیش
از این ملعبۀ
دست مشتی
منّورالفکر
متبسّم دو
دوزه باز که
امتحانشان را
پس داده اند
باشد و دیگر
با طناب هیچ
تنابنده ای از
این قوم به ته
چاه نخواهد
رفت.این حضرات
در این هشت نه
ماه گذشته
همه جور اسب
ترویا و قاطر
امامزاده
داود و خر
قبرس را از طویله
بیرون کشیدند
و پالان کردند
که هیچکدام هم
رکاب نداد و
دست آخرهم این
خود مردم
بودند که هر
بار یال اسب
همّت را چسبیدند
و بر گاومیش
وحشی جمکران
تاختند. مطلب
از این قرار
است، اصلاح
طلب ها کلنگ
مُفت به قبر
عمرو عاص نمی
زنند، چه آن
ها که در داخل
اند و چه میسیونرهایی
که در خارج بر
سر خوان گستردۀ
دلارهای هاشمی
رفسنجانی
نشسته اند و
خود را نمایندگان
و سخنگویان
جنبش می
خوانند و بقول
دوستی( هنرشان
کیف کشی خانم
نوبل عبادی
است) که در
راهروهای
سازمان ملل
شعار نه جنگ و
نه تحریم و نه
تهدید و نه تغییر
و خلاصه نه از
گل نازک تر را
سر داده است
همۀ این ها با
توده ای های
معلوم الحال و
چریک های کمون
قدیم و جدید
دائماً زیر
بغل سیّد های
داخلی هندوانۀ
شریف آبادی می
گذارند وگوش
به زنگند تا
فریاد اعتراض
مردم از سقف و
کفی که آقای میرحسین
اصلاحات تعیین
کرده و می کند
فراتر نرود و در
موقع مقتضی
هم فیوز جنبش
را بپرانند.
آقای موسوی و
شرکاء که
دائماً با به
میان کشیدن پای
امام عزیزشان(
که همۀ آتش ها
از گور او بر می
خیزد) و پرده
خوانی برای
انقلابی که
بقول خودشان
هنوز تمام
نشده است( و
تمام شدنی هم
نیست) موقعی
از خواب بیدار
شده اند که مردم
ختم امام و
انقلاب را
باهم گرفته و
حلوایش را هم
پخته و خورده
اند،جنبش
آزادی خواهی و
دموکراسی
طلبانۀ ملّت ایران
را به پای عشق
و وفاداری و
پایبندی مردم
به خمینی و
انقلاب اسلامی
اش گذاشتن هم
از آن حرف
هاست که فقط
از طبلۀ
عطارّان راستۀ
اصلاحات بیرون
می آید که
شعار بازگشت
به عصر طلائی
انقلاب را سر
داده اند
(همان عصری که
درآن قلابی ترین
طلای قرون و
اعصار گذشته ه
به مردم ایران
غالب شد)
عبارت تحقیر
آمیز* ارزش های
اصیل و والای
انقلاب* که حتی
بیان آن اهانت
به شعور مردم
ایران است نمی
دانم دیگر چه
صیغه ایست، زیرا
آن چه مردم ایران
در این سه دهۀ
گذشته، از
ارزش های اصیل
و والای
انقلاب دیده
اند چیزی
نبوده جز، جنگ
با عراق و قبضۀ
قدرت توسط
آخوندها و
ترور رهبران و
اعضای احزاب و
گروه های سیاسی
در برون مرزها
و حبس و آزار و
تبعید
روشنفکران و
نویسندگان و
روزنامه
نگاران در
داخل و زندان
و شکنجۀ
دانشجویان و
قتل عام های
دهۀ شصت در
زندان ها و
سرکوب اقلیتّ
های قومی و
مذهبی و... که
تازه این چند
قلم مشتی
ازچند خروار
ارزش های اصیل
و والای این
انقلاب بوده
که مایۀ
بالندگی و
افتخار اصلاح
طلبان گشته
است. این
حضرات که
حکومت اسلامی
را در سرازیری
چاه ویل می بینند
خوف کرده اند،
زیرا، چون نیک
نظر کرد پر خویش
درآن دید. آقای
موسوی وکروبی
و حاج میرزا
آقاخان خاتمی
پس ازحضور چند
میلیونی مردم
ایران در خیابان
، یابو ورشان
داشت که این
مردم را با این
انقلاب ینقلبون
و آن امام
کذائی هنوز سر
و سرّی هست و
درب از لولا
درآمدۀ حکومت
اسلامی هم به
همان پاشنۀ 57 می
گردد.
با این
سوابق تیره و
تاریک که تنها
ورقی از اوراق
پروندۀ سیاه سی
سالۀ این
حکومت است ،
تکلیف این
نظام روشن
است، سلسلۀ موی
ولی فقیه حلقۀ
دام بلای
جمهوری اسلامی
شده است. وقایع
چند ماه اخیرنیز
به وضوح نشان
داد که این
نظام لایه به
لایه در حال ریزش
است و شیشۀ
عمرش ترَک
خورده است،
حال کی بشکند
و از هم بپاشد
دیر و زود
دارد و سوخت
سوز نه. در این
میان اصلاح
طلبان که همۀ
اصل و فرع
حرفشان«
انقلاب اسلامی
نه یک کلمه کم
و نه یک کلمه بیش
است» باید برای
قانع کردن مردمی
که از بیخ و بنیاد
با این حکومت
مخالفند
ادلّه و براهین
معقول و محکمه
پسند ارائه
کنند که آن هم
در ذات این
انقلاب و این
جمهوری نبوده
و نیست.صدور بیانیه
هائی که در یک
بند آن سودائی
شده و دم از حق
مردم می زنند
و دربند دیگر
صفرائی و دولتی
را که برای
برکناریش آن
همه عَلَم و
کُتل کشی
کردند را به
رسمّیت می
شناسند،
تمسخر مردم به
جان آمده است .
هر حرکت اعتراضی
بیرون از
چارچوب قانون
اساسی را مغایر
با شعائر نظام
و افراط گرائی
و ساختار شکنی
دانستن و
هراساندن
مردم از گزک
دادن به دست رژیم
و خانه نشین
کردنشان هم که
همان خواست
نظام است و
نظامیان و نه
جنبش. نکته این
جاست که اصلاح
طلبان با سازش
های پس پرده
خود با حکومت
حُرمت و حیثیّت
سوختگان این
جنبش را به
معامله و سودا
گذاشتند و به
جای توتیا
کردن خاک
کشتگان این
جنبش تربت
آستان ولی فقیه
را به چشم خود
مالیدند و
جنبش سبز آزادی
خواهی و
دموکراسی
طلبانۀ مردم
را به جنبش
علوی اهل بیت
کوفه و کربلا
وصله زدند و
حلقه های زنجیر
اتحّاد مردم
را با عناوینی
چون خودی و غیر
خودی از یکدیگر
جدا کردند
وعزم و ارادۀ
ملّت را در
براندازی این
نظام تخمیر
نمودند و حقیقت
ناتوانی و
شکست روحانیّت
درامر سیاست
وحکومت را به
پای هر عیب که
هست از مسلمانی
ماست
گذاشتند و
برای سست کردن
باور مردم به
آزادی و
دموکراسی دُم
فیلسوفکان
اسلامی را
شاهد آوردند
تا از گرایش و
کشش جامعه به
سوی دموکراسی
جلوگیری کنند
زیرا تنها
نوشداروی
موجود برای
نجات ملّتی
مسموم شده از
نظام دینی
حکومتی لائیک
و لیبرال است
که با استقرار
آن حاکمان فعلی
و پامنبری هایشان
باید جلوی
مسجد شاه
انگشتر و تسبیح
بفروشند. تنها
یک دلیل حضور
اصلاح طلبان
را در صحنۀ
مبارزه توجیه
می کند و آن
وقت خریدن برای
بقای این
حکومت است و
بالاخره این
که، هم فیل
بانان حکومت و
هم اصلاح طلب
موظفند تا اگر
فیل ملّت یاد
دموکراسی کرد
با هم بر سرش
بریزند و از
کرده پشیمانش
کنند.
چه بخواهیم
چه نخواهیم
عامل بی سرو
سامانی فعلی
در جنبش آزادی
خواهی و
دموکراسی
طلبانۀ مردم ایران
یا جنبش سبز،
اصلاح طلبان
داخلی و
همپالکی های
خارج نشینشان
هستند که مانع
شکل گیری کلی
و حرکت اصولی
جنبش اند. پس
از لشکر کشی
رژیم در
مراسم ماله کشی
22 بهمن که
اطلاح طلبان نیز
در آن رسماً
به چرخ دنده
های ماشین تبلیغاتی
نظام بدل شدند
حقیقت این امر
برای آن بخش
از جنبش که
اندک تردیدی
داشتند امروز
روشن شده است
واقعیّت تلخ این
است که جنبش
سبز از همان
روزهای نخستین
ملعبۀ دست بازیگران
روی صحنه و
پشت پردۀ
اصلاح طلب و
حکومتی بوده
است. اگر
بخواهیم یک
برآورد کلی از
حرکت این جنبش
از آغاز تا
امروز بکنیم
ضمن این که باید
به اشتباهات
وخطاهای زیادی
اشاره کنیم ، یک
مهّم را نباید
نادیده بگیریم
که این جنبش
با همۀ
کمبودهایش که
مهمترین آن
مسئلۀ رهبری
است، موجب یک
تحول بزرگ و
اساسی در تمام
لایه های
جامعه شده است
و آن پیوند
خوردن بخش عظیمی
از نیروی
انسانی حاشیه
ای به تنۀ
جنبش بوده است
اما از آن جا
که به کار گیری
درست این نیرو
برای ادامۀ مبارزه
باید با هوشیاری
و درایت صورت
می گرفت، آنان
که مدعی رهبری
جنبش بودند،
تا امروز نه
توانسته اند و
نه خواسته اند
که از این
انرژی عظیم
برای مقابله
با نظام بهره
برداری صحیح و
معقولانه ای
بکنند و هر
بار با
راهکارهای
غلط و تدابیر
نادرست خود
عمداً بخش زیادی
از این انرژی
را به هدر
داده و یا خنثی
کرده اند زیرا
به خوبی می
دانند که افق
خواست ها و
مطالبات مردم
بسیار وسیع تر
و گسترده تر
از یک مشک آب و یک
چشمۀ باریک
است، آقای
موسوی واعوان
و انصارشان با
وصله اصلاحات
می خواهند
سوراخ سُمبه
های عبای
روحانیّت را
بپوشانند تا
شاید آنرا بر
شانه های جنبش
بیاندازند
اما عبا و
عمامۀ روحانیّت
دیریست در نزد
این ملـت دیگر
نه حرمتی
دارد و نه
عّزتی زیرا
سمبُل قدرت
طلبی مطلق و دیکتاتوری
تام و تمامی
شده است که
نشان داده برای
بقای صاحبش چه
استعداد هائی
دارد. امروز
انقلاب اسلامی،
داستان شکست
فجیع روحانیّت
درمقولۀ سیاست
و امر خطیر
حکومت است. شاید
بتوان این
گونه برداشت
کرد که این
داستان پس از
گذشت صد و اندی
سال از انقلاب
مشروطه باید
برای یاد آوری
بخش تاریخی
ذهن ما یک بار
دیگرمرور می
شد تا از این
پس هرگز کسی
در این سرزمین
به درستی و
صحّت و سُقم
اندیشۀ جدائی
دین از سیاست
تردید نکند.
ملت ایران در
این سه دهۀ
گذشته واقعیّات
بس تلخی را
تجربه کرده
است امّا یک
تجربه را هرگز
از یاد نخواهد
برد و آن
ناکارآمدی
روحانیّت در سیاست
و سپردن زمام
مملکت بدست این
قوم جاهل و
خود کامه است.
انقلاب اسلامی
آزمونی تاریخی
بود که روحانیّت
با سرافکندگی
هرچه تمام در
آن رفوزه شد و
این آزموده را
آزمودن
دوباره
خطاست.مردم ایران
تصمیم خود را
گرفته اند و
پنبۀ این نظام
را زده اند و
جمهوری اسلامی
را در سی سالگی
جوانمرگ کرده
اند ، ولی فقیه
که نماد جنازۀ
متعفن و از هم
پاشیده این سیستم
است اگر هنوز
دفن نشده به
ضرب و زور
اسلحۀ قاچاقچیان
سپاه و چاقو
کش های بسیج و
باج خورهای
فلسطینی
ولبنانی و
رشوه گیرها و
باطوم کش های
های نیروی
انتظامی است
امّا تا کی می
توان به این
وضع ادامه
داد؟ حاصل
دخالت روحانیّت
در سیاست این
شده است که
امروز می بینیم
، پس از گذشت
سه دهه از
انقلاب اسلامی
که بنیانگذارش
آمد تا انتقام
شکست روحانیّت
در انقلاب
مشروطه را از
روشنفکران و
تقاص اعدام شیخ
فضل الله نوری
را از جوانان
این سرزمین
بکشد تبدیل به
نظامی گشته
است که سمبُل
فساد و تبهکاری
در جهان امروز
بشمار می رود.
نایب امام
زمانش مالیخولیائی
و معتاد است،
سربازان
گمنام امام
زمانش متجاوزین
به عفت و
ناموس
مردمند،
سپاهش که باید
حافظ جان و
مال مردم و
نگهبان مرزهای
کشور درمقابل
متجاوزان
باشد دستش تا
آستین به خون
فرزندان این
سرزمین آغشته
است و بزرگترین
باند قاچاق
مواد مخدر در
منطقه را می
گرداند و هنرش
تربیت تروریست
و آدمکش و
شکنجه گرست ،
از رئیس
جمهورش دیگرچه
بگویم که: گر
خدا دادی مرا
پانصد دهان ///
گفتمی شرح تو
ای مادر فلان.
من
ایمان دارم که
نبرد با حکومت
جمهوری اسلامی
آخرین خوان
نبرد ملت ایران
برای دستیابی
به آزادی و
دموکراسی
است و در پس
سنگلاخ های این
خوان مرگبار
که ملّت ایران
دیر یا زود با
سرافرازی و
افتخار از آن
خواهد گذشت
سرزمین موعود
در انتظار
ماست . مردم ایران
هرگز اجازه
نخواهند داد
که این بار از
این سمبُل سبز
بیداری کسی
برایشان عبا و
عمامۀ حقارت و
بیماری
بدوزد.این نظام
فاسد تر از آن
است که بتوان
با آنتی بیوتیک
اصلاحات چرکش
را خشکاند و
تنها علاجی که
برای رهائی از
درد این دندان
پوسیده و فاسد
باقی مانده کشیدن
و درآوردن آن
از ریشه
است،آقای
موسوی و دیگر
اصلاح طلبان یا
این مهّم را می
دانند و یا نمی
دانند، اگر نمی
دانند که ناآگاهند
و اگر می
دانند و انکار
می کنند
تبهکارند.
سیاوش.