آخرين ديدار مصدق با شاه!

(1)

محمد حسيبی

 28 مرداد 1385 برابر با نوزدهم  اوت 2006

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دکتر غلامحسين مصدق در صفحه 64 کتاب خاطرات خود (درکنار پدرم؛ مصدق) چنين نگاشته است:

          طی سي و پنج سالی که افتخار خدمتگزاری او را داشتم (منظور خدمتگزاری به دکتر مصدق است)، تا صبح 14 اسفند 1345 که در بيمارستان نجميه در محاصره مأموران ساواک ديده فرو بست، بارها شاهد و شريک اندوه و رنج جانکاه او بوده ام: هنگام تنهائيش در احمد آباد؛ روزی که به دستور شهربانی بايد خارج از دروازه قزوين منتظرش می مانديم تا پس از رهائی از زندان بيرجند او را يکسره به احمدآباد ببريم، شامگاه 9 اسفند 1331 به دنبال آن توطئه خائنانه و هنگام بازگشت از جلسه خصوصی مجلس شورای ملی به خانه؛ ديدارهائي که پس از کودتای 28 مرداد در زندان با او داشتم؛ سال های تبعيد پس از زندان، تا آخرين روزهای زندگيش . . . .

          چون صحبت از خاطرات تلخ آن دوران به ميان آمد، در اينجا به شرح دو مورد آن، يعنی توطئه 9 اسفند و کودتای 28 مرداد می پردازم:

   

توطئه 9 اسفند

          آن شب بيش از هر زمان دلم برای پدر سوخت. هنوزهم که سي و هفت سال از آن زمان مي گذرد ( سال انتشار کتاب)، يادآوری آن ناراحتم مي کند. حدود ساعت يازده شب بود که پدر از مجلس شورای ملي به خانه آمد؛ ما همه در انتظار بوديم؛ به زحمت و با کمک  من و برادرم از پله ها بالا آمد. از ساعت پنج صبح تا آن وقت، يعنی حدود 16 ساعت، استراحت نکرده بود که سهل است، حتي توطئه از پيش سازمان داده شده از سوی  محمد رضا شاه را هم پشت سر گذاشته بود. توان ايستادن نداشت، من هيچوقت پدر را آن طور خرد و شکسته نديده بودم، همين که وارد اطاق شد، روی تختخواب  نشست و شروع به گريستن کرد و گفت:

 

«امروز پاک نا اميد شدم. من ديگر به اين مرد اطمينان ندارم. برای او قسم خورده بودم در حالي که به پدرش قسم نخوردم. . . .فکر مي کردم اين جوان، با تجربه  ای که از سرنوشت پدر بدست آورده، به کشورش، به مردم اين مملکت خدمت  می کند. چقدر او را نصيحت کرده ام و به گوشش خواندم که با مردم باش، به بيگانگان تکيه نکن. در روزگار سخت، اين مردم هستند که از تو حمايت می کنند . . . امروز متوجه شدم، چگونه آدمی است! او، به من دروغ گفت، فريبم داد و قصد داشت به کشتنم بدهد . . . ديگر اطمينانم از او سلب شد.»     

 

پدر از آن روز ديگر با محمد رضا شاه روبرو نشد و اصرار شاه برای ديدار او به نتيجه نرسيد.

با سوابق آشنائی که از زمان تحصيل در سوئيس بين من و شاه بود، پس از اينکه پدر راضي به ملاقات با او نشد، شاه به من تلفن کرد و گفت قصد دارد برای رفع کدورت پدر، به خانه او بيايد و از من خواست ترتيب اين کار را بدهم، ولی پدر حاضر به ملاقات با او نشد، هنگامی که از او پرسيدم چه جوابی به شاه بدهم گفت به او بگو، کسر شأن اعليحضرت است به خانه ما بيايد! بدين ترتيب از آن تاريخ به بعد، يعنی تا کودتای 28 مرداد، بين پدرم و او، ديداری صورت نگرفت.    

    

زنده ياد دکتر محمد مصدق از روزهای نوجوانی تا آخرين لحظه های عمر، به درستی، تنها به کوتاه کردن دست تجاوزگر و چپاولگرِ سياستمداران کشورهای بيگانه از دخالت در امور داخلي ايران می انديشيد. او به درستی و به خوبی مي دانست که بدون تأمين استقلال  نه آزادی در ايران ميسّر مي گردد نه دموکراسي  و نه عدالتِ اجتماعی.

دکتر غلامحسين مصدق در صفحه 72 کتاب خاطرات خود چنين آورده است:

          انگيزه سياسی پدرم، بيش از نيم قرن مبارزه، بر اساس دو اصل متکی بود:

کوشش برای استقرار نظام مشروطه و دموکراسی، و دفاع از استقلال سياسی و اقتصادی ايران. وی در دفاع از استقلال سياسی، طرفدار سياست «موازنه منفي» بود، يعني مخالفت با دادن هرگونه امتياز به بيگانگان. برای استقرار دموکراسی نيز، طرفدار حکومت مشروطه سلطنتی، از نوع مشروطه انگلستان بود. و به استناد همين نظريه، قويّاً مخالف مداخله شاه در امور مملکت بود که سرانجام به حکومت فردی و استبدادی منتهی مي گرديد. پدر، در توجيه اين نظريه می گفت:

« يک پادشاه، هرقدر هم نيت خوب داشته باشد، با روش استبدادی و حکومت فردی، چطور مي تواند در مقابل بيگانگان مقاومت کند؟ آيا کسی تصور مي کرد وقتی به اعليحضرت فقيد (رضا شاه) بگويند از مملکت برويد با داشتن ارتشی تحت امر، راه جزيره موريس، را که تا آن وقت اسمی از آن نشنيده بودند، در پيش گيرند؟ اين اطاعت صرف و تمکين محض، برای اين بود که در قلب مردم جائي ذخيره نکرده بود و به همين جهت هم نفرمود: من پادشاه ملتی هستم و تکليف مرا بايد ملت تعيين کند، من از خانه و وطن خود چرا دور شوم و کجا بروم؟ مرحوم احمد شاه که با قرارداد (1919) مخالفت نمود با اينکه نظامی نبود و ارتش تحت امری نداشت، نتوانستند بدون تمهيد و مقدمه او را خلع کنند، مقدماتش چندسال طول کشيد، که يکی از آن دخالت دولت در انتخابات دوره پنجم تقنينيه بود که وکلائی مجلس بروند و به ماده ی واحده ای که برخلاف قانون اساسی تنظيم شده بود رأی بدهند و در ازای اين رأی، همگی غير از مرحوم سليمان ميرزا اسکندری وارد مجلس ششم بشوند.

مرحوم سليمان ميرزا، در دوره پنجم تقنينيه که انتخابات آزاد بود، به نمايندگی دوره پنجم وارد مجلس شده بود و انتظار مردم اين بود که نماينده حقيقی ملت، با نقض قانون اساسي موافقت نکند و به آن رأی ندهد و چون انجام وظيفه ننمود، در دوره ششم از طرف مردم انتخاب نشد. ولي نمايندگان ولايات که رأی به ماده واحده داده بودند، چون در ولايات انتخابات آزاد نبود، بدستور دولت همه انتخاب شدند و اجر خود را گرفتند و همين جاست که مي رساند اکثريت مردم کار غلط نمي کنند . . . .  

توضيح: منظور از « ماده واحده» همان بود که باعث انقراض سلطنت قاجار و آغاز حکومت پهلوی ها بر ايران شد.

          برداشت محمد رضا شاه از دموکراسی و حکومت مردم بر مردم، مانند همه ديکتاتورها بود. او صحبت از آزادی می کرد ولی حد و مرز اين آزادی را چنان محدود کرده بود که اصلا مفهوم نداشت. وی در مصاحبه ای که در تاريخ 8 آبان 1355 با روزنامه کيهان به عمل آورده در باره آزادی و دموکراسی چنين گفته است:

« . . . . دموکراسی، اگروجود داشته باشد غير از اين کاری که ما می کنيم، چه معنائی می تواند داشته باشد؟ راستی معنای دموکراسی چيست؟ برای بعضي ها معنای دموکراسی اين است که يکی راه بيفتد توی خيابان، در روز روشن _ آن هم نه در يک ده کوره، در يک شهر بزرگ، در يک پايتخت و جلوی مردم، بخصوص زنها را بگيرد و بگويد کيف پولت را بده به من، و بعد از گرفتن کيف پول، چاقويش را در شکم طرف فرو کند . . . . اين دموکراسی است ؟

 

يک سال بعد (1356) در کتابی زير عنوان پر طمطراقِ « بسوی تمدن بزرگ» با اين ادعا که مردم ايران از پيشرفته ترين حقوق سياسی، اقتصادی و اجتماعی برخوردارند دموکراسی در ايران را بدين شرح تعريف کرده است:

« . . . در دموکراسی ما، آزادی کامل با نظم و انضباط کامل اجتماعی توأم است. هر فرد ايرانی از پيشرفته ترين حقوق سياسی و اقتصادی و اجتماعی برخوردار است . . . . دموکراسی ايران دموکراسی آزادی ها و حقوق مشروع سياسی و اقتصادی و اجتماعی است، اما دموکراسی حرج و مرج نيست . . . .»

 

          شاه با اين استدلال بي پايه، جنايتکاران حرفه ای را با مخالفان سياسی هم سنگ ارائه می کرد، زيرا نمي توانست دليل قابل قبولی برای علت فقدان دموکراسی در ايران و مخالفت با روشنفکران مملکت ارائه کند. 

          تصورات شاه، از ماهيت رژيم سلطنت، از گذشته خيلی دور مايه مي گيرد. وی در همان کتاب « بسوی تمدن بزرگ» به تشريح رژيم سلطنت مشروطه پرداخته می گويد:

« . . . . وضع خاص شاهنشاهی ايران ايجاب مي کند که به گفته کريستين سن، يک شاه واقعی در اين کشور، نه تنها رئيس مملکت، بلکه يک مرشد و در عين حال يک معلم برای ملت خود باشد.....»     

 

حال شرح حوادث روز نهم اسفند 1331 را از زبان و قلم دکتر محمد مصدق در کتاب خاطرات آن بزرگمرد مرور مي کنيم:

« ساعت هشت روز 9 اسفند، آقای حسين علاء ، وزير دربار به خانه من آمد و راجع به حرکت شاه که سرّی بود ولی مجريان نقشه از آن اطلاع داشتند و صبح همان روز به اجرای آن مبادرت کردند با من مذاکره کرد و چنين قرار شد که يک ساعت و نيم بعد از ظهر، من برای صرف ناهار به کاخ بروم و ساعت دو و نيم هم وزراء حضور بهم رسانند که موقع حرکت شاهنشاه تشريفاتی به عمل آورند.   

از اين مذاکرات چيزی نگذشت که ساعت ده همان روز، آقای علاء وزير دربار مرا پای تلفن خواست و اظهار نمود اعليحضرت می خواهند خودشان با شما فرمايشاتی بفرمايند که بلافاصله گوشی بدست شاهنشاه رسيد و فرمودند بجای ساعت يک ونيم، ظهر شرفياب شوم که مذاکرات در همينجا قطع شد و از اينکه موضوع مهم نبود و شاهنشاه خودشان مرا پای اصغای فرمايشات خواستند، بسيار تعجب کردم. چنانچه آقای علاء يا هرکس ديگر آن را ابلاغ می نمود اطاعت می کردم، ولی بعد از ختم غائله دريافتم که موضوع اهميت داشت و بهمين جهت خواستند شخصا فرمايشات را بفرمايند تا موجب هيچگونه سوء تفاهم نشود و اهميت موضوع در اين بود که اگر ساعت يک و نيم بعد از ظهر می رفتم، چون جمعيت برای از بين بردن من مقابل درب کاخ جمع شده بود، از خانه خارج نمي شدم تا جمعيت را متفرق کنند. موقع تشريف فرمائي، علياحضرت ملکه ثريا حضور داشتند که پيشخدمت پاکتی آورد به من داد و ديدم تلفن چي خانه خودم نوشته بود برای يک کار فوری سفير امريکا می خواهد با من ملاقات کند که به نظر شاهنشاه رسانيدم و از اين پيش آمد خواستم اين استفاده را بکنم که در حرکت عجله نفرمايند، شايد ملاقات من با سفير سبب شود فسخ عزيمت فرمايند.

نامه را که ملاحظه فرمودند، اهميتي به آن ندادند و حتی نخواستند يک کلام در اين باب فرمايشی بفرمايند و غير از ملاقات با هندرسن، هيچ چيز سبب نمي شد که من قبل از حرکت شاهنشاه از کاخ خارج گردم. چونکه طبق مذاکراتی که با آقای وزير دربار شده بود می بايست هيئت دولت در کاخ باشند و موقع تشريف فرمائي مراسمی به عمل آورند. اگر شاهنشاه حرکت مي فرمودند مقابل درب کسی نمی ماند تا بتوانند نقشه را اجرا کنند. چنانچه از اين مسافرت منصرف مي شدند، باز تا جمعيت در آنجا بود، من از کاخ خارج نمي گرديدم.

برای ملاقات با سفير حرکت کردم و هنوز به درب کاخ نرسيده بودم که صدای فرياد جمعيت در خيابان مرا متوجه نمود که از آن در نبايد خارج شوم و از در ديگری به خانه مراجعت نمايم . . . .

. . . هنوز چند قدم مانده بود که به در برسم، که از پشت ديوار، غوغا و صوت ناهنجاری بگوشم رسيد و تعجب کردم با آنهمه تأکيد که به قوای انتظامی شده بود چطور عده ای توانستند خود را به آنجا برسانند و به من هم در اين باب گزارشی ندادند.

در اين فکر بودم که به راه ادامه دهم و از در خارج شوم يا برگردم و از درِ ديگری به خانه بروم که در اين اثنا شخصی که او را هيچ نديده بودم از در وارد شد و از پهلوی من گذشت و در جواب سوآل من که ممکن است از در ديگری خارج شوم گفت: ای به چشم و آناً يکی از خدمتگزاران دربار را که پهلوی اتومبيل اعليحضرت و جلوی درِ عمارت ايستاده بود صدا زد و گفت: کليد آن در را ( اشاره به دری که به چهار راه حشمت الدوله باز می شود و مدخل کاخ والاحضرت شاهدخت شمس پهلوی است) بياور. کليد را آورد و در را باز کرد. آنوقت فهميدم که آن شخص آقای امير صادقی، شوفر اعليحضرت است که مرا به آنجا راهنمائی کرد و کسی را هم فرستاد اتومبيل مرا که در مقابل کاخ اختصاصی بود به آنجا بياورد.

وقتی که می خواستم سوار شوم، عده ای را که از در پائين می آمدند ديدم، ولي قبل از اينکه برسند حرکت نمودم. فقط دوسه نفر رسيده بودند و از آنجا هم تا به خانه که بيش از يکصدوپنجاه قدم فاصله نداشت رسيدم و راجع به آن افراد که تحقيقات نمودم گفتند برای اين آمده اند که درخواست کنند اعليحضرت از حرکت منصرف شوند.

طرف عصر که جمعيت به خانه ی من آمد معلوم شد اگر دمِ در نبودم و بلافاصله پس از ورود اتومبيل حرکت نمي نمودم، جمعيت ميرسيد و کسانی که مأموريت داشتند کارم را می ساختند. از ورودم بخانه چيزی نگذشت که آقای هندرسن، سفير کبير، مثل هميشه با آقای علی پاشا صالح آمدند و آقای سفير، مطلبی که محتاج به ملاقات باشد نداشت . . . .

روز بعد آقای هندرسن صحبت نمود و بيانات ايشان را که آقای علي پاشا صالح ترجمه نمود قريب به اين مضمون بود: « ديروز که از خانه شما رفتم، به دربار تلفن کردم متعرض خانه شما نشوند، و من در جواب گفتم: شما چرا در کار ما دخالت می کنيد.» گفت: ما دخالت نمي کنيم. گفتم همين تلفنی که کرده ايد دخالت در امور اين کشور می باشد. ديگر چيزی نگفت و مذاکرات ما در همين جا خاتمه يافت . . .

از 9 اسفند به بعد، من به دربار نرفتم و چند مرتبه که آقای ابوالقاسم امينی کفيل وزارت دربار مذاکره نمود يا شرفياب شوم، يا اعليحضرت همايون شاهنشاهی به خانه دکتر غلامحسين پسرم، که بين خانه من و کاخ اختصاصی واقع شده تشريف فرما شوند، موافقت ننمودم . . . .»

 

قيام افتخار آميز سی تيرماه 1331 که مردم ظرف 4 روز احمد قوام نخست وزيرِ برگزيده دربار و سياستمداران انگليس را از اريکه زمامداری به زير کشيده و نخست وزير محبوب خود دکتر محمد مصدق را بر جای او نشانده بودند زنگ خطری بود برای شرکت های نفتی و سياستمداران انگليس و امريکا. به همين دليل از فردای قيام 30 تير از به کار گرفتن هرگونه حيله و تزوير و حتا جنايتی خودداری نکردند که جريان همکاری محمد رضا شاه و لوئي هندرسن سفير امريکا در ايران برای کشتن دکتر محمد مصدق به شرحی که در بالا آمد يکی از آن برنامه ها و جناياتی بود که مرتکب شده بودند.

          جوانان امروز ايران بايد بدانند که داستان پر محنتِ ستمي که بر آن ها ميرود و از جمله قتل های زنجيره ای که در طول حکومت شريعتمدارانِ اسلام ناب محمدی تاکنون ادامه دارد مختص اين نظام ضد بشر نيست، بلکه اگر نه پيشتر، اما قطعا از صدر مشروطيت آغاز شده و هر روز ابعادی وسيع تر و زشت تر از پيش ميگيرد.      

 

ادامه دارد