بیست
و دوم بهمن 88
میعادگاه
بزرگ تاریخ
ایران
م.سحر
http://msahar.blogspot.com/
بخش اول
1
چند
روزی ست که تصور
وقوع جنایت
برنامه ریزی
شده در ایران و اعدام
احتمالی
جوانانی که در
اسارت
استبداد دینی
به سرمی
برند، ذهن مرا
به خود مشغول می دارد .
ازین
رو،گاهی ازخود
می پرسم که
آیا روحانیت
مستبد حاکم درموقعیتی
هست که بتواند
همچون سال های
دههء شصت یک
بار دیگر درایران
حمام خون به
راه بیندازد؟
و
البته پاسخ
سؤال خود را همآواز
با آرزوی های قلبی
خود منفی می
یابم و با خود
می گویم : « نه!» و
برای این پاسخ
منفی خود دلیل می
آورم :
نخستین
دلیل و مهم
ترین دلیل من
آن است که :
زیرا
دیگر
روحانیتی درکار
نیست !
زیرا
آنچه هست، یک شبکهء بدنامی
ست که
اگرچه همچنان
به جامهء
روحانیت و
سوار برعراّبه
سنت حوزوی مسلط
و متکی بر نهاد
سابقه دار وکهن
مربوط به
حرفهء دین است
، دیگر نه آن روحانیت
پیشین ، بل قشر
اجتماعی آلوده و
ملوثی ست که
دستی درخون و
دستی در فساد
غارت و خیانت دارد، اگرچه
همچنان نام
روحانیت بر
اوست ودعوی گستاخانهء
نیابت امام
زمان و
جانشینی
پیامبر با او .
این قشر حکومتگر
سی ساله ، اگرچه اکنون
نیز خود را «
روحانیت » می
نامد ، با
اینهمه این
نام معادل و
مرادف شده است
باویژگی های گروهی
که دیگر چندان
آبرو وحیثیتی
برای صنف و
فرقهء روحانی
باقی ننهاده
اند، تا جایی که
حتی آن تعداد
معدود انسان
های نیالوده
ای که در این
لباس یافت می
شوند نیز ،
بواسطهء وجود
حکومت ملایان،
ازحرمت و
اعتبار
افتاده اند و
در میان مردم
ایران
دیگر برای
آنان جایگاه
باعزتی باقی نمانده
است.
حال
آن که در سال
های نخست
انقلاب ، روحانیت
درایران ، به
درست یا به
نادرست ،
جلودارجامعه بود
وهدایت جنبشی
را برعهده
داشت که به
نام دین و با
وعدهء آزادی و
عدالت و راستی
و اخلاق
و با دعوی امحاء
انواع پلیدی
ها و برآوردن
همهء آرزوهای
مادی و معنوی
مردم ــ
چه این جهانی
وچه آن جهانی ــ
پا به
میدان تاریخ
نهاده بود.
در
آن روزها جامعه
طغیان زده و
دگرگونی طلب ایران ، سرنوشت
خود را به
کسانی وانهاده
بود ، که تا آن
تاریخ ، حد
اقل در محدودهء
حافظهء نزدیک
ملت ایران ،خونی
نریخته بودند
و خلاف غیر
قابل گذشتی
نکرده بودند و
از این مهم تر
پیشوایی آنان برعهدهء
پیرمردی
وانهاده شده
بود که
از نظرگاه
سیاسی،
اعتماد مردم
را جلب کرده و
ازنظرگاه
معنوی نیز، طی
سی سال تدریس
در حوزه های
علمیهء قم و نجف
توانسته بود
به چهرهء
فرهمندی بدل
شود.
به ویژه
آن که مدرس فلسفهء
اشراق بود و
آثار ملا صدرا
را تدریس کرده
بود و اینچنین
وانموده بود
که با عارفان
حشر و نشری
دارد و اهل
شعر و غزل و
پروردهء
فرهنگ بی
آزاری و
رواداری
عرفای بزرگ
ایران و شاگرد
مکتب
عشق و محشور
با مولوی و
سعدی و عطار و
شبستری و
سهروردی ست. یعنی
باعرفای بی
آزار همدل و
همزبان است و
نه با متشرعین
ریاپیشهء بدکردار!
ازین
رو سوء ظن
ایرانیان را
بر نینگیخته
بود و کسی
تصور نمی کرد
که پشت آن
چهرهء مردانه
و زیبای
روحانی کهن
سال، فرد
خونریز قسی
القلب کینه
توز و
دروغگویی تعبیه
است که نه به
سعادت بشر می
اندیشد و نه
دلی در گرو
میهن دارد.
هیچکس چنین
تصوری از سید
روح الله
خمینی نداشت.
2
در
طول سده ها و
هزاره ها ،
مردمانی با
روحیهء شرقی
در سرزمین
هایی می
زیستند که
خشونت اقلیمی
و تابش تند
آفتاب و ناخن
خشکی ابر وموقعیت
سیاسی ـ
جغرافیایی
پرمخاطره و رنجبار،
آنان را در
تقاطع برخورد
ها و هجوم قبایل
و تیره های
وحشی و نیمه
وحشی دور ونزدیک
قرار داده بود.
و بدینگونه
پایی بر خاک و
دستی بر آسمان
و نگاهی به آن
سوی جهان
محسوس داشتند
و همواره در
انتظار ظهور
منجی، به
خدایان و
ارواح واجنه و
فرشتگان و
نیروهای
خیالی ماوراء
بشری چشم دوخته و
دست انابت به
امید اجابت بر
درگاه آن « ندانم
چه ی هرکه هست » برداشته
بوده اند.
باری
چنین مردمانی
روزی از
روزهای اواخر
قرن بیستم چشم
باز می کنند و
می بینند و می
شنوند که در
بوغ ها و
کرناهای مدرن
بین المللی
دمیده می شود
که : « آنچه
قرنها نایاب
بود، رسید و رهبر
انقلاب
ایران
آیت اللهی
(نشانهء خدا)
ست که سالها
به نجف اشرف تبعید
بوده است و در راه
آزادی مردم
ایران تلاش میکرده
و بر ضد
استبداد شاه
قدم برمی داشت
و بانفوذ
استعمار در
ستیز بوده است
، هم اکنون
درآستانهء آن
مدینهء
آرمانی ایستاده
است ! وان یکاد
بخوانید و در
فراز کنید!»
پیداست
که چنین ملتی
عکس منجی
منتظر خود و
چهرهء« الِف قـّد»
*، هزاره
ای خود را در
ماه خواهد دید،
به ویژه آن که بخش
مهمی از جامعهء
روشنفکری و سکولار
و در میان
آنان، جمعی
از ازکمونیست
های ناخدا
پرست هم بدلائل
سیاسی یا
ایدئولوژیک
یا به دلیل
سرسپردگی به
سیاست های
کشوری بیگانه،
نردبان نهاده
و به بام ها
برشده بودند
تا چهرهء
ملایی را که
اینک به« امام » بدل
شده و عدد
ائمّه ی اثنی
عشریه را به
رقم سیزده
رسانده بود ،
درماه تماشا
کنند.
البته
پیداست
که در چنین
وضعیت تاریخی
و با وجود
چنین زمینهء روانی
و ذهنی و
فرهنگی و
اجتماعی تصورمردم
برآن است و بر
آن بود که
پیشوای آنان یک
سره از بارگاه
عرش کبریایی
به فرش خاکی
فرود آمده ،
واز نجف به
پاریس و از
پاریس به بهشت
زهرا طی الارض
کرده است تا
آرزوهای
چندین قرنی
آنان را
برآورده سازد.ازین
رو، وی قهرمان
برکشیده ء
جامعه ایران و
نجات بخش
جمعیت بسیط و نامنسجم
و توهّم زده
ای از اکثریت عوام
و بسیاری ازخواص
ایرانی به
شمار می آمد و ازهرگونه
کژی و ناراستی
عاری و پیراسته
می نمود زیرا از
جایگاه وموقعیت
انسان کاملی
که عرفای
ایرانی از آن
سخنها گفته
بودند برخوردارشده
بود و در وجود
فرهمند وی ضعفی
و درهدف ها و
انگیزه های
مبهم و ناروشن
وی سوء نیتی
دیده نمی شد
یا دست کم بینایی ملتی
که به
واسطهء بازی های
پیچیدهء
روزگار و
چشمبندی ها و
تردستی های
ایدئولوگ ها
ونظریه
پردازهای جاه
طلب و
سیاستگران
میانمایه و
فرصت طلبان
بوقلمون صفت به
درجهء امت
تنزل یافته و
مأموم و مفتون
امام
نورسیدهء
خودشده بود،
از دیدن ابعاد
پنهانی حقیقت تلخ قاصر
بود ازین رو
برای تأیید و
توجیه یا
نادیده
انگاشتن
خطاهای بزرگ و
حتی جنایت های
غیر قابل تصور
وی آمادگی داشت.
نگاه ملتی که
به امت تنزل
یافته بود ،
آنچنان به
دربان عالم
غیب ِ خود
خیره بود که
فجایع جاری بر
عالم محسوس را
نمی دید یا
اگر می دید
آنرا اقدام حق
بر ضد باطل
ارزیابی می
کرد و حاصل دست
خدا در آستین
امام یا رهبر می
انگاشت!
بدین
گونه روحانیت
شیعهء ایران
نماد و نماینده
ای داشت که در ردای فرشتگان،
برای بیرون
راندن دیو، به
خانهء ویران
در آمده بود و
با ورود
پرهیجان خود به
پهنهء غوغای
عوام، دردل یک
جوشش و هیجان انقلابی
و درمیان کف
زدنها و هلهله
هایی که بنا
به اغراض خاص
سیاسی و بین
المللی،ازاین
سو وآن سوی
جهان نثار« رهبرانقلاب»
و«امام امت» می
شد ، سکان
هدایت
تنش ها و
طغیان های اجتماعی را به
دست آورده و عرصهء
ایران راجولانگاهی
برای عقده
گشایی ها و
میدانی برای
عرضه و ابراز آرزوهای
مبهم و نا روشن
وحسرت های به
هم درتنیده یا
کینه کشی و
انتقام جویی
ازشبهای
دیجوراستبداد
وشکست و تحقیر
کرده بود و
چنین بود که
همگان را با
سخنانی که
حلاوتی موقتی
اما مسموم داشت
، سرمست می
کرد و با
جملاتی از نوع
«من توگوش این
دولت می زنم» توگوشی
خوردگان
تاریخ را به
وجد می آورد و
آنان را در
اوج لذتی
غریزی به
سفری وهم
آلوده و
جادویی درعوالم
خلسهء
اجتماعی و
سیاسی می
فرستاد .
پیداست
که« منجی کبیر» ی
ازین گونه ،هیچ
گردی به دامن
کبریائی اش
نمی نشیند،
خاصه در
وضعیتی که سنت
وصنعت ریشه
دار امام سازی
و معصوم
پردازی ایرانیان،
جان و رمقی نو
یافته و به روحانیت
شیعه فرصتی
مناسب داده
بود تا برای
کسب موقعیت
های سیاسی و
اقتصادی و
اجتماعی و
تسخیر
انحصاری همهء
امتیازات
کشوری و لشگری
، دورخیز
بردارد.
زیرا باد
مراد می وزید و
زمانه همه
آلات و ابزار
لازم را برای
واقعیت
بخشیدن به
خواب و خیال و رؤیاهای
دور و دراز
این قشر
ریاکار و خدعه
گر** در اختیار
آنان نهاده
بود.
باری
، چنین رهبر
فرهمندی
یافته ای ، می توانست
به جادوی
پیشوایی
استثنایی خود
، بسیاری از
غبارهای نا
ستودنی وبسیاری
از نامقبولی
های صنف
ملایان شیعه
را ازمیان
بردارد یا
نامرئی کند و
به زبان دیگر،
آب پاکی
برآنان بریزد
وتا حدود
زیادی صنف روحانی
را ـ به
ظاهرـ ازانواع
کج روی ها و بی
خردی ها
وخرافه پرستی
ها وعیب ها بپیراید
یا معایب و
رذایل آنان را
در ردا و جامهء
آرمانی
و موهوم آن «دین
سیاسی شده و
انقلاب زده» ای
مستور دارد که
سیال و
ویرانگر برمعابر
و گذرگاهها و در
دهلیزهای پیچ
در پیچ جامعهء
متوهم ، غران
و دمان به راه
افتاده بود .
وچنین
بود که به ناگهان
ملایان برای
خودشان کسی شدند.
و یک شبه ،
روضه خوان دو
تومانی سردار
لشگر تظاهرات
ملیونی شد.
3
باری
، روحانیت
شیعه از سال 1357
تا 1367 از چنین
موقعیت
اجتماعی و
روحی و سیاسی
برخوردار بود
و آن هالهء تقدّسی
که گرد سر
رهبرانقلاب
حضور مُمتد
دهساله داشت وی
را هم ازکرامت
خود بهره ها
می داد . زیرا
اکنون دیگر
امامی
موجود بود که
بر امتی فرمانروایی
داشت و در جایگاه
یک لیدر حزب
سیاسی ـ شیعی
، به یک
معصوم
مقدس و
اسطوره ای پرستیدنی
و نیمه خدا
بدل شده بود
.ازین رو آن
نیروی جادویی
و فرهمندی،
همچون گرد
افشانی درختان
در بهار ، از
فراز سر پیشوا
به سراغ
ملاهای دیگر
هم می رفت و
بخشی و بهره
ای از خود را
همچون فیض روح
القدس به آنان
می بخشید و
شاخ عقیم آنان
را نیز ازخود
بارور می ساخت
و بدین طریق،
حواریون و
کمربستگان و
دستبوسان خود را ابهت و
اعتبارارزانی
می داشت و
بسیاری از
ملایان همکار
و همدست و
همکاسه و هم
پیمان خود را
که اکنون دیگر
قاضی شرع شده
بودند و تفنگ
و مسلسل بر
دوش داشتند و
وزیر و وکیل
بودند و مجالس
را تسخیر کرده
بودند و
پاسدارخانه
ها را اداره می
کردند و امنیت
کده ها و
شکنجه گاهها
را به سر انگشت
قساوت و
الهیات می
چرخاندند، از«
انوارتطهیرگر»
خود برخوردار
می ساخت و
روضه خوان هایی
را که به میز
ریاست گره
خورده بودند و
کمر وزارت
بسته بودند و
به کرسی صدارت
نشسته بودند
معنویتی
سیاسی و
کرامتی حکم
فرما و اقتداری
بی چون و چرا
عنایت می کرد و
رعبی از آنان
دردل رعایا بر
می انگیخت که
مپرس .
درچنین
روحانیتی دیگر یک تغییر
کیفیتی حاصل شده بود و ازین
پس او نه
ازجنس ملای
«اهل علم»
پیشین بود و
نه ماهیتی
سرشته از
معنویت و
اخلاق و دین دروی
یافت می شد ، بل
به طبقهء برگزیده
و برکشیده ء
حکومتگری بدل
شده بود که چنگال
خونین در
شریعت فرو
برده بود وصاحب
زور و زر و
احتشام
واعتبار
دنیاوی شده بود
وبه خرج ملت
ایران برمدرن
ترین
خودروهای زرهپوش
سواربود و خیل
مسلسل بندان
به گرداو حلقه
می زدند تا
وجود رعب آوراو
را ازچشم زخم
دشمنان
پاسداری کنند
.
او
دیگر نه آن
روضه خوان
پیشین
بلکه مقام
مقتدر ومحتشمی
بود که به اموال
مصادره شدهء مردم
تسلط یافته
بود و کلید
انبارهای
ذخایر ارزی
مملکت و
سرچشمه های عِرضی
مردم و منابع
ارضی کشوری
بزرگ و غنی به
نام ایران را به دست آورده
بود تاجیب های
گل و گشاد و پر
ناشدنی خود را
به سرعتی برق
آسا بینبارد.
به
هر حال این
زور و زر و
نیروی سیاسی
نظامی امنیتی
ومالی نودولتان
روحانی برای
حفظ و تقویت
بنیان های
قدرت و حاکمیت
خود به
پشتوانه
معنویت وایمان
کهنسال مردم ،
نیازمند بود و
از منابع
لایزال آن
ارتزاق می
کرد.
جهان
می خورد و
مشروع می
خورد، آتش جنگ
برمی افروخت و
به باد شرع
شعله ورمی
ساخت. شکنجه
می کرد و
مشروع می کرد. گروگان
می گرفت و
مشروع می
گرفت. بمب در
کوچه و بازار
شهرهای جهان
می نهاد و
مشروع می نهاد
سر می برید و
مشروع می برید
.غارت می کرد ومشروع
می کرد.
بدینگونه
انواع رذالت
ها مشروع
بودند و مسئول
همهء جنایت
های سیاسی و
نظامی ، شرع
انور بود، زیرا
فقیه و
امام حاکم ، به
قاطبهء ملتی
که ملیت و
ایرانیتش را
به نفع
اسلامیسم سیاسی
مصادره کرده
بودند باورانده
بود که برآن
است تا او را
به حول و قوهء
الهی وتحت
توجهات ولی
عصر وامام
غایب ـ به
زبان خوش یا
با تپانچه و
پس گردنی ـ به وادی
رستگاری
دنیوی
واخروی
بفرستد، ازین
روهرآتشی که
می سوزانید،
آتش شرع بود.
و
چنین بود که
همهء
دستاوردهای
تکنولوژی
مدرن را درعرصهء
فنون قتال و
سرکوب به مدد
دلارهای نفتی فراهم
می آورد تا
بواسطهء آن
ملتی را کشان
کشان و کُشان
کُشان
به بهشت موعود ِ خویش
بَرَد.
آن
دست ها که تا
آن روزگار، جز
دانه ء تسبیح
نچیده بودند و
جزسجاده
نیفکنده بودند
، اینک به
مدرن ترین
آلات قتل و
شکنجه و ارعاب
خو می گرفتند
و آن بر و دوشی
که جز عبا و
طیلسان به خود
ندیده بود به
انواع مسلسل
ها و
تیربارهای
مدرن مجهز ومزین
می شد و طبقه ای
نو درآمد ِ
دینی ـ نظامی
ـ جنایی ـ قضایی
ـ سیاسی ـ
اقتصادی یعنی
هیولایی
محصول مشترک سنت
شرقی و
مدرنیتهء
غربی شکل می
گرفت تا برای سالهای
متمادی درپایتخت
ایران روی
پرچم
کشورهایی که
در نقش دشمن
فرضی ظاهر می
شدند ، رژه برود و
مرگ بر این و مرگ
بر آن بگوید.
4
چنین
روحانیتی که
اینک اختیار
تام و تمام
قدرت سیاسی ـ
نظامی ـ مالی
را به نام ولی فقیه
از آن ِ خود
ساخته بود و
از طریق سیاهه
ای که به
انواع
لطایف الحیل،
زیر نام قانون
اساسی و به
نیروی جادویی
تکلیف شرعی
به
تصویب و
تأیید « امت » مرعوب
ومتوهم
رسانده بود،
دیگر آن روحانیت
پیشین نبود.
نهاد
و نمایندگان
چنین نهادی
اینک به قدرت
دهشتناکی
مبدل شده بودند
که دستی درعرش
و اراده ای بر
فرش داشتند و
برای نخستین
بار درتاریخ
ایران، قدرت
دینی و نیروی روحانی
و
معنوی علمای دینی و مباشران
و منادیان
ایمان مردم ، به
قدرت قاهرهء
سلطانی ونهاد
استبداد دیرپای
شرقی پیوند خورده
بود.
اگر
روزی متفکری
ایرانی و
مسلمان همچون
خواجه نظام
الملک طوسی
گفته بود که : « مُلک
همه سلطان
راست»***، اینک
قانون اساسی حکومت
ملایان درایران
می گفت که:« ملک
و دین و خدا و
دنیا و آخرت
همه
فقیه راست یا
«امام» را یا «مقام
ولایت امر»
راست» . واین یک
تغییر عظیم
کیفی در نهاد
حکومت بود حاصل
، یک اتحاد نا
خجسته و ارعاب
انگیز دین و
دولت به رهبری
ملایی که جمعی از
هم حجرگان به
او درجهء
اجتهاد داده بودند
و مس ِ حجة
الاسلامی وی
را به طلای
خالص آیت اللهی
بدل ساخته و
مقام فقیه
وصدرالفقها
را به اواعطاء
و امامت را هم
که یکی از
اصول تشیع بود
و هزار و سیصد
سال به دوازده
تن منحصر و
مربوط
می بود ، به
سائقهء نقش
سیاسی وی و به
انگیزهء امری
سیاسی
همچون مدال افتخار
به وی ارزانی
داشته و به
گردن او آویخته
بودند.
چنین
قدرت هولناک بی مرز و
عنان گسیخته
ای پیداست که
نیازمند به
مشروعیتی هم
ارز و هم پایه
با خویش است ونیروی
مشروعیت بخشی
ازین گونه درکشوری
همچون ایران ، هرگز نمی
تواند ، جز بر
سنت ریشه دار
دینی تکیه زند
و جز از منابع زوال
ناپذیر و سفره
های گسترده یا
برچیدهء زمینی
و زیرزمینی آن
تغذیه کند.
کوتاه
آن که میراث
کهنسال دین و
تاریخ چهارده قرنی
اسلام (تسنن و
تشیع هردو)
تنها مرجع و
منبع برای
اکتساب و
استخراج این
مشروعیت خطیر
بود.
چنین
بود که
روحانیت
حکومت یافته درایران
خود را صاحب و
متولی
انقلاب بهمن
می دانست و با
چنین دعوی
انحصارجویانه
ای باقی
ایرانیان را ـ
که خود منشاء
و مبداءآن
حرکت بزرگ
سیاسی و
اجتماعی
بودند ـ باغی و
یاغی و ضد انقلاب
می شمرد ، و بی
هیچ عذاب
وجدانی ،
نیابت از
آسمان و
سیاست بر
زمین و وراثت
برسر زمین ومیهن
ایرانیان را
حق انقلابی و درخور
شأن و مرتبهء
خود می دانست
و بس.
در
همین مسیر و
درجهت
استحکام چنین
بنایی بود که مقام
و شئونات سنتی
و دینی خود را
هم از نردبان
قدرت تا آنجا
که توانسته
بود بالا برده
بود و مستقیما
به عرش
کبریایی پانهاده
و مدعی نیابت
امام زمان بود
و خود را بی
واسطه ، برخوردار
از فیوضات
ربوبی وانمود
می ساخت و
قدرت ویرانگری
را که به دست
آورده بود،
رحمت خدا وعنایت
رسول خدا
وعطیهء ائمهء
دوازده گانهء
دین می دانست.
و
چنین بود که ازین
«منابع فیاض
مشروعیت
بخشنده» ، تا
آنجا که نفس
داشت ، برداشت
می کرد و گاو
مقدس تشیع
علوی را تا
آنجا که می
توانست، می
دوشید و شیر
مشروعیت دینی
را خرج حکومت
جابرانهء
ملایانی می کرد
که دیگر نه
بنا به خواست
خدا، بلکه به
تیغ ِبیدریغ ِ
اوباش و به
ساطور قساوت
موجوداتی حاکم
بودند که جزبه
حراست
ازمنافع خود و
جز به پاسداری
ازموقعیت
بادآوردهء
خود نمی
اندیشیدند و
این موقعیت را
تکلیف شرعی و
خدایی و
قانونی خود
برای« حفظ
نظام» و «حفظ
حکومت مقدس
اسلامی» نام
نهاده بودند.
اگر وطن
همه در آتش
است نندیشد
کس
از میانهء
آنان، مگر به
حفظ ِ نظام. (م.سحر)
ادامه
دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت
ها
*
به
هراَلفی، الِف
قدّی درآیو
الِف
قـّـدُم که در
اَلف آمدستـُم
این
بیت منسوب است
به باباطاهر و
بیانگر اندیشه
های هزاره
باوری
یا
میلناریسم در
ایران است . بر
اساس این باور،
مردم گمان می
برده اند که
در هر یک هزار
سال ، نجات
بخشی رخ می
نماید و پا به
میدان می نهد
تا انسانها را
به رستگاری
سوق دهد.
**
تقیه
کردن و مکر
کردن یک روش
پسندیده و یک
اصل مشروع و
پذیرفته در
میان
روحانیون شیعی
ست.
رهبر
انقلاب
اسلامی پس از
کسب قدرت ، مدام ،
آیهء «مکرو
ومکر الله
والله خیر
الماکرین» را
تکرار می کرد
وبا تکیه بر
این عبارت
قرآنی ، خدا
را مکار می نامید مکر خود
را مقدس می
شمرد .
و در جواب
آنها که می
گفتند حصزت
آیت الله شما
در پاریس حرف
دیگری می زدید!
، پاسخ می داد:
«لکن مکر می
کردیم و تقیه
می کردیم».
***
سیاستنامه
: خواجه نظام
الملک طوسی