جان ساکنان اشرف با ارزش تر از ایدئولوژی رهبر عقیدتی شان است

جان انسانها با ارزش تر از هر ایدئولوژی است

 

بینام از داخل ایران

1‌ مه‌ 2011

 

مقدمه. بخشی از نوشته ی تیشه بر ریشه ی دغلبازی اسلام سیاسی ایرانی این بود که :

( http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/Binam/Binam_Tisheh.htm)

من به هیچ یک از رهبران و دست اندرکاران دغلبازیهای سیاسی مجاهدین و ملی مذهبی ها نیز احترامی ندارم که تقدیم بکنم. اما با همه ی رنجها و دردهایی که مردم ایران ، در این جهنم دارند _ جهنم ساخته ی شیادیها و جنایتهای اسلامگرایان و محصول دغلبازیهای سیاسی رهبران مجاهدین و رهبران ملی مذهبی ها در دوران منتهی به فاجعه ی تثبیت قدرت خمینی و اسلامگرایی _ با پیروان این گرایشها که قربانی دغلبازیهای رهبرانشان شده اند و نیز رهبرانی که در زندان رژیم گرفتار شده اند (علاوه بر اینکه با دغلبازیهای دموکراسی اسلامی ما را بدبخت کرده اند، متأسفانه خود نیز در چنگال شیادان اسلامگرا افتاده اند ) همدردی میکنم و احترام قلبی ام را به تمام قربانیان ( نه رهبران ) دغلبازیهای سیاسی اعم از پیروان این گرایشها و بقیه ی مردم ایران تقدیم میکنم. این همدردی صمیمانه ، ویژه خواهد بود زمانیکه مجاهدین اشرف نشینی را به یاد آوریم که دغلبازیها و شیادیهای اسلامگرایان حاکم و بیگانگان ، بر رنجهایی که در دام دغلبازیها و شیادیهای رهبر و خواهر رهبر غرب نشان شان داشتند، علاوه شده است. و با غم و اندوه حسرتباری میدانم که در این شرایط جهنمی و اسفناک، همدردی و احترام من و دیگران به هیچ دردی برای آنها و برای دیگران نمیخورد، مگر اینکه ما مردم داخل ایران، ایران را از چنگال اهریمن نجات دهیم و همه ی ایرانیان با هم و در کنار هم ، کشورمان ایران را بر روی ارزشهای انسانی آزادیخواهانه و مساوات طلبانه پا بر جا سازیم تا در آینده ، هیچ ایرانی اسیر اهریمنان و آواره ی بیگانگان نباشد و همه با هم در کنار هم آزادانه و مسالمت آمیز در ایران زندگی کنیم و برای پیشرفت خودمان و کشورمان تلاش کنیم . ما جوانان آزادیخواه باید آگاهانه برای براندازی نظام اسلامی و برقراری دموکراسی پایدار در ایران مبارزه کنیم و با خردورزی سنجشگرانه بر حیله گری دیگران و دغلبازی اطرافیان ، فائق آییم تا لااقل از نسلهای بعدی طعن و کنایه ی دغلبازی یا سهل انگاری نخوریم .

جان ساکنان اشرف با ارزش تر از ایدئولوژی رهبر عقیدتی شان است

فاجعه ی کشتار 34 نفر از ساکنان اشرف ، جنایت هولناک و وحشتناکی است. این جنایت نیروهای عراقی را محکوم میکنم و با خانواده ی همه ی قربانیان این فاجعه ی هولناک اظهار همدردی میکنم. و باز هم با غم و اندوه حسرتباری میدانم که در این شرایط جهنمی و اسفناک، همدردی و احترام من و دیگران به هیچ دردی برای آنها و برای دیگران نمیخورد. اما آیا باید تا روز آزادی ایران از چنگال اهریمن منتظر نشست و فاجعه های انسانی دیگری را در این کمپ شاهد بود و لابد بعد از جنایتهای بعدی نیروهای عراقی و اربابان آمریکایی اش ، پس از سخنرانی مریم رجوی ، جان بولتون و هیو شلتون و پاتریک کندی و ... سخنرانی خواهند کرد. و رهبر عقیدتی شان ، پیام خواهد داد و برای جنایتکاران اسلامگرای حاکم در داخل ایران و دولت عراق رجز خوانی خواهد کرد و جنایتکاران را به جنایت بیشتر تحریک خواهد کرد و این وسط جان انسانهای بیگناهی که کشته میشوند ، به ابزاری برای دغلبازی های تبلیغاتی شورای رهبری مجاهدین و اشک تمساح دیگران تبدیل خواهد شد. تندی لحن کلام بخاطر تندی بوی تعفن آور و مشمئز کننده ی دغلبازی های دشمنان آزادی و انسانیت است که هر وقت راه پس و پیش را بسته می بینند، به پیروی از پند پاره تو ، متظاهر به بشر دوستی میشوند. و صریح میپرسم که اشک تمساح جان بولتون و پاتریک کندی و ... برای چیست؟ مگر آمریکا حفاظت از این کمپ را به نیروهای عراقی نسپرده و آنها هم به شیوه ی اربابان آمریکایی خود حفاظت نمیکنند؟ آمریکا از عراق چگونه محافظت کرد؟ آمریکا برای عراق چه جور آش دموکراسی پخته است؟ شباهتهای این آش دموکراسی با آش نظام سیاسی لبنان چیست؟ آیا در این آش ، اختلافات قومی و مذهبی و رشد نیروهای افراطی حل شده است؟

دموکراسی خواهی و آزادی مورد سوء استفاده قرار گرفته است. از جانب سیاست های خارجی دولت آمریکا ، آلت دست شده است و از جانب دغلبازان و تبهکاران سیاسی ، وسیله ی سود جویی . آیا میتوان براستی باور کرد که دموکراسی واقعی همچون محصولی فرعی از این طریق حاصل شود؟

( راز بزرگ طغیان در برابر آزادی که ویلفردو پاره تو ( 1923 _ 1848 ) جامعه شناس ایتالیائی و از تئوریسینهای توتالیتاریسم ، دوباره آن را کشف کرد و به صورت بندی آن همت گماشت و در باره اش نوشت: باید از عواطف سود جست نه اینکه نیروی خود را در کوشش بیفایده برای نابود کردنش به هدر داد. . کسانی که بر آزادی شوریده اند همیشه به این شیوه و حیله متشبث بوده اند. ارجمند ترین اندیشه های بشردوستان اغلب با هیاهو مورد تصویب و تحسین غدارترین دشمنانشان واقع شده است و این دشمنان توانسته اند از این راه در لباس دوستی و هم پیمانی به اردوی بشر دوستان نفوذ کنند و تفرقه و اغتشاش بیفکنند. به یاری این روش رخنه زنی و تفرقه اندازی و اغتشاش افکنی در اردوی بشر دوستان ، کم کم ستون پنجمی از روشنفکران در آن اردو ایجاد شد که چون عمدی نداشت و ندانسته عمل میکرد، دو چندان مؤثر می افتاد. )

صریح میپرسم که اشک تمساح محافظه کاران آمریکایی برای چیست؟ و امروز به بشر دوستی تظاهر میکنند تا اپوزیسیونی دست ساخته ی خودشان برای ایران بزک و تبلیغ کنند. هم از تجزیه طلبان حمایت مادی و تبلیغاتی میکنند و هم از اصلاح طلبان اسلامگرا و هم از سلطنت طلبان و هم از مجاهدین. و همه هم تظاهر به دموکراسی خواهی و آزادیخواهی میکنند. به هر حال اقبال مردم ایران به هر کدام که شد، مهره هایی از رژیم آینده ایران در دست داشته باشند. از دغلبازیهای سیاست خارجی آمریکا بگذریم که به هر حال سیاست خارجی است. اما ساده لوحی خواهد بود اگر فکر کنیم که بیگانه برای جان و آزادی و شرافت انسانی ما دلسوزی میکند.

چرا در گروه بسته ی مجاهدین ، مسعود و مریم رجوی و شورای غرب نشین شان ، جان انسانهای بیگناه را فدای دغلبازیها و تبهکاریهای سیاسی خودشان میکنند؟ و خودشان جان سالم از معرکه بدر میبرند؟ و با دغلبازی های مشمئز کننده ، همچنان بر طبل شهید پروری و از خودگذشتگی افرادی غیر از خودشان ، به خاطر آرمانهای موهوم قبیله پرستانه و جمع گرایانه ی رهبر عقیدتی شان ، میکوبند؟ از یاد نبریم که انقلاب ایدئولوژیکی رهبر عقیدتی مجاهدین ، ملغمه ای از ایدئولوژی های توتالیتر ارتجاعی اسلامگرایی و رادیکال مارکسیستی است ( ترکیب دو ایدئولوژی توتالیتر ) . بدترین خصوصیات نظام های توتالیتر ، محصولات فرعی عارضی نیست ، بلکه پدیده هایی است که توتالیتاریسم دیر یا زود به یقین به بار می آورد. دیکتاتور توتالیتر که برای زندگی انسانها برنامه ریزی کلی جمعی میکند، بزودی مجبور میشود که از نادیده گرفتن اخلاق متعارف یا شکست ، یکی را برگزیند.(چون اصل آزادی و خلاقیت و ابتکار و منحصر به فرد بودن انسانها را نادیده گرفته است.) به این دلیل است که در جامعه ای که به سوی توتالیتاریسم میرود، افراد غیر اخلاقی و بی وجدانی که از هیچ کاری ابا ندارند، در صدر می نشینند. مسعود رجوی که یک روز با جنایتکاران اسلامگرای خمینی همکاری میکند و روز دیگر با صدام بیعت میکند و پس از آن به معراج پنتاگون میرود ، از کدام استواری مبارزه برای آزادی خلق حرف میزند؟ و همچون دیگر همکاران سابق خمینی و رانده شده از نظام توتالیتر حاکم ، داعیه ی رهبری جنبش دموکراسی خواهی ایرانیان را دارد. و گویا هر کسی که با خمینی نشسته به مرض دیکتاتوری تمامیت خواه دچار شده و البته چنین به نظر میرسد که علاج این مرض از دست خود همکاران سابق خمینی بر نمی آید که این چنین عطش قدرت طلبی برای اجرای طرح توتالیتر دیگری در ایران در سر می پرورند. به چنین کسان باید گفت که در میدان سیاست ، اشتباه فاجعه بار و همکاری نزدیک با جنایتکاری چون خمینی را باید به عنوان پایان کار سیاسی قلمداد کرد ( البته اگر شرافت سیاسی مطرح باشد! ) ، چه برسد که به ادعای رهبری دوباره. ( آیا همکاران سابق هیتلر پس از سرنگونی رژیم نازی ، دوباره به صدر نظام سیاسی آلمان برگشتند؟ البته اگر میتوانستند، بر میگشتند و این بار ادعای آزادی و برابری سر میدادند! ) . یکبار تجربه ی جهنم اسلامگرایی برای ایرانیان کافیست و بهتر است مسئول اول مجاهدین همراه خواهرشان به تنهایی در آپارتمان بی طبقه ی توحیدی شان مشغول راز و نیاز شوند و دم از سیاست نزنند که آبروی سیاست بخاطر دغلبازیها و شیادیهای ایشان و اسلامگراها و نو اسلامگراهای مرض خمینی گرفته و استبداد طلبهای دموکراسی خواه آریامهری رفته است. پس اگر خواستند با وجود این همه متقاضی تظاهر به دموکراسی خواهی ، ایشان میتوانند بازنشست شوند و دغلبازیها و تبهکاریهای سیاسی شان را پایان دهند و جان انسانهای بیگناه بیشتری را فدای دغلبازیهای سیاسی نکنند. دشمنان آزادی و انسانیت هر وقت راه پس و پیش را بسته می بینند، به پیروی از پند پاره تو ، متظاهر به بشر دوستی میشوند. دشمنان آزادی و اسلامگرایانی که از نظام توتالیتر جمهوری اسلامی کنار گذاشته میشوند، تظاهر به بشر دوستی و دموکراسی خواهی میکنند. دشمنان دموکراسی و حاکمیت ملی مردم ایران ، از زمانی که نظام دیکتاتوری اتوریتر پهلوی خراب شد، تظاهر به بشر دوستی میکنند و با پولی که از چپاولگریهایشان در دوران دیکتاتوری آریامهرشان اندوخته اند، تبلیغات آزادیخواهی برای جد و آباء شان و تبلیغات دموکراسی خواهی برای خودشان و نوکران داخلی کودتاگران راه می اندازند. دموکراسی خواهی و آزادی مورد سوء استفاده قرار گرفته است. از جانب سیاست های خارجی دولت آمریکا ، آلت دست شده است و از جانب دغلبازان و تبهکاران سیاسی ، وسیله ی سود جویی . آیا میتوان براستی باور کرد که دموکراسی واقعی همچون محصولی فرعی از این طریق حاصل شود؟

اگر کشورهای غربی دلشان برای ساکنان اشرف میسوزد، چاره ی کار اظهار همدردی با رهبران گروه مجاهدین نیست. آیا آنها بخاطر دلسوزی برای حال مردم آلمان نازی که اسیر دغلبازیها و تبهکاریها و فریبکاریهای هیتلر شده بودند، با هیتلر اظهار همدردی میکردند؟

راهکار های عملی و انسان دوستانه تری هم هست. چاره ی کار در این است که ساکنان اشرف، هرکدام به تنهایی یا همراه اعضای خانواده شان ، آزادانه برای خودشان تصمیم بگیرند. ابتدا باید سازمان ملل ، حفاظت و اداره ی کمپ اشرف را بر عهده بگیرد. مجاهدین ساکن اشرف باید در امنیت کامل ، بدون احساس خطر از جانب نیروهای عراقی و کادر های اداره کننده ی کمپ و عوامل رجوی ، برای خود تصمیم بگیرند. و شرایط پناهندگی به کشورهای غربی برای این افراد باید آسانتر در نظر گرفته شود و نیز مطمئن شوند که در کشورهای غربی ، قادر به ادامه ی فعالیت سیاسی خواهند بود و در صورتی که بخواهند از سازمان جدا شوند از دست رهبری و عوامل سازمانشان در امان خواهند بود. چاره ی کار سیاسی است ، البته در صورتی که از طرف کشورهای غربی و سازمان ملل ، حسن نیت و اراده ای برای فراهم آوردن شرایط زندگی عادی برای ساکنان اشرف وجود داشته باشد. کشورهای اقامتگاه شورای رهبری مجاهدین با مانور روی میزبانی شان ، میتوانند از شورای رهبری مجاهدین بخواهند که اداره ی کمپ اشرف را به طریق مسالمت آمیز از عوامل اجرایی رجوی در کمپ به هیئت اعزامی سازمان ملل منتقل کنند تا شرایط امن و عادی برای تصمیم گیریهای فردی ساکنان اشرف فراهم شود. گروه های حقوق بشری نیز نباید فقط به محکوم کردن این فاجعه و اعلامیه دادن بسنده کنند، بلکه باید راهکارهای عملی و انسان دوستانه برای آزادی و زندگی بهتر ساکنان اشرف را با اعضای سازمانهای حقوق بشری کشورهای غربی و از طریق آنها با وزارت خارجه ی دولتهای غربی مطرح کنند و با استفاده از فشار سازمانهای مردمی و افکار عمومی ، اراده ی آزادیخواهی شان را به دولتهای این کشورها تحمیل کنند تا از طریق سازمان ملل اقدامی مؤثر برای پیشگیری از فجایع بعدی صورت بگیرد. دولت عراق مثل دولت سرکوبگر ایران _ که هم از مردمش مستقل است و هم از جامعه ی جهانی _ نیست که فشارهای سازمانهای بین المللی را نادیده بگیرد و همچنان سرکوب کند و سازمان ملل میتواند از نفوذ دولت و ارتش آمریکا در این کشور به نفع فراهم آوردن شرایط امن و آزاد برای تصمیگیری های افراد ساکن اشرف و کمک به آنها استفاده کند.

در ارتباط با موضوع این نوشته ، چند پرسش ذهنم را درگیر کرده بود. این پرسشها را در پایین مطرح میکنم و البته پاسخ اساسی این پرسشها را به منبع دیگری ارجاع خواهم داد. ارتباط پرسشهای مطرح شده با موضوع این نوشته در این است که چرا در گروه بسته ی مجاهدین ، مسعود رجوی و مریم رجوی در صدر می نشینند؟

چند پرسش

_ چرا در نظام جمهوری اسلامی ایران ، جنایتکاران و تبهکاران و دغلبازان در صدر می نشینند؟

_ چرا احمدی نژاد و رحیم مشایی و رحیمی ( معاون اول ) و رادان و احمدی مقدم در صدر نشسته اند؟

_ چرا رفسنجانی تبهکار و اطرافیانش در صدر نشسته بودند؟

_ چرا در نظام توتالیتر جمهوری اسلامی ایران، خامنه ای و اعوان و انصار جنایتکارش در صدر نشسته اند؟

_ اگر جمهوری اسلامی چند سال دیگر هم عمر کند، چرا جنایتکاران و تبهکاران وحشی تری روی کار خواهند آمد؟

_ چرا اسلامگرایان توانستند در صدر بنشینند؟

_ چرا بنی صدر بر مسند رئیس جمهوری نظام توتالیتر خمینی نشسته بود؟

( توجه داشته باشید که در این پرسشها به تفاوتهای شخصی و اختلافهای سهم خواهی صدرنشینان گروه های توتالیتری پرداخته نشده است. برای اینکه نمونه ای از این موارد را به طور صریح بیان کنم و از این متن داخل پارانتز بگذرم و به پرسش کلی بپردازم ، دو مثال میزنم. چرا بنی صدر از مسند ریاست جمهوری نظام توتالیتر خمینی عزل شد؟ شاید برای اینکه بیش از آن نتوانست با جنایتهای اسلامگرایان هسته ی مرکزی قدرت همراهی و همکاری کند. و این نتوانستن شاید برخاسته از بیداری وجدان ایشان و آگاهی شان به عمق فجایع نظام توتالیتر جمهوری اسلامی خمینی باشد که البته آگاهی وجدان در هر مرحله ای برای خود فرد و از منظر عمومی قابل تقدیر است هر چند که دیگر نظام توتالیتر جمهوری اسلامی ایران مستحکم شده بود و افراد زیاد دیگری آماده ی همکاری با جنایتهای امام دروغگوی ایشان بودند . همین پاسخهای کلی را میتوان برای این پرسش نیز مطرح ساخت که چرا آیت ا ... منتظری برکنار شد؟

دشمنی رهبری مجاهدین و نظام جمهوری اسلامی هم بعد از اینکه پایه های قدرت حکومت توتالیتر اسلامی مستحکم شد، آغاز گشت و دشنام ها و دغلبازیهایی که هر یک از طرفین از کارهای دیگری ارائه میدهند، به شدت افزایش یافته است. اما آنچه در این اینجا مطرح میشود به این نکته میپردازد که چرا در نظامها و گروه های توتالیتر ، فرومایه ترین عناصر در صدر می نشینند؟ و صرف توتالیتری بودن گروهها و نظامها برای طرح این پرسش مد نظر قرار گرفته است و تفاوتهای اشخاص و گروهها و نامهایشان ، موضوع بحث این پرسش کلی نیست که به هر حال نظام کمونیستی شوروی و نظام فاشیستی آلمان نازی هر دو توتالیتر بودند و در این پرسش کلی ، تفاوتهای بنیادی و اساسی ایدئولوژیهای این دو ، مد نظر قرار نمیگیرد. از این زاویه ، حتی تفاوت گروه های داخل نظام توتالیتر جمهوری اسلامی و اختلاف بر سر قدرت میان دزدان اسلامگرای اصولگرا و اسلامگرای اصلاح طلب حکومتی نیز بررسی نمیشود. )

پس صورت کلی سؤال اینست که چرا در نظام های توتالیتر ، فرومایه ترین عناصر در صدر می نشینند؟

پاسخ کلی این سؤال اساسی را سالها قبل از برقراری نظام توتالیتر اسلامی در ایران ، آقای فریدریش فون هایک با اندیشه ای ژرف و عمیق در کتاب در سنگر آزادی داده است. اگر چه این کتاب سالها بعد از برقراری نظام توتالیتر جمهوری اسلامی ، در ایران نیز به چاپ رسیده است اما با توجه به اعلام رهبری نظام توتالیتر اسلامی مبنی بر نابودی علوم انسانی، اگر نتوانستید این کتاب را در کتابفروشی ها پیدا کنید ، فعلا نگران پاسخ سؤال مطرح شده نباشید. این پاسخ از کتاب در سنگر آزادی ( نوشته ی فریدریش فون هایک _ برگردان عزت الله فولادوند _ نشر لوح فکر _ چاپ اول تابستان 1382 ) با عنوان چرا فرومایه ترین عناصر در صدر می نشینند؟ در لینک زیر نقل شده است:

)http://www.iranliberal.com/Naghd-Andisheh2/Hayek_Chera.htm(

نقش من هم در این میان ، ایجاد انگیزه در شما برای خواندن ( یا دوباره خواندن ) این مطلب در لینک بالاست. این مطلب ژرف و عمیق آقای فریدریش فون هایک، نیاز به خواندن آهسته و تأمل روی آن دارد. پس اگر خواستید پس از کمی استراحت به سراغ مطالعه ی این مطلب بروید.

فریدریش فون هایک :

* دلایل قوی بر این اعتقاد وجود دارد که آن چه به نظر ما بدترین خصوصیات نظام های توتالیتر به شمار می رود، نه محصولات فرعی عارضی ، بلکه پدیده هایی است که توتالیتاریسم دیر یا زود به یقین به بار می آورد . همچنان که سیاستمدار دموکراتی که شروع به برنامه ریزی حیات اقتصادی کند بزودی با انتخاب یکی از دو شق روبرو می شود ، دیکتاتور توتالیتر نیز هنوز دیری نگذشته باید از نادیده گرفتن اخلاق متعارف یا شکست ، یکی را برگزیند. به این دلیل است که در جامعه ای که به سوی توتالیتاریسم می رود، افراد غیر اخلاقی و بی وجدانی که از هیچ کاری ابا ندارند، احتمالا موفق ترند. کسی که متوجه این امر نشده باشد ، هنوز پهنای شکاف بین توتالیتاریسم و رژیم های لیبرال ، یا فرق اساسی میان جو اخلاقی نظام های جمع گرا و تمدن ذاتا فردگرای غرب را درست درک نکرده است. *

 

مجاهدین خود را وقف چه میکنند؟

رسانه ی تبلیغاتی مجاهدین اعلام میکند که مجاهدین جان خود را وقف آزادی خلق ستمدیده ی ایران میکنند و البته بعد از آن میگویند که این حاصل درسهای ایدئولوژیکی برادر مسعود و انقلاب ایدئولوژیکی خواهر مریم است. سؤال این است که چرا مریم رهایی و مسعود عقیدتی خود را وقف نمیکنند و از دیگران مایه میگذارند؟ و اینکه ارتباط کشته شدن مجاهدین در خارج از کشور با آزادی خلق ستمدیده ی داخل ایران چیست؟ و اینکه آیا آرمانهای موهوم جمع گرایانه ی خلقی ارزش وقف شدن دارند؟ ( در تبلیغات رهبر پرستانه ی رسانه ی مجاهدین ، عوامل رجوی از فن تشبث به عواطف اخلاقی و بشر دوستانه استفاده میکنند تا به مقاصد خلاف اخلاق و ضد بشر دوستانه برسند. این فن را همه ی نظامها و گروههای توتالیتر به کار گرفته اند و اکنون نیز هم اسلامگرایان و هم رهبران مجاهدین از این فن دشمنان آزادی ، هر کدام جهت مقاصد خود استفاده میکنند. ) مسئله ی اساسی این است که از هیچ کسی نمیتوان خواست که جانش را وقف آرمانی خاص بکند. و فرق بزرگی است میان فدا کردن خود به خاطر هدفی و فداکردن دیگران _ یا خود و دیگران _ در راه چنین هدفی . به عقیده ی جمع گرایان ، همیشه هدف بزرگتری وجود دارد که این گونه اعمال باید در راه آن صورت گیرند، زیرا غایت مشترک جامعه نباید هیچ حد و مانعی در برابر خود به شکل حقوق با ارزش های فردی بشناسد. اگر مطلب فریدریش فون هایک را با تأمل سنجیده باشید، دغلبازیها و تبهکاریها و فریبکاریهای و شیادیهای رهبران نظامها و گروه های توتالیتری و عمق فاجعه ی انسانی در نظامهای توتالیتری ، برایتان بیش از پیش آشکار شده است.

اما شاید برخی ، این قیاسها و انتقادها از رهبران مجاهدین را بیرحمانه توصیف کنند. کاملا روشن است که تعداد و شدت فاجعه های انسانی در رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی بسیار بیشتر از این گروه توتالیتری مورد انتقاد است ، همانطور که اسلامگرایان جنایتکار حاکم ، قدرت دولت را در اختیار دارند و قدرت دولت قابل مقایسه با امکانات یک گروه نیست. اما اینکه رهبران مجاهدین و نیز برخی از همکاران سابق خمینی با رژیم وحشی جمهوری اسلامی مبارزه میکنند و نباید آنها را روی کاغذ مؤاخذه کرد تا اخلالی در روند مبارزه شان پیش نیاید، قابل قبول نیست. اگر مبارزه ی مردم ایران برای برقراری دموکراسی واقعی در ایران و رسیدن به آزادی و عدالت واقعی است، پس بهتر است دشمنان آزادی که در اردوی مخالفان جمهوری اسلامی قرار دارند، بیشتر مشخص شوند تا نتایج فاجعه بار دیگری پیش نیاید و از یک دیکتاتوری به دیکتاتوری دیگری نرسیم. البته نباید فراموش کرد که دغدغه ی اصلی من در این نوشته _ چنان که در ابتدای آن به وضوح روشن است _ درخواست آزادی و فراهم آوردن شرایط زندگی عادی برای ساکنان اشرف توسط سازمان ملل بود. و به هر حال ، جان انسانها با ارزش تر از هر ایدئولوژی است.

جان انسانها با ارزش تر از هر ایدئولوژی است

وطنخواهی و آزادیخواهی یعنی ارج گزاردن به چیزی كه فراتر از شخصیت و حیات خود آدمی است و ارزشش تا حدی است كه برخی جانشان را هم در راه آن میدهند. یعنی از خود گذشتگی در برابر امر و ارزشی والاتر از خود آدمیزاد. اما مسئله ی اساسی این است که از هیچ کسی نمیتوان خواست که جانش را وقف آرمانی خاص بکند. جان انسانها با ارزش تر از هر ایدئولوژی است. اینکه فردی با آگاهی و تصمیم خودش به جنگ دشمنان آزادی میرود و در این نبرد از جان خویش مایه میگذارد و حتی حاضر به وقف جان خویش در این نبرد برای پیروزی بر دشمنان آزادی و انسانیت هست، نشان از والامنشی و شهامت فرد مبارز است و قابل مقایسه با هیچ ارزش دیگری نیست، و از منظر عمومی شهامت و فداکاری مبارزان آزادیخواه باید ارج گذاشته شود، اما همیشه باید به این نکته توجه شود که این تصمیم فقط به خود شخص و ارزیابی اش از شرایط مبارزه بستگی دارد و نمیتوان از دیگران خواست که چنین کنند. و این سخن راست است که کسانی که حاضر به پیکار برای دست یافتن به آزادی یا دفاع از آزادی خود نباشند، به آزادی نخواهند رسید یا آزادی از دستشان خواهد رفت. ولی این نظریه که کسانی که در برابر نیرویی برتر تسلیم میشوند یا مرگ را به تسلیم در مقابل اوباش مسلح ترجیح نمی دهند، برده هستند که زیستن را به آزادی ترجیح میدهند و مستحق وضع بهتری نیستند ، سخن غلطی است که فقط خونخوارترین دشمنان تمدن میتوانند به چنین نظریه ای قائل شوند. نه از هیچ کسی میتوان خواست که جانش را وقف آرمانی خاص بکند و نه میتوان او را به چنین کاری تشویق کرد. این امر از ارزش فداکاریهای مبارزان راه آزادی و عدالت نمی کاهد، فقط بر این نکته تأکید میکند که تصمیم در این مورد فقط با خود شخص است. علاوه بر این ، مبارز آزادیخواه با نقد و سنجش اهداف و استراتژی مبارزه و تاکتیکهای مبارزاتی و بررسی درستی و میزان کارآیی آنها ، باید تصمیم بگیرد که آیا هدفی که بخاطرش مبارزه میکند، ارزش مبارزه و حتی وقف کردن جانش را دارد؟ این تصمیم نیز فقط به خود شخص بستگی دارد. اما از دیدگاه اصحاب اصالت فرد، آرمانهای موهوم توتالیتری و اصالت جمعی ، ضد آزادی هستند _ هر چند که با الفاظ پر طمطراق و هیجان انگیز تظاهر به آزادی خواهی آراسته میشوند _ و ارزش چنین فداکاریهایی را ندارند؛ بخصوص اگر فرد بداند که از دیدگاه اصحاب اصالت فرد ، عادت های سودمند اصالت جمعی فضایل اخلاقی محسوب نمی شوند، زیرا برای اصحاب اصالت جمعی ممکن نیست هرگز اجازه یابند این قواعد را بالاتر از هر دستور معین بشمارند یا اجازه دهند سدی در برابر هدف های خاص جمعی ایجاد کنند. و صفات جمع گرایانه و قبیله پرستانه ممکن نیست تعارض با اراده ی مصادر قدرت را توجیه کنند. از دیدگاه فریدرش فون هایک در کتاب در سنگر آزادی ، فضایل فردگرایانه ای مانند تساهل و مدارا و احترام به دیگران و عقایدشان ، استقلال فکری و استوار منشی و آمادگی دفاع از اعتقادات خویش در برابر مافوق ، رعایت حال ضعفا و بالاخره گونه ای بی اعتنایی و بی رغبتی به قدرت _ که فقط به واسطه ی سنت ریشه دار آزادی فردی پرورش می یابد _ و صفاتی که مراوده ی میان انسانها در جوامع آزاد را تسهیل میکنند، از قبیل مهربانی و ظرافت طبع و فروتنی و احترام به خلوت دیگران و اعتقاد به حسن نیت آنان ، فضایل اخلاقی محسوب میشوند _ فضایلی که اصطکاک در مناسبات اجتماعی را از میان بر میدارند و کنترل از بالا را هم کمتر ضروری و هم دشوارتر میسازند؛ فضایلی که هر جا جوامع جمع گرا یا دارای خصلت نظامی دست بالا را داشته باشند دیده نمی شوند. فریدریش فون هایک مینویسد: با این همه ، بسیار ظالمانه خواهد بود که توده ی مردم جوامع توتالیتر را به این دلیل فاقد شور و حرارت اخلاقی بدانیم که از نظام های ، به نظر ما ، منکر بیشتر ارزش های اخلاقی بی دریغ حمایت میکنند. در مورد اکثریت بزرگ چنین مردمی احتمالا عکس قضیه صادق است. حدت و شدت هیجان اخلاقی نهفته در نهضتی مانند ناسیونال سوسیالیسم یا کمونیسم احتمالا فقط قابل مقایسه با جنبش های بزرگ مذهبی در تاریخ است . همین که بگوییم فرد وسیله ای برای رسیدن به هدف های عالیتری به نام جامعه یا ملت بیش نیست ، اغلب ویژگی های وحشت انگیز رژیم های توتالیتر ضرورتا به دنبال می آیند. از نظر جمع گرایان ، نابردباری و عدم تحمل و سرکوب وحشیانه ی دگراندیشی و نادیده گرفتن کامل زندگی و سعادت فرد، تالی ذاتی و اجتناب ناپذیر آن مقدمه ی اساسی است.

 

و همچنین مبارزان آزادیخواه باید همیشه مراقب باشند که به قول کانت زیرا ممکن است ... همچنین دوستان دغل و خائنی وجود داشته باشند که گرچه زبان به خیرخواهی سخن میگویند، در حال توطئه و اسباب چینی برای تباه کردن ما باشند، انسان هر چه برای پرهیز از دامهایی که چنین کسان میگسترند مراقبت بخرج دهد، باز هم کافی نیست.

باید توجه داشت که مبارز آزادیخواه برای وقف جان خود مبارزه نمیکند، بلکه برای غلبه بر دشمنان آزادی و انسانیت و رسیدن به آزادی و عدالت واقعی _ عدالت بر مبنای اصالت فرد _ مبارزه میکند. و با اینکه میداند در این نبرد، ممکن است حتی جان خویش را نیز از دست بدهد ، همزمان برای حفظ جان خود و دیگر همرزمانش نیز مبارزه میکند و تاکتیکهای کارساز مبارزاتی را برای دفاع از جان خویش و همرزمانش و ضربه زدن به اردوی دشمنان آزادی و انسانیت به کار میگیرد.

 

به نظر کارل پوپر [ اخلاق بشردوستی ، خواهان تعبیری تساوی طلبانه و مبتنی بر اصالت فرد از عدالت است؛ مراد از عدالت ، از نظرگاه کلی بشر دوستانه ، چیزی از این دست است : (الف) توزیع برابر بار شهروندی ، یعنی آنگونه محدودیتها که در زندگی اجتماعی در مورد آزادی لازم است؛ (ب) سلوک مساوی با شهروندان در برابر قانون ، البته به شرط آنکه (ج) قوانین خود ترجیح یا تبعیضی در مورد هیچ شهروند یا گروه یا طبقه ای قایل نگردند؛ (د) بیطرفی محاکم عدلیه ؛ و (ه) برخورداری از سهم مساوی نه تنها از بار بلکه از مزایایی که هر شهروند به علت عضویت در یک کشور میتواند دریافت کند.

تساوی طلبی ، خواستار سلوک بیطرفانه ی دولت با شهروندان یک کشور است و میخواهد اصل و نسب و پیوندهای خانوادگی و ثروت در کسانی که قانون را در مورد شهروندان اجرا میکنند تأثیر نداشته باشد. ]

 

کارل پوپر در فصل نوزده و هفت کتاب جامعه ی باز به این نکته اشاره میکند که [ واقعا ممکن است در یک حکومت جابر و زورگو چاره ای جز انقلاب خشونتبار نباشد. ولی یگانه هدف هر انقلابی از این قسم باید تأسیس دموکراسی باشد؛ و غرضم از دموکراسی چیزی مبهم و دو پهلو مانند حکومت مردم یا حکومت اکثریت نیست ؛ منظورم مجموعه ای از نهادهاست ( بخصوص انتخابات عمومی ، یعنی حق مردم برای برکنار کردن حکومتشان ) که نظارت عامه بر حکمرانان و برکنار ساختن ایشان را امکان پذیر کند و به مردم تحت حکومت اجازه دهد بدون خشونتگری و حتی بر خلاف خواست فرمانروایان، به اصلاحاتی که میخواهند دست یابند. به سخن دیگر، خشونتگری فقط تحت حکومتهای جابر و زورگو موجه است که اصلاحات بدون خشونتگری را غیر ممکن میسازند و یگانه هدف آن باید ایجاد شرایطی باشد که اصلاحات مسالمت آمیز در آن ممکن شود.

فرق بین عنصر شخصی و عنصر نهادی در یک موقعیت اجتماعی ، نکته ای است که منتقدان دموکراسی غالبا از آن غفلت می کنند. بیشتر آنان از نهادهای دموکراتیک ناخرسندند زیرا می بینند این نهادها لزوما مانع از این نمی شوند که فلان دولت یا سیاست در سنجش با فلان ملاک اخلاقی نارسا باشد یا از بر آوردن فلان خواست عاجل و پسندیده ی سیاسی عجز نشان دهد. اما این منتقدان ، هدف حمله را غلط انتخاب میکنند و نمی فهمند که از نهادهای دموکراتیک چه میتوان انتظار داشت و شق دیگر در برابر چنین نهادها چه خواهد بود. دموکراسی چارچوبی نهادی برای اصلاح نهادها فراهم می آورد. امکان اصلاح آنها را بدون توسل به خشونتگری و ، از این راه ، امکان استفاده از عقل در طراحی نهادهای جدید و تعدیل نهادهای قدیمتر بدست میدهد. ولی نمی تواند عقل فراهم کند. مسأله ی ملاک عقلی و فکری و اخلاقی شهروندان یک کشور دموکراتیک ، بیشتر مشکلی شخصی است. غلط است که دموکراسی را بخاطر نارساییها و کمبودهای سیاسی یک دولت دموکراتیک سرزنش کنیم. باید شهروندان کشور دموکراتیک ، را سرزنش کنیم. در یک کشور غیر دموکراتیک ، تنها راه دستیابی به اصلاحات معقول ، سرنگونی خشونت آمیز حکومت و ایجاد یک چارچوب دموکراتیک است. کسانی که دموکراسی را به جهات اخلاقی مورد انتقاد قرار میدهند، میان مشکلات شخصی و نهادی تمیز نمی گذارند. بر ماست که امور را بهبود بخشیم. نهادهای دموکراتیک نمی توانند خود بخود بهبود پیدا کنند. مشکل بهبود بخشیدن به آنها همیشه مشکلی است بر عهده ی اشخاص نه نهادها. ولی اگر طالب بهبود هستیم ، باید روشن کنیم که میخواهیم کدام نهادها بهبود پیدا کنند. ]

 

در یک کشور غیر دموکراتیک ، تنها راه دستیابی به اصلاحات معقول ، سرنگونی حکومت دیکتاتوری و ایجاد یک چارچوب دموکراتیک است. برای سرنگونی حکومت دیکتاتوری باید تعادل قدرت را بر هم زد و این ممکن است استفاده از خشونت به معنای واکنش مشروع در برابر حریف زورگو را لازم بیاورد و مبارزان آزادیخواه باید در راستای استراتژی مناسب برای براندازی حکومت دیکتاتوری و با فراهم آوردن نیروی کافی در نبرد برای سرنگونی حکومت دیکتاتوری ، با بکارگیری تاکتیکهای مؤثر مبارزاتی و غافگیر کننده و با از کار انداختن وسایل سرکوب عوامل حکومت دیکتاتوری ، از خشونت و سرکوبگری مزدوران حکومت دیکتاتوری بکاهند و همزمان از جان خویش و همرزمانشان دفاع کنند. اما در هر صورت ، این مسئله به تصمیم گیری مستقیم خود افراد بستگی دارد که در راه آزادی و دموکراسی برای کشورشان _ با پذیرش همه ی خطرات مبارزه _ وارد میدان نبرد برای سرنگونی حکومت دیکتاتوری شوند یا راه بی عاقبت اصلاح غیرممکن حکومت دیکتاتوری را در پیش بگیرند. پس از مسئله ی اساسی مربوط به جان انسانها و تأکید بر تصمیمگیری فردی افراد در این زمینه و لزوم دفاع از جان انسانها ، باید خاطر نشان کرد که اصحاب اصالت فرد از خودپسندی به دور هستند و میتوانند نه تنها خود را وقف یاوری به دیگر افراد بلکه وقف ایجاد نهادهایی برای یاری رسانی به مردم کنند. وقف همت در راه بعضی نهادها _ از قبیل نهادهای یک دولت دموکراتیک _ و حتی سرسپردگی به بعضی سنتها ، به هیچ وجه خارج از دایره ی اصالت فرد نیست مشروط بر آنکه هدفهای بشردوستانه ی چنین نهادها از یاد نرود. اصالت فرد را نباید با شخصیت گرایی و نهاد ستیزی یکی دانست. این یکی از اشتباههایی است که پیروان اصالت فرد غالبا مرتکب میشوند. گرچه حق با آنهاست که نسبت به اصالت جمع عناد می ورزند، ولی نهادها را نباید با واحد جمعی ( یا اشتراکی ) _ که ادعا می شود در نفس خود هدف است _ اشتباه گرفت. نهادها وسیله هستند و افراد انسان هر یک فی نفسه غایتند.

 

و این نوشته را با بخشی از فصل بیست و پنجم کتاب جامعه ی باز و دشمنان آن نوشته ی کارل پوپر به پایان می برم :

[ و شک نیست که تربیت فکری و اخلاقی ما براستی فاسد است. کژی و انحرافی که در تربیت ما پدید آمده ناشی از این است که درخششهای ظاهری را می ستاییم و به جای اینکه مضمون گفتار ( و ماهیت کردار ) را به محک نقد و سنجش بزنیم، سبک سخن را تحسین میکنیم و دستخوش تصورات رمانتیک در باره ی شکوه و جلال صحنه ی تاریخ میشویم و خویشتن را بازیگران آن صحنه می پنداریم . تربیت شده ایم که هنگام بازی ، گوشه ی چشممان به صفوف بینندگان باشد. این فلسفه ی اخلاق بر محور نامجویی و تسلیم به سرنوشت دور میزند. موازین اخلاقی مرسوم ، نظامی را در آموزش و پرورش تداوم می بخشد که پایه اش هنوز بر آثار کلاسیک قدماست. در این آثار، تاریخ از دیدگاهی رمانتیک مورد نظر قرار میگیرد و اخلاقیات قبیله پرستانه ای ترویج میشود که ریشه اش به هراکلیتوس میرسد. نظام آموزشی ما نهایتا بر قدرت پرستی بنیاد شده است. اینها همه دست به دست هم داده و مسأله ی تربیت انسان را برای اینکه بتواند عاقلانه اهمیت خویش را نسبت به دیگر افراد بسنجد، بکلی مغشوش کرده است. به جای اینکه اعتقاد به فردیت به طرز سنجیده با دیگر خواهی تألیف شود _ یعنی به جای اینکه کسی بگوید آنچه براستی اهمیت دارد افراد آدمی هستند ، ولی غرض این نیست که خود من چندان اهمیتی دارم _ آمیزه ای از خودخواهی و اعتقاد به مسلک جمعی مبنای کار قرار گرفته است . چنان ، بر پایه ی بعضی تصورات رمانتیک ، در اهمیت دادن به خود و حیات عاطفی خود و فرا تاباندن خود و کشاکش شخصیت فردی با گروه و جمع زیاده روی شده که دیگر جایی برای سایرین نمانده و ایجاد مناسبات شخصی خردمندانه از دایره ی امکان بیرون رفته است . چنین طرز فکری متضمن این معناست که یا سلطه برانید یا گردن بنهید ؛ یا به مقام رجل کبیر برسید و قهرمان شوید و با تقدیر دست و پنجه نرم کنید و نامور شوید ( به قول هراکلیتوس هرچه از بالاتر فرو بیفتید، بلند آوازه تر میشوید ) یا به توده ها بپیوندید و قیادت رهبر را گردن بنهید و خویشتن را در راه آرمانهای والای جمع فدا کنید. در این تکیه ی مبالغه آمیز بر اهمیت کشاکش بین فرد و جمع ، عنصری از روان نژندی و هیستری وجود دارد و من شک ندارم که راز اقبال به ارزشهای اخلاقی مبتنی بر قهرمان پرستی و چیرگی و تسلیم ، در همین هیستری و همین واکنش نسبت به فشار تمدن نهفته است. ( رؤیای یگانگی و زیبایی و کمال ، زیبا پرستی و اعتقاد به اصالت کل و اصالت جمع ، از سویی فراورده و از سویی دیگر نشانه و اثر روح گروهگرای قبیله ای است. هم بیانگر عواطف کسانی است که از فشار تمدن رنج می برند و هم دست توسل به سوی آنان دراز میکند. )

این امور همه از مشکلی واقعی آب میخورد. ... سیاستمدار باید به جای پیکار در راه تحقق ارزشهای مثبت و والا ( از قبیل خوشبختی و مانند آن ) ، مساعی خویش را به مبارزه با بدیها و آفات محدود کند. اما معلم اصولا در وضع دیگری است ، زیرا گرچه نباید ارزشهای والا یی را خود بدانها معتقد است به شاگردان تحمیل کند ، بدون شک باید علاقه ی ایشان را به آن ارزشها بر انگیزد. معلم باید غمخوار روح شاگردانش باشد. ( وقتی سقراط به یارانش میگفت روح خود را تیمار بدارید ، غم آنان را میخورد ). پس عنصر هنری و رمانتیکی در آموزش و پرورش وجود دارد که باید از سیاست دور نگاه داشته شود. اما ضمنا باید متوجه بود که گرچه آنچه گفتیم در اصل صادق است، در مورد نظام آموزشی ما مصداق ندارد، زیرا مستلزم وجود نوعی رابطه ی دوستی بین معلم و شاگرد است که هر یک از دو طرف باید مخیر به قطع آن باشد ( دوستانمان میتوانند از دست ما خلاص شوند و دوستی را میتوان پایان داد ). ( سقراط همنشینان خویش را انتخاب میکرد و آنان نیز او را بر میگزیدند ). کثرت شاگردان در مدارس ما چنین امکانی را سلب میکند. از این رو ، سعی در تحمیل ارزشهای والا نه تنها با شکست روبرو میشود، بلکه مسلما به شاگرد آسیب میرساند و نتیجه ای که از آن بدست می آید، بر خلاف آرمانهای مورد نظر ، هم کلیت و هم جنبه ی خصوصی خود را از دست میدهد. اصلی که میگوید کسانی که به دست ما سپرده شده اند باید در وهله ی اول از آسیب محفوظ نگه داشته شوند ، همانگونه که در پزشکی اساس کار است ، در آموزش و پرورش نیز باید باشد. هدف نظام آموزشی ما باید این باشد که آسیب نرساند ( و ، بنابراین ، آنچه را کودکان و نوجوانان بیش از هر چیز بدان نیازمندند تا مستقل از ما شوند و خود راه خویش را برگزینند، به ایشان بدهد ). یقینا این هدفی است شایسته که گرچه ممکن است کوچک بنماید، ولی تا حصولش راهی نسبتا دراز در پیش است. به عوض ، آنچه باب روز است، هدفهای والا است _ هدفهای رمانتیک و مهملی از قبیل پرورش کامل شخصیت .

تحت تأثیر چنین تصورات رمانتیک ، هنوز عده ای ، مانند افلاطون ، اعتقاد به اصالت فرد را مساوی خودخواهی قرار میدهند و دیگرخواهی را با اعتقاد به اصالت جمع یکسان می پندارند. ( و به عبارت دیگر، خودخواهی گروهی را جانشین خودخواهی فردی میکنند ). ولی با این کار حتی راه صورت بندی روشن مسأله هم مسدود میشود. مسأله این است که چگونه میتوان اهمیت خویش را نسبت به دیگر افراد به طرز عاقلانه سنجید. چون احساس میشود ( و البته بحق ) که هدف ما باید چیزی فراسوی خودمان باشد _ چیزی که بتوانیم خویشتن را وقف آن کنیم و در راهش دست به فداکاری بزنیم _ چنین نتیجه گرفته میشود که لاجرم جمع باید هدف مورد نظر باشد که رسالت تاریخی بر عهده دارد. بنابراین، میگویند فداکاری کنید و اطمینان میدهند که اگر چنین کنیم، معامله ی بسیار شیرینی کرده ایم. میگویند درست است که فداکاری میکنید، اما، در عوض ، نام و افتخار به غنیمت میبرید؛ بازیگران اصلی و قهرمانان صحنه ی تاریخ میشوید؛ با اندک خطری که میکنید، پاداشهای بزرگ میگیرید. اما این اصول اخلاقی مشکوک متعلق به دوره ای است که فقط اقلیتی انگشت شمار بحساب می آمدند و کسی در اندیشه ی مردم عادی نبود. اصول اخلاقی کسانی است که چون اشراف سیاسی و بزرگان فکری روزگار خویش بشمار میروند، راهی برای کسب نام در کتب درسی تاریخ به رویشان باز است. امکان ندارد مردمانی که عدالت و مساوات را عزیز میدارند، اخلاق را بر پایه ی اینگونه اصول بنا کنند. اشتهار در تاریخ ممکن نیست عادلانه باشد زیرا تنها به عده ای انگشت شمار میرسد. عده ی بیشماری که در شایستگی و ارزندگی هیچ از آنان کمتر نبوده اند و بلکه برتر هم بوده اند، همیشه به فراموشی سپرده شده اند.

شاید فلسفه ی اخلاق مبتنی بر تعالیم هراکلیتوس _ یعنی این نظریه که پاداش بالاتر را فقط نسلهای آینده میتوانند بدهند _ از بعضی جهات اندکی برتر از چشمداشت به پاداش عاجل باشد. ولی آنچه ما لازم داریم این نیست. ما به فلسفه ای در اخلاق نیازمندیم که به کامیابی و پاداش پشت پا بزند. چنین فسفه ای محتاج به ابداع نیست. چیز تازه ای نیست. ... امروز هم دوباره از طریق تشریک مساعی در صنعت و همکاری در پژوهش علمی ، به مردم آموخته میشود. خوشبختانه موازین اخلاقی رمانتیک اصالت تاریخیان که بر محور نام بلند دور میزد، ظاهرا رو به افول است. ... کم کم پی میبریم که فداکاری در گمنامی نیز به همان ارزندگی و بلکه ارزنده تر است. تربیت اخلاقی باید در چنین راهی سیر کند. باید به ما بیاموزد که کارمان را بکنیم و به خاطر کار، از خود گذشتگی داشته باشیم نه به خاطر جلب ستایش یا پرهیز از نکوهش . ( اینکه ما همگی به دلگرمی و امید و ستایش و حتی سرزنش نیازمندیم، ربطی به این مسأله ندارد ). باید کار ما و کرده های ما نشان دهد که حق با ماست ، نه آنچه به عنوان معنا برای تاریخ جعل میشود.

( تاریخ بشر وجود ندارد. آنچه هست تاریخهای جنبه های گوناگون زندگی انسان به تعداد نامحدود و نامعین است. یکی از اینها تاریخ قدرت سیاسی است که به سطح تاریخ جهان ارتقاء داده میشود. ولی این کار ، به عقیده ی من ، توهین به هر تصور نیک از بشر است و هیچ مزیتی بر این ندارد که تاریخ اختلاس یا دزدی یا زهر دادن به دیگران را تاریخ بشر قلمداد کنیم. تاریخ قدرتمداری سیاسی چیزی نیست مگر تاریخ جنایات بین المللی و کشتارهای عام . ( و البته باید تصدیق کرد، تاریخ کوشش های آدمی برای پایان دادن به این اعمال ). این است تاریخی که در مدارس تدریس میشود و در آن بعضی از بزرگترین جانیان به عنوان قهرمانان تاریخ مورد احترام و ستایش قرار میگیرند.

تاریخ عمومی به مفهوم تاریخ واقعی بشر وجود ندارد. تاریخ واقعی بشر اگر وجود میداشت، میبایست تاریخ همه ی افراد آدمی باشد؛ میبایست تاریخ همه ی امیدها و تلاشها و رنجهای انسان باشد _ زیرا هیچ انسانی از دیگران مهمتر نیست. پیداست که نوشتن تاریخی در این حد از واقعیت و با این جزئیات، هرگز امکان پذیر نیست. باید انتزاع کنیم و از جزئی به کلی برسیم و نادیده بگیریم و قائل به انتخاب شویم. اما همینکه چنین کردیم، میرسیم به همان تاریخهای متعددی که یکی از آنها تاریخ جنایات بین المللی و کشتارهای عام است و تاریخ بشر قلمداد و اعلام میشود. )

ادعای من این است که تاریخ معنا ندارد. اما این ادعا مستلزم آن نیست که مبهوت به تاریخ قدرتمداری سیاسی خیره شویم و در آن چیزی جز شوخیهای بیرحمانه نبینیم. میتوانیم با توجه به مشکلات ناشی از قدرتمداری سیاسی که در این روزگار میخواهیم چاره ای بر آنها بیندیشیم، تاریخ را تعبیر و تأویل کنیم. تعبیر تاریخ میتواند از نظرگاه مبارزه برای استقرار جامعه ی باز و حکومت عقل و عدالت و آزادی و برابری و مهار کردن جنایات بین المللی صورت بگیرد. راست است که تاریخ هدف و غایتی ندارد، اما میتوانیم همین هدفهای خودمان را هدف آن قرار دهیم. تاریخ معنایی ندارد ولی میتوانیم به آن معنا بدهیم.

در اینجا باز همان مشکل طبیعت و عرف مطرح است. نه طبیعت به ما میگوید چه کنیم، نه تاریخ . ممکن نیست واقعیات _ اعم از واقعیات طبیعی یا تاریخی _ به جای ما تصمیم بگیرند و هدفهایی را که باید برگزینیم تعیین کنند. ماییم که قصد و غایت و معنا وارد طبیعت و تاریخ میکنیم. آدمیان برابر نیستند؛ اما ما میتوانیم تصمیم بگیریم که در راه تأمین حقوق برابر وارد مبارزه شویم. نهادهای بشری از قبیل دولت منطبق با موازین عقلی نیستند؛ اما ما میتوانیم تصمیم بگیریم که برای سازگار کردنشان با میزانهای عقلی به پیکار برخیزیم. خود ما بیش از آنکه پیرو عقل باشیم دستخوش عواطف و هیجاناتیم و زبانمان هم همین طور است؛ اما میتوانیم بکوشیم اندکی بیشتر از عقل تبعیت کنیم و بیاموزیم که از زبان ( بر خلاف گفته ی متخصصان رمانتیک تعلیم و تربیت ) نه به عنوان ابزار فراتاباندن خویش و ابراز شخصیت ، بلکه برای تبادل افکار به طرز عقلی استفاده کنیم. تاریخ _ البته تاریخ قدرتمداری سیاسی ، نه تاریخ شکوفایی و تکامل بشر که وجود خارجی ندارد _ نه هدفی دارد نه معنا ، ولی ما میتوانیم هدف و معنا به آن بدهیم. میتوانیم تاریخ را در مجرای مبارزه برای استقرار جامعه ی باز و پیکار با دشمنان آن ( که هر وقت راه پس و پیش را بسته میبینند، به پیروی از پند پاره تو ، متظاهر به بشردوستی میشوند ) به جلو برانیم و در انطباق با چنین منظوری از آن تعبیر کنیم. همین حکم نهایتا در مورد معنای زندگی هم صادق است. به اختیار ماست که تصمیم بگیریم هدف و مقصودمان در زندگی چه باید باشد و غایات و هدفهای خویش را بر آن پایه تعیین کنیم. ]

بازگشت