چند یادداشت بر نوشته ی تیشه بر ریشه ی دغلبازی

تیشه بر ریشه ی دغلبازی اسلام سیاسی ایرانی

بینام از داخل ایران

ژانویه 2011

پیروان مسلک جمعی ... شوقی به پیشرفت و همدردیی با مستمندان و آگاهی و درک شدیدی نسبت به ظلم و ناحق و انگیزه ای برای اقدام به کارهای بزرگ دارند که در لیبرالیسم اخیر و امروزی یافت نمیشود. اما عملشان بر سوء فهمی عمیق پی ریزی شده ... و ، بنابراین ، اعمالشان عمیقا ویرانگر و ارتجاعی است. از این رو ، دلهای آدمیان گرفتار بیسامانی و تردید و اندیشه هایشان دستخوش پریشانی شده است و راههایی پیش پایشان گذارده می شود که انتخاب هیچ یک ممکن نیست .

والتر لیپمن

 

سومین اتهام پوپر به هگل این است که استدلال او ( گرچه نیازمند بعضی ظرافتها و باریک بینیها بوده، ولی نه چندان که نشود از فیلسوف بزرگی توقع داشت ) پر از خطاها و تردستیهای منطقی است و ظاهر آن برای مرعوب کردن خواننده آراسته شده است. هگل با این کار نه تنها معیارهای مسئولیت و صداقت فکری را سست کرده و پایین آورده است، بلکه مسبب پیدایش فلسفه های استبدادی شده و ، از آن بدتر، عزم متفکران را برای ایستادگی در برابر چنین فلسفه ها به تحلیل برده است.

این دقیقا همان اتهامی است که من آن را به دکتر شریعتی ( البته در حد ایرانی نه جهانی ) وارد میکنم. و من از اینجا شروع کردم و انگیزه ی اصلی بیان پایه های فلسفه ی هگل از دیدگاه پوپر همین بود و با بررسی پایه های دغلبازی میتوانیم ببینیم که این پایه ها دارای توان و استحکام زیادی برای ساختن انواع متفاوت ساختمان های دغلبازی روی آن هستند و برای همین بود که تیشه ی عقلانیت انتقادی پوپر را بر روی همین پایه ها ( ریشه های دغلبازی ) وارد ساختم و بناهایی را که خود هگل بر روی این پایه ها استوار ساخته و نحوه ی این کار را میتوانید در همان * فصل دوازدهم کتاب جامعه ی باز و دشمنان آن نوشته ی کارل پوپر * بخوانید.

البته من از فصل دوازهم کتاب پوپر فقط برای راحتی خودم در تحلیل و برخورد با دغلبازیهای روشنفکران مغلق گوی ایرانی استفاده نکرده ام، علاوه بر آن با سپر اعتبار و قدرت عقلانیت پوپر و با تیشه ی انتقادی پوپر به نبرد روی کاغذ ( یا روی صفحه ی مانیتور ) حریف مکار پول پسته و نفت دار و زیاد رسانه دار امروزی رفته ام. و این تیشه بر ریشه های تئوری دغلبازی است و نیز یادآوری این سخن پروفسور پوپر که بگذارید تئوریها به جای انسانها بمیرند . البته کار من راحت تر خواهد بود اگر بین دغلبازی و مکاری فرق بگذاریم و تجلی این تفاوت را در مثالهای عینی آن بررسی کنیم که بهره ی اصلی از دغلبازی روشنفکران را سیاست بازان و دولتمردان مکار و حیله گر و جنایت پیشه ای چون فردریک ویلهلم و هیتلر غربی ، خمینی و رفسنجانی اسلامی میبرند.

یادداشت اول . شاید پاراگراف دوم در متن بالا که از نوشته ی قبلی ام تحت عنوان تیشه بر ریشه ی دغلبازی است از این نظر شفاف نباشد ( لفظ "دقیقا " نیز بر مشکل کار میافزاید ) که خواننده را به مقایسه ای بین فلسفه ی هگل و گفتار های دکتر شریعتی بکشاند که چنین مقایسه ای بین فلسفه ی دولت هگل و گفتار اسلام سیاسی شریعتی غیر ممکن به نظر میرسد. نظر من بیشتر معطوف به شکل بیرونی کارکرد تناقض گویی و دو پهلوگویی و تردستیهای منطقی و شعبده بازیهای لفظی در پایین آوردن معیارهای مسئولیت و صداقت فکری است که * سالهاست مردم را معطل کرده و متأسفانه به بهای عمر و حیات بسیاری تمام شده * . عبارت داخل ستاره ها در یادداشت اول را از مقاله ی * گروه های دورگه _ چهار خانواده ، بخش دوم * نوشته ی دکتر رامین کامران آورده ام و تلاش من بر این است تا جایگاه و نقش دکتر شریعتی را در گفتارهای مربوط به مجاهدین و ملی مذهبی ها برجسته کنم که * در این گفتارها نقطهٌ ابهام اسلام است. پایهٌ این دو گفتار که سالهاست مردم را معطل کرده و متأسفانه به بهای عمر و حیات بسیاری تمام شده ، بر تعاریف ناهمسان ولی به یکسان مبهمی است که هرکدام آنها از اسلام عرضه میکند. مجاهدین پس از پیدایش مارکسیسم و با اتکای به این مکتب فکری کشف کرده اند که اسلام مترادف سوسیالیسم است. ملی مذهبی ها هم پس از اطلاع یافتن از اختراع چیزی به نام دمکراسی در فرنگ، اشاراتی را که اینجا و آنجا در باب شور و مشورت در قرآن و حدیث و سنت یافته اند به حساب دمکراسی گذاشته اند و چنین تصور کرده اند و این تصور را نیز رواج داده اند که حاکمیت اسلام در حکم برقراری دمکراسی است. * تأکید میکنم این برجسته سازی از طرف من صورت میگیرد و گونه ای تلاش من برای تفصیل اتهامی است که در نوشته ی تیشه بر ریشه ی دغلبازی بر دکتر شریعتی به صورت کلی وارد ساخته بودم و البته به نظر میرسد، بیشتر دفاعیاتم در برابر ناشفافی اتهام کلی نوشته ی قبلی ام باشد. به هر حال باز تأکید میکنم که این اتهامات را من وارد میکنم و برجسته سازی از برخی عبارات مقاله ی دکتر رامین کامران در این زمینه از جانب من است و برای دفاعیات خودم استفاده میکنم و امیدوارم دفاعیاتم روشنگر نوشته ی تیشه بر ریشه ی دغلبازی باشد و نشانگر توجیه گری ام در این زمینه نباشد. به هر حال خواننده میتواند هر اتهامی از این قبیل را به من وارد سازد و بینام بودن نوشته ی من برای فرار از این قبیل موارد اتهامی روی صفحه ی کاغذ ( و یا مانیتور ) نیست که من از هر انتقادی استقبال میکنم فقط برای فرار هر چند موقت از دست زندانبانان ( و یا جلادان ) نظام مقدس جمهوری اسلامی است .

قبول دارم که بی نام بودن نوشته در شرایط عادی و آزادی بیان ممکن است همراه با دغلبازی باشد، اما اگر در این جهنم ساخته ی خمینی و اسلامگرایانش نیز این کار از دیدگاه روشنگرانه ، دغلبازی محسوب شود ، باز هم من میپذیرم جانم را در میدان مبارزه ی خیابانی با این نظام جنایتکار ، تقدیم آزادی کشورم بکنم و این کارم برای اینست که آزادیخواهان داخل ایران ، نیروی بیشتری حتی به اندازه ی یک نفر بیشتر در مبارزه ی انقلاب برای براندازی نظام اسلامی و برقراری دموکراسی لیبرال و لائیک در ایران داشته باشند. به هر حال در مقابل دغلبازیهای اسلامگرایان ، این استفاده ی موضعی و محدود را به عنوان تکنیک بدل به کار میگیرم. و اگر چه ریشم سفید نشده ولی به قول دخوی بزرگ و عزیز ، ... جانم را از صحرا پیدا نکرده ام ، تو آسوده باش . البته که مبارز آزادیخواه ، جانش را در میدان نبرد لازم دارد و حفظ نیروی جسمانی آزادیخواهانی که هنوز در چنگال اهریمن گرفتار نشده اند، برای مبارزه ی پایانی و رهایی ایران از چنگال اهریمن لازم است. بخصوص که حمایتهای حقوق بشری روشنگرانه نیز اگر منتهی به آزادی و استقلال ایران نشود، برای آزادی و انسانیت ، کم فایده خواهد بود. این نکته ی ساده را نیز اضافه کنم که اگر نوشته ای به نام شخص دیگری جا زده شود، این کار شیادی محسوب میشود. کاری که فیخته با انتشار اولین کتابش به طور بی نام کرد و از هر حیله ای ، از جمله شایعه پراکنی ، استفاده کرد تا به مردم وانمود شود که این کتاب از کانت است. و البته فیخته پس از اعلام کانت مبنی بر اینکه نوشته از فیخته است ، به شهرت و سمت استادی در ینا ( Jena ( رسید و کانت در اعلامیه ی دیگری نوشت : خدا ما را از شر دوستانمان حفظ کند . از شر دشمنان ، خودمان میتوانیم سعی کنیم محفوظ بمانیم . یادآوری این نکته ی بدیهی نیز خالی از فایده نیست که اعترافات تحت شکنجه ، دارای هیچ ارزشی برای بررسی های دست دوم روشنفکران نیست و این اعترافات کذایی ، فقط به درد خیالبافیها و دغلبازیها و توهمات ( الهامات غیبی ) اسلامگرایان مقدس و جنایتکار نظام پلید جمهوری شیادی اسلامی میخورد .

برگردیم به اصل مطلب. منبع تغذیه ی شریعتی حرفهای مارکسیستی و جهان سومی بود که در دوره ی او و هنگام تحصیلش در فرانسه باب روز بود و نقطه ی ابهامی که در مرکز گفتارهای شریعتی قرار گرفته و تمامی عوامل متناقض را که در قالب گفتارش جا دارد با قوه ی جاذبه ی خویش گرد هم نگاه میدارد، اسلام سیاسی است. و دکتر شریعتی با چرخش دیالکتیکی توانست زمینه هایی مشترک بین سوسیالیسم و اسلام ارائه دهد و پای روشنفکران کراوات دار را به مبارزه ای اسلامی سیاسی بکشاند و متاسفانه نتایج این نوع مبارزات به نفع اسلام خمینی تمام شد. البته خمینی قدر شریعتی را ندانست و در اولین فرصت پس از قدرتگیری ، دستور جمع آوری و سوزاندن کتابهای شریعتی را داد ، هرچند که این رذالت خمینی در مقابل جنایات و آدمکشی هایش کوچک مینمود ولی بر شهرت مرحوم دکتر شریعتی افزود .

دکتر شریعتی اولین ایرانی است که پس از پیدایش مارکسیسم و با اتکای به این مکتب فکری توانسته اندیشه های این مکتب فکری را به نفع اسلام به کار بگیرد و سوسیالیسم را با اسلام در هم آمیزد و ملغمه ای سازد که حتی امروز هم مرکز ثقل گفتار سیاسی مجاهدین است و تکرار سخنان شریعتی در باب تشیع علوی و تشیع صفوی و حکایت اسلام بدون آخوند نیز بخشی از گفتار تاریخی این گروه دو رگه ی مارکسیست اسلامگراست که به قول دکتر بختیار از عجایب میدان سیاستند و در ظاهر مسلمان متعصبند و در باطن مارکسیست معتقد. و رهبرشان رجوی تجسم فضایی خشونت مسلک اشتراکی است و بر احساسات پلپوت وارش لعاب اسلامی زده است. برای او هیچ چیز جز رسیدن به هدف، معنا ندارد و هدف او خاتمه ی دنیاست : گسترش نیستی بر همه جا و همه چیز . نمونه ی کامبوج مثال بارز به کار گرفتن این نوع سیاست است. ( نقل قولهای دکتر بختیار در این نوشته ، از کتاب یکرنگی نوشته ی دکتر بختیار و ترجمه ی خانم مهشید امیرشاهی است. )

پس از کشف نقطه ی ابهام اسلام سیاسی که جلب توجه زیادی برای به کار گرفتن مبارزه علیه استبداد دیکتاتوری پهلوی در دوران خفقان سیاسی آریامهری میکرد و پتانسیل نهفته ای برایش مهیا میکرد، * ملی مذهبی ها هم پس از اطلاع یافتن از اختراع چیزی به نام دمکراسی در فرنگ، اشاراتی را که اینجا و آنجا در باب شور و مشورت در قرآن و حدیث و سنت یافته اند به حساب دمکراسی گذاشته اند و چنین تصور کرده اند و این تصور را نیز رواج داده اند که حاکمیت اسلام در حکم برقراری دمکراسی است. * چهره ی شاخص این گروه بازرگان است هرچند که این گروه به دین خود به شریعتی در کشف اسلام سیاسی ایرانی بیشتر از دیگران آگاه است.

* این برنامه های سیاسی غیرمنطقی و گفتارهای سیاسی ضد و نقیض، نه بی مشتری است و نه بی اثر. افراد بسیاری به دنبال این قبیل حرفها میروند و سیاهی لشکر گروههایی میشوند که در سیاست ایران تأثیرگذار هستند. منطقی نبودن برنامهٌ این گروهها به معنای بی اثری مساعیشان نیست، به معنای بی عاقبتی آنهاست. منطق کسی را وادار نمیکند تا دقیقاً به یک راه معین برود ولی انتقام خود را از خیالپردازان میگیرد و انتخابهای سیاسی سهل انگارانهٌ آنها را به بن بست سوق میدهد. *

* تمامی گفتار سیاسی مجاهدین حول آشتی دادن مدعاهای دو گرایش ارتجاعی اسلامگرا و رادیکال مارکسیست شکل گرفته است. و وجههٌ همت ملی مذهبی ها آشتی دادن دو گفتار لیبرال و اسلامگراست. *

* گفتار تاریخی مجاهدین که از بابت سستی همتای ایدئولوژی آنهاست، تا آنجا که به گذشته های دور میپردازد به همان حکایت سلمان و بوذر ختم میشود و هنگامی که پای سده های میانه در وسط بیاید چیزی بیش از تکرار سخنان شریعتی در باب تشیع علوی و تشیع صفوی و حکایت اسلام بدون آخوند در آن یافت نمیشود. در مورد تاریخ جدید سرمایهٌ مجاهدین بسیار محدود است زیرا برای پیوند مارکسیسم و اسلام سابقهٌ عمده ای قبل از سالهای 1340 موجود نیست جز میرزا کوچک خان جنگلی که در بلبشوی ایدئولوژیک اوان مشروطیت هم دم از اسلام میزد و هم جمهوری بلشویکی راه میانداخت، حداکثر میتوان یکی دو آخوند را که لاسی با حزب توده زده اند به آن اضافه کرد. به این دلیل بخشی از گفتار تاریخی مجاهدین شامل مصادرهٌ انقلابی پیشینهٌ خانواده های لیبرال و رادیکال است، یعنی از یک طرف ارج گذاشتن به مصدق و مبارزهٌ ضد استعماری او که به حساب نهضتهای آزادیبخش منظور میگردد و از طرف دیگر سخن پردازی در باب مبارزات چریکی با نظام آریامهری. در حقیقت عمدهٌ گفتار تاریخی مجاهدین شرح احوال خود آنهاست نه تاریخ ایران، شرح مبارزاتشان، مظلومیتشان و شهادتشان که قرار است ثواب دنیا و آخرت را برای آنها یکجا فراهم بیاورد. قبول آشتی ناپذیری اسلامگرایی با مارکسیسم که اگر نقطهٌ اشتراکی داشته باشند توتالیتر بودن نظامهای سیاسی مورد نظر آنهاست و اگر در جایی بهتر از هر نقطهٌ دیگر روشن شده باشد در سالهای اولیهٌ حکومت اسلامگرایان در ایران است، از طاقت دستگاه فکری مجاهدین بیرون است. به همین دلیل است که آنها میکوشند تا از انقلاب تصویری یکپارچه عرضه کنند که در آن نقش اساسی  به خودشان برسد. معرفی خودشان به عنوان تنها انقلابیان اصیل و برچسب ضدانقلابی زدن به همهٌ نیروهای دیگر، هم نشانگر ناتوانی آنها در جدا شدن از تنها واقعهٌ سیاسی است که در آن نقش قابل توجهی بازی کرده اند و هم دنبالهٌ مصادره های انقلابی. *

* گفتار تاریخی ملی مذهبی ها هم در اغتشاش همتای گفتار مجاهدین است. چنته شان از بابت تراشیدن سوابق دمکراتیک کهن برای اسلام همانقدر خالیست که چنتهٌ مجاهدین با سوسیالیستهای صدر اسلامشان. در بارهٌ سده های میانه حرفی برای زدن ندارند، مگر احتمالاً تکرار این افسانه که ایرانیان خود به استقبال اسلام رفتند. در عصر جدید دستشان مختصری از مجاهدین بازتر است بخصوص که هیچوقت صحبت از اسلام بدون آخوند نکرده اند. از یک طرف ادعای وراثت مصدق را میکنند و از طرف دیگر عبای آخوندهای صدر مشروطیت را چسبیده اند که خودشان هم درست نمیدانسته اند در برخورد با تجددی که از راه رسیده بوده چه روشی باید در پیش گرفت و در سردرگمی همه جور حرفی زده اند. در مورد تنها آخوندی که تکلیفشان روشن است سید کاشی است، آنهم به دلیل پیوند تاریخی که به مصدق دارند، البته بیشتر به شخص او و کمتر به افکارش. نقطهٌ کور تاریخ این گروه هم انقلاب اسلامی است که در آن گزیدار اسلامگرای خمینی با گزیدار لیبرال بختیار تصادم مستقیم پیدا کرد و موضع ملی مذهبی ها هم در این رودررویی روشنتر از آن بود که بتوان نادیده اش گرفت. امروز کوششان مصروف اصلاح پذیر معرفی کردن حکومت اسلامی میشود، کاری که دنبالهٌ هنرنمایی های انقلابی آنهاست، هدفش توجیه این تجربه است و ممکن جلوه دادن همراهی دمکراسی و اسلام. *

* دوران بره کشی مجاهدین از آزادی زندانیان سیاسی شان که بلافاصله با تجدید سازمان همراه شد، شروع میشود و به اخراجشان توسط خمینی ختم میگردد. در این دورانی که ایدئولوژی های رادیکال و اسلامگرا به نقطهٌ اوج جذابیت خود رسیده بود، مجاهدین توانستند با دکان دونبش ایدئولوژیک خود بیشترین تعداد هوادار را گرد بیاورند و طی ماههای اول استقرار اسلامگرایان که هنوز ترکیب جدید روابط قدرت تثبیت نشده بود، به مانور سیاسی بپردازند. تشدید منطقی اختلاف بین گروههایی که خود را صاحب انقلاب میشمردند و اول از همه به حذف بازرگان و ملی مذهبی ها انجامید، دامان آنها را نیز گرفت و در موقعیتی قرارشان داد که ناچار به انتخاب بین یکی از دو خانوادهٌ رادیکال و اسلامگرا شدند. در این وضعیت مجاهدین از پیوستن کامل به اسلامگرایانی که تحت رهبری خمینی بر همه چیز مسلط شده بودند، اجتناب ورزیدند و در نتیجه با خشونت از میدان به در شدند. از مساعیشان اگر فایده ای به رادیکالها رسید، مختصر بود ولی آنچه که نصیب اسلامگرایان شد قابل توجه. زیرا تمام نیرویی را که صرف پیشبرد انقلاب، حذف ضد انقلابیان و تحکیم نهادهای انقلابی کرده بودند، مستقیماً به جیب پیروزمندان نهایی انقلاب سرازیر گشت. در حقیقت آنها پس از پیروزی خمینی دیگر برای اسلامگرایان فایده ای نداشتند و اگر فایده ای سیاسی میداشتند فقط میتوانست نصیب رادیکالها شود که آنهم خوشایند خمینی نبود. اتحادشان با بنی صدر که مایه اش در تنگنا قرار داشتن هر دو طرف ائتلاف و چاشنی اش آشفته فکری هر دوی آنها در باب امکانات سیاسی اسلام بود، بالاخره از هم پاشید. همراهی شان همانقدر منطقی بود که ازدواج رجوی با دختر بنی صدر و گسستن این هر دو پیوند احتمالاً معقول ترین کاری بود که طرفین دو وصلت در طول حیاتشان انجام داده اند. ملی مذهبی ها نیز با انقلاب به نقطهٌ اوج حیات خود رسیدند، زیرا حضورشان در صف انقلابیان، هم از بابت ایدئولوژیک، یعنی با دامن زدن به خیال باطل سازگاری دمکراسی و اسلام مؤثر افتاد و هم به کار مانور سیاسی آمد. خمینی برای مهار کردن لیبرالهایی که هر آن از جلو افتادن آنها بیمناک بود و میترسید تا پیشنهاد تشکیل دولت را از طرف شاه بپذیرند و جنبش انقلابی را به راه معقول حصول دمکراسی بیاندازند، از ملی مذهبی ها بهره برداری کرد. با منصوب کردن بازرگان به ریاست دولت موقت انقلابی، تفاوت عظیمی را که بین پروژهٌ سیاسی بختیار و پروژهٌ سیاسی اسلامگرا بود، پوشاند و مردمی را که سالها از هرگونه خردورزی در زمینهٌ سیاست دور مانده بودند علیه پروژهٌ لیبرال بسیج کرد تا خرش از پل گذشت. طبعاً با مستقر شدن خمینی بر اریکهٌ قدرت، ملی مذهبی ها در مقابل انتخاب بین خانوادهٌ از هم پاشیدهٌ لیبرال و مرتجعان اسلامگرا قرار گرفتند و تا جایی که میتوانستند از انتخاب سر باز زدند. سر آخر خمینی که دیگر احتیاجی به آنها نداشت، با کمک رادیکالهایی که به اندازهٌ اسلامگرایان با لیبرالیسم دشمن بودند، زحمت انجام این انتخاب را بر عهده گرفت. ملی مذهبی ها را با گروگانگیری سفارت آمریکا روانهٌ صفوف اپوزیسیون بی اثر و بی خطر کرد تا توسری بخورند و شکر انقلاب به جا بیاورند. *

* بی اعتبار شدن مارکسیسم که یکی از دو نقطهٌ اتکای ایدئولوژیک مجاهدین بود، آنها را نیمه فلج کرده است و حیات سیاسیشان بیشتر متکی به بخش اسلامگرای ایدئولوژی آنهاست. احتمالاً ختم کار اسلامگرایی نیمهٌ دوم بدنشان را نیز فلج خواهد ساخت و بر حیات سیاسیشان نقطهٌ پایان خواهد نهاد. طبعاً مرگ سازمانی مترادف مرگ ایدئولوژیک نیست ولی دنبالهٌ منطقی آن است.

اگر عمر سیاسی مفیدی برای ملی مذهبی ها متصور باشد دوباره بازی کردن نقش پل است، منتهی در جهت عکس، یعنی در جهت خروج از حکومت اسلامی. ولی اگر چنین فرصتی دست دهد که احتمالش زیاد نیست، باز دولت ملی مذهبی ها مستعجل خواهد بود و سررشتهٌ کار، چنانکه باید، به سرعت از دستشان به در خواهد رفت تا ترکیب نظام سیاسی ثباتی منطقی پیدا کند. بعد از این مسئله هم خودشان یا در لیبرالها تحلیل خواهند رفت و یا سنگواره ای خواهند شد یادگار از گذشته ای تلخ. *

دوباره تکرار میکنم که مطالب داخل ستاره ها در این یادداشت را عینا از مقاله ی * گروه های دورگه _ چهار خانواده ، بخش دوم * نوشته ی دکتر رامین کامران

http://iranliberal.com/Maghaleh-ha/Ramin_Kamran/Grooh_haaye---.htm

آورده ام و تحلیل دکتر کامران در مورد خانواده های سیاسی ، واقع گرایانه و سنجشگرانه و ممتاز هست. به نظر من گروه های دو رگه ی سیاسی ، مثالهای عینی دغلبازی سیاسی هستند و دو مثال مجاهدین و ملی مذهبی ها را به دلیل ارتباطشان با اسلام سیاسی با بهره گیری از مقاله ی دکتر رامین کامران آوردم. و مثال دغلبازی لیبرال های آریامهری را میتوانید در مقاله ی مذکور دکتر کامران بخوانید.

من نقش دکتر شریعتی را در پردازش فلسفی و رونق اندیشه های اسلام سیاسی برجسته میدانم و این اتهامی است که من سعی کردم در این یادداشت به آن بپردازم و مسئولیت گمراهی سیاسی برخی روشنفکران انقلابی را متوجه ایشان کردم ، هرچند که شاید مسئولیت دغلکاریهای دیگرانی که از اندیشه ی اسلام سیاسی او بهره گرفته اند، متوجه ایشان نباشد، بخصوص که ایشان هرگز قدرت اجرایی برای دغلبازی عملی اسلام سیاسی نیافتند و شاید اصلا چنین منظوری نداشته اند، با احترام به خاطر شوق ایشان به رهایی جامعه از ظلم و همدردیی با مستمندان و آگاهی و درک شدیدش به ستم حاکمان ظالم زمان حیاتش این یادداشت را به پایان میبرم.

 

یادداشت دوم و سوم نیز مربوط به دغلبازی اسلام سیاسی است و یادداشت دوم را به دغلبازی آقای بنی صدر و مورخانش اختصاص میدهم. در یادداشت سوم بر دغلبازی دکتر سروش از اندیشه های لیبرالی پروفسور پوپر تأکیدی دوباره خواهم کرد. و طبعا نسبت به این اشخاص به دلیل برخی اقدام های فاجعه بارشان در اوایل دوران فاجعه بار حکومت اسلامی ( بخصوص آقای بنی صدر ) هیچ احترامی تقدیم نمیکنم ، هر چند که باز هم این نکته را تأکید میکنم که نظریات و اندیشه ها و رفتار های افراد باید به عنوان چیزی خارج از وجود افراد بررسی و نقد شود و بر این اساس حقوق جهانشمول انسانی همه ی افراد و گروه ها باید محفوظ باشد. بنابراین، نداشتن احترام به اشخاصی به معنای روی تافتن از مسئولیتهای اخلاقی و انسانی در قبال آنان نیست و این آخری نیز از طریق انتقاد روی صفحه ی کاغذ و سنجش عقلانی در این موارد کارساز تر است. به هر حال نیازی به ذکر این توضیح نیز ندارم که این اشخاص اکنون در خارج ایران زندگی به هرحال بهتری از ایرانیان داخل جهنم ایران اسلامی آنها دارند و هیچ نیازی به احترام جهنم نشینانی مثل من ندارند. طبعا من به هیچ یک از رهبران و دست اندرکاران دغلبازیهای سیاسی مجاهدین و ملی مذهبی ها نیز احترامی ندارم که تقدیم بکنم. اما با همه ی رنجها و دردهایی که مردم ایران ، در این جهنم دارند _ جهنم ساخته ی شیادیها و جنایتهای اسلامگرایان و محصول دغلبازیهای سیاسی رهبران مجاهدین و رهبران ملی مذهبی ها در دوران منتهی به فاجعه ی تثبیت قدرت خمینی و اسلامگرایی _ با پیروان این گرایشها که قربانی دغلبازیهای رهبرانشان شده اند و نیز رهبرانی که در زندان رژیم گرفتار شده اند ( علاوه بر اینکه با دغلبازیهای دموکراسی اسلامی ما را بدبخت کرده اند، متأسفانه خود نیز در چنگال شیادان اسلامگرا افتاده اند) همدردی میکنم و احترام قلبی ام را به تمام قربانیان ( نه رهبران) دغلبازیهای سیاسی اعم از پیروان این گرایشها و بقیه ی مردم ایران تقدیم میکنم. این همدردی صمیمانه ، ویژه خواهد بود زمانیکه مجاهدین اشرف نشینی را به یاد آوریم که دغلبازیها و شیادیهای اسلامگرایان حاکم و بیگانگان، بر رنجهایی که در دام دغلبازیها و شیادیهای رهبر و خواهر رهبر غرب نشان شان داشتند، علاوه شده است. و با غم و اندوه حسرتباری میدانم که در این شرایط جهنمی و اسفناک، همدردی و احترام من و دیگران به هیچ دردی برای آنها و برای دیگران نمیخورد، مگر اینکه ما مردم داخل ایران، ایران را از چنگال اهریمن نجات دهیم و همه ی ایرانیان با هم و در کنار هم ، کشورمان ایران را بر روی ارزشهای انسانی آزادیخواهانه و مساوات طلبانه پا بر جا سازیم تا در آینده ، هیچ ایرانی اسیر اهریمنان و آواره ی بیگانگان نباشد و همه با هم در کنار هم آزادانه و مسالمت آمیز در ایران زندگی کنیم و برای پیشرفت خودمان و کشورمان تلاش کنیم . ما جوانان آزادیخواه باید آگاهانه برای براندازی نظام اسلامی و برقراری دموکراسی پایدار در ایران مبارزه کنیم و با خردورزی سنجشگرانه بر حیله گری دیگران و دغلبازی اطرافیان ، فائق آییم تا لااقل از نسلهای بعدی طعن و کنایه ی دغلبازی یا سهل انگاری نخوریم .

 

رسیدیم به یادداشت دوم . طبعا ذکر چند نمونه از دغلبازی های عملی اولین رئیس جمهور ایران اسلام زده و خمینی گرفته ، کار من را نیز راحت تر خواهد کرد تا بررسی دغلبازی های تئوری ایشان در گمخانه های فلسفی اسلام دموکرات و لیبرال و هجرت انقلاب اسلامی و حجاب و زن در اسلام و ... . بخصوص که میترسم از گشتن پیاپی در این گمخانه های مغلق گویان اسلامگرا ، سرم گیج رود و نیز علاقه و وقت آن را ندارم تا دوباره مزخرفات دموکراسی اسلامی و ... را که با کلمات و الفاظ پر طمطراق دیگری در این نوشته ها تشریح شده اند، بررسی کنم. خلاصه بگویم که از این همه پریشانفکری و دغلبازی اسلامگرایان به تنگ آمده ام و بهتر است تحلیلگرانی که حوصله شان بیشتر است به این مورد دغلبازی تئوری های آقای بنی صدر نیز بپردازند.

چند نمونه ی عملی بگویم و از این یادداشت بگذرم.

جناب بنی صدر در یکی از مصاحبه هایش با آقای عرفان قانعی فرد میگوید : حرف و سخنان من را هم جوانها باید به مردم برسانند. ... من خودم کتاب اصول راهنما را نوشتم ، به اسم خمینی چاپ کردم . مهم آن نوع اندیشه باید باشد . اگر جا زدن کتاب به نام خمینی را فقط انتشار نوع اندیشه فرض کنیم و فرض های دیگری چون سوء استفاده از هیجانات مردم و فریب دادن مردم و ... را نپذیریم، در اینصورت جا زدن کتاب به نام دیگری را میتوان دغلبازی به حساب آورد نه شیادی.

به عنوان رئیس شورای انقلاب ، بنی صدر بود که دستور اعدام تعداد زیادی از افسرا ن را صادر کرد. و البته در موقع بروز اختلاف میان بنی صدر و خمینی ، فرمانده کل قوا نباید انتظار داشته باشد که قوا به خاطر دعوای جنایتکاری چون خمینی و فرمانده کلی چون بنی صدر ، طرف فرمانده فرمانبر خمینی جنایتکار را بگیرند. و جناب اولین رئیس جمهور جهنم ایران اسلامی، بنا بر گفته ی خودش در آن دوران استعفانامه اش را از سه ماه قبل به خمینی تقدیم کرده و هر وقت امام بخواهد، خواهد رفت و بنابراین نیازی به تشبثات بعدی نیست .

بنی صدر به عنوان رئیس شورای انقلاب مسئول انتخاب خلخالی است و خلخالی آدمکش مشهور و جنایتکار رژیم خمینی بود و عده ی بی شماری را به بهانه های واهی در زمان ریاست جناب اولین رئیس جمهور ایران اعدام کرد و جناب رئیس جمهور اسلامگرا مدعی است که از این جنایتها بی اطلاع است . توجه داشته باشید که من با توجه به موضوع این نوشته ، اتهام دغلبازی را به ایشان وارد میکنم نه اتهام جنایتکاری که به بررسی بیشتری نیاز دارد و موضوع این بحث هم نیست که در اینصورت باید اول به جنایت های خمینی پرداخت _ همانطور که برخی بحق به این موضوع پرداخته اند _ و نمیدانم در این فهرست طولانی جنایتهای امام ، در کاغذ جایی خالی برای پرداختن به جنایتکاران رده پایین میماند که این نیز خارج از حوصله ی این بحث است . ولی مشکل کمبود کاغذ به مدد نوشتن در نرم افزار ورد و ذخیره در حافظه های کامپیوتری تا حدودی حل شده به نظر میرسد .

به قول دکتر بختیار کمال بی شرمی است که پس از این اتفاقات بنی صدر هنوز از حرمت انسانی حرف میزند. ... وقتی عده ای او را لیبرال، دموکرات، ناسیونالیست، پیشرو میخوانند، حالت تهوع به انسان دست میدهد. او پلیدترین فرزند انقلاب خمینی است، انقلابی که خود آتش بیار آن نیز بوده است. البته اگر دقیق تر با موضوع برخورد کنیم ، شاید پلیدترین فرزند انقلاب خمینی بعد از جناب رفسنجانی باشد.

خاطر نشان میکنم که من این یادداشت را در واکنش به دغلبازی ها و افتراهایی که جناب بنی صدر و مورخانش چون آقای محمود دلخواسته به دکتر بختیار میزنند، به این مجموعه یادداشتها اضافه کردم و تندی لحن کلام در این یادداشت به تندی دغلبازی ایشان و مورخان دلقکش در این مورد نیست. البته پاسخ اتهام بی اساس و بیشرمانه ی آقای دلخواسته را آقای علی شاکری زند در مقاله ی شاپور بختیار یا مبارزه با فاشیسم به درستی و بجا داده اند.

به هرحال زمانیکه از اصول اخلاقی و سیاسی نظیر انسان دوستی و درستکاری و پابندی به قواعد دموکراسی عدول کنیم و نیز بر سر هدف غایی آزادی و عدالت مماشات کنیم ، امکان اینکه با سیاستهای کثیف نظامهای استبدادی و یا برقراری چنین نظامهای کثیفی همراهی کنیم ، زیاد است و نیز باید گفت بریدن از سیاست کثیف لازمه ی رسیدن به سیاست تمیز هست ولی کافی نیست. نمونه های چنین مواردی در پیش چشمان ماست. افرادی که در برقراری نظام سیاسی کثیف جمهوری اسلامی با خمینی همراهی کردند اما پس از بریدن یا اخراج از چنین نظامی ، با ارائه ی ظاهری تمیز و تظاهر به دموکرات بودن ، همچنان به سیاست ها و شخصیت های تمیزی چون دکتر شاپور بختیار که شجاعانه در مقابل خمینی ایستاد ، تهمت ناراستی میزنند. به هر حال اگر چه تاریخ دادگاه قضاوت در باره ی حقیقت نیست ، اما ما انسانها میتوانیم در باره ی حقانیت سیاسی اشخاص و حقیقت سیاست با گذر تاریخ قضاوت کنیم. ( تاریخ قاضی و دادگاه نیست و موفقیت و شکست به هیچ وجه نمیتواند معیاری برای قضاوت در باره ی حقیقت باشد. سخنانی از این قبیل که تاریخ قضاوت خواهد کرد مناسب دغلبازیهای کسانی است که قدرت و زور و یا دغلبازی را ملاک ارزیابی حقیقت قرار میدهند. )

 

یادداشت سوم . دکتر شریعتی را ، به غیر از فکر حذف روحانیت که سروش هم به نوعی علمدار آن شده ، از جهت محتوی درونی گفتار ، نمیتوان با دکتر سروش مقایسه کرد که به هر حال منبع تغذیه ی شریعتی برای اسلام سیاسی ایرانی بافی اش ، حرفهای مارکسیستی جهان سومی بود نه لیبرالیسمی که سروش مایه ی دستش کرده است. هر چند در زمانی که شریعتی نظریات اسلامی سوسیالیستی اش را بیرون میداد، کتاب جامعه ی باز پوپر حداقل به زبان انگلیسی در کتابفروشی های غرب یافت میشد، به نظر میرسد شریعتی اصلا آشنایی با اندیشه های پوپر نداشته باشد، چه برسد به سوء استفاده و دغلبازی از اندیشه های لیبرالی پوپر که سروش در آن مهارتی کم نظیر دارد. ولی به نظر میرسد سروش در توانایی لفاظی و دغلبازی بهره بردن از دیگر مکاتب فکری به نفع اسلام سیاسی _ علیرغم تفاوت دو مکتب فکری سوء استفاده شده _ تا اندازه ای به شریعتی مدیون باشد، هرچند که سروش خودش را تنها مدیون مولوی میداند و جناب هابرماس نیز بنا به تبلیغات یاران و مریدان سروش او را عارفی پوپری میداند و من ایشان را جیب زن لیبرالها میدانم و بر آنم که مالیاتش را از ایشان طلب کنم.

به هرحال سروش در وانفسای اول انقلاب که آخوندها بودند و نهج البلاغه شان و در مقابل مارکسیستها حرفی برای زدن نداشتند، پوپر را بی اجازه ی خودش به دین اسلام مشرف کرد و در خدمت اسلامگرایی قرار داد. یعنی سوء استفاده از این فیلسوف لیبرال برای توجیه فاشیسم دینی که نهایت درجه ی بیشرفی علمی است. و همه ی این دغلبازیها در برابر بی تفاوتی کسانی که باید دستش را رو میکردند، به نمایش در آمد. به هرحال این کلاهبرداری ساده ای نیست که بتوان نادیده اش گرفت، بخصوص که این حکایت برایش سرمایه شد. و بعد هم که دیدیم با دزدی افکار لیبرالها ، لیبرال و سکولار اسلامی هم شد. زحمت ترجمه ی آثار پوپر را دیگران کشیدند ، نانش را هم سروش خورد و هنوز هم میخورد، چون حکایت کلاهبرداری و دغلبازی از اندیشه های پوپر در اول انقلاب برایش سرمایه ای جور کرده که مریدانش بگویند از اول لیبرال بوده و خودش با قیافه ای عالمانه که پوپر را به چیزی نمیگیرد و عالمی والاتر از او و شاگرد مکتب مولوی مینمایاند تا اصرار یارانش بر پوپری بودن او در نظر خودشان موجه جلوه نماید و از سحر کلام عارف پوپری سخنها به میان آید. به هر حال من این دزدی هایش را به رخ او و مریدانش میکشم و مالیاتش را از آنها طلب میکنم و از اندیشه های خردگرایانه و لیبرالی پروفسور پوپر اعاده ی حیثیت مینمایم و گوشزد میکنم که به همان متفکران خودش _ مولوی و عارفان ایرانی قدیمی و اسلامگرایان جدید _ بچسبد و جیب لیبرالها را نزند. بخصوص که عرفان را چه به اسلام سیاسی و مردمسالاری دینی مزخرف جهنم اسلامی .

 

یادداشت چهارم . من این نوشته ها را برای ادای سهم خود در تبلیغ برای برقراری دموکراسی لیبرال و لائیک در ایران می نویسم و از دیگر طرفدارن واقعی دموکراسی و مبارزان آزادایخواه ایرانی انتظار میرود که قلم و نوشته هایشان را در مسیر تبلیغ شعار لائیسیته برای برقراری نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک و طبعا به شکل جمهوری ایران ، زیاد به کار بگیرند. و با کنار زدن دغلبازیها و مغلق گوییهای گفتارهای ملقلق دشمنان آزادی که امروز دغلبازانه در لباس دوست مینمایانند، میدان وسیع تری برای عرضه ی افکار آزادیخواهان واقعی مهیا خواهد شد و نیز از پریشانفکری و معطل نگاه داشتن و سر در گمی مردم آزادیخواه ایران در مسیر برقراری دموکراسی کاسته خواهد شد. امروز بر عهده ی همه ی ماست که از تجربه ی روشنفکران انقلاب 57 بیاموزیم و بدانیم که عدم قاطعیت و شفافیت و صراحت در بیان و نقد اندیشه ها چه خطری برای جامعه مان به دنبال دارد .

البته باید به مردم ایران حق داد که تجربه ی تلخ حوادث بعد از انقلاب 57 آنها را از روشنفکران نا امید کرده و از انقلابی دیگر هراسان کرده باشد. اما بر عهده ی ما آزادیخواهان واقعی است که مردم ایران را بشارت دهیم که اندیشمندانی روشن بین تر چون دکتر رامین کامران نشان داده اند که هیاهوی ایدئولوژیهای اسلامگرایان ایرانی براستی برای هیچ است ، همانطور که اندیشمندانی روشن بین تر چون پروفسور پوپر در زمان اوج ایدئولوژی مارکسیستی نشان داده بودند که هیاهوی تمام ایدئولوژیهای توتالیتر براستی برای هیچ بود. و البته باید با تلخی به یاد آورد که در همان دوران منتهی به فاجعه ی قدرتگیری خمینی ، دکتر بختیار عواقب فاجعه بار اسلامگرایی را به روشنفکران آن دوران گوشزد کرد ، اما با بی توجهی این گروه اخیر و به دلیل غلبه ی هیجانات بر عقل مردم ایران در آن دوران کوتاه نخست وزیری ایشان ، صدای آزادیخواهی ایشان به جد گرفته نشد و بدبختانه اسلامگرایان به قدرت سیاسی دست یافتند و روزگار همه ی ایرانیان را تیره و تار کردند. امروز فرصتی برای گرفتن کشور عزیزمان ایران از دست دزدان و غارتگران اسلامگرای کهنه و تازه و برقراری دموکراسی پایدار در ایران هست ، اگر امروز ما جوانان آزادیخواه داخل ایران صدای آزادیخواهی دکتر رامین کامران _ از پیروان دکتر مصدق و طرفداران دکتر بختیار _ را نشنویم ، نمیدانم نسلهای بعدی فرصتی دیگر خواهند یافت که یکی از آزادیخواهان واقعی ، برنامه ای برای آزادی و استقلال ایران و ایرانیان ارائه دهد، و چون دکتر مصدق فقط شعور و عقل مردم ایران را مخاطب قرار دهد نه احساساتشان را ، تا آنها حول برنامه ای مشترک به نجات ایران و ایرانیان از دست دشمنان آزادی و انسانیت همت گمارند یا نه، راستش را بخواهید من به خودمان ( مبارزان جوان آزادیخواه داخل ایران ) و همتمان بیشتر امیدوارم و مطمئن هستم که شعار لائیسیته برای تغییر نظام سیاسی فعلی به نظام سیاسی دموکراسی لیبرال و لائیک کارساز خواهد شد. اطمینان من از قدرت مبارزه ی آزادیخواهانه ی ما مبارزان جوان داخل ایران و نیز از قدرت خردورزی و سنجشگری و شجاعت همه ی آزادیخواهان واقعی ایران سرچشمه میگیرد و البته از ترس اینکه با لاابالیگری مغلق گویان و دغلبازیهای اسلامگرایان نو و سیاستهای خارجی بیگانگان، اگر آزادیخواهان واقعی ایران این بار نیز شکست بخورند، شاید دیگر در نسل های آینده رمقی برای آزادی ایران نماند و اگر امروز ما همت نکنیم شاید در آینده دشمنان ایران بتوانند علاوه بر از بین بردن انسانیت و آزادی ، ایران را نیز از پای در آورند.

باید امروز این سخن پروفسور پوپر را بسنجیم که اگر از کشیدن بار مشقت شانه تهی کنیم _ بار آدمیت و مروت و عقل و مسئولیت _ اگر هراس به دل راه دهیم و از این فشار تن بزنیم ، آنگاه لااقل باید با درک روشن تصمیمی که در پیش داریم به خود نیرو ببخشیم. میتوانیم راه رجعت به حیوانات را پیش بگیریم. ولی اگر بخواهیم انسان بمانیم ، یک راه بیشتر نیست و آن راه ورود به جامعه ی باز است و بس . باید راهمان را به درون مجهولات و شبهات و نا ایمنی ها ادامه دهیم و از هرچه در دایره ی عقل میگنجد استفاده کنیم تا به بهترین وجه ، هم برای حصول ایمنی برنامه بریزیم، و هم برای آزادی.

و نیز باید این سخن پوپر را ارزیابی کنیم که تنها دموکراسی چارچوبی نهادی برای انجام اصلاحات بدون خشونتگری و بنابر این استفاده از عقل در امور سیاسی به دست میدهد. و در اینصورت اصلاح پذیر نشان دادن نظام دیکتاتوری جمهوری اسلامی ایران ، دغلبازی است.

اصلاح پذیر نشان دادن نظام جمهوری اسلامی ، دغلبازی عمده ای بود که توسط اسلامگرایان نو و مغلق گویان ایرانی به ضرب روزنامه و انحصار فضای تبلیغاتی جامعه و البته پول مکار جنایت پیشه ای چون رفسنجانی ، نیروی زیادی از آزادیخواهان جدی تحلیل برد. هدف اصلی ، همانطور که اسلامگرایان ( کهنه ) واقع در سمت راست گروه دزدان طبقه ی حاکم بر نظام نیز فهمیده بودند، انحصار قدرت و ثروت در دست خاندان و یاران سلطان پسته و اسلامگرایان نو ( دزدان سمت چپ ) بود که با سوء استفاده از عواطف انسانی و تمایلات آزادیخواهانه ی مردم ایران ، به صورت مرموز در پشت هدفهای آزادیخواهی و انسان دوستانه ی اصلاحگری به مردم ایران عرضه میگشت. طبعا در این میان فضای فکری جامعه نیز به عنوان محصولی فرعی و خارج از اختیار عوامل سلطان ، گسترش می یافت که البته برای آزادیخواهان غنیمتی بود ، هرچند که برای این حق اولیه ی مردم ایران و این غنیمت ، هزینه ای گزاف از سوی آزادیخواهان پرداخت شد.

اصلاح پذیر نشان دادن نظام سیاسی توتالیتر به نظام سیاسی دموکراسی ، دغلبازی و حیله گری حساب شده ای برای حفظ نظام دیکتاتوری جمهوری اسلامی است که اندیشه های آزادیخواهانه ی لیبرالی و اصلاحگری اجتماعی را به روش چرخش دیالکتیکی به دغلبازی اصلاح نظام سیاسی دیکتاتوری میچرخاند. و عدم مشروعیت انقلاب اجتماعی را دلیلی برای پرهیز از تغییر نظام سیاسی دیکتاتوری جلوه میدهد. و مشروعیت اصلاحگری اجتماعی را به اصلاح نظام سیاسی کثیف جمهوری اسلامی تقلیل میدهد.

درست هست که سیاست در حیات اجتماعی نوعی مرکزیت دارد بدین معنا که در حوزه ی تأثیرات متقابل شعب گوناگون حیات انسان هم بیشترین قدرت تأثیرگذاری بر دیگر این شعب را دارد و هم در معرض بیشترین تأثیرپذیری از آنهاست ، اما این بدین معنا نیست که سیاست بهتر از دیگر حوزه های حیات اجتماعی است. سیاست جزئی از حیات اجتماعی است و آنچه مهم است برقراری آزادی و عدالت در حیات اجتماعی انسانهاست که انسانها فقط از طریق برقراری نظام سیاسی دموکراسی میتوانند اختیار حیات اجتماعی و به طبع آن سرنوشت زندگی خود را ، خود بر عهده بگیرند و با دادن اختیارات معین و محدود در دوره ای محدود و تحت نظارت نهادهای ساخته ی خود به دولت برگزیده ی خود ، و با فعالیت در نهادهای مدنی برای اصلاحگری حیات اجتماعی و رسیدن به آزادی و عدالت تلاش کنند. و در این میان کاملا مشخص است که تغییر نظام سیاسی به نظام سیاسی دموکراسی لازمه و از اجزای اصلی تشکیل دهنده ی اصلاحگری اجتماعی است و به تغییر نظام سیاسی نیز انقلاب میگویند. بنابراین آنچه که باید از آن احتراز کنیم انقلاب اجتماعی است نه انقلاب به مفهوم تغییر نظام سیاسی دیکتاتوری به نظام سیاسی دموکراسی . به عبارتی دیگر تغییری بنیادین و کلی در همه ی زمینه های حیات اجتماعی و مهندسی اجتماعی ناکجا آبادی ، فاجعه بار است و آنچه در این زمینه مفید است اصلاح تدریجی و گام به گام و بازسازی اجتماعی بر طبق موازین دموکراتیک ( مهندسی اجتماعی تدریجی یا جزء به جزء ) است و براندازی نظام جمهوری اسلامی و برقراری دموکراسی لیبرال و لائیک در ایران یکی از گامهای مهم مردم ایران برای اصلاحگری اجتماعی و آغاز مسیر دشواری برای رسیدن به عدالت و آزادی است که در این مسیر همه ی مردم ایران مسئولیتهای فردی و اجتماعی خود را برای رسیدن به اهداف انسانی شان بر دوش میکشند و این نیز نشان میدهد ، زندگی کردن در یک دموکراسی دشوارتر از زندگی کردن در یک دیکتاتوری است زیرا در دموکراسی انتظار دانش و قابلیت و فضیلتهایی چون خویشتنداری ، ارج نهادن به فرد و از خود گذشتگی در بین شهروندان ، از همه ی مردم میرود و از آن مهمتر زمینه ی انجام مسئولیتهای انسانی برقرار است و نمیتوان به بهانه ی وجود مشکلات امنیتی که در حکومتهای دیکتاتوری برای انجام مسئولیتهای انسانی وجود دارد، از فشار تمدن و فشار ناشی از تصمیم گیری برای سرنوشت خود و انجام مسئولیتهای انسانی شانه خالی کرد.

مردم ایران از انقلاب مشروطیت سعی در برداشتن این گام مهم و آغازین کرده اند. به هرحال به نظر میرسد که دشمنان آزادی و انسانیت با مدد دغلبازی روشنفکران مغلق گو در رسیدن به هدفهای ضد انسانی خود بیشتر از مردم آزادیخواه ایران موفق بوده اند. سه شکست در برابر دشمنان انسانیت _ کودتای رضاخان و کودتای 28 مرداد و فاجعه ی قدرتگیری سیاسی خمینی و اسلامگرایی _ کافیست و یک صد سال برای برداشتن نخستین گام زمان زیادی است ولی باید بالاخره این گام نخست اصلاحگری اجتماعی را برداشت و آن با براندازی نظام جمهوری اسلامی و برقراری دموکراسی لیبرال و لائیک در ایران و به دست مردم ایران انجام خواهد شد.

آنچه که در این زمینه نیز میتوان از تجربه ی انقلاب 57 آموخت ، کنار گذاشتن محافظه کاری و سازشکاری های پنهانی است. محافظه کاری که برخی ایرانیان را هم که از بازگشت اسلام ، تصویری در حد نوعی محافظه کاری اجتماعی ( در زمینه ی روابط اجتماعی ، اخلاق ، رابطه ی زن و مرد و ...) داشتند ، به دامان خمینی انداخت و نگذاشت بفهمند که پروژه ی اجتماعی او به تمام معنا انقلابی است. و دیدیم که انقلاب اجتماعی اسلامگرایی خمینی که بلافاصله بعد از قدرتگیری اش از طریق انقلاب 57 ، آغاز شد و تا پایان نظام منحوسش ادامه خواهد یافت ، چه بر سر حیات اجتماعی و فردی ایرانیان آورده است. انقلاب اجتماعی خواست ایدئولوژیهای توتالیتر و محصول قدرتگیری آنهاست . فاجعه های جهنم کمونیستی استالینی و تجربه ی فاجعه های جهنم اسلامگرایی خمینی و خامنه ای ، حداقل باید برایمان هر چند به سختی روشن کرده باشد که تغییری بنیادین و کلی در همه ی زمینه های حیات اجتماعی و مهندسی اجتماعی ناکجا آبادی ، فاجعه بار است و آنچه در این زمینه مفید است اصلاح تدریجی و گام به گام و بازسازی اجتماعی بر طبق موازین دموکراتیک ( مهندسی اجتماعی تدریجی یا جزء به جزء ) است و براندازی نظام جمهوری اسلامی و برقراری دموکراسی لیبرال و لائیک در ایران مهمترین گام مردم ایران برای آغاز اصلاحگری اجتماعی برای رسیدن به عدالت اجتماعی است.

قطعا فاجعه های جهنم نژاد برتری هیتلری باید بر همگان روشن کرده باشد که دغلبازیها و شیادیها و مزخرفاتی چون پیشوای مقدس و نژاد برتر و قوم برتر و ملت برتر و ... چه فجایع وحشتناکی به دنبال دارند و تجربه ی فاجعه های جهنم فاشیستی دینی خمینی و خامنه ای باید برایمان روشن کرده باشد که دخالت دین و فرهنگ خاص ( تک فرهنگی ) در سیاست چه نتایج دهشتناکی به دنبال دارند.

این یادداشت را با بخشی از مقاله ی سه شاخص یک حزب لیبرال نوشته ی دکتر رامین کامران _ که در داخل ** ** می آورم _ به پایان میبرم.

http://iranliberal.com/Maghaleh-ha/Ramin_Kamran/3_shaakhes.htm

** دمکراسی روش گزینش حکام و سازماندهی حکومت است و لیبرالیسم نوعی آرمانگرایی ایدئولوژیک در باب جامعه که متعادل کنندهٌ دمکراسی است. منتها با دیگر انواع آرمانگرایی که برای همه بسیار آشناست ، یک تفاوت عمده دارد. پایه اش بر دخالت نکردن است و نه بر دخالت کردن. به دلیل همین اتکای به آزادی و ترویج عدم دخالت است که لیبرالیسم در برابر دیگر ایدئولوژی ها بی رمق به نظر میاید. در جایی که بقیه مدعیند برای هر مشکلی راه حلی معین و مشخص دارند که همهٌ جزئیات در آن پیشبینی شده است، لیبرالیسم سخنی ندارد جز اینکه باید کار را به خود مردم واگذاشت و آزادشان گذاشت ، چون بهترین راه حل از دل همین آزادی بیرون خواهد آمد و تا موقعی که این چاره پیدا نشده نمیتوان چند و چونش را از قبل تعیین کرد. اگر دیگران ادعای داشتن چاره را دارند و فقط معطل قدرت برای به اجرا گذاشتن آن هستند، لیبرالیسم فقط راه یافتن چاره را در میان مینهد نه خود چاره را. دیگران معتقدند که راه حل را یافته اند و حاجتی به جستجو ندارند، در مقابل لیبرالها به سه دلیل دست به دامن آزادی میشوند. اول از همه به حرمت خود آزادی که محفوظش میدارند. دوم به این دلیل که به محدودیت اطلاع خود معترفند و در این باب خیالپردازی و لافزنی نمیکنند. سوم از این جهت که از فکر کردن نمی هراسند؛ ایدئولوژی هایی که برای همه چیز جواب آماده دارد مناسب ذهن کسانی است که بار فکر کردن بر ذهنشان سنگینی میکند و در صددند تا هر چه زودتر خود را از وزنهٌ آن خلاص کنند. **

** تمامی ظرافت و پیچیدگی دمکراسی لیبرال که یک قرن است به دنبال آن هستیم در آشتی دادن دمکراسی و لیبرالیسم است، در گرد آمدن این دو عنصر متضاد که تازه هیچکدام را نمیتوان بدیهی شمرد. اول اینکه کارکرد خود دمکراسی اصلاً امری نیست که ذهن به سادگی بپذیرد. اینکه مردم هم فرمانده و هم فرمانبر باشند نه آسان به تصور میاید و نه به عمل. آسان به تصور نمیاید چون سیر طبیعی و منطقی فرماندهی از بالا به پایین است و نه از پایین به بالا. اگر تصور دمکراسی آسان بود طرحش بسیار زود در همه جا شکل گرفته بود و لازم نبود تا ما منتظر مردم مغرب زمین بمانیم و دمکراسی را از آنها اخذ کنیم؛ خودمان زودتر اختراعش کرده بودیم. این را هم اضافه کنم که محور بسیاری از انتقاداتی که نثار دمکراسی میشود و در نظر مردم آسانگیر قانع کننده نیز جلوه میکند همین وارونه ساختن یا به عبارت دقیقتر دایره وار ساختن سیر فرماندهی است. ذهن بسیاری از مردم سیر خطی و یکسره را راحت تر میپذیرد تا این راه پیچ در پیچ دمکراسی را و این امر به عوامفریبان میدان هنرنمایی میدهد.

در مورد لیبرالیسم هم غیر از این نیست. این امر که خود مردم برای ادارهٌ حیات اجتماعی خویش بدون دخالت دولت از ابتکار عمل و قابلیت کافی بهره مندند چندان آسان به ذهن خطور نمیکند. دولت والاترین و تواناترین وسیله ایست که بشر برای رقم زدن حیات اجتماعی خویش ساخته است، قدرت و امکانات دولت به بدیهی ترین شکل در پیش چشم همگان هویداست و حاجت به اثبات ندارد. در این شرایط قبول اینکه عامهٌ مردم بهتر از دولت از عهدهٌ انجام بسیاری از کارهای اجتماعی برمیایند، به راحتی صورت نمی بندد. افراد پرشماری سازماندهی متمرکز و ثابت و ادارهٌ تخصصی امور را برای پیشرفت کار مناسب تر میدانند تا گرد هم آمدن اختیاری افراد غیرمتخصص را. توجه به اینکه نوع سازماندهی دولتی به دلیل سنگینی و انعطاف ناپذیریش، مناسب بسیاری از کارها نیست و نیز این امر که توسعهٌ اختیارات دولت به هر حال و در همه صورت مترادف کاهش آزادی شهروندان است، به سرعت به فکر همگان نمیرسد. در جوامعی که تجربهٌ طولانی و پرباری از گردهمایی و انجام کار جمعی ندارند، به آسانی میتوان مردم را فریفت ، از ابتکار عمل بازشان داشت و توقعاتشان را یکسره متوجه دولت ساخت تا بخشی از آزادی خود را بدهند و در عوض چیزی کمتر از آنچه که خود میتوانسته اند به دست بیاورند از حکومت بستانند.

دمکراسی لیبرال آسان به عمل هم نمیاید چون با دادن اختیار به عموم مردم بیشترین بار را نیز بر گردهٌ آنها مینهد. اگر در دوران قدیم همه چشم امید به دانش و قابلیت و فضیلت یک نفر داشتند و خوشی یا بدی عاقبت اعضای هر جامعه در درجهٌ اول به توانایی های حاکم آنان وابسته بود، در دمکراسی این دانش و قابلیت و فضیلت از عامهٌ مردم انتظار میرود. به همین دلیل است که مخالفان دمکراسی همیشه نقاط ضعف عوام را نشانه میگیرند و با این کار میکوشند تا آنها را برای حکومت نالایق جلوه دهند. شعور مردم برای شناختن صلاح خود ، همتشان برای در دست گرفتن اختیار حیات خویش و درستی شان در پیروی از قانونی که خود برقرار ساخته اند فرضهای اولیهٌ دمکراسی است. اگر از آنها ببریم از خود دمکراسی بریده ایم. البته نباید بر نقاط ضعف مردم چشم ببندیم چون دور از واقع بینی است ، ولی نمیتوان دمکرات بود و از این خوشبینی اساسی نسبت به مردم صرف نظر کرد. انحراف از این روش راهی به جز راه استبداد باز نمیگذارد و تجربه به روشنی نشان میدهد که پرعیب ترین دمکراسی از بی عیب ترین استبداد، البته اگر بتوان معنای روشنی برای این ترکیب ناساز جست، بهتر است.

اگر میبینید که افراد ساده اندیش و سهل انگار چه آسان پذیرای افکار سیاسی غیر دمکراتیک و ضد دمکراتیک میشوند به این دلیل است که این افکار هم راحت تر در ذهن جا میگیرد و هم آسانتر جامهٌ عمل میپوشد. البته آسانگیری بهترین روش پرداختن به سیاست نیست ولی نتایج نامطلوب آن نیز همیشه با سرعت کافی برای همه روشن نمیشود. دمکراسی لیبرال فکر ساده و یکدستی نیست، متناقض و بی تعادل است. ایراد گرفتن به آن تحت این عناوین کار ساده ایست. ولی تناقضی که ما در آن می بینیم تناقض دو وجه مفهوم آزادی است و عدم تعادلش بیان عملی آزادی است. هنر در جمع آوردن آن وجوه و حفظ این تعادلی است که در حرکت حفظ میشود و نه با ایستایی. به دلیل همین دوگانگی مفهوم دمکراسی لیبرال راه برای تأکید بر هر یک از دو وجه آن باز است، هم برای توجیه دخالت بیشتر دولت و هم برای طلب کردن آزادی بیشتر و پس زدن این دخالت. به هر حال چپ و راست دمکرات به این ترتیب از یکدیگر بازشناخته میشوند. این تنش بین دمکراسی و لیبرالیسم از بین رفتنی نیست و اگر چنین شود و یکی از اجزای آن بر دیگری فائق بیاید از آزادی اثری برجا نخواهد ماند. مطلق کردن هر یک از دو وجه آزادی مترادف نابود ساختن آن است. **

 

یادداشت پنجم . یادداشتهای اصلی به پایان رسید. و مطلب طولانی شد. فقط میخواستم در پایان چند یادداشت بر تیشه بر ریشه ی دغلبازی اشاره ای به دغلبازیهای شرکت های تجاری _ کلاهبرداری هرمی که به نت معروف شده اند، بکنم. به شایعه های کارکرد سیاسی آنها که بیشتر از خود نت ها در جامعه رواج دارد و دو گروه موازی سپاه و پسر رفسنجانی را سر دسته و عامل آنها معرفی میکند، نمی پردازم چون تحقیقی در این مورد نکرده ام. فقط خود شیوه ی دغلبازی کارکرد این نت ها آنقدر عمده است که نتوانستم از آن به عنوان مثال خوبی برای دغلبازی صرفنظر کنم ، و به فرض اگر مسئله ، سیاسی هم نباشد، خود شیوه ی دغلبازی صرفا تجاری این شرکتهای هرمی نت _ پیدایش آنها از خارج ایران شروع شده و گویا این شرکتهای خارجی بین المللی هم هستند _ به نظرم مثال عمده ای برای دغلبازی آمد، با اینکه اقتصاد دان نیستم و از اقتصاد دانان مطرح ایرانی میخواهم که مطلب روشنی در این زمینه برای آگاهی جوانان ارائه دهند، اما حرفهای کسانی را که میگویند این روش عمده تجارت در آینده خواهد بود، و حرفهای پر طمطراق دیگری از این قبیل که نت ها انقلاب جدیدی در دنباله ی انقلاب های کشاورزی و صنعتی است و موج آغاز پسامدرنیته و ... هست، یاوه هایی بیش نمیدانم که البته منشأ این یاوه ها ، این بار دزدان اسلامگرای داخل ایران نمیتواند باشد و احتمالا باید آن را در غولهای سرمایه ای لگام گسیخته ی غربی و تئوریسین های دغلباز آنها جست. به هر حال این مطلب نیازمند بررسی و شفاف سازی و موضع گیری صریح از سوی اقتصاد دانان مطرح ایرانی است تا جوانان ایرانی علاوه بر دغلبازی های اجتماعی اسلامگرایان ، در دام دغلبازیهای غولهای سرمایه داری لگام گسیخته ای چون اسلحه فروشان حزب جمهوریخواه آمریکا و دیگران نیافتند و وقت و پول خود را به این راحتی هدر ندهند.

از همه ی اینها که بگذریم مثال مربوط به بحث دغلبازی این شرکتها بسیار ساده است : بازاریابی شیوه ی کارآمدی در عرضه ی محصولات است ، و تبلیغات راهی مناسب برای معرفی محصولات به مشتری . و تا اینجا مشکلی نیست که آسان نشود. حرف اصلی این به اصطلاح نت ها این است که پول زیادی را که صرف تبلیغات میشود، شرکتشان در نظر دارد به طور مستقیم بین بازاریاب هایی که ما باشیم پخش کند و ما را از این طریق میلیادر ( و یا میلیونر ) کند و ما در عوض این میلیونر شدن در آینده ، باید کمی پول در اختیار معرفمان به شرکت بگذاریم تا از طریق ایشان به حسابمان! در شرکت واریز شود و هم باید محصول شرکت را به دو نفر دیگر معرفی کنیم و پس از اینکه دو زیر شاخه مان پول زبان بسته شان را به ما و از طریق ما به دست بالا دستی رساندند، دیگر کار اصلی مان تمام شده و میتوانیم در کنار تشریفات توجیه گرایی این کار و خوشگذارانی ، در صدی از پولهایی را که از افزوده شدن بر زیر شاخه های زیر شاخه هایمان نصیبمان خواهد شد ، در چرتکه ( و یا ماشین حساب ) بیندازیم. اگر از محصولات شرکت نیز بپرسیم از الماس گرفته تا تورهای خارج از کشور در انتظار ما و زیر شاخه هایمان هستند و البته در این میان برخی اعضای ایرانی بالای هرم مان که میلیونر هم شده اند، به عنوان الگو برایمان هر از گاهی نصیحت و دلقکی میکنند.

دغلبازی عمده علاوه بر همه ی این دغلکاریها ، اینست که ما خریدارهای بازاریاب و زیر شاخه هایی که به ما اعتماد کرده اند ( یا فریبشان داده ایم ) اصلا خواستار خرید الماس و سکه ها و محصولات قلابی شرکت نت نبودند و نیازی هم به آنها نداشتند و ندارند. البته اگر محصول قلابی ، واقعا به دستمان برسد. درست هست که ما و زیر شاخه هایمان به برکت نظام مقدس جمهوری اسلامی ، شغل مناسبی نداریم و فعلا دنبال کار و بیکاری و سرخوردگی هستیم ، ولی این دلیل نمیشود به خاطر منافع نت ها پولی از خانواده تیغ بزنیم و یک سالی نیز به دنبال رویاهای نت ها برای میلیونر شدن ما ، معطل این بازیهای مزخرف بشویم و اعتبار و حیثیت اجتماعی مان را در خانواده و اطرافیان و زیر شاخه ها به باد دهیم . این یادداشت حاشیه ای ( یادداشت پنجم ) هم به پایان رسید.

 

این نوشته را با بخشی از نوشته ی پروفسور پوپر به پایان میرسانم.

 

کارل ریموند پوپر :

زیبا پرستی ، کمال جویی و ناکجاآباد گرایی و بنیادگرایی و رادیکالیسم ناگزیر ما را به ترک عقل سوق میدهند و از سر استیصال و درماندگی ، امید به معجزات سیاسی را جانشین عقل میکنند. منشأ این موضع و نگرش غیر عقلانی ، سر مست شدن از رویای عالمی زیباست ، همان چیزی که من اسمش را رمانتیسم میگذارم و ممکن است مدینه ی آسمانی خویش را در گذشته بجوید یا در آینده ، ممکن است موعظه کند باز گردید به طبیعت یا اندرز دهد پیش به سوی جهان عشق و زیبایی ، اما به هر حال همیشه به جای عقل ، به هیجانهای ما متوسل میشود و به رغم کمال حسن نیت برای بر پا ساختن بهشت روی زمین ، به تنها کاری که کامیاب میشود تبدیل زمین به جهنم است _ جهنمی که فقط انسان میتواند برای همنوعانش تدارک ببیند.

 

 

 

بازگشت