علی شاهنده

 

این جستار به منظور تبادل آرا و با امید به همگامی و همزبانی چپ رقم خورده است

 

چپ وجایگاه آن

 

بشریت تنها آن وظایفی را برابرخود مینهدکه قادر به حل آنهاباشد .اگر به دقت بنگریم می بینیم که مسأله همواره و ناگهان درجایی ظهور می کند که شرایط مادی حل آن یا از پیش فراهم شده است یا درحال شدن است. (از پیش گفتار سهمیه ا ی برنقد اقتصاد سیاسی کتاب مطالعات فلسفی مارکس- انگلس Edition sociale -122)

غم مردم یا غم ایدئولوژی؟ مسأله اینست!

من بر این عقیده ام که چپ، در صورت قرار گرفتن در جایگاه واقعی خود، از پایگاهی قوی و مؤثر برای پیشبرد اهداف مردمی خود بهره خواهد داشت. این مقوله را در دو بخش مطرح می کنم: جایگاه چپ و ازکمونیسم و نظام کمونیستی چه می دانیم .

 

بخش اول جایگاه چپ

1- چپ تعریفی روشن دارد: هواخواه آگاه و کوشای بهزیستی و بهتر زیستی بشر بویژه زحمتکشان ومحرومان. آگاه به معنی افزون بر ریشه داشتن در شناخت حقوق و حیثیت انسان، داشتن احساس مسئولیت نسبت به ، تشخیص کمی وکیفی خواست ها وامکانات و کوشا به معنی تلاش در راه دستیابی به آنها، به ویژه به فرمان وجدان بیدار نه به دستور این شخص یا امر آن ایدئولوژی که وگرنه درهاله ای از تقدس و جزمیت پوشیده می شود و به سادگی به ضد خود یعنی به ابزار قربانی کردن بشر تبدیل می گردد. (نمونه های روشن آن دولت شوروی و حکومت پل پوت وهمچنین حکومت های دینی و فجایعی که بر سر انسان ها و جوامع انسانی و بشریت آورده اند).

2- برای گام نهادن در چنین راهی حسن نیت توشهٌ لازم وکافی نیست و مستلزم بهره گیری از قدرت و ظرفیت اندیشه و تفکر انسانی و دست آوردهای دانش وتکنولوژی در زمینه و ظرفیت شرایط و امکان هاست. بدفهمی ها ، تشخیص های نادرست شرایط و مقتضیات ، وقت نشناسی ها و سردادن شعارهای تخیلی و نابجا و نا بخردانه نه تنها دردی از جامعه درمان نمی کند وبهبودی درزندگی جامعه و تامین حقوق وحیثیت مردم به وجود نمی آورد بلکه دردی به دردها وگرهی به گره های زندگی آنهامی افزاید. ( سرزمین ایران نمونهٌ آزمایشگاهی کامل از همه این ناهنجاریها بوده وهست).

3- مسلم است که بهزیستی و بهترزیستی بشرنه حد و مرز خاص ومشخصی دارد و نه برنامه ریزی ازپیش تعیین شده ای بلکه متغیری است از مقتضیات عینی وذهنی و تأثیر متقابل ناگزیر و دایمی آن ها که پروسه ای است نسبی، پویا ومداوم و پایان نا پذیر و از این رو نمی تواند هدفی غائی یا نقطه کمال و یا سرمنزل مقصود داشته باشد. از آنجا که عناصر تشکیل دهندهٌ آن درتحول و تغییرمداوم است، نه مراحلی که پیش می آید قابل پیشگوئی ست ونه میزانی برای آخرین حد بهزیستی بشرمتصوراست. نمی توان گفت یا تصور کرد که با رسیدن به فلان مرحله این پروسه به حد کمال ( بهترین زیست) می رسد ودرهمانجا وهمان حالت و وضعیت متوقف می شود (همانگونه که نمی توان غایت و نهایتی برای پیشرفت دانش وتکنولوژی قائل شد)، که این هردو فقط با پایان یافتن زندگی بشر متصور است زیرا تا زندگی بشر ادامه دارد پروسه شناخت به پیش می تازد و به عرصه های تازه دست می یابد و با آن بشر و جامعه بشری، چنانکه هر پدیده دیگر، متغییر ومتحول می شود و هر مرحله ومقطع شرایط ومقتضیات خود وامکانات خود و مطالبات مناسب و قابل تحقق و دست یابی خود را دارد . سخن خردمندانهٌ مارکس را فراموش نکنیم: بشریت تنها آن وظایفی را برابر خود می نهد که قادر به حل آنها باشد،اگر به دقت بنگریم می بینیم که مسئله همواره وناگهان درجائی ظهور می کندکه شرایط مادی حل آن یاازپیش فراهم شده است یادرحال شدن است واین گفتهٌ عمیق شامل سه پیام روشن است ؛ نخست اینکه بشر(هر زمان وهرهنگام) قادر به هرکاری نیست و نباید درپی توهمات برود ومجذوب سراب آرزوهای دور و محال باشد. به زبان حافظ شیراز: دور است سرِ آب دراین بادیه هشدار/ تاغول بیابان نفریبد به سرابت . دوم اینکه گرچه عرصهٌ پرواز پروانهٌ خیال وسیع و حتی لایتناهی است اما حرکت وتحول جوامع بشری تدریجی و گام به گام است وبیرون از لذت خیال بافی ، در عرصهٌ مسئولیت پذیری وجدان آگاه، بشریت در هر گام حل مسایلی را به عهده دارد که اولاً مشکلی می نماید ثانیاً زمینه و شرایط مناسب و مقتضی حل آن ها نیز یا فراهم شده یا در حال فراهم شدن است. به دیگر سخن وظیفهٌ زایاندن طفلی به گردن اوست که دوران رشد طبیعی خود را در زهدان زمان گذرانده یا مراقبت از جنینی که در رحم دوران مراحل رشد طبیعی خود را می گذراند. این پروسه ها و پدیده ها در عالم واقع وجود دارد و نشانه های آن برای آنان که در زندان جزمیات و تقلید و تعبد اسیر نباشند قابل تشخیص است. و در همان زهدان است که نطفهٌ گام دیگر بسته می شود وشرایط وامکانات عینی وذهنی رشد و توانائی آن برای گذار به آن گام بعدی فراهم می گردد. [جنبش از مفروضاتی که هم اکنون موجود است نتیجه می شود ( برگ 43 ایدئولوژی آلمانی)]. سوم اینکه، پیشگوئی مقتضیات وامکان ها وظرفیت های زمان های دیگر( پسین) ممکن نیست . بر اساس این پیام ها به این نتیجه میرسیم که تصور هدف غائی و حد کمال خطاست و بشریت وظیفه ای درقبال توهمات ندارد. بنا براین چپ نمی تواند برای مبارزهٌ خود هدف غائی وسرمنزل آخر، تعیین کند. متفکر ومبارز چپ همواره گامی دیگر به پیش می خواهد. همواره به شرایط موجود معترض است وخواهان تغییر وضع حاضر در سمت و سوی بهتر زیستن بشر . بی توجهی به این پیام های روشن یا مسایلی را حل ناشده می گذارد که حل به هنگامش می توانست منجر به حل مطلوب مسایل دیگری بشود و یا مرگ طفل را پیش از زایمان موجب می شود و یا نوزادی ناقص و مخل رشد طبیعی و منطقی جامعه و ماجرا آفرین و فاجعه زا وفرصت سوزبه وجود می آورد.

 

4- موضع این چپ و وظایف و نام و عنوان آن در مانیفست

موضع اصیل چپ و وظایفش در مانیفست ( مانیفست حزب کمونیست چاپ اداره نشریات به زبان های خارجی مسکوسال 1951) با این عبارات مشخص شده است :

کمونیست ها حزب خاصی نیستند که دربرابراحزاب کارگری قرار گرفته باشند - آنها اصول ویژه ای را به میان نمی آورند که بخواهند جنبش پرولتاریا را درچهارچوب آن اصول ویژه بگنجانند - ازطرفی درمبارزات پرولتارهای ملل گوناگون مصالح مشترک همه پرولتارها را صرفنظر از منافع ملی شان مد نظر قرار میدهند وازآن دفاع میکنند وازسوی دیگردرمبارزه با بورژوازی آنان همیشه نمایندگان منافع ومصالح تمام جنبش هستند - باعزمترین بخش احزاب کارگری همه کشورها وهمیشه محرک جنبش به پیشند - خلاصه کمونیست هاهمه جا ازهرجنبش انقلابی برضد نظام اجتماعی وسیاسی موجود پشتیبانی میکنند - سرانجام کمونیست ها همه جا برای نیل به اتحاد و توافق احزاب دموکراتیک همه کشورها می کوشند .

 

5- نامگذاری کمونیست برای افراد این چپ : آن قسمت از طبقه کارگر که به غیرکافی بودن کودتای صرفاً سیاسی معتقد شده بودند و لزوم تغییر اساسی سازمان کلیه جامعه را اعلام مینمودند درآن ایام خود را کمونیست نامیدند و درسال 1847 سوسیالیسم جنبش بورژوازی بود وکمونیسم جنبش طبقه کارگر .

چنانکه ملاحظه می شود نه تنها در بارهٌ هدف غائی و اینکه چه نظام ها وچه شکل ها از حکومت درمسیراین مبارزات باید برقرار شود توضیحی داده نشده است بلکه حتی تاکید می کند کمونیسم برای ما وضعیت اموری نیست که باید برقرار شود، ایده آلی نیست که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد. ما آن جنبش واقعی را کمونیسم می نامیم که وضعیت کنونی امور را ملغا می سازد . شرایط این جنبش ازمفروضاتی که هم اکنون موجود است نتیجه می شود . ( ص 43 ایدئولو ژی آلمانی )

6- چپی دیگر یا دقیق تر بگوئیم، چپی مشابه سکت و فرقهٌ مذهبی و پایبند جزمیات ،حتا پیشگوئی رسیدن به آخرالزمان آخرین نظام وسپس جهانی پرازعدل وداد تا ابدالاباد. این چپ درمسیر دیگری قرار گرفته و پایبند دو تصور شده: یکی تعیین قلهٌ نهایی بهتر زیستی یعنی بهترین زیست (پایان همهٌ تضادها، همه طبقات وهمه اختلافات و... ) به نام نظام کمونیستی ، و دیگری تعیین جایگاه این آخرین نظام : جانشین، هم بلافصل وهم بیدرنگ، سرمایه داری با دو ادعای متضاد: هم ضرورت دیالکتیکی وهم تحمیل ارادی آن به روند تاریخ .

صرفنظر از چگونگی کمونیسم و چگونگی تحقق و حضور و حاکمیت و مدیریت آن در جامعه (که به آن اشاره خواهد شد) آنچه تکیه گاه و دستاویز هواداران نظام کمونیسم شده عبارت معروف مارکس است : فیلسوفان تا به امروز فقط جهان را به شیوه های گوناگون تفسیر کرده اند در حالی که صحبت بر سرتغییر آنست . ( ازکتاب نکته هایی در باره ٌ فویر باخ به نقل از کتاب دیالکتیک نوشته پل فوکیه ترجمهٌ مصطفی رحیمی ) و تأکید برآن در ایدئولوژی آلمانی ؛ برای ماتریالیست پراتیک یعنی کمونیست مسأله عبارتست ا ز زیر و رو کردن جهان موجود ، ازدست بردن ارادی بر واقعیت موجود و تغییر آن ( .ص. 24 و 25 ) وصلای فرا رسیدن هنگام درشعارآغاز مانیفست: شبحی اروپا را فراگرفته است، شبح کمونیسم.

با توجه به اینکه :

الف اصول دیالکتیک ماتریالیستی نه ابداع و وضع قوانین برای حرکت طبیعت و جامعه بلکه بیان مکشوفات قوانین و ضرورت هاست . فلسفه ملتزم از فلسفه دیالکتیکی بسیار دور است ( کتاب دیالکتیک نوشته پل فوکیه ص 87- ترجمه مصطفی رحیمی).

ب- افزون برآنکه اصل تغییر کشف تازه ای نیست، در اصول اساسی دیالکتیک ماتریالیستی نیزآمده است و مبتننی است بر مهم ترین اصل آن، تاثیر متقابل و ناگزیر پدیده ها واشیا در زمینه شرایط عینی و ذهنی (از جمله آنها حضور انسان و ارادهٌ او) و به اشکال دوگانه تحولات کمی و تغییر کیفی.

پ- این تغییرات و تحولات، همانطور که قبلاً اشاره شد، برنامه ریز ارادی آینده و روابط تولیدی اجتماعی مقاطع ومراحل گوناگون آن نیست و هدف از پیش تعیین شده ندارد و ناشی از کنش ها واکنش های متقابل و دایمی و ناگزیر طبیعت و ذهن در زمینهٌ موجود شرایط عینی و ذهنی ودست آوردهای دانش وتکنولوژی است و درمسیرآن عین و ذهن هم در تغییر دایمی هستند و هم یکدیگر را تغییر می دهند و در پروسهٌ این تغییر دایمی نه از مراحل بعدی خبر دارند و نه ازدرجه و نه از زمان پر شدن کمیت پیمانهٌ شرایط و اوضاع و احوال حال نظام و نه نظام و قرار جانشین .

درست است که انسان در این شدن نقش مهم و اساسی دارد و درست است که انسان تاریخ خود را می سازد اما در محدودهٌ امکاناتی که شرایط و امکانات موجود در اختیار او می گذارد . افراد همیشه از خود حرکت کرده اند اما طبعاً دردرون شرایط و مناسبات معین تاریخی شان ( ص 92 ایدئولوژی آلمانی ) ، دنیای حسی پیرامون محصول صنعت ووضع جامعه یعنی درحقیقت یک محصول تا ریخی است ( ص 25 ایدئولوژی آلمانی ). اجرای عملی این مسایل اصولی [ که در مانیفست شرح و بسط داده شده ] همانطور که در خود مانیفست ذکر شده همیشه و همه جا مربوط به شرایط تاریخی موجود است . ( پیشگفتار مارکس و انگلس در چاپ آلمانی مانیفست در 1872 ص10) . یعنی تاریخ هدف ندارد آینده خودرا آگاهانه و طبق برنامه ریزی و طبق دلخواه نمی سازد . زمان حال در تدارک آگاهانه ساختن آینده ای مشخص و معین نیست . برای آینده برنامه ریزی نمی کند و گرچه در مقطع جهش کیفی تبدیل نظام حضور دارد اما نباید این طور تحریف شود که گویا تاریخ بعدی هدف تاریخ قبلی را تشکیل می دهد.(ص 45 ایدئولوژی المانی)

یک بار برای همیشه جستن راه حلهای قطعی وحقایق ا بدی موقوف میگردد . همواره جنبه لزوماً محدود هرگونه شناخت به دست آمده و وابستگی اش به اوضاع واحوالی که موجد ظهور این معرفت شده است مورد نظر خواهد بود (انگلس نقل ازکتاب دیا لکتیک پل فوکیه برگ 83 ترجمه رحیمی )

عنصر ارادهٌ بشری در این تحول ها و تغییرها تنها بر تاثیر روی عناصر موجود و به وسیلهٌ آنها ( به کارگرفتن آنها) و به حسب ظرفیت و صلاحیت آنها و در زمینهٌ شرایط و مقتضیات مناسب است و از این روست که بیان تغییر کشف تازه ای نیست .

7 - ماتریالیسم تاریخی گزارشی از این تحولات کمی و تغییرات کیفی تا ظهور نظام حاضر، یعنی سرمایه داری، دارد که بیان شناخت پس از وقوع آنهاست و تا دو قرن گذشته نیز تحلیل و رده بندی نشده بود اما مارکس و انگلس بنا به احساس انسان دوستی وبویژه برای نجات طبقه زحمتکش (پرولتاریا) (که به مزد بگیران تعبیر شده بدون مشخص شدن حدود آن) به اندیشه اعمال قدرت و اختیار درروند تاریخ وتحمیل ارادی تغییر کیفی دلخواه افتاده اند.

بنابراین منظور آنان از طرح تازه تغییر به صورت مجزا و عمده، تغییر دیالکتیکی و ضروری ومبتنی بر روابط منطقی علیت نیست بلکه منظور تغییر ارادی است و نه حتی با اشاره ای به لزوم تفسیر گذشته برای دستیابی احتمالی به نتیجه تحولات و تکیه بر تجربیات، بلکه تغییر عمده می شود و به طور روشن و آشکار برای تحمیل حمایت مطلق از طبقه و قشر مورد نظر خود طبقه ای که باید همهٌ بار جامعه را به دوش بکشد بدون آنکه از مزایای آن برخوردار شود ( صف 471.1) که آن را پرولتاریا میخوانند وتحمیل قدرت آن طبقه به تاریخ به زورآنچه که انقلاب کمونیستی نام مینهند.

8 - اما با آنکه تاکید شده که تغییر محصول تاریخی صنعت و وضع جامعه و درحقیقت یک محصول تاریخی است (ص 25 1.1) و راه حل های قطعی و حقایق ابدی نیز مردود شناخته شده اما همه در نجات طبقه پرولتاریا زیر پا گذاشته می شود. گرچه برای نرم کردن و گرفتن تندی و تیزی ارادی بودن این تغییر (جانشینی نظام سرمایه داری با کمونیسم) آن را ضرورت تاریخی می دانند، اما مسلماً نظریهٌ تغییر مارکس ( وموردتایید انگلس) ناشی از تشخیص ضرورت نیست بلکه در این نظریه، تغییرارادی و ابداعی برعنصر ضرورت خط بطلان می کشد و در الغای مالکیت خصوصی استقرار کمونیسم (توزیع به حسب نیاز) را هدف می گیرد که با آنکه هیچیک از پیش شرط های مادی که برای آن ذکر شده تحقق نیافته است (صرفنظر از اینکه نه معلوم است و نه قابل پیشگویی که تحقق آن پیش شرطها به الغای مالکیت خصوصی وانقلاب کمونیستی پرولتاریا بیانجامد نه به اشکال و نظام های دیگر)، و با آنکه خود ضمن اشاره به پیش شرطهای مادی تحقق نظام اشتراکی تاکید دارند [ شرایطی که به نوبه خود به مجموعه ای از مفروضات متکی است و نمی تواند با ارادهٌ صرف محقق شود.(ص 70 1.1)] مع هذا اراده می کنند جنینی خیالی را به صرف ارا ده اززهدان تاریخ بیرون بیاورند. انگیزهٌ انها نجات هرچه زودتر محرومان (پرولتاریا) است. مارکسیسم به مثابه نظر وعمل انقلابی نظریه طبقه پرولتاریاست و در این معنی نظریه ای است جانبدار یا طرفدار با این تاکید که بیان عینی منافع پرولتاریا شده. ( سیدنی هوک به نقل از کتاب دیالکتیک پل فوکیه).

9- جالب توجه است که درحالی که نظام کمونیستی (اشتراکی) جانشین ارادی و ضروری و بی فاصله و بی درنگ سرمایه داری معرفی شده اولاً هیچ نشانی از عاملان و مجریان آماده و آگاه آن داده نشده بلکه در حقیقت نظریه ای از سوی روشنفکران ابداع و دستور اجرای آن برای طبقه محروم( طبقه ای به نام پرولتاریا) صادر شده است این طبقهٌ آماده برای انقلاب و دارای ظرفیت پیش برد انقلاب هنوز هم معلوم نیست کجاست؟ ثانیاً از چگونگی ادارهٌ آن نظام مطلقاً صحبتی به میان نیامده است و طرحی هرقدر کوتاه هم ارائه نشده که خود دلیل نبودن آن نظام و برپا کنندگان آن در چشم انداز کنونی است ( نه شرایط مادی آن ازپیش فراهم شده ونه درحال فراهم شدن است ). و به سبب عجز از پیشگویی در بارهٌ مراحل میانی و به دلیل این ناتوانی که شناخت آینده را ناممکن ساخته است، دست به کار عجیبی زده شده: عجزاز تشخیص به انکار مراحل آینده تبدیل و پایان مراحل اعلام میشود یعنی ا زنظام کنونی به آخرین نظام میرسد. جالب تر اینکه چون حتی هیچ تصوری ازاین آخرین نظام نیز میسر نبوده ، درنظامهای گذشته جستجو وانگشت بر یکی ازشناخته های گذشته که به آرمان مطروحه نزدیکتر است ، نظام اشتراکی ، گذاشته میشود واراده برآن قرار میگیرد که نظام بلافصل وآخرین نظام باشد و فرمان اجرای این اراده و تصمیم ( بوسیله انقلاب کمونیستی ) به پرولتاریا صادرمیگردد.

نمی توان تغییر جهان راهم همچون ضرورت تاریخی ، محصول تاریخی و درون شرایط و مناسبات تاریخی باردقاطعانه هرگونه راه حل های قطعی و حقایق ابدی دانست وهم محکوم اراده ی مطلق فلاسفه. محصول این تعارض گمراهی وفرصت سوزی و ویرانی است چه :

الف با شعارهای اگرچه به ظاهر جذاب اما بیگانه با واقعیات عینی شعارهای مناسب با واقعیات را می پوشاند وچون بی تردید ناکام می ماند جامعه را از مبارزات زمان حال برای ادای وظایف قابل حل وتأمین شرایط بهتر زیست کنونی باز می دارد.

ب در حالی که درنبود توهم هدف غائی وسرمنزل مقصود با بهره گیری از دوامتیاز مهم یکی شناخت عینی وملموس شرایط تاریخی و روابط اجتماعی و وسایل و ابزار موجود تولید ومعیشت و دیگری شناخت ظرفیت و توانایی آنها در چگونگی ومیزان تحول وتغییر ، مبارزه برای بهی و بهتر زیستی اقبال بیشتری برای موفقیت دارد، غرقه شدن درجاذبه های توهم ، جز عقیم وسترون کردن تلاش ها وقربانی کردن بی جهت انسان ها وگاه نسل ها و فرصت دادن به متجاوزان به حقوق بشر نیست. (باز هم عرصهٌ گیتی و از جمله جامعهٌ ایران به عنوان نمونه هائی روشن واسفباراز این گونه تلاش های نافرجام) .

پ زیان بسیا ربزرگ تعیین هدف نهائی وسرمنزل مقصود، افزون بر همه جهات منفی، میل طبیعی شتاب دررسیدن به هدف غائی و نهائی است که بیش از هر عامل دیگری فاجعه بار است چه:

هنگامی که هدف تحولی در شرایط زیست کنونی به سوی بهتر زیستی است هر دو حالت ومجموعه تضادهای آن در شکم زمان حال جای دارد وارزیابی شرایط و ظرفیت های عینی وذهنی دستیابی به تامین شرایط زیست بهتر ممکن وابزار آن موجود و فراهم است. اما هنگامی که هدفی غائی در نظراست ، پایگاه های احتمالی بین راه ( دستکم همچون پیش شرطهای رسیدن به آن ) به صورت مزاحمی که باید رفع ودفع شود تلقی می شود (دستکم همچون پیش شرط رسیدن به آن هدف غائی) و در نتیجه دور زدن آنها یا پرش ازروی آنها نه تنها مجاز بلکه بر حق ولازم شناخته می شود چنانکه آورده شده ضمنا برای رسیدن به تصادم دریک کشور نیازی نیست که این تضاد درهمان کشور بخصوص به حد نهائی خود رسیده باشد. رقابت با کشورهای پیشرفته ترصنعتی که ناشی ازگسترش مراوده بین المللی است برای ایجاد تضاد مشابهی درکشورهای دارای صنعت های کمتر پیشرفته کافی است . ( ص 87ایدئولوژی آلمانی ) واندیشه بزرگ مارکس دراهمیت عوامل اقتصادی درتحول اقکارندیده گرفته وفراموش میشود ودرنتیجه نه تنها هرگز دسترسی به هدف مورد نظرممکن نمیشود بلکه حتاموفقیت های ممکن گام به گام نیزازدست می روند. سال ها وسال ها بدبختی ومحرومیت وحتی تحمل زندان وشکنجه ودادن قربانی وسرانجام هیچ وباد به دست. [نمونه ها سراسر جهان درقرن نوزده وبیست به ویژه شوروی ( فروپاشی وپس از هفتاد وچند سال استقرار جوروستم ) وایران ( درجازدن درشعارهای بیجا وخیالی وسرانجام اسیر حکومت ملایان و روضه خوانها)].

ت- چون این هدف غائی به سبب ناشناخته بودن ماهیت و شکل آن ازابتدا همواره بصورت دگم ، نه بیان روشن محتوا وچگونگی روابط اجتماعی واقتصادی درونی آن ، مطرح شده ،(افزون بر آنکه اگر پیامبران آن اکنون زنده بودندمواجه با شکستهای پیاپی تغییرعقیده میدادندیا دستکم به اصلاح احکام آن دست می زدند)درنبود آنان هواخواهان آنها به ایده وایدئولوژی اولیه آنهاجنبه تقد س داده وبرآنها پای میفشرندوشگفت انگیز تر اینکه حتا برای تجدیدنظرهای خود آنها در زمان حیاتشان( که دربالابه برخی از آنهااشاره شده) نیز اعتباری قائل نیستند.

 

بخش دوم ازکمونیسم چه می دانیم ؟

باری برای دستیابی به زبان مشترک و یگانگی پایگاه چپ ، که هدف اصلی این نوشتاراست ، کاوشی در معنی ومفهوم کمونیسم بجاست ( و بدیهی ست که این تلاش هنگامی ثمربخش خواهد بود که علاقمندان آن را پی گیرند وکمبودها واشتباهات این نوشته را روشنگرانه تذکر دهند):

کمونیسم چیست ؟ کمونیست کیست و نظام کمونیستی چگونه نظامی است ؟

بامراجعه به مانیفست کمونیست و ایدئوژی آلمانی آنرا جستجو کنیم .( توضیح اینکه به گمان من بکار بردن واژه حزب درنام کتاب با تاکید درمتن که کمونیست ها حزب خاصی نیستند در تعارض کامل وبه احتمال زیادمبنی بر اشتباه است .)ا

در مانیفست واژه کمونیسم کمونیست به دومعنی و مفهوم مطرح شده است

1- مطلق چپ که مشخصات آن دربرگ3 بیان شده است.

2- طیفی با هدف غائی نظام اشتراکی ( چنانکه گفته شده هرکس بحسب توانش کار میکند واز انبار عمومی به حسب نیازش برمیدارد) و درچهره حزب کمونیست،( آنجا که ازآلمان صحبت شده با نامبردن از حزب کمونیست آلمان ، .برگ 121 ) ، و بوسیله انقلاب کمونیستی ،( انقلاب کمونیستی قطعی ترین شکل گسستن رشته های پیوند با مناسبات مالکیتی است که ماترک گذشته است . - بگذارطبقات حاکمه درمقابل انقلاب کمونیستی برخود بلرزند ).

1. دراین جا با دو مشکل اساسی مواجهیم : الف- با آنکه این هر دوچپ ازیک پایگاه حرکت می کنند و یک نقطه عزیمت دارند اما از جهت استراتژی وبه ویژه تاکتیکی ازهمان آغاز ازهم جدا می شوند وحتی چه بسا ناگزیر دربرابر هم می ایستند. برای چپ مطلق هدف غائی وجود ندارد و حرکت گام به گام وهدف پایگاه بعدی است ( که ممکن است یکی از آن پایگاهها هم نظام کمونیستی باشد) و لذا راه میان بر وجود ندارد. اما برای کمونیست ها نظام کمونیستی هدف غائی و پایگاه آخرین است لذا چشم به آن دارند و با تنظیم دوربین خودآن را جلو و عقب می برند و برای هرچه زودتر دسترسی به آن، راه میان بر جستجو( وبه تصورخود ) بر می گزینند و درنتیجه زمان حال را فدای آینده خیالی می کنند ونه تنها ازانجام وظایف خود برای متحول کردن جامعه باز می مانند بلکه دراین بیراهه ها نسلهای متوالی یکی پس از دیگری قربانی شده و می شوند.

ب- دردست نداشتن تعریفی روشن از کمونیسم .

 

ما ازکمونیسم چه می دانیم و چه تعریفی در دست داریم ؟

نه در مانیفست ونه در ایدئولوژی آلمانی توضیحی درباره اولاچگونگی انقلاب کمونیستی وثانیامحتوای نظام کمونیستی ارائه نشده وبه گمان من نه مارکس ونه انگلس خود هیچ دریافت وایده خاصی دراین باره ( نه زندگی کمونیستی دربخش خصوصی جامعه غیرکمونیستی بلکه نظام کمونیستی ) نداشته اند چنانکه الگویی که پیش چشم دارند مالکیت اشتراکی زمین ومالکیت اشتراکی روستائی شکل اولیه ی جامعه ی بشری است( زیرنویس ص 52 ) ولذا تمامی تئوری خود را دراصل یگانه الغای مالکیت خصوصی خلاصه می کنند وجالب توجه اینکه دربیان نوع زندگی وتامین معیشت در نظام کمونیستی نتوانسته انداز همان امکانات همان زمان اشتراک اولیه پای بیرون بگذارندونمونه ها وماکتی که ازآن ارائه میدهند درهمان زمینه همان شرایط واوضاع واحوا ل است: درجامعه کمونیستی باالغای مالکیت خصوصی(ص 39 ایدئولوزی آلمانی) و با تنظیم کمونیستی تولید ( ص 41 همان کتاب)تقسیم کار از میان می رود جامعه تولید عمومی راتنظیم می کند وبه این ترتیب برای من ممکن می سازدکه امروزیک چیز، فردا چیز دیگری انجام دهم، صبح شکار کنم ،بعد از ظهر ماهی بگیرم ،غروب دام پرورش دهم،بعد ازشام نقد کنم خلاصه هرطورکه مایل باشم،بدون اینکه هرگزبه شکارچی ،ماهیگیر، چوپان یا منتقد تبدیل شده باشم . ( ص 39و40 همان کتاب.) یعنی همان کارهائ خاص زندگی اولیه بشراولیه که نیازبه تخصص نداشته است.( این شکل و شیوه کار درنظام کمونیستی را بوخارین و پرابراشنسکی درجزوه الفبای کمونیسم (اکتبر1919) که 73 سال پس ازنوشته شدن کتاب ایدئولوژی آلمانی و حتا پس از به اصطلاح ( انقلاب کمونیستی ) در روسیه و الغای مالکیت خصوصی نوشته شده چنین ترسیم کرده اند تمام انسان ها از یک تربیت همه جانبه برخوردار هستندوازتمام رشته های تولید سررشته دارند..امروز من وظیفه محاسبه اینکه چند کفش یا... باید تهیه شود انجام می دهم ، فردا دریک کارخانه صابون پزی کارمی کنم هفته بعد ممکن است دریک گلخانه یا روز دیگردریک مرکز برق کارکنم . وحتا روی ازمیان برداشتن تقسیم کار( که درنتیجه هرکس هرزمان میتواندبه هرکاری اشتغال ورزد) تاکید می کنند. درحالیکه :

نخست - استقرار نظام اشتراکی جوامع ابتدایی خودبه خودی و ناشی از مقتضیات اجتماعی اقتصادی ان جوامع و محدود بودن وسایل معیشت به ماهیگیری و شکار و میوه چینی ومحدودیت عرصه فعالیت ذهنی بشردرهمان دایره بوده است و فروپاشی آن نظام نیز ناشی از تغییرات تدریجی شرایط عینی و ذهنی جامعه و دستیابی تدریجی بشر به عرصه دانش و ابزارسازی است که دیگر با نظام اشتراکی سازگاری نداشته است. تقسیم کار نیزنه ناشی از اراده و تصمیم ویا میل یا هوی و هوس یا صرف استثمار و بهره کشی بلکه:

اولا - الزاماً ناشی از رشد و پیشرفت دانش وتکنولوژی وپیچیده ترشدن و دقیق تر شدن روز افزون آ نها ومتنوع ترشدن رشته های هریک از آنها ونیزنیاز به تخصص وکارشناسی درهریک بوده ( و همچنان ادامه دارد) بنابراین لازمه بازگشت به آن الگوی نظام اشتراکی به ویژه با تاکید به حذف تقسیم کار خط بطلان کشیدن روی همه دستاوردهای بشر در زمینه های دانش و تکنولوژی وبازگرداندن ظرفیت ذهن و اندیشه اوبه میزان همان دوران و پرداختن به شکار و ماهیگیری و میوه چینی است واساسا ناممکن .

جوامع بشری ایستا نیستند. راه خودرا در روابط همواره ازساده به پیچیده دربرخوردهای متقابل و مداوم وبی پایان ذهن بشروطبیعت می گشایند. عرصه ، یگانه است ودست اندر کاران آن ، نوع بشر ( که به طبیعت معنی وهدف می دهند) یگانه ، عرصه ای که درآن شرایط وآدم ها درارتباط و تاثیر متقابل یکدیگررا می سازندومتحول می کنند ( یا به تعبیری دیگر، متحول وساخته می شوند) چه ازسوئی ، دراین پروسه اراده آدمی نقشی عظیم داردامانه نامحدودبلکه تنها در زمینه شرایط وامکانات و ابزار موجودو شناخت آن شرایط و امکانات یعنی با تفسیر آنها و امکان و ظرفیت آن ها برای تغییر وازسوئی دیگر،این آینده همواره ناشناخته میماند وتا زمان حال نشود، نه به نام ونه به شکل ، وجود ندارد وآنچه وجود نداردشناختنی هم نیست.

ثانیا - اگرمارکس ندا داد که فلاسفه تاریخ را تفسیرکرده انداکنون باید به تغییرآن بیندیشند

این ندای تغییر اختراع مارکس نیست. تغییرات کمی و کیفی از بدو تاریخ بشری در جوامع بشری در کار بوده و ادامه داشته و دارد و چنین است که از دوران های گوناگون تاریخی گذشته است ودانشمندان پیشین نیز بدان توجه داشته اند. اما در حالی که تاریخ هرگز هدف نداشته و نمی توانسته داشته باشد تازگی و ابداع نظریه مارکس بر تغییرتاریخ ( هم گزینش ارادی نظام جانشین نظام کنونی و هم تسریع در رسیدن به آن نظام و آنهم در مقام نظام پایانی خاتمه نظام ها) جنبه ی وهم و خیال دارند و مارکس و انگلس خود نیز سپس به ناقطعی بودن آن پیشگویی ها توجه پیدا کرده اند که افزون بر آنچه در بالا از آن یاد شدو در پایان این نوشته نیز بدان ها اشاره خواهد شد اجرای عملی این مسائل اصولی [اصول کلی مسائلی که در مانیفست شرح داده شده ] همیشه وهمه جا مربوط به شرایط تاریخی موجود است وبه همین جهت برای آن اقدامات انقلابی که درپایان فصل دوم قید گردیده بهیچوجه اهمیت مطلق نمیتوان قائل شد. (مانیفست حزب کمونیست مقدمه به ترجمه آلمانی ص 10و11).

 

بنا براین تفسیرجامعه ، یعنی شناخت این ابزار و روابط درونی ودیالکتیکی آنها با جامعه انسانی ودردرون جامعه انسانی ،لازمه دخالت ( وتازه نسبی ) ارادی در تغییر است وگرنه حرکتی مکانیکی و چیزی بیرون وبی ارتباط باجامعه ونه تنها باد هواست و درپی ناممکن رفتن بلکه حتا پریشان سازی و مشکل آفرینی است .

 

دوم - مساله مهم واساسی شیوه ی مدیریت وسازماندهی و چگونگی مسئولیت درنظام کمونیستی است :

درتمامی توضیحات درباره آن نظام وبویژه با تاکید به برچیده شدن دولت مساله مهم اداره وسازماندهی و مسئولیت آن گم ولوث شده است .

درنظام اشتراکی اولیه جامعه محدود به خانواده وامورآن نیز محدود و مدیریت و مسوولیت طبیعتا بارئیس خانواده بوده ودرنظام فئودالی ( مالک رعیتی ) بامالک ودرنظام سرمایه داری با کارفرما ودولت ودرنظام مالکیت دولتی ( یا نبود مالکیت اختصاصی) ، ( توجه شود که در مانیفست تنها به سلب مالکیت خصوصی تاکیددارد کمونیست ها می توانندتئوری خود رادریک اصل خلاصه کنند، الغای مالکیت خصوصی - ص 81 وهمچنین تاکیدمی شود که مالکیت خصوصی به مالکیت جمعی بدل نمیشودبلکه تنها خصلت اجتماعی مالکیت تغییر می کند- ص 83 ، که درحقیقت حق اداره جمعی ناشی از مالکیت جمعی مسکوت می ماند) عملا درعهده حزب وسرانجام در عهده واراده مطلق رهبرحزب قرارمی گیرد. اما درنظام اشتراکی که مبتنی به دو ارگان اصلی تولیدوتوزیع است اداره وسازماندهی جامعه چگونه است ؟ و مسئولیت با کیست؟ در توضیحاتی که داده شده می خوانیم

درجامعه کمونیستی ، جامعه تولید عمومی را تنظیم می کند (مارکس وانگلس ایدئولوژی آلمانی ترجمه مهتدی ص 39) این جامعه باید جامعه سازمان یافته ای باشد که درآن نه هرج ومرج تولیدحاکم باشد نه رقابت صاحب کاران خصوصی ونه جنگ وبحران ، جامعه کمونیستی تولید را سازمان می دهد،این جامعه درتمام بخش های آن سازمان یافته است ، چنین جامعه ای که درآن طبقات وجود ندارد ومجموعه تولید سازمان یافته است فقط می تواند یک جامعه کمونیستی مبتنی بر کاررفیقانه باشد و جامعه به یک جمعیت تعاون کار رفیقانه تبدیل می شود. ، چنین تشکیلات عظیمی مشروط به یک برنامه عمومی تولید است. ( الفبای کمونیسم بوخارین و پرابراشنسکی ). اما معلوم نشده جامعه این وظیفه را چگونه اعمال می کند و در نبود دولت چه کسی وچه مقامی سازمان می دهد و مسوولیت و پاسخگویی با کیست؟ در ایدئولوژی آلمانی آمده ( ودر الفبای کمونیسم نیز تایید شده ) درجامعه کمونیستی هیچکس عرصه فعالیت مختص به خود را ندارد وهرکس می تواند درهررشته ای که میل داشته باشد کسب قابلیت نماید. و به کوتاه سخن، هرهنگام درهر رشته ای (در ا آ ) : امروزیک چیز و فردا چیزدیگری، صبح شکار، بعد از ظهر ماهیگیری ، غروب پرورش دام ، بعدازشام نقد، و (در ا ک ): امروز محاسبه مقدار کفش ونان موردنیاز ماه آینده فردا صابون پزی هفته بعد درگلخانه یک ده وسه روز بعد در یک مرکز برق ، به کار بپردازد منتها به روایت ا- آ بنا بر میل واراده خود هرطور که مایل باشم اما در ا ک هم مبتنی به وظیفه وظیفه (...) را انجام می دهم وهم مبتنی به رفاقت و در توضیح کار رفیقانه می نویسد: چنین تشکیلات مشروط به یک برنامه ریزی عمومی تولید است . باید دقیقاً حساب شود که چگونه نیروهای کار درشعبات مختلف صنایع تقسیم شوند، از کدام فرآورده وچقدرتولید شود، چگونه ودرکجا باید نیروهای فنی تقسیم شود. .( ضمنا برای کاستن از شگفت زدگی وسئوال برانگیزندگی تحقق چنین جامعه ای مدعی میشود: درمراحل نخست شاید دربیست سال یا سی سال اول مسلما باید قواعد مختلفی بکار برده شودمثلا فرآورده های مشخصی فقط به آنهایی داده خواهد شد که ملاحظات مربوطه را درکتابچه یا کارت کارشان ارائه داده اند ( مجوز تبعیض وروشن است به سودچه مقامها وچه کسانی وبویژه برای توجیه تبعیضهای چشمگیر همان زمان).

چنانکه ملاحظه می شود در مورد مدیریت و مسئولیت جامعه هم چنان ساکت است ودرباره اینکه چه کسی تولید جمعی را سازمان می دهد و چه کسی بر توزیع و تعیین نیازمندی ها و حق استفاده از آن نظارت داردو پاسخگوست توضیحی نمی دهد. منتها اگر مارکس هنگام بیان نظریه خود برای آینده ای خیالی نقشه کشیده و مستقیما درگیر مسایل و مشکلات آن نبوده نویسندگان (ا.ک) پس ازبه اصطلاح انقلاب ( و درحقیقت کودتا) کمونیستی بنابه توصیه مارکس در تحقق تغییر ارادی جامعه، در برابر مساله مدیریت و مسوولیت قرار گرفته اند اول متوسل به شوراها شده اند ولی نه تنها چنین ظرفیتی از آنها مشاهده نکردند و حتا با ادعای آنها به حکومت مواجه بودند حزب کمونیست را مدیر وسازمان دهنده قرار دادند و سپس همه حقوق واختیارات مدیریت را در یک نفر صدر اتحاد جماهیر شوروی متمرکز کردند وآوار آن برسر مردم ( نه تنها روسیه که جهان ) فرودآمد.

جا گرفتن و جا اافتادن فرمول هرکس بر حسب توان وهرکس به حسب نیاز در نظام کمونیستی خود به خودی و مبتنی بر احساس مسئولیت فردی است . یعنی باید وجدانی باشد وگرنه کسی را نمی توان اجبار به کاری کرد و یا کسی را مانع تامین نیازمندی های خود از انبارعمومی شد. چون این ممانعت در هر دوصورت مسئول و مدیر می خواهد اما چون در جامعه کمونیستی دولت و مدیر مسئولی نیست و حاکم وجدان بشری است، نویسندگان( ا. ک) ناگزیر به سفسطه و لوث کردن مساله متوسل می شوند. ضمن آنکه از جهت دریافت نیازمندی ها به یک دوره ی موقت (بیست یا سی ساله یا دو سه نسل ) اول تا تکامل و تقویت نظام جامعه ی کمونیستی مستلزم ارائه ی کارت کار و تبعیض در تحویل نیازمندی ها قایل می شوند( که سپس طبق احتیاجات مردم تقسیم خواهد شد) (ص 38) یا هرکس از مغازه ی اشتراکی این یا آن مقدار مورد احتیاجش را بر می دارد. اما در باره ی اصول دایمی آن : گزینش کار نه به دلخواه بلکه به تشخیص ، باید دقیقا حساب شود که چگونه نیروی کار در شعبات مختلف صنایع تقسیم شوند و کجا نیروهای فنی تقسیم شوند(ص 37) ، مساله مدیریت جامعه به صورت سوال طرح می شود: چگونه می تواند چنین تشکیلات بزرگی بدون رهبری حرکت کند ؟ چه کسی این نقشه ی اقتصاد همگانی را تنظیم خواهد کرد ؟ چه کسی نیروها را تقسیم خواهد نمود؟ چه کسی درآمد و مخارج جامعه را محاسبه خواهد کرد؟ خلاصه چه کسی مجموعه ی این نظام را پاسداری خواهد نمود؟ و پاسخ می دهند رهبری اصلی در موسسات حسابداری مختلف و دفاتر آمار قرار دارد . و همه طبق مقررات این دفاتر محاسبه کار خواهند کرد . و تاکید می کنند که: دیگر نه وزیری نه پلیس نه زندان نه قانون نه بخشش ، هیچ و در این دفاتر محاسبه امروز یک عده کار می کنند ، فردا عده ی دیگر اما مطلقا نمی گویند مسوولان این دفاتر از کجا می آیند ، چگونه برگزیده می شوند ، به دستور کی و چه مقامی آنجا می نشینند و تعویض و تبدیل می شوند در برابر مردم چه مسوولیتی دارند؟ چگونه کنترل می شوند؟ و پاسخگوی که هستند؟ تخلف آنها چگونه تعقیب و مجازات می شود اما برای تلطیف اقتدار این دفاتر از موسیقی وام می گیرند، ولباس رهبر ارکستر بدان می پوشانند . همانطور که در یک ارکستر همگی از چوبدست رهبر ارکستر پیروی و طبق آن عمل می نمایند به همان ترتیب از جدول های محاسبه پیروی می نمایند. ( ص 38-39). وبه این ترتیب مساله مدیریت و مسوولیت لوث می شود و در چوب دستی رهبر تجسم می یابد ( نقش بانک در خوشه های خشم جان اشتاین بک )رهبر ارکستر در مسند رهبری جامعه می نشیند و یکه تازترین و شدیدترین و شنیع ترین استبدادرا بوسیله چوبدستی رهبری اعمال می کند و هیات ارکستررا به جان مردم می اندازد.( و اقای بوخارین خود با ضربه ی چوب او از سعادت ادامه زندگی در این جامعه محروم می گردد) و از این جاست که نظام لنینیسم استالینیسم بوجود می آید و دمار از روزگار همه ی مردم به خصوص طبقه کارگرو دهقان وهمچنین روشنفکر در می آورد و پس از هفتاد و چند سال ( که آن هم بیشتر متکی به هواخواهی فعال و اشکار مردم جهان به امید پایداری آن بی خبر از فجایع درونی آن بود) با قیام همان طبقات از هم فرو می پاشد.

اما اگر مارکس وانگلس این حسن نیت و احساس مسئولیت را دارند که سپس به ناقطعی بودن پیشگویی های خود اعتراف کنند و نظر بدهند اجرای این اصول که در مانیفست ذکر شده همیشه و همه جا مربوط به شرایط تاریخی موجود است و به همین جهت برای آن اقدامات انقلابی که در پایان فصل دوم قید گردیده است به هیچوجه اهمیت مطلق نمی توان قایل شد. ( پیشگفتار مارکس و انگلس بر چاپ آلمانی ص 10 مانیفست) و این برنامه اکنون در برخی قسمت ها کهنه شده است به ویژه آنکه کمون ثابت کرد که طبقه کارگر نمی تواند به طور ساده ماشین دولتی حاضرو آماده ای را تصرف کندوبرای مقاصد خویش بکار اندازد ودرست است که درتغییر اراده آدمیان نقش اساسی دارد یعنی آدمیانندکه تاریخ خود را می سازند. ( ازنامه انگلس به هانس اشتارکنبورک نقل ازکتاب دیالکتیک نوشته پل فوکیه ترجمه مصطفارحیمی ) ، امانه هرشکل که بخواهندبلکه این ساختن ، اولا درمحیطی به عمل می آید که زندگی آدمیان را تحت تاثیر قرارمیدهد ثانیا براساس اوضاع واحوال واقعی پیشین صورت می گیرد (ازهمان نامه ) خود حوادث و زیر وبم های مبارزه برضد سرمایه و ضمنا شکست ها بیش از فتح ها ناچار می بایستی به کارگران بیهوده بودن نسخه اکسیر مانندی را که مورد علاقه آنان بود بفهماند. (ص 21 پیشگفتار انگلس به چاپ انگلیسی 1888) و اگر عناصر مادی حاضر نباشد در آن صورت از لحاظ تحول عملی کاملاً علی السویه است که آیا ایده ی این انقلاب سد بار تاکنون بیان شده است یانه چنانکه تاریخ کمونیسم آن را ثابت می کند. (ص 51-1.1 ) ، اما هواخواهان بی قرارشعار کمونیسم ازگذشت تاریخ درس نمی گیرند و حاضر به قبول این نظریات اصلاحی نیستند وبی دستکم اقدام به بیان اولا چگونگی نظام وجامعه کمونیستی و مدیریت و مسوولیت آن ثانیا موضع خود و نظر خود در برابر نقدهایی که سپس مارکس وانگلس در این باره کرده اند، به تکرار همان شعارها میپردازند. و به نتایج منفی آن ، هم درحرکت طبیعی و منطقی جامعه و هم فشردگی وکارآمدی صف مبارزه درراه آزادی و دموکراسی وبهروزی بشر نمی اندیشند و نیروها را به هدر می دهند.

 

باری ، پیشرفت بشرپروسه ای است مداوم وپایان ناپذیروهدف غائی نداردومراحل وپایگاه های آنرا نه میتوان پیشاپیش شناخت و نه در باره شکل وچگونگی آن قاطعاً تصمیم گرفت. گرچه مارکس وانگلس در مانیفست و ایدئولوژی آلمانی به این مسئله توجه داشته اند ولی بعد به صورتی جزمی برای تاریخ غایتی در نظر گرفته است که نظام کمونیستی است.همین شکل ثابت دادن به ایده آل چپ است که مایهٌ اولیه را برای برپایی نظام استبدادی در شوروی فراهم آورده است و صدمات بیشمار به همگان و از جمله خود نیروهای چپ زده است.

چپگرایی یعنی تکاپوی مداوم برای بهروزی بشر بویژه حمایت ازحقوق وحیثیت زحمتکشان و محرومان و به دور از هر گونه جزمیت و طرح پیش ساخته. فاصله گرفتن از این آزادی اندیشه و عمل ثمری جز باز کردن راه استبداد ندارد. نگاه نکردن به تاریخ و جامعهٌ اطراف خویش و چشم دوختن به آیتده ای خیالی، صرف نکردن نیروها برای دستیابی به اهداف مطلوب و ممکن و هدر دادن آنها در راه ناکجاآبادی که از بطن خیالپردازی های ایدئولوژیک در آمده است تا کنون بیشترین لطمه را به نیروهای چپ زده است. شعار برچیده شدن دولت مسئلهٌ اساسی قدرت جامعه را حل نمیکند و نادیده گرفتن مشکل فقط راه را برای تحمیل بدترین راه حلها باز می کند. خیال برچیدن تقسیم کار از جامعه نیز آزادی در پی نمی آورد بلکه فقط اسباب زورگویی مرجعی را فراهم میکند که در عمل تقسیم کار در جامعه را بر عهده دارد.

 

استکهلم یازدهم دی 1384- اول ژانویه 2006 .

 

----------------------------------

( ا ا ) نشانه اختصاری ( ایدئولوژی آلمانی ) و(ا - ک) نشانه اختصاری (الفبای کمونیسم )