دیو دل
سیاه
نادر
نادرپور
ای دوزخی
سرشت! اگر ظلم
آسمان
میراث
سرزمین مرا بر
تو عرضه داشت،
در زیر
آفتاب دل
افروز آن دیار
دست تو، غیر
دانه ی نامردمی
نکاشت
وقت است
تا ز کِشته،
ترا باخبر
کنم.
*****
زان پیشتر
که پیک هلاک
تو در رسد ،
ای
ناستوده مرد!
زان پیشتر
که خون پلیدت
فرو چکد
بر
سنگفرشِ سرد ،
بگذار تا
سرود فنای تو
سر کنم
*****
در چشم
من، تو باد سیاهی
که ناگهان
چندین
هزار برگ جوان
را ربوده ای ،
یا روح
ظلمتی که پس
از مرگ آفتاب
چندین
هزار دیده ی
پر اشتیاق را
بر بامداد
بسته و بر شب
گشوده ای.
*****
شبهای بی
ستاره ، که چشمان
مادران
بر گونه ،
اشک ماتم
فرزند رانده
اند
در دیدگان
سرد تو ، ای
ناستوده مرد!
رحمت ندیده
اند و ندامت
نخوانده اند.
*****
پیران مو
سپید که بر
تخته سنگ گور
نام جگر
خراش عزیزان
نوشته اند ؛
خون گریه
می کنند که در
رورگار تو
آن را
دروده اند که
هرگز نکِشته اند.
*****
گر نقش شیر
و صورت مهر
مُنیر را
از رایتِ
سه رنگ دلیران
ربوده ای ،
یادش همیشه
مایه ی جوش و
خروش ماست
ور نام آن
سخنور شهنامه
گوی را
از لابلای
دفتر و دیوان
ربوده ای ،
تنها ،
سروش اوست که
در گوش هوش
ماست.
*****
بگذار تا
که ناله ی
زندانیان تو
چندان رسا
شود که نگنجد
به سینه ها ،
سیلاب اشک
و خونِ کسان
را روانه کن
تا بردَمد
ز خاک ، گل سرخ
کینه ها .
*****
بگذار تا
سپیده دم روز
انتقام ،
وقتی که
سر بر آوری ز
خواب صبحگاه
پیر و
جوان و خرد و
کلان نعره
برکشند
که ای دیو
دل سیاه!
مرگت
خجسته باد بر
انبوه مرد و زن
،
نامت
زدوده باد ز
طومار سال و
ماه …