رضا مقصدی

 

خانه اش

درجوارِ نَفَس ِخسته ی « قصر» « کافکا» ست

 

مهشید امیر شاهی از برجستگان ِ فرهیخته ی ادبیات داستانی ِ ایران است

او را دلی سر سبز وعاطفه ای شور انگیز است و نیز پایی در خاک و جانی

در افلاک دارد. شعر زیر در چند سال پیش به احترام ِاین خاتون ِ خجسته،نوشته شده است

رضا مقصدی

 

به بانوی آب ها

مهشید امیرشاهی

 

با من از پنجره ی تازه سخن می گوید

با من از بوی خوش ِ جاده ی ابریشم.

با من از بارش ِ باران ِ بلندی که پرُ از خاطره های آبی ست.

 

آرزویش که سُراینده ی سبزی هاست

به تمنای دلم می مانَد

و صدایش درشب

شکل ِ اندوهِ مرا دارد.

 

خانه اش ، دَه قدم از نغمه ی نیلوفر دور

در جوارِ نَفَس ِ خسته ی « قصرِ » « کافکا» ست

و گـُلی آبی

بویِ باران ِبهاری را ، در باغچه اش می ریزد

و به اندازه ی موسیقی ِ خوشرنگِ درخت

حرف هایش زیباست.

 

در زمانی که من از فاصله ها دلگیرم

با من از روشنی ِ آب سخن می گوید

با من از خواهش ِ نابی که پُر از مهتاب ست.

در شبی خاموش

که من از تلخ ترین خاطره ها تیره تَـرَم

بامدادی ست که از پنجره ام می تابد

تا مرا ، در تپش ِ صبح ، بیفشانَـد.

 

با مَنَش رازی ست

که به جُز زمزمه ی چشم من وُ او، تنها

نفس ِ نازکِ نیلوفر می داند.

 

آذر 82  ـ کلن

 

بازگشت