|
ازکتاب”
پروانه ای در
مغزم"
Anders Paulrud اندرش
پاول رود برگردان
حبیب
فرجزاده (بخشی
از کتاب " پروانه
ای در مغزم " اندرش
پال رود
1951 - 2007"
که به
بیماری سرطان
ریه درگشت.) حالا
به زیرزمین برمی
گردم،طرف
پرنده های
زیرزمین- اگر. به
نظر رویایی
نیاید. شاید
هم زیبا. احتمالاهم
کمبود لغت.
لغتی که آن را معنی
دهد، منظورم
مردن را. سعی
کردم دم دستم،
روی میزشب، بین
مدادها،
دفترچه یاداشت،
چند
تا کتاب و لیوان
شربت،
پیدایش کنم. ای کاش
می توانستم
آرزوکنم که
نسیمی درلابه
لای پرده ها می
پیچید، صدای
پاهای بچه می
شنیدم، شاید می
توانستم لقمه
ای بخورم، تکه
نانی سفید با
مربای توت
فرنگی وچند
قلپ قهوه
گوارا. کو
اشتها ؟. شمعی
،نه بخاطر
گرمایش و آرامش. بخاطرلغت
هم نه. به
تاخیرانداختن،سیاه
بهار زندگی من
شده است. سکوت
غریبی است. احساس
فشارخاصی
روی ستون
فقرات
هنگامی که
آدم از استفاده
لغت می ماند. نمی
توان آنها را به
زبان آورد.
وقتی که
نتوان با زر و
زیور زبان، خود
را فریب داد. با
وجود این می خواهم
درد دل های مهمی
را که دارم
برایت زمزمه
کنم، و تنگی
نفس ام را. بعدأ،حالا
که همه چیز شده
حواله به بعدأ
، به چیزهایی
فکرمی کنم که
زندگیم را
ترک کرده
اند، اسامی
انسان هایی که
آشنایم
بودند و دوستشان
داشتم- حتا
عاشق و معشوق
بودیم- و آنها
که هرگز به
خانه من نقل
مکان نکردند
و بقیه آدم ها. پشیمانی
بی معنی است.ازاشتباهایم
پشیمان
نیستم.حتا خلاف
کاری هایم- به هرسبب،
بزه ابدی
است. دراین
باره کلمات
دیگری وجود
دارد،اما
آنها برای من رازناکند. درپرونده
پزشگی. آدم
دیر باخبر می شود.
علایم بیماری
دراوایل
مشهود نیست. اول
سرفه. تمام
تابستان و پائیزرا
سرفه
کردم،اما نه سرفه
معمولی کشیدن
سیگار. آزارگلو
و
نای. سرفه
خشک. سرفه
تر. یکبار
با کمی خون. هنگامیکه
بالا آمدن خون
رامی بینی
وحشت زده می
شوی. تنفس
مشکل می شود. تدریجأ. فیس
فیس و خرخرمی
شنوی. درد
نمی کند،
البته نه درآغاز. نه
تبی و نه عرق
ریختنی. اما
وزن کم می کنم.
یک سال پیش، باخبرشدم از آن
به بعد پنجاه
کیلو لاغرشده
ام، شاید
هم
بیشتر،وزن
دوران بیست
سالگی ام را
دارم. تنگی
نفس، بلی، گاهی. بعدأ
سختی قورت
دادن، شک غریبی
موقع قورت
دادن.قلپ های
نوشیدنی
کوچکترمی شوند. شیمی
درمانی. نظم
سلول های بدنم
به هم خورده
است. قبلأ
تعادل
داشتند،اما
حالا نه. حالا کج
رفتارند، بی قاعده
کارمی
کنند.بدون
توجه به سلول
های سالم،
خود سرانه
تکثیر می شوند.
سلول
های بیمار،
بهتره بگوییم
بی تربیت ها،لخته
شده اند. به
خاطر کشیدن سیگاراست. بازهم
می کشم،کارخانه
های کوچک شیمیایی
" اکسید
کربون،
نیکوتین،گازکاربونیک، امونیاک
،آلدئیدها وتعدادی
ترکیبات
قیری، و با هزاران
ماده سمی و خطرناک
دیگر. البته
نه مثل
همیشه، اینجا
که نمی
شود،یکی
دوتا می کشم،
بیرون ازساختمان
بیمارستان. می
نشینم روی نیمکت
مخصوص سیگاری
ها، روب دوشامبرآلبالویی
قدیمی پدر به
تنم، کلاه
نخی خاکستری
بسرم.اکثرأ "همسرم"
همراهم است. با هم،
با مریض های
دیگرگاهی دچار
نگرانی،پکری
و بی ارادگی
می شویم. خستگی
غیرقابل تحمل
است. رفع شدنی
نیست حتا با خواب،
نمی شود دکش
کرد، نمی شود
ازاین بدذات
جلو زد، و در رفت.
|