آوای بيداری
شفیعی
کدکنی(م. سرشك)
درين شب ها
كه گل از برگ
و برگ از باد و باد
از ابر مي ترسد
درين شب ها
كه هر آئينه
با تصوير بيگانه
است
درين شب ها
كه پنهان مي
كند هر چشمه ای
سر و سرودش را
درين شبهای
ظلمانی
چنين بيدار
و درياوار
توئي تنها
كه ميخواني
توئی تنها
كه مي بيني
توئي تنها
كه می بينی
هزاران كشتی
كالای اين آسوده
بندر را
بسوی آب ها
ی دور ، چون سيلاب
در غرش
توئي تنها
كه می خوانی
رثای قتل عام
و خون پامال تباران
شهيدان را
توئی تنها
كه می فهمی
زبان رمز و
آواز چگور نااميدان
را
بر آن شاخ بلند
، ای نغمه ساز باغ
بی برگی
بمان تا بشنوند
از شور آوازت
درختاني كه
اينك در جوانه
هاي سرد باغ در
خوابند
بمان تا دشت
هاي روشن آئينه
ها ، گل های حوباران
تمام نفرت
و نفرين اين ايام
غارت را
ز آواز تو دريابند
تو غمگين تر
سرود حسرت و چاووش
اين ايام
تو باراني
ترين ابری كه می
گريد
به باغ مزدك
و زرتشت
تو عصيانی
ترين خشمي كه می
جوشد
ز جام و ساغر
خيام
درين شب ها
كه گل از برگ
و برگ از باد و باد
از ابر می ترسد
و پنهان می
كند هر چشمه ای
سر و سرودش را
درين شب های
ظلمانی
چنين بيدار
و درياوار
تویی تنها
كه می خوانی