مهشید امیر شاهی

ببر مردم شناس

 

 تقدیم به جنگ زرگری میان «تندرو» و «میانه رو»

 

روزی ببری از باغ وحش به جنگل گریخت و به فکر افتاد عادات آدمیان را که در دوران اسارت آموخته بود در جنگل مرسوم کند.

نزد یوزپلنگ رفت و گفت، «دون شأن من و توست که خودمان برای تهیهٌ قوت روزانه به شکار برویم. از این پس حیوانات دیگر را به این کار وامیداریم.»

یوز پلنگ پرسید، «با کدام تدبیر؟»

ببر جواب داد، «خیلی ساده. یک مسابقهٌ بوکس ترتیب می دهیم و بهای بلیط ورودی را یک گراز تازه صید شده تعیین می کنیم. آنوقت ما، بدون اینکه صدمه ای به هم برسانیم، به سر و کول هم می پریم. در پایان تو تظاهر می کنی که استخوان پنجه ات در روند دوم در رفته است و من ادعا می کنم که استخوان دنده ام در روند اول شکسته است. زمان مسابقهٌ بعدی و قیمت بلیط ورودی آن را هم، از قرار هر تماشاچی یک گراز، همان روز اعلان می کنیم.»

یوز پلنگ گفت، «گمان نکنم که کارگر بیفتد. »

ببر گفت، «اگر تو در غیبت من کُرکُری بخوانی که من مشت زن بی تجربه ای هستم و من پشت سر تو صفحه بگذارم که تو مشت زن خامی هستی، تو از آن طرف قمپز در کنی که برنده مسلّم مسابقه ای و من از این طرف چو بیاندازم که مسلّماً من در این بازی بازنده نیستم خواهی دید که موجودات برای تماشا از سر و کول هم بالا خواهند رفت.»

به این ترتیب یوزپلنگ دوره افتاد و به همه گفت که برندهٌ مسلم مسابقه اوست چون ببر مشت زن خامی است و ببر در هر کوی و برزن اعلام کرد که مسلماً او در مسابقه بازنده نیست چون یوزپلنگ مشت زن بی تجربه ای است.

بالأخره شب موعود فرا رسید اما در ساعت مقرر هیچ کس به محل مسابقه نیامد. دلیل این کم محلی روباه بود و استدلالش – می گفت: «همه خبر شدیم که یوزپلنگ برندهٌ مسلم است و ببر مسلماًً بازنده نیست –  در این صورت مساوی می کنند و چنین مسابقه ای کسل کننده است. وانگهی وقتی در بازی بوکس یکی از حریف ها مشت زنی خام باشد و حریف دیگر مشت زنی بی تجربه  اصلاً مسابقه دیدن ندارد.»

از آنجا که دیگر جانوران این منطق را پذیرفتند به گود نزدیک هم نشدند.

وقتی شب به نیمه رسید و آشکار شد که مسابقه تماشاچی نخواهد داشت و گراز مفتی برای تغذیه در کار نخواهد بود، ببر و یوزپلنگ به شکار نرفته و هار و هور گرسنه به جان یکدیگر افتادند. در این نبرد هر دو چنان مجروح شدند و آنچنان بی رمق افتادند که یک جفت گراز، که از آن حوالی عبور می کردند، هر دو را به آسانی از پای درآوردند.

 

نتیجهٌ اخلاقی: دریغا روباهی و گرازی!