نامه هاي
عاشقان ، پاره
هاي جان
11 ـ سرکشی های
زمین ، ابرهای
آسمان
منیر طه

به
ميانگاهِ
سينهام ميروم
، كليد را بر
ميدارم .
دلهره
ندارم .
كليد
را ميچرخانم
.
باغ
، توفان زده .
غروب ، تفته .
پاره
هاي جان
اينجاست ،
يادِ ياران
همه جا .
اين
است ديروز ،
امروز .
از
فردا هم بي
خبر نيستم .
---------
گفته
بودم غروبِ دریا
کناران را با
شما خواهم پیمود
و مهر سیه
چشمان را بی
شما در کنار
خواهم گرفت اما
با این سرِ سر
، به هوا و این
تنِ از زمین
رها و با این
پاره پاره ها
چه کنم .
همین
امروز هم ، سر
، به هوایی از
زمین رها یک
گردونه از این
پاره پاره ها
بارِ باد صبا
کرده ، نشانیم
را برگلبرگ های
گل سرخ نشانده
، نفسِ اقاقی
ها را به پیشبازش
دوانده ،
نردبانی هم به
بنفشه های ایوانم
تکیه داده تا
از آن بالا
بروم و آسمان
را با رنگِ عشق
نقاشی کنم .
دوچرخه ای هم
به درخت گردو
تکیه داده تا
به پروازش در
آورم و ماه را
به خوابِ بادکنک
ها ببرم.
می دانید؟
گردونه را
رُفتم و روبیدم
، پاره پاره
ها را با نفس
اقاقی ها در
آمیختم و به
هرچه دیوار
بود آویختم .
خانه ، خانه
شد و عشق
صاحبخانه .
گلبرگ ها را
به میانگاهِ سینه
ام رها کردم ،
برگی هم برای
گیسوانم جدا .
رسیدِ گردونه
را به زنگولۀ
دوچرخه بستم و
یک گلِ سرخ هم
به چراغش پیوستم
. گفتم به
همانجا برو که
از آنجا آمده
ای .
---------
وقتی
کودک بودم با
دخترک هم کویِ
آلمانیم آدا ،
نوبتی ، دو
ترکه با
دوچرخه به
مدرسه می رفتیم
. به مدرسۀ
بهشت آیین می رفتیم
. فکر می کنم از
همان وقت
دوچرخه یاد
گرفت پرواز
کند . میس ایدین
رئیس مدرسۀ
بهشت آیین در
اصفهان بود و
خواهرش در یزد
. در این مدرسه
برای جشن فارغ
التحصیل های دیپلم
نطق کرده بودم
و برایم کف
زده بودند . آن
شب ، مادر زیبایم
مرا هم به زیبایی
خویش آراسته ،
موهایم را لغزیدن
آموخته ،
لابلایش گل
دوخته ، دامنِ
براق تافته یزدیم
را بالای
زانوانم
افروخته بود .
کفش های لیژ
دارم پاهای
کوچکم را کشیده
تر نشان می
داد . رئیس
فرهنگ آن شب
آنجا بود برایم
آفرین نامه
فرستاد . پنجم
ابتدایی بودم
.
صبح روز
بعد نتوانستم
از بستر برخیزم
. وقتی
برخاستم که دیگر
آن کفش ها که
فقط یک بار آن
شب پوشیده
بودمشان و همیشه
کنار تختم
تماشایشان می
کردم ، به پایم
نمی رفت و
دوچرخه هم
پرواز نمی کرد
. گفتند نظر
زده شده ام . به
نام حاضرین و
غایبین تخم
مرغ شکستند .
---------
« شما باز
هم فعالیت می
کنید ؟ »
نگاهش
کردم .
« این
دفعه اعلام کنید
که این آخرین
برنامه است . »
او را هم
نگاه کردم .
« این
کمک ها را که
جمع می کنید بیایید
بدهیم به ....... »
او
را هم بی شک و
تردید نگاه
کردم و کیسۀ
خلیفه را سخت
چسبیدم .
« فکر می
کنید تا کی می
خواهید این برنامه
ها را ادامه
دهید ؟ »
و
او را هم نگاه
کردم .
« مردم
خسته اند .
دوست ندارند
زور که نیست . »
چشم
هایم را بستم
تا گرد و خاکِ
این خشم و
خروش از زبانِ
مردم ، به
چشمم نرود و
مرا بر مردمی
که با زبانِ
مهر و قهرشان
الفتی دیرینه
دارم و هر دو
را دوست می
دارم نشوراند
. به آهستگی از
برش گذشتم و این
زبان آوری را
هم عجب نیست
که سنگی ست که
گوهر شکند .
اما از آنهمه
درشتی های زهر
آمیز و اینهمه
چشم تنگی های
قهر انگیز یکدم
بر دلم آمد
مبادا هراس از
این است که
عمر برنامه
گزار دیر پاید
و گورش در
گورستانِ
زبان درازان
بر نیاید . که
گفتم
بسوزانندم تا
غبارم در چشمی
و برقدمی نشیند
.
« ما خیلی
متشکریم که این
برنامه های
فرهنگی را
برگزار می کنید
» .
او را هم به حیرت
نگاه کردم و
سپاسم را که
گرم تر از اشک
هایم بود به
رخسارش
ریختم
. با دو پسر دبیرستانیش
آمده بود ، در
کنار همسرش . این
دو جوان
برومند را به
خردی
، در سال های
نخستینِ
مهاجرتم
خواندن و
نوشتن فارسی
آموخته بودم و
پدر و مادر
هوشیارشان آن
آموزشِ نخستین
را با ایثار
مهر و باورشان
پاسداری کرده
آن روز به
همراه
فرزندانشان
به پشتیبانی
زبان وفرهنگ ایران
و قدر شناسی
از تلاش و
کوشش دانشمندانشان
حضور داشتند .
اگر در چشم های
صاف و روشن اینگونه
جوانان پیچ و
خم نیست ، زیرا
که تعداد اینگونه
خانواده ها کم
نیست .
--------
عزیزم ،
چطوری ؟ خوبی
؟ امید وارم
که همیشه شاد
و خرم باشی .
امروز که این
نامه را می
نوشتم نقشۀ
جغرافیا
راباز کردم .
نمی دانستم این
قدر به هم نزدیکیم
! از اینجا تا
آنجا که تو
هستی چند وجب
بیشتر نیست !
اگر دستت را
دراز کنی می
توانی دستم را
بگیری !
نامه هایت
روی میز
پراکنده است .
مدتی ست این
کبوتر ها میان
ما پرواز می
کنند و درد
دوری را از
قاره ای به
قاره ای دیگر
می برند . شاید
در آن روز های
شاد و روشن که
به بیشه های
دور پرواز
کردند ، به
گونه ای این
درد را احساس
می کردم که همیشه
از کاغذ قایق
و هواپیما می
ساختم !
آنجا
نردبانی از پر
طاووس گذاشته
ام ، اگر آن را
برداری و به
رنگین کمانِ
گل ها تکیه دهی
، می توانی از
آن بالا بروی
و آسمان نیلوفری
را با رنگ عشق
رنگ کنی !
آفتاب
گل های نیلوفر
را به خواب
برده است .
زنجره ها روز
را به همبستری
گل ها می
خوانند .
نارون ها با
چتر های باز زیر
باران آفتاب ایستاده
اند . آفتاب از
چتر آنها به
جام رنگارنگ گل
ها می ریزد ، و
شبنم ها را
پروانه می کند
! همه جا سبز
است . سبزه ها
از دامن دشت
خود را به
آغوش آبی
آسمان می
اندازند .
بوته های گل
سرخ بر اسب های
چوبی سوارند !
درخت های اقاقیا
دست هم را
گرفته اند و
از سینۀ کبکها
بالا می روند !
راه باریکی تا
پای لک لک ها پیچ
و تاب می خورد
و تا کنار تپه
های سبز سینه
خیز پیش می
رود . راه تب
دارد ! برگ های
اقاقیا آن را
باد می زنند !
به آن درخت
گردو دوچرخه ای
تکیه داده ام
، تا اگر هوس
کردی ، ماه را
برداری و به
خواب بادکنک
ها ببری !
جواب
نامه ات اینجا
تمام شد .
کاغذ را
، تا دادم ، که
آن را در پاکت
بگذارم دیدم
پاکت کوچک است
و نامه در آن
جانمی گیرد !
ابر های
آسمانش را بر
داشتم و آن ها
را در پاکت دیگری
گذاشتم . باز
هم پاکت کوچک
بود . باز هم
نامه در آن جا
نمی گرفت !
گفتم نا همواری
ها را هموار
کنم. مداد پاک
کن را بر
داشتم و به جان
سرکشی های زمین
افتادم ! می
خواستم
درختهای اقاقیا
را در بستر
ابر ها
بخوابانم که یادم
آمد نشانیت را
گم کردهام !
گفتند: « آن را
گل های سرخ می
دانند . نشانی
او را از آنها
باید گرفت ! »
دوان دوان
کنار بوته های
گل سرخ رفتم
.از گلی چند
گلبرگ چیدم و
آنها را پشت
پاکت چسباندم
. یکی از دکمه
های پیراهنم
را باز کردم و
نامه ها را از
آنجا به صندوق
انداختم ... اگر
رسیده اند مرا
بی خبر مگذار .
روشن
، سپتامبر 2002 –
تهران ، ایران
--------
یارم ،
خوش نوشتارم ،
خوب گفتارم
نامهات
پاد زهرِ زهری
بود که میرفت
مسمومم کند.
پنجره را
گشودم و گونه
های افروخته و
لب های سوختهام
را به نسیمی
که اقاقیها
را بوسیده بود
سپردم. تشنه
بودم. تُنگِ
آب پر از
آفتاب بود . سر
کشیدم و از
نردبان بالا
رفتم. رنگ عشق
را می شناختم.
آسمان را با
رنگ عشق نقاشی
کردم. پرندهای
پرواز میکرد
گفت بیا با هم
پرواز کنیم و
رنگین کمان را
دُور آسمان
بچرخانیم.
گفتم برنامه
دارم می خواهم
رنگین کمان را
به آنجا ببرم. یادم
آمد که دوچرخه
را هم به درخت
گردو تکیه
داده ای و می
توانم ماه را
هم بر سینۀ آن
بنشانم و به
برنامه ببرم .
سبدِ سبزم در
بازویم بود .
گفته بودی همیشه
سبز بمانیم من
هم برای ستاره
چینی سبد سبز
خریدم . پرنده
گفت کمکت می
کنم . ستاره ها
را چید و در
سبد انداخت .
آنها را هم به
برنامه بردم و
یکی یک ستاره
به همه دادم .
بعضی ها دوست
ندارند ماه و
ستاره داشته
باشند اتاقشان
همیشه تاریک
است اگر حواسم
نباشد ستاره
ها را له می
کنند و ماه را
به قعر چاه می
اندازند . تیغ
تیزشان در
لابلای پنبه
نهفته است و
نقل قول
اقوالشان بلای
سرِ خفته .
پرنده
گفت می روم
چشم هایشان را
در می آورم و
در همان چاه می
اندازم تا کور
شود هر آنکه
نتواند دید .
گفتم چشم کور
نکن . فکر کردی
هر که چشم
دارد می بیند؟
بیا کمک کن رسیدها
را بنویسیم. نوکِ
براقش را به یراقش
کشید گفت تا
برنامۀ دیگر.
وقتی پرکشید
نشانیها درهم
ریختند. کاش
کسی خواندن می
دانست و آنها
را
مرتب می کرد .
کاش کسی هم
نوشتن می
توانست نشانیِ
پرنده را بر
کمانِ رنگینِ
آسمان می نوشت
.
عزیز من
، گرفتاری یک
تا دوتا نیست
من باید هوای همه
را داشته باشم
حتا پرنده .
پیر
ما گفت تو کار
خودت را درست
انجام بده کاری
هم به کار
پرنده و چرنده
نداشته باش .
با
محبت هایم ،
منیر
ونکوور
، اکتبر 2002
تنظیم
: ونکوور ، 28
سپتامبر 2008