برای سفر کردهٌ عزيزم مهشيد اميرشاهی

منوچهر آتشی  

 

ای خوب به دور رفتهٌ من

شيرين به شور رفتهٌ من

 

ای بدر رميده در سياهی

چون تو سفری نکرد ماهی

 

ماهی تو در آسمان من نه

مهری تو و مهربان من نه

 

بی ماه تو در محاق خويشم

هم آتش و هم اجاق خويشم

 

شور سفرت چنان برانگيخت

کز آن همه هم دليت بگسيخت؟...

 

گفتند که تن ز خاک سفلی است

جان هديه ای از خدای بالاست

 

هديه دهد و بگيردش پس

کس هديه چنين پذيرد از کس؟

 

[ ... ]

 

ای رفته از اين مخنّث آباد

زين شوی کش هزار داماد

 

رفتی تو ـ هميشه می رود رود

من ماندم ـ سنگ سيل فرسود

 

تو جاری، تو زلال، تو پاک

من ساکت، من سنگين، من خاک

 

تو گُل، من گِل، تو لاله، من لال

تو آب، من آب برده پوشال

 

من سنگ به گِل نشسته ی تو

ديوانهٌ سرشکستهٌ تو

 

بگذشتی از سرم چو رودی

يعنی ز سرم زياد بودی